دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

...

سلام 

هر کاری میکنم دست و دلم به نوشتن نمیره . پر از حرفم هاااا ولی انگار رو زبون قفله و دستام به زنجیر . 

کامنت رو باز میذارم اگه خواستید شما چیزی بنویسید شاید منم حرف زدنم بیاد . 

دوستتون دارم 

انتشار کتاب ترمه رنگی مادر بزرگ

تو این روزای تلخ، چه خبری خوش تر از چاپ اولین کتاب بهترین نسرین دنیا میتونه باشه؟

بله بله درست خوندید . کتاب ترمه رنگی مادربزرگ توسط نشر چهره مهر منتنشر شد .

 اکثر دوستان این خونه با قلم توانای نسرین جان آشنا هستید و میدونید اگر تو خیریه ی کوچیکمون کارای خوبی انجام شده و نیازی از عزیزان هم وطنمون رفع شده به همت والای همه ی شما نازنین ها که پشت سیستم نشستید و رویاهای دنیای مجازی رو به حقیقت زندگی های واقعی می رسونید ، بوده و باز همه می دونیم که بازوی مهم این کارهای خیر، نسرین عزیزمون بوده که گرچه از وطن دوره ولی همیشه قلبش برای ایران و ایرانی تپیده و از سالهای دور تا هنوز یار و یاور خیریه ی" مهرایران " بوده . 


به همین منظور در صفحه ی اول کتاب ترمه رنگی مادر بزرگ نوشته شده : عایدی فروش کتاب، به کودکان نیازمند به شماره کارت خیریه ی" مهرایران " واریز میشه و دیروز اولین واریزی بابت فروش شش جلد کتاب، انجام شد . 


اگر برای تهیه ی کتاب تمایل دارید به فروشگاه آنلاین چهره مهر به آدرس http://chehrehmehrpub.ir مراجعه نمایید . 

خیلی راحت تو گوگل فارسی تایپ کنید نشر چهره مهر و سایت تو اولین آدرس  سایت ها ظاهر میشه . 


برای تهیه ی کتاب یه راه دیگه هم هست که اونم تماس تلفنی با خانم شیوا پورنگ به شماره 09113438732 هست .


دیروز باهاشون تلفنی صحبت کردم و با افتخار به لیست دوستان عزیزم اضافه شدند


راستی قیمت کتاب فقط 60 هزارتومان و ارسال به تمام نقاط ایران رایگانه 





پینوشت اول : 

نام " مهر ایران" برای خیریه ی پربرکت و کوچیکمون به پیشنهاد نسرین عزیزم انتخاب شد . اگرچه خیریه مون  یه فعالیت کاملاً دلی هست که با مشارکت خودتون از داخل و خارج از کشور پاگرفته و سرپا مونده وهیچ جا ثبت نشده ولی فکر میکنیم  برای اینکه خودمون حس خوبی داشته باشیم یه اسم مناسب لازم داره. 

درواقع اول به اسمِ بانوی مهر، فکر کردیم ولی از اونجایی که بین شما عزیزان ، آقایونی هم هستند که یار و یاورن و در ضمن از تفکیک جنسیتی بیزاریم ، تصمیم گرفتیم به مناسبت عشق مشترکمون ، کشور عزیزمون (ایران)  اسم خیریه رو " مهر ایران " بذاریم . 

الهی آباد و برقرار باشه . 


 پینوشت دوم : 

 لطفاً درصورت تمایل کمک هاتون رو برای کیس جدیدمون که تو پست قبل عنوان شده  به شماره کارت اعلام شده واریز کنید .


دست های سبز

دوستان عزیزم سلام امیدوارم همگی خوب و در آرامش باشید . 

(خنده دار تر از واژه ی خوبی و آرامش هم داریم تو این روزا؟؟؟ )


ببخشید بی مقدمه براتون مینویسم . یکی از دوستان وبلاگی مدتی قبل ، خانم محترم تک سرپرستی رو معرفی  کردن که نیاز به پول پیش برای خونه داشت . خودش بخش مهمی رو توسط دوست و آشنا فراهم کرده یه بخش دیگه ش مونده که تصمیم گرفتم اینجا مطرح کنم . 

