
با هر دین و مسلکی و از هرکجای دنیا که باشی " مادر " کلمه ی مقدسیه ، اما وقتی یک زن به اون
حد از بلوغ و استقلال شخصیتی نرسیده و نمیتونه دست از خودخواهی و منیّتش برداره و سراسر عشق باشه و ایثار ، نتیجه ش میشه بعضی از مادرانی که متاسفانه نمونه ش رو یا دیدیم یا شنیدیم .
قدرت باروری و تولید مثل رو معمولا" همه ی موجودات دارند ، ولی چیزی که باعث میشه ارزش یک زن از یک کارگاه تکثیر به چیز لطیفی سرشار از عشق مبدل بشه ، همون ویژگی هاییه که در رفتار عاشقانه ش نسبت به فرزندش داره .
آناهیتا ، دختر اول منیژه ست . اونطور که از بزرگترها شنیدیم ، منیژه محصول یک خانواده ی متشنج و پر ماجراست و به واسطه ی مشکلاتی که داشته از سنین نوجوانی هم مسئولیت خواهر و برادرهای کوچکتر و هم بخشی از درآمد خانوار رو بعهده داشته ، میشه گفت دختر پاکدامن و با غیرتی بوده .
معمولا انتظار داریم کسی با این مشخصات ؛ " کارما" یا همون بازتابِ سختکوشی و وجدانش رو با ارامش در ادامه ی زندگی بگیره (که در خیلی از موارد اینطور نمیشه )، اما این انتظار در مورد منیژه به ثمر نشست و با انسانی فرشته خو و مهربون بنام سعید ، پیمان زناشویی بست .
منیژه حتی در دوران تجرد ، یکی از دلایل ازدواج رو مادر شدن میدونست . اما وقتی آناهیتای کوچولو به دنیا اومد و از مرحله ی نوزادی گذشت ، آزار و اذیت های منیژه هم شروع شد .
دختر بچه ی بینوا با هر شیطنت بچگانه ای، سخت ترین تنبیه های جسمانی رو تحمل می کرد ..
نمیدونم این اولین بار بوده یا نه ، ولی اینطور که تعریف میکنند ، منیژه با دوست صمیمیش که تازه عروس هم بوده ، همسایه بودند ، یه روز بعد از ظهر سه تایی رو تخت خواب نشسته بودند و منیژه داشته برای دوستش خط چشم می کشیده و آنای یک سال و نیمه هم دور و برشون می پلکیده ، بچه ی بیچاره دست به لوازم ارایش میبره و منیژه چنان تو صورت بچه می کوبه که صورتش غرق خون میشه .
فکر میکردند شاید بینی کوچولوش شکسته و با وحشت ، بچه رو به بیمارستان میبرند اما گوشه ی لبش پارگی پیداکرده بود .
از خالی کردن فلفل قرمز تو دهن بچه بگیر ، تا گذاشتن قاشق داغ روی دست های کوچولوش ، و کتک زدن با اجسام سخت و فلزی، شکنجه هاییه که این به اصطلاح مادر درمورد دختر کوچیکش بکار می برد .
همیشه هم بعد از این رفتارها به سرعت پشیمون میشد و با خودش عهد میکرد که آخرین بارش باشه . اما هر بار تتکرار میشده .
پنج سال بعد بچه ی دوم خانواده به دنیا امده و چهارسال بعد از اون ، خدا یه دختر و پسر دوقولو به منیژه و سعید داده.
همچنان روند کتک زدن بچه ها با بی رحمی تمام ادامه داشت ولی هیچکدوم از بچه ها مثل آناهیتا مورد ضرب و شتم قرار نگرفتند .
عجیب تر اینکه نفس این دختر که دیگه پا به نوجوونی میگذاشت به نفس مادر و پدرش بسته بود . از قلب مهربون و بزرگوار سعید ، تمام و کمال به آناهیتا ارث رسیده بود . اناهیتا هر کاری رو برای خوشحالی و رفاه خانواده ش انجام میداد ..
