ساعت بالای سرم شروع به زنگ زدن کرد ... خدای من چقدر زود صبح شده .. با بدنی خسته و چشمانی که انگار خورده شیشه توشون موج میزد ، دست مهردخت رو از کمرم کنار گذاشتم و از تخت خواب بیرون اومدم . وقتی می خوابیدیم با صدایی که شبیه ناله ای از اعماق چاه بود ، گفت : مرررسی مامان جون و دستش رو دور کمرم انداخت ، انقدر مدت خوابیدنمون کوتاه بود و خسته بودیم که بدون ذره ای جابجا شدن تا شش صبح بی حس و بی هوش بودیم .. چند تا کار رو باید برای امروز آماده می کرد که مجبور شدیم تا سه و نیم صبح بیدار بمونیم .
به آقای راننده ی سرویس زنگ زدم و گفتم : دنبال مهردخت نیایید ، خودم می رسونمش .
صبحانه رو آماده کردم ، مهردخت هم از دست شویی ، تلو تلو خوران پای میز اومد ... در سکوت من میوه های زنگ تفریح رو تو ظرف های مخصوص جا سازی کردم ، مهردخت هم صبحانه ش رو خورد . لباس های مدرسه رو که می پوشید ، منم کیف آرشیو و کلر بوک ها رو مرتب کردم .
مهردخت با لباس کامل روی مبل سه نفره افتاد و بلافاصله با دهان نیمه باز، خوابش برد . من وسایل ناهار خودم رو آماده کردم .. کم کم لباس های اداره رو پوشیدم . چراغ های اضافه رو خاموش کردم ، مهردخت رو صداکردم و گفتم : پاشو دخترم ، دیرت میشه ، من دارم میرم ماشینو روشن کنم کیف آرشیو ت و وسایل خودم رو میبرم .
تو هم نایلکس اضافه ت با کیف خودت رو بیار ....ماشین رو روشن کردم درپارکینگ رو باز کردم (تو فکرم بود خدا کنه زود تر بیان این در رو تغییر بدن و کنترلیش کنندتا من از این در باز و بسته کردن رها شم)میخاستم بیام سمت ماشین که ببرمش بیرون ، دیدم مهردخت اومد بره بشینه تو ماشین .
با دلخوری گفتم ، خوب مادر جان ، چرا سوار میشی .. بذار ماشینو ببرم بیرون زود در رو ببند بیا بریم ، الان دیرت میشه .
یهو مهردخت زد زیر گریه و مثل ابر بهار ،زار زد . با نگرانی رفتم طرفش .
-: الهی قربونت برم ، مامان چرا گریه میکنی؟؟
-: خدااا نکنه ، تو پله ها خوردم زمین .(خاطره ی زمین خوردنای خودم برام تداعی شد)
_: الهی بمییییرم برات ، چی شدی مــــــــــادر؟؟ (بی اختیار دستم رفت سمت کمرش و شروع کردم به ماساژ)
_: کمرم نیست مامان ، دستم مونده ریرم .
_:وااای مهردخت من خودم تو این پل ها خوردم زمین خیلی وحشتناکه .
_: من که اینهمه سال نخورده بودم .. آی دستم .
حالا مگه اشکای خودم ول می کنند؟؟
-: دست چپته دخترم .. بمیرم اینجاشه؟؟
_:مامان بریم دیر میشه .
_: ولش کن نمیخواد بری مدرسه .. بریم بالا .
_: نه .. چیزیم نیست خیلی کم درد دارم . بیتر ترسیدم
_: خواب آلود بودی دخترم .. حواست نبوده .. ترسیدی .. مطمئنی بریم ؟؟
-: آره مامان همون یه ذره دردم هم داره خوب میشه .
توماشین دستش تو دستم بود بهش گفتم .. اوایل که این خونه رو ساخته بودیم همه مون اقلا" یه بار خوردیم زمین . اون موقع ها پله های مرمر خیلی نو بودند و لیز، ما هم به اندازه ش عادت نداشتیم .. به مرور پله ها زبر شدند و سالها ست من ندیدیم کسی زمین بخوره .. تو هم شانس آوردی پالتو تنت بود .
رسیدیم . وسایلش رو بردیم مدرسه ، بوسیدمش و رفت .
و راه مدتی فکر م به مهردخت مشغول بود ، بعد درگیر ترافیک شدم .. با خودم گفتم از اتوبان ارتش نرم ، دارن عملیات مترو انجام میدن ، یه تکه از مسیر رو بستن خیلی ترافیک بدتره . برم از ازگل و کوچه پس کوجه هاش .
همه جای مسیر تو ازگل خوب بود .. فقط یه کوچه تو اقدسیه کنار خونه ی مامان ایناست که معمولا تردد ماشین ها زیاده . رسیدم دیدم بعللله . آروم آروم میرفتیم تا یه پراید از کنارم با سرعت فراوون بهم رسید و تا ماشین جلویی حرکت کرد ، با پررویی سر ماشینش رو کج کرد و اومد جلوی من ایستاد .
گفتگوی درونیم شروع شد ...._:مهربانو ولش کن .. نگاش نکن ، بی فرهنگه دیگه .. برنامه سلام ایران تموم شده بود و پخش ماشینو روشن کرده بودم .
گروه آریان عزیزم این آهنگو میخوندن (که انگار به سفارش من خوندنش)
چقدر آسون می رن امّا ، لحظه هایی که تو رو دارم
ساعت انگار ، حتّی نداره چشم دیدن تو رو کنارم
تا میام با تو جون بگیرم
تا می خوام باز آروم بگیرم
می رسه وقت تلخ رفتن و
می بری قلبمو جونمو می میرم..
شروع کردم طبق معمول باهاش زمزمه کردن ..
مستیم از عشق
هر جا هر دم
حتّی وقتی
دوریم از هم..
