اومدم یه اعترافی کنم .
مگه چیه، من همیشه گفتم سعی میکنم هر روزم با دیروز متفاوت باشه . سعی میکنم رو خودم و رفتارها و افکارم در جهت مثبت تر شدن کار کنم .. گاهی نمیدونم کدومش بهتر و درست تره . بنابر مقتضیات زمان ، گاهی تعریفم از موضوعات ، متفاوت میشه .
مدتیه دارم به موضوع کارما بیشتر فکر میکنم .
چندین بار دراین مورد و اینکه به کارما اعتقاد دارم نوشتم .
فکر میکنم آخرین بار هم زمانی بود که خودم خونه رو فروختم و خونه اجاره کردم و با صاحبخونه ی عزیز و جنتلمنم آشنا شدم و اومدم نوشتم کارما کار کرد و اینهمه سال که با چهارتا مستاجرم مثل اعضاء خانواده م رفتار کردم و حتی به خودم اجازه ندادم بهشون بگم مستاجر و همیشه از واژه ی همسایه استفاده کردم ، جواب داد و حالا خودم صاحب چنین صاحبخونه ی گلی شدم .
فکر کردن من به کارما ادامه داشت تا خبر مرگ اکبر خرمدین رو شنیدم .
باتوجه به اینکه خیلی راحت تو زندان چشماشو بست و به درک رفت، همون رشته های نازکی که از اعتقاد به کارما تو ذهنم باقی مونده بود هم ، پاره شد .
فکر اینکه اون شیطان خبیث با چه قساوتی اون کارها رو کرده و حالا به آرومی دنیا رو ترک کرده، اعصابمو بهم می ریزه . اکبر خرمدین باید سالها زندگی می کرد و هر لحظه تصویر جنایاتش رو تو ذهنش مرور می کرد و عذاب می کشید که نکشید.
غیر از این مورد، دیدن آدم های پاک و نازنینی که دچار انواع بیماری های صعب العلاج میشن، زندگی های نباتی دارند، داغ عزیزانشون رو میبینند (یکی از هزاران مثالش مرگ مسافرای هواپیمای اوکراینیه)
دیگه حداقل من از بین اونا حامد اسماعیلیون که پریسا همسرش و ری را دخترنازش رو از دست داد یا همکار خودم کاپیتان امیدبخش نازنین که دختر 20 ساله ش روجا تو اون پرواز بود رو میشناسم .
با این حساب کارما چکاره بوده این وسط؟
اینکه اعتقادم رو درمورد کارما از دست دادم هیچ ربطی به این نداره که تاثیر کار خوب، مهربونی و عشق به موجودات هستی و برعکس همه ی این ها رو هم انکار کنم .
این روزا خیلی بیشتر از قبل خسته میشم . یه حال غریبی دارم شبا با خودم عهد میکنم که زود بخوابم، وقتی میرم تو تخت و اینستا رو باز میکنم و خبر دادگاه های دادخواهی رو میخونم یا پست های مربوط به طرح صیانت از حقوق مردم از حیوانات وحشی مثل سگ و گربه رو میخونم ، کله م داغ میشه، ضربان قلبم میره بالا و بیخواب میشم . یعنی همون دو سه ساعت خوابی که در شبانه روز داشتم رو هم ندارم .
بیاید یکمی گپ بزنیم ببینم حال و روز شما ها چطوره؟ شما درمورد این چیزا چطور فکر میکنید؟
میدونید که خیلی دوستتون دارم؟؟
سلام دوستای گلم
اومدم براتون عکسای کمک به اون خانم گل و دختر کوچولوش کردیم رو بذارم .
خدا رو شکر علاوه برخودمون، گروه های دیگه ای هم کمک رسانی کردن و فعلاً اوضاعشون خوبه .
این عکس دوست عزیزمونه که پدر نازنینشون ویلای دماوند رو در اختیار راحله و دختر کوچولوش گذاشته ، اون کوچولوی عزیز هم که بغلشه ، همون دختر کوچولوی راحله ست .

این عکس هم که کمک های غیر نقدی دوستانه . از وبلاگ خودمون دوتا از دوستان پوشاک خوبی فرستادن . دستشون واقعاً درد نکنه .
آزیتا جون می گفت یکی از دوستان لایه لای لباس ها، دوتا رژ لب هم گذاشته بود که راحله جون کلی خوشحال شده و با بغض گفته همه ی کمک ها یه طرف، اینکه کسی تو این روزهایی که انقدر وضعیت روحیم خرابه، نیاز زنانه ی من رو هم در نظر گرفته یه طرف . 

اینم بگم که در کنار این خانوم گل، از یه سالمند نازنین هم دستگیری کردند و این کمک ها هم انجام شده .

وقتی میبینم همه ی مردم در گروه های مختلف باعث و بانی خیر شدن هم خوشحال میشم هم قلبم مچاله میشه . 
خوشحال میشم چون میبینم قلب های ساده و مهربونی هنوز هم دارن به عشق کمک به دیگران می طپند ، غمگین میشم چون تعداد زیادی از مردم عادی به خیل عظیم نیازمندان پیوستند و شرایط روز به روز داره بدتر میشه .
در کنار همه ی این مسائل ، نسرین جانم که حکم خواهر بزرگم رو داره و با وجود کلی مشکلات پزشکی ، با غیرت و همت مثال زدنیش کار میکنه و هیچوقت نشده دست از کمک رسانی برداره ... دستای مهربونش رو میبوسم و امیدوارم از عزت و بزرگی سیراب باشه .
یه تشکر کلی هم از تک تک شما دوستای گلم داشته باشم که همیشه بی دریغ و صرفاً با اعتماد به من ، کمک کردید .
دومیلیون و ششصد به راحله جون کمک کردیم که دومیلیونش رو نسرین جون و بقیه رو هم همگی با کمک هم جمع کردیم به علاوه ی اون دوتا دوست مهربون که کمک هاشون غیر نقدی بود 
نمیدونید چقدر قدر این اعتباری که پیشتون دارم رو میدونم و دوستتون دارم 
میدونید راستش هر دو طرف تصمیم های مشخص رو گفتن..نه من میرم تهران نه اون خانم اونطوری که اول کار گفته بود میاد شیراز، همه چیز تموم شدست. ولی بیستمِ همین ماه، یعنی یک چند روزی دیگه تولدشه. حالا من قبلا بهش قول داده بودم که تولدش رو پیشش باشم.
