سلام دوستان عزیزم، امیدوارم حال همگی خوب باشه ما هموطن های مقیم مرکزتون که خیلی خوبیم.
هر روز کلی سرب و مازوت استنشاق میکنیم، برقامون هم بصورت نامنظم و "همین الان ییهووو " میره .
یه مدت برای قطع برق خبر می دادن، مثل سیستم های عوضی، اما باکلاس برامون پیامک میشد که فلان مشترک برق، درفلان ساعت قراره برقتون بره .
یه قناد خونگی بینوا هم مثل من ، خوشحال میشد که ، خدا رو شکر میتونم زمانبندی کنم مواد کیک رو تو اون بازه ی زمانی قطع برق نذارم تو فر که همه ش به فنای عظمی بره .
الان دیگه سیستم از حالت باکلاسی دراومده و دوباره همون عوضی که بود، شده .
من با ترس و لرز مواد رو آماده میکنم ، بعد تا لحظه آخرکه قالب تو فر هست، دعای توسل میخونم که برق نره ، یا وسط کار برق میره . منم شروع میکنم از اون بالااا شون فحش های کش دار میدم تا اون پایینشون .
بابا عباس معتقده که فحش دادن فایده نداره چون اونا که نمیشنون ، ولی بنظر من خیلی هم فایده داره . همین که دلم خنک میشه و سکته نمیکنم خوبه دیگه .
روزایی که قنادی میکنم (تقریباً هر روز) در حین کار فکرم میره سمت کسانی که خانه دار هستند ولی دوست دارند یه کسب و کاری راه بندازن ، یا مثل گذشته ی من شاغل هستند ولی به فعالیت های دیگه هم علاقمندی نشون میدن و دوست دارند یه کاری برای خودشون باشه و انجامش بدن .
خود من تقریباً به همه ی کارهایی که زمینه ی هنری دارن علاقمندم . از قلاب بافی ، مکرومه و چاپ روی پارچه بگیر ...تا شمع سازی .
البته که قنادی رو انتخاب کردم و این کار برای من غیر از کسب درآمد، یه عشق خاصی داره، ولی خیلی وقت ها که تو اینستا دنبال یه چیزی در زمینه کارم هستم ، پیجی باز میشه که یه شاخه هنری دیگه رو دنبال میکنه و وقتی به خودم میام میبینم مدت هاست که مات و مبهوت دارم اون کار رو زیر و رو میکنم .
تو دلم میگم : کاش منم واردش بشم و امتحانش کنم . بعد به خودم نهیب میزنم که بابااا بچسب به کار خودت فقط .
امروز تصمیم گرفتم در این مورد با شما صحبت کنم ، البته اگر اهل خوندن کامنت ها باشید حتما متوجه شدید که دوستانی از بین خودتون هم ازم خواستن در مورد ورود به دنیای قنادی راهنماییشون کنم .
عزیزای دلم ، تجربه به من ثابت کرده که هر کاری ، یه نمای ظاهری داره که شما همونو میبینید ولی وقتی واردش میشید میبینید چه دنیای وسیع و شیرینی رو به روتون هست و شما علاوه براون رشته ، چقدر میتونید به زیر شاخه های اون رشته هم فکر کنید ، و مهارتش رو کسب کنید .
اتفاقا بیشترشون هم هنوز خیلی جدید و ناشناخته هستند و کسانی که بصورت تخصصی اموزش ببینند، جزو اولین های اون رشته میتونن باشن و خب همه میدونیم چقدر این موضوع جذابه .. هم به لحاظ فنی و هم بلحاظ مالی .
اینو بگم که اگر سنتون پایینه، فرصت های خیلی زیادی برای فراگیری و کسب درامد دارید. با ترس هایی که مانع شروع کردنتون میشه مواجه بشید ، پاسخ سوالایی که این ترس ها رو تقویت میکنه پیدا کنید و معطل نشید ، شروع کنید و استقلال مالی و حس خوبِ مفید بودن و خلق کردن رو به خودتون هدیه بدید .
