دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

مراسم یادبود/ تجاوز ممنوع/واکسن

(انتهای پست لینک مصاحبه ی نسرین جون رو با رادیو نشاط گذاشتم )


چند روز پیش یکی از دوستان مشترک من و نسترن اطلاع داد که به مناسبت هفتمین روز درگذشت نسترن ٬ گروهی برای یادبودش در واتس اپ تشکیل دادند 

و  قراره ساعت شش تا هشت  بعد از ظهر همگی تو گروه  با ارسال عکس و خاطراتمون از نسترن یادش رو زنده کنیم . 


شنیده بودم که از زمان شیوع کرونا و رعایت شیوه نامه های بهداشتی که رُکن اصلیشون٬ عدم تجمعه٬  مراسم سوگواری بصورت مجازی برگزار میشه ولی راستش هیچ تصوری از این کار نداشتم ٬ تا اینکه خودم در مراسم نسترن شرکت کردم . 


میتونم بگم به جرات ٬ درست ترین و بهترین و با احساس ترین مراسمی بود که دیدم . 

نه خبری از جیغ و آه و فغان بود.. نه بریز و بپاش و خرج های معمولِ این مراسم . 


گروه پر شد از عکس و فیلم های نسترن. صداهای ضبط شده ش٬ حتی آهنگ ها و ترانه هایی که دوست داشت . 


باران دخترش٬ فرا همسرش و حتی پدر باران (همسر سابقش) دست نوشته و دلنوشته های بسیار زیبایی براش نوشته بودند که منتشر کردند و خوندیم . درپایان ساعت مقرر همگی کلی خاطره از نسترن دیده  و شنیده بودیم که عااالی بود. 


من همیشه از مراسمی که برای عزیزان درگذشته می گیرند ٬ ناراحت و کلافه بودم هم از رفتارهای نامناسب و هم از خرج های غیر ضروری و کمر شکنش ..

 اما این مراسم مجازی رو بسیار پسندیدم . روح همه ی درگذشتگان مخصوصاً نسترن عزیزمون درآرامش باشه و خدا دل های بیقرار داغداران رو صبر و قرار بده . 

******

یه درخواستی دارم اونم درمورد وبلاگ نسرین عزیزمه .  وبلاگ با ارزش "تجاوز ممنوع " که واقعاً بلحاظ فرهنگ سازی و اطلاع رسانی ٬ از اون وبلاگ های به درد بخوره و مطالعه و تلاش برای بیشتر دیده شدنش برای همه مون از واجباته. 

همه میدونیم که جامعه ی ما از نظر اطلاع رسانی در زمینه ی مسائل جنسی بسیار عقب مانده ست و انقدر در این موارد تابو های اساسی داریم که تقریباۤ هیچ مرجع درست و درمونی برای آموزش و آگاهی در این زمینه نیست . 


ادما یا ترجیح میدن چیزی ندونند یا اطلاعاتشون رو از همدیگه تکمیل میکنند که نصف بیشترش اشتباه و منحرف کننده ست .


کاش بچه ها به حقوق خودشون اگاه باشند و بدونند اگر در معرض تجاوزهای خانگی قرار گرفتند باید چکار کنند و چه اقدامی داشته باشند . 

والدین عزیزمون هم سطح دانش خودشون رو درمورد مراقبت و آموزش هایی که به بچه ها میدن بالا ببرن و بدونند که اگر فرزند عزیز و بیگناهشون دچار مشکل شد چه برخوردی باید داشته باشند و چطور جلوی اتفاقات بد تر رو بگیرند و در جهت درمان روح مجروح فرزندشون تلاش کنند . 

متاسفانه کم مادرانی رو نمیشناسیم که در مقابل بچه ش که بهش گفته دارم مورد تجاوز و تعرض یکی از افراد خانواده قرار میگیرم٬ جوابش این بوده که از این حرفا نزن  و به هیچکس نگو !!!


خلاصه که تقاضام از همگی دوستانی که وبلاگ دارن اینه که ادرس  و لینک وبلاگ " تجاوز ممنوع" رو در ابتدای لیست پیوند هاشون قرار بدن و دیگران رو تشویق به مطالعه ش کنند . 

نسرین جون در آخرین پستش در مورد تنوع گرایشات جنسی نوشته . ازش خواهش کردم که پست ها رو ادامه بده و همه ی انواعشو بررسی کنه . هر کس اطلاعات ی در این زمینه داره میتونه کمک کنه . 

درضمن اگر در دوران کودکی و  نوجوانی خدای نکرده مورد تعرض قرار گرفتید ٬ بنویسید که چطور روحتون رو درمان کردید و اصولاۤ چطور اتفاقا افتاد .

*****

راستی امروز دوز اول واکسن م رو زدم . 

امیدوارم  باعث و بانیان انتشار این ویروس منحوس در جهان ٬ با بدترین اتفاقا مواجه بشن .

درد و بلا از همه به دور باشه و همه ی دنیا هر چه زود تر واکسینه بشن . 



دوستتون دارم 


مصاحبه ی زیبای نسرین عزیزم رو با رادیو نشاط گوش کنید :


https://www.radioneshat.com/fa/program/audio/2747

ماجراهای بعد از تصادف

عزیزای دلم قربون لطفتون که اینهمه کامنت محبت آمیز برام نوشتید . امیدوارم همیشه تن درست و دور از بلا باشید.


راستش تازه فهمیدم که وقتی میخوام ماشین رو بیمه کنم و بهم میگن، فلان بیمه رو انجام نده اصلا خوب نیست یا فلان بیمه عالیه یعنی چی . 


ما همون شنبه که تصادف کردیم (یک هفته ی پیش) بصورت کاملاً خوش خیال ساعت نُه صبح بلند شدیم رفتیم پارکینگ نیایش(نزدیک پردیس سینمایی ملت و بیمارستان قلب تهران) که مثلاً کارشناس برای تعیین خسارت بیادو خسارت ماشین من رو بده و بریم دنبال تعمیر و این ماجراها. 

