X
تبلیغات
رایتل






دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

صبح یکشنبه هفدهم اردیبهشت سرشار از انرژی حاصل از تعطیلات آخر هفته ، با مهردخت سوار ماشین شدیم و به مقصد هنرستان و اداره حرکت کردیم . 


همه ی وقت اداری به سلامتی و با همون انرژی طی شد . وقتی به خونه رسیدم ، مهردخت تو اتاقش در حال چرت زدن بود .. منم لباس عوض کردم و همراه گوشیم تو تختم خزیدم ... 


یه درد مرموزی از پشت پهلوی راستم شروع به اعلام حضور کرد . 


از این دنده به اون دنده شدم .. فایده نداشت .. رفته رفته بیشتر و آزاردهنده تر میشد .. بازی های تو گوشیم رو بازی کردم و تایم همه شون تموم شد . 


داشتم کلافه میشدم .. 


مهردخت از اتاقش خواب آلود اومد کنارم 


-مامان چرا هی  آه میکشی ؟


- درد دارم مهردخت .


- عه بمیرم برات کجات درد میکنه ؟


- خدا نکنه عزیزم ، صد بار نگفتم این حرفو نزن؟


- بیا بریم دکتر .


-نه چیزی نیست انگار سرما زده به پهلوم ، خوب میشم . 


- باز شروع شد؟ حاضر نیستی دکتر بیای ؟


- نه بابااا آخه بیام بگم پهلوم سرما خورده ؟ 


- خوب آره اصلا تو چه میدونی ؟ دکترم هستی ؟؟ 


-مهردخت تو روخدا بحث نکن کلافه م . یکمی پشتمو بمال .


همینطوری که پهلوم رو ماساژ میداد غر هم میزد . 


- یه بار نشد تو حرف گوش کنی و زود بری دکتر ، همچین نظر میده انگار مدرک پزشکیشو از دانشگاه تهران گرفته .


از جا بلند شدم هی الکی تو خونه پلکیدم ، یه فیلم خریده بودم گذاشتم تماشا کردم ، سراغ کارهای متفرقه رفتم ، چند بار دوباره رفتم دراز کشیدم ولی انگار خوابیدن شدت درد بیشتر میشد . 


ساعت یازده و نیم تصمصم گرفتم برای اولین بار زود بخوابم بلکه درد آروم بگیره . 


درد مثل یه حیوون دردنده و لجباز با شدت وحشتناکی بهم حمله کرد ... نفسم بریده بود 


تلفن رو برداشتم ، نسیم و بردیا نسبت به دیگران نزدیکتر بودند . 


بردیا طبق معمول اشغال بود .


شماره نسیم رو گرفتم ، حالا با هر دم و بازدمی درد چنان وحشتناک میشد که دلم نمیخواست نفس بعدی رو بکشم .


مثل ابر بهار گریه می کردم .


- نسیم جون ، نترسی ها من فقط پهلوی راستم درد میکنه، ولی خیلی درد میکنه .


- ای واااای ، بمیرم برات ، همین الان میایم . 


- تو بمون پیش آرتین ، فقط بردیا بیاد ، مهردخت هم هست . 


مهردخت ، دندوناش رو به هم فشار میداد ، قبلا" بهش گفتم که وقتی کسی داره درد میکشه ، نصیحت و سرزنش نکن چون فقط همدردی و کمک لازم داره و هر حرف اضافه ی دیگه ای کلافه ش میکنه . 


میدونم از عصبانیت و نگرانی دندوناشو فشار میداد که غر نزنه . 


لباسامو با هر ناله ی من ، تنم کرد ، بردیا رسیده بود دم در ، گفتیم خودمون میایم پایین. 


مهردخت آروم سوارماشینم کرد و رفتیم بیمارستان کوچیکی که نزدیک منزلمونه . 


به دکتر گفتم چند سال پیش که یه جراحی داشتم ، تو سونوگرافی تشخیص سنگ صفرا دادند ، اون نیست که حرکت کرده؟ 


گفت : نه این جایی که تو نشون میدی کلیه ست ، آپاندیس هم نیست . 


الان دردت رو اروم میکنم ولی فردا برو سونوگرافی از کلیه ت انجام بده . 


خلاصه چند جور تزریق و یه قرص مسکن داد و خوردم .


 درد از اون حالت نفس گیر به قابل تحمل تبدیل شد و برگشتیم . 


با خودم فکر میکردم اخه این چه وضعیه ؟؟ از صبح دارم تو اداره کار میکنم و میگم می خندم .. 


الان تبدیل به یه موجود ناتوان و درمانده شدم که باید با کمک دیگران کارهامو انجام بدم . 


اونشب تا صبح درد کشیدم ، گاهی از شدت خستگی بیهوش می شدم ولی با درد دوباره بیدار میشدم 


صبح شده بود 


  شب قبل به بردیا سپرده بودم به مامان و بابا  چیزی نگه  ، بابا باهام تماس گرفت 


 گفت : از کلینیک شیان ( کلینیک مخصوص اداره مون) وقت سونو گرافی گرفتم . من میام دنبالت . 


