دوستان عزیزم برای یک همنوع آبرو دار نیاز به کمک داریم.
شماره کارت بانک صادرات با همون نام قبلی تغییر کرده ،
لطفا" هر قدر در توان دارید و براتون مقدوره همکاری کنید
تا بخشی از مشکلات این عزیز رو بتونیم با کمک هم حل کنیم
6037-6916-3670-3894
معصومه سعیدی فر / بانک صادرات
سلام دوستان ممنون از کامنت ها و مشارکتتون در مورد موضوع " مرجانه و سمیرا"
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان مرجانه ی داستان ، من بودم و محیط هم فامیلی نبود ، اداری بود .. منیر جان چه کار خوبی کردی متن توبه نامه رو قرائت کردی 



اینهمه سال از ریز علی و فداکاری بیاد موندنیش ، خوندیم و بارها از روی درسش مشق و املاء نوشتیم ، اما اتفاق افتاد اونچه که نبااااید ....
جمع کثیری از هموطنان عزیزمون رو بعلت سهل انگاری مسئولین از دست دادیم و داغدار جای خالیشون شدیم ...
بهمن ماه سال قبل رو یادتونه ؟ مهردخت همراه با چهل و پنج تا از دختران مدرسه ، به اردوی شیراز رفتند ، خنده و شادی اونها در قطار رفت و برگشت ، یه طرف ، دل نگرانی و دعاهای ما خانواده هابرای سلامتیشون یه طرف ...
وااای بمیرم برای چشم های منتظر بازماندگان حادثه 

چقدر این عکس سلفی این چند تا پسر جوون و نازنین که قبل از حادثه برای دوستشون فرستادند ، دل آدم رو چنگ میزنه .. روحشون شاد باشه 

عزیزان داغدار شریک غم بی انتهای شما هستیم ، خدایا صبر بده ... 