اگر تو این روزای عجیب، توان و تصمیم کمک دارید مثل همیشه با مبالغ اهداییتون ( به هر میزانی که شده ) دست یاری برسونید . 

6037697574285711

                                                                          معصومه سعیدی فر



داستان بی نِتی و ابلاغ دادنامه

سلام دوستای عزیز و نازنینم ، امیدوارم همگی حال خودتون و عزیزانتون خوب باشه . 

مامان روزای اول خیلی درد داشت ، ولی از روز سوم به بعد دردها کمتر شد و حالا خدا رو شکر عالیه . خودش میگه خیلی متوجه بهبود تغییرات ریتم قلبش نمیشه ولی ما احساس میکنیم که فرق کرده .. از اون جهت که قبلاً مثلاً گوشی تلفن اگه تو یه اتاق جا میموند و مامان میرفت برمیداشت و شروع به صحبت میکرد به نفس نفس می افتاد ولی حالا اینطور نیست و خیلی عادی صحبت میکنه . امیدوارم به مرور  خیلی بیشتر از اینا تاثیر خوبش رو احساس کنه . 

****

متاسفانه خونه ی مامان اینا وای فای وصل نبود و همه با گوشی های خودمون به نت وصل میشدیم . برای خونه ی جدید هم تقاضای سرویس اینترنت پرسرعت کردم ولی تا راه اندازی بشه یه مدتی طول میکشه . 

هفته ی قبل که اینترنت رو قطع کردن با شرکتی که قبلاً برای خونه ی مامان اینا ازشون نت گرفته بودم تماس گرفتم و تقاضای راه اندازی مجدد کردم . گفتند یک هفته طول میکشه . ازشون خواهش کردم که با سرعت بیشتری این پروسه رو طی کنند و واقعاً هم دوروز بعدش پیامک زدن که ما کارمون رو انجام دادیم شما مودم رو وصل کنید و برای تنظیمات تماس بگیرید . 

به مامان میگم مودم  رو کجا گذاشتی ؟ میگه دوسه تا داشتم بردم گذاشتم فشم . 

من :

مامانم:

شرکت اینترنتی: 

میگم آخه دخترِ خوووب ، مودم رو چرا بردی فشم ، حالا بردی،  چرا چند تا چند تا بردی؟

جواب داد: من چه میدونم 

به بردیا گفتم مودم اضافه داری بیار برامون . گفت: چشم .. برداشت دوتا مودم اورد کلی ذوق کردم از بسته درشون آوردم میگم پس سیماش کو؟ 

میگه : عه یااادم رفت 

به نفس گفتم تو مودم اضافه داری؟ گفت بعله . گفتم میدی به من ؟ گفت : بعله .. از وقتی فیبر نوری کشیدیم، اون قبلی رو برداشتم یه جا نگهش داشتم . 

آورد با تجهیزات مهردخت نشست راه اندازی کنه . به پشتیبانی تلفن کردیم وقتی وصل شد دیدم دارن شوخی میکنن پرسنل و صدای خنده شون میاد . 

مهردخت گفت : جناب برای راه اندازی بهمون پیامک دادین من تمماس گرفتم راهنماییم کنید . بعد چند ثانیه پسره خنده ش رو به زور جمع کردو  گفت : خانم خط تلفنتون یه مشکلی داشت از مرکز خواستیم رفع کنه لطفاً فردا تماس بگیرید . قطع کرد . 

به مهردخت گفتم این دروغ گفت . گفت: وااا مامان چرا دروغ بگه؟ 

گفتم : باور کن اینا داشتن شوخی میکردن پسره حال نداشت راهنماییمون کنه دوباره تماس بگیر 

دوباره تماس گرفتیم به یه کارشناس دیگه وصل شدیم . در نهایت ادب و احترام پله پله مهردخت رو راهنمایی کرد ولی متاسفانه پیغام مودم از رده خارج شده داد. 

آقای کارشناس عزیز به مهردخت گفت بیا از اول انجام بدیم شاید این پیغام صحیح نباشه ولی متاسفانه همون پیغام ظاهر شد . 

مهردخت گفت : مامان درست میگفتی واااقعا کارشناس قبلی دروغ گفت بهم . 