الان رویا پیام داده که تو بهم قول دادی که برای تولدم بیای منو ببینی و این حرفا..ولی تو نمیخوای پای قولی که دادی به حرمت این یک سال وایستی.
عملا رفتن من هیچ تاثیری به جز یک خرج سنگین برای خودم نداره میدونید که من از خانواده م هیچ پولی نمیگیرم یعنی برای هیچکاری ، برای همین راستش این خرج ها برام خیلی سنگینه
-سعید متوجهی رویا داره با کلمات بازی میکنه و ازت سو استفاده میکنه؟
- موندم چیکار کنم ، ننگ بدقول بودن رو قبول کنم یا....
حرف اون اینه که تو حتی به عنوان یک دوست یکساله نمیخوای بیای منو ببینی برای تولدم که حتی قولش رو بهم دادی... یعنی چی اونوقت؟؟
-ببین سعییید اینا یه بازیه ، شما اشنا شدین که ببینید اگه با هم تفاهم دارید تصمیمات جدی تری بگبرید
حالا نداشتید وتصمیمات جدی هم نمیگیرید
این ارتباط دیگه باید قطع بشه ، خاله بازی که نیست. به صلاح هیچکدومتون نبست خداحافظی رو سختش نکنید.
- آخه یک رابطه ی تموم شده ست .. واقعا برای اون این دیدار چه سودی داره؟
از طرفی با جمله ی این که تو به من قول دادی و ناسلامتی مردی پای حرفت بمون هی روم فشار میاره.....
میگم رابطه ی ما آیندش مشخص شده چرا من بیام؟؟ بهم میگه ارزش من فقط وقتیه که قبول کنم بیام شیراز حالا که نمیام هیچ ارزشی برات ندارم؟
- سعییید ، میگم که اینا بازی با کلماته" به حرمت اون یکسال و....یعنی چییی"!!!
مشکل همینه که هر روز یه بحث دارید سر رابطه ای که تموم شده!
این خانم با دست پس میزنه با پا پیش میکشه
میخواد با این خاطره جدید که می سازید، تو رو بی تاب کنه . شایدبهش یگی رویا چون من خیلی دوست دارم، نمیتونم تمومش کنم پس بلند میشم کار و زندگی و خانواده رو رها میکنم میام تهران و ....
-مهربانو خانوم ،هی بهم میگه تو که قول دادی پای قولت بمون...الان من میدونم حالا نرم هم تولدش بگذره بهم پیام میده که تو چه آدم فلان و علانی هستی.
-سعید جان خدایی این حرفا خیلی بچگانه س یعنی چی من برات ارزش ندارم!!!
ارزش ادما به جاییه که تو زندگی هم هستن، الان شما تو زندگی هم نیستین
خب بگه اصلا مرد نیستی .
مگه تو باید اجازه بدی هر کی هر چی خواست بگه؟
ببین دقیقاً تو با رفتارهات بهش اعلام کردی که من به این حرفا حساسیت دارم و اگر بگی قول دادی و مرد نیستی و اینا من حالم بد میشه و رویا دقییقاً داره از نقطه ضعف تو سوئ استفاده میکنه .
اصلا چرا خداحافظی میکنید دوباره پیام میدید؟ قاطعیتت کجا رفته؟؟
-نمیدونم هر دفعه سر یک چیزی پیام میده
-خب دیگه گفتم که این شخصیت کاملا بچگانه ست .
-میگفت باهم تو رابطه نیستیم ولی میتونیم که مثل دوتا دوست صمیمی باشیم.
- نه نمیتونید، پسرم .
همین موندن تو رابطه هاست که بعدا راه خیانت رو باز میکنه...تو از همسر اینده ت توقع داری با اونایی که یه زمانی عاشقشون بوده، دوست معمولی بمونه؟
- خب نه مسلماً.. نمیشه که .
-میدونی چرا این روزا زندگی ها انقدر خرابه ؟ چون حدو مرز هیچی رعایت نمیشه.دوست معمولی کدووومه ؟؟؟؟ اینا همه ش جفنگه.
اون دوست داره تو رو دنبال خودش بکشه.نکن این کار روسعید.ارتباطت رو کامل قطع کن.
پا میشی میری تهران و اون جلوی دوستاش پز میده با وجودی که به سعید گفتم نه، ولی اون پامیشه از شهرش میکوبه میاد که درکنارم باشه.بازیچه نشو سعید.
- یک طوری صحبت میکنه واقعا بعضی وقتا عذاب وجدان میگیرم میگم نکنه همش تقصیر منه .نکنه من بدم که اینطوری شده
-این حرفای مسخره رو بذار کنار" تو مردی و قول دادی و اینا حرف مفته "
دوست داری خودت روبنداری تو هچل؟ قول دادی یعنی چی ؟
یه سوال منو جواب بده ، نامزدی به معنی حلقه دست کردن برای چیه سعید؟؟
-نمیدونم واقعا حرف هاش بعضی هاش چیه....میگه تو یک سال از عمر منو گرفتی یکسال با همه چیزت راه اومدم حالا نمیخوای فقط پای یک دونه از حرف هات وایستی.
-

یه سال پای همه چیت وایساده؟؟ خودت خنده ت نمیگیره؟؟ مگه غیر از اینه که حالا تو مسابقه داشتی و رویا تلفنی بهت روحیه میداده ؟؟ الان پای چی چیت ایستاده؟؟ رفتی زندان به پات نشسته؟؟ با نداریات سر کرده؟؟

خب ولش کن جواب سوال منو بده ، نامزدی برای چیه بنظرت سعید؟
-نمیدونم چی بگم.خب یک رابطه وقتی یکم جدی تر از حالت معمولش میشه و تصمیم به رفت و آمد های خانوادگی و شناخت خانواده ها میگیرن فکر کنم دوران نامزدی میشه دیگه؟
- بعله ... مردم طی مراسم رسمی جلوی همه حلقه دست میکنن نامزد میشن برای اینکه بگن آی ملت ما میخوایم با هم بیشتر آشنا بشیم اگه شد ازدواج کنیم . ببین سعید ممکنه این وسط نشه و آدما ازدواج نمیکنن. اونا بگن تو منو بازی دادی عمر منو گرفتی!!!! حالا که شما حتی نامزد هم نبودین.ببخشید اینطوری میگم ولی دوتا بچه بودید حرفای گنده زدین.اخه کدومتون وقت ازدواجتونه؟؟
- من میدونم این دیدار حتی قطع کردن این رابطه روهم خیلی سخت تر میکنه
- بعدشم سعیدجان الان دنیای متمدن امروزه این حرفا چیه؟؟ چرا تو وقت اونو گرفتی ؟؟ پس اون وقت تو رو نگرفته؟؟؟
اصلا همینو میخواد که سخت شه و تو وا بدی و بگی هرچی تو میگی. خودت بنظرت عاقلانه میاد بلند شی بری چون قول دادی؟؟
همچین میگه قول دادی انگار یه بچه رو دستشه.
