پینوشت اضافه شده
************
خُب آخرین بار که با خانواده شمعدانی رفتیم سفر، بهمن 98 بود.
احتمالاً همون موقع کرونا اومده بود و خبر نداشتیم
بالاخره ماه قبل، بعد از کلی هماهنگی و کنسل کردن ، برای 25 اُم تا 28 اُم سفر نوشهر رو هماهنگ کردیم.
یکی از دلایلم برای رفتن به شمال ، مهردخت بود که زمستون و تابستون دلش شمال میخواد. و یکی دیگه از دلایل کنسلی کلاسیه که مهردخت مدتی عاشقانه درگیرش شده بود .
دوره طراحی لباس در سینما و تئاتر |، البته اسم دقیق دوره این بود "لباس برای آکتور،طراحی لباس برای بازیگر در تئاتر و سینما"
قرار بود فقط ده جلسه باشه و نگم براتون که مهردخت با چه عشقی شرکت می کرد .. قرار بود جلسه ی آخر اجرا داشته باشن و ... منم حساب کرده بودم جلسه ی آخرشون میشه فلان سه شنبه، رفته بودم دو تا سه شنبه هم گذاشته بودم بگذره بعد برای سفر هماهنگ کرده بودم و ویلا گرفته بودم .
سر بزنگاه فرتی کلاسشون تصمیم گرفت اسباب کشی کنه و این جابجایی دوهفته طول کشید فلذا گند زد به کل برنامه ریزیمون .
هی به مهردخت گفتم عاقا برو با استادانت صحبت کن بگو جلسه ی آخر رو بندازن یه هفته بعد ، گفت نمیشششه.
ما یکشنبه حرکت میکردیم و مهردخت خانوم سه شنبه جلسه آخرش بود .
از طرفی مشکل دارسی و تامی رو هم داشتم . راستش من هیچوقت بچه ها رو بجز 6-7 ساعت تنها نذاشته بودم ، دارسی که بچه بود دوبار با خودم سفر برده بودمش خیلی هم عالی بود ولی حالا دوتا بودن ، جمعیتمون هم زیاد بود و تامی هم که حسابی شیطونه . بردیا اینا هم که سگ دارن و خُب حتما باید میاوردنش . چکار کنیم چکار نکنیم ، نفس گفت من با مهردخت سه شنبه میایم اونجا، شما که چهارشنبه ویلا رو پس دادین بیاین ویلای من . جمعه هم برمی گردیم . اینطوری هم مهردخت اومده سفر و خوش می گذره .
اوضاع بهتر شد . بنابر این من و مامان و بابا و مینا و سینا ، یکشنبه صبح رفتیم نوشهر . دوشنبه بردیا و نسیم و آرتین اومدن پیشمون . روز دوشنبه نفس گفت یه کاری پیش اومده که مجبورم ظهر سه شنبه راه بیفتم ، مهردخت هم کلاسش تا ساعت دو نیم طول می کشید .. پس رفت یه بلیط اتوبوس برای ساعت چهار رو ربع ( تنها بلیطی که بود )از ترمینال غرب خرید ولی اصلاً فکر نمیکردیم برسه بهش.
تقریبا تمام یکشنبه و دوشنبه رو مهردخت و دوستش در حال دوخت و دوز برای اجرای مهم کلاسشون بودن .

من با خانم همراه مامان که هر روز میره منزلشون صحبت کردم که آیا میتونه روز چهار شنبه و پنجشنبه و جمعه رو بره منزل ما هم کارهای خونه رو انجام بده هم پیش دارسی و تامی باشه چند ساعت؟ که با خوشرویی پذیرفت و خیالم رو راحت کرد .
روز سه شنبه، مهردخت رفت به اجراش رسید و با هنرپیشه ی محبوبش "صابر ابر" ملاقات کرد و کلی مشعوف شد .
ساعت حدودای یازده صبح بود نفس زنگ زد گفت مهربانو من یواش یواش دارم حرکت میکنم ولی چیزی که مهردخت گفت اگه نتونه بیاد شمال لازم داره رو گرفتم تو ماشینمه میبرم میذارم خونتون . گفتم باشه دستت درد نکنه .
یه بیست دقیقه بعد نفس دوباره تماس گرفت گفت : مهربانو مطمئنی مهردخت رفته اجرا؟؟
گفتم : آره بابا داشت شروع میشد بهم زنگ زد گفت دارم گوشیمو خاموش میکنم و بعداً تماس میگیرم و ... چطور مگه؟؟
گفت آخه رو جا کفشی یه کلید بود نمیدونم کلید مهردخت بود یا نه برات عکس گرفتم .
با دیدن عکسی که فرستاد مغزم داغ شد
مهردخت خانوم یکی از نادر ترین شاهکارهای زندگیشو کرده بود و اونم جا گذاشتن کلید بود . گفتم نفس کلید خودشه و چقدر خوش شانسه که تو رفتی خونه . برو لطفاً کلیدشو بردار بیار یه جایی بذار بتونه برداره.
سرتون رو درد نیارم نفس چطوری کلید رو گذاشت تو کیسه فریزر و تو باغچه جلوی خونه چالش کرد و یه سنگ هم بعنوان علامت گذاشت روش 
بعدشم حرکت کرد به سمت شمال .
برخلاف انتظارمون مهردخت راس ساعت 2و نیم اجراش تموم شد ، پرید تو اسنپ به سمت خونه . که مثلا بیاد وسایلشو بذاره و لباساشو برداره و به اتوبوس ساعت 4 و ربع ترمینال غرب برسه
تو راه بهش میگم کلیدت کجاست؟ میگه تو کیفم . میگم بذار جلو دست دنبالش نگردی.
میگه خب حالا پیداش میکنم . میگم مطمئنی باهاته؟ میگه بعله
یعنی من کشته مرده ی این همه رو هستم ، اصلا نمی خواست بپذیره که کلیدشو جا گذاشته . باور میکنید عکسشو فرستادم براش ماجرا رو نوشتم تا قبول کرده؟؟!!!
وقتی باورش شد شروع کرد خودشو فحش دادن که: واااای اگر نفس نمی رفت ، اگه کلیدو نمی دیدددد، اگه برام کلید نمی ذااااشت!!!!
من با اون در ضد سرقت چکار میکردم ؟؟؟ شمال که هیچی ، بچه ها رو هم نمیتونستم بیارم بیرون
خلااااصه خانوم تشریف بردن تو ، برای بچه ها در اقصی نقاط خونه آب و غذا گذاشتن و لباسارو چپوندن تو ساک و پریدن تو اسنپ به سمت ترمینال غرب.
نهایتاً با مرام گذاشتن آقای راننده ی اسنپ مهربون که یه جایی با آقای راننده ی اتوبوس هماهنگ کردن مهردخت پریده بالا و نشسته سرجاش و اولین سفر تنهایی خودش رو با وسیله نقلیه ی عمومی آغاز کرده 
کلار آباد در عباس آباد استان مازندرانه و تا چالوس 18 کیلومتر فاصله داره . یه امیر چاکلت اونجا هست که محیط قشنگی داره فضای باز در کنار دریا با غذاهای فست فود و کافی شاپ و تعدادی بازی های رومیزی و پرسنل خوشرو ، از شما پذیرایی میکنه . ما اونجا رو دوست داریم و دوشب پشت سر هم مهمونشون بودیم .
شب دوم نشسته بودیم اونجا ، سینا با آقای راننده اتوبوس مهردخت، هماهنگ کرد و رفت چالوس مهردخت رو سوار کرد آورد پیشمون.

متاسفانه بردیا و نسیم باید هر دو پنج شنبه سرکارهاشون می رفتن ، ما هم که چهارشنبه باید ویلا رو تحویل میدادیم . بنابراین من آخر شب با بردیا اینا رفتم ویلای نفس . یکی دو ساعت بعد اونا رفتن سمت تهران .
صبح چهارشنبه من و نفس رفتیم خرید و ویلا رو برای پذیرایی از بقیه شمعدونیا آماده کردیم .
ناهار همگی با هم بودیم. شب کلی بازی و بزن برقص داشتیم . هر بار مامان و بابا رو می دیدم سرجاشون بشکن میزنن و مخصوصاً مامان که خیلی نمیتونه فعالیت داشته باشه سرجاش می رقصید ، دلمو آتیش میزد. ولی باز خدا رو شکر میکردم که سایه مهربونشون روی سرمونه .
پنجشنبه صبح به موتورسواری و شیطونی و کنار دریا قدم زدن گذشت.


