دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

بازنده / قسمت دوم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بازنده / قسمت اول

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بهترین معلم "زمان"

بهترین معلم زندگی رو معرفی می کنم :

" زمان" .. 


آررره واقعا زمان خیلی چیزا یاد آدم میده .. اینکه چه چیزایی تو زندگی اهمیت پیدا می کنن یا اهمیتشونو از دست میدن !


دیروز یعالمه کار کردم .. یعنی از وقتی نشستم پشت میز تا وقتی بعد از مدت ها ، ساعت 4/5 بعد از ظهر از پشت میز به قصد خونه، بلند شدم (آخه خیلی وقته تا ساعت 6-7 همچنان کار میکنم ) کلی اسناد و مدارکم رو به تاریخ هشتم دی ثبت کردم ولی اصلا" یادم نبود که دوسال قبل در چنین روزی زندگیم متحول شد و میشه گفت یه تولد دوباره داشتم . 


تو این 47 سال ، سه بار متولد شدم یکی همون موقعی بود که چهارم تیر ماه سال 52 از مامان متولد شدم .. یه بار هم دوازدهم شهریور سال 82 بود که مهر طلاق تو شناسنامه م ثبت شد و سومیش هم هشتم دی سال 97 بود که عمل اسلیو رو انجام دادم و برای همیشه از شر بیماری مهلک چاقی نجات پیدا کردم . 


واقعا در این حد برام واقعه ی مهمی محسوب میشد ولی دیروز یادم رفته بود ..پیش خودم گفتم چقدر برای مسائل هیجانات اضافه داریم و بعد از مدتی انقدر زندگی تغییر میکنه و اولویت بندی هامون عوض میشه که حتی یادمون میره دوسال قبل در چه حال بودیم . 



یه سوالی ازتون دارم .. درواقع می خوام یه موضوع واحد رو از زاویای مختلف ببینم با دیدگاه های زنانه و مردانه و در سنین مختلف . 


فرض کنید همسر شما( فارغ از اینکه چطور با هم آشنا شدید و آیا زندگیتون عاشقانه ست یا صرفا زیر یک سقف بعنوان همسر دارید با هم زندگی میکنید)قبل از ازدواج ، از طرف خانواده ی پدری ثروتی رو هدیه گرفته . نظر شما نسبت به این مال چیه؟ 


بخودتون حق و اجازه دخل و تصرف میدین؟ نمیدین؟ سرنوشت و تصمیم گیری در موردش اهمیت داره ؟ 


یا بهتر بگم ، مثلا اگر بقیه ی خواهر و برادر ها هم به اندازه ی همسر  شما همین هدیه رو دریافت کرده باشند و بخوان در راه درستی استفاده ی خانوادگی کنند، (منظورم از درست اینه که غیر انسانی نباشه نه اینکه نتیجه ی سرمایه گذاری درست یا غلط باشه) شما چقدر به خودتون و تا کجا اجازه ی دخالت میدین؟ 


لطفا در این مورد حتما کامنت بذارید و مشارکت کنید و اگر سوالی دارید ازم بپرسد 


این روزها خدا رو شکر حال خانوادگیمون بهتره .. بحران ها رو نسبتااا" پشت سر گذاشتیم و به یه آرامش نسبی رسیدیم . بخاطر نزدیکی خونه ی من و مینا و مامان ، اغلب اوقات همو میبینیم ، خیلی راحت هوای مامان و بابا رو داریم و از خدا میخوایم بردیا هم منزلش نزدیکمون باشه هر چند خیلی دور نیست ولی خب ما خیلی نزدیکیم ودمشون گرم واقعا" هم بردیا هم همسر نازنینش نسیم جانم و هم گل پسر عزیزشون آرتین و هاپوی مهربونشون پنی همیشه همراه و درکنارمون هستن . 


اینا رو گفتم که اضافه کنم با این اوصاف فکر نکنید وااای مهربانو چه خانواده ی گل و بلبلی داره و اصلا مشکلات و ناملایمات جایی تو این خانواده نداره ...

 نه اصلا اینطور نیست و بعضی از دوستان قدیمیم مثل نسرین سینا و مانلی عزیزم میدونن که چه بالا و پایین هایی رو طی کردیم ولی با صبر و انتخاب بهترین روش ، سعی میکنیم بحران ها رو بگذرونیم و پشت هم رو خالی نکنیم وگرنه همگی میدونیم که آدم زنده بی غم و مشکلات نمیشه و مقایسه  زندگی خودمون با دیگران  اشتباه ترین کار ممکنه .


مراقب خودتون و نعمت های ریز و درشت زندگیتون باشید . 