روزی نیست که من افسوس گذشته و وقتی که هدر رفت و زودتر مشغول نشدم رو نخورم . کار خیلی بدی هم میکنم چون اون موقع من شرایطم متفاوت بود ، مهردخت کوچیک بود و من به یه امنیت خاطری نیاز داشتم ، احتمالاً بهترین تصمیم همون بوده که کارمندی رو ادامه بدم ولی متاسفانه باز به خودم میام و میبینم دارم این نشخوار ذهنی رو ادامه میدم
یکی از این هنر ها که نظرمو جلب کرد " پاپیه ماشه" ست . برید درموردش بخونید، مواد اولیه گرون قیمت نداره و محصولات زیبایی که ازش ساخته میشه بسیارکاربردی و جذاب هستند . اموزشش رو میتونید غیر حضوری ببینید ، در ضمن تو پیج های مختلفی از اینستا میتونید حتی رایگان اموزش ببینید . هشتگ بزنید #پاپیه_ماشه و پیداشون کنید .
شمع سازی هم خیلی زیباست .. پیج hani_sweet_candle@ رو ببینید این دختر چقدر هنرمنده، الان چند ماهه با جشنواره های امارات کار میکنه و شمع های زیباش رو به قیمت های بسیار بالای دلاری میفروشه
تو همین کار خودم قنادی، زیر شاخه های متفاوتی وجود داره که شرایط برای فعالیت و اموزش بسیار مهیاست . ببینید برای اینکه یه قناد باشی باید لوازم متعدد و بعضاً گرون قیمتی داشته باشی . مثل فر مارک خوب، همزن برقی به صورت دستی و استند میکسر ، انوااااع و اقسام قالب های فلزی و سیلیکونی، رینگ های متفاوت مولد های بسیار زیاد و ... اصلا فکر نمیکنم این لیست تمومی داشته باشه ، بعد آموزش های حضوری و غیر حضوری بسیار زیاد و فضای کار مناسب هم لازمه ولی یه شاخه جدید تو کار قنادی هست بنام تاپر سازی .
همه ی عروسک های فوندانتی که روی کیک ها ، گاهی کوکی ها یا دونات ها ( اصلا هر چیز تزیینی) بنام تاپر معروفند. الان تعدادی از هنرمندها صرفا کار تاپر انجام میدن . ابزار مورد نیازشون هم یه میز کوچولوعه که اگه نبود میشه روی زمین کار کنی، رنگ های خوراکی و فوندانت و چند تا ابزار ساده که با قیمت های خیلی کم در حد 200-300 هزارتومن میشه خریداری کرد .
آموزش های غیر حضوری خوب هم داره که شما کلاس رو میخری و لینک کانال تلگرام رو دراختیارت میذارن . همه اموزش ها بصورت ویدیو و کامل رو میبینی تا ابد این کانال برای شماست گروه رفع اشکال هم هست و مربی های خوب هر اشکالی داشته باشی برات رفع میکنند .
بازار کارشون کجاست؟ همه ی قنادی های درسطح شهر و حتی قناد های خونگی به کارشون نیاز دارن . من خودم یه کلاس اموزشی برداشتم و یه تاپر های ساده ای هم درست کردم که نیاز نباشه از کسی بخرم (عکسایی که پایین پست گذاشتم و تزیینات فوندانتی داره رو خودم درست کردم مثل اون دوتا خواهر یا اون عدد 40 رو )
ولی خیلی ها نمیخوان خودشون رو درگیر این موضوع کنند . یکی از مربی های خوب رو هم پیجش رو میذارم ببینید .
ela_cakeee@
جالبه الهه که همین خانم هنرمند باشه حدود دوساله این کار رو شروع کرده ، اونم قبلا کیک های تولد میزده ولی میبنه که با سه تا پسر بچه کوچیک و فضاو سرمایه محدود دیگه نمیتونه ادامه بده و ناگهان تاپر سازی رو پیدا میکنه و ....
خیلی ها هم در همین کار قنادی، سراغ همه ی رشته ها نمیرن مثلا فقط تارت تولید میکنند، یا چیز کیک ، یا فقط موچی که حتی نیاز به فر نداره و در همین یه رشته یه متخصص تمام عیار میشن .
این روزها فکر خودم خیلی مشغول انتخاب و یک تصمیم مهم شده . قبلاً درمورد زدن کارگاه گفته بودم ؟ کم کم این فکر از سرم رفته بود و حس میکردم به همین حضورم در محیط خونه دلبسته شدم و اینکه در حد دلخواه و توانم سفارش قبول کنم ، ولی چند وقته کافه ای که باهاش کار میکنم و خیلی باهم خوب پیش میریم این فکر رو دوباره تو سرم انداخته .
