مهردخت از هفته ی قبل بلیط تیاتر " پسران تاریخ" رو برای دیشب خریده بود که با دوستش برن . 


ساعت هشت شب شروع میشد و بچه ها از شش با هم قرار داشتند . 


منم به نفس گفتم برات پلو میگو می پزم . 


اواخر هفته ی پیش بود ، نه خدایا دقیقا شب امتحان عملی . 


من شام مورد علاقه ی مهردخت رو پخته بودم تا از آخرین جلسه ی کلاس طراحی برگرده (پست مربوطه ش رو که خوندید) اونشب موقع خواب برخلاف همیشه که سوسک نداریم ، رو دیوار پذیرایی یه سوسک سیاه گنده دیدیم که تا ساعت دو نیم صبح دنبالش گشتیم منم هی به مهردخت التماس می کردم که برو بخواب فردا صبح کنکور داری ، بالاخره دو نیم رضایت داد بخوابیم و اومد تو تخت من . 


ساعت چهار و نیم صبح احساس کردم یه چیزی کف دستم وول میخوره ، عینه فنر پریدم و سوسکه رو کوبیدم تو دیوار ، گیج شد و کشتمش . مهردخت هم تا صبح بغلم عین بید لرزید و نخوابید . 


(وحشت عجیبی از حشرات مخصوصا سوسک داره) ساعت پنج و نیم بلند شدیم صبحانه شو که داشت میخورد دیدم یه سوسک داره رو زمین تلو تلو میخوره فهمیدم همون دیشبیه س که گمش کردیم . 


عاقا سرتونو درد نیارم نمیدونم این چه شانسی بود که دوتا سوسک تو این شب مهم دیدیم .


 بعد از اونم چند تا دیدیم . بعد رفتم 5 تا گالن سم خریدم به همسایه ها که ذلیل مرده ها هر چی تو بهار باهاشون قرار گذاشتم سم پاش بیارم گوش ندادن و بهانه اوردن ، گفتم خبر مرگ هر چی سوسکه ، ساعت 12 شب بریزیدش تو فاضلاب ها . ولی این کار همانا سوسک ها بیرون زدن همانا . 


خلاصه اینو بگم که تا الان که بردیا رفته نشسته تو خونه مون و اقای سم پاش داره کل آپارتمان از پشت بوم تا موتور خونه رو سم میزنه ، دوباره چند تا دیدیم . 


این باعث شد مهردخت دیوانه م کنه ، هر دستشویی و حمامی میرفت باید قبلش چک می کردم ، بصورت توهمی هر چی به بدنش می خوره ، جیغ میزنه .


همه ی اینا رو تحمل کردم ولی از چند وقت پیش به این طرف گاهی موقع حر ف زدن وقتی موضوع به مذاقش خوش نمی اومد ، صداشو بلند می کرد یا بالحن بدی صحبت می کرد . 


علی رغم رفاقت زیادمون من به این مسائل حساسم . 



چندین بار بهش تذکر دادم که مهردخت در نود در صد موارد تو مقصری و حق نداری عصبانی بشی ، میمونه ده درصد که ممکنه من اشتباه کرده باشم و تو رو ناراحت کنم ، باز هم نمی پذیرم که داد بزنی یا رفتار ناشایست از خودت نشون بدی . 


من مادرتم و بخاطر تو خیلی خیلی گذشت کردم و خیلی وقت ها که تو اشتباه کردی میتونستم ضایعت کنم ولی دیدی که با احترام بهت ، موضوع رو درست کردم و اجازه ندادم تو تحقیر بشی و کسی به خودش اجازه بده بهت توهین کنه . 


پس انتظار دارم در بدترین شرایط هم کنترل خشمت رو داشته باشی و هرگز از دایره ادب خارج نشی


 

بذارید یه مثال بزنم . 


یه شب دراز کشیده بودیم . مهردخت گوشیش رو داد به من که چیزی رو براش سرچ کنم همین که گوشی رو گرفتم صفحات بازش رو بستم ، یهو مهردخت گوشی رو کشید و عین جن زده ها شروع کرد به داد کشیدن که تو چکار به اینا داری .


 منم تند تند می گفتم ببخشید ای واای اطلاعات مهمی بود ؟



اخرشم مدل هاپویانه ، گوشی رو پرت کرد رو تخت ، گوشه ی گوشی هم خورد نمیدونم به کجای زانوم که من ضعف کردم .


 همه چی برعکس شد . 