چقدرم خشنم
*****
ما هم جمعه ساعت پنج صبح حرکت کردیم و بعد خوردن صبحانه تو طباخی نظریِ پلور، که جای همیشگیمون در جاده ی هرازه، ساعت 9 صبح رسیدیم خونه.
دارسی و تامی ذوق زده اومدن استقبالم و تامی هزار تا بوس بهم داد 
خدایی بعد اونهمه دادگاه بازی و بی ماشینی این مسافرت خیلی خیلی واجب بود .
اینم یه عکس دریا در دریا 



دوستتون دارم
پینوشت:
این تست شخصیت جالب رو انجام دادم خیلی خیلی نزدیک به تصورات خودم از خودم و دیگران از خودم بود.
اطلاعات شخصی هم نمیخواد
https://atynegar.ir/questionnaire/personality-test-hh/
این نتیجه تست منه :
نمره شما در هر مقیاس به شرح زیر است:
روان رنجوری: 18
برونگرایی:33
انعطاف پذیری:29
دلپذیر بودن: 39
مسولیت پذیری: 39
تفسیر آزمون
روان رنجوری: ثبات هیجانی کلی یک فرد در درک جهان اطراف است. اینکه چقدر احتمال دارد یک رویدادی را تهدید آمیز یا دشوار تلقی کنید.
نمره از 0 تا 12: شما آدمی هستید که هیجانتان پایداری دارید. دمدمی مزاج نیستید و اضطراب و افسردگی و استرس را کمتر به خانه ذهنتان راه می دهید. در مقابله با رویدادها و دشواریهای زندگی کمتر احتمال دارد دچار مشکلات روحی شوید. کمتر نگرانی را تجربه می کنید. صفات: آرام، ثبات خلق و هیجان، مطمئن، مقاوم (روحی-روانی).
نمره از 12 تا 24: شما گاهی هیجانتان پایدار است و گاهی نه. احتمالا خیلی آدم خوشحال و آرامی نیستید. ولی ناراحت و نا آرام هم نیستید. در یک حالت متوسط هستید. در حد وسطی از مقاومت روحی هستید. نه اینکه به سادگی دچار اضطراب و افسردگی شوید و نه اینکه رویدادهای ناخوشایند زندگی روی شما تاثیر نگذارد. حدی از نگرانی را تجربه می کنید اما دائما نگران هر مساله کوچکی نیستید.
نمره از 24 تا 48: شما روی هم رفته آدم مضطربی هستید. همیشه زندگیتان با افسردگی، اضطرب و خشم درونی آمیخته است. برای تغییر دادن شخصیت وقت دراز مدتی لازم دارید. استعداد ابتلا به مشکلات و دشواری های مدیریت هیجانی و روانی در مقابله با مشکلات را دارید. برخی از این صفات ممکن است در شما مشاهده شود: اضطراب، تحریک پذیر و خشمگین، تجربه استرس زیاد، آسیب پذیر.
برون گرایی – درون گرایی: این صفت گرایش و شدت تمایل فرد برای تعامل با محیط و بخصوص اجتماع است. راحتی و سطح جسارت فرد در موقعیت های اجتماعی را دربر می گیرد.
نمره از 0 تا 12: شما آدم درون گرایی هستید. تنهایی را بیشتر دوست دارید. دوست دارید هر کاری را بدون حضور دیگران انجام دهید. تعاملات اجتماعی زیاد شما را خسته می کند. تمایل ندارید در مرکز توجه قرار بگیرید.
نمره از 12 تا 24: شما نه کاملا درون گرا هستید و نه کاملا برون گرا. بعضی وقت ها با جمع بودن را ترجیح می دهید و گاهی تنهایی. هر چه نمره تان بالاتر باشد برونگرا ترید. در حالت متعادلی از تمایل به ارتباطات اجتماعی هستید.
نمره از 24 تا 48: شما آدم برون گرایی هستید. با جمع بودن را دوست دارید. دوست دارید حتی کارهایی را که می شود تنهایی انجام داد با جمع انجام دهید. از جمع و اجتماع انرژی می گیرید و به دنبال هیجانات هستید. درمرکز توجه بودن شما را اذیت نمی کند.
انعطاف پذیری: تمایل شما به تجربه چیزهای جدید و همچنین مشغول فعالیت های تخیلی و ذهنی (فلسفه جزء این موارد است) شدن، تعریف این ویژگی شخصیت است.
نمره از 0 تا 12: شما آدمی هستید که خیلی با هنر و سفر کردن و چیزهای تازه را تجربه کردن میانه ای ندارید. دوست دارید چیزهای موجود زندگیتان را حفظ کنید. شما محافظه کارید. برخی از این صفات را دارید: قابل پیش بینی، خیلی اهل تخیل نیستید، تغییر را دوست ندارید، سنتی.
نمره از 12 تا 24: شما نه کسی هستید که کاملا محافظه کار است و نه از تجربه چیزهای جدید بدتان می آید. گاهی به این و گاهی به آن تمایل دارید. شاید به دنبال تجارب جدید نروید اما در مواجه با آن ممکن است لذت ببرید.
نمره از 24 تا 48: شما علاقه مند به سفر هستید. دوست دار چیزهای جدید. حالا بستگی به علاقه تان دارد از غذاهای جدید گرفته تا داستان های جدید. برخی از صفاتی که برای شما احتمال داده می شود: کنجکاوی، خیالاتی، خلاق، غیرسنتی.
توافق پذیری: این ویژگی نشان می دهد چطور با دیگران ارتباط برقرار می کنید. برخلاف برونگرایی که گرایش به ارتباط برقرار کردن را نشان می دهد، این مورد بر جهت گیری ها و تعاملات شما با دیگران تاکید دارد.
نمره از 0 تا 12: شما کسی هستید که خیلی دیگران برایتان مهم نیستند. برای همین گروه های دوستان، گروه های کاری و خانواده خیلی از شما خوششان نمی آید. کلا شما برای زندگی سازگارانه در جمع آفریده نشده اید. برخی از این صفات را دارید: شکاک، پرتوقع، لجوج، خودنما.
نمره از 12 تا 24: شما در بعضی از موارد ترجیح می دهید دیگران را هم در نظر بگیرید و در بعضی موارد نه. احتمالا به موقعیت بستگی دارد. ممکن است در محل کار آدم سازگاری باشید اما در خانه نه. صفاتی چون شکاکیت، پرتوقع و سطح پایین همدردی با دیگران در شما کمی محتمل است. نمره از 24 تا 48: شما آدم مردم داری هستید. آدمی که دیگران برایتان خیلی مهم هستند. خیلی زیاد. جمع با بودن با شما خیلی حال می کند. چون شما هم هوای جمع را دارید. اعتماد، رو راست، نوع دوستی، فروتنی، همدردی و یکدلی صفاتی است که برای شما ممکن است.
مسئولیت پذیری (وجدانگرایی): این شاخص توانایی شما در تعدیل و تنظیم تکانه ها جهت بروز رفتار هدف محور را نشان می دهد. عناصری مانند کنترل، بازداری و ثبات در رفتار را اندازه گیری می کند.
نمره از 0 تا 12: شما آدم بی مسئولیت و وظیفه نشناسی هستید. معمولا در محل کارتان به خاطر این ویژگیتان مشکل دارید. چندان آدم معتمدی نیستید. برخی از این صفات را دارید: اهمال کار، نامنظم، بی دقت و تکانشی.
نمره از 12 تا 24: هر چه نمره شما بالاتر باشد بیشتر مسئولیت پذیرید. روی هم رفته بی مسولیت و بی وجدان نیستید اما با وسواس خاصی هم به مسولیت های خود نگاه نمی کنید. ممکن است حدی از اهمالکاری و بی نظمی در شما مشاهده شود.
نمره از 24 تا 48: شما آدم با وجدان، وظیفه شناس و با مسئولیتی هستید. برای همین در محل کار و جمع خانواده تان روی حرف شما خیلی حساب میکنند. برخی از این صفات در شما هست: منظم، با دقت، تلاس برای رسیدن به هدف.
فکر کنم تا من خسارتم رو تمام و کمال از این دوپای بی معرفت نگیرم، شما طفلکی ها باید داستان های سریالی من رو ، مرحله به مرحله دنبال کنید .
بالاخره روز یکشنبه (هجدهم مهر) حوالیِ ظهر ، جناب سرهنگ تماس گرفت . خیلی عذرخواهی کرد که دیروز برای مراسم هفته ی ناجا خیلی گرفتار بودم و نمیتونستم تماس هام رو جواب بدم . امروز قرار بذاریم .
گفتم باشه هر وقت شما راحتید بفرمایید تا هماهنگ کنیم .
گفت برای ساعت سه ، سه و نیم راحتید . خُب البته نبودم چون ساعت کارم چهارو نیم تموم میشه ولی دیگه حرفی نزدم و گفتم بله .
آدرس رو فرستادم و ساعت دو و نیم دوباره اسنپ گرفتم و رفتم به سمت ستارخان .
با جناب سرهنگ هم زمان رسیدیم تعمیرگاه . البته قبلش بهم پیام داده بود که من برام کاری پیش اومده ممکنه با تاخیر خدمت شما برسم که خیلی جالب بدون تاخیر و سروقت رسید.
از ماشینش و راننده ش ، مرتب و تمیز و موجه بودند تا خودش که بسیار مرد محترم و منطقی بنظر میرسید.
(متاسفانه دید من نسبت به گروه انتظامی تو این سالها انقدر بد شده که باورم نمیشه با یه آدم موجه ، شیک و منطقی مواجه بشم)
جناب سرهنگ با صافکار و مکانیک صحبت کرد ، بعد به من گفت:
خانم اگر شما به من می گفتید که این دوماه طول درمانتون گذشته و الان جلوی من سلامت ایستادین هم من میگفتم خدا رو شکر کنید که الان سلامتید . حالا که شما میگید خودتون و دخترتون از این حادثه حتی یه خراش هم برنداشتید باید بگم معجزه شده.
خلاصه یه بیست دقیقه ای درمورد ماشین صحبت کردیم و جناب سرهنگ گفت: من دو سه روز دیگه گزارش رو تکمیل میکنم و تماس میگیرم که یا شما یا معتمدتون بیاید ازم تحویل بگیرید .
تشکر کردم و خداحافظی کردیم . بعد از رفتن جناب سرهنگ، به صافکار و مکانیک گفتم سرجدتون این ماشین رو تموم کنید دیگه من پیرم دراومده بی ماشینی والا اگه هواپیما بود تموم شده بود .
گفتن دو سه روز دیگه کار داره .
سرمو انداختم پایین و اومدم بیرون دوباره اسنپ گرفتم به سمت اداره .
شب تقریباً ساعت ده بود که جناب سرهنگ پیام داد که گزارش آماده ست فردا برای تحویلش هماهنگ کنیم .
جل الخااالق چه به سررعت 
فرداش تماس گرفتم گفت من تا ساعت چهار تو شهرک آزمایشم .
نفس و آرمین ، هیچکدوم تهران نیستند، بردیا سر یه پروژه ای تو پردیس داره کار میکنه ، بنابراین باید خودم می رفتم 