از آینه چشمم بی اختیار به چشمش افتاد .. زود نگاهمو برگردوندم و بقیه آهنگ رو خوندم
آخه نفسی که عطر تو داره
آخه اون دلی که برات بی قراره
آخه چشمی که چشم انتظاره
مگه می شه بی تو نگیره بهونه
از آینه بغل طول خیابون پشت سرم رو نگاه میکردم .یه ماشین خیلی خیلی گرون و شیک داشت مثل باد انداخته بود تو لاین مخالف و می اومد .خون داشت جلوی چشمامو می گرفت . آهنگ دقیقا" به نقطهی حساس رسیده بود .
وقتی که با منی گرچه می دونم
نمی شه همیشه با تو بمونم
همه ی وجودمو نفسمو جونم
پُر می شه از تو و شعرای عاشقونه...
تا ماشین جلویی گاز داد ، اون ماشین متخلف خواست بچپه جلوی من .. اما مگه من گذاشتم ؟؟ چسبوندم به ماشین جلویی .. سپر به سپر حرکت کردیم .. اینم هی بال بال زد که بذار برم تو لاین .
راننده ماشینای پشتی و جلویی ها داد میزدن : خانوم نذاری بره ها ...
یه عابر از پیاده رو گفت : افسر داره میاد .
تو همین هیر و ویر چون کاملا" چسبونده بودم به ماشین جلویی حس کرد که بهش ضربه زدم .. پیاده شد گفت : هههههی ، چه خبرته ؟ با کله و البته قیافه ی خشنم اشاره کردم .بشین تو ماشینت بابا . در حین اینکه مینشست ، گفت آشغاااااال .
آقا ما نفهمیدیم این آشغاله از دهنش کامل دراومد یا نه .. راننده ی عقبی پیاده شد رفت سراغش و یقه شو از تو پنجره گرفت . گفت: مرتیکه ، آشغااال هیکله ته . بیا بیرون از این خانوم عذر خواهی کن .
منم پیاده شدم . از لاین رو به رو هم ماشینا رسیده بودن به ماشین متخلفی که سعی داشت بیاد جلوی من . هم افسر رسید .
یارو اومد بیرون گفت : من که چیزی نگفتم ..
این یکی : گفتی .. البته وقتی میگی چیزی نگفتم یعنی " گه خوردم " ولی بلند و رسا بگو به این خانوم که من خودم آشغالم که تخلف کردم . بی ادبی هم میکنم . چون آشغالم حرف دیگه ای بلد نیستم بزنم .پس عذر خواهی میکنم .
به آقای فردین مسلک گفتم : آقا ولش کن .. انقدر موجود با ارزشی نیست که خودت رو اذیت میکنی .. من امثال اینو نمی شنوم .
رو کرد بهم گفت : نه خانوم این الان عذر خواهی میکنه تا دیگه از این غلطا نکنه .
رنگ متخلف شده بود گچ دیوار . گفت : خانوم عذر میخوام . بعد به فردین گفت : راحت شدی؟؟ فردینم گفت : آره ، تاحالا چند بار به دیگران مخصوصا" خانوما تهین کردی ، هیچی بهت نگفتن ؟؟ از این ببعد دهنت خواست باز شه اول مزه ش کن . پلیس راننده ی متخلفی که ماشین شیک داشت و لاین مخالف رو بسته بود و همین آقایی که سر صبح پی پی تناول کرد و تخلف اول رو اون انجام داده بود رو یه جریمه ی سنگین کرد .. البته کلی خواهش و تمنا کردند که ماشینش رو نبرن پارکینگ که دیگه نفهمیدم چی شد ..
من و خیلی از عابرا و راننده های دیگه از فردین تشکر کردیم . یه نفر روش رو بوسید و گفت : اگه چهارتا مثل تو باشند بقیه آدم میشن دهنشونو باز نمیکنند که هرچی خواستن بگن.
عده ای هم از من تشکر کردند که با عملیات چسبودند سپر به سپر از ورود یه ماشین متخلف دیگه جلوگیری کردم .
رسیدم اداره از شانس خوبم یه جا پارک عالی هم پیدا کردم .چون یکربع به نه رسیده بودم مجبور شدم از هشت تا یکربع به نه مرخصی رد کنم ولی چسسسسسسسسسسبید .
من به هیچ عنوان راضی نمیشم یه راننده ی متخلف وقت و اعصاب دیگرون رو خورد کنه و
معمولا راننده های نفهم فکر میکنند به عقل ما نمیرسه بندازیم تو لاین مخالف و پنجاه تا ماشینو پشت سر بذاریم . اون موقع که ی ماشین از رو به رو میاد و گیر میکنه و کلی ترافیک بابت گره خوردن ماشین ها پیش میاد براشون مهم نیست .. فقط از خودخواهی بیش از حد میخوان کار خودشون راه بیفته .
آهان راستی به راننده ی پورشه سواری که پشت من از این ژانگوله بازی ها میکرد و همین یکی ، پی پی خوره ، گفتم .. وقتی فرهنگ رانندگی نداری انگار لگن سوار شدی .. هم تو که ناشینت پورشه هم تو که پراید سوار شدی .
*********
متاسفانه از نظر فرهنگی خیلی مشکل داریم .. سعی کنیم با همین اتفاقی کوچیک و رعایت کردن خودمون ، به دیگران درس بدیم شاااااید پنجاه سال دیگه بتونیم ادعا کنیم که کمی فرهنگ و شعورمون بهتر شده .. البته به عمر ما که قد نمیده .. برای بچه هامون بهتر میشه .
*********
اون روز با مدرسه ی مهردخت تماس گرفتم ، گفتند حالش خوبه .. خدا رو شکر کردم و برای نیکوکاران وحدت وجه ناچیزی بعنوان شکرانه ی سلامتی پرداختم .
**********
داره چه بارون قشنگی میباره ... خدا نعمت سلامتی و برکت رو ازمون نگیره .. وسط همین بارون گل های زیبای تر و تازه رو با مهردخت جان که تا کمر از پمجره آویزونه و داره عکاسی میکنه پیشکش وجود عزیزتون میکنیم .
