X
تبلیغات
رایتل






دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

پنجشنبه ، هر چی به ساعت های پایانی کار نزدیک می شدیم انگار ، با یه سرنگ بزرگ جون از تنم می کشیدند و بیشتر احساس خستگی می کردم . 


اما میدونستم آخر شب دیگه سرحال میشم .


 پس بعد از مدت ها رفتم سراغ سایت سینما تیکن و دوتا بلیط سینما ی فیلم " سارا و آیدا "برای ساعت دوازده شب خریدم . 


 خدا رو شکر بعد از سم پاشی چهارشنبه ، اعظم خانوم برای روز پنجشنبه صبح خودش رو رسونده بود تا نظافت کلی رو انجام بده .

وقتی با شونه های آویززون و کوله باری از خستگی رسیدم خونه چشمام هم به اندازه ی خونه برق زد . 


خدا بهش سلامتی بده ، طفلک رو حتی نمیبینم که حضوری تشکر کنم فقط تلفنی بهش اطلاع میدم که مزدش رو براش کارت به کارت کردم و بابت زحمتش تشکر میکنم . 


مهردخت خانوم هم کمی در برابر پختن شام مقاومت کرد و بعدش یه شام دختر پز عالی برای جفتمون درست کرد .


 ساعت یازده و ربع در خلوتی نسبی خیابون ، به سمت سینما آزادی ویراژ دادیم و پنج دقیقه قبل از شروع فیلم نشستیم سرجامون . 


سینما تا خرخره ش پر بود ، مردم هم انگار چون از قبل بلیط تهیه کرده بودند و برنامه شون رو میدونستند ، حسابی استراحت کرده بودند و سرحال اومده بودند . 


فیلم سر وقت شروع نشد که هیییچ ، تقریبا" بیست و پنج دقیقه بعد شروع شد . 

هیچ کس هم اعتراض نمیکرد و همه خوش اخلا ق و مزه پران و با گوشی ها شون مشغول بودن .


 بالاخره فیلم شروع شد . 


فیلم روایت دوتا دختر که باهم دوست و همکار هستند با بازی پگاه اهنگرانی و غزل شاکریه .

 یکیشون دچار مشکلی میشه که پای اون یکی هم به موضوع باز میشه و ادامه داستان .



نکات برجسته فیلم :

الف) خوبه ببینیم اشتباهات و بلند پروازی های یک نفر تو خانواده ، ممکنه به قیمت نابودی چند خانواده تموم بشه ، مادرها یاد بگیرند که اینهمه از بچه هاشون علی الخصوص از پسرهاشون و بلند پروازی های بی منطقشون ، حمایت بیجا نکنند . 

ب)ممکنه تو زندگی شرایطی پیش بیاد که هیچوقت در تصوراتت نمی گنجیده .. مثلا" اگر تو مبل خونه ت لم دادی درحالیکه لیوان بزرگ چای که عطر دارچین ازش بلند میشه ، دستت باشه و برای دیدن فیلم مورد علاقه ت داری آماده میشی ، کسی بهت بگه تا پایان هفته تبدیل به یه آدم دزد و فراری و شاید قاتل شدی هم تعجب نداره .

 

کاش فقط برای سرگرمی سینما نریم ، فیلم ها رو با تعمق نگاه کنیم و همذات پنداری کنیم و فکر کنیم در موقعیت مشابه ،  چه تصمصمی می گرفتیم . شاید به چالش کشیدن خودمون کمک کنه اولین قدم اشتباه رو برنداریم . 


ج) مصطفی زمنی با اون قیافه ی مثبت و چشمای رنگیش ، بازی  ارائه داد که دوست داشتی بگی" اووووو لالاااااا " از این کارا هم بلددددده؟؟ 


به همین مناسبت من و مهردخت همچین از ذوق بازی قشنگش بازو هامونو کوبیدیم به هم که دست راستم که مدت ها بود خوب شده بود دوباره درد گرفت ، جوری که به مهردخت گفتم : خووووب حالاااا 


خلاصه ساعت دوی صبح درحالیکه موتور مهردخت همچنان داغ بود و یه بند حرف میزد رسیدیم خونه و تا یازده ظهر جمعه بیهوووش افتادیم رو تخت . 


جمعه ساعت یک بعد از ظهر وقت مشاوره برای تعیین رشته داشتیم . 


رفتیم پیش استاد، نظر استاد این بود که اگر برامون مهمه که حتما مهردخت سراسری قبول بشه ، بزنیم شهرستان و قبولیش رو تضمین کنیم . 

ضمن اینکه مهردخت مرتب عین مرغ حق می گفت " من شهرستان نمیرم" گفتم : استاد من بدم نمیاد مهردخت بره شهرستان و یه زندگی جدید رو تجربه کنه ولی واقعیتش خودم کشش ندارم . 


فکر اینکه برم خونه و وسایل بگیرم و مهردخت یا من  ، همه ش تو این جاده ها باشیم هم ، حالمو بد میکنه ، ترجیح میدم همین تهران باشه واین هزینه ها رو همینجا انجام بدم . 