کاش بعد از پنج بودکه اقلاً مرخصی نمیگرفتم .
عییین بچه های خوب ساعت دو اسنپ گرفتم رفتم شهرک آزمایش اونجا چون قسمت های مختلف داره ، راننده اشتباهی اول اتوبان پیاده م کرد بعد فهمیدم باید جای دیگه میرفتم هر کاری هم کردم هیچ اسنپ دیگه ای پیدا نشد . ناچار پیاده راه افتادم خوشبختانه سرپایینی بود بیست دقیقه بعد به جایی که باید میرسیدم، رسیدم . پاکت رو تحویل گرفتم و تشکر کردم .
اومدم بیرون از کنجکاوی داشتم می مردم . دیدم نوشته تعمیر ماشین 22 میلیون و اُفت ماشین 7 میلیون ، جمعاً 29 میلیون .
_i5qm.jpg)
نییییشم تا بناگوش باز شد . 
پسره ی نادون منتظر باش تا بیام سراغت . این حالا تعمیر و افت بود. پارکینگ ، جرثقیل ، هزینه های دادرسی و کارشناسی و خوابِ ماشین مونده دادااااااااش
اسنپ گرفتم برگردم اداره، یهو تو دلم گفتم من که باید این گزارش رو ببرم میدون ونک تحویل بدم ، خب بذار همین حالا برم دیگه .
اسنپ رو تغییر مسیر دادم به ونک .
رسیدم مجتمع قضایی ، پله ها رو بدو بدو رفتم بالا ، انگار یه سطل آب یخ ریختن روم .
خانم این گزارش رو باید تحویل شیفت صبح بدی 

همونجا ولووو شدم رو نیمکت
، نمیدونم قیافه م چقدر طفلکی بود که دیدم یه آقایی با لباس فرم اومد سمتم .
-خانوم ، کمکی از دست من برمیاد؟؟
احساس کردم دارم خواب میبینم !!! مگه میشه تو این محیط که جواب سلام ادم رو نمیدن، یکی بیاد بگه کمک میخواااای!!!!!!!!!
-ممنونم . من خیلی ناواردم و متاسفانه گیج شدم .
نشستیم روی یه نیمکت ، حداقل چهل و پنج دقیقه با هم صحبت کردیم .نمیدونم چگاره بود ولی تو اجرای احکام بود و همونطوری که گفتم لباس فرم نظامی داشت که متاسفانه من درجه ها رو تشخیص نمیدم .
راهنماییم کرد گفت : الان شما گزارش کارشناس رسمس دادگستری رو داری و حالا باید شکایت اصلی رو تنظیم کنی .
بنظر من هم از اقای دکتر و هم از مالک ماشین شکایت کن چون ممکنه ( البته احتمالش خیلی کمه) که هیچ چیز بنامش نباشه . چون با شکایت شما همه ی اموالی که بنامشه از خط موبایل و حساب های بانکی و ماشین و سهام و بورس و ملک و هر چیزی که قابلیت مسدود و توقیف داشته باشه ، توقیف و مسدود میشه . هر چی سهل الوصول تر باشه ، شما راحت تر به دریافت خسارتت میرسی .
حالا اگر هیچی به نامش نباشه و هیچ حساب بانکی و حقوقی نداشته باشه ، میرن سراغ ماشینی که بهت خسارت زده . اصلاً فرض میکنیم ماشین رو تو این مدت فروختن . پلاکش اعلام و توقیف میشه . مالک جدید میره سراغ اونا که ماشینی که بهم فروختین توقیف شده و ....
خیلی ازش تشکر کردم . دیگه مجاب شدم که باید فردا صبحش بیام برگه گزارش رو به شیفت صبح تحویل بدم .
درواقع اون موقع بیخود اومده بودم ، البته که راهنمایی های این آقای محترم خیلی کمکم کرد. دوباره رفتم اداره و مجبود شدم تا ساعت هفت بشینم سرکارم .
فردا صبح اول رفتم دادگاه برگه رو تحویل دادم . گفتن خب تو اینجا کارِت تموم شد . حالا عصری بیا این گزارش رو کپی برابر اصل کن و برو برای دادخواست اصلی .
دنیا دور سرم چرخید، وااااقعا دلم میخواست هااای هااای گریه کنم .
گفتم باباااا آخه یعنی چی؟؟ من کارمندم مگه بیکارم که هی صبح بیام هی بعد از ظهر بیام . خب چرا درست آدم رو راهنمایی نمیکنید، چرا باید صبح گزارش تحویل بدیم ، عصر مهرِ کپی برابر اصلو بزنیم ؟؟
چاره ای نبود از دادگاه به سرعت خودم رو رسوندم اداره .
ساعت 5 فوتبال ایران و کره شروع میشد. گفتم همون 5 بزنم بیرون که خیابونا خلوت شده باشه . از ده دقیقه به پنج هر کاری کردم نه اسنپ ماشین داشت نه تبسی . اومدم بیرون گفتم با خطی های نوبنیاد ونک میرم . میدون نوبنیاد هییییچ ماشینی نبود . گفتم از چهاراره پاسدارن خطی های ونک رو سوار میشم . اونجا هم خبری نبود . انقدر خیابون ها شلوغ بود که دود از کله ی من بلند میشد . دربستی ها هم زیر هشتاد تومن و صد تومن نمی بردن .
گفتم تا سر همت (شریعتی) میرم . از اونجا میرم ونک . وقتی رسیدم صف طویل مسافرا و تاکسی هایی که زده بودن کنار و ماشین هایی که تو اتوبان قفل شده بودن به هم و تکون نمی خوردن حالمو بد کرد .. ساعت پنج دقیقه به شش بود . من اگر تا شش و ربع ، ششو نیم نمی رسیدم کارم انجام نمیشد . به یه تاکسی که کنار بود گفتم نمیری ونک ؟ گفت : میرم ولی صد می گیرم ، مسافرم میزنم حدود یکساعت و نیم هم طول میکشه .
ساعت دقیقاً شش بود . داشتم می رفتم اونور خیابون که برگردم سمت خونه . یه فکر جدید به ذهنم رسید .
- آقا شما میری ونک؟
-بله خواهر کارم همینه .
-کرایه ت چقدره ؟
-چهل تومن .
- چقدر طول میکشه؟
- یکربع. نمیترسی؟
- نه .
- بشین به امید خدا .
کیفم رو گذاشتم بین خودم و آقای موتوری محترم و بادگیرش رو سفت چسبیدم .
خدا رو شکر صبح یقه اسکی پوشیده بودم . آقای موتوری از پیاده رو ، لابه لای ماشینا، سقف ماشینا
هر جایی که فکرشو بکنید می رفت . دروغ نگم چند بار که از جاهای خیلی باریک رد شد، فکر اینکه الان زانوهام میخوره به اطراف حسابی ترسوندم . راس ساعت شش و ربع رسیدیم . ایران چک پنجاه تومنی رو دادم به آقای موتوری . داشت دنبال ده تومنش میگشت بهم پس بده . گفتم آقا خدا بهت برکت بده ، اگه با شما نمی اومدم اصلا به کارم نمیرسیدم . خوشحال شد گفت : راضی هستی؟ گفتم حلالت باشه .
از گزارش جناب سرهنگ چند تا کپی گرفته بودم دادم همه رو مهر کپی برابر اصل زدن . برگه ای هزارتومن هم پول دادم و اومدم بیرون .
حالا دیگه حسابی وقت داشتم ، هر چند که خسته بودم . هنوزم خیابون افتضاااح شلوغ بود . اسنپ و تبسی و دربست کمتر از صدتومن نمی گرفتن . نمیدونم چی شد یهو اسنپ تغییر قیمت داد به 68 تومن.
ریع یه ماشین گرفتم . نوشته بود هشت دقیقه بعد میرسه . ایستاده بودم دور میدون . هشت دقیقه بعد به راننده زنگ زدم . گفت : خانم من تو چهارراه جهان کودکم ولی خیابون قفله نمیدونم کی میرسم .
گفتم باشه منتظرم .
پلیس راهنمایی رانندگی ایستاده بود کنارم . دیدم همه ازش سوال دارن و خیلی محترمانه راهنمایی میکنه و جواب همه رو با حوصله میده . گفتم:
-همیشه انقدر شلوغه یا امشب استثناعه؟
- معمولاً همینه ولی امشب یکمی بدتره .
-عجیبه .. فکر کردم فوتباله حتما خلوت تر میشه.
-همه گرفتارن دیگه کسی به فوتبال اهمیت نمیده . البته نمیدونم واااقعا همه کار دارن اینطوری میریزن تو خیابون؟
-والا اگه کاری نباشه دیوانگی محضه بیرون اومدن.
- شما که لباس اداره تنتونه ولی چون از ترافیکِ هر شبِ اینجا پرسیدین، معلومه همبشه اینجا نمیاید.
- نه .. بعد از سالها گذارم اینجا افتاده .
- کار واجبی بود ؟ آنلاین نمیشد ؟
دیگه تقصیر خودش بود ، معلوم بود گوشاش زیادی کرده بووود .
قصه رو براش تعریف کردم. کلی با هم درد و دل کردیم حس خیلی خوبی ازش گرفتم . باسواد و محترم بود. از هلند و سوئد پذیرش تحصیلی داشت ولی بخاطر سربازی نمیتونست بره .
بهش پیشنهاد خروج غیر قانونی داده بودن
گفت ، نمیتونم به تن پدر و مادر پیرم لرزه بندازم .
تا برسم اونور نصف جون میشن . ناچار فعلا از رفتن منصرف شدم .
گفتم : کار خوبی کردی خطرناکه
بهم گفت خانوم میدونی چقدر حالم خوب شد با هم صحبت کردیم.
گفتم : شما خودت نمیدونی من چقدر از آشناییت خوشحال شدم .
گفت: وقتی با دوستانم تو پلاتو بودیم همینقدر حس خوب داشتم .. حیف که ازشون جدا افتادم .
چشماااام گرد شد.
-پلاتووو؟؟
-یادم رفت بگم من ده سال تئاتر کار کردم .
-خندیدم و گفتم ، میگم چرا انقدر ازت خوشم اومده .. آخه من تا پیش از کرونا تقریباً هفته ای دوتا تئاتر میدیم ومشتری پرو پا قرص جشنواره فیلم .
-وااای چقدر جااالب جدی میگید؟
- بله . یعالمه نقد تئاتر تو پیجم دارم .. میگم که کرونا خونه نشینمون کرد .
راننده بهم زنگ زد گفت من نزدیک .
با آقا ی پلیس نازنین که اسمش میلاد بود آدرس پیج رد و بدل کردیم . خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم .
ساعت هفت و نیم بود . راننده گفت خانوم از تلفن اول شما تا الان 35 دقیقه گذشته!!گفتم پس تقریبا 45دقیقه منتظر بودم . چرا امشب انقدر شلوغه ؟
یکمی بدو بیراه گفت به شرایط و .. خدا رو شکر ساعت هشت و بیست دقیقه رسیدیم دم خونه .
خیلی خیلی خسته بودم .
واااقعاً فقط دیدن مهردخت و میو میو کردن های بلند و مردونه ی تامی و میو های ظریف و ناز دارسی حالم رو بهتر میکرد .
خدا رو از داشتنشون شکر کردم، لباسام رو عوض کردم و رو راحتیِ محبوبم ولو شدم .
نفس تلفن کرد ، براش تند تند ماجرا ها رو تعریف کردم ، یکمی بابت موتور سواری دعوام کرد و گفت: وااقعاً توان گذروندن یه حادثه ی جدید رو نداریم مهربانو توروخدا کارای خطرناک نکن . اگه تصادف کنی خیلی بد میشه هااا.
بهش قول دادم بیشتر حواسمو جمع کنم . گفتم : نمیای تهران؟
گفت : چرا زود میام که هفته ی بعد با هم بریم سفر .. فقط تو روخدا تو مواظب خودت باش.
بازم بهش قول دادم .
ساعت یازده بود که مهرداد بهم زنگ زد .
تازه از سر کار برگشته بود . هوس پلو میگو کرده بود ، میخواست بره براش خرید کنه .
گفت خسته نیستی کمکم کنی؟ گفتم چرا ولی با تو خستگیم درمیاد . دوتایی رفتیم خرید . همه چیز رو بهم نشون میداد و تایید می کردم و مینداخت تو سبد خریدش. (
عاااشقتم واتس اپ
)
ذرت منجمد ، فلفل دلمه ای و میگوی پاک کرده و رگ گرفته و هویج.
همه رو به قیمت خیلی ناچیزی خرید و وقتی قیمت میگو در تهران رو بهش گفتم مغزش سوت کشید. 
رسید خونه دوتایی با هم اشپزی کردیم و نتیجه ش این شد .



