-
ما خوبیم اما...
جمعه 26 دی 1404 18:25
پینوشت شماره ۲ به متن اضافه شده سلام دوستان نازنینم امیدوارم همگی خوب باشید . منظورم از خوب باشید اینه که سلامت باشید، هم خودتون هم عزیزانتون . نمیتونم با واژه براتون بگم که چقدر بهتون فکر میکنم و نگرانتون هستم. اون چند روز جهنمی که تلفن های بین الملل هم قطع بود و در بی خبری کامل از مهردخت و مهرداد بودیم ، خیلی خیلی...
-
یلدای ۱۴۰۴
شنبه 6 دی 1404 04:20
خب من فکر میکردم خیلی زود میام پست مینویسم و میگم چرا لغزش دستم و افتادن کیک خیر بود ولی اصلا حواسم نبود که شب یلدا درپیشه و من باید سرم خیلی شلوغ باشه به همین مناسبت نوشتن پست به تعویق افتاد و بابتش عذر میخوام راستش فردای اون روز من داشتم با یکی از استادای قدیمیم صحبت می کردم و براش گفتم که چه انفاقی افتاده و از کیک...
-
شیرینی لحظه های تلخ باشیم
دوشنبه 24 آذر 1404 03:40
تو هر صنفی که کار کنیم، بالاخره یه روز میرسه که اون جور که میخوایم پیش نمیره و اتفاقای پیش بینی نشده از راه میرسن . چند روز پیش یکی از شما عزیزانم برای روز پنجشنبه ای که گذشت، کیک تولد سفارش داد . سال گذشته با همفکری هم یه مدل خوشگل انتخاب کردیم ، من اولین بار بود که اون مدل رو اجرا میکردم و آخرش هم شد یکی از محبوب...
-
چشم نرگس روشن \ داستان چمدان
پنجشنبه 13 آذر 1404 03:29
سلام دوستان نازنینم . جا داره از همگی بابت مهربونیتون تشکر کنم . خیلی لطف کردید و دل این مادر رو شاد کردید . مخصوصا که خودشم خبر نداشت و نمیدونست در حالیکه ناامیدانه برای گرفتن مزد داشت به هردری میزد و ضمن کارکردن تو خونه ها، بالا سرمریض هم میرفت و بچه هاشو ساعت ها تنها میذاشت، دست های مهربونی ، آستین ها رو بالا زده...
-
برای چشمان نگران نرگس
دوشنبه 26 آبان 1404 05:15
چندسال بود که خیالمون از بابت تمیزکاری خونه مامان اینا راحت شده بود. یادم نیست که عاطفه رو کی بهمون معرفی کرده ، ولی هرچی بود به دل مامان نشسته و به اصطلاح، مامان خاطرش رو می خواست ! هرچی اون به دل مامان نشسته بود، به دل من اصلا نمی نشست .چون به کار کردن نیاز مبرم نداشت ولی کار میکرد تا خونه ش رو که شهرستان ساخته بود...
-
کائنات بی جنبه
شنبه 17 آبان 1404 14:45
هرشب یه کیسه زباله بزرگِ تقریبا خالی رو تحویلِ آقای سرایدار میدم. از بچگی دلم برای خانم های تنهایی که یه کیسه کوچولو کنار سینک آشپزخونه شون برای زباله میذاشتن، یا سطل خالی ماست رو بجای سطل زباله، استفاده میکردن میسوخت. حالا انگار خودم برای اینکه ثابت کنم تبدیل به اون آدم های تنها نشدم ، کیسه های خالی رو حروم میکنم ....
-
اولین ماه گذشت
جمعه 9 آبان 1404 02:30
امروز جمعه نُهم آبانه. شد یک ماه که دخترکم جلای وطن کرده و اروپا نشین شده از فصل جدید زندگیمون، یکماه گذشت. سخت بود؟ بله سخت بود، ولی نه انقدر که فکر میکردم . هم من و هم مهردخت خیلی زود خودمون رو پیدا کردیم . مهردخت از وسط اتاقش که مرکز جهان بود ، با منوی غذاهای مامان پز که به نظرش ، خوشمزه ترین دست پخت دنیا رو دارم ،...
-
هفته سوم و چالش بزرگ
یکشنبه 4 آبان 1404 14:40
این اولین پست بعد از مهاجرت مهردخته که نوشته و من با خوندنش هلاک شدم ، چون فقط من میدونم که چقدرر عاشق ایرانه ************** شکوفه جان به رُم رسید، با مهردخت قرار گذاشتند و مهردخت مدارک رو تحویل گرفت. هنوز چیزی از گرفتن مدارک نگذشته بود که برام ویس فرستاد و مشخص بود یکمی گریه کرده، بهم گفت که نامه م رو پیدا کرده.. از...