-راستش من ورزش حرفه ایم نابود شد به خاطر این رابطه...مسخره ترین دلیلش هم اینه که تا کله ی صبح بیدار بودم کل این یک سال رو
-با این وجود اجازه میدی به تو بگه وقت منو گرفتی!
-من بهش میگم : خب بعدش چی من اومدم بعدش چی میشه ؟؟ وقتی تکلیف مشخصه؟؟ همش میگه هیچی نمیدونم.
-این رویا خانوم کلاً ادم طلبکاریه.. منصف نیست.. خب خودتو علاف کسی که میگه نمیدونم نکن . اون فقط دلش میخواد بری.
خلاصه هرچی تو این قصه بمونی بیشتر یه ماجرایی ازش درمیاد..
دخترا یاد گرفتن ادا دربیارن که تو وقت منو گرفتی، انگار خودشون هیچ چیزی نبودن فقط مترسک بودن عاقا رابطه ۵۰ -۵۰ هست ..که البته بنظرم مال شما نصف نصف نبوده .اکر هم کسی هم ضرر کرده تویی.
ببین شماها جوان های این دوره اید نباید این حرفای قدیمی رو بزنید .تو منو بازی دادی و وقت منو گرفتییعنی چی؟ ..
دو نفری رفتین تو رابطه عین هم . چرا باید فرقی بین شما باشه؟
- راستش دروغ هم بهم زیاد گفته من هیچوقت به روش نیاوردم.....مثلا ترم قبلیش گفت من دوتا درس رو به خاطر تو افتادم گرفتن لیسانسم الکی عقب افتاد....یک شبی بود که بحث شد و خانم فرداش امتحان داشت و خواب موند... باز این یکی دو ماه پیش تایم کلاس هاشو فرستاد پنج شیش تا درس بود.
- سعیدمتوجهی همه ش داره منت میذاره سرت؟
- مدعیه اون بیشتر از خودش زده برای این رابطه و من هیچکاری نکردم و وظیفمه حداقل به این قولم عمل کنم
-چکار کرده برات؟
- راستش بحث این هم بود. میگفت تو بیای اینجا بدون هیچ منتی هرچی داریم نصف نصف و فلان و اینا ولی حس میکنم خیلی منت سرم میزاره.
-ارره حتما نصف نصف
جون عمه ش
- میگه هر موقع لازمم داشتی بودم. هرموقع خواستی گوش شنوا بودم هرچی بود باهات راه اومدم...
- سعید ، نه به داره، نه به باره ، رویا میگه کلا تو هیچ کار نکردی..انتخاب خودش بوده خب میخواست گوش شنوا نباشه .
- یک چیزی هم که خیلی برام بده اینه که اون به تنها رفیق و صمیمی ترین رفیقم که مثل برادرمه سر یک بحث خیلی خیلی خیلی الکی انگار حسودی میکنه خط و نشون کشیده که با اون نگرد.
-سعیییید جان ، پسرم. فکر کنم خودت هم میدونی که جوابت چیه و راه درست چیه. سعید متوجهی که با یه بچه طرفی؟ بازیچه ی افکار کودکانه شدی؟
- مهربانو خانوم راه درستش واقعا جداییه با تمام سختی هایی که میدونم داره ولی هر دفعه سر یک موضوع منو نسبت به کارام به شک میندازه این دفعه هم اینطوری. یک طوری میگه من عذاب وجدان میگیرم بهش فکر میکنم.
راستش آره واقعا جداییه ...ولی بعضی وقتا که جوابی برای حرفای کوبندش ندارم انگار بازنده ی بازیش میشم.
- پسرم قاطعیت داشته باش و کامل قطعش کن تو یعالمه کار داری واقعا به این خاله زنک بازیا نگذرون زندگیت رو .با ادم غیر منطقی نمیشه بحث کرد چون مغلطه میکنه.خداحافظی باید قاطع وکامل باشه.
-من واقعا ممنونم وقت میزارید خیلی دارید کمکم میکنید.
میدونید اون حتی به تازگی میگه من رو از مادرشم پنهون کرده ، چون مادرش مخالف سفت و سختیه ولی نمیدونم وقتی مادرش هم مخالفه دلیل کار های خودش چیه.
-واای خدا
دخترای بچه مسلک خدای سناریو چیدن هستن
اینطوری میگه که بعدا که تو گفتی نمیتونم ازت دل بکنم هرچی تو بگی من قبول میکنم همون بشه ، بگه میدونی که مادرم مخالفه . حالا من سعی خودمو میکنم و راضیش میکنم . همه ش بخاطر اینه که یه منت جدید بذاره سرت و تو مدیون بشی که اون چقدر فداکاری کرده برات.
-من روز های اول مادرم بهم گفت سعید، توی این دوره زمونه نمیتونی به هرکسی اعتماد کنی . تا شناختت کامل نشه نمیدونی چه شخصیتی داره.
من اینو بهش گفتم ، چشمتون روز بد نبینه ، نبودین ببینید با مادرش چیا بهم گفتن .. خودش زار میزد که مادرت بهم توهین کرده .. مامانش داد میزد که من ازت نمیگذرم به شخصیت دختر من توهین شده.
من نمیدونم کجای حرف مادرم بد بود که اون پارسال بهم میگفت با حرف مادرت من شب تولدم چشمام گریون بود.آخه همین موقع ها بوداین داستان.
-سعییید دیوانه ای بخدا .. بیکاری؟ ببین چطوری نشستی داری اراجیف این مادرو دختر رو تعریف میکنی بعد میگی حالا من چکار کنم؟
-والا عقلم هزار تا دلیل میاره و میگه بیخیال شو دیگه....ولی میدونید من آدم تنهایی هستم . فقط یک دونه رفیق دارم اونم توی یک شهر دیگه . ماهی دوبار همو میبینیم من کل تایمم تو تنهاییه خودمه هیچکس رو ندارم وقتی که تنها میشم فکر میکنم وقتی هم زیاد فکر میکنم قلبم شروع میکنه به نظر دادن و اینطوریه که نمیزاره یک تصمیم درست بگیرم.