گفتم نه بابا جون من با نفس میام کارهامو انجام میدم .


با عجز و لابه به کلینیک رسیدم  ، خیلی زود از کلیه م سونوگرافی انجام شد و گفتند همه چیز نرماله باید آزمایش بدی . 


همونجا یه دکتر عمومی رو دیدیم و خواهش کردیم که آزمایش های مخصوص رو بنویسه . 


آزمایش خون و ادرار بصورت اورژانس انجام شد . 


اما دکتر  گفت باید از تخمدان ها و آپاندیس هم سونو گرافی انجام بشه .


 دوباره رفتیم سونو و این دوتا رو هم نرمال تشخیص دادند .


قسمت آزمایشگاه نشسته بودم منتظر جواب بودم، سالن خالی بود و خلوت . 


توجهم به پسر سیاه چرده ای جلب شد که داشت با مسئول آزمایشگاه صحبت می کرد .. 


خانم مسئول گفت : بیست و چهار هزارو پونصد . 


پسره هی این پا اون پا کرد و نهایتا" گفت : همراهم نیست .  


خانم گفت : یعنی چی ؟ پس چکار کنیم . 


پسره گفت : نمیشه بعدا" بیارم . 


خانم گفت : نه نمیشه ، اینجوری استخدامت عقب میفته . 


نفس رفته بود قسمت سونوگرافی . 


به پسره اشاره کردم ، گفتم بیا کارت منو بگیر پرداخت کن . 


با خجالت گفت : نه ، از چابهار اومدم الان پولم تموم شده ولی میتونم بعدا بیارم . 


گفتم خوب بعدا به من بده . 


خندید و انگار دیگه نتونست بهانه بیاره . 


کارت رو گرفت ، رمزش رو گفتم . رفت پرداخت کرد و اومد .


 گفت شماره کارتتون رو بدید .. 


گفتم نمیخواد پسر جان داری استخدام میشی همکار میشیم دیگه .


 خنده ی شیرینی کرد و کارت رو بهم پس داد . و تشکر کرد . 


صحنه ی پس دادن کارت و تشکرش رو نفس دید .. 


گفت : من همه رو پرداخت کردم ، چه پولی  دادی ؟؟.. گفتم هیچی ، یه چیزی جا مونده بود . 



 تقریبا" نیم ساعت بعد ، جواب آزمایش ها هم اومد ، هیچ علامتی از عفونت یا سنگ کلیه نبود . 


من همچنان از درد به خودم می پیچیدم . 


 وقتی از قسمت آزمایشگاه بیرون می رفتیم ، آقا پسر چابهاری خودش رو بهمون رسوند رو یه تیکه کاغذ با خط کج و معوج اسم و دوتا شماره تلفن نوشته بود ..


 گفت : اگه یه روز گذارتون به شهر ما افتاد مدیونید ازمون خبر نگیرید .


 تشکر کردم و گفتم : حتما .. موفق باشی . 


قیافه ی نفس دیدنی بود . 


بهش گفتم اینجوری بود جریان ، نمیخواستم جلوی تو ماجرا رو بگم ، گفت : کاش یکمی بیشتر میدادی از شهرستان اومده غریب بود . 


گفتم والا به فکرم نرسید .


دکتر عمومی جواب ها رو دید و گفت : فکر می کنم همون سنگ کلیه ست که یا دفع کردی ، یا انقدر بزرگه که نمیتونی دفع کنی .. 


برو خونه چند روز بگذره اگر درد تموم نشد برای اسکن از کلیه اقدام کن . 


به مامان و بابا گفتم خودم رو با مسکن آروم میکنم تا ببینیم چی میشه ، من  میرم خونه ی خودم . 


اما اونا قبول نکردن و گفتن یه فوق تخصص عالی کلیه داریم که بعد از ظهر میبریمت پیشش . 


رفتیم خونه شون ، از دیروز ناهار تقریبا" ناشتا بودم ، خیلی گرسنه م شده بود . 


مامان برام ناهار آورد ، اونهمه مسکن و خستگی دیشت باعث شده بود فقط دلم یه تخت خنک و آروم بخواد . 


رفتم سرجای مینا و سرمو گذاشتم رو بالش .


 خیلی زود خوابم برد . ساعت پنج مامان بیدارم کردو گفت با دکتر صحبت کرده و پذیرفته ویزیتت کنه . 


آروم از جام بلند شدم ، وااای الانم که یادم میفته حالم بد میشه ... 


انقدر درد وحشتناک بود که اصلا" نمیتونستم صاف بایستم ..


 نفس هام کوتاه کوتاه و همراه با درد وحشتناک بود .


 دیگه مطمئن شده بودم سنگ کلیه دارم و با تغییر حالت بدنم ، درد بیشتر و کمتر میشه . 



نزدیکیای مطب دکتر ، حالم بهتر شد . تعریف دکتر شاداب رو زیاد شنیده بودم ولی گذارم به مطبش نیفتاده بود . 