نشون به اون نشونی که بعد از هزار تا تلفنی که آقای دکتر به بیمه ی کوثر زد و میگفت ما ساعت دوی صبح تصادف کردیم از صبح هم تو پارکینگ منتظر ایستادیم، بالاخره ساعت یک و نیم بعد از ظهر یه پسر بچه حدود 20 سال با یه موتور ظاهر شد که پشتش هم یه پسر تقریباً شونزده ساله نشونده بود گفتن ما کارشناس بیمه هستیم !!!! (خدا رو شکر با موضوع ماسک و این چیزا هم کلاً بیگانه بودن که بهشون تذکر دادیم و یه ماسک از جیبش درآورد و زد)!!!


خلاصه هی دور ماشین چرخیدن و با هم پچ پچ کردن ما فهمیدیم که از اینا آبی گرم نمیشه، یه تعدادی فرم همراهشون بود که ما مشخصات نوشتیم. 

پرسید کروکی ندارید؟ گفتیم نه. پلیس گفت  اول برید کارشناسی بشه ، شاید خسارتتون بدون کروکی پرداخت شد. 

گفت : نه من که مینویسم کارشناسی مجدد لازم هست ، چون من نمیتونم کارشناسی کنم این ماشین رو !!! شما هم برو کروکی رو بگیر که دیگه دفعه بعد همه چی آماده باشه . 


حالا چرا ما کروکی نداشتیم؟ 


وقتی پلیس مدارک رو برای کشیدن کروکی خواست آقای دکتر گفت این ماشین خواهرمه ، متاسفانه ماشین خودم بنزینِ نداشت و من صبح از خواهرم خواهش کردم گفتم باید برم بیمارستان و کلینیک و ویزیت دو سه تا مریض تو منزل، اگر ماشینت رو نیاز نداری من ببرمش که وقتم برای بنزین زدن تلف نشه .


 بنابراین من اصلاً شرایط بیمه ی ماشین رو نمیدونم الان هم ساعت خوبی نیست که تلفن کنم یا برم خونه و بیدارش کنم برگردم . 

ولی گواهی نامه و کارت ماشین همراهمه . پلیس به ما گفت: شما میتونید ماشین آقای دکتر رو توقیف کنید تا اگر بیمه نداشت برای تامین خسارت، ماشین رو گرو نگه دارید، یا اینکه اعتماد کنید و ماشین رو توقیف نکنید .


 ما راه دوم رو انتخاب کردیم و گفتیم نیازی به توقیف ماشین نیست .


صبح زود هم آقای دکتر تلفن کرد گفت ماشین بیمه  شخص ثالث داره و بیمه ش هم کوثره .


تو اون مدت  که از صبح معطل بودیم تا این دوتا بچه رو برامون بفرستند، با آقای دکتر نشسته بودیم تو ماشینِ آرمین و از هر دری سخن میگفتیم ، مریض های کروناییشم چپ و راست تلفن می کردن و در مورد حالشون و داروهاشون سوال میپرسیدن که همه رو با محبت و حوصله جواب میداد . 


بعد از اینکه قرار شد کروکی بگیریم آرمین بهش گفت : چون شما گرفتارید ، نمیخواد برای گرفتن کروکی وقت بذارید اگر به من اعتماد دارید مدارکتون رو به من بدید من فردا (چون پلیس گفت من یکشنبه شب دوباره شیفت هستم و شنبه بعد از ظهر نیستم) برم ازش کروکی رو بگیرم. 


آقای دکتر هم تشکر کرد و همه ی مدارکش رو داد به آرمین و خداحفظی کردیم . 


یکشنبه بعد از ظهر آرمین کروکی رو گرفت و دوشنبه  صبح هر چی به اون پسری که اومده بود برای بازدید ماشین و گفت باید کارشناسی مجدد بشه تلفن کردیم که آقا ما الان کروکی گرفتیم باید چکار کنیم؟ جواب نداد . 


خلاصه انقدر آقای دکتر این طرف اون طرف تلفن کرد تا بالاخره یه شماره دیگه ازش پیدا کرد. 

فهمیدیم کرونا گرفته و رفته بیمارستان !!! (با اون ماسک زدنش)


گفتیم امیدوارم زود خوب بشی حالا ما چکار کنیم؟ یه شماره دیگه داد.

 زنگ زدیم دوساعت برامون توضیح داد که پرونده تون دست آقای آزاده و ایشون کرونا گرفتن و ... گفتیم عاقا جان فکر میکنی ما شماره ی شما رو از کجاآوردیم؟؟ از همون آقای آزاد گرفتیم و همه ی این داستان ها رو میدونیم گفت پس بذارید خودش از بیمارستان میاد فردا کارتون رو انجام میده .!!!


گفتیم : شما حالت خوبه؟؟ میدونی چی میگی؟؟ اصلا میدونی کسی که کرونا داره بیمارستان میره وضعش چیه و چقدر باید قرنطینه باشه؟؟ 


خلاصه گفت من بهتون زنگ میزنم . معلوم بود از اینکه کار آقای آزاد رو باید انجام بده شاکیه و میخواد زنگ بزنه به کسی  و بگه من پرونده های اینو انجام نمیدم !!


دیدیم اینطوری نمیشه از اداره مرخصی گرفتم پاشدیم رفتیم یه شرکتی بنام آنی پرداخت که انگار با بیمه های مختلف کار میکنه یکیش هم بیمه ی کوثر کوفتیه!


رفتیم و اونجا کلی باهامون مهربون صحبت کردن و کروکی رو گرفتن و رسید دادن و گفتن ان شالله فردا بهتون کارشناس میدیم . 