گفتم: آره مشخص بود.. چون خود شرکت پیامک داده بود که سیستم وصله و برای انجام تنظیمات  تماس بگیرید و اون خنده های اول تماس هم بهم این حس رو داد که طرف حوصله ی پاسخگویی نداشته فقط   حیف وقتی صدای از پیش ضبط شده،  شماره ی کارشناس رو در اول مکالمه اعلام کرد من یاد داشت نکردم تا الان بتونم از اون کارشناس شکایت کنم . البته چون تمام مکالمات ضبط میشن میتونم رد یابی کنم و ببینم کی بوده ولی حوصله ش رو ندارم . ببین تو این آب و خاک ما فراوون به آدم هایی مثل این کارشناس محترم نیاز داریم تا وطنمون رو بسازیم و آبادش کنیم .


آهاان گفتم شکایت یاد شکایتم از آقای دکتردر مورد تصادف ماشینم  افتادم 

بالاخره دادنامه صادر و بهم ابلاغ شد . حالا یا آقای دُکی میره مثل بچه ی آدم خسارت تعیین شده رو میریزه به حساب یا میره تو بیست روز مهلت اعتراض به دادنامه، یه اعتراض میده که در اون صورت باید تقاضای کارشناسی سه نفره بده که بابت هر نفر یک و نیم میلیون پول بده(اگه گرون تر نشده باشه، چون من قیمت دوماه قبل رو دارم ، قوه ی قضاییه هم که ماشالله خرجش کم نیست شاید گرون تر کرده باشن ) بعلاوه ی هزینه ی ثبت که آیا این  16-17 تومن رو میتونه بپیچونه یا نه . (خیلی خرررره واقعاً،  ببین یکسال و اندیه داره بخاطر این مبلغ که  البته این مبلغم نبود هااا الان با هزینه های دادرسی و این چیزا انقدر شده وگرنه همون پارسال اگه  پرو بازی درنمی آورد من از کل مبلغ میگذشتم ، چه جفتکی میندازه )

اینم متن دادنامه 


آره میگفتم .. خلاصه اینکه من خونه ی جدیدم ،  که از شرکت زی تل تقاضای سرویس اینترنت کردم هنوز نیامدن . خونه ی مامان اینا هم بخاطر خرابی مودم ها هنوز وصل نشدیم . امروز باید برم خونه ی جدیدم  مودمی که تو این دوسال خونه ی قبلیم استفاده کردم رو براشون بیارم . 

روز اول که نت قطع شد همکارا دونه دونه  رفتن یه پاساژی نزدیک اداره چند تا فروشگاه خدمات دیجیتال داره همه فی*ل*ترشکن نصب کردن منم بدو بدو رفتم گفتم عاقاااا یه دونه خوبشو به منم بدید . گفتن : عه خااانوم این حرفا چیه دهنتو آب بکش ما از این کارا نمیکنیم . گفتم : واااا همین الان همکارم . یهو  دوزاریم افتاد که این بنده خدا ها میترسن و فقط به مشتری های خودشون اعتماد دارن . این شد  که  گفتم : آهاان ببخشید نمیدونم چرا شیطون گولم زد میخواستم از شما تقاضاهای نابجا کنم . لبخند زد و گفت : اشکالی نداره خانوم خودتو اذیت نکن شیطونه دیگه، کارش همینه . 

رفتم فروشگاهی که قبلاً باتری گوشی پیشش عوض کردم . گفتم: سلام شعبون خان . گفت : سلام مهربانو خانوم ، کجا بودی ؟ منتظر نشستم همون چیزی که شیطون بهت دیکته کرده رو برات انجام بدم . گفتم: بفرما این گوشی ، اینم پول . 

خلاصه چند دقیقه بعد گوشیم داشت از حجم پیام های  وات* س اپ و این*ستا  میترکید . 


من 

شعبون خان

گوشیم 

شعبون خان تاکید کرد که مهربانو جان فقط وقتی وای فای داری میتونی به این سیستم وصل شی اگر وای فای نباشه بگیر نگیر داره . که البته من از همون روز  حدود ساعت 5-6 بعد از ظهر که دوستان زحمت قطع کردن  نت رو میکشن دیگه وصل نشدم تا به الان . 