پی نوشت مهم : به این کامنت توجه کنید
نمیدانم با وبلاگ گیلاس آبی آشنائی داری یا نه . مدتی است پست ثابتی درمورد بیماری یک پسربچه 4 ساله داره که خانواده او وضعیت مالی خوبی ندارند و درحال حاضر لنگ حدود 3 میلیون تومان برای ادامه معالجات بچه میباشند.
این پول علیرغم این پست ثابت هنوز جمع نشده. جزئیات دروبلاگ گیلاس آبی آمده bluecherry.blogfa.com و با مکاتبه با نویسنده وبلاگ هرگونه اطلاعات دراختیارت قرار خواهد گرفت.
این همون کاره پست قبلیه که تکمیل شده .
داریم با مهسا به سمت ناهار خوری می ریم تا غذاهامونو بذاریم وارمر خارجکی یا همون گرمکن فارسیکی
از دور دیدم سپیده هم داره میاد .. این سپیده رو خیلی دوست دارم ، هم رفت و آمد خانوادگی داریم ، هم تو اداره یه زمانی کنار هم می نشستیم و دوستی عمیقی داشتیم .. چون اون از قسمت ما منفک شده و سرشونم خیلی خیلی شلوغه وقتی اتفاقی همو میبینیم کلی ذوق میکنیم .
درحالیکه از دور دستامونو برای هم تکون میدادیم:
-:سلاااام مهربااانو جوووونم
-: سلام عزززیزم
حالا دیگه به هم رسیدیم .
-: چطوری ، خانومی ؟ خانواده چطورن؟؟
-: همه خوبن .. مهردخت جانمون چیکار میکنه؟؟
-: خوووبه ، اونم مشغول درساست .
مهسا گفت: سپیده ، مراسم خاکسپاریه مادر خانوم رمضانیه ، تو هم میای؟
-: مهربانو تو میری؟
-: نه عزیزم .. اولا" که خیلی کار دارم ، ثانیا" بنظرم مراسم خاکسپاری خیلی خصوصیه .. حالا ختم باشه بعدا" میرم . تو هم که شلوغی؟؟
-: آره بخدا ما که داااغونیم .
مهسا: پس انگار خودم باید تنهایی برم .
ما هر دو : ان شاءالله شادی بری مهسا جان .
من: مبااارکت باشه سپیده جون ، مژه هات رو کاشتی؟؟
-: آره مهربانو خوب شده؟؟
-: قشنگ شده بهت میاد ، شدی عینه سرندی پیتی ..
سه تایی خندیدیم
-:خانومه گفت ، برات طبیعی میکارم .. گفتم نه خانوم طبیعی که مال خودمه ، دلم غیر طبیعی میخواد
من: چه جراتی کردی ولی ؟
سپیده: چطور؟
من: اون روز مریم داشت تعریف میکررد ، می گفت مژه ها رو دونه دونه میذارند زیر پلک و با چسب مخصوص می چسبونند . گفتم : چسبش چطوری بود ؟ گفت: مثله چسب ناخون
من وحشت کردم .. آخه اگه یک قطره ش بره توی چشم ، باید چشم رو تخلیه کنند دیدین چسب ناخون چطوریه که ، از همین چسب قطره ایاست که همه چیو به همه چی میچسبونه .. فکر کن بره تو چشم
هر دوتاشون: ااای وااای مهربانو ، چه وحشتناک
مهسا به سپیده گفت : چرا بعضی جاهاش نداره؟
سپیده: آخه ریخته .. عینه ناخونه دیگه .. می افته باید بری ترمیم . اولش کلی پول دادم حالا هم هر ماه باید برم افتاده ها رو بذارم کلی هم دوباره برای ترمم پول بدم .
مهسا رو به من : مهربانو میای بریم بذاریم؟؟
- : نه بابا ، من از اولش هم خیلی به ریمل زدن وابسته نبودم .. الان هم مشکلی ندارم .
سپیده : خوشگله ها ولی خیلی بدبختی داره ، رو چشمامون نباید بخوابیم ، با شامپو بچه بشوریم .. اوووه هزارتا دنگ و فنگ داره .
من: بیخیال بابا من که نمیذارم .. خوب بچه ها بیاید برم سر جاهامون ، الان مدیرا نصف بدنشون فلج شده
********
هنوز چند دقیقه از نشستنم نگذشته بود که تلفن میزم زنگ خورد.
-: مهربانو جون میتونی صحبت کنی؟
-: آره سپیده جون تویی؟بگو عزیزم.
-: مهربانو ، کاش به روت نمی آوردی که من میه کاشتم.
-: چرا؟؟
-: حالا مهسا میره اینور اونور صحبت میکنه .. همه جا پر میشه
-: نه سپیده .. مهسا که دوست خودمونه .. با کسی هم ارتباط نداره .
-: میدووونم ، یعنی میگم همینطوری حرف پیش میاد .
-: گمان نمیکنم ولی اگه دوست نداری من بهش میگم در این مورد با کسی صحبت نکنه .
-: میگی؟؟ مشکلی نداره؟
-: نه عزیزم ، بهش سفارش میکنم .. اینطوری که خیالت راحت میشه؟
-: آره .. میدونم از رو قصد نمیگه ولی میگم یه وقت حواسش نباشه ..
-: باشه سپیده جون ولی ، بقول خودت مژه هات کاملا غیر طبیعی بود .. فکر نمیکنی دیگران خودشون متوجه میشن ؟ بعدا" یه وقت فکر نکنی از جانب کسی گفته شده .
-: راست میگی ولی .. چیکار کنم ، دلم میخواست دیگه .
-: میدونم عزیزم ، منظورم اینه که تو حساسی به این موضوع ، خواهی نخواهی ممکنه جلب توجه کنه و دروردت صحبت کنند ، باید آمادگیش رو داشته باشی .
**********
مهسا رو دیدم و بهش سفارش کردم : مهسا جون راستی درورد کاشت مژه های سپیده با کسی صحبت نکنی.
-: نه .. باشه ، خوب شد یادآوری کردی ولی بقیه هم میبینند دیگه .. تازه ناخوناش هم کاشته و لاک داره ، اگهنگرانه موقعیتشه که نباید اینطوری بیاد اداره .