سلام عزیزان دلم .
از تهران برفی و سرد براتون مینویسم . 
خدا رو شکر بالاخره آسمون بارید و مرگ و میر ناشی از آلودگی هوا ، کاهش پیدا کرد.
من بمیرم برای شما که تو مناطق جنوب کشورمون هستید و چند ساله روز و شبتون با این هوای آغشته به سم می گذره 
************
حتما" شما هم در جریان صندوق های پس انداز فامیلی هستید ..
از همون هایی که چند نفر با هم اقساطی رو ماهیانه می پردازند و بعد قرعه کشی میکنند و کل مبلغ رو هر دفعه یک نفر برمیداره .
یک سال پیش ، خانم های فامیل یک صندوق هشت میلیونی با اقساط ماهیانه پونصد هزارتومن راه اندازی کردند .
یکی از خانم هابنام مرجانه و یه دختر جوون بنام سمیرا بصورت شریکی شرکت کردند ، یعنی قسط ها رو دویست و پنجاه تومنی پرداختند و بنا بود هشت میلیون رو هم بین خودشون تقسیم کنند .
طبق قرعه کشی که همون روز اول انجام شده بود ، این ماه نوبت این دونفر رسید .
گویا مرجانه روز پنجشنبه قسط این ماهش رو پرداخت میکنه و به مسئول صندوق(خانم عزتی) شماره حساب میده تا سی ام یا اول آذر سهمش رو بحسابش واریز کنه .
سی ام و شنبه خبری از پول نمیشه ، همه میدونستند که خانم عزتی مسافرت رفته ، مرجانه با توجه به اینکه برای دریافت پول عجله ای نداشته ، تماس نمی گیره .
از سمیرا هم خبر نداشته که آیا برای دریافت پول عجله داره یا نه .
امروز صبح تصمیم می گیره تا باخانم عزتی تماس بگیره و جویای واریز پول بشه ولی قبل ازاون به سمیرا زنگ میزنه و میگه تو برای دریافت عجله داری یا نه؟
چون ممکنه بقیه قسط هاشون رو نداده باشن وخانم عزتی ازمون مهلت بخواد . درضمن من عجله ای ندارم اگر خواست فعلا بخشی از پول رو پرداخت کنه و تو نیاز داری ، برش دار و من صبر میکنم .
سمیرا به مرجان گفت : آره مرجانه جون ، اتفاقا من نیاز داشتم چون شنیده بودم درمورد پرداخت معمولا چند روز تاخیر داره به خانم سلطانی که با خانم عزتی نزدیک تر بود و تقریبا " نیمی از اقساط رو اون باید پرداخت میکرد ، گفتم برو باهاش صحبت کن که تاخیر نکنه ...اونم به من پیشنهاد کرد که میخوای من قسطمو بجای اینکه به خانم عزتی بدم ، به تو بدم؟
منم خوشحال شدم و گرفتم ، کارم راه افتاد .
مرجانه از شنیدن این صحبت ناراحت شد .
به سمیرا گفت : سمیرا جان این کارت قشنگ نبود . ما تو این پول با هم شریک بودیم و یکسال براش صبر کردیم ، بهتر بود منم درجریان میذاشتی .
من که عجله ای نداشتم ولی شاید چکم در حال برگشت بود و حالا که نصف پول آماده بود با هم تصمیم میگرفتیم که اونی که کارش ضروری تره پول رو برداره .
سمیرا : این خواسته ت منطقی نیست .
مرجانه : نه براساس منطق نیست ، براساس معرفته .
سمیرا: چه ربطی داره . مگه ما یکساله قسط میدیم با هم هماهنگ میکنیم ؟
مرجانه : نه هماهنگ نمیکردیم ، اون وظیفه ای بود که برعهده ی مابود ، اینجا وظیفه نداشتیم ولی شرط ادب و معرفت حکم میکرد که با هم مشورت و توافق کنیم .
مگه وقتی جلوی در هستیم ، و به نفر مقابل تعارف میکنیم براساس وظیفه این کار رو انجام میدیم؟
سمیرا: من قصد ناراحت کردنت رو ندارم مرجانه ولی دلیل ناراحتیت هم قبول ندارم . من وقتی خودم لنگ بودم اصلا" به تو نمیتونستم فکر کنم .
مرجانه : من ناراحت نشدم درواقع جا خوردم که چرا جوون تر ها رعایت معرفت و ادب رو ندارند . توقع نداشتم خودت بری رایزنی کنی و بدون درنظر گرفتن من مشکل رو حل کنی همونطور که گفتم تا اول برج آینده پول رو لازم ندارم ، کافی بود درجریان بذاریم و من به مسئول صندوق تاکید کنم که اگر همه ی پول جور نیست فعلا" کار تو رو راه بندازه .
سمیرا: گفتم که ، اصلا" به تو فکر نمی کردم .
مرجانه : با خنده ، آفرین کار خوبی کردی .باشه من برم پیگیری کنم ببینم خانم عزتی در چه حاله .
*********
نیم ساعت بعد سمیرا به مرجانه زنگ زد و گفت : من تو رو خیلی دوست دارم خواهش میکنم ازم ناراحت نباش ولی حتی نمیتونم عذرخواهی کنم چون اصلا" علت ناراحتیت برام قابل درک نیست .
مرجانه هم گفت : مشکلی نیست سمیرا ناراحت نیستم ، تو فقط چند سال از دختر من بزرگتری و من این مسائل رو به اون تاکیید میکنم ، اگر برام مهم نبود که تو به این چیزا دقت کنی اصلا" بهت نمیگفتم .. الانم فکر کردم حواست نبوده ولی چون قبول نداریش حرفی نیست .. تموم شد . باور کن مشکلی ندارم .
**********
الان میدونید که باید چکار کنید؟
اررره دیگه ، بیاید بگید ببینم بنظر شما ، سمیرا درست فکر میکنه یا مرجانه ؟ سمیراییا این طرف ، مرجانه ای ها اون طرف 
**********
فیلم مربوط به امروز صبحه و مهردخت همینطور که کناردستم نشسته بود گرفت . لذت زیباییش رو با شما شریکم .
هرچند که هیچ زمستونی رو دوست ندارم وقتی فکر میکنم چقدر آدم ها بی سرپناه و نیازمند از سرما میلرزند 