-اگه رویا هر کاری باهات بکنه حق داره چون تو اجازه میدی وخوشت میاد انگار.
- از این که مقصر بدونه منو، خیلی عصبی میشم . بعد این عصبی شدنم باعث میشه عذاب وجدان بگیرم.چیکاروکنم اینطوری نباشه؟
-سعید فرض کن دو روزه تو یه اتاق حبس شدی داری از تشنگی میمیری فقط یه لیوان سم داری میخوریش؟
-نه روز اول لیوان رو چپه میکنم تا روز های بعدی وسوسه نشم.
-سعید جان جان ادما مختارن هر جور دوست دارن فکر کنن تو چرا عصبی میشی.باری کلا پس لیوانت روچپه کن.
-آخه آدم احساسی هستم هر حرف کسی روم واقعا تاثیر میزاره.
- میدونی که اگه رفتی تولد دیگه هی وسوسه میشی.بعدشم تو احساسی نیستی، ضعیفی عزیزم.
-شاید.. اصلا بنظر شما اساس یه رابطه درست چیه؟
-انصاف عشق همکاری همگن بودن فرهنگ خانواده و سطح مالی اینا چندتاشه
-راستش حس میکردم خیلی شبیه اونی که میخوامه . تعهد داشتن برام خیلی قشنگ بود.از این که منو به خانوادش معرفی کرد یا حتی اولین دختری بود که براش کادو خریدم یا اون برام کادو خرید...بحث کادو نیست ها بحث اینه که اولین نفربود
- سعید جان تو خیلی جوانی اولین مورد بهترین مورد نیست. دلیلی نداره که باشه حتما.اتفاقا احتمالا بدترینه چون هنوز بی تجربه اید
احتمال اینکه دهمی بهترین باشه بیشتره چون تجربه بیشتره. شما دوتا ادم از راه دور به هم زنگ زدید. خب معلومه ادم تو این سن حرفایی که میزنه بیشترش گل و بلبله و اصلا با حقیقت کلی فاصله داره.
صحبت زندگیه قرار یه تورمسافرتیِ دو روزه نیست که همین شناخت کافی باشه.
خودت بگو این شد شناخت ؟؟باور کن هیچ رابطه ای شکل نگرفته بین شما . اینکه دو نفر به هم ابراز عشق کنن که نمیشه رابطه !!!!
ادم با گپ تلفنی شریک یه عمرشو نمیشناسه.
سعید تو درمقابل بچه ای که میخوای بهش یه مادر بدی، مسئولی.
چطوری با کسی که منت میذاره ، دروغ هم گفته ، بد دهنی و گیر هم میده فکر میکنی خیلی اوکی هستی همو شناختین؟؟؟
پاشو بیا تهران تولدمه که چکار کنی ؟ یعنی تو اصلا بگیم یه هفته بری تهران باهاشون حتی زندگی کنی همو میشناسید؟؟؟
-نه
-من همه ی حرفا رو زدم دیگه خودت میدونی.
-...رابطه تموم شدست دلیلی نداره خودم رو توی شرایطی قرار بدم که عذابم برای تموم کردنش بیشتر بشه.
-واالااا..خوشت میاد؟؟ برو بچرخ زندگی کن ..الان اصلا خودتو درگیر این قصه های مسخره نکن .
- قشنگ حرف میزنید مهربانو خانوم . حرفاتونم تموم میشه آدم باز چیزی نمیگه و منتظره حرف بزنید. تمام حرف هاتون از روی پختگی و تجربه ی بالایی هستش که دارین همشونم درسته. شاید باورتون نشه ولی من الان ناراحتم چرا یکسال پیش با شما در میون نزاشتم که کارم به اینجا نکشه .شاید باورتون نشه ولی یکسال پیش همین مواقع بود تصمیم گرفتم یکبار بهتون پیام بدم در این مورد ولی روم نشد و کلا منتفی شد.
- اخی چرا پسرم؟ من که مامان گروه بودم ...ولی خوب شد این اتفاق افتاد چون الان تو یه تجربه داری و اگر اینطوری نمیشد هنوز بی تجربه بودی . تضمین خوشبختی همین تجربه هاست... حالا میبینی دفعه بعد خیلی سنجیده تر قدم برمیداری فقط مواظب باش بازی نخور
-آره واقعا وقتی فکر میکنم خیلی خیلی به تجربم اضافه شد.... ولی راه سختی برای تموم کردن این تجربه ی سخت دارم
-عقلت رو بذار وسط و اسیر حرفای خاله زنکی و بازی با کلمات نشو ... الان هر چی سخت باشه بازم اسون تر از غرق شدن تو رابطه ست. ...همین الان قاطع و محکم و کاملا مردونه تمومش کن اتفاقا مردونگی به همینه که ادم درست و محکم تصمیم بگیره وگرنه که عقلت رو بدی به دست کسی که نمیدونه دقیقا چی میخواد و برای درخواستش دلیل محکم و قانع کننده ای نداره اصلا مردونگی نیست حماقته
تو قول دادی که نشد دلیل .
**********
خلاصه اونشب سعید متقاعد شد که تمومش کنه و بگه که برای تولدش تهران نمیره .
فرداشم بهم گفت که همون کار رو انجام دادم و تمومش کردم .
دوسه روز بعد از تولدش مادر رویا بهش پیغام میده که کارت دارم سعیدم بهش میگه الان جایی هستم تماس می گیرم .
دوباره سعید اومد سراغ من که چیکار کنم ؟ مامانش منو چیکار داره ؟
بهش گفتم : متاسفم احتمالاً با آدم های گیری طرف شدی .. مامانه هم میخواد بگه به دختر من قول دادی و نامردی و این حرفای صد من یه غاز .. نمیدونم اصلاً چرا مادره میخواد دختر بچه ش رو بده به یه پسر بچه؟ آخه اینا مغز دارن اصلاً؟
براش همه ی سناریو هایی که ممکنه مامانه بچینه بازگو کردم . گفتم به هیچ وجه زیر بار نرو.
- خودت فکر میکنی چی میگه؟
-میگه نسبت به عشقی که تو وجود رویا به وجود آوردی مسئولی و باید پاسخگو باشی.