**********
روز چهارشنبه با بردیا رفتیم تعمیرگاه و به آقایون مکانیک التماس کردم که دیگه ماشین رو تمومش کنن.
قول دادن پنجشنبه تحویل بدن .
پنجشنبه رفتم باهاشون تسویه کردم هی گفتن ما ماشین رو تمیز و شسته تحویل میدیم چرا نمیذارید این کارو انجام بدیم؟
گفتم توروقرعان همینطوری کثیف بدید ببرمش . 
خلاصه نشستم پشتش و تا کارواش قربون صدقه ش رفتم . اونجا هم گفتم جان مادرتون این ماشین عزیزم رو همچین بشورید که خستگی پنجاه و پنج روز دوری ازش دربیاد .

بعد یعالمه خرید کردم و رفتم خونه ...
ساعت هشت شده بود ، دوباره خدا رو برای داشتن نعمت های زندگی شکر کردم.
امروز صبح رفتم هم از خواهر آقای دکتر که مالک ماشین بود و هم از آقای دکتر شکایت کردم .
امیدوارم خیلی زود حق به حق دار برسه و بیام براتون تعریف کنم نتیجه رو .
******
نمیدونم حوصله تون از دنبال کردن ماجراهای ماشین سررفته یا فکر میکنید اطلاعاتی که میدم غیر از خاطره نویسی ، مفید هم هست ؟
لطفاً نظرتون رو بنویسید تا با اکثریت آرا پست های بعدی رو ادامه بدیم .
فردا صبح همراه با خانواده بعد از تقریباً دوسال ، به سفر میریم .
مهردخت پروژه ی مهمی داره که نمیتونه با ما بیاد . قراره سه شنبه، نفس و مهردخت با هم بیان شمال و به ما ملحق بشن .
به مهردخت میگم خوشبحالت که همسفر نفس میشی .. انقدر بهت خوش میگذره که تا ته عمرت این سفر رو فراموش نمیکنی 
دوستتون دارم . 
حساب کردم از روز تصادفم سی اُم مرداد ، تا امروز 50 روز می گذره که بعد از 8 روز ماشین وارد تعمیرگاه شده . تو این مدت علاوه بر اینکه خودم دارم عذاب میکشم که آقا جان اگر ماشین رو از صفر قرار بود بسازند هم الان 42 روزه که دستشونه و خیلی وقت پیش باید تموم میشده ، ولی مشکل و فکر و خیال خودم یه طرف این که هر کسی که بهم میگه سلام پشتش بلافاصله می پرسه ماشینت رو گرفتی؟ و من جواب میدم نه. و میخنده میگه : چه خبببببره ؟؟ اصلا عین خیالت نیست هاااا!! من رو خیلی عذاب میده .
مگه ممکنه من که ماشینم عصای دستم بوده و تو هر شرایطی وقتی تو پارکینگ خونه م پارک بود یه آرامش خیال و امنیت خاصی داشتم الان عین خیالم نباشه؟ یعنی شما هایی که اینطوری حرف میزنید از من نگران ترید؟؟
چرا فکر نمی کنید حتماً موضوعی هست که من کاری بیشتر از این از دستم برنمیاد و با این حررف های آزاردهنده فقط سوهان روحم میشید؟
چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم بابااا جون انقدر حرص نخور ، انگار یادت رفته که ماشین رو سپردی به آرررمین!!
این آرمین همون آرمینیه که بخاطر بی خیالی و بیتفاوتیش تو زندگی جون به لبت کرده بود. همونیه که وقتی از بندرعباس ول کرد اومد تهران، هرروز صاحبخونه ش بهت زنگ میزد میگفت " خانوم سقف طبقه ی پایین نم داده داره میریزه پایین ، بگو همسرت بیاد در خونه رو باز کنه میخوایم تعمیرش کنیم" ، من هی به آقاهه میگفتم چشم شرمنده م .
به آرمین میگفتم: عاقا ما مشکل مالی داریم خونه ی بدبخت رو ول کردی اومدی هرماه داریم کرایه ش رو میدیم خب بیا برو این خونه رو پس بده ، هم ما دیگه اجاره نمیدیم هم اون بدبخت خونه ش رو تعمیر میکنه . میگفت: خُب و فردا دوباره همین آش بود و همین کاسه .
یا مهردخت بچه بود رفت روی میز پذیرایی و شیشه ی میز شکست بعد شیشه ی شکسته یکماه مونده بود گوشه خونه مون که یه بچه سه ساله ی بازیگوش داشتیم .
یادمه مامان و بابام یه روز اومدن خونه مون دیدن شیشه هنوز اونجاست مهردخت هم داره ورجه وورجه میکنه . چون به آرمین هیچی نمیتونستن بگن، دهنشون رو باز کردن هر چی دلشون خواست به من بدو بیراه گفتن که چقدر بی شعور و بی عرضه ای شیشه تو خونه ت شکسته و بچه ی کوچیک داری و هنوز از خونه ت خارجش نکردی .
حالا از بدِ حادثه کار ماشین من دست آرمین افتاده و 42 روزه که ماشین تعمیرگاهه و هنوز درست نشده.
نمیدونم چرا اون روز که آرمین گفت: میخوای تو سرکاری وقت نداری من ماشین رو بذارم دم خونه مون درست بشه حواسم بهش باشه ، موافقت کردم!!!
دستش درد نکنه هیچ وظیفه ای درقبال تعمیر ماشین من نداشت ، به هر حال لطف کرد و قبول زحمت کرد ، اما خدایی چرا انقدر بی تفاوت و بی مسئولیته؟؟
یعنی این تیپ آدما واقعاً انگیزه ی تغییر ندارن؟؟
اونا هیییچی ولی شما هم لطفاً بیش از اندازه ی لازم برای یه موقعیت دل نسوزونید .. خود آدم به اندازه ی کافی تحت فشار هست .
******
هفته ی پیش برام پیامک اومده بود که در شعبه 273 مجتمع شماره شش شورای حل اختلاف شهر تهران ارجاع داده شد. گذاشتم یه چند روزی ازش بگذره که اگر میخوان یه وقتی چیزی برای رسیدگی به کارم تعیین کنند، بکنند. دیدم نه خبری نمیشه روز دو شنبه ساعت یازده ظهر از اداره مرخصی گرفتم رفتم میدون ونک همون جایی که تو پست قبل نوشتم.
طبقه ی سوم اتاق 273 بود .یه خانمی نشسته بود موضوع رو گفتم گفت برو دفترمون ببین چکار کردن برای پرونده ت . رفتم اون یکی اتاق که دفتر 273 بود.
یه میز گذاشته بود ورودی اتاق که نمیشد داخل رفت ، خانومه نشسته بود پشت مونیتور یه خروار هم پرونده جلوش بود یه کاور شفاف هم از سقف تا روی میزش مثل پرده آویزون بود. صداش کردم . گفت: بله ؟ گفتم پیامک برام اومده که پرونده م اینجاست . گفت وایسا یه کاری دارم .
حدود بیست دقیقه ایستادم تو این مدت همکاراش اومدن فیلمای خانوادگیشون رو نشون هم دادن ، یه پرونده ای که مال آشناهاشون بود رو خوندن و نوبتش رو گفتن این خانوم بزنه در اسرع وقت . یکم غیبت پشت سر فامیل همسرشونم کردن . یکی دوبار هم من این وسطا گفتم : خانوم این پرونده ی منو میبینی بهم بگی ؟ که گفت : وایسا الااان .
نهایتاً اون خانومه که تو دفتر اولیه بود اومد اونجا منو که دید گفت: کارِت چی شد؟ گفتم هنوز منتظرم . خدا پدرش رو بیامرزه ، به اون خانومه گفت: پرونده ی این خانومو ببین دیگه .
اونم گفت: برای چی ازت شکایت کردن؟ گفتم : من خودم شکایت کردم. گفت اس ام است رو بخون . با صدای بلنننند براش خوندم . گشت یه پوشه ی نارنجی پیدا کرد خوند و گفت: برات کارشناس مشخص شده چرا الان اومدی؟ گفتم: والا الان هم سرخود اومدم. نباید دوباره برام پیامک میامد؟ گفت چرا .
حالا من الان پرونده ت رو میفرستم طبقه ی بالا عصری بیا که شماره ی کارشناست رو بگیری باهاش قرار بذاری.
گفتم من کارمندم نمیشه الان انجام بدیم؟ گفت: نه
پرونده ی تو به شورای حل اختلاف مربوطه اونا ساعت 3/5 تا 7 هستن، ولی تو هفت نیای هاااا. گفتم : نمیشه خودم نباشم کسی رو بفرستم عصری؟
گفت : نه حتماً باید خودت باشی . تشکر کردم دوباره پریدم تو اسنپ و اومدم اداره.
ساعت 4/5 که ساعت اداره ی ما تموم میشه اومدم بلند شم برم سمت دادگاه که یه کاری پیش اومد ساعت 5 اسنپ گرفتم.
یااا خدااا مسیر صبح که 30 تومن بود رو زده بود 75 تومن.
اولش بخاطر قیمت ناراحت بودم بعد دیدم وااای خدااا اتوبان ها چه خبررره !!! انقدر ترافیک بود من ساعت 6/5 رسیدم . دقیقاً مسیری که صبح بیست دقیقه طول کشید رو یکساعت و نیمه رسیدم .