خونه هامون و کافه ش خیلی به هم نزدیکند ، ما بینشون یه واحد آپارتمان دیدیم و با مالک صحبت کردیم که میخوایم چکار کنیم و اونم قبول کرد . بهار خیلی دوست داره زودتر شروع کنیم ، ولی من بشدت تردید دارم .
دلیلش اینه که میدونم اگر شروع کنم در مدت کوتاهی ،خیلی خیلی سرم شلوغ میشه و خیلی هم موفق میشم . همین الان بهار از چند تا قنادی برام سفارش گرفته و حسابی شلوغم کرده چون خیلی فعاله و ارتباط خیلی خوبی هم با دیگران داره ، اینه که سفارش همینجور سرازیر میشه .
به واسطه ارتباطات بهار، مواد اولیه رو مناسب میخریم و کلی هم سفارش میگیریم ، اما من سالها کار کردم و ارزوی رسیدگی به خانواده م و وقت گذروندن با اونا رو داشتم .
مثلاً همین امروز صبح بعد از چند روز کار خیلی سنگین، تا ساعت نُه خوابیدم بعد بیدار شدم و یه صبحانه ی عالی خوردم و به وسیله ی تلفنم با دوستان عزیزم کلی معاشرت کردم . بعد فیلم دیدم . مواد اولیه سفارشای بعد از ظهرم رو اماده کردم و دارم برای شما مینویسم . تامی هم کنارم دراز کشیده و صدای خرخرش کلی داره بهم ارامش میده ... خب اگه الان کارگاه داشتم اصلا چنین ارامشی درکار نبود . میدونم مدتی بعد میتونم چند تا نیروی کمکی داشته باشم ولی عامل موفقیت، حضور مداوم و کار خودمه . نفس هم که اصلاً موافق نیست .
میگه قرار بود بازنشست بشی کلی سفر بریم و ارامش داشته باشیم ولی تو سرت رو شلغ کردی ( تازه خبر از داستان کارگاه نداره)
نمیدونم ، گاهی به خودم میگم صبر کنم تا مهردخت کاراش درست بشه و اگه پاییز سال اینده دیگه پیشم نبود و من خیلی احساس خلا کردم ، سرخودمو شلوغ تر کنم و الان خودمو به چنین چالش سنگینی نندازم . خلاصه این فکرها رها م نمیکنن دیگه
راستی تو پست بعدی مینویسم که اصلا چرا به قنادی خونگی سفارش میدیم و راحت و بی درد سر نمیریم یه قنادی خرید کنیم . شما برام دلایلتون رو بنویسید تا من در پست آینده جمع بندی کنم
پینوشت: راستی دوست عزیز بنام " ناشناس- دختر" که درمورد کار تو رشته حسابداری ازم پرسیده بود ی، برات ایمیل زدم و جواب دادم ولی ندیدی
********
این مدت خیلی کار کردم ، چند تا عکس از اونایی که دوست دارم براتون میذام
این کیک آشتی کنون دوتا خواهره که خواهر کوچیکه برای عذرخواهی سفارش داد به موهای جوگندمی خواهر بزرگه دقت کنید
عاااشقشونم
تارت سیب و گردو با عطر دارچین
کیک 300 گرمی ژولی پولی سفارش یه مامان برای پسر شلخته ش
مینی رولت های دورنگ با فیلینگ خامه و چیپس شکلات
کیک رویایی با فیلینگ کرم شکلات و موز و گردو
رولت خوش رنگ یک کیلویی با فیلینگ موز و گردو و خامه پنیری
کیک نسکافه ای رویایی با فیلینگ کارامل دستساز و پرک بادام درختی و خامه پنیری .
دوستتون دارم
جمعه شبه البته شب که چه عرض کنم ُ ده دقیقه دیگه شنبه آغاز میشه .
این روزا خیلی خیلی بیشتر از قبل ُ قدر بازنشستگی رو میدونم ،شاید اوایل گیج بودم و برنامه ریزی مناسبی برای وقتم نداشتم . مثلا فکر میکردم خیلی باید کار کنم ُ همین باعث شده بود هر سفارش وقت و بی وقتی رو بپذیرم و ساعت کار برای خودم تعریف نکنم .