گاهی از مادر می پرسید که چرا اینهمه عصبانی بودی و من رو شکنجه میدادی ، منیژه با مظلومیت می گفت من خیلی سخت بزرگ شدم و از نظر اعصاب و روان آسیب های جدی دیدم و نمیتونم خودم رو کنترل کنم ، اما آناهیتا توجیه نمیشد، فقط گوش میداد و سکوت می کرد .
چون خودش رو هم میدید که تو چه شرایطی بزرگ شده ولی عقل و منطق بهش حکم می کرد که رفتارهای زشت و بیمارگونه رو از خودش دو ر کنه .
آناهیتا به شدت رو کنترل خشم کار میکرد و به خودش نهیب میزد که نام انسان باعث میشه تا رفتار پسندیده و شایسته ای داشته باشه . برای همین بهانه های مادر رو قبول نداشت .
از نو جوونی به بعد مدل های آزار و اذیت مادر تغییر کرد . شکنجه ها از جسمی به روحی تغییر کرد.
مثلا" اعتماد آناهیتا رو جلب میکرد و دختر بی نوای معصوم ، از پاک ترین مکنونات قلبیش با مادر صحبت میکرد و می گفت که به پسری علاقمند شده ..
مادر با مهربونی جزییات این احساس رو می پرسید و در یک فرصت مناسب از نظر خودش که پدر و دیگرانی که اناهیتا بشدت حرمت اون ها رو نگه میداشت، با رکیک ترین الفاظ موضوع رو برملا میکرد .
دیگه به سنی رسیده بودیم که من و آنا با هم صمیمی شده بودیم ودر جریان مشکلات این دختر مهربون با مادرش بودم .
بارها به اناهیتا گفتم : چرا بهش اعتماد میکنی ؟ میگفت : دست خودم نیست خیلی دوستش دارم و وقتی بهم میگه : انا، اگر چیزی رو از من پنهون کنی ، حتی اگر یه فکر ساده باشه ، خدا انتقام من رو ازت میگیره و با مردنم یا مردن پدرت ، یا هر بدبختی دیگه ، نشونت میده که نتیجه پنهان کاری از مادر یعنی چه !!! دیگه نمیتونم سکوت کنم .
خیلی دلم می سوخت چون تحت فشار روانی زیادی بود و انقدر از اینکه بدبختی نصیب خانواده ش بشه و اون مقصر ماجرا باشه وحشت داشت ، که رسما اسیر دست مادر دیوانه ش شده بود و قدرت تجریه و تحلیل حرفاشو نداشت .
انا حتی رشته ی دبیرستانش رو به دستور مادر انتخاب کرد و از همونجا بود که وضعیت تحصیلش بهم خورد و دیگه از اونهمه تشویق و نمرات درخشان هیچ خبری نبود .
اعتماد به نفس اناهیتا روز به روز کمتر میشد و اون دختر شاداب و ورزشکار تبدیل به آدمی شد که وزنش بالا می رفت و هیچ امیدی به قبول شدن تو دانشگاه و رسیدن به رویاهاش نداشت .
منیژه هم مرتب سرکوفتش میزد که خودت رو تو اینه نگاه کن چقدر چاق و زشت شدی (این زشت شدن به دلیل صورت پرموی اناهیتا بود که اجازه نداشت هیچ دستی به اون ببره یا از لوازم ارایش دخترونه استفاده کنه)درس هم که نمیخونی ، بیا با همین خواستگارت ازدواج کن تا همینم از دست نرفته .
آخه اناهیتا از بچگی یه خواستگار سمج که از دوستان خانوادگیشون بود داشت، که هر قدر تلاش میکرد ذره ای تو دل آنا جا نمی گرفت .
درست تو همین روزهای سرگردونی و سخت بود که پسر خوش بر و رویی که برادر یکی از همکلاسی هاش بود بهش ابراز عشق کرد و اناهیتا که اصلا باور نمیکرد مورد توجه کسی باشه با خواهش و اصرار خانواده رو راضی به وصلت کرد و به خونه ی بخت رفت .
