دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

ماجراهای اسباب کشی

اینکه خونه بین  آشنا ها یا از اون بهتر ، خانواده دست به دست بشه خییلی خوبه . من که تا بیست مهر تو خونه ی فعلیم، قرار داد دارم از اون طرف بردیا تقریباً یکماه قبل خونه ی مورد نظرش رو پیدا کرد و وسایلش رو خورد خورد جمع و جور کرد و به خونه ی جدید منتقل کرد . بنابراین خونه ای که من قراره برم ساکن بشم تخلیه شد . 


تقریباً ده روز قبل تصمیم گرفتم برم خونه ی جدید رو نظافت کنم و کم کم اگر جایی نیاز به تعمیر داره انجام بدم که برای اسباب کشی آماده بشه . 

چون نیروی خدماتی خوب و کاربلد سراغ نداشتم، برای  چهارشنبه ساعت 9:30 صبح ،  از اپلیکیشن آچاره درخواست نیروی نظافت ساختمان کردم . 

نفس گفت : تو برو اداره، من میرم بالای سرش و حواسم هست خونه رو خوب نظافت و آماده کنه . 


ساعت 9 صبح بود که نفس به سمت خونه ی جدید رفت و با نیروی خدماتی تماس گرفت که اگر نزدیک هستی من بیام دنبالت ببرمت؟ 

نیروی خدماتی گفته بود نمیخواد ، یکی از دوستانم داره منو با موتور میاره من تا ده دقیقه دیگه میرسم . نفس هم رفته بود تو خونه منتظرش نشسته بود . 

سرتون رو درد نیارم نزدیکی های ساعت ده و نیم صبح به نفس گفتم:  ببین این یارو اگه راست بگه و واقعاً چند دقیقه دیگه برسه خونمون هم مشخصه درست کار نمیکنه . الان یکساعته تو رو سرکار گذاشته و هی میگه پنج دقیقه دیگه می رسم . 

گفت: خب چکار کنیم؟؟ 

گفتم : هیچچچی . الان درخواستم رو لغو میکنم . امروز رو از دست دادیم فردا و پس فردا تعطیلم یه فکری میکنم . 

خلاصه درخواست رو لغو کردم . 

نیم ساعت بعد نفس تماس گرفت که مهربانو،  توری ساز پیدا کردم اومده برای اندازه گیری  . میگه فردا میام نصبشون میکنم . 

خونه ی جدید دوتا پنجره تو اتاق خواب ها داره و یه بالکن تو آشپزخونه که هیچکدوم توری نداشتن . من و مهردخت هم به حشرات خیلی حساسیم . 

گفتم : دستت درد نکنه ، خیلی واجب بود . الان برای بالکن علاوه بر توری در،  یه فکر دیگه هم باید بکنیم که حفاظ داشته باشه ، یه وقت تامی نره به هوای پرنده ها خودش رو بندازه پایین . گفت : الان به همین آقا میگم . 

گفتم: راه های زیادی هست که هم قشنگ بشه هم حفاظ داشته باشه ولی من برام مهمه که اونجا کور نشه و کاملا باز باشه . اگر شیشه کنیم تا بالا دیگه نمیتونیم اون طرف شیشه رو تمیز کنیم . نرده چوبی و این چیزا هم کورش میکنه . گفت: باشه حواسم هست . 

تماسمون رو قطع کردیم و مشغول کارهام شدم ولی از فکر نیروی خدماتی درنمی اومدم . 

یهو یاد فاطمه خانوم افتادم .

 تو تمام نیروهایی که برای مامان کار کرده بودن، فقط از فاطمه خانوم که این اواخر تا قبل از فشم رفتن مامان و بابا ، مدت زیادی براشون کار کرده بود رضایت داشت . 

این یک ماهی که مامان از فشم برگشته،  گفته بود که چند بار به فاطمه خانوم زنگ زده اون گوشی رو برنداشته .

 چند روز پیش با عصبانیت گفت : این فاطمه خانوم هم مسخره کرده هااا .. هی زنگ زدم برنداشت ، حالا هم نمیکنه خودش یه تماس بگیره باهام . باابااا تو که میبینی شماره من چند بار افتاده رو گوشیت خب یه زنگ بزن بهم . 


گفتم : مامان شاید نمیتونه ، خبر نداریم که . 

گفت: اینهمه روز نمیتووونه؟؟ 

***

همینطوری پشت میزم داشتم به اسباب کشی فکر میکردم،  گفتم بذار یه زنگی بهش بزنم حالا فوقش تلفن منم جواب نمیده دیگه . 

بعد از یکی دوتا بوق تلفن رو جواب داد . 

-بله؟

-سلام فاطمه خانوم . 

-سلام . شما؟

- من مهربانو هستم دختر مصی خانوم . یادتونه باهاتون هماهنگ کردم می رفتید خونه مامان اینا کار می کردید  تا اینکه  اونا رفتن فشم؟

-عه .. مهربانو خانوم تو آسمون دنبالتون می گشتم . 

-چرااا .. ما که روی زمین بودیم 

-تلفن من افتاد تو آب خراب شد بعد همه ی تلفن هام از بین رفت . دیگه میخواستم حضوری بیام خونه ی مامان اینا . چون گفته بود دارم از فشم بر می گردم . 

-خدا رو شکر . پس این بود جواب تلفن هاشو نمیدادید؟، نگرانتون شده بودیم . 

حالا فاطمه خانوم من اسباب کشی دارم میخواستم ببینم شما وقت آزاد دارید؟

- آره . خودم میام کارهاتو میکنم مهربانو خانوم به پولش خیلی احتیاج دارم . ولی فردا باید برای مامانتون مثل سابق برم . 

- من به مامان میگم الان بهت زنگ بزنه، لطفاً  زود جوابشو بده ببین کاری داره یا نه .تا ما هماهنگ کنیم . 