به خودم اومدم و دیدم همه دنیام شده کار و هر چیزی رو بر طبق کارم برنامه ریزی میکنم
ناخوداگاه خسته بودم و این خستگی تمرکز و آرامشم رو زایل کرده، چیزهایی که خودمم بلد بودم رو نیاز داشتم از کسی که بهش اعتماد دارم بشنوم و مثل خیلی وقتا رفیقم سینا به کمکم اومد و بهم گوشزد کرد که برنامه ریزی و وفاداری به اون و ثبات قدم چقدر برای سلامت ، راندمان بهتر کارم لازمه .
امروز سفارش هام زیاد بود ُ از صبح زود تا ساعت ۱۶ مشغول بودم بعد با بقیه خواهر و برادرا رفتیم خونه بابا اینا
معمولا یه سوژه که در چند روز قبل پیش اومده رو من میندازم وسط و اون موقعیت رو با طنز بازسازی میکنم . به نوعی ادای اون طرف رو درمیارم و بقیه هم غش و ریسه میرن. آخرشم که میگن : مهربانو دمت گرم . میگم: خوبه والا دلقکتونم که منم
این عادت یا یه رسم خانوادگی از نوجوانی منه .. اون وقتا وقتی حس میکردم خانواده کسل شده و نگرانی ها باعث شدن خنده های خانواده شمعدانی کم رنگ بشن دست بکار میشدم و یه برنامه کمدی اجرا می کردم
امشب که برگشتیم به بقیه گفتم : اگر اینطوری دور هم هستیم بخاطروجود عزیز ستون خانواده مون ، مامان و بابا ست بیاید قول بدیم از هم سوا نشیم .
این بازنشستگی عجب موهبتی بود برای من .
این روزا که به ساعت کاریم ، سروسامونی دادم ، اغلب مامان رو خرید میبرم ، عجله نمیکنم میذارم هر چقدر دلش میخواد بچرخه برای خودش ، استخر میبرمش ، تو آب همه ش حرف میزنیم انگار هزار سال حرف های نگفته داریم ،، میرم خونه شون مخصوصا از بابا سوالی میکنم که میدونم برای جوابش میتونه ساعت ها توضیح بده و این کار خیلی خوشحالش میکنه ، بابا سالها مدرس بوده و تو کشتی دانشجوهای زیادی رو آموزش داده پس این میل به آموزگاری در وجودش زنده ست و بهش حس ارزشمندی میده. به مامان میگم تازگیا از اینستا چیزی یاد نگرفتی؟ اونم تبلتش رو میاره میره قسمت ذخیره ها که بهش یاد دادم پست هایی که علاقه منده چجوری ذخیره کنه و البته همه رو اشتباهی ذخیره کرده و یه چیزی رو پیدا میکنه و شروع میکنه درموردش صحبت کردن .
هفته پیش خونه شون برام نون دال عدس درست کرد ، چند روز بعد بهش گفتم : مامان من نتونستم درست کنم ، نون ها خراب شدن میشه تو درست کنی من ببینم یاد بگیرم؟ با شور و اشتیاق درست کرد و مو به مو توضیح داد آخرش حس میکردم چشماش برق میزنه من میگم کاش بتونم منم مثل تو خوب درستش کنم .
میدونید من خیلی موقعیت ها رو تو ذهنم بر اساس شناختی که از طرف دارم باز سازی میکنم ، خودمو میذارم بجاش و فکر میکنم چی خوشحالش میکنه یا تو این روزا چی ناراحتش میکنه .
تقریبا همه جواب ها به ناتوانی و عدم کارایی و حس بی ارزشی برمیگرده ، بنظرم با ار بین بردن این حس بد و پر کردن ساعت های طولانی که میگذرونند خیلی کیفیت زندگیشون بهتر میشه .
