X
تبلیغات
رایتل






دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

سلام دوستان  


دو سالی میشه که  تو یه گروه تلگرامی شامل بیست و هفت خانم عضو هستم . 


  اون گروه تلگرامی ، شامل خانوم ها از هر موقعیت اجتماعی هستند .. 


 معلم ، خانه دار ، کارمند ومهندس و دندانپزشک و حتی منشی صحنه ...


 همه هم تقریبا هم سن و سالیم . از نظر رفاه اجتماعی هم خیلی متفاوت نیستیم . 


مجرد ، متاهل و یا مثل من سرپرست فرزند . 


دیشب یکی از خانم ها گفت : کار اداره خیلی خسته م کرده و واقعا این روزای آخر سال داره به کندی و با سختی می گذره .


 چون میدونیم متاهله و ماموریت های کاری ، زیاد میره 


همه بهش توصیه کردیم که یکمی از فشار کارش کم کنه و مواظب خودش باشه و طاقت بیاره 


تا تعطیلات یه استراحت و بازسازی حسابی خودشو مهمون کنه . 


همین چت ساده مقدمه ای شد برای بحث بر سر موضوع مهمی که 


بهانه ی نوشتن پست امروز رو فراهم کرد . 


به مرجان جون توصیه می کردیم که بیشتر استراحت کنه که ، که مریم گفت : 


من خیلی حالم بده، بدنم قفل کرده و هیچ کاری ازم برنمیاد ، دارم میمیرم ، طپش قلبم داره دیوانه م میکنه .. 


پیغامش ، عجیب و تا حدودی مشکوک بود ..


 آه و ناله درمورد کارای زیاد اداره و خونه و ترافیک سنگین شهری و بد قولی خیاط و اینا 


با چیزی که مریم می گفت تفاوت زیادی داشت . 


من حس کردم شاید تو وضعیت بدیه، گفتم : 


مریم جون تنهایی ؟ آدرس بده ببینم اگه نزدیکی بیام سراغت، اگه دوری امبولانس بفرستم ..



 سابقه قلبی یا حمله عصبی چیزی داری؟ 


دو سه نفر دیگه هم آنلاین بودند اومدن مثل من نگران و همین چیزا رو نوشتن . 


مریم با نوشتن جمله ی بعدی تکلیف همه رو مشخص کرد . 


خانوما از لطف همگی ممنونم من چند ساله گرفتار " پانیک" شدم . 


برای من خوندن کلمه ی پانیک تازگی داشت ، زود رفتم سراغ گوگل و درموردش مطالعه کردم . 


برای شما هم اینجا مینویسم که اگر نمیدونید آگاه بشید : 


تجربه ی حمله پانیک یک بیمار :

یک شب، من تمام هوشیاری ام را از دست دادم. هر چیزی که در ذهنم داشتم.

من در رختخواب دراز کشیده بودم و تلاش می‌کردم تا بخوابم.

 کاری معمولاً هر شب انجام می‌دادم. ناگهان احساس کردم که همه اعصاب در تمام بدنم آتش گرفته‌اند.

 عضلاتم مانند میله‌های فولادی راست شده بود و احساس می‌کردم 

که قلبم در حال انفجار است. اولین عکس العمل من این بود؛ چنگ زدن به تشک. 


در آن زمان تنها سه گزینه برای فکر کردن داشتم: اول این که من دیوانه شده‌ام. 

دوم این که من دارم کارهای دیوانه واری انجام می‌دهم و سومین فکر، ناامید کننده‌ترین فکرم بود.

 من در حال مرگ هستم.

 کم کم این فکر داشت بر من مسلط می‌شد که برای رهایی و فرار از آن جهنم، 

از روی تخت بلند شده و به بیرون اتاق فرار کنم و یا این که حتی خود را از پنجره به پایین بیندازم.


اما این فکر هم عملی نبود. 

من نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. همه عضلاتم از ترس فلج شده بود. 

درست مانند وقتی که شما با یک زنجیر بسته شده‌اید و 

ماشینی با تمام سرعت به طرف شما می‌آید. ماشینی در کار نبود اما خطر و ترس تمام وجود من را گرفته بود.

چهل و پنج دقیقه بعد همه چیز تمام شده بود.

 در آن زمان من متقاعد شده بودم که یک دیوانگی موقت از من عبور کرده است 

اما جستجوهای بیشتر من را با تشخیص باورپذیرتر روبرو کرد؛ یک حمله پانیک.



حمله پانیک (Panic Attack یا حمله وحشت)

 به وضعیتی گفته می‌شود که بدون هیچ مقدمه سازی و هشدار قبلی

 فرد در آن یک احساس قوی و غیر قابل توضیح از ترس و هراس را تجربه می‌کند. 

