-
تامی و اقدامات مهاجرت
سهشنبه 7 آذر 1402 17:29
برای اون دسته از دوستانی که تازه به جمع ما اضافه شدن مینویسم : ایشون پسر کوچولوی خونه ی ماست، جناب آقای تامی خااان این تامی خان طبق محاسبات حدودی دامپزشک عزیزش، اسفند یا فروردین سال 1400 به دنیا اومده . من خواهش کردم تو شناسنامه ش تاریخ تولدش رو 15 فروردین ثبت کنند . بنابراظهارات حامی نازنینش دوست عزیزم فرناز جان ،...
-
داستان مهاجرت 2(بایومتریک -استانبول)
چهارشنبه 1 آذر 1402 17:05
اول تشکر کنم از اونهمه پیام های قشنگی که برام نوشتید . امیدوارم تو زندگی همه تون تن درستی و خیر و برکت جاری باشه. تنها دلیلی که برای رفتن تشویقمون میکنه ، شرایط نابسامان اقتصادی و امنیت اجتماعی و مسائل وابسته به همین هاست . و همه ی این مشکلات هم ناشی از ناکارآمدی یا بهتر بگم دزدی های بی حد و حساب مسئولین مملکته که...
-
داستان مهاجرت1
پنجشنبه 25 آبان 1402 12:00
اگر بهم بگن مهاجرت رو با رسم شکل شرح بده این عکس رو نشون میدم چند وقت پیش این پست رو نوشتم و خوندید ، حتماً حس بغض و گیجی رو همونطوری که نوشته بودم ، از لابلای متن دریافت کردید. راستش موضوع به مدتی قبل از اون برمیگرده .. نقش پررنگ داستان رو مهرداد و مهردخت بازی میکردند و البته حوادث تلخ و غمگینی که سال قبل گرفتارش...
-
فصل آخرِ همکاری با کشتیرانی
شنبه 20 آبان 1402 11:50
بعد از ظهر چهارشنبه هفدهم آبان ماهه ، دارم مدارک رو بررسی میکنم و اسناد رو پشت سر هم صادر میکنم . قسمتی ازعملیات، در شبکه ی داخلی و مابقی در سایتی که وابسته به اینترنته انجام میشه . صفحه رو باز میکنم . اطلاعات کشتی و سفر رو وارد میکنم و هیچ چیز باالا نمیاد . هی رفرش میکنم که اگر گیر و گوری داره رفع بشه ...که نمیشه. -...
-
نتیجه ی همیاری
سهشنبه 9 آبان 1402 12:20
سلام عزیزای دل مهربانو خدا رو شکر که تعداد حمایت هایی که انجام دادیم، به حدی رسیده که الان میخوام براتون درمورد یکیش بنویسم باید نشونی بدم تا یادتون بیاد . یادتونه چند .قت پیش اعلام کردم برای یه خانواده که متاسفانه دوتا از اعضای اون درگیر بیماری خاص شدن و درضمن یه دختر معلول هم تو این خانواده زندگی میکنه دنبال تهیه ی...
-
این مدت که نبودم
سهشنبه 2 آبان 1402 14:45
سلام به روی ماه تک تک دوستان نازنینم این مدت که نبودم ، دستم بندِ دخملی بود . مهردخت یه جراحی داشت که یه سری مقدماتش رو باید آماده میکردیم و بعدشم که جراحی انجام شد و به دنبالش نقاهت و ... خدا رو شکر حالش خوبه ، جراحیش از نوع زیبایی بود، و مشکل سلامتی نداشت . اخلاق مهردخت با من کاملاً متفاوته هر قدر من، در اطلاع رسانی...
-
حسش نیست
سهشنبه 18 مهر 1402 13:25
معلومه حرف زدنم نمیاد؟؟ میرسم اداره میگم بچه ها تو این سه چهار ساعتی که خواب بودم ، کسی رو نک/شتن؟ به کسی ت/جاوز نشد؟ کشوری به کشور دیگه حم/له نکرد؟ صبح ها حدود یکساعت تو ترافیک میمونم له و خسته میشینیم پشت میزمون . چقدر غر غر میکنم بیاید با هم معاشرت کنیم و بجای من شما یه چیزی بنویسید بلکه نطقم باز بشه . اهان راستی...
-
درد جدایی
یکشنبه 9 مهر 1402 12:16
خب جمعه هم از راه رسید و یکماه طلایی خانواده ی شمعدانی با حضورته تغاری عزیزمون "مهرداد" هم به پایان رسید . اگر بخوام دقیق تر بگم ، این پنجشنبه بود که شام آخر رو من میزبان خانواده بودم و لحظه های تلخ خداحافظی رو مزه مزه کردیم . به درخواست مهرداد کسی جز بردیا و آرتین ، فرودگاه نرفتند . راستش برای همه مون سخت...
