X
تبلیغات
رایتل






دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

-مهردخت جان من خیلی خسته م ، میرم بخوابم . 

-عه مامان ، نرو دیگه ... من درس دارم .

-ساعت یکربع به دوی صبحه ، یعنی چی نرو؟؟ من از هفت صبح بیدارم . 

-آخه وقتی میخوابی دیگه انگیزه برای درس خوندن ندارم . 

-خوب نداشته باش مامان جون ، مشکل خودته .

-وااا ، چرا با این لحن صحبت میکنی؟

-والله لحنم خیلی خوبه بخدا . در مقابل حرف بی منطق و ناجور تو من باید خیلی بد برخورد کنم ولی نمی کنم . 

-مگه چی گفتم ؟ اینکه میگم تو برای من انگیزه ای حرف بدیه؟ 

-بعله ... وقتی تو یه مامان کارمند داری که از هفت صبح داره کار میکنه الان ساعت نزدیک دوی صبحه ، این نهایت خودخواهیته که میگی بیدار بمون تا من درس بخونم . اصلا" میخوای نخون . 

ببین مهردخت من این موضوع رو چندین بار بهت گوشزد کردم .. درس خوندن وظیفه ی توعه ، مگه من ابزارم که فکر میکنی اینهمه باید از جسمم و روحم مایه بذارم . ممکنه بگی تو چه کار مهمی انجام میدی؟؟ 

-من رفتم مدرسه ، خونه رو هم جمع و جور کردم . 

-خوب بکنی . من و تو دونفر آدمیم ، ما دونفر آدمیم که فوقش صبح داریم با عجله از خونه میریم بیرون یکمی ریخت و پاش کنیم که در عرض ده دقیقه نه ، بگو نیم ساعت درست میشه . چرا مدرسه رفتن و جمع و جور ده دقیقه ای تو سن هفده سالگی ، بنظرت کار مهمی میاد که خسته ت میکنه ولی من با چهل و سه سال سن صبح بیدار میشم صبحانه اماده می کنم ، خوراکی برای تو میذارم . 

رانندگی میکنم اونجا هم همه ش دنبال جای پارکم ، بعد میرم تا آخر ساعت کار اداره که خودت میدونی چقدر شلوغیم انجام میدم دوباره رانندگی و خرید و دنبال خورده فرمایشات تو و  شام پختن و خیلی کارای دیگه .. الانم  توقع داری انقدر سرحال باشم که بشینم بیدار که تو انگیزه پیدا کنی !!!

-خوب چی شده الان این حرفا رو میزنی؟ 

- صبح که چند بار صدات کردم و دیر بیدار شدی و بعد دنبال جمع کردن کیفت بودی و به من گفتی فلان کتابامو پیدا نمیکنم و بعدا" یادت افتاد که اصلا" اون کتاب ها رو از مدرسه هنوز نگرفتی ، خیلی از دستت عصبانی شدم . امروز تموم مدت داشتم به این موضوع فکر میکردم که چقدر با ملایمت بی خودم ، تو رو به سمت بی مسئولیتی رهبری کردم .


این کارا برای من چیزی نیست ، من که برای خودم وسیله جمع میکنم ، به جایی برنمیخوره که برای تو هم جمع کنم ولی موضوع اینجاست که تو عادت کردی و انگار یادت میره که این لطف منه ، نه وظیفه ی من . بازم مهم نیست که تو یادت بره من چقدر بهت لطف میکنم ، چون من و تو مادر و دختریم و لطف مادر درحق فرزندش انقدر عاشقانه ست که زحمت محسوب نمیشه ، اما مشکل اینجاست که تو بعدا" فراموش میکنی اگر من خیلی از وظایف تو رو انجام دادم ، مادرت بودم و الزاما" آدمای دیگه ی زندگیت قرار نیست همچین سرویسی بهت بدن . 


بعد ها که ازدواج کردی یا شریک زندگیت با مهربونی بی اندازه ش باز بهت سرویس میده که اصلا" قشنگ نیست چون اسمش زندگی مشترکه ، یا اصلا" زیر بار این ظلم نمیره که یا باید کلاهتون بره تو هم یا با زجر زیاد بخودت ، تغییر روش بدی و مسئولیت پذیر بشی .


" مهردخت گوش میداد ، هرچند دوسه بار پرید تو حرفام که با حرف تو حرف آوردن بخواد خودش رو توجیه کنه .. اما هر بار با بلند کردن دستم بهش هشدار دادم که ساکت شه . " 


حالا حرفی داری بزنی؟ من گوش میدم . 

- نه چیزی ندارم بگم . منو دوست داری؟ 

- فکر کنم چون خیلی دوستت دارم میخوام روشم رو عوض کنم و اتفاقا خیلی هم اصرار دارم و قاطعم . منطقی باش مهردخت ، از این مقایسه برداشت بدی نکن ها ولی ژن پدرت روی تو بی تاثیر نیست . 