اگر والدین سالمندی دارید که دوستشون دارید و وجودشون براتون مهمه ، خاطرات کودکی قشنگی باهاشون دارید حواستون بهشون باشه . کدوممون از دستشون دلخور نشدیم؟ کدوممون گاهی فکر نکردیم در حقمون ظلم یا بی انصافی نکردن؟ همونطور که من تو چندتا پست قبل نقب زدم به خاطرات تلخی که مامان تو نوجوونیم برام رقم زده بود و میدونم اغلبمون از این دست خاطرات کم نداریم اما اگر قابل بخششه، در حقشون تعلل نکنیم . وجودشون مثل همین برگ های سست روی شاخه هاست . هیچکس خبر از سرنوشت نداره ، تا هستیم و هستند قدر بدونیم
****
کدوماتون کتاب قشنگ جلد دوم از خداحافطی نسرین جون رو خرید و خوند؟؟
براش تو سایت انتشارات نظر نوشتین؟ نوشتن نظر زمان کمی میبره ولی برای نسرین باعث دلگرمی و البته امتیاز مهمی در رزومه نویسندگیش داره
پینوشت: دنیز دختر کوچولویی که پارسال برای تامین هزینه های درمانش کمک کردیم رو به خاطر دارید؟ اینجا رو بخونید
دوستتون دارم
دوستان لطفاً این کامنت پست قبل رو ببینید که اینجا منعکس کردم
این دوست مهربانمون شماره واتس اپشون رو هم در اختیار من گذاشتن و اگر میبینید لازمه بگید بهتون میدم ولی چون همسر عزیزشون درحال استراحت هستند به هیچ عنوان نمیتونن تلفن رو پاسخ بدن فقط پیام واتس اپ رو چک میکنند .
از صمیم قلبم برای خودتون همسرتون و همه ی عزیزانتون خیر و سلامتی ارزو دارم .. ممنونم که تو این روزگار نامهربان شما مهربانید
*******
مهردخت بهم گفته بود اگه برنامه خرید داری بگو که باهم بریم منم شلوار جین لازم دارم .
راستش چندسالیه که اسم خرید با مهردخت میاد، عزا میگیرم . قاعدتاً باید خیلی خوش بگذره که یه مادر و دختر با هم برن خرید ، ولی متاسفانه شخصیت ایده آلیست یا همون آرمان گرای فارسی( خدایی واژه آرمان گرا یه جوریه
) مهردخت، باعث میشه که برای یه خرید ساده انقدر بگردیم و بچرخیم تا من برم رو این جدول های کنار خیابون بشینم و بگم مهردخت، جانِ مادرت که من باشم بیخیال شو ، بخر بریم دیگه از پا و کمر افتادم مادر جون .
حالا خودم از این ادمای هستم که معمولا با یکی دوتا مغازه رفتن ، چیزی که میخوام انتخاب میکنم و میخرم.
با هم راه افتادیم رفتیم یه پاساژی که چند ساله، وقتی میریم خرید ، معمولاً دست خالی برنمیگردیم.
هم مدلاش مورد پسنده و هم قیمت هاش ( مخصوصاً یه مغازه سر پاساژ که خیلی خوبه و ازش کت و پالتو ومانتو زیاد خریدیم )
رفتیم طبقه پایین که همیشه دوتا شلوار جین فروشی بود، دیدیم هیچکدوم نیستن.
ناچار فروشگاه های دیگه رو نگاه می کردیم یه مغازه خیلی بزرگ ، شلوار جین های زیادی داشت.
رفتیم تو و یه رگالی که قیمت زده بود 798 تومن رو مهردخت انتخاب کرد ..
منم طبق معمول که میدونم یه دوساعتی معطلیم ، رفتم روی صندلی هایی که گذاشته بودند نشستم .
مهردخت با دختر خانمی که مسئول فروش بود صحبت کرد و نهایتا رفت اتاق پرو . اونجا بود که من دیگه بلندشدم و رفتم دم در پرو، که مهردخت شلوار رو میپوشه و نظر میپرسه، دم دستش باشم .
از بین 4 تا شلواری که پوشید و البته دوتا مدل بودند با دو تاسایز ، یکی رو انتخاب کرد .
گفتم: مهردخت اگر از هردوتا مدل خوشت اومده، جفتشو بردار دیگه.. تو خودت که میدونی سخت پسندی .. قیمتشم بد نیست، هشتصد تومنه من شنیدم شلوار جین ها خیلی گرون شدن .
گفت : اره ، ولی تو خودتم شلوارتو 850 خریدی . گفتم آخه اون تو ایونت بود و فرق داشت .
خلاصه که نظرش این بود همین یه دونه رو میگیرم .
من دوباره رفتم نشستم رو صندلی تا مهردخت لباساشو بپوشه بیاد بیرون .
نهایتاً کارتشو دادو دختره هم کشید و گفت: مبارکه و اومدیم بیرون .
یه مغازه که رفتیم جلوتر دیدم دختره سریع مغازه رو بست و رفت تو یه مغازه اون طرف تر .