-
یک دفاع رمانتیک
دوشنبه 3 مهر 1402 11:40
سلام من رو بعد از یه غیبت نسبتاً طولانی پذیرا باشید . تاریخ آخرین پستم یازدهم شهریور رو نشون میده، تقریباً همون روزی که مهرداد عزیزم اومده بود ایران و حالا تو آخرین روزهای اقامتش هستیم . بعد از ظهر جمعه هفتم مهر برمیگرده کانادا و معلوم نیست دوباره کی همو ببینیم . اینکه این مدت شلوغ تر از همیشه بودم یه دلیل برای این...
-
پایان نامه / مهردادعزیزم به ایران اومد
شنبه 11 شهریور 1402 16:20
نصف هفته ی پیش رو در عالم خواب و بیداری گذروندم . من که دیگه عقلم قد نمیده ، شماها راهی برای درمان "سندروم دقیقه ی نود" میشناسید؟؟ حدود یکساله مهردخت خانوم باید پایان نامه ش رو تکمیل میکرد و برای دفاع آماده میشد ، اما دریغ از ذره ای تلاش برای انجام چنین کار مهم و وقت گیری. عنوان پایان نامه هم این بود: طراحی...
-
معضلی بنام عمو ایرج
سهشنبه 7 شهریور 1402 15:05
پارسال همین موقع ها بود که من و مهردخت و تامی به خونه ی جدیدمون اومدیم . مجتمع 24 واحده در شش طبقه و ساختمون نسبتاً شلوغی بنظر میاد. من طبقه ی ششم زندگی میکنم . با دوتا واحد این مجتمع؛ نسبت فامیلی دور دارم . از گوگولی بودن مادر و خواهر ، هر قدر بگم کم گفتم. مهربون، محترم و بسیار دوست داشتنی هستند اماااا امان از همسر...
-
غم این وطن از سرم نرود
دوشنبه 30 مرداد 1402 12:30
پینوشت رو بخونید .. در آستانه سال تحصیلی به دردتون می خوره امروز اداره خیلی خلوته، شنبه ست و این عجیبه . البته صبح هم اتوبان ها نسبتا خلوت بود . فکر کنم مردم زیاد سفر میرن و میخوان از ته مونده ی وسط تابستون، نهایت استفاده رو ببرن . برادر افسانه و همسرش رفتن کنسرت داریوش و مرام گذاشتن دارن کل کنسرت رو برای ما فیلم...
-
دنیای خاکستری ما آدم ها
چهارشنبه 25 مرداد 1402 10:20
پینوشتِ "دل خنک کن "رو حتما بخونید . یکشنبه صبح صدای آلارم گوشیم بلند شده بود که مهربانو خانوم پاشو باید آماده شی بری سر کار . باد خنک روی صورتم میزد ، لحاف رو کشیدم رو صورتم یکمی بیشتر بخوابم . صدای دویدنِ نرمِ تامی به سمتم اومد.. و بعد هم پاستیلای نرمشو که میزد به سرم یعنی:" پاشو دیگه، حوصله م سر رفته...
-
بالاخره خسارت تصادف دریافت شد؟؟
شنبه 14 مرداد 1402 16:14
خُب دوستای گلم سلاملکوم ، حالتون خوبه؟ دماغتون چاقه؟ تعطیلات اجباری به خوبی و خوشی تموم شد؟؟ اصلاً فهمیدین چرا تعطیل شدیم؟ من که نفهمیدم ولی مطمئنم هر چی بود بخاطر اینکه ما مردم معمولی ، گرممون میشد و گرما برای پیر و جوون و بچه مون خطرناک بوده ، نبوده . حالا چه کاسه ای زیر نیم کاسه شون بوده ، خدا داند. ولی چه فرقی...
-
دزد ناشی و خوش شانسیِ مهربانو
شنبه 7 مرداد 1402 08:10
صبح چهارشنبه همراه بردیا رفتیم کلانتری، البته گفته بودن ساعت 9 که ما یکربع به 9 رسیدیم . از در وارد شدیم من نشستم روی صندلی انتظار، بردیا رفت پیش جناب سرهنگ بی مغز( اسم جدیدشه) -سلام جناب سرهنگ من و خواهرم رسیدیم خدمتتون فقط یه خواهشی دارم . - سلام . چه خواهشی؟ - اینکه خواهرم رو با این طرفی که ازش شکایت داریم، روبه رو...
