دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

پس از مرگ

پینوشت رو اضافه کردم 


شاید موضوعی که میخوام مطرح کنم خوشایند نباشه ولی حقیقت اینه که مدتیه دارم درموردش تحقیق میکنم . 

اهدای جسد به دانشگاه علوم پزشکی . 

بنظرم خیلی باشکوهه که بعد از مرگم، برای پیشرفت علم پزشکی ( همون که همیشه عاشقش بودم) ازم استفاده بشه . 

میدونید به هر حال جسمم  زیر خروارها خاک تجزیه میشه و می پوسه . چه بهتر که موجب آموزش و یادگیری دانشجویان این رشته باشم . مخصوصاً که در این زمینه خیلی هم کمبود و  مشکل داریم و متاسفانه دانشجویان مجبورند فقط نظاره گر آناتومی  باشند و نمیتونن خودشون تشریح رو انجام بدن و بهتر یاد بگیرن . 

حالا چند روزه با شماره هایی که برای این موضوع اختصاص دادن (55442644 و 55442844) تماس میگیرم و نتیجه ای نمیگیرم ، یعنی اصلاً کسی گوشی رو برنمیداره . از دوستان عزیزم مخصوصاً پزشکان عزیز، خواهش میکنم اگر اطلاعاتی در این زمینه دارن کمکم کنند. 

راستی یه هدف دیگه ای هم غیر از کمک به یادگیری ، دنبال میکنم که شخصیه و اونم اینه که جداً  مراسم تدفین مرسوم ، از غسالخانه گرفته تا نماز میت و دفن کردن رو دوست ندارم و خوشبختانه با اهدای کالبدم همه ی اینها رو پشت سر میذارم . 

دوستتون دارم 

اهان راستی هنوزم هیچ پیامکی درمورد ابلاغ حکم دادگاه نگرفتم 


پ ن : لینک های مربوطه رو بخونید:

فرم تایید شده ی اهدای کالبد پس از مرگ 

https://www.tabnak.ir/fa/news/598550/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%B4%D8%B1%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B3%D8%AF



http://iautmu.ac.ir/fa/news/1004/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%AB%D9%82%DB%8C-%DB%B6-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF






دادگاه تصادف

سلام دوستان عزیزم 

یکشنبه 14 هُم ، وقت رسیدگی به پرونده ی شکایت من از دکتری بود که باهاش تصادف کرده بودم . البته جلسه بصورت غیر حضوری برگزار میشد ولی همکاران اداری که قبلاٌ تجربه ی این جلسات رو داشتند به من توصیه کردند که برم دادگاه و به منشی اعلام کنم من اینجا هستم اگر نیاز هست برای توضیح آقای قاضی منو ببینند ، خبر بدید . 

*******

 اون روز من یکریع به یازده رسیدم دادگاه. رفتم  دفتر شعبهی مربوطه م ، در اتاق قاضی بسته بود  به منشی  گفتم : من ساعت یازده وقت  رسیدگی به پرونده م رو دارم. 


منشی همونطور که اخماش تو هم بود(انگار به این بنده خداها سپردن اگر شما گارد نگیرید پشت میزتون، مراجعین بهتون تجاوز میکنند)!!!

شماره ی پرونده م رو وارد سیستم کرد و  گفت: جلسه  غیر حضوریه،  اگر چیزی میخوای اضافه کنی به پرونده ت  بکن وگرنه بنویس طبق اظهارات قبلی رسیدگی کنید . 


گفتم:  باشه . 

رفتم دوباره همون چیزا رو تکرار کردم و مختصر تر نوشتم و اشاره کردم من تک سرپرستم و تو این مدت 55 روز بخاطر اینکه ماشین نداشتم هزینه ی ایاب ذهاب زیادی دادم و کپی شناسنامه مو هم ضمیمه کردم چون قبلا در این مورد ادعایی نداشتم .

 دادم به منشی. 