مهردخت ایستاد و گفت : مثلا قرار بود 800 تومن پول شلوار بدم . گفتم : خب مگه ندادی ؟ گفت : نه دیگه 1800 کشیده .
گفتم : وااا ... کشیده یعنی چی؟ مگه قیمت چی بود؟ گفت: نمیدونم والا اونجا که نوشته بود 798 .
گفتم: بدو بیا ببینم ..
دیدم دختره ایستاده تو یه مغازه ظروف لوکس، یه پسره هم نشسته رو صندلی و این داره با ناراحتی یه چیزی رو هی برای اون توضیح میده . رفتم عقب تر ایستادم چون مغازه کوچیک بود و از جایی که اونا داشتن حرف میزدن تا دم در انقدر فاصله کم بود که همه ی حرفاشون به وضوح شنیده میشد .
موضوع حرف دختره هم این بود که : بخدا من بهش نگفتم، حالا نمیدونم چطوری فهمیده همه تونم فکر میکنید کار من بوده و ...
رو همین حساب فهمیدم موضوع خصوصی و درضمن ناراحت کننده ست رفتم عقب ایستادم .
پسره چند دقیقه بعد گفت: بفرمایید؟؟
دختره هم دیگه داشت نم اشکشو پاک میکرد پشتش به من بود .
گفتم: نه ببخشید؛ من با اون خانم کار دارم .
دختره برگشت مارو دید . گفتم : عزیزم، میای لطفا؟
گفت : باشه عشقم الان میام وایسا
دوباره رو کرد به پسره و همون حرفای قبلی و قسم و ایه خوردن که کار من نبوده
یه پنج دقیقه ای گذشت .. گفتم: عزیزم لطفاً بیا ، من کار زیادی ندارم .
دختره اومد گفت: بله؟
مهردخت گفت: ببخشید خانم یه اشتباهی شده ، این شلوار رو با من 1800 حساب کردید .
-آره دیگه قیمتش همین بود .
- نه آخه من از روی رگال 798 تومنی برداشتم .
-خب اون که بهت نمیخورد من از اون ردیف اوردم .
من گفتم : یعنی اون رگال تک سایز بوده؟
گفت : بله
گفتم: اهااا آخه شما چیزی ننوشته بودی که اینا تک سایزه ، دختر منم تو پرو بوده ندیده شما از جای دیگه آوردین .
رو کردم به مهردخت گفتم : قیمت این شلوار همینقدره میخوایش؟
گفت : نه ، خیلی گرونه برام چون میخوام بوت و پالتو هم بخرم .
گفتم: عزیزم شما این شلوار رو پس بگیر .
گفت: نمیشه که عشقم .
گفتم : چرااا اونوقت؟ گفت: آخه پول رفته به حساب صاحب مغازه . گفتم: خب بره .
سرتون رو درد نیارم ،زنگ زد به اقا پیمان که میگفت صاحب مغازه ست و برادرشه و الان دبی هست .
البته کاملا دروغ میگفت . از روی تلفن مغازه بهش زنگ زد و شماره ای که گرفت همین شماره ثابت داخل تهران بود .
اونم گفت: نمیشه که .. اگه خیلی اصرار دارن پس بدن 30 درصدش رو کم کن و فردا براشون کارت به کارت کن .
خندیدم گفتم: خانم میدونی این کاری که شما میکنی اسمش دزدی تو روز روشنه؟
گفت: نمیدونم عشقم شما هر چی دوست داری اسمشو بذار ، بالاخره ما هم باید اجازه 190 میلیونی این مغازه رو دربیاریم .
گفتم: با دزدی دربیارید؟ یعنی چی این حرفتون؟ شما جنس رو کارت کشیدی به من دادی اولاً فاکتورت کو؟؟ اصلا چرا جنس رو فاکتور نکردی؟ بعدم من همون لحظه از خرید منصرف شدم ..
بین کارتی که کشیدی ساعت 13:22 بوده الان 13:46 هست این مدت هم بخاطر این گذشته که شما تو مغازه ت نبودی .. بعد میگی اگه بخوایم پس بدیم 30 درصد کم میکنی فردا میریزی برام؟؟ یعنی 540 تومن میخوای از پولم رو بخوری تا فردا سودشم بگیری ؟؟
گفت: عشقم با من بحث نکن، الانم اگه دوست داری ناله و نفرینم کنی ، بکن که باید برم ناهار .
