X
تبلیغات
رایتل






دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود


شاید امروز تهران ویرانه ای آکنده از دود و آتش بود .. شاید همه در به در و منتظر امداد های جهانی بودیم .. نه من مانده بودم و نه شما ... 



قدر لحظه های با هم بودن رو بدونیم 



یلداتون مبارک عزیزای دلم .



 خودم هم باورم نمیشد ولی تا صبح ، با خیلی هاتون تو ذهن و قلبم حرف زدم ... 


دوستتون دارم طوری که خودم هم نمی دونستم 


***************



"نوشته ی زیبای صابر ابر"


دیشب ، بعد از همان یازده و چندی شب که زمین کمتر از یک ثانیه لرزید و طبیعت خودش را به رخ کشید، صدای پای همسایه 


ها و ماشین ها و رفت و آمد ها شروع شد!تلفن ها و خبر هاو ...



وقتی از اتاق بیرون آمدم هنوز کریستال های لوستر تکان میخورد و در شب میرقصید، اما اینبار برای نبودن!


 اگر بگویم نترسیدم دروغ بزرگیست اما بعد از کوتاهی فکر کردم چرا باید از خانه بزنم بیرون، دلایلش برای خودم و اهلش!


 حرفم از این نوشتن چیز دیگریست!



امروز مُرده بودیم شاید! 



اگر امروز از خانه خارج شدید تصویر های تکراری هر روز را شکل دیگری تصور کنید:


تیر چراغ برق های افتاده روی ماشین ها، ترک های بزرگ روی دیوارها، خانه های ویران، کوچه هایی پر از آدم های وحشت


 زده، صدای بی اندازه فریاد و اشک و غم !


 بوی تن هایی بیجانی که در شهر پیچیده!


اینجا تهران ، آخرین روز آذر ماه است و هیچ کدام از اتفاقاتی که تا شدنش یک نفس فاصله بود ، نیافتاد.



زلزله تهران اگر هزار چیز بد داشت یک چیز خوب داشت :



ما همیشه نیستیم! می شود فردا صبح مُرد.




[ پنج‌شنبه 30 آذر 1396 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (11)



      قالب ساز آنلاین