من دوست دارم وقتی خیلی تو زندگی لطف دارم و خیلی به خودم سخت می گیرم ، شریک زندگیم این چیزا رو بفهمه و تلاشش رو برای کارای دیگه دوچندان کنه . 


من نمیذارم خیلی کارها رو تو انجام بدی که روی چیزای دیگه متمرکز باشی . اونوقت تو ساعت هشت شب میشینی کارای شخصیت رو انجام میدی ساعت دوی صبح دنبال انگیزه برای درس خوندنی؟؟ 


مهردخت یکمی به خودت بیا ، بذار با هم روراست باشیم تو میزان فداکاریت خیلی کمه و بیشتر احساس خودخواهیته که بهش مجال عرض اندام میدی . 

-ماااامااان من چکار کردم بهم میگی خودخواه؟؟

- واقعا" فکر میکنی خودخواهی یعنی چی ؟ اینکه تو فکر میکنی همه برای تو صبر میکنند که هر وقت خواستی هر کاری دوست داری انجام بدی یه نوع خودخواهیه . 


تو باید بخاطر دیگران زمانبندی منظم تری داشته باشی . وقتی سر شب عشقت میکشه بری اینترنت گردی و نصفه شب درس بخونی ، صبح دیر بیدار میشی و من مجبور میشم تو کارا کمکت کنم و زمانی برسم نزدیک اداره که همه ی جاهای پارک پر شده . این استرسی که به من وارد میشه مسئولش تویی . 


یا اینکه میری بیرون هر چی میدونی تو خونه کم و کسر داریم از شیر و ماست و این چیزای کوچیک رو میخری میاری خونه و اصلا اجازه نمیدی من باهات حساب کنم جای تقدیر داره و خیلی هم از طبع بلند تو راضیم ولی این دلیل نمیشه که بهت تذکر ندم وقتی میتونی یکمی زود تر آماده شی و تیکه تیکه تاکسی بگیری بری کلاست ، انقدر معطل میکنی و راحتی خودت رو درنظر میگیری که با آژانس میری کلاس . اینا برای آینده ی تو خوب نیست . 


حالا هم برنامه مون از فردا تغییر میکنه . خودت ساعتت رو کوک کن و بیدار شو . خوراکی هات رو هم خودت بردار . اگر دوست داری صبحانه بخوری حتما آماده ش کن چون میدونی که من قرص تیروییدم رو میخورم و تا نیم ساعت نباید چیزی بخورم ، تا برسم اداره نیم ساعت گذشته و اونجا صبحانه میخورم . 


باید امتحان کنی که به کارهات میرسی یا نه ، اگر وقت کم میاری یا باید زودتر بیدار شی یا وسایلت رو حتما شب قبل آماده کنی . 

- مامان میدونی ساعت شد دو و ربع ؟؟ 

-بله میدونم ولی لازم بود این حرفا رو بزنم . شبت بخیر باشه . 

با شب بخیر کم جونی  جوابم رو داد . 


تو جا که خوابیده بودم یکعالمه با خودم کلنجار رفتم که مهربانو ، حواست باشه اگر تو حرف هایی که زدی قاطعیت نداشته باشی ، مهردخت دیگه حسابی رو حرفات باز نمیکنه .. وقتی چیزی ازش میخوای ، ته دلش میگه " ای بابا یکمی هارت و پورت میکنه ولی دلش نمیاد اجرا کنه و یادش میره " 


فردا صبح یکربع به هفت بیدار شدم . مشغول کارهام بودم که ساعت مهردخت زنگ خورد ، ساعت هفت بود .. انصافا" بدون معطلی بیدار شد و رفت دستشویی . کارهاشو تند تند انجام میداد ، از کنار چشمم میدیدم که دور خودش می چرخه و وسایلش رو جمع و جور میکنه .


 یه میوه رو بدون اینکه پوست بگیره و قاچ کنه و چنگال تاشو  رو از جای قاشق چنگال ها برداره چپوند تو ظرف  میوه ش . یه لقمه ی شلخته هم برای خودش گرفت . همه ی کارهاشو تو سکوت زیر نظر داشتم . 


زمانی بود که باید از در می رفتیم بیرون ، آب رو جوش آورده بود تا با تی بگ چای درست کنه . گفتم مهردخت من میرم تو ماشین تو هم بیا . گفت : هنوز صبحانه نخوردم ، گفتم ولی وقت تمومه یا بمون صبحانه بخور و با تاکسی برو مدرسه ، یا با من بیا و از صبحانه بگذر . در رو پشت سرم بستم .. کنترل در رو زده بودم و در اروم اروم باز میشد .. مهردخت کرت کرت کنان با کتونی هایی که بند هاش باز بود و کوله پشتی سنگینش از راه رسید . 


سوار ماشین شد و راه افتادیم . وقتی جلوی مدرسه پیاده شد و داخل رفت ، سرم رو گذاشتم روی فرمون و اشکام سرازیر  شد . مهردخت به صبحانه خوردن عادت داشت و حتما کلی گرسنه بود . 