-بگو تومسئولی که دخترت رو جوری تربیت کردی که با حرفای یه پسر ۲۰ ساله از پشت تلفن دروجودش عشق تشکیل شد .
انقدر دخترش کمبود محبت داره.
-بگم فحش میده که .
- باید مواظب دخترشون باشن ... اینطوری تا سرکوچه بره یکی راحت میتونه به درجه ی مادری نائلش کنه.
نه بابا سعید منظورم این نیست که بهش بگی
منظورم اینه که اون تو رو ساده گیر اورده میتونه با این حرفا، تو رو توی فشار روحی بذاره چون تجربه ت کمه.
ولی اگر کسی به من بگه این حرفا رو همچین جوابی میدم ببینم میتونه باز حرف بزنه؟؟؟
-آره دقیقا نیتش اینه که تو فشار و عذاب وجدان قرارم بده . 
-فردا باهاش حرف بزن و محترمانه بگو عاقا من پشت گوشم مخملی نیست که ازدواج رو گردنم بندازین
بعد اگه حرف اضافه زد سیم کارتت رو عوض کن.
بگو من اشتباه کردم صرفا از روی احساسم داشتم تصمیم میگرفتم . من اصلا صلاحیت ازدواج و حتی نامزد و هیچ حرف جدی رو با هیچ دختری ندارم.
- همیشه به من می گفت داماد آینده م .
-فقط فکر کن اگه رفته بودی خونشون دیگه کلا فاتحه ت خونده بود دور از جونت.
-چرا؟
-اولا همونجا قول هزارتا چیزو میگرفتن بعدم همه جا ، جار میزدن تو با پای خودت اومدی خواستگاری.
-یا ابلفضل خاستگاری چی؟؟
-این ادما معمولا تو رو با چند نفر از فامیل اشنا میکنن بعد میگن دخترمون انگشت نما شده تو فامیل دیگه باید بگیریش.
خب فکر کن شما دوتا جوون. از راه دور یه جوونی کردین خانم گفته داماد اینده اگه میرفتی تهران قطعا میگفت خواستگاری کردی.
ببین حواست باشه حتی مامانه گفت رویا خودکشی هم کرده سفت باشی هااا.
-این حرف رو فکر نکنم بزنه....شبیه غول مرحله آخره.
-بگو متاسفم خیلی بچگانه رفتار کرده حالا فهمیدم هم من صلاحیت گفتن و شنیدنِ حرفای جدی ندارم، هم اون نداره.
ببین سعید جان راست میگی شبیه غول مرحله ی آخره ، ولی من وظیفه دارم هر چی فکر میکنم بهت بگم وسط حرفا غافلگیر نشی.
چون اون به حرفاش فکر کرده ولی تو اصلا نمیدونی چی میخواد بگه.خلاصه که از این جماعت دوری کن .... سعید زندگی و ادماش خیلی پیچیده ن ، تو نمیدونی برات چه سناریویی چیدن و گاهی یهو مسیر زندگیت عوض میشه و دیگه نمیتونی به مسیر اصلی برگردی. سالهای قبل وقتی من دختر مدرسه ای بودم یه دوستی داشتم که برای برادرش دقیقا همین اتفاق افتاد .. به زبون پسره رو کشوندن شهر خودشون و با محبت ازش پذیرایی کردن چند روز بعد پلیس اومد سراغش و متهم به یه موضوعی شده بود که روحشم خبر نداشت . این پسر و خانواده ش پیر شدن تا تونستن ثابت کنند که هیچ دستی تو اون ماجرا نداشته . اصلا همه ی اون دعوت ها و محبت ها از قبل برنامه ریزی شده بود . تو که نمیشناسی این خانواده رو چطور اصلا اعتماد میتونی بکنی؟؟
- وااای مهربانو خانوم من ترس برم داشته .
- نترس خوشبختانه عاقلانه تصمیم گرفتی و موضوع رو با من درمیون گذاشتی .
تو فقط زیر بار هیچی نرو بهشم بگو خانوم فلانی ، رویا جان الان میتونه جدی فکر کنه به ازدواج ولی من راه درازی دارم برای اماده شدن برای این کار خیلی مهم .
هر چی هم گفت دخترم دوسِت داره ، منم به جهنم دیگه بخاطر دخترم همه چیو قبول میکنم تو مرد باش بیا جلو کمکت می کنیم ، بگو نه.
-مهربانو خانوم ، تحت هیچ شرایطی زمان ندم به خودم یا به اون؟ مثلا بگم درسم تموم شد دوباره بهش فکر میکنیم؟؟ پای این تصمیم تموم کردن رابطه سفت وایستم؟
-اره دیگه شوخی میکنی سعیییید ؟ (اینجاش دیگه داشتم عصبانی میشدم)
-نه یعنی نذارم حتی حرف ادامه رو وسط بکشه.
-نه ، سعید ول کن درسِت رو بخون مدرکت رو بگیر شاید اصلا از ایران رفتی تو رو خدا قول اینده رو به هیچکس نده از حالا ، چه میدونی چه اتفاقایی میفته.
-آخه میدونم سوال پیچم میکنه.
-ابداً ... خُب سوال پیچ کنه...هر جا کم اوردی بگو شارژم داره تموم میشه . تلفنت رو قطع کن . سیم کارتتو دربیار بسوزونش.
دیوانه ای زمان بدی؟؟. الان میاد میگه کمکت میکنم نامزدش کن تا ۵ سال بعد خودت رو جمع و جور کن ... دوماه بعد رویا هی میشینه آبغوره می گیره بهت میگه من بلاتکلیفم بیا بریم سر خونه زندگیمون هیچی ازت نمیخوام ... همین مامانه میگه دخترمون هزارتاخواستگارو رد کرده بیا زود تر بگیرش آبرو داریم مردم حرف درمیارن .
شماها چند ماه حرف زدین تلفنی ، اینهمه داستان شده فکر میکنی نامزدش کنی چی میشه؟
-همین الانشم خودرویا بهم میگفت آره من خاستگار داشتم رد کردم و....
- یک کلام دیگه حرف بزنی متهم ردیف یکی... اصلا تو نشستی رو بخت رویا ... تازه همه خواستگارا هم دکتر ومهندس بودن
- می گفت پولدار بودن
-ولی اونا رو بخاطر عشق تو رد کرده
.... اره پولدارم بودن قرار بوده خارجم ببرنش..