قبل از آشنایی با همسرش تو یه رشته ی پایین تر از دیپلمش و بصورت پاره وقت کنکور داده بود که فقط دانشگاه بره و از بار ملامت های مادر خلاص بشه و قبول شده بود .
نهایتا" اون ازدواج هم با شکست مواجه شد و علی رغم تلاش ها و صبوری زیاد ، هفت سال بعد، از اون زندگی بیرون اومد .
در این سالها اناهیتا درسش رو خونده بود و کار مناسبی هم دست و پا کرده بود . خدا رو شکر پدرش سعید خیلی حواسش به اناهیتا و بچه ش بود و اونا مشکل مسکن نداشتند .
یادمه یه زمانی اناهیتا ارزو می کرد که ای کاش کامیار یکمی بزرگتر بشه جوری که نخواد از مامانش برای نگهداریش استفاده کنه و از دست اینهمه سرکوفت و غر غر کردناش راحت بشه .
اخرش هم به محض اینکه پسر کوچولوش کلاس اول دبستان رو تموم کرد و تابستون شد ، بهش گفت کامیار جان باید تنها بمونی تو خونه تا مجبور نباشم ببرمت خونه ی مامان منیژه یک هفته ای انا و کامیار با فاصله های کوتاه با هم تلفنی صحبت کردند تا کامیار به شرایطش عادت کرد و خودش از پس کارهای خودش براومد و دیگه از بار غرولوند های مادر خلاص شدند و خودشون زندگیشونو چرخوندند .
الان سالها از این ماجراها و سختی های اناهیتا گذشته ، مامان کوچولوی صبور و فداکارِکامیار ، برای رفاه و خوشبختی پسرش از هیچ زحمتی دریغ نکرد ، کامیار هم پسر فوق العاده اییه ، سالم و باهوش و شاد و تو درساش موفق .
الان سالهای آخر دبیرستان رو طی میکنه و یار و همدم مامانشه .
چیزی که باعث شد زندگی انا رو بنویسم مشکلیه که همین ده روز پیش بین منیژه و اناهیتا پیش اومده و دیروز برای من تعریف میکرد .
روز عید قربان، تولد دختر برادر اناهیتا بوده ، از یکی دو شب قبل دختر کوچولو زنگ میزنه به عمه هاش و عموش که روز دوشبه بیایید خونه ی مامان منیژه و بابا سعید ، ما هم کیک میخریم میایم اونجا که دور هم باشیم .
دو سه رو زبعد هم از عید قربان هم ، عروسی دخترخاله ی اناهیتا بوده .
دوشنبه صبح اناهیتا که روز تعطیل رسمیش بوده و خواب بوده ، مادرش زنگ میزنه و میگه ماشین ما تعمیرگاهه یا بیا ماشینت رو بده به من ، یا بیا منو ببر خونه ی عروس که مهمونی جهاز دارن .
اناهیتا مثل همیشه با خوش رویی میگه چشم میام با هم بریم . این درحالی بوده که تا شب قبل که با هم صحبت می کردند، مامانش میگفته من حوصله ندارم و نمیخوام برم ولی انگار صبح تصمیم می گیره که تو مهمونیشون شرکت کنه .
اناهیتا که همه ی برنامه هاش تغییر کرده بوده بلند میشه دوش می گیره میره ارایشگاه و تو شلوغی روز عید خواهش میکنه که یه سشوار ساده به موهاش بکشند تا تو مهمونی مرتب و اراسته باشه و قبل از رفتن پیراهن و شلواری که میخواسته بپوشه روی تختخوابش اماده میذاره .