شد سه شنبه ؛ هر چی تلفن کردیم یه آدم جدید برمیداشت که کلاً با پرونده آشنا نبود (یا خودش رو میزد به نفهمی) ، ما از اول قصه ی تصادف رو میگفتیم و اونا میگفتن ده دقیقه دیگه ما باهاتون تماس میگیریم یا شما بگیرید . 


ده دقیقه بعد دوباره همون آش و همون کاسه .. آخر سردوباره یه آدم ملایم و مهربونی ما رو به آرامش دعوت کرد و گفت اجازه بدید فردا همه چیز درست میشه . 


شد چهار شنبه از نُه صبح شروع کردیم به تلفن کردن، دوباره داشت مثل دیروز میشد. 


آرمین گفت مهربانو باید بریم همونجا، اینا باز یه کاری میکنن ما امروزم از دست میدیم . 


از اداره مرخصی گرفتم رفتیم یوسف آباد .  توپمون هم پُر بود 


گفتیم : ما یه غلطی کردیم خسارت دیدیم ، از شنبه تا حالا علافیم . 


گفتن: ای باباااا شما اصلاً درک نمیکنید شرایط مملکت بحرانیه و مردم کرونا می گیرن،  صبور باشید آقای آزاد که مسئول پرونده شما بوده کرونا گرفته . 


گفتم : این مسخره بازیا رو بذارید کنار با بچه که طرف نیستین ، شما ها صرفاً دنبال بهانه هستید تا کار نکنید . 


من خودم کارمندم ، همه ی همکارام از جمله خودم  کرونا گرفتیم ، سه هفته سه هفته قرنطینه بودیم ولی کار روی زمین نمیمونه !! 


یعنی چی که شما انقدر بی مسئولیتید ما شین رو بیمه می کنیم که موقع زیان دیدن راحت باشیم . 

از شنبه تصادف شده ما هنوز یه تعیین خسارت درست و درمون نشدیم !!!


ماشین افتاده تو پارکینگ ناجا شبی پنجاه تومن هزینه ی پارکینگ داره،  اینهمه رفتیم اومدیم از کار و زندگی افتادیم تازه شما میگی درک کنید!!!


خلاصه گفتن: چون خسارت ماشین شما بالای پنج میلیونه  ما نمیتونیم کاری انجام بدیم برید خیابون دماوند،  خیابون اتحاد دفتر بیمه ی کوثر !!! 


گفتم : الان به این نتیجه رسیدید؟؟ یعنی هر بچه ای عکس ماشین رو میدید میفهمید که خسارت ماشین خیلی بیشتر از پنج میلیونه شما بعد از چهار روز که مارو علاااف کردی اینو میگی؟؟ 


خودمون رو رسوندیم خیابون دماوند بعد از کلی معطلی طرف میگه خانوم این صف طویل رو ببین ؛ همه کارشناس میخوان برو شنبه برات میفرستیم . 


کم مونده بود بشینم گریه کنم . هر چی التماس کردم که همین امروز یا فردا اقلاً به من کارشناس بدید گفت ممکن نیست . 


اومدیم بیرون .. داشتم از عصبانیت می مُردم ، ولی گفتم ولش کن دیگه چیکار کنم ؟ 

کم مشکل داریم تو این مملکت؟ اصلاً بهش فکر نکنم ببینم چی میشه . 


دیشب آقای دکتر باهام چت میکرد ، البته روز پزشک رو بهش تبریک گفته بودم و تازه دیده بود عذرخواهی کرد گفت خیلی شلوغ بودم اصلاً فرصت نشد حال شما و دخترخانومتون رو بپرسم . 


دیگه براش تعریف کردم گیر و گرفتاری های بیمه رو کلی ناراحت شد هی گفت: بخدا خیلی شرمنده م تقصیر باباست ،  ماشین خواهرم رو بابا برده بیمه کرده چون ارتشیه رفته این بیمه که برای ارتش هست و متاسفانه کیفیت خیلی پایینی داره انتخاب کرده هر چی هم بهش گفتم بیمه ی بدنه هم بکن گفت لازم نیست خواهرت زیاد از ماشین استفاده نمیکنه . 


 گفتم : بیخیال  آقای دکتر برای هرکدوممون ممکنه پیش بیاد خدا رو شکر با خسارت مالی و کمی علافی جبران میشه . 

****

حالا باید ببینیم امروز که شنبه ست بالاخره اینا  به قولشون عمل میکنن و کارشناس میاد یا نه !


****

دوست ندارم با خبر های بد اذیتتون بکنم ولی دور از رفاقته که هیچ اسمی از نسترن عزیزم نبرم . 


نسترن رو از سالها پیش میشناختم ، هر دو از زندگیمون مینوشتیم و هر دو دختر کوچولوهایی داشتیم که با خودمون زندگی میکردند . 

نسترن با اسم مارال وبلاگ داشت البته چند ین بار آدرس وبلاگشو عوض کرد. مارال تنها، مارال و زندگی و ... 


با اومدن اپلیکیشن های تلگرام و  واتس اَپ و این اواخر اینستا، دیگه رسماَ  از وبلاگ نویسی دست کشید.

 چند سالی بود که ازدواج مجدد کرده بود و زندگی خوب و آرومی هم داشت. 


تقریباً سه هفته ی پیش به کرونا مبتلا و بیمارستان بستری شد ولی انقدر حالش خوب بود که با هم مرتب چت می کردیم . 

چند شب  پیش بهش گفتم نسترن جون چرا نمیای از بیمارستان ؟ 

گفت میگن یه عارضه ی جدید برای ریه ت پیش آمده ، برام دعا کن . 

بعداً هر چی پیغام دادم جواب نداد و متاسفانه همون جمعه شب متوجه شدم از دنیا رفته . 