حالا امیدوارم امشب سریع برم مودم خودمو بیارم و حداقل با وا*ی *فای خونه مامان اینا وصل بشم . 


 راستی  نمیدونم "زی تل" رو میشناسید یا نه ؟ دوتا از دوستانمون که کارشون کلاً با اینت*رنته  از این شرکت سرویس گرفتن و میگن " حررف نداره " حالا من ببینم چه میکنم . 

میدونید که چقدر دوستتون دارم ؟

مراقب خودتون و عزیزانتون باشید 


باتری قلب(پیس میکر)/ سمعک

انگار من خیلی زود به شرایط جدید عادت میکنم .

در عین حال که به خونه زندگیم وابسته م و هر جا باشم شب باید برم تو جای خودم و اونجا احساس آرامش و امنیت دارم ، ولی حالا که بخاطر اسباب کشی و البته جراحی مامان ، موندیم خونه شون  دیگه همین جا احساس راحتی دارم و فکر میکنم بخوام برم خونه ی خودم ، سختم میشه . 

 گفتم جراحی مامان و انگار قبلاً چیزی درمورد تجویز باتری قلب توسط دکتر معالجش ننوشته بودم؟

 همراهان ثابت این خونه خبر دارن که مامان مصی ، تقریباً چهل سالی میشه با بیماری دیابت دست و پنجه نرم میکنه . 

البته  شرح حال یه بیمار دیابتی نوع دوم ، واقعاً در هیچ کلامی نمیگنجه . 


 ماجرای این دیابت،  از بارداری فرزند دوم،  یعنی بردیا در سال 1356 آغاز شده بود . 

در دوران بارداری ، پزشکی که مامان تحت نظرش بود ، تشخیص دیابت بارداری داده و گفته بود که  از این قاتل خاموش ، غافل نباشه اما متاسفانه بعد از به دنیا آمدن بردیا و چند ماه بعد که به ایران برگشتیم،  این موضوع کلاً به دست فراموشی سپرده شد. از اونجایی  که  اون زمان فرهنگِ چک آپ های دوره ای و آزمایش و این چیزا هنوز جا نیفتاده بود، مامان زندگی عادیش رو میگذروند و دیابت هم با خیال راحت در بدنش جولان میداد.


چند سال بعد تقریباً سال 64،  داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم که مامان گفت :از جلوی چشم راستم،  یه تصاویر موهوم و نقطه نقطه های متحرک رد میشه 

. هیچی دیگه همون موقع رفتیم بیمارستان و اولین سوال این بود: خانم شما مرض قند دارید؟؟

 مامان من هم بطور کلی قضیه رو فراموش کرده بود و میگفت : نع . 

آخر دکتر گفت: شما اصلا کلمه ی دیابت تا حالا به گوشتون خورده ؟؟

 مامان گفت: بله من در دوران بارداری فرزند دومم دیابت بارداری داشتم ولی خوب شدم . 


اونجا بود که دکتر بهش گفت: زهی خیال بااااطل خانوم جان ... مگه دیابت بخشی از بارداری بوده تو بدنت که فکر کردی با زایمان ، رفع میشه!!!


مشخص شد به واسطه ی پیشرفت دیابت ته چشمش خونریزی کرده و ... 


از اون به بعد مامان عضو انجمن دیابت شد و چک آپ های روتین و دوره ای شروع شد.

 علت اینکه به این بیماری لقب" قاتل خاموش" دادن اینه که متاسفانه هیچ عضوی در بدن  از هجوم دیابت در امان نیست و به تدریج همه ی اعضای  رو درگیر میکنه . 

اینا رو گفتم که بترسید و حواستون به خودتون و عزیزانتون باشه . یکی از دلایل اینکه من برای عمل اسلیو اصرار می کردم این بود که بشدت درمعرض دیابت قرار داشتم . 


 ازمجموعه چک آپ های روتین برای مامان ، بررسی شرایط سلامت  قلب و عروقه .

