سلام عزیزان دلم . امیدوارم خوب و سرحال باشید و در این سرمای زمستونی ، خونه های دلتون گرم باشه . 


از لطف بی دریغتون ممنونم ، همگی بخاطر پام نگران بودید و احوالم رو می پرسیدید ، راستش شنبه ی پیش گچ رو باز کردیم .

 وضعیت از اون حالت بحرانی که نمیتونستم پامو زمین بذارم دراومده بود ولی همچنان درد رو موقع راه رفتم ، مخصوصا"  پله  رفتن رو حس می کنم . 


ازفوق تخصص جراحی مچ پا ، وقت گرفتم دیروز ویزیتم کرد و برام ام آر آی و سیتی اسکن نوشت . هر دو رو انجام دادم . باید جواب هاش آماده بشه تا ببرم دکتر نظرش رو اعلام کنه . 


اما باز هم موسم جشنواره ی فیلم فجر شد و من شیدااااااا


امسال به واسطه ی همون کسب و کار جدید خانوادگی که راه انداختیم و هر یک شب درمیون با مینا ، بصورت شیفت سر کار حاضر می شیم ، تصمیم گرفتیم که اصلا" بلیط پیش خرید نکنیم . 


تا روز دوازدهُم ، هَم  جلوی خودم رو گرفتم ولی مگه میشد اخبار فیلم ها رو دنبال نکنم ؟؟ همین خوندن ها و تیزر  فیلم ها رو دیدن باعث شد که ساعت ده  روز پنجشنبه دوازدهم دیگه عنان اختیار از کف دادم و با یه آگهی فروش بلیط ها تماس گرفتم . 


-:سلام جناب ، درمورد آگهی بلیط ها تماس گرفتم 

-: سلام خانم . بفرمایید . 

-: راستش من دو سری سانس آخر وقت رو میخوام و سودای سیمرغ 2 ، سینماش هم یا شمال شهر باشه یا مرکز . 

-: نه متاسفانه من سودای 1 رو دارم .

-: حییف .. باشه ممنونم  خدانگهدار. 


با لب و لوچه آویززون پشت میزم نشسته بودم . مینا تماس گرفت . 


-: مهربانو سلام ، چطوری؟؟ 

-: سلام . خوبم ولی حوصله ندارم . 

-: چی شده ؟؟ 

-:عاقا ، کسب و کار جدید به چه دردمون می خورد ؟ مرض داشتیم خودمونو گرفتار کردیم ؟؟ 

-: چرا عصبانی هستی .. حالا یادت افتاده بعد از اینهمه مدت که آلوده ش شدیم ؟؟ 

-: والاااا دلمون سالی یه بار به جشنواره فیلم خوش بود .. الان چرا باید ازش محروم بمونم ؟ 

-: خوب مهربانو بیا بلیط بخر دوسری . شبی که من شیفتم ، تو با مهردخت برو .. شبی که تو شیفتی ، من با دوستم میرم . اینجوری هم چند تا فیلم دیدیم هم هزینه ش زیاد نمیشه ، هم سرکارمون هستیم . 

-: خوب دیر پیشنهاد دادی مینا .. الان دیگه بلیطا تموم شده . 

-: والا اگه تویی که گیر میاری . 

-: خوبه ، مزه نریز .. امسال دیگه راهی ندارم .. فعلا خدا حافظ 


باز این آگهی ها رو زیر و رو کردم .. تماس می گرفتم ولی هرکدوم یه مشکلی داشتن یا یک سری داشتن . یا سودای یک بودن یا سینماش نزدیکمون نبود .


ساعت دوی بعد از ظهر تلفنم با یه شماره ی ناشناس زنگ خورد . 


-: بفرمایید؟

-: سلام خانم ، شما صبح با من تماس گرفتید بابت بلیط های جشنواره . 

-: بله درسته . 

:- خوب سودای 2 تو سینمای مرکز شهر ساعت یازده شب خوبه ؟ 

-: بله عااالیه ولی دوسری میخوام . 

-: دارم . 

-:  وااای چقدر عااالی . چند اونوقت ؟؟ 

-: همون هر سری صدو پنجاه تومن . 

-: خیلی خوبه ممنونم .. فقط سینمای ارگان ها نباشه ، برم اونجا بگن باید با پوشش خاص میومدی (والا پارسال یکی مهمونمون کرد یه سینما با مینا ضایعمون کردند راهمون نمیدادند ، هم ما اذیت شذیم هم اون بنده خدا میزبان )

-: نه خانم خیالتون راحت . 