زیر دست خانم ارایشگر بوده که منیژه زنگ میزنه پس تو کجایی ؟؟ انا میگه ارایشگاه شلوغ بود الان تموم میشه . منیژه میگه به هر حال ما غذا نداریم یه سالاد خوردیم تا شب که دورهمیم شام بخوریم . انا هم جواب میده اشکالی نداره من و کامیار هم یه چیزی میخوریم .
به کامیارهم زنگ میزنه و میگه مامان جان تو اون غذایی که از دیشب داریم بخور .
سرتون رو درد نیارم اناهیتا برمیگرده خونه ش وسایلایی که باید برمی داشته برمی داره و با کامیار به سمت خونه ی پدری میرن .
وقتی رسیده دیده مامانش داره تو خونه رژه میره ،هنوز دوساعتی به رفتن مهمونی مونده بوده .
از اونجایی که نه صبحانه خورده بوده نه ناهار ، گرسنگی بهش فشار میاره ، میره دوتا تخم مرغ نیمرو میکنه و میخوره .. وقتی میره لباس های مهمونی رو بپوشه میبینه شلواری که گذاشته بود تو وسایلش نیست .
از کامیار میپرسه و اونم میگه برات جمع کردم گذاشتم تو کمد نفهمیدم برای مهمونی میخوای ..
اناهیتا با از ناچاری، لباس دیگه ای که اورده بوده رو می پوشه (چون لباس خیلی رسمی بوده و زیاد توش راحت نبوده).
منیژه تو این مدت نظاره گر این ماجرا بوده ،یهو خیلی بی مقدمه بر میگرده میگه اصلا" میدونی چیه من دیگه نمیام . بعدم میره روی تختش مشغول جدول حل کردن میشه .
انا گفت : خیلی باخودم فکر کردم که منم نرم ، ولی دلم نیومد چون خاله م خیلی تنها ست و این دختر رو بدون پدر بزرگ کرده ، تازه چند سال پیش یه دختر جوونش رو هم از دست داده بود .. و تقریبا هیچ فامیل نزدیکی جز ما نداره .
گفتم حالا مامانم گفته من و اناهیتا میایم و کلی اونا خوشحال شدن ، چشم به راهشون نذارم .
این بود که اماده ی رفتن شدم ، بابا سعید که دید دارم تنها میرم گفت : انا جان تو اون محله ای که مهمونی هست رو بلد نیستی الان با این سرو لباس رانندگی هم سختته بذار من همراهت میام .
هی انا اصرار کرده که اونجا مهمونی زنونه ست و تو معطل میشی بذار خودم میرم ، اصلا اژانس میگیرم ولی پدر مهربونش اجازه نداده و با هم رفتن ..
انا گفت عین یکساعتی که من توی جشن بودم بابا تو ماشین نشسته بود، و چقدرم خوب شد رفتم ...چون از طرف عروس ، فقط من و خاله بودیم و خود عروس و نامزد پسرخاله م . طفلک ها واقعا تنها بودند ، از اولش هم همه ش بغض میکردند و گریه شون می گرفته .
خلاصه انای بینوای قصه ی ما همراه پدر گلش برمیگرده خونه ولی از همون لحظه با چهره ی غضبناک منیژه رو به رو میشه ..
خواهر برادرا اومده بودند جشن تولد دختر کوچولو رو گرفتند و تمام مدت منیژه با اخم و ترشرویی و به اجبار بینشون نشست .
انا گیج شده بود و اصلا نمیدونست چه کار بدی کرده که مستحق این اخم و اهانت مادره .
کامیارو کشیده کنار و گفته : ما رفتیم چی شد ؟ کامیار گفته هیچی، من بهش گفتم : چرا با مامانم اینطوری میکنی ؟؟ گفته ازش بدم میاد عرضه نداره لباسش رو درست بیاره .
گفتم سوء تفاهم شده من اشتباهی برش داشتم اونم با عجله اومده متوجه نشد ه.. حالا مگه چی شده ، یه لباس دیگه داشته پوشیده .. تو چرا نرفتی و این رفتارا رو میکنی؟؟
که جوابش رو نداده ..