دیگه اصلاً امیدنداشتم کارم راه بیفته با وجودی که آسانسورها خراب بود ، یه نفس دویدم طبقه ی چهارم که شورای حل اختلاف .
اونجا گفت: سریع برو تو حیاط 700 هزارتومن پرداخت کن و از این مدارک و پرداختت سه سری کپی بگیر و بیا ..کارمندا تک و توک داشتن میرفتن تعطیلات ، دوباره بدو بدو رفتم تو حیاط پرداخت کردم بعد کوچه بغلی کپی گرفتم و چهارطبقه یه نفس اومدم بالا . مدارک رو گرفت شماره موبایل جناب سرهنگ دیلمی رو بهم داد. گفت خدا حافظ.
گفتم: اقا ،شما از من کارت شناسایی نگرفتین، یعنی هرکسی میامد این کار انجام میشد ؟ گفت: بله چطور مگه؟
گفتم: آخه اون خانم صبح به من گفت حتما باید خودت باشی.
گفت: اینجا حرف بیخود زیاد میزنن!!!
حالا واقعیتش نمیدونم خانومه حرف بیخود زد یا این اقا باید کارت شناسایی می گرفت و قصور کرد
نشستم رو نیمکت های همونجا و به شماره ای که داده بودن تماس گرفتم.
- بفرمایید.
-جناب سرهنگ دیلمی؟
-بله خودم هستم.
- سلام من مهربانو هستم ...
- سلام . متوجه کارتون شدم . من بعد از تعطیلات باشما تماس میگریم که ماشین رو بازدید کنم .
-ممنونم منتظر تماستون هستم . خدا نگهدار.
آروم آروم از طبقه ی چهارم اومدم بیرون و ایستادم یه گوشه و به هیاهوی میدون ونک نگاه کردم.
یه گوشه خانومی گریون با تلفنش صحبت می کرد ، بند دلم پاره شد. نکنه خبر بدی بهش دادن؟
خانومه دماغش رو محکم کشید بالا و گفت : محمود امیدوارم خدا ازت نگذره من که دستم به جایی بند نیست ولی نفرینت میکنم .
نفسی به راحتی کشیدم .. نه خبر بدی بهش ندادن، دوباره رفتم تو فکر .. نکنه بچه ش رو ازش گرفته؟
یه دختر و پسر از جلوم رد شدن. پسره با چشمایی که عشق ازش چکه میکرد به صورت خندان دختره نگاه کرد و گفت.. باور کن میمیرم برات .
ته دلم قیلی ویلی رفت. خدا کنه همو اذیت نکنن. نمیخواد برای هم بمیرن ، همین که همو آزار ندن کافیه.
میدون ونک پر و خالی از جمعیت میشد. گلفروش ها چه گلای زیبای رنگارنگی داشتن
رستوران های کنار گذر و راننده های حاشیه ی میدون.. من چند وقت بود اینطوری شهر رو نگاه نکرده بودم.
مبدا رو زدم ونک ، مقصد رو زدم خونه یهو زد 95 تومن . برق از کله م پرید. از اون وقتایی بود که لج کرده بودم . دیدم یه ماشین داد میزنه تجریش .
هیچکسی هم مسافرش نبود .
- سلام آقا . دربست چند میبری؟
-سلام . 100 تومن .
- ای باباااا ، چقدر گرون . کرایه ش چقدره؟
-همینه دیگه خانوم شب تعطیله . پونزده تومن.
-شب تعطیله.. رحم و مروت هم کلاً تعطیله.
-دست شوما درد نکنه حالا هم بی رحمیم ، هم بی مروت؟
- همه مون رو میگم آقااا ، من ، شما.. همگی رحم و مروت یادمون رفته.
یه مادر و دختر اومدن گفتن پشت دیگه کسی رو سوار نکن ما حساب میکنیم.
منم نشستم جلو و رفتیم به سمت تجریش.
راننده تو ماشین سر حرف رو باز کرد .
منم براش ماجرای تصادف و شکایت رو تعریف کردم . دیدم لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت من یه ماجرای اینطوری داشتم ، هفته ی پیش خسارتم رو گرفتم . انقدر مزززه داد ادبش کردم .
شما هم میدونم الان خسته ای و کلافه ولی مقاومت کن ، خسارت رو که بگیری بیفته به غلط کردن، دلت خنک میشه
اونشب آقای راننده خیلی چیزا تو مراحل شکایت و دادگاه یادم داد که واقعاً به در بخور بود. رسیدیم تجریش .
خداااای من اصلاً دلم نمیخواست برم خونه . انقدر زندگی تو این قسمت شهر جریان داشت که بی اختیار راه افتادم به سمت کوچه امامزاده .
خدااای من هر چی سبزی و خوراکی های دستچین که فکرشم نمیکردم جلوی فروشنده ها بود که بهم چشمک میزد. سیرهای نازک سفید با انتهای سبزِ سبز... اسفناج های خوشگل . انار های گل شده.. بادمجون های بنفشِ بنفش. فلفل های سبز که تو دست فروشنده برای تبلیغ میشکستند و صدای ترد و تازه ش رو به وضوح می شنیدم .
اول یه پرس آش رشته سید مهدی خریدم و گذاشتم تو ساک پارچه ای مدارک تصادفم. 
بعد یادم افتاد غذای دارسی و تامی تموم شده و اون موقع شب دیگه محلمون سینه ی مرغ تموم کرده . رفتم مرغ فروشی و دوکیلو سینه ی مرغ خریدم و گذاشتم تو همون ساک پارچه ای.
قدم زنان از میدون تجریش تا سر شریعتی پیاده اومدم و همه جا رو با چشمای مشتاقم ، نگاه نه که بلعیدم .
خطی ها و دربستی ها ایستاده بودن ، به یکیشون گفتم خطی برای شهرک لاله داریم ؟
- من میبرمت .
- چند؟
-70 تومن .
-برو اذیت نکن ...من از ونک تا خونه م 100 ندادم . الان عمراً 70 ندم .
-خُب 50 بده مسافر بزنم .
-نوچ
- 30 که میدی؟
-آره .
نشستم تو ماشینش . یه مسافرم بیشتر نتونست بزنه . همون اول بهش گفتم :
-لهجه ت کُردیه؟
- نه .
- لُری؟
- نه .
- پس هیچی.
- کُرمانجم .
- عه خراسانی؟
- از کجا بلد بودی؟
-دیگه ، دیگه.
-تمااام دنیا رو بگردی بهتر از کرمانج ها پیدا نمیکنی.
-همه ی دنیا خوب و بد داره .
از آهنگای خراسانی برام گذاشت ، همه شون قشنگ و شاد بودن. کلی هم برام آواز خوند، باورتون نمیشه حتی یکمی هم پشت فرمون رقصید و کلی خندوندم .
وقتی پیاده میشدم سی تومن براش کارت به کارت کردم. گفت : دمِت گرم.
گفتم: غمت کم ، جوون خوبی هستی ، موفق باشی.
*******
تجربه ی جالبی بود بعد از مدت ها با مردمی غیر از مردم همیشگی معاشرت داشتم . از این بابت خیلی خوشحالم .
دیروز هم که جمعه باشه جناب سرهنگ تماس گرفت گفت : تعمیرگاه امروز بازه برای بازدید ماشین برم؟ گفتم نه متاسفانه . گفت پس برای فردا ، بعد از ساعت کار هماهنگ کنیم .
گفتم: عالیه .
البته امروز از ساعت سه تا الان دو بار تماس گرفتم، جناب سرهنگ گوشی رو برنداشت . یه پیامک هم بهش دادم که جواب نداده .
منم که علاااف نشستم پشت میز اداره دارم کار میکنم و بلا تکلیفم . 
آخ دکترررر آشی برات بپزم که یه وجب روغن روش بایسته فققققط. 
*******
خیلی وقته از احوال دارسی و تامی براتون ننوشتم . شما هم حالشون رو نپرسیدید 
باید بگم که هر دو خوبن خدا رو شکر . البته دارسی همچنان خانوووم و البته نچسسبه و اصلاً به کسی علی الخصوص تامی روو نمیده . و تامی هم همچناان شیطون و زلزله ست . از در و دیوار بالا میره و سر به سرِ دارسی میذاره و هر چی دارسی بهش کم محلی میکنه ، اون بازم میره سراغش و دوست داره باهاش بازی کنه .
یه چیزی هم بگم با تمام این حرفا هروقت تامی غذای خودشو میخوره و میره سراغ غذای دارسی، اون خانوم باکلاس عزیزم بجای اینکه عصبانی بشه و تامی رو دعوا کنه که چرا کله ت تو ظرف منه . تند و تند کله ی تامی رو لیس میزنه و انگار یه جورایی بهش میگه " جااانم ، پسرِ بازیگوش ، میدونم تو خیلی انرژی مصرف میکنی و دلت غذای اضافه می خواد . بخور نوش جونت باشه "
این فیلما مال دیروز این دوتا عشقِ خونه ی ماست .
دارسی رفته بود تو کمد ، زیپ این جای مخصوص لباس های گرم رو باز کرده بود و خوابیده بود روشون .
به شعر خوندن من برای تامی بعنوان موسیقی متن فیلم ، گوش بدید