-: باشه چجوری بگیرم ازتون ؟ 

-: آدرس بدید میارم 

دیگه نیشم تا بناگوش باز بود از ذوقم رو پا بند نبودم . متاسفانه برنامه ی سینما روی هیچ سایتی نبود . خود اون آقا هم نمیدونست برنامه چیه و شب چه فیلمی اکران میشه . 


به مینا زنگ زدم گفتم گرفتم ... مینا تو امشب میری یا من برم ؟ 


گفت: فرقی نداره ولی من امشب بادوستام بیرونم میخوای تو برو . گفتم : باشه . 


بعد از اداره رفتم خونه ی مامان اینا ، لباس عوض کردم و رفتم سرکار بعدی . 


قرار بود ساعت نُه نسیم، خانوم بردیا بیاد بجای من بایسته تا من بیام بیرون . اونا هم رفته بودن دنبال یه کاری و گیر کرده بودند . ساعت ده بود ، اعصابم خط خطی .. به بردیا زنگ زدم گفتم اگه میدونستی نمیتونید بیاید می گفتید من بلیطای امشبو میدادم به مینا . الان نه خودم رفتم نه اون میره .. بلیطای امشب میسوزه . 


بردیا گفت : خوب ول کن اونجا رو . بیا بیرون . گفتم : خووووبی؟؟ یکساعت دیگه فیلم شروع میشه من تو فرمانیه م سینما هم وسط شهر . 


گفت : خلوته بابا .. راه بیفت تو میتونی . 

گفتم : آقا بردیا ، شما مدیر مجموعه هستی داری به من میگی کار رو رها کنم ؟؟ 

گفت : آرررره .. بیا دیگه ساعت ده شده تا الانم که خیلی شلوغ بودی . 

تلفن رو قطع کردم ولی دل تو دلم نبود . 

یکی از کارگرها اومد یه سوالی بپرسه . 

-: ببخشید ، این فاکتور تکراریه یا جدید؟؟ 

-: نه رسول جان ، جدیده .. درست مثل قبلیه ولی شماره ش فرق داره . 

-: باشه .. الان انجام میدم . 

-: ممنون . 

چند قدم رفت و دوباره برگشت . 

-: مهربانو خانم ببخشید شما بابت چیزی ناراحتی؟ 

-: بله رسول از کجا فهمیدی ؟ 

-: معلومه . 

-: آره ساعت یازده باید جایی میبودم که برام مهم بود ، قرار بود کسی بیاد جام که نمیتونه بیاد منم نمیتونم برم . 

-: آقای مهندس چی میگه؟ 

-: میگه برو . 

-: خوب برید دیگه .

-: نمیشه رسول ندیدی چقدر سرمون شلوغ بود؟ اگه من برم شماها دست تنها میمونید . 

-: نه بابا ، دیگه به اون شلوغی نمیشه .. منم حواسم هست . 

ساعت ده و بیست دقیقه شده بود . عمرا" نمیرسم . 

کیفمو داد دستم گفت برید ... من همه ی گزارش ها رو عکس میندازم براتون تلگرام می کنم . 

بردیا زنگ زد : عه تو که هنوز اونجایی بدو میرسی . 


وقتی به خودم اومدم داشتم تو اتوبان گاز میدادم . با خودم می گفتم : ای بابا مگه جا پارک پیدا می کنم حالا . 


ساعت پنج دقیقه به یازده رسیدم سینما انگار اون جای پارک رو برای من گذاشته بودند کنار . 


ماشینو چپوندم و با پای دردناکم قدم برداشتم به سمت سینما . بلیط به دست مامور خندان گفت : داره تیتراژ میزنه خانم بفرمایید داخل عجله نکنید . بالاترین ردیف و یه جای خوب دوتا صندلی خالی بود نشستم روش . 


تلفنم ویبره شد .


-: بله بردیا  . من نشستم رو صندلی . 

- :منم دم درم بیا بلیطو بده . 

-: عه تو هم اومدی . 

-: آره خوب  مهردخت که امشب با پدرش رفته مهمونی من اومدم بجاش 



فیلم "جاده قدیم "به کارگردانی منیژه حکمت عزیز و بازی مهتاب کرامتی و آتیلا پسیانی و پرویز پورحسینی و جمعی از دیگر بازیگران رو دیدم . جریان این بود که مادر خانواده (مهتاب کرامتی) در شب سال نو از محل کار به قصد منزل بیرون میاد به دلیل نبودن آژانش مجبور به گرفتن ماشین دربست میشه ولی تا ساعت ها بعد از اون به منزل نمیرسه . 