 دکتره هم با خواهرش اومده بود.  خیلی نگران به نظر می رسید و  دست و پاش به وضوح می لرزید. 


منشی به اونم گفت چیزی داری بنویس بده .

دکتر هم رفت در چند نوبت  برگه a4  خرید و هی انشاء می نوشت  میداد به منشی .

 حتماً همون چیزایی که  در نظرش بود،  مبنی بر اینکه ماشین من خاموش کرده بوده و من فقط فلاشر زده بودم و  کار دیگه ای نکردم  که اون به توقف من آگاه بشه و بهش تهمت مستی خورده و .. نوشته .


خلاصه من تا وقتی اون هی انشا مینوشت،  نشسته بودم تو سالن اصلی و با گوشیم کار میکردم ولی حواسم بهش بود . 


پنج دقیقه بعداز اینکه اونا رفتن، منم  اومدم اداره .


 منشی گفت:  قاضی  به پرونده رسیدگی میکنه و چند روز بعد براتون جواب پیامک میاد .. 


ولی بنظرم رسیدگی غیر حضوری  اصلاً خوب نیست .. اون چیزی که آدم  برای قاضی توضیح میده و ارتباطی که برقرار میکنه با چهارتا نوشته ی بی روح خیلی فرق داره . البته به همون نسبت اگر طرف بازیگر خوبی باشه میتونه نظر قاضی رو به رای غیر منصفانه هم تغییر بده .. خلاصه  برای من همین که حالت مضطرب دکتر رو دیدم همراه خواهرش اومده بود، و چت بی ادبانه ش یادم میاد که گفت حق نداری اسم خواهر منو بیاری و همونی که بیمه بهت داده بستته ،  کفایت میکنه .

البته ، دیروز متوجه شدم که به چت های موبایل هم میشه استناد کرد ، گفتم  کاش از چت هامون با اقای دکتر پرینت میگرفتم میذاشتم رو پرونده که قاضی میدید من چقدر مراعاتشو کردم و ... و بعد با گستاخی گفت همون یازده تومن بیمه بسته برات !!

******

خلاصه دوستان منتظر باشید ببینیم رای به نفع کدوممون صادر میشه

دوستتون دارم 


وقتی مسیر زندگی در کسری از ثانیه تغییر میکنه

پینوشت رو لطفاً ببینید شاید به دردتون بخوره 

خب بسلامتی هیچکس هیچ مورد کودک آزاری نداشت چون هیچ کامنتی بابت پست قبل دریافت نکردم .. تازه میفهمم وقتی اح نژ/اد اون سال گفت کی گفته ما چنین معضلاتی تو جامعه داریم ؟؟ اصلاً نداریم ، منظورش چی بود!

****

می دونید که کار بردیا( برادرم)، بازسازی و  ساخت  و سازه . چند سال پیش یه جوشکار داشت که میگفت خیلی تو کارش وارده . حالا چی شده بود که درمورد جوشکارش تو خونه صحبت کرده بود؟

گویا آقای جوشکار دو سه تا پسر داشت که یکی از بهترین و سر به راه ترین بچه هاش بنام یوسف از سن کم ، تعطیلات مدرسه رو همراه پدرش به کارگاه می اومده و تو کارها کمکش می کرده . بردیا شیفته ی ادب و متانت یوسف شده بود و با وجودی که آرتین پسر خودش کلی بچه مثبت و خوبیه، ویژگی های رفتاری یوسف به چشمش اومده بود و تعریف میکرد که این پسر چشم آبی و مو خرمایی انقدر دقیق ، با حوصله و مودبه که من دوست دارم هی برم تو قسمتی که داره کار میکنه و باهاش همکلام بشم . 

چند ماه  پیش  یه روز بردیابا  ناراحتی تعریف کرد که  جوشکارم رو یادتونه، همون که یه پسر فوق العاده داشت بنام یوسف ؟ گفتیم آره یه چیزایی تو ذهنمون مونده . 