-چششششم 

***

به مامان زنگ زدم ماجرا رو گفتم . 

گفت : مهربانو من تازه یکی رو اوردم یه دستی به خونه کشیده ولی راضی نیستم . 

گفتم : مامان زنگ بزن به فاطمه خانوم بگو فردا بیاد تا ظهر پیش تو باشه، من ظهر به بعد میبرمش خونه جدید . 


فردا ساعت سه بعد از ظهر همراه فاطمه خانوم و دختر گلش زهرا جون که تازه امسال دیپلم گرفته، رفتیم سمت منزل جدید.

 از انصاف نگذریم ، نسیم جون (خانم برادرم) تو این دوسال خونه رو مثل گل نگهداشته بود .


نظافت کل خونه از شستن دیوارها و شیشه ها گرفته تا سرویس و کف  تا ساعت نه شب طول کشید و همه جا بوی بهشت گرفت .

 براشون اسنپ گرفتم و راهی منزلشون شدن . 


تو راه برگشت تنها بودم، هنوز چیزی از خونه دور نشده بودم که ماشینم جوش آورد ، خیلی بی سابقه بود این مشکل .


نگم براتون  تا رسیدم خونه دمار از روزگارم  دراومد مسیری که یکربع باید طول می کشید رو یکساعته رسیدم . 


صبح جمعه بردیا اومد و دیدیم ماشین یک قطره آب هم نداشته و این درحالی بود که من سه روز قبل آب رو  چک کرده بودم . حالا تو این روزا که انقدر کار دارم ماشین باید میرفت تعمیرگاه . ولش کردیم تا شنبه بهش رسیدگی کنیم . 


قرار بود قاطمه خانوم و زهرا جون ،  جمعه به منزل فعلی بیان و لوازم آشپزخونه رو بشورن و بسته بندی کنند و ببریم منزل جدید . خوشبختانه بردیا که اسباب کشیش تموم شده بود ، 8 تا کارتن موزی درست و درمون برام آورده بود . 


از ظهرهمه ی سرویس های غذاخوری و بقیه ی وسایل رو شستن  و بسته بندی کردن  ، ساعت شش بعد از ظهر هشت  تا کارتن با ماشین بردیا و نفس به خونه ی جدید رفت و چیده شد. 


اهان راستی درمورد یخچالم بگم . 


 یخچال من ،  از این بالا  پایین های ال جی بود که حدود 16-17 سال پیش خریده بودیم . کیفیتش عالی بود و هست . 

اما یکی دوسالی میشد که احساس می کردم  برامون کوچیک شده ،مخصوصاً ازوقتی قنادی رو شروع کردم  و سفارش می گیرم،   خیلی اذیت میشم . 

دیگه تصمیم گرفتم یه یخچال فریزر  جدید و جادار هم بخرم که سه شنبه ش  با مهردخت و نفس رفتیم خریدیم ولی خریدنش یه داستان جدا داره که یادم باشه براتون بنویسم .

یخچال ،  پنجشنبه از نمایندگی به خونه ی جدید ارسال شد و جمعه برای نصبش آمدند و این کارمون هم انجام شد. 

جمعه شب،تقریباً نیم ساعت قبل از اینکه کار فاطمه خانوم تموم بشه یکی به تلفنش زنگ زد و فاطمه خانوم بهش گفت : من سرِکارم بعداً تماس میگیرم . 


موقع خداحافظی گفت: من فردا برم بانک میخوام بخاطر پسرم وام بگیرم و یه معرفی نامه برای فروشگاه،  که می خواد ازدواج کنه یکمی براش از فروشگاه وسایل بردارم . گفتم برو منم فردا اداره کار دارم . 

***

فاطمه خانوم زندگی سختی داره ، خانم  بسیار محترم و مورد اعتمادیه که سه تا بچه داره . پسرش تازه سربازیش تموم شده ، دخترش زهرا هجده ساله ست و یه دختر پونزده ساله هم داره . حدود ده سال قبل از همسر معتاد و آزارگرش جدا شده و بچه ها رو به تنهایی و با کارکردن درمنازل بزرگ کرده .

 اصلاً اهل صحبت کردن نیست و  این مدت  که پیش مامان می رفته از زندگیش صحبتی نکرده بود،  جمعه ای  می گفت  به تو احساس نزدیکی خاصی دارم و کمی برام حرف زد . 


از اینکه پسرش تو این سن کم تصمیم گرفته ازدواج کنه ناراحت بود مخصوصا اینکه عروس فقط 15 سالشه . 


بهش گفتم: چرا میخوای لوازم اولیه ی زندگی رو تو بخری؟ گفت : آخه باهاش شرط کردم که من کمکش کنم اونم در عوض قول بده تا ده سال بچه دار نشه .

 بذاره ده سال بگذره و مطمئن بشن که میخوان با هم زندگی کنن یا نه و اگر میخوان  با هم بمونن ،حداقل عروسم 25 سالش بشه . 


مهربانو خانم همه میدونن که برای من خبر بد ، خبر حاملگیه .

 من از به دنیا اومدن هیچ بچه ای در اطراف خودمون خوشحال نمیشم . 


دستاشو گرفت بالا لرزش وحشتناکش دلم رو لرزوند .

 تو این دو روز متوجه لرزش های غیر عادی دستاش شده بودم ولی اون موقع که خودش نشونم داد،  خیلی دلم به درد اومد . 


از اینکه فهمیدم فقط دوسال از من بزرگتره شوکه شدم . 

گفت: من متولد پنجاهم و این حال و روزمه از وقتی به دنیا اومدم روز خوش ندیدم ، تو سن پایین  شوهرم دادن و بقیه شم که میدونی . یعنی اصلاً زندگی من و امثال من بقیه ای نداره ... 