حالا من زانومو گرفته بودم از درد قرمز شده بودم و اون هی بغلم می کرد می گفت ببخشید ، ای واای بمیرم برات چی شد!!


خلاصه آروم که شدم گفتم ببین اگه وحشی بازی در نمی آوردی اینطوری نمیشد . 


من اشتباه کردم عذر خواهی هم کردم ، کاری که تو در روز هزااار بار انجام میدی . 



ولی واکنش غیر کنترل شده ی تو ، ادامه ش رو درست کرد . تو مسائل اجتماعی هم همینه دو نفر سر رانندگی عصبی میشن یکیشون چاقو میکنه تو شکم اون یکی . 


دیگه معذرت میخوام هم فایده نداره . 


چندین بار هم بهش تذکر دادم که الان دیگه مدرسه نداری ، من درک می کنم دوست داری بخوابی ولی اینکه تا ساعت چهار صبح بیداری و داری فیلم میبینی یا با گوشیت کار میکنی ،  بعد صبح میخوابی تا لنگ ظهر برای من پذیرفته نیست . 


بگیر بخواب تا ده ، ولی بعدش بیدار شو ، به تمرینات کلاس آوازت برس ، کارای خونه رو انجام بده .


 من که نباید به تو بگم گردگیری کن و سه روز بعد انجام بدی .. 


توقع دارم خودت تشخیص بدی که این کار سر وقت انجام بشه .. چند روز یه بار تو این خونه جارو برقی بکشی .


 ظرفای ظرفشویی رو بچینی  توش یا ازش بیرون بیاری مرتب کنی . 


غذا هر چی بلدی بپز برای شام و از اینترنت یاد بگیر .


 من یه مادر شاغلم با اینهمه مشغله ..همه ی این سالها هم همه کار کردم ولی دیگه غیرت خودت نباید قبول کنه من از سر کار بیام بگی شام چی داریم !!!


نمیگم هر شب این کارها رو بکن ، که اگر هم بکنی چیز زیادی نیست ، ولی همین که، من احساس کنم تو وظیفه شناس و مسئولیت پذیری کافیه . 


****************


بعد از اینکه کلا" تو این هفته ی اخیر خیلی اذیتم کرد و من چشم رو همه ش بستم و عذر خواهی هاش رو پذیرفتم به دیرو ز رسیدیم . 


چند روزه میگم کشوی لاک هات رو تمیز کن .. خشک شده ها رو بریز دور تا جدید بخریم . میگه خوب ولی نمیکنه . 


دیروز از اداره زنگ زدم گفتم : مهردخت کشو مرتب شد ؟ 


گفت : نه می ترسم توش سوسک باشه . 


گفتم : تو کشو سوسک نیست ، باشه هم میاد بیرون فوقش می کشیش.


حالا برو برنج خیس کن من میام خونه میخوام برای تو و نفس شام بپزم دیر میشه . 


گفت : میترسم ، تو جای برنج سوسک باشه . 


گفتم : مهردخت دیگه رسما" گندشو در آوردی ها . 


به استادت زنگ زدی وقت انتخاب رشته بگیری ؟ 


گفت : یادم رفت . 


گفتم : خجالت نمیکشی از صبح چهار دفعه بهت یادآوری کردم ؟؟ 


با صدای بلند گفت :  اَ اَ اَه ه ه ه ، مامان دیووونه م کردی چقدر گیر میدی !!! دارم لاک میزنم برم سر قرارم . 


گفتم : مهردخت امروز بیرون نمیری . 


گفت: میرم ، برام خیلی مهمه .. یه هفته ست با سمیرا قرار گذاشتیم . 


گفتم : میدونم ولی اجازه نداری بری . 


گفت: میرم . 


گفتم : برو ولی دیگه برنگرد خونه و قطع کردم . 


چند دقیقه بعد آرمین زنگ زد . 


-: سلام مهربانو ، الان مهردخت زنگ زد ، گفت شب میاد پیش من .


 منم خوشحال شدم . ولی چون همچین چیزی از مهردخت بعیده ، فکر کردم شاید حرفتون شده . 


-: سلام ، آرره دقیقا " حرفمون شده بهش گفتم حق نداری بری بیرون و اگر رفتی نیا خونه . 


-: عه پس بیاد خونه ی من چطور میشه؟ 


-: هیییچی متاسفانه دیگه نمیتونم قبول کنم برگرده ، بمونه پیش تو .