دوستتون دارم 



راستی شب یلدا مهمون خونه ی عروس و داماد عزیزمون بودیم. قرار شد مینا شام بپزه ، نسیم جون انار دون کرده بیاره و من دسر رو درست کنم . نگم براتون که ساعت شش و نیم رسیدم خونه و ساعت هشت نشسته بودم دم فِر ؛ و به مواد کیک  التماس می کردم زودتر بپزه 


اخرشم ساعت هشت و نیم کیک پرتقالِ داااغ رو برداشتیم با مهردخت دویدیم خونه ی مینا 

(خدایی برش های نامنظم پرتقال داد میزنه چقدر عجله داشتم )


اینم برای دوستداران دارسی  

بچه م یه شب کامل رو تخم مرغا خوابیده بود فکر کنم منتظر بود جوجه هاش دربیان 









"صدای آرامش بخش عشق"

نمیدونم بالاخره کی میخوام یاد بگیرم که برای اتفاقات بلند مدت، برنامه ریزی های دقیق نکنم و خودم رو به آب و آتیش نزنم. 

حالا که خواهر ناز و یکی یه دونه م به شیوه ای کاملا متفاوت پیمان زناشویی رو با همسر عزیزش ، ثبت قانونی کرد دوباره به خودم یادآوری کردم که مهربانو دیدی برنامه ریزی لازم نداشت؟؟


جریان آشنایی مینا و سینا رو که یادتونه ؟ برای تازه واردا و یادآوری قدیمی ها یه خلاصه ای مینویسم .

دوسال پیش همین روزا بود که مینا به قصد خرید یه آپارتمان، ماشینش رو برای فروش آگهی کرد .. اتفاقا خودمم براش آگهی کردم و انگار از اولین کسانی که بهش تلفن کردن و ماشینش رو بررسی کردن سینا بود . 

همین موضوع باعث آشناییشون شد و درست همون موقعی که مینا اصلا تصمیم نداشت به کیس جدیدی برای ازدواج فکر کنه ، سینا انقدر پیگیر شد تا بالاخره تونست راهی به دل مینا باز کنه . 

قرار بود اواخر شهریور مراسم عقد و ازدواجشون برگزار بشه که با موضوع فروش خونه و جابجایی ها گذاشتیم برای پونزدهم آبان ماه . 

هر چند قرار بود تعدادمون محدود باشه ولی با احتساب خواهر و برادرها حدود سی نفر میشدیم که با محضر قرارداد بستن و قرار شد آرایشگاه و آتلیه هم تو برنامه داشته باشن . 

من با عجله خونه ی جدیدم رو رهن کردم لباس هامونم خریدیم که وقتی سرمون برای اسباب کشی شلوغ میشه دیگه این کارها رو نداشته باشیم . 

درست روزی که مینا لباس عروسیش رو تحویل گرفت علائم کرونا ظاهر شد . به دنبالش مامان و سینا و بعد از اون مهرداد هم مبتلا شدن .. همه چیز همچنان خوب بود بیماریشون هم سبک بود و ریه ها درگیر نشدن  تا اینکه با یه فاصله ی دوهفته ای بابا مبتلا شد . 

حتی یادآوریش هم مو به تنم راست میکنه که بابت بابا چه کشیدیم و چه به روزمون اومد .. درسته که همگی دست به دست هم دادیم و برای بهبود بابا شبانه روز تلاش کردیم ولی تا آخر عمرم همه جا میگم که سلامت بابا رو مدیون مهردادیم ... روزها و شبهای طولانی مژه برهم نزد و کار چند نفرمون رو خودش به تنهایی انجام داد و بابا رو کاملا احیا کرد . 

به همین دلیل همه ی برنامه ریزی ها بهم خورد و بالاخره همین سه شنبه یعنی بیست و پنجم آذر ماه به مناسبت سالگرد آشناییشون ، مراسم عقد در محضر با حضور تعداد خیلی کمی از خانواده ی درجه یک ، برگزار شد . بدون لباس و آرایشگاه و آتلیه .

من و مامان و بابا و مینا ... سینا و مادر و یکی از خواهر ها و تنها برادرش . تنها شرکت کننده ی این مراسم بودیم . 

مینا خودش رو آرایش کرد ، یکی از شالهاش رو دور سرش بست و سینا با یه دسته گل نرگس و یکمی کنف براش دسته گل درست کرد .. منم ازشون عکس یادگاری انداختم . به همین سادگی و به همین خوشمزگی . 

بعد از مراسم هم مینا و سینا دوتایی رفتن شام بیرون .. منم مامان و بابا رو بردم خونه و بهشون غذاهای مخصوص رژیمشون رو دادم .. خواهر سینا جون هم برای مادرش همین کار رو کرد . 