دوستتون دارم 
سلام عزیزانم
از تهران دود گرفته و افسرده خدمتتون هستم با سوزش گلو و چشم فراووون 
از دیروز دبیرستان ها هم تعطیل شد اما یه پیامک از مدرسه مهردخت رسید که کلیه کلاس ها دایر است و دچار توهم تعطیلی نشوید !!
البته منم برام مهم نیست چون اصلا" چاره ی کار به تعطیل کردن و نکردن نیست ، ما کارمندا همه سر کاریم ، بعضیا بچه کوچیک دارن نه مرخصی دارن بمونند خونه ، نه کسی رو دارن که بچه رو پیشش بذارن ، همینجوری آواره و سرگردونند که چکار کنند .
هوای پاک حق همه ی شهروندانه و کارمند و خونه دار و این حرفا نداره ، ولی دلم خیلی برای راننده های بی نوا میسوزه 
چند وقت پیش که اعلام کردند همه ی ماشین هایی که دوسال از تولیدشون گذشته (بجز خارجی های گرون قیمت ) ، باید معاینه ی فنی بگیرند .
یادم میفته که مردم چطور دربه در دنبال دلالانی بودند که معاینه فنی میفروختند ، یعنی حاضر نبودن برن ماشینشونو درست کنند و میرفتند پول اضافه میدادند و تقلبیش رو می خریدند .
چقدر تو این اداره حرص خوردم که نکنید این کارها رو مگه خودتون دلتون به حال خودتون نمیسوزه ؟؟، خنده تحویلم دادند و گفتند ما نخریم یکی دیگه می خره !!!!
آخه چه موجوداتی شدیم ما !! برادر من ، خواهر من تو نخر . مهمترین اصل رابطه مستقیم عرضه و تقاضاست وقتی کسی تقاضا نکنه خوب عرضه کننده هم بی خیال میشه
ولی کو گوش شنوا؟؟ یعنی خودمونم به خودمون روا نداریم .
اینهمه بیماریهای ریوی، انواع سرطان ها ، کودکان با سندرم اتیسم ، سقط جنین های پی در پی ، یائسه گی ها در سنین خیلی پایین . (دختر جوونی رو می شناسم که در بیست سالگی یائسه شده ) و دلیلش آلودگی هواست .
نمیدونم این ها کافی نیست به خودمون بیایم؟؟
جدا" متاسفم ...نه مسئولینمون مسئولند ، نه ما شهروندان به فکر هستیم .
دیروز پیش دکترم بودم .. نمیدونم چی میگفتیم که بحث به پیاده رفتن تا کربلا کشید .
و با افسوس میگفت : نمیدونی تو شهرای مرزی چه خبره، پیرمرد و پیرزن هایی رو میارن که رسما به حالت مرگ افتادن ، پاهاشون زخم و زیله یعالمه هم بیماری با خودشون دارن ، ولی میان یه آمپول دگزا و مشابه هاش رو میزنند عینه فنر بلند میشن .
بهشون میگم بازم در طول سفر از این امپولا زدید؟؟ ، میگن اره چندین بار..
اونایی هم که دیگه تجربه دارن قبل ازشروع سفر میزنند و هی تکرار میکنند و اصلا" نمیدونند چه عوارضی رو ارن وارد سیستم بدنشون می کنند .
کاااش فقط یکمی فکر کنیم ، یعنی خداییشم همه چیمون به همه چیمون میاد .
***************
فیلم بیست هفته رو بخاطر بازیگرانش خریدم .

دی وی دی شامل دوتا فیلمه که روی هم تقریبا" 90-100 دقیقه ای میشه .
فیلم اول بنام "بیست هفته " درمورد زن و شوهریه که در آستانه ی مهاجرت به خارج از ایران دچار مشکلاتی میشن که عامل اصلیش خودشون هستند .
فیلم ظریف و جمع و جوری بود که با زمان محدودش حق مطلب رو خوب ادا کرده بود .
فیلم دوم با نام "هفت " شروع شد که طناز طباطبایی عزیزم و الهام کردا جان بازی میکردند .
داستان درمورد روز تولد هفت سالگی دختر بچه ی طنازه که از همسرش جدا شده ..
حالا امروز حضانت بچه تموم میشه و پدرش آمده جلوی در تا دخترش رو ببره .
(صورت این مادر رو ببینید که بچه ش کنارش خوابیده ، عمق استیصال تو چشماش هویداست)


همین چند دقیقه از فیلم رو کافی بود ببینم تا کاسه ی چشمام از اشک لبریز بشه . 
بازی طناز بعنوان مادر درمانده ای که باید از دخترش دل بکنه و طبق قانون تحویل پدرش بده محشر بود و البته پایان غیر منتظره و متفاوت فیلم نابودم کرد .
فیلم دوباره یادم انداخت که مادرانی با چنین شرایط غم انگیز، چقدر تحت فشار عاطفی و روانی زندگی میکنند.
دوباره زخم احساسات مادرانه م سرباز کرد و دوباره یادم اومد که چه کابوس سخت و عذاب آوری رو پشت سر گذاشتم ..
خدا رو شکر که گذشتند و امروز مهردخت هفده ساله م در کنارم قد میکشه .
آرزو دارم هیچ عزیز ی از عزیزش جدا نمیشد البته " یک آرزوی محال " 
عجیب نیست که من همه ی اونچه که ارمین تو زندگی زناشوییمون سرم درآورد و خوندید رو بخشیدم الا جدا کردن مهردخت ازمن ؟؟
باید با یه مشاور سر این موضوع صحبت کنم ، چرا نمیتونم ببخشمش و فراموش کنم !!!
مراقب خودتون باشید ، دوستتون دارم 