اینم آقای تامی که عاااشق سینک ظرفشوییه . رفته بود لای این پارچه مخصوص ظروف ، کشیده بود رو خودش و فکر کنم یه نیم ساعتی خوابش برده بود

دوستتون دارم . با هم مهربون باشید 
پینوشت اضافه شد.
دیروز نوبت تزریق دوز دوم واکسنم بود .شب قبلش نفس گفت شنیدم باغ پرندگان اتوبان بابایی سیستم تزریق در اتومبیل دارن صبح میام دنبالت بریم اونجا . منم که بی مااااشین گفتم: ننه خدا یک در دنیا، صد درآخرت بهت خیر بده .
خلاصه رفتیم دیدم به به چقدر خلوووت ، چقدر مرتتتتب !! کارت ملی و کارت واکسن رو گرفتن و ثبت کردن. منم که آستین مانتوی اداره م تنگ بود ، دگمه های مانتو رو باز کردم و دست راستم رو انداختم بیرون کلی هم اشاعه فساد کردم
، یه خانم گوگولی خوش برخوردم اومد دستشو از شیشه ی ماشین کرد تو و فرررت، واکسن رو تزریق کرد .
اصلاً از اینکه یه کاری تو این مملکت طبق نظم و قاعده و بی دردسر انجام شده داشتم ذوق مرگ میشدم .
نفس منو رسوند دم اداره ، بدو بدو رفتم به پیشی های مقیم باغچه ی بین بانک تجارت و اداره م غذا دادم و رفتم اداره .
هر چی سر تزریق دوز اول، اصلا عین خیالم نبود و نفهمیدم این که زدن بهم آب بود یا واکسن؟ سر این دومی هم تَب کردم هم دستم درد میکنه هم بی حال شدم .
ماشینمم داره لاکپشت وار درست میشه گفته بودن تا آخر هفته درسته که انگار تعطیلی ها رو بهانه کردن و حالا میگن تموم نمیشه این هفته هم .
شنبه صبح رفتم میدون ونک مجتمع قضایی شماره شش پیگیر کار پرونده ی شکایت باشم . ساعت هشت و ده دقیقه اونجا بودم . کارمند دبیرخونه که تازه نشسته بود پشت میزش با یه حالت بی اعصابی گفت: اس ام اس اومده برات؟ گفتم نه ، گفتن اگه نیومد مراجعه حضوری کن .
گفت: از کجا میدونی پرونده ت اینجاست؟ گفتم : اونجا که ثبت الکترونیک کردن گفتن میفرستن برای شما . شماره پیگیری هم دارم . گفت حالا فعلا برو بیرون .
نیم ساعت بعد رفتم گفتم: خانمِ عزیز ، یه چیزی بگم؟ فقط نگام کرد. گفتم ببین منم مثل خودت کارمندم ، اینجا هم نمیدونم مراحلش به چه صورته لطفاً منو درست راهنمایی کن ببینم باید چکار کنم .
گفت : شماره ملی ت رو بگو . گفتم ، چک کرد گفت پرونده ت اینجا نیست ، احتمالاً تو کارتابلِ قاضیه . منتظر باش تا بیاد . دوباره رفتم بیرون ، دیگه کم کم سرو کله ی مردم پیدا شد ، همه پرونده به دست بودن و نگاهشون به در و دیوار تا یه تابلویی، راهنمایی ، چیزی پیدا کنن.
دوباره نیم ساعت گذشت رفتم بهش گفتم : خانم ببخشید دوباره مزاحم میشم . این قاضی کی میاد؟ میخوام ببینم اصلا موندن من اینجا فایده داره؟
گفت: قاضیه دیگه خانوم ، مثل دکترا میمونه، هر وقت دلش بخواد میاد ، من رو هم در جریان نمیذاره ولی کلاً اگه اومدنی باشه تا یازده میرسه .
دوباره رفتم بیرون . یه خانومی هم از اتاق دیگه ای هی میومد آیه ی یاس میخوند و می رفت . میگفت: گمان نکنم امروز اصلا قاضی بیاد ، معمولاً آخر ماه میاد الانم که هفته ی اول ماهه .
حس میکردم خیلی بیخود حرف میزنه .
با خودم قرار گذاشتم اگه تا یازده نیومد برم اداره دیگه معطل نشم .
ساعت بیست دقیقه به یازده یه پسر جوان مثل پسر مومن ها یی که تو سریال های ایرانی نشون میده، هم خیلی مذهبی هستن هم خیلی تر و فرز و خوش مشرب، اومد.
قاعدتاً من نفر اول بودم ولی دونفر قبل از من چپیدن تو اتاق . گفتم: خانوما من از ساعت هشت و ده دقیقه اینجام . گفتن: ما از قبل اینجا پرونده داریم میدونیم روند پرونده چیه یه سوال داریم .
هیچی نگفتم یهو یه خانم لاغر اندام با سرو وضع ِ مرتبِ معمولیِ یک خانمِ خانه دار، که حرکات چشمش خیلی عصبی بود ، اومد رفت جلوی من .
گفتم: خانم ما تو نوبت هستیم .
خیلی تند و پرخاشگرانه گفت: خودم این چیزا حالیمه. نمیدونم کارم اینجاست یا نه ، میپرسم اگر بود میرم تو نوبت.
قاضیه هم دید اون پرید تو اتاقش ، عصبانی داد زد برو بیرون ببینم ، کی گفته اینجا رو شلوغ کنید.
خانومه اومد بیرون رو به من که داشتم با تاسف و تحقیر نگاش می کردم، گفت: اومدم حقمووو بگیرم .
گفتم: همه اومدیم اینجا حقمون رو بگیریم ، ولی اگه آدما میتونستن با هم درست حرف بزنن ، خیلی هامون الان اینجا نبودیم .
من به شما گفتم جلوتر از شما هستم ولی صاف رفتی تو .
ایستاده بود بیرون یه پسری هم حدود بیست و یکی دو ساله همراهش بود که مشخص بود از رفتارهای پیش بینی نشده ی مادرش نگرانه .
هی مادره یه چیزی درگوشش میگفت اونم تند تند میگفت: چشم ، تو عصبی نباش ، چشششم .
قاضی رفته بود تو اون یکی اتاق با همکاراش شوخی می کردن و صدای هر و کِرِه کردنشون می اومد.
بالاخره برگشت تو اتاقی که ما بودیم.
همین خانوم عصبیه پرید جلوش گفت: من میخوام نفقه ی پسرمو بگیرم. .
قاضی گفت: پسرت چند سالشه؟ خانومه همون پسرهمراهشو نشون داد. کلی هم مدارک گذاشت جلوی روی قاضی .
اونم یه نگاه بهش کرد گفت: نفقه ی پسرِ بیست ساله رو میخوای؟؟ نمیییشه که . اگه دانشجوعه مدارک دانشجوییش رو بیار .
خانومه هم دفتر دستک ش رو از رو میز جمع کرد به پسره گفت: بیا دنبالم
و رفتن.
به قاضی گفتم . من یکماه قبل تصادف کردم ولی سقف بیمه ی مقصر خیلی کم بوده مقصر هم میگه بقیه ی خسارتت رو نمیدم الان میخوام تامین دلیل بگیرم .
گفت: برو فردا بیا.
گفتم: من کارمندم برام آسون نیست هر روز بیام ، لطفاً امروز یه کاری برام انجام بدید تا اومدنم بی فایده نباشه . گفت: کد رهگیریت رو بنویس بده به من .
نوشتم براش، گذاشت زیر شیشه ی میزش گفت: امروز ابلاغش میکنم، باید برات اس ام اس بیاد ، وقتی اومد میگه کجا باید بری.
گفتم مرسی و اومدم اداره .
فرداش یه اس ام اس اومده که دادخواست شماره ---- ارسالی از طریق سامانه خدمات قضایی به شعبه 273 مجتمع شماره شش شورای حل اختلاف شهر تهران ارجاع و با شماره پرونده ---- و رمز شخصی --- ثبت گردید.
نمیدونم حالا باید برم شعبه 273 یا منتظر بمونم اس ام اس بعدی بیاد که ساعت فلان و روز فلان بیاید .
البته اگر حالم بخاطر واکسن بهم نمی ریخت می رفتم ولی دیگه میذارم شنبه میرم .
میدونید واقعاً اگر آدما انصاف و شعور اجتماعی داشته باشن و هر چیزی رو که برای خودشون نمیپسندن برای دیگران هم نخوان، خیلی از مشکلاتی که امروز باهاش دست به گریبان هستیم اتفاق نمی افتاد .
این بیمه ی ماشین منه به سقف تعهداتش نگاه کنید ببینید چقدره و با بیمه ی دکتر که سقفش یازده میلیون بود مقایسه کنید.
میخوام ببینم اگر بجای ماشین من که یه 206 تیپ 2 سال 90 هست که الان قیمتش نهایتاً 130-140 تومنه به یه ماشین 500 میلیونی به بالا زده بود چکار می کرد؟؟ یه جوری ماشین رو بیمه کردن که فقط بیمه داشته باشه، اصلا براشون گرفتاری های کسی که بهش خسارت میزنن مهم نبوده .

