X
تبلیغات
رایتل






دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

نسیم جون کاری براش پیش اومده ، از بابا عباس خواهش کرده بره دنبال آرتین و از مدرسه برش داره .


 بابا خودش رو رسونده به مدرسه و با آقا  آرتین ایستادند کنار خیابون . 


بابا با  مهرداد تماس گرفته که سیستم اسنپ گوشیم ایراد پیدا کرده . لطفا یه اسنپ برای ما بگیر که بریم خونه . 


مهرداد مشغول پیدا کردن ماشین میشه ، بعد از دقایقی  اطلاعات اتومبیل و راننده روی صفحه گوشیش ظاهر میشه .


 سعی می کنه با راننده تماس بگیره و بگه تو آدرسی که لوکیشن نشون میده یه پدر بزرگ و نوه با لباس مدرسه رو سوار کنه .


 

چندین تماس پشت سر هم می گیره که راننده همه رو  رد می کنه . 


مهرداد به من زنگ زد : 


- :  مهربانو جان سلام  . 


-: سلام عزیزم ، چرا صدات گرفته ؟ تو خوبی؟؟ 


-: آره خوبم . یه اتفاقی افتاده ، انگار یه سطل آب جوش ریختن رو سرم .. فقط به فکرم رسید به تو زنگ بزنم . 


-: چی شده عزیزم ، نگران شدم . 


-: نه هیچی ، اسیر قضاوت بی جا شدم . 


-: راه برای جبرانش هست؟؟ 


-: آره خدا رو شکر همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد . 


-: بگو برام . 


و شروع کرد ماجرا رو همونطور که اول متن نوشتم برام تعریف کرد 


و ادامه ش رو بخونید : 


-: آره ، خلاصه هی باهاش تماس گرفتم هی ریجکتم کرد .


 منم فکر این بودم که الان بابا ایستاده زیر آفتاب و این نامرد می خواد بگه من نمی برم و اسنپ رو کنسل کن و این چیزا . 


شماره پلاک و اطلاعاتشو برداشتم گفتم الان با پشتیبانی اسنپ تماس می گیرم و شکایت می کنم .


 همین طور که زیر لب بد و بیراه می گفتم و می خواستم گزارش شکایت بفرستم یه اس ام اس  برام اومد :


"  ناشنوام کجایی "


حالا دیگه منم که داشتم به حرفای مهرداد گوش می دادم ، انگار یه سطل آب جوش ریختن رو سرم 



***********


گفتم مهرداد خدا رو شکر کن مرتکب گناه نشدی و خیلی زود متوجه قضاوت غلطت شدی . 




[ چهارشنبه 5 مهر 1396 ] [ 12:19 ب.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (13)



      قالب ساز آنلاین