 تا الان (طی 30 سال گذشته)که قلبش  بررسی میشد فقط دکتر قاضی سلطان(از تیم دکتر ماندگار معروف قلب) همون داروهای معمول رو تجویز میکرد ولی در دوهفته ی اخیر که مامان تازه ترین اکوی قلبش رو انجام داده بود، دکتر با بابا تماس گرفت و گفت : به نظر من باید برای قلب مامان باتری بذاریم این موضوع رو در سه روز گذشته با تیممون مطرح کردم و از اونها هم مشاوره گرفتم و همگی نظر من رو تایید کردن  

خُب موضوع اینجاست که مامان و بابا کاملاً به مهارت و رفاقت دکتر قاضی سلطان اعتماد دارند بنابراین خانواده ی شمعدانی مشغول مهیا کردن شرایط عمل مامان شدند. 


من اولش خیلی خودم رو باختم فکر کردم الان طی یه عمل قلب باز، میخوان یه باتری برای قلبش کار بذارن که دیگه طپش قلب مامان وابسته ی اون باتری خواهد بود و ... 


بعد یکمی تحقیق کردیم و حتی انیمیشن مراحل عمل رو دیدیم و خیالمون آسوده شد . 


باتری قلب که اسم تخصصیش " پیس میکر" هست ، درواقع کارش ضربان سازیست و به بیمارانی که آریتمی یا کندی ضربان قلب دارن و ماهیچه ی قلبشون توانایی پمپاژ  پرقدرت و طبیعی رو نداره کمک میکنه . 

پیس میکر یه مینی کامپیوتره که  به یمن پیشرفت روز به روز تکنولوژی  و تاثیرش در پزشکی و تجهیزات اون، بسیار هوشمنده .

 الان پیس میکرهای با کیفیت،  قابلیت ست شدن روی تلفن های همراه و ارسال گزارش به دکتر معالج  و حتی  بخش قلب بیمارستان رو دارن .

نحوه ی کارگذاری یا کاشت در بدن هم به این صورته که بنا به تشخیص پزشک،  ازسمت  راست یا چپ روی سینه ، سیم پیس میکر رو  با یه سرنگ بزرگ مخصوص به سیاهرگ  شانه  و سپس محل مورد نظر در قلب می فرستند بعد از اینکه سیم در جای مناسب داخل قلب نشست سرنگ رو خارج می کنند و بعد پزشک  روی پوست تقریباً زیر استخوان ترقوه ، یه  شکاف کوچیک ایجاد میکنه بعد محفظه ای که شامل باتری و ژنراتوره رو در زیر ماهیچه قرار میده و پوست رو میبنده  و تامااام .

( وقتی میگم باتری و ژنراتور فکر نکنید یه جسم بزرگ اونجا کار میذارن هااا، خیلی کوچیکه)


این توضیحات رو نوشتم که اگر برای خودتون یا عزیزانتون قرار شد پیس میکر بذارید مثل ما غافلگیر نشید و نترسید . البته که امیدوارم همگی سلامت و از بلا به دور باشید ولی خُب تعارفه دیگه .. موجود زنده ایم و با انواع مشکلات سلامتی درگیریم . 


اما تو این مدت چیزی که حسابی فکرم رو درگیر کرده بود، فراهم کردن امکان این عمله . همین پیس میکر یا همون باتری قلب خودمون، 58 میلیون و خورده ای خریداری شد و دیروز قبل از عمل هم 40 میلیون ودیعه گرفتن فعلاً


بذارید از اولش بگم .  یکشنبه بعد از اینکه از اداره برگشتم داشتیم با مامان درمورد خونه ی جدیدم صحبت میکردیم بابا هم پشتش به ما بود و داشت رو کانتر آشپزخونه یه کاری انجام میداد وقتی برگشت سمت ما ، متوجه شدم که بازم هیچی از حرفای مارو نشنیده . تقریباً چند ماه بود که کم شنوا شدن بابا رو احساس کرده بودم و برای سنجش شنوایی پیش دکتررفته بود و نتیجه این بود که باید از سمعک استفاده کنه . اما با ماجرای اسباب کشی و عمل قلب مامان که در پیش بود دنبال خرید سمعک نرفته بودیم . 