بگذرررریم ....
*********
بیستم شهریور که کرایه ی خونه م رو واریز کردم ، به صاحبخونه ی محترمم گفتم نظرتون برای افزایش قیمت امسال چیه؟ گفت: شما چطوری راحت هستید؟ گفتم: والا انگار هر کی هر کاری دوست داره انجام میده افزایش قیمت های فضایی رو دیدم، افزایش های ناچیز رو هم همینطور، فکر میکنم باید با هم توافق کنیم . گفت: نظر شما چند درصده؟
گفتم: یه چیزی بصورت نرمال از طرف دولت اعلام شده که 25% افزایشه ، شما موافقید؟ گفت: بله هر چی شما بگید خوبه.
تشکر کردم. گفت: فقط راحتید روی کرایه این افزایش باشه یا روی پول پیش؟ گفتم: اگر اشکال نداره روی پول پیش
چون واقعا افزایش کرایه با این هزینه های زندگی سخت میشه.
گفت: نظر من کرایه بود ولی هر جور شما راحتید همون کار رو انجام میدیم .
بعد پیشنهاد کرد که بنگاه نریم و خودمون پشت قولنامه رو بنویسیم و تمدید کنیم و تاکید کرد البته چون شما میخواید پول بدید حق دارید که نخواید بین خودمون باشه و حتماً بنگاه بریم .
گفتم: نه ، واقعا چه کاریه .. من هنوزم یادم نرفته پارسال چطوری ایستاده بودن بالای سر من و میخواستن برای بستن قرار داد 9 میلیون پول ازم بگیرن. گفت: بی انصاف ها از منم پنج میلیون گرفتن.
گفتم: منم پنج میلیون دادم
حالا امشب با صاحبخونه ی محترمم قرار داریم . 
جالبه دوهفته پیش از طرف همون بنگاه بهم زنگ زدن که قرار دادتون داره یکساله میشه ، تمدید میکنید یا براتون ملک دیگه ای معرفی کنیم؟
گفتم: خیلی خاطره ی خوبی از رفتار پارسالتون دارم؟
گفت: جبران میکنیم .
گفتم :لازم نکرده . چند بار دیگه هم زنگ زد که بهش گفتم من باشما کار نمیکنم دوست عزیز.
صاحبخونه مم همینو بهشون گفته بود .
********
خُب بریم یه چیز خوشمزه و آسون با هم بپزیم .. تلخی ها رو بشوره ببره بیرون .
من طرفدار چیز کیک بدون بیسکوییت ودر واقع لایه ی زیرینش هستم.
چیز کیک سن سباستین دقیقاً همونه
این چیز کیک تو فر، پُف اساسی میکنه پس باید کاغذروغنی رو تو قالب خیلی بیشتر از ارتفاع قالب بذارید تا ازش بیرون نریزه ولی وقتی از فر درمیارید پفش میخوابه و به اندازه ی واقعیش میرسه.
مواد لازم:
پنیر خامه ای یا ماسکارپونه یا ترکیب هر دوش ۶۰۰ گرم
شکر یک لیوان یا کمتر (بسته به ذائقه تون)
نشاسته ذرت ۲ قاشق غذاخوری
خامه ۴۰۰ گرم
تخم مرغ ۴ عدد
وانیل نصف قاشق چایخوری
طرز تهیه:
همه ی مواد رو به دمای محیط رسونده باشید و فر رو بذارید با درجه ۱۸۰ گرم بشه.
تو یه ظرف بزرگ، پنیر وشکر رو کاملا هم بزنید تا مخلوط بشن.
حالا خامه هارو مخلوط کنید. تخم مرغ ها رو دونه دونه اضافه کنید و هر بار هم بزنید.
وانیل و نشاسته رو با هم الک کنید و وارد مواد تخم مرغی کنید.
قالب من ۲۲ سانتی هست . کف و دیواره هاش رو مطابق فیلم کاغذ روغنی بندازید و مواد رو بریزید داخلش حدود ۴۰ دقیقه چیز کیک رو بپزید.(کاملاً زمان تقریبیه و بستگی به فر داره)
وقتی روی کیک برشته و کاملا قهوه ای ای شد کیکتون پخته اما هنوز مواد داخلش شناوره نگران نباشید.
حدود نیم ساعت کیک رو تو فر خاموش و در باز نگهدارید، بعد بیارید بیرون و صبر کنید کاملا خنک بشه تا کاغذ روغنی راحت ازش جدا بشه.
کیکتون اماده ست نوش جان
البته هرچی تو یخچال بمونه خوشمزه تر میشه
دوستتون دارم 
پینوشت
برای نسرین جون و بقیه ی دوستان گیاهخوارم:
https://vigiha.ir/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%9F-13/
این لینک سیزده جایگزین تخم مرغ برای وگان ها داره
بله همونطور که از عنوان پست مشخصه آقای دکتر که با هم تصادف کردیم بدجور تو زرد از آب دراومد.موضوع اینجاست که ما برای گرفتن کارشناس خیلی اذیت شدیم تقریباْ دوازده روز بعد از تصادف کارشناس از شعبه ی پاسگاه نعمت آباد بهمون دادن
آخه من نمیدونم محل تصادف، یا خونه ی من، یا تعمیرگاه، کدومشون ربطی به پاسگاه نعمت آباد داره!
به هر حال کارشناس اومد و با صافکار صحبت کرد و صافکار هم گفت من ده میلیون هزینه ی صافکاری میگیرم .کارشناس هم گفت ما نُه میلیون بیشتر نمیدیم . از ما اصرار و از اون انکار، آخرشم گفت حالا شما هر سیله ای هم خریدید باید فاکتور نمایندگی مجاز رو بیارید تا بهتون پولش رو پرداخت کنیم و رفت.
دو روز بعد آرمین به من گفت که باید برم برای ماشین قطعه بخرم پول داری بهم بدی؟
گفتم: چقدر؟ گفت: ده تومن! آه از نهادم براومد ده میلیون به آرمین دادم و گفتم اینطوری که نمیشه مگه کسی که خسارت دیده قسم خورده که حساب بانکیش هم رو به راه باشه؟ باید بهشون بگیم خسارت مارو بدن تا بتونیم خرید کنیم . آرمین دوباره بلند شد رفت نمایندگی بیمه کوثر پاسگاه نعمت آباد بهشون موضوع رو گفت اونا هم گفتن برو از نمایندگی مجاز پیش فاکتور بیار . جمع وسایلی که اون روز آرمین برای ماشین خرید هشت میلیون و پنجاه هزارتومن شد که انگار پنجاه تومن هم وانت گرفته بود وسایل رو ببره تعمیرگاه برسونه . از من شماره شبا گرفت که بیمه برام پول بریزه . گفته بودن چند روز طول میکشه تا پول به حسابتون بیاد چون پول باید از اون شعبه ی شرق تهران خیابون دماوند واریز بشه!!!!
(میبینید چطوری ما رو علاف کردن؟؟) این ماجرا ها روز چهاردهم شهریور بود و روز بیست و دوم شهریور پول بحسابم اومد . یعنی هشت روز بعد!! اگر من اون روز پول نداشتم و وسایل ماشین رو نمیخریدیم تعمیر ماشین هشت روز متوقف میشد!!
خلاصه روز بیست و دوم من دیدم یازده میلیون پول به حسابم اومد. گفتم چه جالب نه به اینکه نمیدادن نه به اینکه حالا بجای هشت میلیون یازده تومن دادن. دوباره چند روز گذشت و نیاز به خرید مجدد شد و به ارمین گفتم لطفاْ بهشون بگو دوباره برای کارشناسی مجدد بیان چون خودشون گفته بودن مرحله به مرحله باید مارو صدا کنید . آرمین هم رفت دوباره نعمت آبادُ فکر میکنید چی بهش گفته بودن؟؟
گفتن اون یازده میلیون کل سقف بیمه ی آقای دکتر بوده و بیشتر از اون هم نیست که بدیم بهتون برید خدا رو شکر کنید سقف بهتون تعلق گرفته !! فکر کنید تعمیر ماشین من رو حدود بیست و دو سه میلیون تخمین زدن و بیمه ی اتومبیل آقای دکتر فقط یازده تومن سقف داشته . یعنی پدر آقای دکتر واقعاْ با این ماشین بیمه کردنش گند زده !!! فکر میکنم اگر نداشتن بیمه جرم نبود اصلاْ اعتقادی به بیمه ی ماشین نداشت.
به هر حال آرمین صبح با موبایل دکتر تماس گرفت برنداشت . گفتیم حتماْ بیمارستانی جاییه نمیتونه برداره . عصر من بهش یه پیغام واتس اپی دادم که لطفاْ با من یا اقای آرمین تماس بگیرید. شب ساعت نزدیک دوی بامداد بود که دیدم نوشت . من از صبح گرفتار مریضام بودن امری داشتید؟
سلام و احوال پرسی کردیم گفت: ماشینتون درست شد؟ گفتم نه هنوز . برای همون مزاحمتون شدم و جریان رو نوشتم . نوشت هزینه ی ماشین من هم بیست میلیون شده و کلی هم وقتم هدر رفت بابت اون تصادف . گفتم متاسفم کاش بیمه ی بدنه داشتید تا کمی جبران میشد . گفت شما هم کم تقصیر نداشتید که فکر کردید ماشینتون خاموش شده حداکثر کاری که برای اگاه کردن راننده های دیگه لازمه بکنید اینه که فلاشر روشن کنید و با خیال راحت بشینید تو ماشین .
گفتم این که من چه کاری باید برای آگاه سزی میکردم یه بحثیه و اینکه شما اصلا حواستون نبوده یه بحث دیگه .
گفت: اونشب آقای آرمین به من تهمت زدن من ازتون شکایت میکنم
اینجا بود که من چشمام گرد شد .
گفتم: چی؟؟!!
گفت ایشون اومد به من گفت مست . من مست نبودم تهمت زدن ازشون شکایت میکنم . گفتم:ببینید وقتی آرمین اومد و ماشین رو با اون وضع دید گفت راننده ی این ماشین کیه؟ مگه مست بوده که تو چهارباند اتوبان شما رو ندیده؟ بعد هم که خدا رو شکر مردم شما رو نگه داشتن چون پریده بودید آرمین رو بزنید . به هرحال من گفتم تصادف پیش میاد و تنش درست نکنید . آرمین هم شما رو بوسید و شما هم سرتون رو گذاشتید رو شونه ش گریه کردید .
همه ی این ها به کنار فرداش شما تو ماشین آرمین که چند ساعت علاف بودیم نوشیدنی و شیرینی خوردید بعد هم آرمین بجای شما رفت کروکی رو گرفت. حالا دیگه خیلی زشته این صحبت های بی ربط رو میکنید .
گفت: نه .. تهمت زده باید بیاد دادگاه جواب پس بده .
گفتم باشه این دوتا مسله جدای از هم هستند شما از آرمین شکایت کنید و ثابت کنید تهمت زده . من هم که از شما شکایت میکنم طبق خسارتی که کارشناس تعیین کرده و شما مقصر تصادف هستید باید همه ی خسارت های من رو بپردازید .
متاسفم که بخاطر پول از محدوده ی اخلاق خارج شدید.
نوشت نه غیر از تهمت مستی به من فحش هم داده و یه کلمه ی خیلی رکیم رو نوشت .
گفتم : میدونید چیه اصلاْ در شان من نیست با شما بحث رو ادامه بدم . تو دادگاه میبینمتون و بلاکش کردم .