نمیدونم باران بدون نسترن چی میشه  خیلی غصه ش  رو میخورم ولی فقط میتونم برای ارامش نسترن و صبر باران  همسرش دعا کنم . نمیدونم اینجا کسی مارال یا همون  نسترن واقعی رو میشناسه یانه ؟




نسترن جون مثل خودم آشپزی رو دوست داشت و دلش میخواست یه کافه ی کوچولو داشته باشه . 


آموزش تارت هلو پنیری رو به یاد نسترن میذارم براتون.

 امیدوارم دوست داشته باشید و اگر درست کردید حتماً یادش کنید و برای ارامش روحش و صبوریِ باران دعا کنید 




برای این شیرینی ظرفتون باید تحمل  دمای فر رو داشته باشه وگرنه قالب خاصی مد نظرنیست و حتی بدون فر و با یه قابلمه ی بزرگ که درس کیپ بشه و قالب توش قرار بگیره میشه تهیه ش کرد.


خُب بریم سراغ مواد برای خمیر تارت 


تخم مرغ یک عدد

کره ۲۰۰ گرم

ارد ۴/۵-۵ لیوان

ماست یک ق غ (سفت باشه بهتره)

روغن مایع نصف لیوان 

شکر نصف لیوان (کم شیرین میشه)

وانیل نصف قاشق چایخوری


مواد میانی (سس هلو پنیری) 

پنیر لبنه ۲۰۰ گرم 

خامه ۲۰۰ گرم 

پودر قند ۴ ق غ سر پر 

تخم مرغ ۲ عدد 

نشاسته ذرت یا گندم ۱ قاشق غذاخوری

۵ تا هلوی متوسط هسته جدا که راحت خوردش کنید.


طرز تهیه خمیر تارت :

همه ی مواد بجز آرد رو خوب مخلوط کنید

بعد آردی که سه بار الک شده رو اضافه کنید تا یه خمیر لطیف بدست بیاد.


خمیر رو به ضخامت حدود دو سانت کف ظرفی که میخواید شیرینی رو بپزید پهن کنید(تقریبا نصف خمیر) و با بقیه ی خمیر گوله های اندازه پرتقال درست کنید و بذار ید تو فریزر تا یخ بزنه. 


حالا بریم سراغ سس هلو پنیری 


هلو ها رو خورد کنیدو  کنار بذارید. بعد تو یه کاسه همه ی مواد سس رو با هم مخلوط کنید و آخر سرهلو ها رو هم اضافه کنید و آروم هم بزنید تا هلو ها له نشن. سس هلو پنیری اماده ست.


حالا مطابق فیلم، سس رو بریزید روی خمیر تارت و اون‌خمیر هایی که تو فریزر یخ زدن رو‌هم بیاریدرنده کنید و بریز روی سس هلو . 


حالا ظرف رو بذارید  تو فرِ از قبل گرم شده با دمای 180 حدود ۳۵-۴۰ دقیقه تا خمیر تارت پخته و برشته بشه. 


بعد از اینکه تارت آماده شد، بذارید کاملا خنک بشه و روش پودر قند الک کنید  و به قطعاتی که دوست دارید برش بزنید و نوش جان.


دوستتون دارم 


از یک لحظه بعد

بنا بود همه ی این شش روز تعطیلی ، صبح ها کمی بیشتر بخوابم و بعد از غذا دادن به تامی و دارسی، سراغِ گربه ی  قشنگ نزدیک اداره برم و آب و غذای اون رو هم بذارم، در راه برگشت تلفنی به مامان و بابا بزنم و اگر کاری، خریدی ، چیزی دارن براشون انجام بدم که خب همیشه هم کاری دارند. 

همین برنامه رو تا دیروز که شنبه بود اجرا کردم ولی دیروز شنبه سی ام مرداد ماه جور دیگه ای رقم خورد...

برگردیم عقب به جمعه برسیم :

صبح بیدار شدم غذای دارسی و تامی رو دادم وخاکشون رو تمیز کردم . قرص مخصوص تیروییدم رو که باید مادام العمر بخورم، خوردم، ملزومات ناهار رو آماده کردم ، غذای پسر کاراملی دم اداره رو برداشتم و حرکت کردم . 

رو لبه های باغچه ی کوچیک بانک تجارتِ کنار اداره که  خونه ی پسر کاراملیم هست ، یه ظرف زرشک پلو با مرغ که استخون های تیز مرغ ازش بیرون زده بود  گذاشته بودن  دور غذا مگس جمع شده بود و خبری  هم از کارامل نبود. غذا و آبش رو تو ظرف های تمیز ریختم ، غذای فاسد رو تو کیسه ی زباله همراهم ریختم،  یکم" پیش پیش "کردم و وقتی از اومدنش ناامید شدم رفتم تو ماشینم . به مامان زنگ زدم ببینم چیزی لازم دارن براشون بخرم یا نه، که گفت: ناهار ندارند  و قصد دارن از بیرون بگیرن . گفتم میام خونه تون . 

رفتم پیششون و یه بسته بادمجون کبابی از فریزر درآوردم و مشغول درست کردن میرزا قاسمی شدم . بردیا تلفن کرد و گفت  با نسیم و آرتین و پنی، ناهار میان خونه ی مامان اینا. 

مامان از قبل هم یکمی غذا داشت ، برنج رو دم کردم و از اینکه مامان و بابا تنها نمیمونن خیالم راحت شد، گفتم من برم خونه مهردخت تنهاست. 

برگشتم خونه ، نیم ساعتی از ظهر گذشته بود... مهردخت تقریباً بیدار بود ولی انگار دلش نمی اومد  تختش  رو رها کنه. رفتم کنارش ناز و بوسش کردم، گفتم پاشو یه چیزی باهم بخوریم فکر کنم ناهارمون به بعد از ظهر میفته . 

با چشم بسته دستای منو بوسید و گذاشت رو صورتش گفت: چقدر خوبه خونه ای، چقدر خوبه تا دَم صبح فیلم میبینیم و تا لنگ ظهر می خوابیم . 