-
هفته دوم مهاجرت (قسمت دوم)
سهشنبه 29 مهر 1404 16:25
رفتم سراغ اینستاگرام . به بندرت پیغام دادم . بنی جون ، مهردخت مدرک مهمی رو نیاز داشته من از دیروز ترجمه کردم و مهرهای تایید ادارات مربوطه رو هم زدم الان دنبال مسافر رُم هستم . گروه های تلگرامی مخصوص ایتالیا و پست بین الملل رو هم چک کردم ولی نتیجه نگرفتم ... پیام رو فرستادم براش، بعد دوسه تا تلفن پیش اومد و حواسم پرت...
-
هفته دوم مهاجرت قسمت اول
پنجشنبه 24 مهر 1404 13:10
تازه تماس تصویری با مهردخت رو قطع کردم . صدای قشنگش با سرفه های پی درپی مخلوط میشد و گاهی هم تصویر هنگ میکرد. بالاخره به حرفم گوش داده و رفته بیرون خرید کنه . گفتم عسل بخر، برای خودت محلول آب لیموترش و عسل درست کن که سرفه هات کمتر بشن. ضمن اینکه مرغ و هویج هم بگیر یه سوپ مرغ برای خودت بذار تا بدنت ضعیف نشه و زودتر خوب...
-
هفته اول مهاجرت
شنبه 19 مهر 1404 02:40
همونطور که گفتم، روز آخری که مهردخت ایران بود، به دندانپزشکی و بستن چمدون ها گذشت . نفس برای آخرین شام قبل از سفر، رستوران شاندیز خیابان جردن رو درنظر گرفته بود،آخه اون رستوران محبوب هر سه تای ماست و همه این سالها بارها با هم به این رستوران رفته بودیم . ساعت یکربع به ده شب بود، نفس دوباره تماس گرفت و گفت: اماده اید...
-
پرنده ی قشنگم به آسمون رویاهاش پر کشید
شنبه 12 مهر 1404 12:10
با خودم قرار گذاشته بودم وقتی به انجام رسید و جوجه پرطلاییم، بال پرواز باز کرد و رفت بیام و بنویسم ، اما امشب شب سوم بود و تا همین چند دقیقه پیش برای نوشتن، دست دست میکردم . نمی دونم چه مرگم شده؟ یعنی فکر میکردم اگه درموردش بنویسم، به این معنیه که دیگه رفتنش رو پذیرفتم؟ مثلا اگر ننویسم در کلیت ماجرا تغییری حاصل میشه؟؟...
-
مسافر شکلاتی من
دوشنبه 6 مرداد 1404 08:00
گاهی بعضی از سفارش ها فقط یه کیک نیستن.. یه جور دل سپردگی ان. یه آزمون ، یه چالش، یه سفر بی تکرار با همراهی تجربه و شیرینی ... فیروزه جون یه کیک شکلاتی ساده سفارش داد، بدون هیچ فیلینگ و کاوری ، اما میخواست برای جشن تولد استفاده کنه ، -عه پس چرا انقدر ساده عزیزم؟ این که میگی در حد یه کیک عصرانه ست که!! -آرره .....
-
آن ۱۲ روز
دوشنبه 16 تیر 1404 15:19
سلام دوستان عزیز و نازنینم . امیدوارم همگی خوب باشید . یک دنیا از کامنت ها و پیام هایی که از راه های مختلف برام فرستادید ممنونم ، دونه به دونه شون به قلبم نشست و حالم رو بهتر کرد. حال دل همگیتون خوب باشه چه می کنید؟ به زندگی عادی برگشتید؟ یا هنوز از ترس و ناامیدی چیزی تو دلتون باقی مونده؟ دوازده روزی که گذشت، و عموما...
-
۵۲ ساله شدم
جمعه 6 تیر 1404 05:20
عزیزای من سلام . امیدوارم همگی، خودتون و عزیزانتون سلامت باشید. امسال غمگین ترین سالروز تولدم رو تجربه کردم . دلم برای جان های بی گناهی که از کف رفت، دل هایی که داغدار شد و آواری که بجا ماند هلاک بود. برام خیلی فرقی هم نداره این اتفاق تلخ کجای دنیا باشه . البته دروغ چرا، که هرقدر هم نخوام متعصب باشم ، نمیتونم نسبت به...