این احساس در طول ده دقیقه به اوج خود می‌رسد و حداقل با چهار علامت از نشانه‌های زیر همراه است:
* ضربان قلب
* لرز
* احساس خفگی
* سرگیجه
* تعریق شدید
* کوتاهی تنفسی
* تهوع
* کرختی یا بی حسی

علاوه بر این نشانه‌ها احساس‌هایی نیز بیمار را همراهی می‌کنند. 

احساس دیوانگی، از دست دادن کنترل و یا نزدیکی مرگ از جمله احساس‏های شایع بیماران است. 

در کنار این‌ها احساس غیر واقعی بودن محیط اطراف و یا جدا شدن از جسم هم می‌تواند در طول یک حمله پانیک اتفاق بیفتد.... 

اگر علاقمند به اطلاعات بیشتری هستید حتما " دنبالش برید و تو همین گوگل درموردش مطالب مستند و خوبی هست که میتونید پیداش کنید. 


موضوع اینجاست که وقتی پنج دقیقه بعد برگشتم به گروه ، 


متوجه شدم که تعداد زیادی از خانم ها با این موضوع آشنا هستند و حداقل یکی دوبارحمله های پانیک رو تجربه کردند . 


بحث بالا گرفت و همه شروع کردند قصه های خودشون رو تعریف کردن . 


متاسفانه همه ی مسائل زندگی رو بی نهایت برای خودشون بزرگ کرده بودند و با فکر کردن به اونا ، هی عمق فاجعه رو بررسی میکردند و حالشون بد میشد . 



یکی از خانوم ها یه دختر و پسر دوقلو داره ، هر دو مثل مهردخت امسال کنکوری هستند ،


 از اون خانواده هایی که همه چیز بخاطر بچه ها فراموش شده ، 


یعنی هیچ رفت و آمدی با کسی ندارند و بچه ها حتی روزهای جمعه تا بعد از ظهر مدرسه هستند و خودشون رو برای کنکور آماده میکنند . 


این دوستمون ، خواهر همسرش هم تو گروهه ، 


چند روز پیش در مورد دید و بازدید های نوروز چت می کردیم ، گفت :


 همه میدونن من امسال دوتا کنکوری دارم اگه مهمون خونه م بیاد قلم پاشو می شکنم . 


خواهر همسرش هم ناراحت نشد و گفت حواسمون هست ، هیچ کس امسال ازتون توقع مهمون بازی نداره . 


همین خانوم دیشب میگفت : من از استرس قبول نشدن بچه هام معمولا" ماهی دو بار فشارم میفته و کارم به بیمارستان می کشه .


 من و پدرشون خیلی رو این دوتا سرمایه گذاری کردیم و خیلی چیزا رو به خودمون حروم کردیم بااااید تلاشمون نتیجه بده . 


گفتم : ببین عزیزم ،منم مثل تو کنکوری دارم .


 دیگه خودت شرایط من رو میدونی چقدر برای مهردخت از پول و جون مایه گذاشتم .. 


اگر مهردخت قبول نشه ممکنه هزار تا حرف بشنوم که :" بچه ی طلاق بود ، اگر پدرش بالای سرش بود حتما" نتیجه ی بهتری میگرفت " و خیلی چیزای دیگه . 


ولی من موضوع قبولی مهردخت رو اینهمه برای خودم و برای خودش بزرگ نکردم ، 


اینم یه مرحله از مراحل زندگیه که باید برای نتیجه ی خوب تلاش کنیم ولی وابسته به خیلی از عوامله .


حال جسمی و روحی دانش آموز تو روز امتحان یا چند روز قبل از اون ..


 وضعیت رقبای دیگه ، ظرفیت پذیرش و خیلی چیزای دیگه ... 


مهم اینه که ما بی تفاوت نباشیم وتلاش کنیم وگرنه اومدیم و نزدیک کنکور هزارتا اتفاق افتاد ، 


اصلا" قبول نشد .. دیگه دنیا تموم شده ؟؟ 


هزار تا راه کار و چاره هست .


 ما همه ی این کارها رو می کنیم که کیفیت زندگی بهتر بشه ،


 اگر قرار باشه ماهی دوبار بریم بیمارستان که اصلا فایده نداره .


 با اینهمه استرس شانس قبولی بچه هامیاد پایین ، بچه ها به ما نگاه می کنند و خودشون رو میبازند ..


 تو یه پزشک و یه مهندس سالم قراره تحویل جامعه بدی .. 


نه پزشک و نه مهندس با کوهی از مشکلات عصبی و دل های مرده که به درد نمی خوره . 


اصلا اینهمه برنامه ریزی که با جابجا شدن یه عامل ممکنه کل دومینوی ذهن بهم بخوره کار غلطیه . 