-: درست میگی مهسا جون ، حرفت رو قبول دارم . چون سپیده سفارش کد منم به تو انتقال دادم وگرنه کاملا" منطقی میگی ، منم اینا رو بهش گفتم .
*********
تا چای رو آروم آروم بخورم ، فکرم درگیر مسائلی که بالا نوشتم بود .
صرف نظر از درست یا غلط بودن این کارها که بعنوان زیبایی انجام میشه ، اگر یه خانوم دوست داره ازشون استفاده کنه ، چرا باید نگران صحبت های همکاران دیگه و بعدش سرو کار پیدا کردن با ح ر است باشه .
از اون طرف ما که پذیرفتیم داریم ت یه اداره با قوانین مشخص و تعریف شده ، کار میکنیم و هر کدوممون برای اومدن به اینجا دلیل خاص خودمون رو داریم یا صرفا" به دست آوردن پول و گذروندن زندگیمونه ، یا استفاده از مهارت به ازای علم و دانشیه که بهش مجهزیم ، یا هر دوتای اونا .. چرا با سرباز زدن از اون قوانین اجازه میدیم بهمون توهن بشه و کسانی که اصلا" . ابدا" در حد و حدود مانیستند بخوان با الفاظ نخصوص خودشون با ما برخورد کنند؟
آخه مگه شتر سواری دولا دولا هم میشه ؟
من یا کاری در این زمینه ها انجام میدم یا نمیدم . اگر انجام دادم ،انتظار رو به رو شدن با همه ی عوابش رو دارم . خودمو که نمیتونم گول بزنم بگم ، ظاهرم تغییر به این بزرگی کرده ، ولی کسی نفهمه .
کاش وقتی تصمیمی می گیریم همه ی جوانب بعدش رو پیش بینی کنیم و خودمون رو برای موقعیت جدید آماده کنیم . با تو روخدا درموردش حرف نزنید ، ایجاد حساسیت نکنیم و نقطه ضعف دست کسی ندیدم .. فکر کردن به عواقب کاری که میکنیم باعث میشه عجولانه تصمیم نگیریم و از کرده هامون هم اظهار پشیمونی نکنیم .
این که موضوع کوچیکی تو زندگی محسوب میشه اما تصمیمات بزرگی می گیریم که لازمه حتما" به ماجراهای بعد از اون تصمیم فکر کرده باشیم .
فکر میکنید چند درصد از کسانی که اقدام به جدایی میکنند ، بعد از طلاق احساس پشیمونی بهشون دست میده؟؟
متاسفانه باید بگم در صد زیادی . چون عجولانه تصمیم میگیرند و فقط میخوان خشمون رو تخلیه کنند و به عبارتی حال طرف مقابل رو جا بیارند .. اگر به عواقب طلاق فکر کنند ، بدونند روزهای سختی در انتظارشونه ، شاید برای نجات رابطه شون راه های بیشتری رو برند و اگ موفق نشدند اون موقع با اطمینان جدا شن و هرگز پشیمون نشند .
درست مثل من
*******
دوست دارم گاهی از کارهای مهردخت اینجا بذارم تا شما هم مثل من شاهد پیشرفتش باشید .. البته هنوز تکمیل نشده.. خدا به آدم مادر دستپاچه و هول نده
این کار اسمش ترافارده ، روی مقوای چوب پنبه با رنگ اکرولیک کار میکنند .. متخصصین فن که کاملا" به جریان آشنا هستند ؟
انقدر انیمیشن هایی تو مایه ی عروس مرده رو دوست داره ، این طرح رو انتخاب کرده .. خدا رو شکر نگفتند اون که بغل خانومه ست شوهرشه و بدآموزی داره
پینوشت مهم: مرآت عزیزمون رو که همه می شناسید و دوستش دارید ، مسابقه ی وبلاگ نویسی دارند و بازدیدکنندگان از وبلاگش تو برنده شدنش موثرند .. پس با یه حرکت خود جوش همه حمله به سوی وبلاگ مرآت جانمون با آدرس :http://sahra7777.blogfa.com
************
گل های زیبای آخرین فصل پاییز از طرف من و مهردخت تقدیم شما .
همه شون تقریبا" بیست و دو سه ساله بودن ، ده ، دوازده نفری میشدن ، هر کدوم به واسطه ی دوستی یا فامیلی با هم دوست شده بودند .
من اون دو تا خواهر و برادر(آرش و آزاده) رو می شناختم ، لیدا با خواهره دوست دوران دبیرستان بود ، سهیل و علیرضا با برادره دوست بودند .. مریم و سیما دختر خاله های ..
اصلا" نمیدونم سیما چطوری و به واسطه ی چه کسی ، تو جمعشون وارد شد . اما رو هم رفته جمع خوبی بودند .. با هم مهمونی میرفتند ، فیلمای جشنواره می دیدند ، کوه و پیک نیک و ... یکمی هم که سنشون رفت بالا مسافرت های چند روزه ...
تو این ده دوازده سال تعدادی از جمعشون جدا شدند ، مثلا رفتند خارج از ایران ..
بعضیاشون هم ازدواج کردند و همسرشون به این جمع وارد نشد .. یه عده هم جدید وارد دایره ی دوستان شدند ..
اما سیما و آرش و آزاده تو این جمع باقی موندند .. انگار آرش و سیما با هم رابطه ی خاصی پیدا کرده بودند .. به آرش میگفتند: ممکنه تو و سیما با هم ازدواج کنید؟ میگفت : نه ، چرا فکر میکنید دو نفر که با هم دوست تر از بقیه هستند ، باید ازدواج کنند؟؟
اما دوستیشون عمیق تر از این حرفا بود .. کم کم حساب مشترک باز کردند .. چند جا سرمایه گذاری کردند و سود خوبی نصیبشون شد و با هم قسمت کردند ..
آزاده دختر مدیر و با محبتی بود ، نه از اون مدیریت های تحقیر کننده ، از اون محبت های دلنشین و صادقانه داشت ..