درواقع بابا بین دوستانش که همگی دریانورد هستند، تنها کسی بود که سمعک تهیه نکرده . متاسفانه بعضی از  مشاغل، مثل خلبانی یا دریانوردی عوارضی  برای فرد ایجاد میکنند . اعصاب گوش دریانوردان بشدت آسیب میبنه . 


خلاصه وقتی دیدم بابا متوجه ی حرفامون نشده، دلم آتیش گرفت . 

گفتم : باباجون ما چرا موضوع خرید سمعک رو فراموش کردیم؟ گفت : خب حالا عمل  مامان اولویته . گفتم : نه عزیزم اون که به موقع انجام میشه ، شنوایی شما هم اولویته .

 لطفاً مدارکت رو بیار .

 آورد و دیدم دکتر روی کارت مخصوص فروشگاه سمعک مهر زده ، تماس گرفتم و گفت همین الان بیاید. 

برای آقای بهشتی گفتم که در مورد سمعک تحقیق کردم و بعضی ها شکایت دارند که تحملش سخته و صدا ها ناهنجار به گوش میرسه . خیلی برام توضیح داد که درچه صورت این اتفاق میفته و سمعک ها به چه گروه هایی تقسیم میشن و متاسفانه اگر کیفیت مناسب نداشته باشند تبدیل به بلندگویی میشن که خیلی هم آزاردهنده س نهایتاً به دوتا سمعک که بهترین مدل بودن  رسیدیم . یکی 50 میلیون و خورده ای میشد که کاملاً شبیه ایرپاد آیفون بود و رنگ های مختلفی داشت .



 اون یکی  مارکش زیمنس بود و 22 میلیون میشد که فقط دوتا رنگ داشت نقره ای و مشکی . تنها اختلاف این دوتا که حدود 30 میلیون بود اینه که اون یکی شارژی بود (عین ایرپاد) این یکی باتری میخورد . از نظر ظاهر واقعا هیچ تفاوتی هم نداشتن . ظریف و زیبا با بند نامریی .  


اون 22 میلیونیه رو خریدیم و اومدیم .


 دوستان لطفاً موضوع کم شنوایی رو جدی بگیرید متاسفانه زمینه ی بروز آلزایمره و به مرور اعصاب شنوایی رو از بین میبره ، تو تکلمشون تاثیر منفی میذاره حتی گوشه گیر و منزویشون میکنه . مشکل گوش بابا این بود که صداهای زیر رو خیلی کم میشنید . تقریباً برای شنیدن صدای همه ی خانم ها دچار مشکل بود حتی بعضی از صداهای محیط مثل خش خش نایلکس رو نمیشنید . موقع تست وقتی یه نایلکس رو دور از چشمش به صدا درآوردیم صورتش رو جمع کرد و گفت : خیلی وقت بود همچین صدایی نمیشنیدم . گفتم: باباجون ما هم از شنیدن این نوع صدا خوشمون نمیاد ولی درستش اینه که همه چیزو بشنوی .

 همین که  رسیدیم خونه دکترِ قلب  با بابا تماس گرفت که  مامان فردا یعنی روز دوشنبه برای عمل آمادگی داره ؟ جوابمون مثبت بود . 

گفت : صبح ساعت پنج بیمارستان باشید . بابا گفت به بردیا میگم بیاد مارو ببره ، گفتم نه ولش کن من که اینجام . شماهم بخواید چهارصبح پاشید برید من  هم بیدار میشم پس بذار خودم همراهیتون کنم بعداً که رفتم اداره بردیا بیاد پیش شما. 

این شد که ما تا وسایل  و مدارک رو جمع آوری کردیم و مامان دوش گرفت و نشستیم به صحبت کردن که استرسش کم بشه ساعت شد دو نیم ، خوابیدیم و چهار بیدارشدیم  چهارو نیم از خونه خارج شدیم و ده دقیقه به پنج صبح دم بی/مار/ستان /ک/سری بودیم . 

این روزا اسم این بیمارستان حال همه مون رو بد میکنه 


مراحل پذیرش رو انجام دادم و نوبت به پرداخت علی الحساب شد . سی میلیون خواستند،  پرداخت کردم و بقیه ی کارها رو انجام دادیم . تاحالا دکتری به این وقت شناسی ندیده بودم!! راس ساعت هفت صبح مامان رو بردن سمت اتاق عمل ، در باز شد دکتر رو دیدم براش دست تکون دادم گفتم: آقای دکتر مامانم رو همینطوری خوشگل ازتون تحویل میگریمااا. 