باخودم فکر میکردم ،  باید بگی به دنیا آمدم و بدبخت شدم  . تو این جمله ی  بدبخت شدم ، جمله های دیگه ای مثل ، شوهرم دادن ، مادر شدم ، طلاق گرفتم و خیلی چیزای دیگه جا میشه . 


ادامه ی حرفش بیشتر حالمو بد کرد. گفت: پسرم داره با دختر بزرگ یه خانواده ازدواج میکنه که سه تا دختر دیگه هم دارن 13 و 10 و 5 ساله .

 پسر من یکساله دخترشونو نامزد کرده ، مادر دختره رفته شورای حل اختلاف ازمون شکایت کرده که چرا  عروسی نمیگیریم ، دخترشو ببریم ،

 بهم میگه زودباش من تا دختر بزرگه رو شوهر ندم ، نمیتونم بعدیا رو شوهر بدم . اون سیزده ساله هه خواستگار داره می خوام ردش کنم بره !!

گفتم : تو مااادری اصلاً !! خجالت نمیکشی اینطوری با بچه هات معامله میکنی؟ 

گفته : نونشون رو تو میدی؟ 

گفتم : نه من نمیدم ولی نون سه تا بچه مو با کارگری دادم و همیشه رو چشمام جا دارن . 


گفتم: فاطمه خانوم تو حالا با اینا داستان داری . مادری که اینطوری دختر شوهر بده دو روز دیگه میخواد بگه زود باش بچه بیار تا پایه های زندگیت محکم بشه، بعدم میگه برات حرف درمیارن میگن دختره یکه زاست دومی رو بیار . 


گفت : همه ی اینا رو میدونم و برای همین پسرمو تهدید کردم که اگر بچه دار بشه دیگه روشو هم نگاه نمیکنم . 


خلاصه  موقع خداحافظی گفت:  فردا میرم کارای بانکی انجام بدم ، گفتم : برو منم باید برم اداره و کار دارم هروقت دوباره تونستی بهم بگو.  من برای اسباب کشی وقت دارم نگران نباش . 


شنبه فاطمه خانوم با ناراحتی و بغض بهم زنگ زد گفت: مهربانو خانوم دیدی تو خونه ت بودم یکی بهم زنگ زد ،گفتم : بعداً بهت زنگ میزنم؟ 

گفتم : بله .. چی شده؟ 

گفت : نزدیک خونه م زنگ زدم بهش ببینم چکار داره ، گفت هول نکنی ها . پسرت باموتور تصادف کرده بیا بیمارستان

 از همون راه رفتم بیمارستان . 

گفتم : ای وااای چی شده پسرت فاطمه خانوم؟ 

گفت: هر کی موتورشو دیده گفته نباید زنده میموند . الان دوتا از مهره های کمرش شکسته ، خون بالا آورده و تو ادرارش هم خون بوده دکتر میگه باید فعلا تحت نظر باشه . 

عکساشو برای منم فرستاد، گفتم:  خدا  بهت رحم کرده واقعاً . من رو درجریان بذار امیدوارم که مشکلی نباشه و زود مرخص بشه . 


خیلی دلم براش سوخت . این دو روز بجز زمانی که از زندگی تلخش تعریف میکرد چند بار خنده ش رو دیدم .

 مخصوصاً که چون خیلی محجبه و معتقده تو خونه ی مامان اینا بخاطر بابا خیلی خودش رو می پوشونه ولی خونه یما که فقط من و مهردخت بودیم خیلی راحت بود.


  سر ناهار  با دخترش چهارتایی غذا میخوردیم و حرف میزدیم چون لهجه ی خیلی غلیظ ترکی داره ، یه جمله ای رو میخواست بگه نمیتونست و خیلی خنده دار میشد .

 همگی از خنده ریسه رفته بودیم ، با خودم گفتم:  زیر این چهره ی جدی و خشک،  یه زن پر از حسرت های زنانه و آرزوهای برآورده نشده نشسته و ای کاااش  زندگی کمی باهاش مهربون بود تا این صورت اخمو ، اندکی رنگ آرامش می گرفت.

 هر  دوباری هم که مزدش رو دادم  (باوجودی که خودم فکر میکردم جبران اونهمه تمیزی و سلیقه ش رو نکردم)  با چشمانی برق افتاده و رضایت کامل و یکعالمه دعای خیر ازخونه م رفت . 

چقدر طفلک زود از دماغش دراومد 

****

از مورد حمایتی قبلمون یه مختصر پولی تو صندوق بود ، تو این مدت هم واریزی های پراکنده داشتیم که همه بصورت ناشناس بودن . 

امروز صبح به نیابت از شما و با اجازه ی همگی ، سه میلیون تومان به حسابش واریز کردم که حداقل کمی از فشار روانی این روزهای درد و بیمارستانش کم بشه . 

دیروز به مامان گفته دیگه پسرش خون بالا نمیاره ولی  هنوز تو ادرارش خون هست که احتمال داره بعلت فشار به کلیه هاش باشه . 


بنده خدا نمیدونه کمکی که بهش کردم بلاعوضه حتما فکر میکنه باید برام کار کنه تا مستهلک بشه .

 فعلاً که جاش نبود ولی دراولین فرصت بهش میگم جریان این سه میلیون چی بوده  نباید نگران پس دادنش باشه . 

***

این بود داستان این چند روز ما .

 دلم برای همگی تنگ شده بود ولی خیلی شلوغ بودم . این وسطا یه سفارش ویژه  هم داشتم که یه ترکیب خاص از کوکی ها میخواستن و وقتی تونستم از پسش بربیام و اونهمه رضایت و تشویق مشتریم رو دیدم خستگی کلاَ از تنم رفت . 


راستی  شرکت اسبابچی اومد و اسابکشی من رو 17 میلیون برآورد کرد  

گفتم : عاااقااا من نه بوفه شیشه ای  دارم نه کنسول و آینه و نه پیانو و امثال اون ، حتی مبل هام یه راحتی ال کوچیکه و ناهارخوریمم شش نفره ست . گفت برای همین میگم 17 تومن دیگه.  