-
منطقه امن فشم
سهشنبه 3 تیر 1404 00:02
سلام دوستان نازنینم. من ۳-۴ روزه به نت دسترسی ندارم خوشبختانه هنوز میتونم اینجا رو داشته باشم فشم تا این لحظه کاملا امن بوده . براتون شماره هایی که اتاق و منزل اجاره میدن رو میذارم ضمن اینکه حسینیه رو بصورت رایگان در اختیار مردمی که به این منطقه پناه اوردن گذاشتن ولی نمیدونم ایا هموزم جایی داره یا نه چون اینجا وحشتناک...
-
برای دوستان نازنینم
چهارشنبه 28 خرداد 1404 11:50
دوستان عزیزم سلام برای تک تکتون نگرانم، جمعه شب که همون شب اول باشه ساعت ۲ و نیم صبح بعد از اینکه به تیلی غذا دادم از خستگی بیهوش شدم . هنوز چیزی نگذشته بود که با صدای زنگ تلفن همراهم از خواب پریدم . صدای وحشت زده مامان رو شنیدم که میگفت : سالمید؟ گفتم : اره مامان چی شده؟ گفت : تو نشنیدی صدا رو؟ جنگ شده ، اینجا رو زدن...
-
جان دوباره
یکشنبه 18 خرداد 1404 04:50
پنجشنبه بعد از ظهر بود ، خیلی بی حوصله بودم . اکثر دوستانم و حتی مینا و سینا رفته بودن ارتحالیدی . میخواستم برم به مامان و بابا سر بزنم ولی انگار دوتا وزنه سنگین به پاهام بسته بودن . یه کیک شکلاتی رژیمی (بدون شکر و روغن) درست کردم و نصف بیشترشو گذاشتم تو ظرف و بهشون تلفن کردم ببینم خریدی چیزی ندارن؟ دیدم حوصله ی اونا...
-
یک تجربه قنادی و یک شب شیرین
شنبه 10 خرداد 1404 01:40
سلام به همه دوستان عزیزم . امیدوارم خودتون و عزیزانتون همگی در سلامتی و آرامش باشید. خیلی ازتون ممنونم که با محبت و صمیمیت خالصانه احوال مامان و بابا رو می پرسیدین و برای سلامتشون آرزو می کردید همونطور که میدونید این مدت به دلیل مراقبت از مامان و بابا، از قنادی و شیرینی پزی فاصله گرفته بودم ، البته بطور کامل که نه ولی...
-
مامان شمعدونی ها در خانه
شنبه 27 اردیبهشت 1404 04:10
سلام دوستان عزیزم ، مرسی که انقدر بهم لطف دارید و اینهمه کامنت و پیام گذاشتید و تماس گرفتید. پست قبل رو که مینوشتم واقعا حالم بد بود و خودم رو باخته بودم . درد و بلا از خودتون و عزیزانتون دور باشه . بامداد سه شنبه ، بعد از اینکه پست رو نوشتم ، رفتم زیر دوش ، مغزم داغ کرده بود، چشمام از خستگی میسوختن ولی آروم و قرار...
-
مامان شمعدونی ها
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 06:08
خب بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید : این یک کیک سنتی، از کشور نروژه که خودشون به نام (بهترین کیک دنیا)معرفیش می کنند. تشکیل شده از یک نوع خاص کیک و کیک پایه و مرنگ بادامی روی سطح اون . کیک رو به دو قسمت می کنند و لایه زیرین رو با مارمالاد توت فرنگی دست ساز و خامه پنیری با طعم فراوان لیمو میپوشونند . روش رو هم که مشخصه...
-
غم وطن ... خواهر گرفتار
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 03:51
بابا عباس به خانه آمد، هزار دریغ و افسوس که بندر عباس به خون و آتش نشست . دوشنبه ظهر ، بابا رو مرخص کردیم و ادامه مراقبت تا بهبودی کامل، در منزل انجام میشه .کاش همه ی کسانی که مثل ما عزیزشون در بیمارستان بستریه، با دل خوش و حال خوب مرخصش کنندو هیچ امیدی نا امید نشه . ****** این چند روز همه ش به روزایی فکر می کردم که...
-
بیمارستان و مطب
شنبه 6 اردیبهشت 1404 03:20
سلام دوستان عزیزم ، امیدوارم درد و بلا از خودتون و عزیزانتون به دور باشه . خیلی خیلی از پیام های محبت آمیزتون ممنونم . همه جا پیام های مهربون و احوال پرسیاتون رو دارم و چقدر لطف دارید واقعا امروز پنج روز تمام شد که بابا عباس بیمارستانه . دلمون براش تنگ میشه و این صحبت های کوتاه تلفنی و دیدار های چند دقیقه ای اصلا کافی...