خندید گفت: مگه بخاطر کاپیتان  غیر از این جرات دارم؟



مامان هم که رنگش مثل گچ دیوار شده بود خندید و درها بسته شدن . 

بابا گفت تو برو اداره ت دیر نشه . داشتم جمع و جور میکردم برم  اداره که اومدن گفتن دوباره برو حسابداری !


رفتم میگن 10 تومن دیگه بده  و من  نداشتم . ایستادم یه گوشه زنگ زدم به مینا که مینا جان اینطوری شده ده تومن بریز برام . گفت الان میریزم . 

منتظر شدم که پیامک بیاد ، مردم میومدن جلوی من  پول میدادن و کارشون انجام میشد و من همچنان منتظر بودم . 

دوباره زنگ زدم مینا که چی شد؟ گفت : ببخش مشتری ایستاده بود باید کارش رو انجام میدادم . 


چند دقیقه بعد حسابم پر شد ، پرداخت رو انجام دادم و رفتم . 


اون ده دقیقه انتظار اعصابم رو خورد کرده بود همه ش در طول مسیر با حرص دنده رو عوض میکردم که مهربانو خانوم  تو مریضت زیر عمل بود، میدونستی الان خواهرت حسابت رو پر میکنه ولی با این وجود کلی اذیت شدی که منتظر موندی ، حالا فکر کن در طول روز چند نفر عزیزشون معطل دارو و درمانه ، نه حساب پُر دارند نه کس و کاری که حسابشون رو پُر کنه .

 باید بخاطر عزیزشون به هر اهل و ناهلی رو بزنن ، شاااااید بتونن ذره ذره پولی جور کنند و تن عزیزانشون رو بسپرن به تیغ جراح . 


همه ی شب های نداری رو باید به روزا سنجاق کنیم ، مادرای تک سرپرست و کم توان ،دهن گرسنه ی بچه ها رو ، اجاره ی خونه ( نه لونه ) رو باید بدن، نون و ماست و پنیر و گوشت که دیگه هیچی حتی از لیست آرزوها هم داره کنار گذاشته میشه .

 پدرای کم درآمد و بی پناه ، بی هیچ حمایتی !! 


گاهی فکر میکنم این بنده خدا که داره رو زمین لیف و دستمال میفروشه از صبح تا شب ، چند تا بفروشه که بتونه دوتا قرص نون و 4 تا تخم مرغ بخره؟ اهاان روغن هم لازمه یادم نبود 


داریم به قهقرا میریم و نمیدونم تهش چی میشه . 


نشستیم سرکار میگن بیاید مراسم خداحافظیه فلانیه . 

-عه .. کجا؟؟

- داره، مهاجرت میکنه . 

مهردخت زنگ زده . 

-مامان لباسای ( پ. ش) به هنرپیشه ی بعدی  نمیخوره دوباره باید تهیه بشه . 

- وااا پس (پ .ش) چی شد ؟؟ اون که هفته ی قبل اومده بود تست لباس؟؟ 

- (پ. ش )دیشب خبر داد کارای مهاجرتش درست شده .


دارم فکر میکنم اینکه یه سرزمین اشغال بشه خیلی بده ولی اینم که یه سرزمین از ساکنینش خالی بشه از اون هم بدتره  .. مرزهای ایران رو دیگه نمیدونم  چطوری باید مشخص کنیم 

ببخشید خیلی حال و احوالمون خوبه منم هی یادآوری میکنم . 

راستی مامان امروز مرخص شد 

دوستتون دارم زیاااد . 


پینوشت: طبق تقاضای دوستان آدرس رو برای خرید سمعک گذاشتم :

شنوایی شناسی آویتا
یا سمعک آویتا
با هر اسمی تو گوگل سرچ کنی میاره عزیزم
رو به روی اورژانس بیمارستان دی تو خیابون ولی عصر یه کوچه هست بنام دوم تو اوایل کوچه ساختمون سینا
88799085
اینم شماره همراه آقای بهشتی 09126853705