یه راستی دیگه هم بگم و اون اینه که یه چیزی تو ماشینم شکسته بوده که آب رادیات خالی شده بود و به عبارتی پدر ماشین دراومده بوده و البته سبب شد خیلی کارای دیگه هم براش انجام دادم . 

سابقه نداشته من اینهمه سال یه ماشین رو نگهدارم معمولاً 4-5 سال بعد با مبلغی که در توانمون بود عوضش میکردم . الان باید حداقل 200 میلیون بذارم روش که نمیتونم و اینه که ماشین به خرج افتاده 

 

دوستتون دارم یعالمه 


 


بالکنی که گفتم باید برای تامی  اَمن کنیم هم،  به این صورت درآمد 


فرهنگ استفاده از تلفن

چند سال پیش مادر دوستم تو بیمارستان بستری بود. رفته بودم عیادتش . تو راهروی بیمارستان از دور دوستم رو دیدم و برای هم آغوش باز کردیم . به هم رسیدیم ، مثل ابر بهار گریه می کرد و می گفت : دکتر از سلامت مامان قطع امید کرده و بهمون گفته خودتون رو برای از دست دادن مامان آماده کنید . 

نیم ساعت بعد هر دو نشسته بودیم رو مبل چرمی بیمارستان . من دیگه گریه نمیکردم ولی شبنم آروم تر از قبل اشک میریزه و بهم میگه من آمادگیشو ندارم مهربانو . 

دستاش تو دستم بود و داشتم  به حرفاش گوش میدادم . 

تلفن همراهم زنگ خورد . شبنم سکوت کرد و من دستمو بردم تو کیفم تا از از لابه لای لوازم داخل کیف، تلفنم رو پیدا کنم . تلفن چند تا زنگِ دیگه هم می خوره . شماره ناشناسه . 

- بله. بفرمایید ؟

صدای نازک زنونه ای جواب میده.

-مگه همه مثل من با معرفتن ؟

گیج شدم . خدایا این صدای کیه که یادم رفته، شماره ش رو هم ندارم؟؟ 

-سلام . 

-علیک سلام خااانوم . 

-ببخشید شما؟

-دستت درد نکنه نمیشناسیم دیگه ؟

-نه متاسفانه بجا نمیارم . 

-حقم داری . 

-بخشید من در شرایط مناسبی نیستم لطفاً خودتون رو معرفی کنید. 

-عوووو باباااا، حالا یه پسر زاییدی دیگه، چه خبررره . قدمش مبارک باشه . 

-خانوم اشتباه گرفتید . من اصلاً پسر ندارم . 

-ای بابااا .. ببخشید 

و صدای خنده ای که مثل سوهان رو مغزم کشیده شد. 

****

دو سه ماه قبل:

مدیر داره میره تو یه جلسه . پوشه ی مدارک موضوع جلسه ش رو زده زیر بغلش ماسکش رو داره رو صورتش جابجا میکنه . از جلوی من رد میشه چشم تو چشم میشیم . من لبخند میزنم اونم لابد لبخند میزنه که من فقط ازجمع شدن چشماش متوجه میشم . 

نمیدونم صورت من شبیه کدوم یک از موارد جلسه ی امروزه که یهو میخکوب میشه . ماسک رو بی دلیل میده پایین و سریع پوشه رو میذاره رو میز من . شروع کرده برگه ها رو  ورق زدن و انگار داره دنبال یه چیزی میگرده . 

با صدایی که پُر از اضطرابه میگه : آریا صورت حساب های فولاد غرب کو؟؟ 

آریا از جاش پرید .

- دیروز که دادم بهتون 

-دادی؟؟ مطمئنی؟

من و محمد و آریا یه نگاهی با هم رد و بدل کردیم . من خنده م رو خوردم . 

همین دیروز داشتیم به هم میگفتیم ؛ خدایی چه نیروی افسانه ای در مورد گم کردن مدارک داره . 

- بله مطمئنم ، همونا بود که  میخواستید روش با مارکر زرد، های لایت کنید نشد با  صورتی کشیدیم . 

-آررره یادم اومد ، چیکارشون کردم پس ؟ 

-اشکالی نداره الان یه پرینت میگیرم . 

-دیر شد آخه . 

آریا با ناراحتی گفت: 

-ای بابا سیستمم هنگ کرد!! مهربانو فایلشو داری؟ 

-نمیدونم بذار نگاه کنم . 

امیرم داشت سکته میکرد،  از اونطرف موبایلش زنگ میزد که پس چرا نمیای جلسه . 

تلفن رو میزم شروع کرد از بیرون زنگ زدن . محلش نذاشتم ..داشتم از بین فایل های ذخیره دنبال اون فولادِ غرب لامذهب میگشتم . 

محمد هم داشت همین کارو میکرد . 

تلفن رو میز بعد از زنگ های مکرر قطع شد و البته منم دگمه ی سکوتش رو زدم که دوباره صداش بلند نشه . از فایل های کامپیوترم ناامید شدم داشتم از زونکن ها صورتحساب ها رو پیدا میکردم اسکن کنم زود بدیم دست امیر . 

موبایلم شروع کرد به زنگ زدن . این بردیا بود که قبلشم رو میز اداره م زنگ میزد و سایلنتش کردم . 

هی صدای زنگ زررر ززززرررر ... 

ما هم همه دور خودمون می چرخیدیم زودتر مدارک رو بدیم دست مدیر بره دنبال کارش . 

گوشی رو هم رد تماس دادم و هم زمان سایلنتش کردم اما  دوباره شروع کرد به زنگ زدن . 