خلاصه تقریبا"  ده تا رشته ی اول رو که امیدی به قبولیش نیست از بهترین دانشگاه های تهران انتخاب کردیم از ده تا بیست رو براساس علاقمندی مهردخت درتهران ، ودر آخر با زور یه چند تا هم غیر طراحی لباس در تهران انتخاب کردیم که البته مهردخت کلی بهمون اخم کرد و گفت: من که نمیرم حالا بزنید  


از تعین رشته اومدیم بیرون ، ساعت دو بعد از ظهر بود مهردخت گفت پایه ای بریم سینما؟؟ همونطور که میدون رو دور میزدم ، گفتم : فکر کن نباشم 


از سینما تیکت دوتا بلیط فیلم " بیست و یک روز بعد" رو برای ساعت ده دقیقه به سه ، خریدیم رفتیم تو کافی شاپ آزادی . آخرای خورد و خوراکمون بود که وقت رفتن به سالن شد . 


فیلم زیبای بیست و یک روز بعد درد داشت، دردی که مثل دشنه ای زهر آلود ، پهلوی احساس رو می خراشید و به جون آدم نفوذ می کرد .


 وقتی بازی ها (حتی کم سن ترین اون ها) تا این حد زیبا و باور پذیر باشند ، مدام به خودت میگی :


چند تا از این خانواده ها دور و بر شهرت زندگی می کنند ؟؟


چند تا استعداد شب و روز تو فقر و مشکلات، گم میشه ؟!!


صدای مهدی یراحی هم روی تیتراژ پایانی عااالی بود 

از سالن اومدیم بیرون داشتیم می رفتیم سمت خونه مهردخت گفت : دلم برای دایی اینا تنگ شده . با بردیا تماس گرفتیم ، دیدیم نسیم و آرتین رفتند خونه مادر نسیم اسباب کشی داشتند بردیا هم از دیروز کمر درد گرفته خونه س . 

مهردخت گفت:  مامان بیا بریم بریمش دکتر . گفتم:  باشه . 

رفتیم سمت خونه ی بردیا و یه نیم ساعتی تلاش کردیم راضی بشه بیاد دکتر .آخر سر هم گفت : عوض دکتر رفتن یه لطف دیگه در حق من بکنید . گفتیم : چکار کنیم ؟ گفت : بیاید یه سینما بریم . 


من و مهردخت زدیم زیر خنده ، گفتیم : عاقا جان ما از دیشب داریم تو سینما زندگی می کنیم .. 


خلاصه یه بلیط برای چهل و پنج دقیقه ی بعدش تو سینما چارسو و فیلم زادبود خریدیم . 


زادبود فیلمی که سال هشتاد و هفت تولید شده و تا حالا یعنی  نه سال ، بصورت تحریم شده و غیر قابل اکران بوده . این طرح با الهام از پژوهشی علمی نوشته شده که نشون میده  لاکپشت‌های جزایر ایران پس از ۳۰ سال مهاجرت دوباره به زادگاهشان بر می‌گردند، 

هر سه تامون فیلم رو خیلی دوست داشتیم و حسابی لذت بردیم . 

. با هم شام خوردیم ، بردیا رو رسوندیم خونه ش و خودمونم برگشتیم خونه .


دیروز که شنبه بود ، به مهردخت گفتم برو پلیس بعلاوه ی ده کارهای تمدید گذرنامه ت رو انجام بده و هر چی هم التماس کرد که من بلد نیستم میرم اونجا ضایع میشم توجه نکردم . گفتم : مهردخت جان تو سواد داری اونجا وقتی وارد شدی باجه باجه ست و اسم هر باجه ای مشخصه ، میری تو گذرنامه و به کارشناس میگی برای تمدید اومدم و مدارکتم که تکمیله و باهاته ، اونم کارت بانکی هر چی پول لازمه بده و تمووووم.  


خلاصه هرچی غر زد و متلک گفت که تو امروز تعطیلی و کمک من نمیکنی و من رو رها میکنی و هزار تا چرت و پرت دیگه ، یه گوشم رو در کردم یه گوشمو دروازه . 


اونم عین بچه ی ادم وقتی دید فایده نداره لباسش رو پوشید و رفت . در کمال خوشبختی هم انگار خلوت بوده چون سه ربع بعد با نیش باز برگشت و گفت چه آسوون بود مامانی . گفتم : خجالت نکشی هااا اینهمه غر به جون من زدی 


 اولین جلسه ی کلاس آیین نامه ی رانندگیش هم  شروع شد . و همچنین اولین جلسه ی شیمی درمانی نفس . 

هر دو بصورت پنهان نگران عوارض داروها بودیم ولی وقتی دکتر بدون اینکه ما حرفی بزنیم گفت : شیمی درمانی شما جنبه ی پیشگیری داره نه درمان،  بنابراین هیچ عارضه ای نداره با این وجود هر احساس جدیدی داشتید با من درمیون بذارید ، نفسی به راحتی کشیدیم و چشمک و فشار دستی با هم رد و بدل کردیم . 


موقع خداحافظی ، دکتر تاکید کرد : بیست و یک روز بعد" میبینمتون و من یاد پسر بچه ی فیلم دیروز افتادم که با این جمله انگار همه ی شهر رو کوبیدن توی سرش


خدا رو شکر نفس ، انقدر حالش خوب بود که بعدش با هم خرید هم رفتیم و کلی قدم زدیم . 


دوستتون دارم 





[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (27)



      قالب ساز آنلاین