تا رفتم تو با خنده گفت : ااای وااای تو ،  کاپیتان با ورژن زنونه ای که  


لبخند بی رمقی زدم و گفتم : خودم میدونم خانم دکتر ، ولی هیچ غریبه ای بهمون نگفته بود شبیه هم هستیم . 


گفت : چرااا ، باور کن اگه بیرون از اینجا  هم میدیدمت میفهمیدم . 


چی شدی دختررر .. 


براش توضیح دادم و به دقت معاینه م کرد . همه ی اندام های داخل شکم رو با دست لمس کرد ، از پشت با گوشی به محل درد گوش داد .. سکوت کرده بود و فقط سوال می پرسید . 


بعد از تقریبا" ده دقیقه نشست سرجاش و گفت : کجا بودی این یکی دو روز که سرد بوده؟ 


گفتم : شنبه فشم بودم .. دوش گرفتم و با حوله مدتی تو خونه و بالکن راه رفتم ، بعد خوابیدم و وقتی از خواب بیدار شدم مثل بید می لرزیدم . 


گفت: اگه من جراح و متخصص کلیه م میگم درد تو هیچ ربطی به کلیه نداره . 


وقتی گوشت می خریم قسمت دنده ها رو دیدی با یه پرده ای به هم وصلند ؟ گفتم : بله .


گفت : زمانی که سرما به پهلوها میزنه این پرده ملتهب میشه ، بعد دردش با دم و بازدم ،وحشتناک زیاد میشه و این بلا رو سر آدم در میاره .


 این موضوعش با سرما خوردگی متفاوته ، همون چاییدنه که قدیمی ها می گفتن . 


چاره ت هم فقط مسکن ژلوفنه . یکی صبح ، یکی شب بخور ..


 پهلوت رو گرم نگه دار و مایعات گرم زیاد بخور ، سعی کن بدنت رو از داخل گرم کنی مثلا" زنجبیل یا دارچین مصرف کن . 


آلان بهتری؟ گفتم خیلی بهترم ، گفت داره التهابش می خوابه . تقریبا " 48 ساعت اولش خیلی دردناکه . 


کلی از اینکه سنگ کلیه نیست و درگیر این ماجرا ها نمیشم خدا رو شکر کردم و با خوشالی  به سمت خونه ی خودم اومدیم . 


وارد خونه شدیم ، مهردخت با خوشحالی اومد استقبالم . از همون الفاظ بامزه ی مخصوص خودش استفاده می کرد .


- کاپاجی ناناجی من ، بمیرم برات انقدر درد کشیدی .. آخه پیشی کوچولوی من  تو چرا مواظب خودت نیستی نصفه جونمون کردی . 


با خنده از بغلش در اومدم . 


- خدا نکنه عزیزم .. ببخشید انقدر نگرانتون کردم . 


- عیبی نداره .. خدا رو شکر فقط چاییدی .. ( با خنده ی بلند ) دیدی به یکی میگن نچچچچچایی ؟ حالا تو چااااییییدی 


منو نشوند و کمکم کرد لباسامو عوض کردم و یه پتوی نازک پیچید دورم . 


- گرسنه ت نیست؟ 


- چرااا ، چی داریم ؟ 


- سوپ خوشمزززه . فقط ببخشید جعفری نداشتیم . 


- ای قربونت برم .. تاحالا سوپ نپختی که . 


-گوگل عشق منه یادت رفته ؟؟ حتی فوت و فناشم میگه . 


- مثلا" چه فوتی؟؟ 


- این که رب گوجه رو اگه یکمی تفت بدیم خوش رنگ تر میشه . 


- اووو باریکلا ، چه خوووب ، پس بیار که طاقت ندارم ، باید مسکن هم بخورم . 


***********


اگه تاوان اینکه یادت بیاد چقدر برای اطرافیانت عزیزی و چقدر موقع بحران میتونی روشون حساب کنی ، درد کشیدنه ، باشه من به جون می خرم . 


انقدر نفس و مامان و بابا و مهردخت ، بردیا و نسیم ، مهرداد و خانومش که ازم دور بودن ولی مرتب با تلفن پیگیر بودن دوستای مشترک که با مینا داریم و متوجه شده بودن بهم محبت داشتن که سرشار از عشق شدم . 


فکر میکنم اگه یه روز تنها بمونم ، قطعا دووم نمیارم .. من آدمش نیستم .. بدترین شکنجه برام تنهاییه .

 

خدا هیچ کس رو تنها نذاره ، خدا امید هیچ کس رو نا امید نکنه . 


اما قشنگترین  و بامزه ترین پیغامی که اون روز بعد از مشخص شدن موضوع گرفتم ، مال مینا بود که تو تلگرام برام فرستاد . 


فقط شما به بزرگواری خودتون ببخشید از الفاظ بی ادبانه در متن استفاده شده ، آبجیمون نگران بوده بهش فشار عصبی اومده 




[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ] [ 10:54 ق.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (27)



      قالب ساز آنلاین