دلم شور افتاد . گوشی رو برداشتم 

-بردیا، چی شده ؟؟

-ای بابااا خبر نداری چی شده؟

بندِ دلم پاره شد . 

-هاااا؟؟

-افتادم شونه م شکسته . 

-ای وااای خدااا چی شده از کجا افتادی ؟ الان کجایی؟؟

- الان تو ماشینم دارم رانندگی میکنم . هر چی گشتم پیدا نکردم . تو برام بخر فقط خواهش میکنم شونه پلاستیکی نباشه چوبی بهتره . 

من هنگ کرده بودم .. حرف های بردیا مثل مدارهای فرضی دور سرم میچرخید . 

آریا و محمد و امیر به دهن من زل زده بودن . 

صدای خنده ی بلند بردیا از گوشی هم رد شد . اون سه تا هم گیج شده بودن . 

پشتمو کردم بهشون گفتم بردیا خیلی بیشعوری کار دارم الان و گوشی رو بستم . 

خدا رو شکر سیستم آریا از هنگ دراومد و سریع مدارک رو برای امیر پرینت گرفت و داد دستش و رفت . 

****

هفته ی پیش آرایشگاه بودم ، با مهتاب جون ناخن کار سالن داشتیم صحبت میکردیم بهش گفتم جابجایی دارم و خیلی دوست دارم از خدمات وی آی پی  شرکت اسبابچی استفاده کنم . 

شنیدم گروه بسته بندی شون میان دونه دونه وسایل رو سلفون پیچ میکنند تو کارتن میذارن و به منزل جدید حمل میکنند ، تو منزل جدید هم چند تا خانم میان آشپزخونه رو طبق سلیقه خانم خونه  میچینند ، آقایون  هم بقیه ی منزل رو می چینند و میرن . و صد البته دستمزد قابل توجهی هم روی قرار داد میگیرند . 

اما خدماتشون واقعیه و واقعاً صاحبخونه دست به سیاه و سفید نمیزنه . من ازشون کارشناس برآورد هزینه خواستم  و قرار بود کارشناس برای آمدن به منزل ما تلفنی هماهنگ کنه . 

داشتم ناخون هامو درست میکردم . دست راستمو گذاشته بودم تو دستگاه که لاکش خشک بشه،  دست چپم تو دست مهتاب بود داشت  لاک میزد.

تلفنم زنگ خورد و شماره ناشناس بود . من دوتا دستام گیر بود و اصلا نمیتونستم گوشی رو بردارم . 

مهتاب گفت : جواب بده شاید کارشناسه باشه . 

یکی از خانوما زحمت کشید از جاش بلند شد اومد تلفنم رو روشن کرد گذاشت رو بلندگو . من سرم رو دولا کرده بودم سمت گوشی چند تا میز اونطرف تر هم دونفر داشتند مو سشوار می کشیدن و واقعاً صدا رو خوب نمیشنیدم .

-بله ؟

صدای خانومی از دور میومد. 

-سلااام مهربانو جان . 

-سلاام بفرمایید؟ 

-نشناختی منو؟؟

-نه ببخشید . ممکنه بعداً تماس بگیرید؟

- وااقعا منو نمیشناسی؟

- من الان تو شرایط مناسبی نیستم . 

-اگه گفتی من کی هستم؟ 

- ببخشید من نمیتونم صحبت کنم . 

-یعنی وقت نداری دو کلام حرف بزنی ؟

گوشی رو قطع کردم . 


کار ناخنم تموم شد حالا  موهامو رنگ کرده بودم و موقع شستن سرم شده بود .

 حوله ی یه بار مصرف به دست،  همراه  زری جون به سمت سر شور رفتیم . 

 گردنم رو گذاشتم تو گودی سرشور و چشمامو بستم . از نوازش دست زری جون  لابه لای موهام که سعی می کرد رنگ رو از روی سرم بشوره داشتم کیف می کردم که صدای گوشیم از تو جیب شلوارم بلند شد. 


زری زود دستاشو آب کشید و گفت مهربانو گوشیتو برات روشن کنم؟ 


گفتم : ولش کن زری جون هر کی بود بعداً بهش زنگ میزنم . 


نه بابا اگه کارشناسه باشه چی . اینا منتظربهانه ن بگن پاسخگو نبودید برن سراغ نفر بعدی . 


حالا گوشی داره زنگ میخوره و صداش رو اعصاب منه . 

ناچار به زری گفتم برش دار. 


سرم همچنان به عقب رفته و توی سرشوره . زری گوشی رو روشن کرده گذاشته روی اسپیکر . اصلاً ندیدم کی بوده . 

با صدای بلند گفتم:

-بله؟؟ 

-مهربانو جان سلام . 

- سلام عزیزم . 

-من به همسرم تلفن کردم . 

داشت ادامه میداد ولی گوشای من پر از آب و احتمالاً رنگ بود و درست نمیشنیدم چی میگه . 

-عزیزم عجله نبود اصلاً مهم نیست بعدا میپرسیدی ازش . 

-اتفاقاً ناراحت شد . 

بازم ادامه ی حرفاشو نمیشنیدم . 

-عزیزم ممکنه بعداً صحبت کنیم من جایی هستم اصلاً صداتو نمیشنوم . 

فکر کنم متوجه شد و قطع کرد البته اصلا نشنیدم چی گفت . 


از دست خودم عصبانی شده بودم که چرا به زری جون با قاطعیت نگفتم الان نمیخوام جواب بدم . 

اصلاً کارشناس هم که باشه پشت خط و کارم به تعویق بیفته،  بهتر از اینه که جواب بدم ولی نتونم صحبت کنم . 

از طرفی نیت زری جون خیر بوده که اصرار میکرده گوشیمو جواب بدم . 


گذذذشت به هر حال . 