-
همین شوخی های معمولی
سهشنبه 3 مرداد 1402 14:18
آقای کاوه مدیر ساختمون ، خیلی دوست داشتنی و نازنینه . عصر همون روز بهم تلفن کرد و گفت من همه ی فیلم ها رو براتون روی سی دی ، و یه دور هم تو فلش ریختم . انقدر کارش دوستانه و محبت آمیز بود که روم نشد بگم من خودم تو اداره انجام دادم . شب مینا به همه مون گفته بود شام بریم خونشون . به بردیا گفتم : لطف میکنی قبل از اینکه...
-
اندر احوالات عجیب و غریب تیرماهی جماعت
شنبه 31 تیر 1402 17:05
لطفاً پینوشت رو هم بخونید خُب، حالا که بیشترِ پست های اخیر درمورد متولدین تیرماه بوده، بذارید در آخرین روز این ماه تجربیات خودم و تیرماهی های دیگه رو درمورد زندگیمون به اشتراک بذاریم . واقعاً تصمیم داشتم دیگه به این موضوع فکر نکنم ولی اتفاقات روزمره یه جوری دست به دست هم میدن که این احساس رو در ما بیشتر تقویت میکنند ....
-
24 سالگیت مبارکم باشه/دارسی عزیزو فراموش نشدنی من
دوشنبه 26 تیر 1402 10:35
خاطرات 24 سال پیش رو شخم میزنم . چه خوبه که نمیدونیم روزگار برامون چه خوابی دیده، یا شاید بهتره بگم خودمون چه خوابی برای خودمون دیدیم ، چون آینده ی هر شخص، محصولِ تصمیمات و انتخاباتشه . 24 سال قبل تو این ساعت ها داشتم درد جانکاهِ مادر شدن رو تجربه میکردم . راستش جا خورده بودم و اصلاً آمادگی نداشتم جشنِ مادری رو انقدر...
-
وقتی حالم دگرگونه
سهشنبه 20 تیر 1402 16:15
برای پست تولد در صفحه ی اینستاگرامم نوشتم : غوغایی از اندیشه های نو دارم، فصل جدیدی آغاز شد ... نمیدونم چرا شب پنجاه سالگیم ، (درحالیکه خیلی از اندیشه های نویی که الان تو سرم داره وول میخوره و بعضی هاشون رو دارم عملی میکنم رو اصلاً در اون شب نداشتم، چنین جمله ای نوشتم)؟؟ به ضمیر ناخوداگاهم الهام شده بود؟ داریم مگه؟؟...
-
/نمیبخشیم و فراموش نمیکنیم /خبر های خوب داریم/ کتاب میخونیم و به هم کمک میکنیم/ آموزش موچی
یکشنبه 11 تیر 1402 17:05
کی میتونه فراموش کنه سارینا و ساریناهای ایران رو؟ دخترک معصومم اگر بودی امروز 17 ساله میشدی. نماندی و جاودانه شدی ******** خبر خیلی خوب داریم. هر چند که نسرین جون چند روز پیش موضوع رو لو داد ولی خب یه بار هم اینجا بخونید و کیف کنید. برای خرید آمپول های شیمی درمانی دنیز در تکاپو بودیم که یه فرشته ی بدون بال اعلام کرد :...
-
50 سالگی+ پینوشت
چهارشنبه 7 تیر 1402 16:20
یکشنبه ، چهارم تیر پنجاه ساله شدم . یادش بخیر ده سالِ قبل برای چهل ساله شدنم مهمونی نسبتاً بزرگی تو باغ خانوادگیمون گرفتم . شما که دوستان قدیمی من هستید حتماً یادتونه که روز تولدم در کمال ناباوری رگبار شدیدی بارید و مجبور شدیم برای باغ سقف بزنیم. اون وقتا دلمون خوش بود، خیلی هم خوش بود. مهمونای زیادی اومدن و بعداً...
-
پست تصادفی و شیرین
شنبه 3 تیر 1402 14:00
دوستان عزیزم یک دنیا از محبت و لطفی که بهم دارید ممنونم . خدا رو شکر مامان مصی دوشنبه بعد از ظهر مرخص شد. حالش خوبه . و عفونت خونش کنترل شده . راستش مامان چند سال پیش دچار هپاتیت B شده بود و به همین دلیل تحت نظر دکتر محرز بود و خدا رو شکر که بعد از درمان طولانی مدت کاملاً هپاتیت از بدنش ریشه کن شد ولی بعد از اون...
