دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

یک ماه در کنار شمعدانی مقیم کانادا و آشنایی با Be My Eyes

خب به دهم مرداد ماه رسیدیدم

دیروز مهرداد عازم سفر برگشت به کانادا شد. این یکماه  روزهای طلایی امسال برای خانواده شمعدانی بود، تو این مدت بارها از ته دل آرزو کردم عمر جدایی و فراق همه کسانی که عزیز راه دور دارند ، کوتاه بشه . 

دیروز مهردخت با عکس بدرقه مهرداد استوری گذاشت که عمق دلتنگیش ، جانم رو آتش زد

نوشته: این انسان های دوست داشتنی،

خانواده من ،

درکنار هم،

در قابی که من داخلش نیستم، 

و من، 

کیلومترها دورتر، 

من دلتنگ، دلتنگ،دلتنگ.


بقول مهرداد از لحظه لحظه آمدنش لذت بردیم همگی و سعی کردیم با برنامه ریزی منظم، هم درکنارش باشیم وهم کمکش کنیم تا چک آپ های پزشکی، خریدها و دیدو بازدید های واجب رو انجام بده . راستش عزیزانمون وقتی از راه دور میرسند، هم از پروازهای طولانی و هم از اختلاف ساعت های وسیع و به هم خوردن روتین زندگیشون سردرگمند، ضمنا تغییراتی که درمدت نبودنشون اتفاق افتاده، به  این سردرگمی دامن میزنه ، پس اینکه درکشون کنیم و با صبر و حوصله طبق خواسته شون یه برنامه ریزی منظم براشون تنظیم کنیم که در طول مدت اقامتشون به کارهاشون رسیدگی کنند خیلی مهمه . 

سالها قبل از اینکه مهرداد مهاجرت کنه، من بین دوستانم که مسافر از خارج داشتن میدیدم که دلخوری پیش میاد و مسافراشون میگفتن دیوانه شدیم بس که روزی چندجا مهمونی رفتیم ، هم استراحت نداشتیم ، هم سیستم گوارشمون بهم خورده بس که همه چند مدل غذا درست میکنند و توقع دارن هی بخوریم و معاشرت کنیم و سرحال باشیم .

 از طرفی خانواده درجه یک مسافر، دلخور میشدن که فلانی اومد همه ش با خانواده همسرش وقت گذروند یا با دوستانش بود و اصلا ما ندیدیمش !

برای جلوگیری از همه ی اینا، یه فرد حواس جمع و مدیر لازمه که برنامه ریزی منظمی برای مدت اقامتشون در ایران ، انجام بده . 

تو خانواده ما بخاطر اینکه نسبتا شرایط بهتری برای همراهی دارم، من این وظیفه رو به عهده میگیرم . 

اول بعد از اینکه هیجان دیدارمون فروکش کرد، مهرداد رو با یه آرامبخش ضعیف و البته پس گردنی (چون مقاومت میکنه) میفرستم ۱۲-۱۳ ساعت بخوابه ، بعد که سرحال میشه ازش میپرسم چک آپ های پزشکیش چیه؟ خریدهای کلیش چیه؟ چه کسانی رو میخواد حتما ببینه ؟ و ... 

مثلا مهرداد میخواست یه گبه سایز یک و نیم در دو برای خونه ش بخره . مغزیجات و زعفرون و چند مدل دمنوش و .. 

پس، دو روز برنامه بازار تهران گذاشتم . خاله م جزو لیست کسانی بود که باید ملاقات میکرد، ولی خاله جان به تازگی عمل جراحی کرده بود و منزل دخترش استراحت میکرد.

 با دختر خاله تماس گرفتم و بهش گفتم .

 گفت: مهربانو خیلی وقته همو ندیدیم ، خواهر برادرای منم میخوان مهرداد رو ببینن پس کل خانواده تون فلان شب بیاید اینجا  منم به خانواده خودم میگم، همه دور هم باشیم . 

خیلی هم عالی شد اینطوری . ولی خب مهرداد حواسش به خیلی چیزا نیست . با هم که رفتیم بازار گفتم : مهرداد تو برای خاله سوغاتی اوردی که بهش میدی ولی چون مرجان شام مهمونت کرده باید برای خونه شون هدیه ببری ، از بازار یه ظرف چوبی شیک انتخاب کردیم ، برای دوتا بچه هاشم شکلات خریدیم . 