گفتم پاشو پدرسوخته، من رفتم کلی کار انجام دادم، جنابعالی میخوابید تا لنگ ظهر، نه من . 

سعی کرد منم بخوابونه کنارش که مانع شدم. ناهار رو بار گذاشتم یکمی با تامی و دارسی بازی کردم . مهردخت پیشنهاد چای و نیمرو داد که استقبال کردم ." من همیشه از نیمرویی که با کره درست بشه و ته دیگ داشته باشه و زرده هاشم شُل باشه، استقبال میکنم"

 ساعت تقریباً شش بعد از ظهر بود که مشغول درست کردن تارت هلو و پنیر شدم . ظرف رو توی فر که گذاشتم مهردخت گفت : مامان تو شیرینیت وانیل که نریختی؟ گفتم : چرا خب . گفت: ای واای مگه قول نداده بودی چون بابا و مامان بزرگم به وانیل حساسیت دارن ،این دفعه بجای وانیل پودر پوست پرتقال بریزی که بابام برات آورده بود؟ 

گفتم: آخ یادم رفت . چکار کنم؟ 

گفت: ولش کن دیگه. 

گفتم : نه ، الان یه کیک کوچولوی کشمش و گردو با همون پودر میپزم.  موادش رو اماده کردم و  وقتی تارت آماده شد ، قالب کیک کشمش و گردو رو گذاشتم تو فر. 

مینا زنگ زد گفت : من و سینا اومدیم یه سر به مامان و بابا بزنیم تو نمیای؟ گفتم چرا، من تارت پختم، تا تو چای بذاری منم تارتم سرد میشه،  برش میزنم میارم که با هم بخوریم. 

مهردخت داشت مطالب مجله رو آماده میکرد گفتم من یه سر میرم اونجا یه چای بخورم و بیام ، کیک پدرتم  آماده ست اگه دوست داری بگو بیاد ببره . 


یکساعتی کنار مامان اینا بودم ، چای وشیرینی رو هم خوردیم ساعت ده بود که برگشتم سمت خونه . نزدیک خونه، زیر لاستیکِ پنچر ماشینی  که چند ماهه همونجا مونده، یه بچه گربه ی کوچولو نظرم رو جلب کردکه تو زباله های متعفن دنبال غذا میگشت. 

خیلی منتظر شدم تا بالاخره اعتماد کرد و اومد غذای خشک و آبی که براش گذاشتم رو خورد. 

رسیدم خونه ، مهردخت گفت: مامان یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ 

گفتم : تا چی باشه؟ 

-یه مدت طولانیه خونه ی بابام نرفتم ، مامان بزرگم خیلی دلتنگی میکنه، میشه کیک رو خودمون ببریم خونه شون که اونم منو ببینه؟ 

-آره، این مدته همه ش پدرت اومده دیدن تو . 

- راست میگی؟ خسته نیستی؟ 

- نه .. خوبم، همین که صبحا یکم بیشتر میخوابم خیلی عالیه، فقط پاشو غذای بچه ها رو بده تا من لباسمو عوض کنم بریم . 

ساعت یازده و نیم بود،  مامان آرمین داشت  چند تا از لباس های خوشگلی که جوونیاش برای عمه ی مهردخت دوخته بود و تازگیا از صندوق ها کشیده بود بیرون ، نشونم میداد مهردخت هم پرو میکرد، شاید اندازه ش باشه و برشون داره. 

من خربزه خوردم و اونا کیک و چای. 

ساعت یک و نیم بامداد بود که خداحافظی کردیم ، آرمین تا جلوی ماشین بدرقه مون کرد. داشتیم سوار ماشین میشدیم که سه تا بچه گربه کله هاشون رو از زیر درِ خونه ی رو به رو درآوردن. 

مامانشون فقط یکمی از بچه ها بزرگتر بود. 

مهردخت شروع کرد به قربون صدقه رفتن، از صندوق عقب ظرف های مخصوص و غذای خشک رو آوردیم آرمین هم از پارکینگ خونه آب آورد، بچه ها و مامانشون مشغول غذا خوردن شدن. 


به مهردخت گفتم تو رانندگی کن . از آرمین خداحافظی کردیم و راه افتادیم . آرمین تاکید کرد، رسیدین خونه تماس بگیرین . 

تهران وقتی خلوته و سکوت،  صد برابر قشنگتره ...

 داشتیم با مهردخت حرفای قشنگ قشنگ میزدیم که مهردخت گفت مامان چرا گاز میدم ولی ماشین راه نمیره؟ گفتم : داره راه میره که ! 

گفت : نه الان سرپایینیه داره میره . 

یکمی جلو تر تقریباً سربالایی بود ماشینمون ایستاد . گفتم بیا اینور ببینم چی شد!!


مهردخت از رو صندلی راننده خودش رو کشید رو صندلی شاگرد، من پیاده شدم نشستم پشت فرمون . 


 فلاشر رو روشن کردم ، ماشین استارت میخورد ولی روشن نمیشد. برق پشت آمپرها رو هم داشتم پس مشکل از باطری نبود.. یعنی چه؟ ماشین که هیچ مشکلی نداشت ! 


مهردخت گفت : بیا ماشین رو هول بدیم ببریم کنار، گفتم : نه نمیتونیم اینجا چهار لاینه ما تو لاین سومیم نمیتونیم دونفری اینهمه مسافت بریم ضمن اینکه سربالایی هستیم . 

مهردخت گفت: نکنه مثل ماشین همسر بنیامین، یکی بزنه بهمون .. 

گفتم نه خلوته .. هرکی بیاد فلاشر ماشین  مارو میبینه ولی بیا بریم تو گارد ریل های وسط اتوبان بایستیم .

اما  زنگ بزن به پدرت بگو اینطوری شده .