زود به خودم نهیب زدم که مهربانو خجالت بکش ، مگه بچه ت زیر شکنجه ست ؟ دختر بزرگیه خیلی گرسنه ش بشه لقمه ی شلخته ش رو میخوره . محکم باش و یادت نره که چقدر دوستش داری . 


************

این اتفاق ها مال مدتی قبله .. من مقاومت کردم و مهردخت علی رغم میلش ، مجبور شد این قوانین رو بپذیره و کارهای شخصیش رو خودش انجام بده . به دنبال این موضوع حالا خیلی وقته که وقتی تشخیص میده باید یونیفورم مدرسه ش شسته بشه ، خودش اقدام میکنه و  از من هم میپرسه که مامان میخوام ماشینو روشن کنم ، لباسی نداری بندازم تو ماشین؟ 


یا کارهای کوچیک اضافه انجام میده مثل پختن یه شام ساده . 


یادمه همون موقع بهم گفت هرکاری که میگی انجام میدم مامان و بهش جواب دادم .. موضوع همین جاست که من نباید بگم ، تو باید بصورت خودکار و با احساس مسئولیت کارهای که بنظرت میرسه رو داوطلبانه انجام بدی ، اونوقته که کارت ارزش داره و می فهمم ایجاد اسایش و ارامش برای کسانی که دوستشون داری رو تو برنامه ت گذاشتی و از میزان خودخواهیت کم کردی . 


********

خوشبختانه رو حرفم محکم ایستادم و با کمی حواس پرتی و جا گذاشتن بعضی چیزا بالاخره مهردخت روش گرفت و عادت کرد که مسئولیت هاش رو جدی بگیره . 


دوستان یادتون باشه این ما هستیم که به بقیه اجازه میدیم چطور باهامون رفتار کنند .. این بقیه شامل بچه های دلبندمونم میشن .. در مورد اونا یه وظیفه سنگین تری نسبت به خودمون داریم ، و اون اینه که ما عاااشق اونا هستیم و خیلی مهمه چی یادشون میدیم و چقدر برای زندگی واقعی آماده شون می کنیم 


******

به خانواده ی چهار نفره ای که از پدر و مادر و دوتا دختر بیست و پنج و نوزده ساله تشکیل شده و باهاشون از نزدیک آشناهستم فکر میکنم . مادر یک موجود منفعل و از نظر من بی خاصیته که  تمام زندگیش پای تلگ*رام و سریا*ل های تر*کی می گذره . روزهای تا ساعت سه ، سه و نیم بعد از ظهر خوابه ، بعد که بیدار میشه کمی می پلکه و مشغول همون دنیای مجازی و تی وی میشه ، اضافه ی غذایی که یا از خونه ی کسی آورده یا از سفارش شام دیشب مونده رو بعنوان ناهار میخوره .. به ندرت یه آشپزی در حد استامبولی پلو و کباب تابه ای انجام میده . دختر های خونه از نظر خواب و بیداری روش مادر رو دارند ، شبها بیدارند و روزها که اجبار درس و دانشگاه نیست تا همون ساعت بعد از ظر می خوابند . بعد بیدار میشن ماشین دم دستی خونه رو برمی دارند  راه میفتن و خیابونا رو متر می کنند ، نه کاری ، نه مسئولیتی ، نه کمکی .. هییییچ .. بنزین زدن و کارواش بردن ماشین هم به عهده ی پدر خانواده ست . چندین بار پدر با ماشین مخصوص خودش بیرون از خونه بود و دخترها حاضر نشدند مادرشون رو با ماشین خودشون جایی که میخواست بره برسونند . 

( یه وقت فکر نکنید درمورد یک خانواده ی ثروتمند می نویسم هااا، نه این خانواده معمولی هستند ولی بخاطر دختر ها دوتا ماشین دارند)

 چند وقت پیش زمزمه ی ازدواج دختر بزرگتر بود ، به مادر و پدرش گفتم واقعا" جرات میکنید با این شرایط دخترتون رو وارد زندگی مشترک کنید؟ اصلا" تعریفتون از این اتفاق چیه ؟ گفتند که به خواستگار همه چیزو خواهیم گفت ، نمیدونم راست گفتند یا نه . 


هر وقت بهشون گفتم : گناه دارند این بچه ها کمی سخت گیری کنید گفتند : گناه دارند به دخترها ظلم زیادی میشه ، بذار تا خودمون هستیم این ها خوش باشند .  همیشه هم بهشون گفتم بزرگترین جنایتکار های خونگی که دیدم شما دوتا بودید . 


اگر بخوام درمورد زندگیشون و روش های احمقانه شون بنویسم دوباره درد گردنم برمی گرده .. 


بیشتر نمینویسم ولی مطمئنم خیلی از خانواده ها شاید نه به این شدت ولی مقصر صد درصد انسان های بدی هستند که تو جامعه در کنارمون می بینیم . 


کامنت های این پست خیلی برام مهمه ، لطفا " دور هم باشیم 




[ سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (46)



      قالب ساز آنلاین