گفتم: ناله و نفرین؟؟ نه اشتباه گرفتی، من با ناله و نفرین کارامو پیش نمیبرم ..
گفت : به سلامت .
اومدم بیرون رفتم دفتر حراست.
اونجا هم دو سه تا میز بود و دوتا کاپشن پشت صندلی ها اویزون بود موبایل هم روی میز بود ولی کسی نبود .. هی گفتم : آقااا، عمووو .. هیچکس نبود یه بیست دقیقه ای هم با مهردخت نشستیم اونجا ..
گفتم: الان از دوربین ها رو میبینند میان میگن اینجا چکار میکنید؟ ولی خبری نبود . آخرش خسته شدم و گفتم: مهردخت بیا بریم ببینیم اینا کجان!
جلوی در خروج دوتا آقا با هم قدم میزدن، یکیشون آقای مسن تری بود و صاحب مغازه ها گفته بودند که حراست پاساژه .
گفتم : آقای فلانی شما حراست پاساژ هستید؟
گفت: بفرمایید.
گفتم: یه۲۰ دقیقه ای هست که تو دفترتون منتظرم اما نیامدید.. موبایل و همه ی دفاتر و اسناد هم همینطوری رو میز بود !
خندید و گفت: مچم رو گرفتید .. همیشه میگم، بالاخره یه روز پشیمون میشم .
منم خندیدم .
گفت: امر بفرمایید .. براش داستان رو گفتم و کاغذی که دستگاه پوز داده بود نشونش دادم .
گفت: بیاید بریم مغازه ش . گفتم : بست رفت . اونی که کنارش بود گفت: آره ، منم دیدم ماشینشو از پارکینگ دراورد و رفت .
این آقا هم با تمسخر میخندید و میگفت: دروغ میگه خانم ، برادرم کدومه؟ دبی کدومه؟ .. پدرسوخته ها رسماً دزد شدن . خیلی ببخشید ولی میتونم خواهش کنم فردا تشریف بیارید؟
گفتم : چاره ای نیست دیگه میام خدمتتون .
از همونجا رفتیم یه پاساژ دیگه ، مهردخت ی شلوار پسندید یه تومن خریدیم و اومدیم بیرون .
(خیلی خوش شانس بودیم که دریک روز دوتا شلوار پسندید)
*****
فردا رفتیم همراه اقای حراست، پول شلوار رو تمام و کمال پس گرفتیم و اون خانم عوضی هم عذرخواهی کرد .
آقای حراستم گفت: همون 30 درصدی که قرار بود از مشتری به زور بگیرید رو جریمه تون میکنم . نمیدونم حالا بلوف میزد یا واقعی میگفت.
درس خوبی شد برای مهردخت که موقع خرید سوال کنه و قیمت رو نهایی کنه و البته کوتاه نیاد چون همه ش میگفت: مامان من روم نمیشه .
به مهردخت گفتم: همین شلواری که پاته رو یادته چند خریدیم؟
گفت: اره دو تومن .
گفتم: ببین دوتومن شلوار خریدن مارو نمیکشه ، اینو پارسال گرفتیم تو اصرار کردی من برای خودم بردارم ولی نهایتاً من دوسش نداشتم و بنظرم بهم نمی اومد و دادمش به تو .
ولی موضوع اینجاست که تو قرار گذاشته بودی یه شلوار با قیمت کمتر بخری و فروشنده سرت رو کلاه گذاشته بود، پس اگر کوتاه میومدی حماقت بود و دختره هم حسابی به ریشت میخندید.
****
این روزا شرایط اقتصادی خیلی سخت شده و متاسفانه بعضی ها هم نه وجدان دارن نه شعور ، لطفاً اگر این موارد براتون پیش اومد، کوتاه نیاید و نذارید به هدفشون برسند . درضمن تا اطلاع ثانوی به کلمه "عشقم " آلرژی دارم
پینوشت: میخواستم اسم فروشگاه رو نگم، ولی فکر میکنم همین نگفتنمم باعث میشه شما نشناسید ، و من پوشش بدم کار زشتش رو!
پاساژ نگین ظفر و مغازه طبقه پایین ته ته پاساژ که خیلی هم بزرگه .
عکس رو مشتری عزیزم از کیک تولد دیشب، فرستاده
البته کیک سه شیر بود که خواسته بود بصورت کیک تولد دربیاد
آذر ماهتون پر از شیرینی و لبخند
دوستتون دارم