همه می دونند مهردخت چقدر عاااشق مهاجرت به آمریکا بوده و هست ، 


همیشه هم از همون بچگیش میگفتم : جوری زندگی کن که همه چیت رفتن نباشه . 


الان با این کاکل زری و تصمیماتی که گرفته، بهش ثابت شده . 


میگم مهردخت فکر کن تو هیچ کاری نمی کردی به هوای اینکه بعد از هنرستان میری امریکا و الان چه حااالی داشتی ؟؟


 همه ی برنامه ت بهم خورده بود و علاف و افسره باید ، چه کنم ، چه کنم می کردی . 


یکی از خانوم ها میگفت : من هر وقت به مرگ پدر و مادرم فکر می کنم حالم بد میشه ، 


هر دو سنشون بالاست . 


گفتیم : این مشکل رو همه داریم ولی چه میشه کرد ، برای همه پیش میاد و سرانجام همه همینه .


 بازم باید دعا کرد که بیمار و زمینگیر ، نشن و درد رو تحمل نکنند . 


خدا رو باید شکر کرد که عمر طبیعی رو گذروندند و بچه ها رو به ثمر رسوندند . 


یکی دیگه مشکلش این بود که همسرش سرمایه ی هنگفتی رو وارد 


 تجارت جدیدی که ریسک بالایی داره ، کرده بود و می ترسید همه چیز از بین بره ، به همین دلیل دچار حمله های پانیک میشد .



به اونم گفتیم : حالا اگر کارش بگیره چی ؟؟ گفت تا چند نسل بعد از ما تو رفاه زندگی میکنند . 


گفتیم خوب به اون قسمت ها ی خوب تمرکز کن و انرژی منفی نده . 


وانگهی حالا اتفاقیه که افتاده و باید برای موفقیت ارزوهای خوب کرد ، با بیمارستان رفتن و مردن هیچ مشکلی حل نمیشه . 


ترس از گرفتار شدن تو سونامی سرطان ، رخداد یه جنگ جدید ، تصادف و از بین رفتن عزیزان ، 


خراب شدن رابطه های عاشقانه ،


 خیانت همسر ، جدایی و گرفتاری های بعد از طلاق ... 


اینها همه اتفاقاتیه که ممکنه گریبان هر کدوممون رو بگیره، 


ولی فکر کردن بهشون و فرستادن انرژی منفی و از همه مهمتر 


خراب کردن حال خوش امروزمون بجز خسته کردن دیگران و از دست دادن فرصت های خوب ،


 برای زندگی (قبل از این بدبختی ها) چه کاریه؟؟

 

اگر بین شما هم ، کسی  که دچار  این وسواس های فکری 


و عذاب دادن گاه به گاه خود و دیگران بوده و هست ، به خودتون کمک کنید و با کارهای خیریه و عام المنفعه ،


 ورزش مخصوصا" ورزش هایی از قبیل یوگا و شنا وقتتون رو پر کنید و 


حتی الامکان خودتون رو در موقعیت هایی قرار ندید که فکرتون رها بشه و به جاهایی سرک بکشه که نباید .  


البته این راهکار ها عامیانه و تقریبا" دم دستیه و برای کسی که مثلا" تو تاریکی گیر کرده 


و می ترسه نمیشه توصیه کرد که فکر کن همه جا روشنه !!! 


اگر گرفتار پانیک شدید و حمله ها تکرار میشه حتما" با یه مشاور حاذق در ارتباط باشید 


و در صدد درمان خودتون باشید چون خبر خوب اینه که این بیماری و اختلال روانی قابل درمانه . 


البته واقعا همه ی اینها رو نوشتم تا بهتون بگم خواهش میکنم نسبت به اطرافیانتون مخصوصا" بچه ها بی تفاوت نباشید. 


اگر علائم را در کودکان دیدید حتما به پزشک مراجعه کنید و جلوی بدتر شدن بیماری رو بگیرید .


 لطفا" حواستون باشه محیط رو برای کودکان مسموم نکنید ،


 درمورد مسائل خشونت باز ، مرگ و زلزله و مشکلات دیگه جلوی بچه ها صحبت نکنید ..


پدر و مادر ها ، با هم دعوا و جدل نکنید و اگر جدا شده اید برای اذیت و آزار همسر سابق ، از بچه ها بعنوان ابزار استفاده نکید .. 


مطمئن باشید تو این ماجرا کسی بجز بچه ها آسیب نمی بینه . 


روانشناسان معتقدند زیر بنای این بیماری در کودکی یا در رابطه با محیط زندگی ایجاد شده است.


دوستتون دارم مواظب خودتون باشید و خوب زندگی کنید 



[ پنج‌شنبه 19 اسفند 1395 ] [ 11:18 ق.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (17)



      قالب ساز آنلاین