*********

همه ی مواردی  که در بالا گفتم بجز مورد آخر که دوستم   از شرایط من خبر نداشت و طبیعی بود که وقتی تلفن رو جواب دادم اونم شروع به صحبت کرد ، بقیه ی موارد مصداق بارز نداشتن فرهنگ استفاده از تلفنه . 


شما دوست عزیز چه معنایی داره که بعد از صد سال به من زنگ زدی و نمیدونی من در چه شرایطی هستم شروع میکنی معما طرح کردن ؟؟ 


اگه گفتی من کی هستم؟؟ هر کی هستی،  چرا فکر میکنی مکالمه ی ما بعد از مدت های مدید باید با طرح معما شروع بشه ؟ 


 آدم پشت گوشی رو اشتباه  گرفتی تازه داری خوشمزه بازی درمیاری قدم نورسیده تبریک میگی؟؟!!!


یا همین بردیا خان خودمون . برادر جان تو میدونی من کارمند اداره م و الان ساعت کاریه چرا فکر نمیکنی من الان هزار تا کار دارم و موقع مناسبی برای شوخی نیست ، اونم همچین شوخی که یه دور سکته م بدی!!!


جالبه بابا عباس وقتی تلفن میکنه جملاتش اینطوریه ، یعنی عیییین دیالوگش رو دارم مینویسم : 


- سلام مهربانو جان . میتونم ادامه بدم؟؟ 

یعنی با همه همینطوره ها. میگه برای صحبت کردن باید اجازه گرفت و از شرایط مخاطب و اینکه امکان صحبت داره یا نه باید آگاه شد . 


******

برای شما موارد شبیه به این پیش اومده؟؟ اگر پیش اومده بنویسید لطفاً بخونیم و یاد بگیریم. 


راستی پیج شیرینی هامو میبینید؟ بنظرتون پیشرفت کردم؟ نظری پیشنهادی چیزی دارید؟؟ 


این عکس پست دیشبه .تراول کیکِ دبل چاکلت . 


 اسم این مدل کیک ها که وسطش یه فیلینگ استوانه ای داره ،  تراول کیکه به معنی کیک مسافرتی . 

تاریخچه ی جالبی دارن که دیشب مهردخت در قالب چندین استووری داستان پیدایش این کیک ها رو نوشت و بنظرم خیلی جالب بود . 

اگر دوست داشتید ببینید و داستانش رو بخونید 


daalpastry@  آدرس پیج 


https://www.instagram.com/p/ChfSKSDAzgF/?utm_source=ig_web_copy_link


دوستتون دارم 


و بالاخره نتیجه ی دادگاه تصادف / سالگرد ازدواج مامان و بابا

انتهای پست ازتون همفکری میخوام 


الو الو ، یک ، دو ، سه ... صدای منو می شنوید؟؟ 

یک عدد مهربانوی از دادگاه برگشته هستم ... 

خنده داره؟؟ آره خب منم بودم می خندیدم ، بعد از نزدیک یک ساااااال از تصادفی که همه چیزش از مقصر تا زیان دیده مشخص و معلوم بود ، بالاخره چند روز پیش بهم پیامک ابلاغ زدن که بیا نظر کارشناس تصادفات (همون سرهنگی که دوماه پیش درموردش نوشتم )رو رویت کن 

 منم امروز صبح رفتم دادگاه . پس از کلی دنگ و فنگ که پارسال اصلاً این همه پروسه دست و پاگیر رو نداشت بهم چهارتا برگه دادند که توش نظر کارشناس رو نوشته بود البته که بنظرم خیلی به نفع پسره گرفته بود که ایشون پزشک آنکال بوده و حواسش به تلفنش پرت شده و ... 

تهش گفته بود 25 تومن خانوم مهربانو از جیب داده بابت خسارت ماشین که 11 تومن بیمه داده بقیه شو اقای دکترباید اِخ کنه . 

بعد بهم گفت اگه اعتراض داری کارشناس سه نفره بگیر ( بابت هر نفرشونم یک میلیون و پونصد بیریز به حساب قوه قضاییه نامحترم) تا تجدید نظر کنن اگر هم اعتراض نداری برو خونتون بشین منتظر تا بعد از پایان مهلت اعتراض ما بگیم پسره پول رو اِخ کنه . 

منم تشکر کردم و اومدم بیرون. 

اهان اینم بگم که این سرهنگه رو پسره یک میلیون پول به دادگاه داده بود که بیاد نظر بده احتمالاً دلش میخواسته جناب سرهنگ بنویسه خانوم مهربانو مقصر بوده و پول تعمیر ماشین آجیشم از من بگیره 


حالا یه سوال برام پیش اومده که هزینه های جرثقیل و پارکینگ و هزینه شکایت رو کی میده این وسط؟ آیا این سرهنگه فقط رو مبلغ تصادف و خسارت نظر داده و الان جناب اقای قاضی به پسره میگه الباقی خسارت که سرهنگ گفته به علاوه ی پول شکایتی که من کردم و جرثقیل و پارکینگ رو بده یا کلاً بقیه ی هزینه هایی که من کردم مالیده شد؟؟ 

(بابت اینکه چرا اینا رو نپرسیدم دارم خودم رو فحش میدم چون عمراً دیگه حوصله ندارم برم این سوال ها رو بکنم تازه ممکنه منشیه بگه من چه میدونمقاضی باید بگه منم که نمیتونم قاضی رو ببینم ایشون سرشون به سر خدا میره  )

خلاصه که این خبر داغ داغ بود دادم خدمتتون . 

بریم سراغ یه خبر خوب دیگه

  اینکه دیروز21 مرداد،  پنجاه و یکمین سالگرد ازدواج مامان مصی و بابا عباس نازنینم بود . 