همه ی خواهر برادرا هم که گفتن چته چرا اینطوری میکنی ؟
همین حرفو بهشون زده . اونام گفتن .. برو بابا، اصلا نمیدونی باید بهانه ی چیو بگیری ، تقصیر این خواهر بیچاره ی ماست که وقتی صبح تعطیلش بهش میگی یالا بیا منو ببر میگه "چشششم" .. اگر مثل ماها به روی تو نمی خندید ، میفهمیدی چطور باید باهاش رفتار کنی .
به هر حال اخر شب انا و پسرش برمیگردند خونه ، فرداش زنگ میزنه که مثل هر روز حال پدرو مادرش رو بپرسه ،که منیژه به محض شنیدن صدای انا ، گوشی رو میندازه رو میز و به سعید میگه بیا با شما کار دارن .
چند شب بعد هم تو مراسم عروسی ، رفتارش همینطور تلخ و گزنده بوده و از انا رو برگردونده .. انقدر رفتارش عجیبه که پسرا و عروسش با خنده به انا میگن " این فازش چیه؟؟"
***********
چند وقت بود از انا خبر نداشتم .. دیروز زنگ زدم حالشو بپرسم دیدم به سختی سرما خورده و افتاده گوشه ی خونه .. حال خانواده ش رو پرسیدم برام اینا رو تعریف کرد .
داشتیم صحبت می کردیم برادرش و خانومش اومدن دیدنش ، به انا گفتم گوشی رو بده حال اونا رو هم بپرسم ..
احوال پرسی که کردیم گفتم : انا درموردمنیژه خانم چی میگه ؟؟.. هر دوشون تصدیق کردند که راست میگه طفلکی ، الان یکهفته ست از این موضوع گذشته عروسی بوده ، عید شده .. انا مریض شده این مادرمون حتی یه تلفن ساده هم نکرده بهش ، دریغ از اینکه یه سوپ درست کنه بیاره دم خونه ش .
دختر بزرگش هم هست از همه هم بیشتر بهش محبت کرده . !!!البته که دفعه ی اولش نیست و همیشه زورش به این خواهر مظلوم ما میرسه .
امروز که دوباره احوالشو پرسیدم گفت مهربانو یه چیزی بهت بگم " باور کن از صمیم قلب دیگه وجودش برام مهم نیست ، حتی از دستش ناراحت نمیشم.. در این حد برام بی تفاوته ، هیچوقت قدر زندگی و نعمت هاشو ندونست ..
هیچوقت نفهمید که پدرم چه انسان شریفی درکنارشه و با انواع بد رفتاریهاش دلش رو شکونده که کاااش اینهمه پدرم نرم و مهربون نبود ، کاش از همون جونیش ادبش کرده بود ..هیچوقت نفهمید مردم ارزوی زندگی و اموال و بچه هاش رو دارند ...
هیچوقت یادش نمیاد که من دختر کوچیکی بودم ولی بعد از جراحی هایی که کرد و تنها بود حتی نظافت های شخصیش رو هم انجام دادم و براش با روی باز لگن گذاشتم ولی همیشه از من طلبکاره و همیشه فکر میکنه ادمشم، دیگه بسسسه ..
دیگه از دلم رفته ، من خودم دارم میانسالی رو تجربه میکنم اصلا حوصله ی این ادا و اوصل هاشو ندارم .. دیگه هیچ احتیاجی بهش ندارم ، یه رشته ی الفت بود که با بدرفتاریهاش بریده شد .
انقدر حق داشت و انقدر میشناسمش که هیچی نتونستم بهش بگم . اخرش گفت : راستی مهربانو به فکرت رسیده زندگی منو بنویسی؟؟
پینوشت : کاش مشکلات روانیمون رو جدی بگیریم و در پی درمان خود باشیم
یادتونه چند وقت پیش به یکی از دوستان وبلاگ نویسمون کمک کردیم که تو شیراز برای بچه های کار غذا خریداری می کرد ، عکس ها رو هم همینجا گذاشتیم ؟
دیروز تو پست اینستراگرامش چنین مطلبی رو خوندم . با توجه به بازگشایی مدارس و گرم بودن بازار خرید لوازم برای بچه ها ، اگر هنوز در این راه مثبت قدم برنداشتید ، اینجا ، جای خوبیه .