موضوع فیلم چیزی بود که همیشه بهش فکر می کردم و می کنم . واکنش های بعد از حادثه از نظر روانشناسی به تصویر کشیده شده بود . مهتاب خیلی خوب نقشش روبازی کرد ولی ریتم فیلم بسیار کند و خطی بود . 



رسول گزارش ها رو برام فرستاد و نوشت مهربانو خانم بعد از رفتن شما انقدر شلوغ شد که فکرش رو هم نمیتونی بکنی ولی همه چیز به خیر گذشت .


دستتون درد نکنه منم طبق قولی که به شما دادم اسنپ گرفتم داریم با توحید میریم خونه . 


(آخه شب ها من و مینا دلمون نمیاد بچه ها پیاده برن خونه .. خونه شون نزدیک محل کاره ولی یه یکربع پیاده روی داره که حالا تو سرمای  زمستون خودم یا مینا هر کدوم شیفت باشیم میبریم میرسونیمشون . این برخلاف قانون مدیریته ولی ما  خواهرا ازش سرپیچی میکنیم و از این کار راضی هستیم . اونشب که من زود رفتم پول اسنپ رو به رسول دادم و گفتم مبادا پیاده برید تو سرما و خستگی .. قبول نمی کرد ولی ازش قول گرفتم چیزی هم نمیشد ها در حد پنج ، شش تومن ولی همونم قبول نمی کرد)


خدا رو شکر فرداش جمعه بود تا ساعت ده خوابیدم و عصر دوباره شیفت من بود . (جمعه ها با مینا چرخشی شیفت می مونیم) اونشب ، شب مینا بود ولی طبق برنامه باید فیلم مغز های کوچک زنگ زده اکران میشد .. منم که هلاک بازی نوید محمد زاده و فرهاد اصلانی ... زنگ زدم به دوست بلیط فروشمون گفتم : دوست عزیزززز ، بازم بلیط بیار و مارو بسسسااااز ، من جنبه ندارم یه شب درمیون تو ایام جشنواره سینما برم . 


جمعه شب ها مثل پنجشنبه هاساعت ده به بعد ،  شلوغ نیست ...دوباره با همدستی رسول پیچیدم اومدم سینما . مینا و دوستش هم که زود تر رسیده بودند . 





" مغز های کوچک زنگ زده " عجب اسم خوبی داااشت .. عجب بازی هایی!!!  نوید محمد زاده بی نظیررر ، فرهاد اصلانی عااالی و فرید سجادی حسینی بیییست ..

دوتا هنرپیشه ی جوون و عااالی بنام های مرجان اتفاقیان و نوید پور فرج هم بودند که باید بگم ای ولاه !!!


و اما خانمی بنام  "لادن ژاوه وند" در فیلم بازی می کرد که بعد از 56 سال کارتن خوابی  هنرپیشه ی فیلم هومن سیدی شده و عجیب خوب و روون بازی می کرد !!!


باریکلا به هومن سیدی عزیزم که کشف استعدادش بی نظیره 



دیشب فیلم " به وقت شام " با کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا و بازی زیبای بابک حمیدیان و هادی حجازی فر رو دیدیم . تنها هنرپیشه های ایرانی فیلم همین دو عزیز و بقیه از هنرپیشه های مطرح سوریه و لبنان بودند . 


بازی ها خوووب فیلمبرداری عاالی ولی انگار رفته بودیم ترمیناتور 2 رو نگاه می کردیم . بس که صحنه ها ی اکشنِ غیر منطقی داشت .  

من حاتمی کیای خودمونو می خوام ، همونی که آژانس شیشه ای و ارتفاع پست رو ساخت .. ولی انگار از "چ" به بعد دیگه نشد که نشد . 

درضمن دیشب که نوبت مینا بود شیفت بمونه به همون روش دوشب قبل من صحنه را ترک و در سینما حاضر شد 


این گزارش فیلم دیدن های من بوده در این سه شب .. نمیدونم چند درصد از خوانندگان این خونه به موضوع علاقمندند ولی خوب خودم که علاقمندم و همین برای دیکتاتور شدن دلیل خوبیه . 


دوستتون دارم 





تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1396 | 11:46 ق.ظ | نویسنده : مهربانو | نظرات (18)