-
آخرین روز فروردین
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 04:20
سلام از آخرین روز فروردین زیبای ۴۰۴ امیدوارم این ماه رو با دل خوش و تن درستی و برکت سپری کرده باشید و به استقبال اردیبهشت بی نظیر سرزمینمون بریم. زنعمو جون یک هفته منزل من موند و خونه م رو پر از نور و برکت کرد. همه چیز با وجودش خیلی بهتر بود ، من قبلا چنین تجربه ای نداشتم. مامان مهین( مادر بزرگ پدریم) چند سال آخر عمرش...
-
نیمه اول فروردین
شنبه 16 فروردین 1404 11:55
شونزده به درتون مبارک امیدوارم امروز که زندگی رسما به حالت عادی برمیگرده، برای همه مون پر از خیر و برکت و اتفاق های خوب باشه خوب شروع شد و کاش خوبتر تموم بشه و یازده ماه و اندی دیگه بگیم : آخیییش، خستگیمون دراومد **** یه چند روزی قزوین بودیم که خیلی خوب بود. خب خیلی سال بود که دیگه اونجا نرفته بودیم ، یه روزی قزوین...
-
نوروز فرخنده باد
دوشنبه 4 فروردین 1404 19:25
اول نوشت: این عبارات رو قرار بود اول فروردین منتشر کنم، ولی همینطور که میبینید شد امروز که چهارمه. آخه یه سفر کوتاه خیلی خوب به شهر زیبا و باستانی قزوین پیش اومد که نتونستم پست رو بفرستم و الان که تازه رسیدم تهران ، نشستم پای لپ تاپ ******* سلام پر از عشق من رو از اولین روز بهار و سال جدید پذیرا باشید جونم براتون بگه...
-
آخرین پست ۱۴۰۳
چهارشنبه 22 اسفند 1403 04:30
سلام عزیزای دلم، وقتتون بخیر. حقیقتا نمیدونم الان باید بگم شبتون بخیر، یا صبحتون؟ چون ساعت ۳ دقیقه به بامداد روز چهارشنبه ۲۲ اسفنده. عقلم میگه صبحه ولی دل واموندم که عاشق خلوت و حال و هوای شبه، میگه هنوز شبه مهربانو ، راحت باش ، با دوستای خونه ی مجازیت خلوت کن و بی خیال ساعت ها شو راستش فقط بابت نسرین نگرانم که بابت...
-
شیرینی های نوروز ۱۴۰۴
یکشنبه 5 اسفند 1403 03:35
سلام دوستان عزیزم ، می بینم که زندگی رو دور تند افتاده و تقریبا همه به فراخور موقعیت و شرایط روحی و جسمی و توان مالی به استقبال بهار میرن. تن سلامت و دل خوش الهی برای کمک های ثابت و ماهیانه ای که در دو پست قبل نوشته بودم، گروهی در واتس اپ تشکیل شد و دوستانی که بصورت خصوصی شماره تلفن هاشون رو به من داده بودند عضو شدن....
-
سال شیرین مهربانو
یکشنبه 28 بهمن 1403 13:45
سلام به رفقای عزیزم امیدوارم تک تکتون عالی باشید. ما هم خوبیم خدا رو شکر . راستش میخوام بنویسم : باورتون میشه کمتر از ۴۰ رود دیگه نوروز از راه میرسه؟ ولی بابتش معذبم چون حس میکنم خیلی این جمله کلیشه شده و هر سال داریم میگیم. ولی وااقعا امسال یه جور دیگه باورم نمیشه که سال داره تموم میشه نمیدونم چی شد واقعا؟ شاید تاثیر...
-
هییییچ چیییزی از هیییچ کسی بعید نیست
دوشنبه 22 بهمن 1403 12:30
گفته بودم فوبیای دیر رسیدن دارم؟ خب اگه نگفته بودم، الان گفتم دیگه . اینجانب یک فرد با فوبیای دیر رسیدن هستم . لطفا احوال خرابش رو رعایت کنید، خرابتر نشود. البته خدا رو شکر نوع رابطه من و شما، نیاز به رعایت نداره . فکر کنید من دختر بابا عباس و مادر مهردختم که این دو نفر پرودگار {دیرکردن} هستند. حالا چرا پست رو با این...