از آزاده که میپرسیدی ، سیما چجور دختریه ؟ میگفت :خیلی معمولی...
چند تا از فیلم های مهمونی های مشترکشون رو مادر آرش و آزاده دیده بود که سیما در حال سیگار دود کردن بود ، کلا" بدش اومده بود ( انگار به موضوع سیگار کشیدن جوون ها خیلی حساس بود)و گاهی خط و نشون می کشید که آرش حواست باشه من با عروسی ه سیگاری باشه موافق میستم هااااا
پنج شش سالی از این دوستی گذشت ، یه روز آرش با وجودی که میدونست سیما هیچوقت به چشم "فقط دوست" بهش نگاه نکرده ، سیما رو ملاقات کرد و گفت : سیما جان ، چون تصمیم گرفتم با دختر خانومی ازدواج کنم ، بهتره دیگه با هم مثل سابق تماس نداشته باشیم ، به هر حال خوب نیست و ممکنه برای همسر آینده م شک و شبهه پیش بیاد .
به همین راحتی از سیما خداحافظی کرد و با دختر خانومی که آشنا شده بود و فکر میکرد این دختر میتونه شریک مناسبی برای زندگیش باشه ، نامزد کردندو اتفاقا" جشن نامزدی مفصلی هم گرفتند .
خدا میدونه سیما تو اون روزا چه بر سر احساسش اومد ..
چشم شما روز بد نبینه ، ارش تازه فهمید همسر آینده چقدر میتونه موجود وحشتناک و سوهان روح باشه ..
بعد سه ماه نامزدی و تحمل همه ی رفتارهای ناهنجار و خودخواهانه ی همسر آینده همه ی خانواده ی خودش و دختر خانم رو جمع کرد و گفت به این دلیل و اون دلیل و هزار دلیل دیگه ادامه ی این رابطه رو دیوانگی محض میدونم و نامزدی رو بهم میزنم .
بماند که تا چند ماه بعد ، همسر آینده ی سابق و خانواده ش التماس میکردند و قول میدادند اما آرش میگفت : من غلط کردم ...تو این سه ماه اندازه ی سه سال توهین الکی شنیدم و رفتارهای نامناسب دیدم .
مدتی بعد با سیما تماس گرفت و گفت : سیما جان ، دوست قدیمیم ، من نامزدیم بهم خورد بیا مثل سابق دوست باشیم .
باز هم یکی دو سالی به همین منوال گذشت .. هردو کارشناسی ارشد رو هم گذروندند .. کار خوب هم داشتند ..
یواش یواش آرش خاطره ی تلخ نامزدی قبلش رو فراموش کرد و دلش تشکیل زندگی خواست .. بازهم تو این مدت به موارد ازدواج فکر میکرد ولی در هیچکدوم صداقت و دوستی بی ریا یا پختگی لازم برای نشکیل زندگی رو پیدا نمی کرد ..
آخر سر ، پیش نزدیکترین کسی که فکر میکرد میتونه روش حساب کنه ، لب به اعتراف باز کرد و گفت که چقدر مشتاقه تا خانواده ی مستقلی تشکیل بده .. دیگه 32 سالگی رو داشت تموم میکرد .
خواهر بزرگ آرش به حرف هاش گوش داد .. و پرسید کسی رو درنظر داری؟
آرش اسم سیما رو آورد .. خواهر پرسید که اینهمه سال که تو سیما رو میشناختی ، پس چرا قبلا" این انتخاب رو اعلام نکردی؟
ارش دلایل خودش رو داشت ، میگفت، نمیدونم چون شاید از اول موضع من و سیما دوستی به دور از بحث ازدواج بود ، شاید توقع دیگه ای از ظاهر همسر آینده م داشتم و با افکار ناپخته و غلطم فکر میکردم خوشبختی در مسائل ظاهری هم وجود داره .
خلاصه الان بیشتر از هر موقعی مطمئنم که سیما شریک صادق و بی ریای من میتونه باشه .
خواهر پرسید : پس چرا دست دست میکنی؟
آرش از مخالفت مادر شکایت کرد . خواهر قول داد با مادر صحبت کنه .
دلایل مادر غیر منطقی و بسیار بی اساس بود .
هر چه به زبون آورد، خودش شرمنده شد که چقدر دلیلش عامیانه و ناپسنده
دست آخر گفت : سیما سیگار میکشه .. !!!
خواهر گفت. از چند ماه قبل به این طرف ، من بارها با جمع آرش و آزاده مهمانی و مسافرت رفتم اولا" که اصلا" سیگار کشیدن سیما به کسی مربوط نیست بجز آرش و اگر آرش قبول داره پس به من و شما اصلا" ربط نداره ..
ثانیا" سیما چندین سال قبل یه دختر بیست و دو سه ساله بوده با اشتباهات و رفتارهای متفاوت .. الان سنی ازشون گذشته و جهت اطلاع اصلا" سیگاری درکار نیست و اتفاقا" دختر مدیر ، خانم و باشخصیتی بنظ میرسه که خیلی هم عاشقانه آرش رو دوست داره و درجهت آرامش اون هر کاری انجام میده .
بعدشم این دوتا سی و دو سه ساله هستند ، انتخابشون رو کردند ، اگر اصالتشون باعث میشه که بخوان از طریق سنت و خانواده ازدواج کنند ، وظیفه ی خانواده صرفا" همراهی وکمکه وگرنه تو این سن دیگه با گفتن من راضی نیستم و من نمیام و اجازه نمیدم و این حرفا فقط خودتون رو سبک میکنند ..
بعدشم اصلا" شما تاحالا این دختر خانم رو ملاقات کردی؟؟ چرا یه وقت نمذاری دعوتش نمیکنی و نمیخوای خصوصی ببینی دختر خانمی که ده ساله با پسرت صمیمی ترین و نزدیک ترین روابط عاطفی ، مالی و .. رو داره چه کسیه؟؟ اوج هنرمندی مادرانه حکم میکنه بگی :"نه؟؟"
خواهر بزرگ که دوست صمیمی منه ، میگفت : با این صحبت ها انگار مادرم به خودش اومد و گفت : من ارزوی خوشبختی بچه هامو دارم ، اگر واقعا پسرم تصمیمش رو گرفته ، منم حرفی ندارم .. حرفات منطقی و حسابه و جوابی براش نیست .