میشه زندگی رو به سادگی شروع کرد ..کرونا سیستم زندگیمون رو تغییر داده کاش باور ها مون رو هم تغییر بده .

 قصد داریم بعد ها مراسم ساده ای بعنوان جشن ازدواج برگزار کنیم اما فقط برای اینکه فامیل و دوستانمون رو دوباره به شادی دور هم جمع کنیم .. به دور از هر تجمل و ریخت و پاش اضافه ای.. 



مینا و سینای عزیزم  خوشبخت بشید الهی ،امیدوارم همیشه از انتخاب هم راضی و سربلند باشید . 

*****

حالا بریم سراغ یه موضوع مهمتر . 

از اواسط جمع آوری کمک برای ساخت خونه ی اون مادر و بچه های معصومش ، پیامی از یک پدر برای تهیه ی سمعک برای دختر کوچولوش دریافت کردیم . چون محل زندگیشون در تهران نبود،  باید با فرد مطمئنی جهت تحقیق ارتباط می گرفتم تا درصورت تایید ، جمع آوری کمک رو شروع کنم . 

 به لطف یکی از دوستان عزیزمون در همین صفحه ، شرایط و مقدمات تحقیق فراهم شد و دیروز خبر تایید نیاز رو دریافت کردم . 

متاسفانه خانواده ی محترم در شرایط بدی زندگی میکنند و دختر کوچولوی عزیزمون برای شنیدن و ارتباط با دنیای بیرون نیاز به تهیه ی سمعک داره . 

من و نسرین آستین رو بالازدیم و شروع کردیم . 

مثل همیشه در صورت امکان و هر قدر در توانتون هست از پنج هزارتومن به بالا کمک کنید تا هر چه زودتر کمک رو به دستشون برسونیم . 

دوستتون دارم و برای انسان بودن تلاش میکنم 


شماره حساب کمک های حمایتی ما

6037697574285711

معصومه سعیدی فر

نسرین 1000.000 تومان

مهربانو  200.000 تومان 

اتم 200.000 تومان

راستی اگر شما دوستان هم این موضوع رو لینک بدید تا زود تر کمک ها رو جمع کنیم عالیه . پست نسرین جون هم در همین ارتباطه .

"این جماعت ناشناخته"

چون برای  دارسی،  خودم غذادرست میکنم ، کمتر گذارم به پت شاپ ها میفته . 

یه سری لوازم اولیه که لازم بود همون روز اول تهیه شد دیگه بقیه موارد رو گذری ، از هر پت شاپی که تو مسیرم باشه تهیه میکنم مثل خاک و مالت و این چیزای مصرفی . 


اما برای اصلاح موهای دارسی از دکتر مشیری پرسیدم کجا ببرمش خوبه؟

 پت شاپ "ژیوان" رو معرفی کرد . 


برام جالب بود چون مدیریت ژیوان، از بستگان نزدیک همسر همکارمه و اسمشون رو از همکارم زیاد شنیده بودم و اینکه خدا رو شکر آدم حسابی هستند و بجای سوئ استفاده و صرفا تجارت از برند و موقعیتشون ، دستشون تو کارهای خیریه جهت حیوانات هم هست . 


بعد از اینکه دارسی رو اصلاح کردیم متوجه شدم که ژیوان چند سالی هست برای گربه ها لونه ی رایگان درست میکنه و در اختیار مردم میذاره تا برای گربه های بیرون استفاده کنند و از سرما و مشکلات خیابون محافظت بشن . 


به پیجشون پیغام دادم و گفتم متقاضی دریافت لونه هستم . بهم جواب دادن که فلان روز از ده صبح تا ظهر بیا لونه رو تحویل بگیر .

صبحِ همون فلان روزِ مورد نظر ، دم آسانسور خونه م  ایستاده بودم که برم پارکینگ ماشینو بردارم ، دیدم چند نفر داخل آسانسور هستن؛  گفتم از طریق پله ها میرم پایین ..


 تو راه پله ها، یه گربه ی سفید و مشکی خوشگل دیدم .. قربون صدقه ش رفتم و خوشبختانه تو کیفم یه تشویقی داشتم ، بهش دادم خورد . مهردخت هم قبلا دیده بودش و بهم گفته بود:  انگار یه پیشی تو راه پله ها یا پارکینگ داریم ، حدس زدم باید همون باشه 


خلاصه رفتم ژیوان و یه لونه ی خوشگل عایق شده و پایه دار،  تحویل گرفتم و خوش و خندان برگشتم  به سمت خونه .