بخدا دیگه دارم سرسام میگیرم ، میزان فقر تو جامعه انقدر زیاده که هر کاری میکنیم انگار قطره ای مقابل دریاست .
شماره کارت خانم آنا هیتا حسن پور رو تکرار میکنم
6037691615976636 بانک صادرات
خدایا مسئولین کشورم رو به راه راست هدایت کن ، چنین مملکت ثروتمندی نباید اینهمه نیازمند داشته باشه 




زهرای عزیز پنجشنبه ، برای دیدن دخترِ چشم به راهش و بدرقه ش برای یک سال تحصیلی دیگه ، مسافره و این به دست های معجزه گر شما عزیزان ممکن شد . 
اصلا نمیتونم براتون دعا ها و اندازه ی خوشحالیش رو گزارش کنم . قسمم داده با هر زبونی که بلدم ، تشکر و قدردانیش رو بهتون برسونم و اینکه بگم اصلا" نمیتونید حتی فکر کنید که چقدر این مادر و دختر رو شاد کردید.
خیلی از دوستان کامنت خصوصی گذاشتند که کمک کردند و از اینکه هدیه شون کم بوده عذر خواهی کردند ، تو روخدا اینطوری فکر نکنید ، مهم مشارکت شما و نیت خوبتون بود ، با همین مبالغ مشکل حل شد و زهرا داره برای رفتن اماده میشه .
بدونید که بین شما کسی بود که گفت اگر به مبلغ مورد نظر نرسیدیم ، هزینه ی درمان دردی که مزمن شده رو اهدا میکنم .
شما خیلی خوبید ، خودتون رو دست کم نگیرید ... اتفاقی که برای هرکدوم ما ممکنه خیلی ساده باشه (چند روز مسافرت برای دیدن عزیزمون) برای زهرا و دخترش معجزه بود و شما معجزه کردید . 


لطفا" کامنت های مرتبط با این پست رو در همون کامنت دونی پست قبل بنویسید 
عصر روز شنبه بود ، از صبح انقدر کار داشتم و بدو بدو کرده بودم که ساعت چهار بعد از ظهر، موتورم ریپ میزد . اینترنت گوشی رو قطع کردم و خودم و به تختخواب خنک و نرمم سپردم . نمیدونم داشتم چه خوابی میدیدم که اینهمه آرامش داشتم و خوش بودم .
لعنت به این شانس ، بازم صدای زنگ گوشی بلند شده بود و روح غوطه ور در ابرهای پفکی سفید ، با چنان سرعتی به جسمم برگشت که صدای گرومپ گرومپ قلبم داشت سرم رو متلاشی میکرد .
مینا بود .
- الووو ، سلاااام .
- علیک سلام مینا خانوووم .
- ای وااای ببخشید خوابیده بودی ؟ اخ اخ یادم نبود شنبه ست . برو بخواب .
-برو بابا ، چی چیو بخواب ، دیگه پروندیش خواهر . چه خبر ؟؟
- ای وااای مهربانو یه چیزی شده اول به تو زنگ زدم .
گوشام تیز شد
-چی شده ؟ خیر باشه ؟؟
یه اس ام اس برام اومده الان برات میفرستم بخونش .