خلاصه همه ی الزامات قبل از مهمانی خواستگاری و حتی بله بران انجام شد .. عروس و داماد بر سر مقدار معقول مهریه، توافق کردند و درواقع همه کاره خودشون بودند ، خانواده ها در فضایی صمیمی و مهربان با هم آشنا شدند و اتفاقا" همگی از این آشنایی مفتخر و شاد بودند .
************
گاهی ما داشته های خوب زندگیمون رو نمیبینیم ، برای خود من پیش آمده که برای تهیه ی لباس یا وسیله ای ، کلی مسیر اضافه رفتم تا از فلان خیابون چیزی رو تهیه کنم ، اما بعدا" متوجه شدم همین چیزی که لازم داشتم در اطراف خونه یا اداره م موجود بوده.
متاسفانه در کشور ما رسم بر اینه که پسر تصمیم نهایی رو برای ازدواج بگیره .. آرش قصه ی ما هم ، دوست خوبی مثل سیما در زندگیش داشت ولی برای انتخاب شریک زندگیش دور تر ها رو نگاه میکرد .بقول معروف :
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وانچه خود داشت ، زبیگانه تمنا میکرد
کمی چشمامونو بشوریم ، نگاهمون رو لطیف تر و دقیق تر کنیم . با مخالفت های بی اساس ، مانع سروسامون گرفتن عزیزانمون نباشیم و دل وابسته ی عاشقی رو نشکنیم .
ببینید آرش چقدر قشنگ برای عروس صبورش زانو زده
برای خوشبختیه همه ی دختر و پسرهای گل ، دعا کنیم که ازدواج خوب، بهترین اتفاق زندگیه .
***********
با مهردخت عزیزم گل های آخرین روها از دومین ماه، فصل زیبای پاییز رو براتون پیشکش آوردیم .. قابل وجود نازنینتون رو نداره
مرتضی پاشایی ، هنرمند خوش صدای کشورمون در اوج جوونی و بالندگی ، از دنیا رفت .. فردا پیکر دردکشیده ش رو به خاک می سپرند ولی یادش ، دردل هوادارانش زنده و گرامی میمونه .. روحش قرین رحمت و آرامش ابدی باشه
از چند ماه پیش ، تو استخوان ساق پای چپم ، قسمت جلوش ، هر دو سه هفته یه بار ، یه سوزشی حس می کردم .. اصلا" یادم نمیموند که این درد گاهی به پام میزنه .. اما چون رفته رفته زیاد شد ، توجهم رو جلب کرد و الان که فکر میکنم ، میبینم هر روز بیشتر شده .. الان طوریه که تقریبا" هر ده دقیقه یکبار این سوزش رو حس میکنم .. درد نیست ها ، استخوانم میسوزه !!!
هر چی هم سایت ها رو گشتم چیزی پیدا نکردم ، همه در مورد سوزش ران ، یا ماهیچه های پشت پا توضیح دادند ..
خلاصه فکر کنم باید از رو برم و فردا ، پس فردا خودم رو به دکتر نشون بدم .
داشتم با خودم فکر میکردم ، حالا میرم دکتر اونم نه میذاره ، نه بر میداره میگه " خانوم احتمال سرطان استخوانه"
اااای بابا ، حالا بیا و درستش کن .
امروز لم داده بودیم رو راحتی بزرگه و داشتیم با نفس برنامه های مربوط به یادبود " مرتضی پاشایی " رو نگاه میکردیم .. و من بهش گفتم که پام اینطوری شده .
نفس : خوب برو دکتر دیگه ، فقط بلدی تا یکی میگه سرم درد میکنه بدو بدو ببریش دکتر (آخه به خودش خیلی گیر میدم ، اونم از دکتر میترسه ، میگه ترجیح میدم ندونم داره چه اتفاقی می افته )
یا هی به منه بدبخت گیر بدی برو آزمایش بده ؟؟پاشو الان بریم دکتر .
-: ول کن توروخدا ، امروز که قرار داریم باید جایی بریم نمیشه کنسل کنیم ولی فردا ، پس فردا میریم .
من تکیه داده بودم به بازوی نفس ، دوباره مشغول تی وی دیدن شدیم ... یکمی که گذشت:
-: نفسی ؟؟
-: هوووم ؟
، فکر کن رفتیم دکتر و بعد از معاینه و دیدن عکس و این چیزا ، دکتر سر من رو گرم کنه ، بعد به تو بگه مورد خطرناکه و سرطانه و اینا ..
همچین از رو بازوش هلم داد ...
-: بروووو بابا ، حالا میخوای دیووونه مون کنی .. بلند شو بریم دکتر .
-: عه چرا اینطوری میکنی ، چاییم ریخت خوب میگم مثلا" .. مگه هر بنده ی خدایی که سرطان می گیره ، چیز عجیب و غریبی داره ؟؟ یه جات درد می گیره میری میگن سرطااانه ، کاریشم نمیشه کرد .
-: تو چی گفتی؟ گفتی ، دکتر سر تو رو گرم کنه و درواقع بپیچونه تت ، بعد به من بگه ؟؟ یعنی واقعا " فکر میکنی دکتر میتونه تو رو بپیچوووونه؟؟ تو خودت آخر این حرفایی .. تا بریم جوابا رو بگیریم همه و خودت آنالیز کردی ، تشخیصم میدی .