شب خیلی خوبی بود ۲۱ نفر بودیم و همه دیدارها تازه شد و مامان و خاله کلی کیف کردن

بقیه جاهایی هم که باید میرفت به همین صورت برنامه ریزی شد و از دکترهایی که باید، وقت گرفتیم و ...

 ناگفته نمونه که وسط همه ی این کارا روزی سه بار با مامان صحبت میکردم که هی نگه ؛ مهرداد چرا همه ش میری بیرون پیش من نیستی !


یعنی وقتی میگفتم: مامان توروخدا بهش عذاب وجدان نده، گناه داره بعد دوسال اومده ، کلی دلش برای دوستاش تنگ شده ، میگفت : راستی میگی . دوباره دوساعت بعد باید یه واکسن یادآور بهش میزدم 

خلاصه هر چی بود این یکماه مثل برق و باد و البته به شیرینی عسل گذشت و مهرداد به سلامت دوباره به سمت مونترال برگشت .

 البته الان که دارم براتون مینویسم و ساعت ۲۳:۴۵ دهم مرداده هنوز تو پروازه و بس که تاخیر و فاصله بین پروازها رو داشت، هنوز نرسیده !

*****

در مورد یه موضوع جالب  میخواستم براتون بگم . نمیدونم اینجا کسی با اپلیکیشن Be My Eyes آشناست یا نه ؟

من مدتیه به لطف یکی از عزیزترین دوستان همینجا، با این اپ آشنا شدم . 

تو این برنامه دو گروه عضو میشن .  گروه اول افراد نابینا یا کم بینایی هستند که از طریق تماس تصویری با گروه دوم که بصورت داوطلبانه عضو شدن و از نظر بینایی در شرایط سلامت هستند تماس میگیرند و این گروه داوطلب به گروه اول کمک های ساده ولی مهم میکنند. 

این برنامه از همه ی دنیا عضو میپذیره و ما زبانی که مسلط هستیم رو انتخاب میکنیم .

 من از وقتی عضو شدم (حدود سه ماهه) دوتا تماس ناموفق داشتم و یک تماس موفق. 

چون برنامه برای کسی که کمک میخواد در آن واحد با چند نفر که داوطلب شدن تماس  میگیره و هر تماسی زودتر وصل بشه، تماس های دیگه قطع میشن .

 اون دوبار رو من بلافاصله برداشتم، ولی زنگ تماس قطع شد و مشخص بود یه نفر زودتر از من جواب داده . 

سری بعد تماس به من وصل شد .من وسط کارواش بودم و سریع رفتم یه جای آروم پیدا کردم . 

 یه خانم میانسال نازنین چند تا  ایران چک داشت که نمیتونست تشخیص بده که چقدر پول هستند و از طرفی میخواست سفارشی که با پیک تو راه بود رو حساب کنه . 

متاسفانه نمیتونست دوربین گوشی رو درست روی پول ها تنظیم کنه . این بود که من راهنماییش میکردم که پول رو بذار روی میز ، حالا دستت رو بدون اینکه تکون بدی آروم ببر عقب تا من عدد ها رو تشخیص بدم.

 دونه دونه پول ها رو با هم ردیف کردیم و وقتی درست شد کلی دوتایی ذوق کردیم که قبل از رسیدن پیک ، پول آماده شد .

خیلی خیلی حس خوبی بود که با یه تلفن ساده تونستم مشکل یه همنوع رو حل کنم . 


ولی تهش بغض گلوم رو گرفته بود،  اون نازنین هی میگفت :عزیزم من که شما رو نمیشناسم ولی چشمات پرنور باشه، هیچوقت درنمونی ، خیلی ممنونم که کمکم کردی 

یاد مامان خودم افتادم که چقدر سوی چشماش کم شده و واقعا در مورد خیلی چیزا که به بیناییش وابسته س دچار مشکله .

 ما آدما اهمیت خیلی از تواناییهامون رو از یاد میبریم و   تا وقتی که داریمشون قدرشون رو نمیدونیم . 


این استوری رو برای معرفی  گذاشته بودم ، لوگوی برنامه رو داشته باشید اگر دوست داشتید  روی گوشیتون نصب کنید ، بدونید چه شکلیه . 


میدونید خیلی دوستتون دارم رفقا؟