ببینید لونه ها اینطوره ...در واقع کارتن محکمیه (مثل کارتن های موز) که روش از این پلاستیک های ضخیم می کشن و بعد رنگش می کنن . کفش هم موکت می چسبونن که گرم و نرم باشه زیرش هم در بطری آب معدنی می چسبونن که حالت پایه داشته باشه و رو زمین نمونه که سرد و خیس باشه . 


همینطور که مشغول رانندگی بودم ، با خودم فکر میکردم حالا لونه رو کجا بذارم ؟؟ 

تو کوچه و خیابون؟؟ نه نمیشه ..


 همین که بذارمش زمین یه ادم نا خلف شوتش میکنه یه گوشه ،  یا یه زباله گرد برش میداره . 


با خودم گفتم:  خوبه خونه ی ما هم ، حیاط داره هم پارکینگ .

شبا  همین که نشستم تو خونه م،  از بیرون،  صدای پت همسایه ها میاد ، پس خدا رو شکر تو این مجتمع همه حیوان دوست و حامین و میتونم با همفکری مدیر ساختمون لونه رو جای مناسبی تو حیاط یا پارکینگ بذارم .


 ظرف آب و غذای اضافی هم که دارم .. غذا و خاک رو هم خودم به عهده می گیرم و ... 


با همین فکر و احتمالا یه لبخند کنج لبم ، سریعتر ماشین رو روندم . 


رسیدم خونه و به مدیر ساختمون یه پیغام صوتی دادم .  چند دقیقه بعد دیدم خانومه بهم تلفن کرد .


-سلام مهربانو جون 

-سلام خوبید شما؟

-مررسی .. وااای چه خوشحال شدم پیغامت رو شنیدم . 

قند تو دلم کله قند شد از خوشحالی به خودم گفتم به به عجب همسایه های گلی دارم . 

-خب خدا رو شکر که خوشحالتون کردم .

-آررره راستش یه گربه ی سفید و مشکی اینجاست ...

-آره دیدمش صبح هم اومده بود دور و بر پام میچرخید با هم بازی کردیم و بهش تشویقی دادم 

-نه توروخدا بهش چیزی نده .. راستش این میاد تو راه پله ها خرابکاری میکنه،  پارسال هم تو پارکینگ زاییده بود . ما میخوایم بگیریمش ببریم یه جای دور دیگه اینورا نیاد . قرار بود سم بذاریم بخوره . حالا شما لونه رو بذار ..........


دیگه حرفاشو نمی شنیدم .. هم بغض راه گلوم رو بسته بود هم از عصبانیت فشارم رفته بود رو نمیدونم چند .


- خانوم شریعتی لطفا ادامه ندید .. منو باش فکر میکردم شما خودتون که پت دارید حداقل این حرفا رو نمیزنید !!! متاسفم واقعا" اصلا درک نمیکنم چطور دلتون میاد در مورد یه موجود زنده اینطوری حرف بزنید . 

- نه .. من میگم شما لونه رو بده تا بتونیم گیرش بندازیم . 

- این چه حرفیه .. این گربه رو سربه نیست کنید بعدی رو چکار میکنید؟ عوض اینکه اینهمه پارکینگ و حیاط هست یه پناه به این زبون بسته ها بدید نقشه ی گرفتن و کشتن می کشید . 


منو قاطی این ماجرا ها نکنید من لونه رو میدم به دوستم . اگر هم ببینم این زبون بسته رو؛  خودم میبرمش که جونش از دست شماها در امان بمونه . خدا حافظ 


********


فکر کنید چه اعصابی از من خورد شده !!


این اواخر یه چیزایی دارم تجربه میکنم که واقعا دردناکه .. یکیش این بود،  بعدی ها رو هم به مرور براتون میگم .


من قبل ازدارسی،  خیلی به حیوانات محبت داشتم ولی خزنده ها رو نمیتونستم تحمل کنم و به شدت ازشون می ترسیدم . حشره ها رو هم می کشتم .. 

از وقتی دارسی رو دارم ، کمتر از خزنده ها می ترسم و میزان عشقم به همه ی حیوانات صد برابر شده و دیگه نمیتونم حشرات رو بکشم .


 چند بار پیش اومده گرفتمشون انداختم  بیرون که توخونه نباشن وبهشون  اسیب نزنم . 


یه عده،  حیوان خونگی رو صرفا برای پز دادن نگه میدارن ...خدایی نمیدونم چرا داشتن حیوان باید کلاس داشته باشه و بشه باهاش پز داد.. کاااش کمی شعور و انسانیت داشتن بعضیا 


دوستتون دارم اگر استاندارد های انسانیت رو نسبتا دارید یا مثل من حداقل تلاش میکنید داشته باشید .