صدای دینگ دینگ اومد ، پیامک ها رو باز کردم
مالک محترم خودرو به شماره انتظامی ایران 55-!!!-ج !11
خودروی شما به دلیل ارتکاب تخلف در مورخ 06/13/95 ساعت 15:27 در سامانه ثبت گردید. لطفا" جهت رسیدگی به امورات خودروی خود شخصا" با در دست داشتن مدارک هویتی به پ ل /یس ام/نیت اخ /لاق/ی تهران بزرگ واقع در ....(میدونید که کجاست)مراجعه فرمایید
-واااا، مینااا این چیه دیگه 
-چه میدونم ، من اصلا" نمیدونم چی میگن ، از چند نفر هم پرسیدم میگم همون پل/ یسای نا مح/سوس هستند . یادته اون هف/ت هزار نفر رو؟؟
-اهااا، یعنی واقعا" دارن کار میکنند؟؟ اصلا کجا بودی اون ساعت؟
-میدونی که امروز مرخصی گرفته بودم بریم با ساره برای خونه ی جدیدش سرویس ناهارخوری بگیریم ؟
-آرررره .
-خوب رفتیم خرید دیگه .
- ای باباااا، حالا چیکار میکنی ؟ میری وز/را؟ نمیری؟ کی میری؟
-اصلا هنگ کردم . اینا یا برای بد ح / جابی میگیرن یا صدای پخش ماشین و حمل سگ و این چیزا ، منم که هیچکدوم رو ندارم .
تازه خیر سرم فردا هم مسافرم .
-ولش کن مینا ، برو مسافرت برگرد حالا از چهار نفر بپرسیم ببینیم چی به چیه .
مینا مسافرتش رو رفت و برگشت .
تو این مدت از هر کی فکر میکردیم ممنکنه اطلاعی داشته باشه پرسیدیم ولی هیچکس دقیق نمیدونست همه شنیده هاشونو بیان می کردند و اطلاعاتشون با هم فرق میکرد . خلاصه مینا و بردیا چهارشنبه صبح پاشدن رفتن همون جایی که معرف حضورتون هست 
کاشف به عمل اومد که جرایم کد بندی شده ست و کد جرم آبجی ما افتادن شال از سرشون در حین رانندگی بوده ، اتفاقی که برای همه ی ما خانم هایی که رانندگی میکنیم ، کاملا عادیه ، بجز زمانی که مقنعه سرمونه .
مراحل کار برای بار اول که این پیامک میاد اینه که باید ماشینتون بخوابه پارکینگ ، بعد هزینه پارکینگ بعلاوه ی کل خلافی خودرو پرداخته بشه تا بعد از طی مدت زمان مورد نظر اتومبیل از توقی/ف در بیاد .
مینا و بردیا متوجه شدند که چند روزه توقی/ ف خودرو از یک هفته به بیست و یک روز تغییر کرده . کلی اصرار کردند که ماشین ما رو همون یک هفته بخوابونید ، کار و زندگی داریم و کارمندیم و این چیزا .. اما متاسفانه سوال نکردند که اصلا" شما بر چه اساسی میگید شال از سر افتاده ، آیا عکس دارید ؟
نمیدونیم اصلا" چیزی بابت اثباتش ارائه میدن یا میگن همینه که ما گفتیم ، نیازی هم به اثباتش به شما نداریم .
خلاصه عینه بچه های حرف گوش کن رفتن ماشنو گذاشتن پارکینگ ، البته به تور یه برادر مهربون خوردن که زیادی مهربون بوده و گفته ، ما که هوای کارمندا رو خیلی داریم ..
ما که نمیذاریم شما اذیت بشید و ... حالا کدوم بانک کار میکنی؟ و ...
من مینویسم تاریخ مراجعه همون موقع تا یک هفته بیشتر نشه ، شما هم الان که برگشتی بانک یه وام باحال برای من جور کن و .. اینا ...
این بردیا هم هی به من زنگ میزد میگفت : مینا مثل هاپو پاچه یارو رو گرفته میگه اقا هر چقدر دستور داری برام بنویس من کاره ای نیستم به شما وام بدم .
هی بهش میگم بگو باشه ، یا این یارو رفیق بشیم هر وقت کارمون گیر میکنه یه زنگ بهش بزنیم اینم با مهربونی گره کارمونو باز کنه . پاچه ی منم گرفت . بیا تو نصیحتش کن شاید قبول کنه .