سعییید هر چی گفت نامردی کردی و اینا بهت برنخوره هاااا... بگو دقیقا نامردم.. اگه حماقت بنظر شما مردونگیه، من نامرد نامردم.
- آخرین جملش اینه که بحث با شما بی فایده ست و....اینو تا حالا دوبار گفته.
-یکسال با دخترش حرف زدی اینهمه داستان داری وااای به حال…
- آره واقعا.....
- بگو بله دقیقا بحث با من بی فایده ست، شما جونِ دخترت رونجات بده از دست من . اگه منم خواستم باهاش حرف بزنم شما بزن تو دهنم.
والا اخه سعید تو مرض داری ... تو الان باید بارفیقات دنبال مسخره بازیت باشی نه اینکه نصف شب هول باشی مادردختره میخواد فردا خفتت کنه.
-ایشالا زودتر تموم بشه این قضیه فقط
- برو خدا رو شکر کن یه تلفن بوده فقط و تو این ماجرا جلوتر نرفتی.
تموم میشه محکم باش... تهش اگه دست بر نداشت بازم ، سیم کارتو بنداز بره جهنم و ضرر.
-این اواخر به حدی سر درد های عصبی روم تاثیر منفی گذاشته بود فقط دلم میخواست تموم بشه.
-فکر کن رویا خانوم زنت شده ازتم به بچه داره ....دهنت کلا اسفالت بود سعید. 
-خیالتون راحت باشه پشت تلفن جمعش میکنم هرچی بوده و البته تموم.
- پسرم رابطه درستش هرلحظه ش پر از عشق و ارامشه.نه جنگ اعصاب.
-ماله من همش سر درد عصبی بود
-این صرفا بچه بازی بوده سعید. برو بخواب تجربه خوبی شد برات مطمن باش دفعه بعد کلی تجربه داری.
-ایشالا... واقعا ممنونم که همیشه برام بدون منت وقت میزارید.. امیدوارم لایق این باشم که جبران کنم براتون
- عززیزم راحت باش من خوشحال میشم ... بالاخره سنی ازم گذشته کلی راه رفتم تو زندگی، تو هم مثل پسرمی ... تو موفق باش و هوشیار و یه زندگی قشنگ و اروم برای خودت بساز جبران مبشه.
- واقعا بدون منت و در نظر گرفتن این که تایم استراحتتون هستش برام وقت میزارید و راهنمایی میکنید و ار تجربه هاتون میگین خیلی لذت بخشه....
- قربون تو..خوشبختی حق همه ی ادماست ومن واقعا دوست دارم نفس کشیدنم مفید باشه.
- بهتون قول میدم مهربانو خانوم این رابطه ی مریض هم شنبه تموم شده ست....
***********
شنبه ظهر سعید پیغام داد:
-سلام مهربانو خانوم .
-سلام تو فکرت بودم پسرم چه کردی؟
-اومدم این پیروزی غرور آفرین رو بهتون اطلاع بدم... آخرش حرصش گرفت که چرا مثل دفعات قبلی ساکت نیستم
-عه 
- بعله ... زنگ زد هی میگفت شما وظیفت بوده فلان کنی علان کنی بعد منگفتم خب وظیفه ی اون چی بوده؟گفت شما با دختر من وارد رابطه شدی گفتم خب این دلیل میشه که من بله چشم گوی اون باشم و اون وظایفش رو نادیده بگیره؟
این موضوع رو که پیچوند
-افرین سعید جان خوب کردی حرفتو زدی
- گفتش دختر من مستقل هستش و درست تربیتش کردمو مثل شما نیست و فلان و علان از چیزایی گفت که من فقط بهرویا گفته بودم و همه رو گذاشته بود کف دست مامانش .. گفتم تربیت شما فقط تا اینجایی بود که دخترتون یاد نگرفته احترام نگه داری و هر حرفی از دهنش در نیاد.
نمیخواستم بگم ولی اون حرف بدی زد منم به تند ی گفتم
-حرفت درست بوده
- دیگه هی اون از تربیت من میگفت، منم با مدرک جوابش رو میدادم اگر من اینم چرا دختر تو فلانه.
-حالا حرف حسابش چی بود؟
-حرفش این بود که تو چون به دخترم پیشنهاد دادی وظیفه ی تو بیشتره و فلان و اینا.
میگفت شما یک سال تو رابطه بودین قول دادی بیای چرا نیومدی؟؟ گفتم وقتی یک قول و قراری گذاشته میشه دو طرفه س اگر دختر شما روی حرف هاش نموند و احترام من رو نگه نداره چیزی که وظیفه ی انسانیش هستش من چرا روی حرفم وایستم اصلا چرا رو حرف همچین آدمی که بلد نیست احترام نگه داره باید حساب باز کنم.
-میگفتی هر چی بوده الان به این نتیجه رسیدیم که ادامه ش اشتباهه و خداحافظی کردیم حالا شما چی مبگی؟
- آره گفتم در هر صورت این رابطه تموم شده دیگه حرصش گرفت ، گفتش نبینم دیگه به دخترم پیامی بدی گفتم خب من که کاری ندارم باهاش
باز گفت خط و نشون برات میکشم دور من و خانواده م نپلکی . گفتم خانم من که بیکار نیستم وقتمو برای هرچیزی بزارم ، باز گفتش اگر پیام بدی میام اونجا ازت شکایت میکنم الانم اینو بدون آخرین باریه که صدای من رو میشنوی گفتم خب خداروشکر
حرصش گرفته بود گفت فهمیدی چی گفتم... منم گفتم باید برم سر کلاس خداحافظ تمام
البته زیاد حرف زد ولی همش تکرار میکرد کلیتش همین بود
خوب شد زنگ زد....چه قدر با این تماس از تصمیمم مطمئن تر شدم.چه قدر بیشتر به حرف هاتون پی بردم.
-خدا رو شکرررر
گفته اگر پیامت رو روی گوشی دخترم ببینم شکایت میکنم. منم که بیکار نیستم ولی میدونم اون به من پیام میده دیدم خیلی سیریش شد اسکرین میفرستم برای مادرش بهش میگم خانم ---- با اجازتون من میخوام شکایت کنم
البته دیگه فکر نکنم روش بشه پیام بده
من که هرچی داشتم پاک کردم بلاک هم کردم .واقعا ممنونم از راهنمایی که بهم دادین اگر دیرتر میشناختمشون معلوم نبود تا کجای زندگیم همینطوری تباه پیش میرفت و معلوم نبود چی سرم بیاد...شاید بهترین تصمیم زندگیم این بود که به این رابطه ی گند پایان دادم
الان دارم فکرمیکنم من خودم رو چه قدر کوچیک کرده بودم....واقعا با این کار دوباره به خودم شخصیت دادم.
