خلاصه پمپ کاهش درد مورد نظر نصب ، و مامان از درد کشیدن تا حدود زیادی راحت شد . 


یک شب بعد که دوباره نوبت من بود ، وقتی رسیدم بیمارستان دیدم مهرداد عصبیه و اشاره کرد بهم که بیا بیرون از اتاق . رفتم گفتم : چی شده ؟ 


گفت : پرستار داشت قند مامان رو می گرفت خودم دیدم 492 بود ولی تو گزارش نوشت 240 

بهش اعتراض کردم میگم چرا اشتباه می نویسی . میگه : میخوام تو روحیه تون تاثیر بد نذاره . 



دیوااانه م کرده .. میگم : آخه من به شماها چی بگم .. مگه خاله بازیه .


 این گزارش رو دکتر میخونه و بر اساس اون دارو تجویز میکنه . آخه این چه حرفیه میزندید . 


بخاطر همین کارهاتون قند کنترل شده ی مادر من الان رسیده به 492 . 


مهربانو تو رو خدا اینجا میمونی خودت همه چیز رو با چشمات ببین ، نذار اینا چرت و پرت بنویسن . اینطوری مامانو به کشتن میدن . 


رفتم به سوپر وایزر میگم قند مامانم اینطوری شده میگه عیبی نداره قند پایین خطر ناکه بالا اشکال نداره . میگم : خانوووم اشکال نداره چیه . یکمیش رو می گیم مال عمله ولی دیگه نه اینهمه . 


همین الان متخصص غدد براش بیارین قندشو درست کنه . حالا قول دادن دکتر و امشب بیارن . 


گفتم : میدونی که اینا این موقع دکتر نمیارن . ولشون کن مهرداد انقدر اعصابت رو خورد نکن . 


مامان هیچوقت انقدر غذا نمی خوره الان تو بیمارستان رژیم غذاییش بهم خورده خودمون بهش غذا میدیم تا درست بشه . 


منم حواسم هست . الان باید هر دوساعت باز بیان چک کنن خودم مراقبم تو برو خونه . 


حوالی نیمه شب متخصص داخلی اومد یه چیزایی گفت که همه ش با نظر دکترمامان که سالهاست تحت نظرشه فرق داشت .


 فقط به این بسنده کردم که قندش رو تند تند چک کنیم و انسولین مناسب با اندازه ی قندش رو بزنیم و به رژیم غذاییش نظارت سفت و سخت داشته باشیم . 


دعا می کردم که فقط این شبا تموم شه و برگردیم خونه . 


بالاخره دوشنبه مامان به خونه برگشت . از قبل تخت یک نفره اتاق مهرداد که بعد از ازدواجش اضافه بود رو گذاشتیم تو هال رو به روی تلویزیون . 


به محض رسیدن مامان رو حمام کردیم . یه محافظ های خوبی برای جلوگیری از خیس شدن گچ و پانسمان هست که من تاحالا خبر نداشتم .


عکسشو میذارم خدای نکرده شاید لازم شد شما هم بدونید بد نیست . 


اصلا" همین دوش گرفتن کلی حال آدم رو خوب میکنه . 


مهرداد قبل از ترخیص مامان پیش رییس بیمارستان رفته بود و می گفت : دکتر خوش برخورد و خوبی بنظر میومد .


 همه ی موارد رو یادداشت کرد و نهایتا" اظهار شرمندگی کرد و گفت : من احساس شما ر درک می کنم ولی متاسفانه کادر پرستاری خیلی ضعیف عمل میکنند تا حالا با شکایات بیماران قبل از شما ، چند بار کادر رو تغییر دادم ولی انگار فایده نداره .


 مشکل از فرهنگ و عدم مسئولیت پذیری و مشکلات خانوادگی و اقتصادی و چیزهای دیگه ست که در نسل جوون بیداد میکنه . 



قدیمی ها کاملا" توجیهن که کارشون چقدر حساسه و میزان مسئولیت پذیریشون بسیار متفاوت با اینهاست . 


دوشنبه شب و سه شنبه تا آخر وقت بصورت معمولی گذشت فیزیوتراپ میومد تو خونه و کارای لازم رو انجام میداد .


 چهارشنبه صبح به قصد اداره از خونه ی خودم اومدم بیرون هنوز پنج دقیقه نگذشته بود،  بابا باهام تماس گرفت و با عجله گفت : مهربانو نرو اداره بیا اینجا" 

گفتم : چی شده بابا جون ؟ گفت بیا صحبت می کنیم و تلفن قطع شد


ماشین رو کشیدم کنار و ایستادم . تن و بدنم می لرزید . همه ش داشتم بدترین حالت رو تصور می کردم و به خودم می گفتم :" آخه چرااااا" 


با دستای لرزون به مینا زنگ زدم . مینا خیلی عادی تلفن رو برداشت و همونطور که داشت با مشتری بانک حرف میزد و می گفت " این قسمت ها رو پر کنید" گفت: سلام مهربانو جون چطوری  ؟


تو کسری از ثانیه با خودم حساب می کردم یعنی مینا از چیزی خبر نداره ؟ یا اصولا" چیزی نشده ؟ 


گفتم : مینا جون چه خبر؟ دیشب مامان راحت خوابید ؟؟ 


گفت : نه بابا چه راحتی . پدرمون دراومد . 


