X
تبلیغات
رایتل






دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

آموزشگاهی که مهردخت برای دریافت گواهی نامه ثبت نام کرده ، فقط روزهای دوشنبه امتحان شهر می گیره .


 دیروز صبح مهردخت امتحان داشت اما شب قبلش تب شدیدی کرد . 


بهش گفتم امتحان رو بی خیال شو بذار برای هفته ی آینده ، گفت : نه حوصله ندارم صبر کنم صبح زود میرم امتحان میدم . 


تو لیست اول،  نفر دهم بود .  اتفاقا" محل امتحان درچند قدمی منزل خودمونه .


 بهش گفتم : من باهات میام تو سرماخوردی بشین تو ماشین نوبتت که شد ، برو امتحان بده .. بعد بیا ببرمت دکتر . بعد از اون میرم اداره . 


خوشحال شد و گفت : باشه . 


منم ساعت شش صبح بیدار شدم براش سوپ جو و پلو مرغ درست کردم . 


ساعت هفت و نیم  با هم رفتیم پشت خونه . دیدیم افسر یه ماشین از پسرا رو سوار کرده داره می بره برای امتحان .


 مهردخت سلام داد و گفت من نفر دهمم . افسر هم جواب سلامشو داد و گفت از دخترا کسی نیومده . منتظر باش من برگشتم ازت امتحان می گیرم . 


مهردخت هم خوشحال نشست تو ماشین . 


ده دقیقه بعد ماشین برگشت .. پسرا خوشحال بودن .گفتن : افسر خوبیه به رعایت نکات آیین نامه اهمیت میده . 


مهردخت رفت سوار ماشین شد ولی چند لحظه بعد پیاده شد . 


- : چی شد مهردخت؟؟


-: کارت ملی یا شناسنامه نیاوردم .


-: واااا، مگه تاکید نکردم بهت ؟؟


-: ببخش یادم رفت . 


-: بدو برو بیار . 


مهردخت رفت خونه و چند دقیقه بعد نفس زنان برگشت . کم کم سر و کله ی دخترا پیدا شد . 


افسر با ماشین پر درحال حرکت بود . 


 به مهردخت اشاره کرد الان بر می گردم بیا بنشین امتحان بده . 


یه بیست دقیقه بعد برگشت و مهردخت پرید رفت سوار شد . هنوز راه نیفتاده دوباره پیاده شد . 


از دور می دیدیم داره پاشو می کوبه زمین و غر زنان میاد طرف من .


-: هااااا؟؟ چی شد پس؟؟ 


- : این فرم رو  آموزشگاه نداده بهم . 


-: نداده یا نگرفتی ؟؟ 


-: نمی دونم ماماااان . 


-: سوارش کردم رفتیم آموزشگاه . دو دقیقه بعد برگشت گفت  


-: یه فیش که پرداخت کردیم رو باید می آوردم براشون . 


-: مگه عکسشو تلگرام نکردی؟؟ 


-: چرا کردم میگه با تلگرام فقط نوبتت رو زدیم . برای پرونده باید موجود باشه . 


-: بیا بشین مهردخت زود باش . 


دوباره رفتیم در خونه . رفته از بالا فیش رو آورده . بردیم آموزشگاه اون فرم رو بهش داد. 


برگشتیم به محل امتحان . 


مهردخت دو قدم رفته بود به سمت ماشین که عین برق گرفته ها برگشت . 


-: مامان شناسنامه م کو ؟؟؟ 


-: ای خداااا دیوونه م کردی مهردخت . من چه میدونم . 


-: نیست تو کیفم . ( داشت گریه ش می گرفت) سرم داره می ترکه از درد . 


چشم انداختم تو ماشین .. دیدم انداخته کف ماشین 


-: بگیرررر ، بررررررررررررررو 


مهردخت با عجله رفت سوار ماشین شد . 


چند ثانیه بعد ماشین رو روشن کرد و با تاملی کوتاه ، نرم حرکت کرد . ماشین تو یه کوچه ی پهن بن بست بود . دور دو فرمون  تمیزی زد و برگشت . 


سر تقاطع مکث کرد  و اغراق آمیز اینور اونورشو نگاه کرد . دوباره نرم راه افتاد .


 جلو تر برای پارک دوبل آماده شد . همه ی کارهاشو درست انجام داد ولی موقع عقب اومدن چرخ جلوش کج بود .. 


تو دلم می گفتم نه مهردخت اینطوری نیا عقب . دیدم فرمون رو صاف کرد و قشنگ اومد عقب . خیالم راحت شد . 



دوباره حرکت کرد هنوز مسیر زیادی نرفته بود که نگه داشت . منتظر بودم بیاد بیرون و بگه قبول شدم ولی دیدم نیومد . حالم گرفته شد ..


 گفتم حتما رد شده افسره داره می نویسه مشکلش رو (چون قبول میشن زود میان بیرون ) 


بازم صبر کردم نیومد ، کنجکاو شدم از پشت وانتی که قایم شده بودم ( نمیخواستم مهردخت بفهمه می بینمش که هول بشه) اومدم بیرون دیدم افسره پیاده شده داره با موبایلش حرف میزنه 


چند ثانیه بعد سوار شد دوباره حرکت کرد و هنوز به انتهای خیابون نرسیده بودند که ماشین رو نگه داشت و پیاده شد . 