 چقدر جای مهرداد عزیزم تو این عکس خالیه ، دلم براش یه ذره شده عزیز دل خواهر 

ما خواهر برادر ها به ترتیب سن ایستادیم کنار هم ، متولدین  52 و 56 و 60 اگر مهرداد بود باید مینوشتم 61 که نشون دهنده ی این بود که در سالهای ابتدایی جنگ چقدر مردم ناامید و افسرده بودن از زندگی 

روز قبلش برای یه نازنین که سفارش کیک تولد چهل سالگیش رو داده بود کیک درست کرده بودم و باید دیروز تحویل میدادم سفارش رو،  حدودای ساعت چهار صبح جمعه بود  که داشتم میخوابیدم یهو یادم افتاد که سالگرد ازدواج مامان و بابا هم هست و برق از کله م پرید . گفتم نترس مهربانو هیچی نیست بگیر بخواب بعد پاشو تا شب وقت داری کیک رو بپزی و خواهر برادرها رو خبر کنی . این بود که دیگه خیلی کیک مامان و بابا رو هول هولکی درست کردم ولی جاتون خالی خوشمزه بود 

اینم کیک خوشگل اون نازنینی که خیلی ازش ممنونم بهم اعتماد کرد و کیک تولد چهل سالگیش رو به من سپرد





 اسم این مدل کیک (که قسمت هایی از بدنه ی کیک مشخصه و کاملاً خامه کشی نمیشه) ، کیک عریان هست.

 اینکه مقطع کوچیک و قد بلند هم باشه و با گل طبیعی  و گوی شکلاتی (گوی های طلایی روی کیک) دست ساز  و عدد 40 که  اون هم دست ساز هست و ماکارون دکور بشه همه ش سلیقه ی قشنگ خودشون بود  سر صبح هم یه پیام خیلی خیلی خوشگل درمورد رضایت از کیکشون داشتم که با یه دنیا انرژی و حال خوب از خونه اومدم بیرون  امیدوارم یک سال پر از شادی و شیرینی و اتفاق های عالی پیش روش باشه

*********

بعد از خبرهای خوب و شیرینی که داشتیم میخوام در مورد یه موضوعی رو باهاتون  درمیون بذارم و مشورت کنیم  ببینیم چکار میتونیم انجام بدیم . 


یکی از دوستان عزیز و قدیمی این خونه از طریق همسرشون  در جریان زندگی غم انگیز خانواده ای قرار گرفته . 

ظاهراً این خانواده تشکیل شده از یک دایی مجرد و مادر پیرشون که همراه سه تا بچه ی خواهری زندگی میکنند که مادر و پدر بچه ها در یک حادثه فوت شده ن . محل زندگی این خانواده  در یک کارخانه ی متروک و در جاده ی قم هست . رییس کارخانه مرد مهربان و دسگیری هست که با مشکلات اقتصادی موجود درجامعه ورشکست شده و کارخانه رو فروخته . تا زمانی که صاحب جدید زمین رو  تحویل بگیره اجازه داده که این خانواده در این مکان متروک زندگی کنند. دایی بچه ها با شستن کامیون های گاه و بیگاه یا کمک امثال همسر دوستمون که گاهی برای خیرات یا دلایل انسان دوستانه ی دیگه ای براشون آذوقه میبره گذران زندگی میکنند . بجث سر این هست که تا فصل سرما نشده و این بنده های خدا آواره نشدن اگر ممکنه براشون کاری انجام بدیم . میخوام ببینم بین شما یا دوستان و آشنایانتون جایی بعنوان سرایداری ، چیزی وجود داره بتونیم این خانواده رو اونجا پناه بدیم و دایی بتونه با نظافت همون  ساختمون و مجتمع های اطرافش ، شکم پنج نفریشون رو سیرکنه و گذران زندگی کنند؟؟ 

ممنون میشم اگر فکری به ذهنتون میرسه کمک کنید . چون بحث جمع کردن پول و کمک موقت نیست و ما در توانمون نیست برای این پنج نفر بتونیم از طریق پول جمع کردن کاری صورت بدیم . 


هنوز هم کلی پیام احوال پرسی ازتون درمورد خودم و مهردخت میگیرم . خدا رو شکر هر دو بهتریم ولی ذره ای از دلتنگیمون برای دارسی مظلوم و نازنینمون کم نشده .. تازه الان فهمیدیم که دارسی اروم و ملوس چه نقش پررنگ و مثبتی تو زندگی ما داشته . 

میدونید که چقدر دوستتون دارم و دلم به وجود تک تکتون گرم و خوشه 


باز هم اسباب کشی / تشکر گلی خانوم و دوست وبلاگیمون از دوستان حامی

خوبیش اینه که تا بیستم مهر باید از این خونه بریم خونه ی جدید.

 یادتونه  دوسال پیش  خونه ی پرماجرایی که هدیه ی بابا عباس به ما چهارتا خواهر و برادر بود فروختیم.

 (همون خونه ای که بهانه ی اون اتفاق ها برای زندگی مشترک مهردادمون شد)،

و با پول فروشش دوتا خونه خریدیدم که ارزش پولمون پایین نیاد تا وقتی که مجوز های ساخت بالای زمین فشم رو دادن، کم کم  بفروشیمشون  و خرج ساخت فشم کنیم . 


خُب تو این دوسال نشد هیچ کاری برای ساخت فشم  انجام بدیم ، چون ریختن و یه عده از خورده مقصرهای لو/اسان رو گرفتن که بگن ما حواسمون هست و داریم جلوی دز/دی ها رو می گیریم  به دنبالش شهر/داری فشم رو هم ترکوندن و مجوز ساخت که ندادن هیچ، تازه پولی که برای مجوز گرفته بودن رو هم خوردن یه آب خنک هم روش . 

ما هم فعلاً از ساخت منصرف شدیم . 


ماه پیش که کرایه ی خونه م رو واریز کردم ، صاحبخونه ی نازنینم بهم گفت که تصمصم گرفته امسال خودش ازخونه استفاده کنه و به دلیل کرایه های سنگین برگرده منزل خودش ، راستش منم از مدتی قبل به این موضوع فکر کرده بودم که در صورت چنین اتفاقی چه تصمیمی بگیرم . 