 راستش یکمی هم میترسیدم که تو اون تاریکی و خلوت از ماشین بریم بیرون . 


مهردخت به آرمین گفت و آدرس داد اونم گفت الان میام . 


تو  فکر بودم که  بالاخره بریم تو گارد ریل وسط اتوبان بمونیم یا داخل ماشین منتظر باشیم که دنیا دور سرم چرخید .. چشمام جایی رو نمیدید، مهردخت جیغ میزد و منو بغل کرده بود سعی میکرد سرو بدن من رو محافظت کنه .


 ماشین می چرخید، همه جا می چرخید. احساس میکردم لحظه ی آخره و  داریم میمیریم ،  به مهردخت میگفتم الان تموم میشه . 


دنیا دست از چرخیدن برداشت . انتظار داشتم چشمامو که باز میکنم تونل نور جلوی چشمام باز شده باشه و با مهردخت به سمت بالا پرواز کنیم . 


صدای فریاد مهردخت گوشامو کر میکرد،فقط  میگفت  مامااان . 

چشمامو باز کردم انگار رو زمین بودیم !!! یه ماشین عین ماشین خودمون له و لورده جای قبلی ماشین ما ایستاده بود . 

ما به خلاف جهت مسیری که می رفتیم بودیم و جلوی ماشین خورده بود به گارد ریل ها . 


از اون ماشین پسر جواانی بیرون اومد نگاهی به جلوی ماشینش کرد و اومد سمت ماشین ما . به من و مهردخت گفت شما خوبید؟ با سر گفتم آره . 


مهردخت پیاده شده بود و گریان دنبال گوشیش رو زمین می گشت |، دیدم گوشیش افتاده رو پای من . 

صداش کردم گفتم بیا اینجاست .

 گوشی رو برداشت با گریه به پدرش گفت: ما تصادف کردیم زود باش بیا. 


کم کم ماشینای دیگه از راه رسیدن ، یه موتور درست کنار ماشینی که به ما زده بود خورد زمین . مردم کمک کردن پیش از اینکه یه ماشین بیاد از روی اون رد بشه ، جمعش کردن. 


نصفِ وسایل ماشین ما وسط اتوبان پخش بود... مردم همه کمک میکردن .. چند تا ماشین که راننده هاشون خانوم بود نگهداشته بودن و اومده بودن کمک. بالاخره آرمین رسید . با دیدن ماشین فریاد زد راننده ی این ماشین کیه؟ مگه مست بوده؟؟ 


راننده ی اون ماشین که تا الان هاج و واج به ماجرا نگاه میکرد رو انگار آتیش زدن.. دوید طرف آرمین و فریاد میزد من مستم؟ خجالت بکش من پزشکم از بیمارستان میام . مهردخت  به سمتش حمله کرد، به بابای من دست بزنی، دستاتو میشکونم. 


مردم آقای دکتر رو نشوندن رو لبه ی گارد ریل، آرمین هم مهردخت رو محکم بغل کرده بود.. گفتم: این کارا چیه تصادف شده، چرا تنش درست میکنید.. ارمین به خودش اومد، مهردخت رو رها کرد رفت سمت دکتر، گفت: ببخش منو،  منظور بدی نداشتم.  ماشینو دیدم وحشت کردم ..

 دکتر از فشار استرس و تنهایی، سرش رو گذاشت رو شونه ی آرمین و گریه کرد گفت : آقا ببخشید بخدا نمیدونم چی شد . 


ساعتی بعد،  آقای دکتر سر و گردن من و مهردخت رو کنار اتوبان معاینه میکرد.. پلیس مدارک رو بررسی میکرد و دوتا جرثقیل آماده بودن تا ماشین ها رو به پارکینگ منتقل کنند. 


معلوم شد آقای دکتر افتاده بوده تو سرازیری و مارو نمی دیده، ناخوداگاه سرعتش زیاد بوده همون موقع هم موبایلش زنگ میخوره و فقط یک آن چشمش میره رو گوشی و وقتی برمیگرده ماشین ما رو در چند قدمیش میبینه . یعنی هیچ خط ترمز و تلاشی برای ممانعت از تصادف نداشته . 


وقتی رفتیم پارکینگ حال من بدتر شد چون دور و برمون پر بود از ماشین های تصادفی که بعضیاشون خون تازه یا تکه ای از لباس مصدومین بهشون اویزون بود . 

مسئولین پارکینگ هم با جزییات توضیح میدادن که امشب چهار مورد آوردن این پارکینگ و بجز شما همه  منجر به فوت بودن. 


با آقای دکتر برای شنبه صبح قرار گذاشتیم تا مامور بیمه برای کارشناسی خسارت بیاد . 

ساعت پنج و نیم صبح آرمین ما رو رسوند خونه .. دارسی و تامی میو میو کنان ازمون استقبال کردن . اشکم بند نمی اومد .. آرمین رفت و گفت چند ساعت بعد  میام دنبالت ... 


خوابیده بودم تو تختِ مهردخت و محکم همدیگه رو بغل کرده بودیم . بهش گفتم این دفعه ی دومه که تو حادثه سعی میکنی خودت رو سپر من کنی.. میدونی زندگی من بدون تو معنا نداره .. گفت مال منم بدون تو به ساعت نمیکشه. 


گوشیم رو نگاه کردم ، آخرین پیام های خودم و نفس این بود که بهش گفتم داریم با مهردخت میریم خونه ی پدرش و اون نوشته از دیروز ندیدمت دلم تنگه ، فردا میام با مهردخت بریم یه دوری بزنیم موافقی؟ 

نوشتم : اره عشقم مگه میشه موافق نباشم . 

نوشته مواظب خودت باش تا فردا بای.


چشمامو میبندم .. صحنه ی تصادف میاد جلوی چشمم .. همه جا میچرخه دور سرم .. اگه مرده بودیم، الان به خانواده م خبر میدادن همه کم کم میفهمیدن و دنبال طی مراحل قانونی بودن .. 