حس میکنم از زندان آزاد شدم....حس میکنم بعد از یک سال بالاخره تونستم از خودم دفاع کنم بدون در نظر گرفتن یک حس چرت.
- عزززیزم خدا رو هزار بار شکر.خدا میدونه چه ماجرایی بوده واقعا اگر برای تولدش می رفتی گیرت مینداختن. از ازادیت استفاده کن دنیا رو بچرخ یکعالمه دوست دختر داشته باش اما ا خلاقت روسلامت حفظ کن و به همه شون هم بگو ما فقط برای شناخت جنس مخالف دوستیم و هیچ برنامه جدی نداریم. برای اینده ت نقشه بکش و به رویاهات برس. زندگی صرفا تشکیل خانواده نیست.. تشکیل خانواده خیلی خوبه هااا ، ولی به جا و با تفکر درست.
- واقعا ممنونم از راهنمایی هاتون چه قدر خوب شد این موضوع رو باهاتون در میون گذاشتم که همچین تصمیم درستی بگیرم
قربونت پسرم خوشحالم تونستم کمکی باشم.
*************
و خدا رو شکر این داستان با پایان خوبی تموم شد .. بنظر من همه ی این مشکلات و توهمات عاشقانه بخاطر زندگی کردن جوان های ایرانی تو محیط بسته و دور از جنس مخالفه . انقدر همو نمیشناسن که فکر میکنن این ادم که الان سر راهشون از اسمون برای خودشون نازل شده و الان تموم میشه و ....
از جهت دیگه خیلی تعجب میکنم که سعید تک فرزنده و والدینش قاعدتاً باید خیلی براش وقت بذارن و باهاش صمیمی باشن . خیلی از این مسائل باید تو خانواده و با راهنمایی افراد نزدیکتر حل بشه.
***********
پ ن : فکر کنم باید سع قسمت میشد خیلی طولانی شده ببخشید
یه خبرای خوب تصویری از کمکی که به آخرین مورد حمایتی داشتیم دارم براتون ، تو پست بعدی میذارم . 
دوستتون دارم زیااادِ زیااااد 
دو سال و نیمه پیش که تازه چهار پنج ماه بود که پیج اینستاگرام رو باز کرده بودم بطور اتفاقی با یه گروه آن لاین شاپ آشنا شدم که همگی خانم های فروشنده ی گل و مهربونی بودند.
وسط اینا یه آقا پسر ورزشکار بنام سعید هم بود که کلاس یازدهم رو میخوند و پیج فروش دستبند های دست ساز رو داشت .
ازش خوشم میومد چون با وجودی که جوان ترین عضو گروه بود و بقیه همه خانوم بودند ، خیلی مودب رفتار می کرد و اصلاً اهل رفتارهای بچگانه و روی اعصاب نبود اهل شیراز و تک فرزند خانواده بود، با این وجود به فکر کسب درآمد بود و کار با چوب رو هم یاد گرفت و یه پیج فروش محصولات چوبی خودش رو هم باز کرد.
منم مسن ترین عضو گروه بودم و درضمن تنها کسی بودم که آن لاین شاپ نداشتم. بجز یکی دو نفر که رفتارهای غیر قابل تحملی داشتند و بعد از چند ماه یا خودشون از گروه رفتن یا ادمین از گروه اخراجشون کرد، بقیه همه با محبت و معقول بودند و نسبت به من خیلی خیلی لطف داشتند و دارند .
تو خلال این مدت سعید دیپلمه شد ، پیش دانشگاهیش هم تموم شد و همین امسال یه رشته ی خوبی تو دانشگاه هم قبول شد.
الان بیست سالشه .
حدود دو سه ماه پیش تو گروه پیغام داد:
خانوما بنظر شما برای پول درآوردن تهران خوبه یا شهرستان؟
همه براش نظر دادن ..
من گفتم همه جا هم برای پول دراوردن خوبه هم خوب نیست ، بستگی به نوع محصول، تقاضای مردم منطقه و .. داره تو اگر برای خودت میپرسی بنظر من همونجا کنار خانواده ت باش چرا به این فکر افتادی اصلا؟
حرف تو حرف اومد و سعید نگفت علت این فکرش چی بوده .
تا دوهفته ی قبل که بهم خصوصی پیغام داد و گفت ازتون راهنمایی میخوام :
راستش من حدود یک سال و ۶ روز پیش با یک خانم آشنا شدم...
ایشون تهران هستن...اون اول یادم نیست بابت چی بود ولی شماه شون رو گرفتم یک چیزی براشون بفرستم....همینطوری صحبت ها شکل گرفت و من و رویا حس کردیم اخلاق هامون مثل همه و به هم علاقه مند شدیم...
راستش از اول رابطه جدی بود نه یک خوشگذرونی ساده.
مسلما من اگر دنبال کسی بودم که باهاش خوش بگذرونم و حالا هرچیزی دیگه توشیرازدختر کم نیست ولی من اصلا اهلش نیستم...
راستش رویا با بقیه کلی فرق داشت که حتی با این فاصله تصمیم به شکل دادن یک رابطه ی احساسی گرفتیم....
حواسش بهم بود.
همون اول من خیلی جدی بهش گفتم حاضری ---- زندگی کنی؟...
خیلی قاطع جواب داد آره....
مشکلاتمون از روزی شروع شد که زد زیر اون آره گفتنش....
من اصلا بر اون اساس باهاش وارد رابطه شدم....
یکبار قبول کردم برم تهران ...بعد یکدو دوتا چهار تا کردم دیدم نمیتونم خب....باز بارها قبول کردم ولی باز از طرف اون توهین ها و بی احترامی ها به شخصیت من
نمیزاشت که قبول کنم این قضیه رو..
.هر دفعه بحث های الکی .... درک نکردن من....
سر هر چیزه کوچیک تصمیم به رفتن گرفتن....کلا حرمت یک رابطه رو زیر پا گذاشته بود...