البته نمیدونم واقعاْ منظورش از رضایت دادن چیه ؟ چون رضایتی ندادیم فقط وقتی کروکی رو کشیدیم پلیس گفت مدارکشون رو بهشون تحویل بدید دیگه با بیمه شون طرف هستید ما هم پس دادیم .
یه چیز دیگه هم برام جالب بود میگه من بیست تومن هزینه کردم(تعمیر ماشین خواهرش) ده تومن هم بیمه داده(یازده تومن رو اشتباه میگه ده تومن) سی تومن مالی فقط ضرر کردم!!!
پرداخت بیمه به من رو هم جزو ضررهاش حساب میکنه 

خلاااصه... دیروز صبح من رفتم دفتر ثبت شکایات قضایی و شکایت رو تنظیم کردم تازه گفتن اُفت ماشین و کلیه ی هزینه های دادرسی و کارشناسی و تامین دلیل و پارکینگ و جرتقیل هم با شکایت قابل پیگیری و استرداده . بسته به نظر قاضی که چقدر از این رفتار ناراحت بشه یا نشه هزینه های بی ماشینی این ایام رو هم ممکنه بگیری.
واقعیتش اگر مثل بچه ی آدم میگفت من خیلی هزینه م شده و سخته برام و این حرفا من نصف یا کل هزینه ی تعمیر رو ازش نمی گرفتم و هیچ حرفی از بقیه ی هزینه ها هم نمی زدم و میگفتم شکرانه ی سلامتی بچه م باشه ولی حالا که این رفتار بی ادبانه و غیر منطقی رو دیدم اگه شده از خودم هزینه کنم می کنم ولی این بی اخلاقی که قراره الگوی اخلاق در جامعه باشه رو ادب میکنم .
میدونید دنیای ما به اندازه ی کافی کثیف و توام با نامردی شدهُ اجازه نمیدم این آدم ناحسابی ته دلش بخنده بگه ماشین رو مفت بیمه کردیم و همچین کاری هم کردیم و خسارتم ندادیم و توهین هم بهشون کردیم .
سعی میکنم حالا که خانواده زحمت تربیتش رو نکشیده من با زور قانون یادش بدم که دفعه ی بعد که تصادف کرد بفهمه اگر باهاش مدارا میکنند دلیلش این نیست که تحفه اییه. آدمش آدم درستی بوده.
این چت های اون روزاییه که کارشناس نمیدادن بهمون

فکر کردید زندگی فقط همین نامردی ها ست؟؟ ته دلتون میگید مهربانو کاش از اول بهش رحم نمیکردی و ماشینش رو توقیف می کردی و ...
نه خُب اشتباه میکنید .. این نامرد ها باید باشن تا قدر آدم های حسابی رو بدونیم دیگه ... اینا رو رها کنید من اصلاْ از عملکردم پشیمون نیستم . سادگی هم نکردم چون از همه ی مدارک عکس واضح دارم شماره ملی خودش و خواهرش و آدرس منزل و کپی ها و شماره تلفن هاشون و همه چیز رو . هم انسانی رفتار کردم هم مدارک رو نگهداشتم . اوایل بلد نبودم ولی تجربه بهم ثابت کرد که همیشه ممکنه شرایط طوری بشه که فکرشو نمی کردیم . اما از محدوده ی اخلاق و مهربونی هم خارج نمیشم .
خُب بگذریم ... بریم سر موضوع خوبی که فکر کردن بهش قند رو تو دلم آب میکنه . اونم جمع کردن کمک برای مریم خانوم و مشارکت شما دوستای نازنینمه .
بیست میلیون تومان کسری کامل که شد هیچ با چند تا واریزی دیگه از جمله خودم و خانواده م ذخیره ی صندوق هم تامین شد .
(آخرین واریزی همین چند دقیقه پیش بوده)

ناگفته نمونه که بعد از نوشتن پست قبل یکی از دوستان عزیز این خونه پیغام داد که از خانواده ی گلش در ایران خواسته تا هفت میلیون کسری رو واریز کنند و این اتفاق زیبا افتاد . دیشب با مریم خانوم صحبت میکردم و بهش خبر دادم ... خوشحالی و اشک شوقش دلم رو لرزوند .. من میدونم این زن چقدر مناعت طبع داره و چقدر براش سخته از کسی کمک بگیره ولی روزگار خیلی بازی ها داره . دست تک تکتون رو میبوسم . لازمه اشاره کنم این مدت واریزی ده هزارتومنی هم داشتیم واز صمیم قلب میگم که همه ی اعدادی رو که میدیدم برام ارزشمند و مقدس بود ...همه ش متبرک به عشق و انسانیت بود .. دست همگی رو میبوسم .
به زودی از خونه ی جدید مریم خانوم عزیزم براتون عکس میدم
دوستتون دارم
خیلی بیشتر از خیلی