گفتم : الان بابا بی هیچ توضیحی بهم زنگ زده میگه نرو اداره بیا اینجا . 


گفت: ای وای به تو زنگ زد ؟ خسته شده دیده نمی کشه تو رو خبر کرده . 


گفتم : چی شده ؟


گفت : نصفه شب ساعت دو ،  اومدم از اتاقم بیرون دیدم مامان رو زمینه .


 نمیدونم بابا کی خوابش برده بود که متوجه نشده . ( بابا رو یه کاناپه ی بزرگ نزدیک مامان می خوابه) 


مامان رو بلند کردیم می بینیم منگ منگه .. تو حالت گیجی بهمون گفت درد داشته " پر گابالین" که باید یک چهارم می خورده ، کامل خورده . 


زنگ زدیم اورژانس اومد اونا گفتن باید ببریم بیمارستان لقمان . گفتیم نه تو رو خدا حرفشم نزنید ، با این شرایط پاش داغون میشه . اونا هم گفتن مایعات زیاد بخورونید و مواظبش باشید بذارید بخوابه . 


گفتم : وااای مینا چطوری مامان رو زمین بود ؟ حتما " پاش آسیب دیده 


گفت : نمی دونم بخداااا . من دیگه واقعا مجبور بودم بیام سرکار که اومدم تو اگه میتونی برو بابا یکم استراحت کنه ما تا پنج صبح داشتیم با مامان کلنجار می رفتیم . 


گفتم : آره میرم اونجا خیالت راحت باشه . 


دوباره ماشینو راه انداختم .


 از دست بابا ناراحت شده بودم که چرا یک کلمه به من توضیح نداد که دیشب مامان خسته م کرده الان بیا مراقبش باش تا من بخوابم ؟؟!!!!!!! به همین آسو.نی و با یه جمله ی کوتااااه !!!


رسیدم خونه . به بابا گفتم من همه ی تلفن ها رو قطع میکنم تو گروه هم مینوسیم که مهرداد و بردیا نگران نشن ، برو بخواب من حواسم به مامانه . 


بابا رفت اتاقش ، نشستم گوشه ی تخت مامان چون اینطور به نظر می اومد که تو حال خودش نیست و احتمال افتادنش بود .


ساعت یازده صبح فیزیو تراپش اومد . براش توضیح دادیم چی شده پای مامان رو بررسی کرد و گفت : خدا رحم کرده پروتز آسیب ندیده . 


وقتی ما با هم حرف میزدیم ، مامان با لحن یه الکُلی تمام عیار اعتراض می کرد که : نمی افتم از تخت و حواسم هست و چیزای پرت و پلای دیگه .. مرده بودیم از خنده انگار سالهای ساله اعتیاد داره . به بابا هم می گفت : پسرررگلم 


فیزیوتراپش گفت : چه چیز باحالی هم زده ، رو فضاست خوشبحالش الان هیچی حالیش نیست 


طبق برآوردی که من کردم احتمالا" نصفه شب نشسته روی لبه ی تخت و اون پای سالمش زیرش تا بوده و اون یکی پای عمل کرده ش رو همونطور دراز کرده لیز خورده نشسته رو زمین . (چون به پاش از این آتل های محکم و طبی وصل بوده)


خلاصه مکافاتی داشتیم هاااا .. فقط همینو بگم که تمام اون روز با همون لحن معتادیش اصرار داشت که حواسش جمعه و هیچ مشکلی نداره و الان با گذشت چند روز از موضوع هیچکدوم از اتفاقات رو یادش نمیاد . 


چرخه ی عجیبی داره روزگار .


 مامان که یه روز من رو بغل می گرفته و قربون صدقه م می رفته و ترو خشکم می کرده ، حالا مثل یه عروسک بزرگ تو بغلم آروم میخوابه ،  موهاشو ناز می کنم و لالایی وار دستمو پشتش میزنم و میگم عززززیزززز من می خوابه ، درداش کم میشه ..حالش خوب میشه ..  می ریم خرید و استخر .. عززززیزم پاش داره خوب میشه ، راحت میخوابه ... 


و گاهی کلن موقعیت زمان و مکانم رو گم می کنم و حس می کنم زمان به عقب رفته ، حدود نوزده سال پیشه و من دوباره مادر شدم 



تاریخ : یکشنبه 24 تیر 1397 | 12:42 ب.ظ | نویسنده : مهربانو | نظرات (20)