قیافه ی همه رو مرور کردم، نفس ، مامان و بابا، مهرداد که ایران نیست .. آرمین که فقط چند دقیقه قبل از مردنمون خونه شون بودیم و هنوز از کیک من تو خونه ش بود... دارسی و تامی.. کارامل که صبح ها منتظره من براش غذا ببرم.. 

فامیل بزرگی که داریم ، سوپر محل  و پنج شش تا شاگردش که هر روز ازشون خرید میکنم و هر وقت ازشون آرد یا تخم مرغ میخوام کلی سربه سر م میذارن میگن به ما هم کیک و شیرینی بده، همسایه هام، همکارای اداره م، و شما عزیزای این خونه که سالهاست تو همه ی پیچ و خم زندگی همراهم بودین،  خواننده های پیج اینستا و حتی گل فروش های دم اداره که تقریباً هر روز باهاشون سلام و علیک دارم...


وااای اگر این پزشک نازنین و جوون میمرد.. خانواده ش، مریضاش... درست یکماه دیگه تولد سی و دوسالگیشه 


این ماشین منه که در جهت برعکس چرخیده


اینم ماشین آقای دکتر


*****

چقدر زندگی ما ادما به موبنده، چقدر بی دفاع و شکننده ایم درمقابل حوادث .. و چقدر راحت میتونیم تموم شیم اگر وقتش رسیده باشه.  


دوستای عزیزم خدا رو شکر خوبیم و بجز کوفتگی شدید بدن  و چند تا جراحت کوچیک، مشکل دیگه ای نداریم . 


یه چیز عجیب اینه که من و مهردخت اصلا صدای برخورد و تصادف رو نشنیدیم ، انگار اندازه ی دسیبل صدای تصادف از استانه ی شنوایی ما خیلی بیشر بوده . 


هنوز نمیدونیم چرا ماشین بیخود خاموش شد و چرااین اتفاقا عین فیلم  رخ داده .. خیلی وقتا بعد از تصادف تو اتوبان رسیده بودم ولی اینکه ادم خودش دچار این موضوع بشه خیلی وحشتناکه . 


راستی یادتونه برای کمک به درمان آقای صمد شعبانی نویسنده و شاعر عزیزمون پست گذاشته بودم؟ با وجودی که مشارکت خیلی خیلی کم بود تونستم چند روز پیش مبلغ یک میلیون تومان براش واریز کنم . دیروز صبح خورد و خمیر بودم که این پیام رو تو واتس اَپ دیدم :



غبار چرخان


تودر خونم

جاری هستی

جویباری که مرا

به دریا

می برد.

ببار تا دریا

نزدیک تر شود.


دیری ست

که می چرخم بر دست فضا

پر کاهی

در کوچ هوا

که سکونم 

نبست.


ببار

تا دریا

نزدیک تر شود.


صمدشعبانی

1400..5..27


دوستتون دارم


"برای نسرینم در سوگ پری"

پینوشت به انتهای پست اضافه شده

بغض شکسته در گلوت، صدای غم آلود و افسرده ت ، و حال بدی که این روزها داشتی داری و نتونستم کنارت باشم ، نابودم کرد. 

عزیز دلم ، خواهرم، نازنینم چی بگم ، چکار کنم برای تسکین غمت؟ 

اصلا مگه این درد ها رو با حرف میشه تسکین داد؟ شاید اگر کنار هم بودیم ، اشکی که بر شونه ی هم بریزیم، آغوشی که از صدای های های ما بلرزه ، ذره ای ، فقط ذره ای از این بار غم آلود کم می کرد.

مگه ما شریک همه ی غم و شادی هم نبودیم؟ چرا نمیتونم الان مرهم دردت باشم؟ 

من عادت ندارم واتس اَپم رو باز کنم و ویس از تو گوش بدم و لابه لاش پر از صدای خنده ی تو نباشه ... 

نسرین جان ، پریِ تو ، پر کشیده تا بالااا، جایی که پر از اطلسی های نرم و زیباست و مسلماً از این زمین داغ و آکنده از درد و غم، جای بهتریه .. درسته هزاران کیلومتر از هم  فاصله داشتید ولی همین که میتونستی برای این فاصله یه عدد مشخصی رو تصور کنی باعث شادی و ارامشت بود.. حالا دیگه نمیتونی  فاصله ی  پری رو با اعداد و ارقام اندازه بگیری .. پری ذره ای از نور شده و به جاودانگی رسیده . 

عزززیزم میدونم  غمت خیلی سنگینه و زمان زیادی لازم داری تا باهاش کنار بیای . 

کاش کنارت بودم . کاااش...


شعر زیبایی که برام خوندی رو اینجا میذارم ... بنظرم غمگین ترین و زیباترین شعر خواهرانه ی دنیاست .

پری جان آروم و راحت  در آغوش مادرنازنین  و ابراهیم مهربونت بخواب 




پینوشت: دوستان عزیزم توجه داشته باشید ،   پری عزیز، متاسفانه ضمن اینکه پروتکل های بهداشتی رو رعایت نمیکرده در تزریق واکسن هم مقاومت داشته  و بدنش با وجودی که از سلامت نسبی و خوبی برخوردار بوده درمقابل ویروس کرونا تاب نیاورد، وگرنه خواهرِ دیگه ی نسرین جون که درکنار پری بوده اما واکسن رو گرفته ، با وجودیکه به ویروس مبتلا شده بود، بیماری رو از سر گذرونده و سلامته . 
لطفاً به سلامتی بدنتون اعتماد نکنید و  واکسیناسیون رو جدی بگیرید و هر نوع واکسنی که موجود شد بزنید. 
من این روزها خیلی از دوستانم رو میبینم که متاسفانه با خانواده ها درگیر هستند و مخصوصاً بزرگترها یه عده شون میترسند و یه عده ی دیگه میگن ما قوی هستیم ، طوریمون نمیشه و بشدت مقاومت میکنند.