از اونجایی که یکی از اون خونه هایی که خریدیم و اتفاقاً به نام من هم خریده بودیم (البته بصورت صوری، چون مال هر چهارتامونه) با شرایط  و سلیقه ی من جور درمیاد تصمیم گرفتم به اون خونه برم . 


در حال حاضر و تو این دوسال بردیا اونجا زندگی میکرده ، اتفاقاً اونم دوست داره بخاطر مدرسه ی آرتین جابجا بشه . خلاصه منتظرم بردیا خونه ی دلخواهشو پیدا کنه و اسباب بکشه و بعدش من برم اونجا. 


البته همین الان که دارم مینویسم از خستگی و آشفتگی اسباب کشی مو به تنم راست شده 

امیدوارم وقتی تصمیم به فروش خونه ها گرفتیم من بتونم مابه التفاوت سهمم و قیمت خونه رو به خواهر برادرها پرداخت کنم و همین خونه رو برای خودم بردارم. 


ولی حقیقتاً تجربه ی مستاجربودن برام خیلی خوب بود و از اینکه صاحبخونه ی شریف و نازنینی داشتم واقعاً احساس لذت میکردم امیدوارم همیشه موفق باشه و هیچوقت در زندگیش سردرگمی و ناراحتی پیش نیاد. 

**********

این دوتا ویدویو که براتون میفرستم، تشکر گلی خانوم و بعدشم جواب من براشه . 

گوش کنید مطمئنم  از اینکه در مسیر سلامتی  یک انسان، که مادر خانواده ای هم هست ، قرار داشتید  احساس خیلی خوبیبهتون دست میده که با ارزش های مادی قابل سنجش نیست .






اینم پیام دوست وبلاگیمون برای واریزی دوم :

دوستتون دارم 


حال هم رو خوب کنیم

سلام دوستان نازنینم . ممنونم از همه ی پیام های مهربونتون . تو این یک هفته ای که گذشت بارها خدا رو برای داشتنتون شکر کردم، چون از هر راهی که ممکن بود باهام همدردی کردید و با وجودتون از بار غمم کم شد. 


من و مهردخت تقریباً تا سه روز بعد از رفتن دارسی ، حالمون خوب نبود ولی بعد از اون به طرز معجزه آسایی آروم شدیم و به زندگی عادی برگشتیم . چیزی از دلتنگیمون برای دارسی کم نشده ولی اوضاعمون به روالِ  منطقی شده . 


چند روز اول رفتار تامی خیلی متفاوت بود . کم غذا و کم تحرک شده بود و معمولاً جایی که من شنبه ی پیش دارسی رو با علامت تنگی نفس دیدم ، مینشینه . 


نمیدونستم دقیقاً چه اتفاقی براش افتاده ولی چند تا از سایت هایی که در خصوص رفتارهای گربه ها مینویسند مطالعه کردم، متوجه شدم که وقتی بیشتر از یه حیوان خانگی داریم ، اون یکی کاملاً متوجه ی فقدان دوستش هست و جدا از اینکه رابطه ی خوبی با هم داشتند یا نداشتند، برای  این تغییر وضعیت واکنش نشون میدن . شاید وقتی شنبه شب دارسی رو از بیمارستان اولی آوردم خونه تا فردا صبح که دیگه بردم بستریش کردم، کاملاً با هم ارتباط گرفتن و تامی متوجه ی اوضاع وخیم حالدارسی شده باشه ... 


امروز از روزای قبل برای من و مهردخت سخت تر میگذره چون تمام لحظه های دوشنبه ی  هفته ی قبل پیش چشممون ظاهر میشه و انگار صدای ساعت تو سرمون میکوبه 


**********


بین اتفاقات هفته ی قبل ،  یکی از دوستان قدیمی این خونه ، مامور بود که بره به گلی خانوم سر بزنه و تحقیق کنه دقیقاً بیمارستان و پزشک معالج براش چه کاری انجام دادن و شرایطش رو بررسی کنه . 


متاسفانه به دلیل شروع مجدد کرونا ، اجازه ی ورود به بیمارستان رو ندادند ولی خوشبختانه  ایشون با یکی از پرستان بخش آشنا بودند و تونستند شرح حال و اقدامات درمانی رو برامون تشریح کنند . 


متاسفانه گلی خانوم بعد از عمل و ترخیص ، با علائم منژیت به بیمارستان برگشته ولی دارن بهش رسیدگی میکنن و شرایطش بد نیست . 


راستی اینم بگم براتون گلی خانوم قبل از عمل رفت با جراحش صحبت کرد و ازش خواهش کرد که تو بیمارستان دولتی عملش کنه که هزینه ی بیمارستان خصوصی رو نپردازه .(زن دست و پا داریه)


 اولش که دکترش قبول نمیکرد ولی نهایتاً موافقت کرد که دستمزد ی  بگیره و گلی رو تو بیمارستان دولتی جراحی کنه . 

بنابراین گلی با یک سوم هزینه ای که اعلام شده بود عمل شد. 



اگر یادتون باشه مدتی پیش هم برای یکی از دوستان همین خونه  تلاش کردیم ولی متاسفانه اون موقع نتونستیم اون قدری که میخوایم کمک کنیم . از تتمه حسابی که تو صندوق مانده بود یه واریز کوچیکی هم برای ایشون انجام دادم که تو این روزای سخت کمی گره گشا باشه . 



برای همگی حال خوب آرزو میکنم مرسی که همیشه تو همه ی شرایط دوستم بودید و حالمو خوب کردید و دستتون رو به دست هم دادید و دیگران رو هم حمایت کردید . 

براتون حال خوب و عاقبت خوب آرزو دارم .