اون سر خیلی چیز های الکی بحثی رو راه مینداخت....حتی روز فوت مادر بزرگم زنگ میزد جواب ندادم بعد از ظهرش کلی دعوا که چرا جواب ندادی میتونستی یک پیام بدی حداقل نمیدونم من برات بی اهمیتم برام وقت نمیزاری و و و ......
میدونید خیلی خوبی ها داشت....حواسش بهم بود....مثلا مسابقه داشتم کلی بهم روحیه داد....ولی....خوبی هاش مال وقتی بود که من صفر تا صد مطیع اون بودم...
یعنی اگر من توی هرچیزی ساز مخالف میزدم اون بی برو برگرد حمایت خودش رو از من برمیداشت...و بحثی رو درست میکرد.....نه میتونم بگم خوب بود...نه میتونم بگم بد....یک رابطه....بین کلی خوبی و بدی....
که این بدی ها ( صرفا بد بودن منظورم نیست...رفتار و اینطور موارد ) من رو سرد و شکسته میکرد....
و نا امید برای ادامه ی رابطه...و البته بی انگیزه....از طرفی هم علاقه و عشقی که بود....و خوبی هایی که ازش دیدم که از خیلی ها ندیده بودم باعث میشد من بمونم..
من نمیدونم واقعا....آیا به خاطر این خانم از خانواده ای که من تنها پسرشون هستم بزنم و برم تهران برای همیشه...
یا این رابطه رو کلا تموم کنم....البته از طرف اون به گفته ی خودش تموم شده ی....
من اگر برم تهران موقعیت زندگی موقعیت شغلی اینا کلی میره رو هوا....یعنی من کاملا بلاتکلیف میشم اونجا...ولی از طرفی اونجا کسی هستش که با بقیه فرق داره....
حواسش بهم هست...
بهش علاقه دارم....ولی باز از طرفی....اگر پس فردا به خاطر یک بحث کوچیک رو در رو شخصیت من رو زیر سوال ببره چی؟
گیر کردم بین کلی سوال تو ذهنم....
پا فشاری قلبم...
و منطق عقلم.
متن بالا دقیقاً از روی پیغام سعید کپی شده و من غلط هاشو اصلاح نکردم)


خیلی با هم صحبت کردیم ، متاسفانه سعید تو سن بدیه که همه ی وجودش پر از تب و تاب عشقه و منطقی تصمیم گرفتن سختش بود. بهش گفتم بره داستان بازنده رو بخونه شاید کمکش کرد .


خلاصه انقدر باهاش حرف زدم و گفتم پسر جان آخه تو فقط بیست سالته تا الان مدرسه میرفتی اصلاً تا حالا دوست دختر داشتی؟
اگر هم داشتی که دخترای 14-15 ساله بودن . تو از دنیا و زندگی چی دیدی که میگی اگه دیگه مثل اینو پیدا نکنم!!! اصلا مگه تو، کیو پیدا کردی که نگران از دست دانشی؟
من تضمین میکنم مثل ایشون فراوون پیدا کنی که هر بار به هم تلفن میکنید کاملاً گند بزنه به اعصاب و روح و روانت .
اتفاقا تو باید نگران این باش که نکنه یه رفیق خوب که دوست داشته باشه و حمایت دوطرف داشته باشید و خیلی هم رابطه تون محترمانه باشه پیدا نکنی . مثل این دختر خانوم که خیلی زیاده ... کلی از زمین و آسمون دلیل آوردم تا قسمت عقل و منطق وجودش به کار افتاد و تصمیمش رو گرفت .
دوباره پیغام داد:
-ببخشید راستش باز یک موضوع دیگه پیش اومده، خواستم راهنماییم کنید.
این داستان رو کامل نوشته بودم ولی دیدم طولانی شد دوقسمتش کردم .
دوستتون دارم

از این پیام های بالا شروع شد .
دو روز پیش آزیتا جان (دوست خواهرم مینا)، بهش یه مورد حمایتی رو معرفی کرده بود که به من خبر بده ولی خودش هم بهم پیام داد که ببینه بهم گفته یا نه .
من تو این دو روز مشغول بررسی کردن موضوع بودم البته آزیتا خودش یه گروه کوچولو داره که موارد نیازمندی رو شناسایی و حمایت میکنند ولی گاهی وقتا که چند تا مورد با هم پیش میاد به من هم افتخار میده تا کمکش باشم .
تو این دو روز که درمورد این خانم اطلاعات جمع میکردم متوجه شدم که زبان انگلیسیش کامله و به وسیله ی دوستان آزیتا جون براش کار ترجمه جور شده تا بتونه با کمک دوستان رو پای خودش بایسته . به مدت یک ماه هم در ویلایی واقع در دماوند که متعلق به پدر یکی از دوستان هست ساکنش کردن تا خودش و دختر کوچولوی یک ماه ش امنیت و پناه داشته باشند بنابراین فعلا مشکل مسکن ندارن و همگی دارن تلاش میکنند که برای یه اتاق کوچولو که بتونند برای بعد از مدت سکونت تو دماوند، براش رهن کنند .
در حال حاضر این مادر و دختر کوچولوش ، نیاز به مایحتاج معمولی زندگی مثل مواد غذایی و پوشاک و وسایل بهداشتی دارن .
بنظر خانم قوی و محکمی میاد که باتوجه به مدت کمی که از زایمانش گذشته(احتمالاً افسردگی های بعد از زایمان هم آزارش میده) و اتفاقات ناگواری که همسر معتاد به شیشه ش براش به وجود اورده، میگه خودم کار میکنم و بچه م رو بزرگ میکنم .
با دوست عزیزمون که تو بهزیستی هستند تماس میگیرم تا اگر امکان داره در لیست حمایت قرارش بدن و از شما نازنین ها هم خواهش میکنم چه مواد خوراکی، بهداشتی و پوشاک گرم اضافه ( برای مادر و دختر یکماهه) اگر موجود دارید و چه با کمک مالی برای خرید مایحتاج کمک برسونیم که این عزیزانمون هم کمتر اسیب ببینند.
**********
التماس میکنم هر کسی رو در نزدیکتون می شناسید که صلاحیت فرزندآوری ندارند به هر طریقی که خودتون صلاح میدونید از بچه دار شدن منصرف کنید 
دوستتون دارم . 
********
برای کمک های غیر نقدی اگر وبلاگ دارید تو کامنت خصوصیتون و اگر ندارید یه ایمیل بهم بدید تا براتون ادرس بفرستم .
کمک های نقدی رو هم که می دونید جاش کجاست