ادامه داد:  یوسف داشته از  تمرین ورزش به خونه بر می گشته چند تا از بچه های شرِ محل که همسن خودش بودن دوره ش می کنن. هی کیفشو می کشن ، مسخره ش میکنن و الفاظ زشت بکار می برن و شوخی های فیزیکی نامناسب می کنن کار به جایی میرسه که یکیشون فحش رکیک ناموسی میده ، یوسف هم هولش میده و پسره تعادلش بهم میخوره و میفته زمین و سرش به جدول میخوره و تماااااااام . 

یوسف از همون موقع ترسیده و فراری شده . 

امروز پدرش رو دیدم انگار بیست سال پیر شده بود . میگه یوسف رو پیدا نمیکنیم رفته خودش رو تو کوه و بیابون مخفی کرده گاهی یه خبری از خودش میده منم اینجا دنبال کاراشم وکیل  گرفتم و دنبال رضایتم ولی خانمم داره از غصه دق میکنه  چشماش کم بینا شده انقدر اشک ریخته . هر دقیقه میگه بچه م فقط هفده سالشه کجاست الان ، چی میخوره چیکار میکنه ؟ اون یه شب هم از خونه بیرون نمونده بود . 

کلی ناراحت شدیم و غصه شون رو خوردیم . به آرتین گفتم عمه جون میبینی که چقدر اتفاقای پیش بینی نشده یهو می افته و مسیر زندگیت همچین عوض میشه که نمیدونی اصلا چی شد !!!

****

 دیروز بردیا بهم تلفن کرد گفت:  مهربانو من یه جای خیلی بدی گیر کردم . 

اوس کاظم بهم زنگ زده میگه اجازه میدی یوسف و مادرش یه شب همدیگه رو تو ویلای فشم ببینن. خانومم یکم اروم بگیره ؟ هشت ماهه بچه شو ندیده؟ وکیلش هم قول دوتا خونه رو تو رباط کریم به خانواده مقتول داده قراره اون دوتا خونه رو بگیرن و رضایت بدن . 

ما فقط میترسیم اعدامش کنن. 

گفتم بردیا قتل غیر عمده فکر نکنم به اونجا بکشه . احتمالاً دیه رو بگیرن و رضایت بدن 

گفت: نمیدونم والا باید همینطوری باشه ضمن اینکه اون بچه هم سابقه شرارت  داره و یوسف هم اینهمه آروم بوده و دوستاشونم شاهد موضوع بودن . 

به هر حال موضوع من الان اینه که درسته من اجازه بدم اینا یه شب برن فشم بمونن ، مادر و فرزند با هم دیدار داشته باشن؟ 

گفتم: چی اذیتت میکنه؟ 

گفت: اینکه به هر حال یه بچه هم از یه خانواده کشته شده و اون طرف هم یه عزیزی از دست رفته . من یوسف رو کاملاً میشناسم ولی هر چی میدونم از اون اتفاقِ منجر به مرگ ، از زبون پدرش شنیدم . 

گفتم : چی بگم والا،  دلت چی میگه به حرف همون گوش کن . 

گفت: دلم میگه  واسطه بشم بعد هشت ماه  یه مادر و فرزند هفده ساله بعد از این مدت وحشتناک ، همدیگه رو بغل بگیرن . گفتم: پس حرف دلت رو گوش کن .. این موضوع هیچ تاثیری رو غم خانواده ی مقتول نداره .

امیدوارم هیچکس چنین موقعیت تلخی رو تجربه نکنه . 

شما اگر جای بردیا بودید چکار می کردید؟ 

دوستتون دارم 

*****

پینوشت: عکس پایین رو ببینید شاید براتون مفید باشه مخصوصاً که همه ی مراحل بصورت رایگان هست . درضمن منتشر کننده ی این آگهی ،  از دوستان قدیمی من و نسرین جانه 




کودک آزاری


 این آگهی مهم رو بخونیم و شماره هاش رو تو گوشی هامون ذخیره کنیم. اینجا کسی هست به نوعی(هر نوع که بنظر خودش مهمه) مورد کودک آزاری قرار گرفته باشه؟ یا تو دور و بر و دوست و آشناش ازش مطلع باشه؟ 

اگر دوست دارید کامنت هاتون با اسامی مستعار باشه، از نظر من مشکلی نیست . هر جور که دوست دارید درموردش بنویسید . 