 لطفاً صبور باشید و با محبت قانعشون کنید که تزریق این واکسن به نفع خودشون و بقیه ست . 
دوستتون دارم 


خطای هزینه ی هدر رفته

-مامان بیا فیلمو گذاشتم الان شروع میشه.

-اومدم. 

بیست دقیقه از فیلم گذشته بود، هنوز ارتباط بین شخصیت ها رو نفهمیده بودیم. 

-نکنه فیلمش چرت و پرتهماماان؟میای نبینیمش؟

-بعید میدونم، اینهمه هنرپیشه ی خوب داره. بعدم مگه پول بلیط ندادی؟

-چرا خُب دادم.

سه ربعِ دیگه هم گذشت.

-مامان چیزی به آخرِ فیلم نمونده. واقعاً فیلم چرتی بود.

-آره، کاش به حرفت گوش میدادم همون موقع برش میداشتیم.


واقعیت اینه که خیلی وقتا تو موقعیت های مشابه گیر میکنیم. پول میدیم یه کتاب میخریم اما دوسش نداریم، ولی هی بیشتر وقت میذاریم و فکر میکنیم اگه همون لحظه دست از خوندنش برداریم پولمون هدر رفته. 


رابطه هامون هم دچار همین معضل میشه… 

گاهی نِدای درونیمون، نهیب میزنه«این ارتباط سرانجامِ درستی نداره» اما هم زمان، هزارتا فکر میاد تو سرمون: 

کلی براش وقت گذاشتم،هزینه کردم و … 


همین افکار باعث میشه تو رابطه ی غلط گیر کنیم و خودمون رو نجات ندیم، 

ولی واقعیت اینه که ارزش وقتمون، جونمون و موقعیت های بهتری که تو زندگی منتظر ما هستن که بهش برسیم،خیلی خیلی بیشتره.


به این حالت میگن :«خطای هزینه ی هدر رفته"


میخوام بگم هر وقت احساس کردی مسیر رو اشتباه اومدی و مستندات و دلایلت برای برگشتنمنطقیه، معطلش نکن. نترس از برگشتن، نگو راه طولانی و ترسناکه، نترس از اینکه هیچی گیرت نیومده، همین که بیشتر از دست ندی موفقیت بزرگیه.

این روزا خیلی مراقب خودتون باشید. 


دوستتون دارم


راستی  یه سالاد کینوای خوشمزه رو هم براتون گذاشتم اگر هوس سالم خوری کردید برید سراغش


 خوبیش اینه که خیلی سریع و حدود بیست دقیقه اماده میشه.
من  چند سالی هست با کینوا که سرشار از پروتیین  و مواد مغذیه آشنا شدم. 
طرز  پخت آسون و کاربرد فراوونش در سوپ ها و سالاد ها یا بصورت جایگزین برنج باعث شده که خیلی ازش استفاده کنم. 
پیشنهاد میکنم تو گوگل سرچ کنید و با خواص کم نظیرش آشنا بشید.
خب بریم سراغ مواد مورد نیاز سالاد  و طرز تهیه ش،
پیمانه ی من از همین پیمانه های معمولی برنجه و درضمن مواد این سالاد رو کاملا دلخواه میتونید ترکیب کنید.
مواد لازم برای سالاد :
کینوا نصف پیمانه
فلفل دلمه ای  یک عدد 
خیارشور متوسط چند عدد
کدو سبز متوسط یک عدد 
نخود پخته نصف پیمانه(جایگزین با انواع لوبیا ها و نخود فرنگی )
ریحون یا جعفری و یا هر سبزی معطری که دوست دارید تازه یا خشک
کمی پنیر فتا
زیتون بی هسته چند عدد 
گردوی خورد شده یا کنجد یا هردو 

مواد لازم برای سس:
نصف پیمانه روغن زیتون 
کمی سس خردل 
نمک و فلفل و هر ادویه ای که دوست دارید 
سیر خورد یا له شده هر قدر دوست دارید

طرز تهیه:
کینوا رو بهتره یک ربع خیس کنید نکردید هم خیلی مهم نیست
کدو رو پوست بکنید و ورقه کنید، نمک بپاشید و بذارید کنار.
فلفل دلمه ای و خیارشور رو ریز خورد کنید.
حتما یکربع گذشته، پس کینوا رو ابکش کنید و بذارید چند دقیقه ابش بره. کدو ها رو گریل کنید یا مثل من کمی کف تابه کره بمالید و کدو رو بذارید روش. 
حالا کینوا رو تو قابلمه چند دقیقه بدون روغن تفت بدید تا خشک بشه( میتونید این کار رو هم حذف کنید و بدون تفت بپزید)، بعد دوبرابر اندازه ش اب بریزید روش و بذارید جوش که اومد در ظرف رو بذارید تا بپزه و ابش تموم بشه. 
حالا کدو ها رو که خنک شدن درشت خورد کنید و بذارید کنار.
سس رو هم خیلی راحت مثل فیلم درست کنید. روغن زیتون رو بریزید تو کاسه بعد سس خردل و اب لیموترش و نمک و فلفل و سیر های خورد شده رو اضافه کنید، هم بزنید و بذارید کنار.

خب بیست دقیقه بعد کینواها آماده ن.
تو ظرف مخصوص، اول کینواها، بعد کدو و فلفل دلمه ای و بقیه مواد رو اضافه کنید، حالا سس رو اضافه کنید و هم بزنید. الان دیگه قطعات پنیر، زیتون ها و سبزی معطر و گردو و کنجد رو بریزید رو سالاد و دیگر هیییچ 
نوش جان سالاد خوشمزه و مغذی و زیبای شما اماده ست.