دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود


من که کودک بودم و مدت کوتاهی در خرمشهر زندگی کردم ، عطر خوش خاک و صفای مردمش تو وجودم ریشه کرده ..

 

روژ آزادسازیش از مدرسه تا خونه رو یک نفس دویدم و با اشک شوق خودم رو تو بغل مامان و بابا انداختم و گفتم :" دیگه آزاد شد ، تو رو خدا برگردیم" 


هیچ فکر نمی کردم خرمشهر عزیز من هرگز آزاد نخواهد شد و امروز درحالیکه باز هم برای مظلومیتش اشک می ریزم ، نشسته م و دارم براش مرثیه می نویسم . 




[ یکشنبه 10 تیر 1397 ] [ 03:03 ب.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (10)



      قالب ساز آنلاین