 چون زندگی با من یه قوانینی داره که باید رعایت کنه . اگر نکنه مشکل پیش میاد . 


-: پس بذار من باهاش صحبت کنم . 


-: ممنونم . 


آرمین با مهردخت صحبت کرده بود و مهردخت گفته بود قرارم خیلی برام مهمه . ارمین گفته : قرارت مهم تره یا مامانت ؟ اونم گفته بود : مامانم . 


خلاصه به اینجا کشید که مهردخت بیرون نرفت . بلیط ها سوخت شد ، قرار شام من و نفس هم بهم خورد . 


هر روز که میرم خونه ، یا قبلش خرید کردم ، زنگ می زنم مهردخت بیاد کمک،  یا میرم در رو باز می کنم سلام میدم هر جا باشه میاد  استقبالم .


دیروز رفتم خونه، سلام ندادم . 


مهردخت هم تو اتاقش بودداشت با لپ تاپ فیلم می دید (در اتاقش باز بود می دیدمش) . 


شام درست کردم و تنهایی خوردم . 


ساعت حدود یک خوابیدم . نصفه شب دیدم اومد بغلم خوابید و دستش رو انداخت دور کمرم . 


قرار بود امروز بره کارت ملی هوشمندش رو بگیره ، عصری هم برای معاینه ی چشم بریم .


آرمین هم خواهش کرده بود که گذرنامه ش رو تمدید کنم . 


بهش گفتم اجازه ی محضری پدر رو میخواد ، برو بگیر تا شنبه ببرم برای تمدید . 


دیشب آرمین گفت : چون فردا خونه تون سمپاشیه میام دنبال مهردخت میبرم کارت ملی رو بگیره ، بعد برای تمدید گذرنامه ش می ریم . گفتم باشه .



صبح که می اومدم اداره گوشی مهردخت  رو از شارژ درآوردم تا بذارم نزدیکش با پدرش هماهنگ باشه . 


دیدم ساعت موبایلش رو از هفت و نیم هر نیم ساعت کوک کرده . (گوشیش رمز نداره من میتونم ببینم )


ساعت 9 به آرمین زنگ زدم ، گفتم بیداری ؟ 


گفت: آره مهردخت بیدارم کرده گفته کار اداری داریم زودتر بیا دیر میشه . 


لبخندی از سر رضایت زدم . 


درحین کار هم برای کد پستی و آدرس گیر کردن،  دوبار مهردخت تماس گرفت و سلام داد ، سوالش رو پرسید . 


**********


ما والدین که عموما" خیلی به بچه هامون سرویس میدیم ، بدهکارشون نیستیم . 


من برعکس نفس که فقط سرویس بی توقع میده و ابدا" تقاضا هاش رو عنوان نمیکنه ، میگم زندگی مشترک یعنی همه چیز متقابل . 


اگر من مادری هستم که مهردخت برای تتو کردن ،درست کردن ناخوناش ، بیرون رفتن ، خرج کردن ، کلاس آواز رفتن ، کلاس رانندگی رفتن و خیلی چیزهای دیگه ،  هییچ مشکلی نداره و من حواسم به همه  چیزش هست .. پا به پاش هر جا خواسته رفتم ، سر همه ی کارها و پروژه هاش تا صبح بیدار موندم و خیلی چیزای دیگه که اصلا گفتنش لزوم نداره ، حالا توقع زیادی نیست که هوای زندگی رو داشته باشه و با کارهای دخترونه ش باری از روی دوش من برداره . 


من که نباید بهش بگم گردگیری و جارو کن !! 


من که نباید یادش بندازم  خشمش رو کنترل کنه و صداشو بلند نکنه . 


آدما یا خودشون حواسشون هست یا با ابزار هایی باید بهشون تلنگر زد . 


ابزار من هم همین چیزهاییه که مهردخت دوست داره و باید بفهمه اگر به رعایت اصول متعهد نباشه اونا رو از دست میده . 


********

می دونید که من مهربانویی هستم که برخلاف آرامش و صلح ذاتیم ، اجازه ی سوء استفاده به احدی رو نمیدم و اگر احساس کنم داره این اتفاق میفته به قیمت اذیت کردن و ضرر خودم هم که شده ، اون موقعیت رو بهم میزنم . 


درست مثل طلاقم از آرمین .


" و میدونید که خیلی دوستتون دارم" 






تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 | 11:31 ق.ظ | نویسنده : مهربانو | نظرات (23)