دوستتون دارم

اعترافات

اومدم یه اعترافی کنم . 

مگه چیه، من همیشه گفتم سعی میکنم هر روزم با دیروز متفاوت باشه . سعی میکنم رو خودم و رفتارها و افکارم در جهت مثبت تر شدن کار کنم .. گاهی نمیدونم کدومش بهتر و درست تره . بنابر مقتضیات زمان ، گاهی تعریفم از موضوعات ، متفاوت میشه . 

مدتیه دارم به موضوع کارما بیشتر فکر میکنم . 


چندین بار دراین مورد و اینکه به کارما اعتقاد دارم نوشتم .

فکر میکنم آخرین بار هم زمانی بود که خودم خونه رو فروختم و خونه اجاره کردم و با صاحبخونه ی عزیز و جنتلمنم آشنا شدم و اومدم نوشتم  کارما کار کرد  و اینهمه سال که با چهارتا مستاجرم مثل اعضاء خانواده م رفتار کردم  و حتی به خودم اجازه ندادم بهشون بگم مستاجر و همیشه از واژه ی همسایه استفاده کردم ، جواب داد و حالا خودم صاحب چنین صاحبخونه ی گلی شدم . 


فکر کردن من به کارما ادامه داشت تا  خبر مرگ اکبر خرمدین رو شنیدم . 


باتوجه به اینکه خیلی راحت تو زندان چشماشو بست و به درک رفت، همون رشته های نازکی که از اعتقاد به  کارما تو ذهنم باقی مونده بود هم ، پاره شد . 

فکر اینکه اون شیطان خبیث با چه قساوتی اون کارها رو کرده و حالا به آرومی  دنیا رو ترک کرده، اعصابمو بهم می ریزه . اکبر خرمدین باید سالها زندگی می کرد و هر لحظه تصویر جنایاتش رو تو ذهنش مرور می کرد و عذاب می کشید که نکشید. 

غیر از این مورد، دیدن آدم های پاک و نازنینی که دچار انواع بیماری های صعب العلاج میشن، زندگی های نباتی دارند، داغ عزیزانشون رو میبینند (یکی از هزاران مثالش مرگ  مسافرای هواپیمای  اوکراینیه) 


دیگه حداقل من از بین اونا حامد اسماعیلیون  که پریسا همسرش و  ری را دخترنازش  رو از دست داد یا  همکار خودم  کاپیتان امیدبخش نازنین که دختر 20 ساله ش روجا تو اون پرواز بود  رو میشناسم . 


با این حساب کارما چکاره بوده این وسط؟ 


اینکه اعتقادم رو درمورد کارما از دست دادم هیچ ربطی به این نداره که تاثیر کار خوب، مهربونی و عشق به موجودات هستی و برعکس همه ی این ها رو هم انکار کنم . 


این روزا خیلی بیشتر از قبل خسته میشم . یه حال غریبی دارم شبا با خودم عهد میکنم که زود بخوابم، وقتی میرم تو تخت و اینستا رو باز میکنم و  خبر دادگاه های دادخواهی رو میخونم یا پست های مربوط به طرح صیانت از حقوق مردم از حیوانات وحشی مثل سگ و گربه رو میخونم ، کله م داغ میشه، ضربان قلبم میره بالا و بیخواب میشم . یعنی همون دو سه ساعت خوابی که در شبانه روز داشتم رو هم ندارم .

بیاید یکمی گپ بزنیم ببینم حال و روز شما ها چطوره؟ شما درمورد این چیزا چطور فکر میکنید؟


میدونید که خیلی دوستتون دارم؟؟