برگشت عقب منو با چشماش پیدا کرد و با نیش باز علامت موفقیت رو نشون داد . 


خوشحال شدم گفتم : خدا رو شکر اقلا هی رفتیم و اومدیم ، امروز نتیجه گرفت .

 

دوید اومد سوار ماشین شد و با صدای گرفته و رنگ پریده ش ، پرید بغلم و کلی ماچم کرد . 


-: مامان دمت گرم .. خیلی حالم بده اگه تو نبودی چطوری هی میرفتم و می اومدم . 


الان برو آموزشگاه باید اینا رو بدم بهشون تا گواهی نامه صادر بشه . 


رفتیم اموزشگاه گفتم کیفمو ببر شاید پول لازم بشه . 


چند دقیقه بعد صدای مسیج هایی که نشون می داد از کارتم پول برداشت شده ، می اومد . 


مهردخت اومد گفت باید از اینا کپی بگیریم . رفتم دم کتابفروشی  ایستادم .


مهردخت گفت : پس کیفت کو؟؟


- : چه میدونم تو بردی آموزشگاه !!!


-: ای وااای جا گذاشتمش . 


با صدایی که شبیه جیغ بنفش بود گفتم این پنج تومنو بگیر زود برو کپی رو بگیر . 


مهردخت عین فنر از جاش پرید رفت کتابفروشی . 


زنگ زدم آموزشگاه گفتم من مامان مهردختم ، کیف پول اونجا گذاشته ؟؟ گفتن : بععععله . 


مهردخت اومد . گفت : ببخشید مامان . 


گفتم مهردخت میشه هیچی نگی من دارم از عصبانیت می ترکم . 


داریم برج شیش رو تو اداره می بدیم من اینهمه کار دارم تو هم از صبح منو علاف خودت کردی . 


دوباره رفتیم آموزشگاه ، مهردخت کپی ها رو برد بالا و برگشت . 


با معصومیت گفت : مامان میخوای دیرت شده دکتر رو بی خیال شو . منو بذار خونه برو اداره .


جوابشو ندادم . رفتم به سمت درمانگاه . 


دم در درمانگاه بصورت مشکوکی شلوغ بود . 


با مهردخت رفتیم تو دیدیم پر از پلیس و مامور کلانتریه . دکتر هم خونین و مالین نشسته رو پله . !!!!

خواستیم برگردیم . 


دکتر گفت : خواهش می کنم تشریف داشته باشید . من الان دستمو پانسمان می کنم می رسم خدمتتون . 


بصورت معذب  نشستیم سرجامون . 


دکتر سر منشی که یه دختر که از لاغری شبیه لوله خودکار بود و داشت از ترس و وحشت اتفاقات افتاده ، سکته می کرد داد کشید که کلید این اتاق رو بیار می خوام دستمو ببندم . 


عججججب گیری افتاده بودیم هاااا. 


یواش با مهردخت بلند شدیم ، دکتره پرید که تشریف داشته باشید !!!!


باز ما گیج این اوضاع بودیم که دیدیم پلیس یه غول تشنی رو آورد تو درمانگاه هی به دکتر می گفت ایشون بودند شما رو زدن ؟؟ 



من و مهردخت هم از بلبشو بازار استفاده کردیم و از در لیز خوردیم اومدیم بیرون . 


تو همین فاصله هم فهمیدیم احتمالا" پسره دوست منشیه بوده حالا نمیدونم چی بوده صبح اومده دختره رو بزنه دکتره مانع شده گفته اینجا درمانگاهه جای لات بازی نیست که پسره دق دختره رو هم سر دکتر درآورده . 



زیر لب به شانس خودم بد و بیراه می گفتم که مهردخت رو رسوندم یه درمانگاه دیگه . 


دکتر معاینه ش کرد و گفت گلوش چرک کرده . دوتا پنی سیلین نوشت که همون موقع و امروز بزنیم . تزریق انجام شد . 



بردمش خونه . بوسش کردم و گفتم مبارک باشه مامان جون دوست داشتم امروز پیشت می موندم ولی نمیتونم . 


برو استراحت کن و غذاهات رو بخور ، بعد از ظهر برات  آب لیمو شیرین و پرتقال می گیرم زود خوب میشی . 


ظهر بود اومدم اداره و یه بند مشغول کارها شدم .


 عصری براش لیمو شیرین و پرتقال خردیدم تا شب چهار تا لیوان بزرگ اب میوه دادم . آب لیمو و عسل خوب هم به دادش رسید .


 امروز صبح تبش قطع شده بود . قبل از اومدن به اداره آمپولش رو زدم .


 وقتی داشتم سرنگ رو برای تزریق اماده می کردم یاد دیروز و اونهمه ماجرا افتادم .


 بی اختیار خنده م گرفت . 


مهردخت گفت : چرا می خندی ؟ 


گفتم : من که یادم نمیره چجوری گواهی نامه گرفتی . تو چطور ؟؟ 


همینطور که سوزن رو تو عضله فشار میدادم مهردخت هم عینه ژله می لرزید و می خندید


و می گفت :  ناموسا" چرا اینطوری شد 


***************


دوستتون دارم 





[ سه‌شنبه 25 مهر 1396 ] [ 12:44 ب.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (21)



      قالب ساز آنلاین