گفتم بردیا جان اگه نمیخوای منم پاچه ت رو بگیرم ، تلفن رو قطع کن .
اونم گفت : ای باباااا شما ها هم چقدر بی انعطافید ... فرتی گوشی رو قطع کرد .
خلاصه ... دوستان داخل و خارج بدانید و ببینید(همون بدنیدخودمون
) چه اوضاعی داریم .
اونایی که خارج تشریف دارید برای ما بینوایان داخلی طلب صبر و تحمل فراوون و اون هایی که همین داخل هستید ، حواستون رو جمع کنید . مامان و بابا که پیشنهادشون این بود که همه جا مقنعه سر کنید 
و جواب ما بهشون
اااای خدا از دست شما که همیشه دنبال چشم گفتید .
*********
میدونید که این چیزا خیلی مهمه ، اصلا" زهرا و امثال زهرا که تو مملکت ما فراونند ، دغدغه ی اصلی نیست ، این مسائل بیخودی رو همین ماها که شال از سرمون میفته و به احتمال قوی جامون قعر جهنمه باید حل کنیم ، بقیه هم که کارای مهم و مسئولیت های اصلی رو دارن ، باید هوای شال ما رو داشته باشند .
میدونید چیه اونا خوووووووبن 
سلام عزیزان دلم روزو روزگارتون چطوره ؟
با فراز و نشیب های زندگی چطورید؟ امروز دلم گرفته ...
"صبح که میومدم اداره همچین نوشته ای پشت ماشین دلم رو آتیش زد"

تو رو خدا قدر لحظه هاتون رو بدونید . با عصبانیت های لحظه ای حرفی نزنید که موجب رنجش و دلتنگی اطرافیانتون بشه . کنترل رفتارتون رو داشته باشید .. اوج عصبانیت چند دقیقه ست ولی میتونه یه عمر زخمی که به دل عزیزتون زدید ، متعفن و چرکی بمونه .
دلتون برای رابطه هاتون شور بزنه و هر لحظه دغدغه ی اینو داشته باشید که ممکنه فرصت جبران نباشه .
یه چیز دیگه هم هست که این روزها فکرمو مشغول کرده ، اونم موضوع زهرا و دختر معصومشه .
امسال میره کلاس پنجم ، غصه ی زهرا جور کردن هزینه ی مدرسه ست و غصه ی دخترش ، ندیدن مادرش و دوری از اونه . فکر کنید اول مهر که همه ی بچه ها با دعای خیر مادرشون راهی مدرسه میشن ، این طفل معصوم از مادرش دوره . 
متاسفانه نزدیک خونه ی پدری زهرا که دخترش زندگی میکنه مدرسه دولتی دخترونه نیست و مجبوره براش سرویس بگیره . فکر می کردم که بتونیم تا قبل از عید یه بار دیگه بفرستیمش شهرشون تا با بچه ش دیداری تازه کنه ولی فعلا تو هزینه مدرسه موندیم .
لطفا" اگر تو ذهنتون هست که کمک مالی جایی داشته باشید ، به زهرا و دخترش اختصاص بدید . قبلا هم دستامونو به هم دادیم و هر قدر در توان داشتیم کمک کردیم و درمجموع پول خوبی جمع کردیم ، پس بازم میتونیم .
بانک صادرات
شماره کارت : ۶۰۳۷۶۹۱۷۸۸۳۷۰۰۹۶ بنام معصومه سعیدی فر
پینوشت :
دیوانه میشم وقتی اینهمه خبرهای عجیب و غریب از دزدی تو روز روشن میرسه با مبالغ نجومی و وحشتناک ، اونوقت ما تو فکر فرستان یه مادر برای دیدن بچه شیم و مشکلمون یه مبلغ مختصری پوله

پینوشت :
سه نقطه جان میدونی چقدر دوستت دارم ؟ 