-
آسانسور ترمزم را کشید
شنبه 27 خرداد 1402 18:00
عرضم به حضور انور شما عزیزانِ،چهارشنبه عصر از اداره زدم بیرون به امید یه آخر هفته ی پر از شیرینی و رسیدگی به خانواده. در طول هفته طبق معمول بدو بدو زیاد داشتم . هم اداره، هم ورزش، هم رسیدگی به مامان و در کنارش تقریباْ هر رو سفارش شیرینی های مختلف خیلی خسته بودم . به همین مناسبت پنجشنبه رو گفتم نمیرم اضافه کاری و کمی...
-
اینجا همه چی درهمه
سهشنبه 23 خرداد 1402 12:20
لطفاً پینوشت رو بخونید درود بر همه ی دوستان عزیز مهربانو ضمن تشکر از همه ی شما عزیزانی که برای کمک به هزینه ی درمان دنیز کوچولو زحمت کشیدین و چه واریزی انجام دادید چه با معرفی و طرح اون در وبلاگ هاتون، اطلاع رسانی کردید یا الان برای تهیه ی داروی دنیز دارید تلاش میکنید، باید بگم ارکیده ی عزیز برای همه تون پیام قدردانی...
-
برای داروی دنیز کوچولو
جمعه 19 خرداد 1402 13:46
سلام عزیزای دلم امیدوارم همگی در سلامت و آرامش باشید. متاسفانه دنیز کوچولومون به دلیل عوارض داروی شیمی درمانی تب، تهوع و بی اشتهایی داره. الان هشت روزه نه شیر میخوره نه غذا فقط سرم می گیره و بیمارستان بستریه. البته سری دومه تو این دوهفته که بستری میشه . چند روز اومد خونه ولی دوباره حالش بد شد و برگشته بیمارستان....
-
من ارکیده هستم ، مادر دنیز کوچولو
شنبه 13 خرداد 1402 11:10
من ارکیده ام . سی و دو سالمه و دوازده ساله ازدواج کردم . شرایط زندگی من و همسرم از همون ابتدا جوری بود که تصمیم گرفتیم حالا حالا ها بچه دار نشیم . تا اینکه بعد از ده سال تصمیم گرفتیم پدر و مادر شدن رو تجربه کنیم و خدا دنیز رو به ما داد . دختری که با اومدنش انگار روی دیگه ای از زندگی رو بهمون نشون داد . زندگی مون پر از...
-
دنیز
چهارشنبه 3 خرداد 1402 14:20
لطفا پینوشت ها رو بخونید *********** انگار از زمین و آسمون آتیش می باره . اپلیکیشنِ تبسی، سوال میکنه از شرایط تهویه ی اتومبیل راضی هستید؟ دارم کباب میشم ، دستم میره سمت اینکه " نه اصلاً راضی نیستم " رو کلیک کنم ، یه نگاه به راننده ی سیاه چرده ی غمگین و پراید خسته و داغونش میندازم . " بله راضی هستم"...
-
"جا نمونی عموووو"
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1402 17:50
امروز یه جایی بطور اتفاقی درمورد سفر به قطب جنوب می خوندم که دیدم انگار برای این سفر از طریق ایران، تور مخصوص برگزار میشه . اولش باور نکردم ولی وقتی تو گوگل سرچ کردم تور سفر به قطب جنوب دیدم بعععله خدا رو شکر گردشگری "اسپیلت البرز" تور سفر به قطب جنوب رو برگزار میکنه ، اونم با چه کیفیت درجه یکی " کشتی...
-
وقتی بی تفاوت نیستیم/پسرِ افغانِ من/ دارسی قشنگم
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1402 11:55
بیاید میخوام بهتون خبری بدم که خیلی خوشحالتون میکنه . یادتونه برای هزینه ی شیمی درمانی یه پدر دستامون رو به دست هم دادیم؟ انتهای این پست درخواست کمک رو نوشته بودم . دیشب دوست عزیزم خانم دکتر نازنین که ما رو با اون کیس آشنا کرده بود بهم پیغام داد : خلاصه دست تک تکتون رو میبوسم لطف کردید و با قلب بزرگتون، واریزی های...
-
بعد از مادر شدن ...
یکشنبه 10 اردیبهشت 1402 16:25
چند روز پیش یکی از دوستانم ،در اینستاگرام پستی رو از صفحه ای فرستاده برایم فرستاده بود که اتفاقاً صفحه ی پر مخاطبی هم بود. فکر میکنم تعداد کامنت هایی که مردم زیر اون پست نوشته بودند بالای ده هزارتا بود. پست ، عکسی از شکم یک مادر بود که روش نوشته بود: پسرای عزیزم، می دونید بعد از اینکه پدر شدید باید انتظار دیدن اینم...