-: نه نفس ، جان من شوخی نکن ، یه لحظه مجسم کن ..وااای زندگیمون به گند میکشه ، اااای وااای ، مهردخت رو چیکار کنم با اینهمه قرتی بازی های درسیش .. این طرح رو بزرگ کن ، برای لینو میخوام ، مقوای فابریانو تموم کردم .. ورق گلاسه و کارام مونده ...اااوه کی اصلا" حوصله داره در نبود من، برای مهردخت این همه وقت بذاره؟؟
اصلا" بعد از من ممکنه مهردخت بره پیش باباش یا با مامانم اینا و مینا میمونه؟
-: مهربانو ،!!! مرض داری تو رو خدا ، چرا حالمونو میگیری ؟؟
-:نه بخدا ، منظوری ندارم این اتفاق هر لحظه برای هرکدوممون ممکنه .. ولی واقعا" الان وقتش نیست .. من خیلی کار دارم نفس. اصلا" نمیتونم اینهمه فکر و خیال رو بذارم و برم .. شکل زندگیمون حسابی عوض میشه .. دیگه همه ش باید به هزینه های درمان و ببر دکتر و بیار های بی فایده فکر کنیم ..
ولی نه چرا بی فایده ؟؟ از اونجایی که من اصلا" آمادگیش رو ندارم ، مریضی باید زحمت بکشه گورش رو گم کنه بره .. واااالله ..چه وقت مردنه ؟؟
الکی به هوای برگردوندن ماهی ها که داشت سرخ میشد ، رفتم تو آشپزخونه .. به جلز و ولز کردن ماهی های آرد و زرد چوبه خورده ی تو ماهی تابه زل زدم .. اشک از گوشه ی چشمام لغزید و رو گونه هام جاری شد .. حس کردم که نفس داره وارد آشپزخونه میشه .. صورتمو برگردوند و اشکامو پاک کرد.
-: دیوانه نباش مهربانو ، شعر و ور هم نگو .. فردا دفترچه بیمه ت رو با خودت ببر اداره ، عصری میریم دکتر .
.....
دیگه درموردش صحبت نکردم ولی فکر چرا ، خیلی هم زیاد بهش فکر کردم .. بیماری و مرگ ، از کسی اجازه نمی گیره .. وقتی قرار باشه دنیا رو ترک کنیم ، اتفاق می افته .. یا با تصادف ، یا بیماری .. گاهی بی هیچ دلیلی ..
اما سخته .. به خودمون که میایم می بینیم دور و برمون پر شده از دلبستگی .. با این دلبستگی ها چه کنیم؟؟..
تا حالا شده به این موضوع غم انگیز فکر کنید؟؟ خدای نکرده اگر بدونید فرصت زیادی ندارید، چه برنامه هایی دارید ؟ فکر میکنید شکل زندگیتون چه شکلی بشه .. تا وقت رفتن چه پروسه ای طی میکنید؟
******
خدا کنه این پست رو مهردخت نخونه ... ما میدونیم مرگ ، واقعی و منطقیه ولی بچه ها فقط با احساسشون درگیرند .
لطفا" تو کامنتا ، تعارف نکنید و از خدا نکنه و نه نمیشه و اینا استفاده نکنید .. این واقعی ترین چیز دنیاست .درموردش صحبت کنیم ، اگرچه تلخه ..
دوستتون دارم و بعالمه گل برای شما که یکی از دلبستگی هام هستید میذارم .. خودم به تنهایی ، بدون مهردخت ، چون خدا کنه این پست رو نخونه ...
از همون موقع که با رعنای عزیزم دردو دل کردیم و در جریان مشکلات زندگیش قرار گرفتم .. احساس کردم که این عزیز طفل معصوم خبر از عمق فاجعه ای که تو این بیست سال بهش گذشته نداره ... بنابراین براش دعا کردم که اگر قراره با همین وضعیت بسوزه و بسازه ، پس هیچوقت پرده هایی که جلوی چشماشه کنار نره و نفهمه که چقدر بهش ظلم شده . بنابراین هیچوقت کلمه ی جدایی رو درمورد زندگیش بکار نبردم و چنین پیشنهادی نکردم.. ولی انگاز رعنا داره پوست میندازه ، انگار داره پیله ی محکمی که باعث شده بود خودش رو فراموش کنه و پاره کرده و داره بیرون میاد .. اینو از کامنتایی که ساعتی پیش برام گذاشته فهمیدم .. ازش اجازه گرفتم و برای شما هم منتشرش می کنم ..
برای رعنا جان دعا کنید بتونه قدم هایی که میخواد برداره رو محکم و با امید برداره .
درواقع بنظر من عدم وجود بچه تو این زندگی یه لطف بوده از طرف خدا .. چون هیچ کودکی با مشخصات این پدر و مادر دردمندی که حتی خودش رو نمیتونه دوست داشته باشه ، خوشبخت نمیشه . رعنای عزیزمون به اشتباه فکر میکرد که بچه دار شدن مشکلات رو حل میکنه .. ولی این فقط یک عروسک زنده بود برای از تنهایی درآوردن رعنا ...
پس فردا که بچه آمد و مسئولیت های عظیمش .. رعنا تازه می فهمید که نباید یه موجود بیچاره رو به این اوضاع دعوت می کرد .
برای رعنا جان دعا کنیم که زندگیش رو بهتر بسازه ، از نو شروع کنه و اگر قراره مادر بشه ، از مردی که سلامت جسم و روان رو با هم داره و همچنین خودش باید سالم و پر انرژی باشه ..
کامنت های رعنا :
سلام مهربانوی خوبم
ممنونم از پستی که گذاشتی .ممنونم از اینکه بفکرم هستی ..از کامنتهای دوستان هم ممنونم ...ولی متاسفم که 20سال از عمرم و صرف یه بیمار روانی کردم ..
متاسفم که بهترین سالهای عمرم به هدر رفت ..از خودم بیزارم که هر چه تلاش کردم به نتیجه نرسید .
بخدا قسم این چیزی که میخوام بهت بگم عینه واقعیته .من با یه تکه سنگ زندگی کردم ..نه ناز کشیدن فایده ای داشت نه تهدید نه دعوا نه قهر .
تو این بیست سال شوهر من یک بار دکتر نرفته حتی ساده ترین آزمایش اسپرم رو انجام نداده .فقط تونست از سادگی .سکوت .بی زبانی و بهتر بگم نادانیه من استفاده کنه.
هر وقت اومدم از مشکلاتمون بگم .قهر کرد .دست به دامان خواهرش شدم .فقط وعده ی سرخرمن به خواهرش داد تا اونم از سر خودش وا کنه.
هر چه فکر میکنم من چقدر پوست کلفت بودم که با همچین آدمی ساختم ، نمیدونم ..نه راضی میشه دکتر بریم .نه به هیچ عنوان راضی میشه بچه ای به سرپرستی قبول کنم ..
سالی یه بار هم از شهر خودمون نمیزنه بیرون ..به امام حسین هر چه برات میگم واقعیته ..نه زیاد از مهمان خوشش میاد .
خودش میگه مهمان فقط یه روز یا دو روز..تمام زندگیش یه سر کار رفتن و یه خرید کردنه
من چند تکه طلا داشتم .که دوسال پیش طلا قیمتش رفت بالا هر چی التماس کردم بزار بفروشم .یه حساب بانکی باز میکنم .بالاخره با سودش کم کم یه دو تکه طلا هم میخرم .ولی اجازه نداد.
من میدونم که اینجور مردها از استقلال مالی زنها میترسن ...هر چقدر که دوستش دارم به همون اندازه هم ازش دلگیرم .
دلم براش میسوزه .دو بار رفتم قهر .یه بارش با خواهرش اومد من و برگردوند.یه بار هم خودش تنها .
بهم قول داد بریم دکتر .ولی بعد کمر دردش رو بهانه کرد و به فراموشی سپرده شد .
مهربانو من زن تجمل گرایی نیستم .ولی یخچال جنرال استیل 9فوتی من مال 22سال پیش زمان مجردیشه هر دوهفته یه بار باید برفک اب کنم ..
تا بخوادوسیله ای برای خونه بخره جدم میاد جلو چشمم .من چیزی بیش از توانش نمیخوام و نخواستم .
ولی هر چی می بینم من تو این زندگی دلم به چی خوشه .هیچی نمی بینم
.این درحالیه که همه ی خانواده ش تو بهترین شرایط زندگی هستن .هر چند بد زندگی نمیکنم .ولی در توانش هست بهتر از این زندگی کنم .
فکر نمیکنم یه رنگ کردن کابینت خیلی خواسته ی بزرگی باشه ..یکی به خونه زندگیش عشق میورزه .یکی به بچه ش .یکی به ماشینش .ناشکزی نمیکنم .ولی من به چی دلم خوشه ..میدونم خودم بخودم ظلم کردم.
مهربانو بعداز اون کامنتی که شب اول برات نوشتم .رو خودم کار کردم و از حساسیتم خیلی کم کردم.دم به دقیقه قهر میکنه .
خسته ام از این زندگی ..من نه توقع کادو خریدن ازش دارم .نه اصلا اینکارا رو انجام میده ..
مهربانو من زنی بودم پر از شور و عشق .خونه زندگیم همیشه از تمیزی برق میزنه .بخودم میرسم .غذا همیشه آماده .هیچ حرف رکیکی تا بحال از دهنم بیرون نیمده .
خدا میدونه احترام به خودش و خانواده ش .که همشون هم میگن رعنا تو طایفه ی ما تکه .
تعریف نمیکنم از خودم .چون میدونم من یه احمقم که از ابتدایی ترین حق خودم گذشتم ..چند سال اول من حق نداشتم تنهایی برم تا یه خرید شخصی ..
دوستام مرتب بهم میگن بیا بریم بیرون ولی اجازه نمیده ..دلم میخواد با دوستام رفت و آمد کنم
.مهربانو این فشارها من رو مریض کرده خواهرام خیلی گفتن جدا شو .ولی دوستش داشتم و دلم براش سوخت .راستش رو بخوای ترس از آینده هم مانع شد .
مهربانو جون خیلی حالم بده خیلی. امروز ظهر تو حیاط بود من خواب بودم یهو صدای وحشتناکی اومد که از خواب پریدم و تمام بدنم میلرزید هر وقت میترسم کمردرد شدیدی میگیرم
یه لوستر قدیمی تو حیاط بود که پرتش کرده بود و صدای به اون وحشتناکی بلند شد بعد هم لباس پوشید و رفت تا نیم ساعت پیش که برگشته ..
خودش قهر میکنه بعد انتظار داره من برم التماس ..خسته ام خسته تر از عمر 35ساله ام ...
. فقط دعا کنید جراتی خدا بهم بده از این زندگی دل بکنم ..شوهر من فکر میکنه همه ی نیاز یک زن فقط شکمه ...اون فکر میکنه به من لطف کرده که باهام مونده .بخدا خیلی خنده داره ....
میدونم مقصر اصلی خودم هستم .ولی من یه نوجوان خام بودم که تا اومدم بفهمم چی به سرم اومده
چندین سال از زندگی گذشت .همه ی امیدم بچه دارشدن بود که شاید به زندگیم رنگ و بویی بده
ولی نشد . همه ی وقتم به بیهودگی گذشت ...
میتونم رو خواهرام حساب کنم .همه جوره حمایتم میکنن .دوتا از خواهرام میگن مثه بچه مون ازت حمایت میکنیم .حساب میکنیم یه بچه بیشتر داریم
دوتا شوهر خواهرام واقعا دوستم دارن و همیشه نگرانم هستن .ولی من نمیخوام سربار کسی باشم.دست پا چلفتی نیستم .میدونم میتونم کار کنم .فقط میترسم...
کامنت آخر: مهربانو عزیز ..امشب با یه پیامک شروع کردم .براش نوشتم نفرتی که از این زندگی دارم به یزید ندارم .جز به طلاق به هیچ چیز دیگه فکر نمیکنم ...
ولی این تکه سنگ که جواب پیام نمیده ..ولی بنظرم واسه شروع کار خوبی کردم .
****
رعنا جان خدا هم راضی نیست به بنده ش ظلمی روا بشه .. تو موقعیت خوبی داری و من میدونم دست به خیاطی هم میبری .. عزیزم محکم باش و توکلت به خدا باشه .