دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

بازنده / قسمت پانزدهم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

"روزهایِ سختِ کم توانی"


از ظهر جمعه یکمی بیشتر گذشته  .. 

از ساعت 11 صبح با مهردخت افتادیم به جون خونه .. جمع وجور میکنه و هی غرر میزنه . 

-ماماااان خیلی شلخته ای 

من

-هاااا؟؟

- هااا نداره، هر روز که پامیشم میبینم آشپزخونه ای که شب مثل دسته ی گل کردم رو داغون کردی

- چکااار کردم یعنی؟

-بسته ی کیسه فریزر رو کانتر، لیوان آبی که خوردی همینجااا .. در ظرف  ولووو؟؟ خوب اینا رو ورمیداری بذار سرجاش 

-خیلی خرری مهردخت .. من صبح دارم بدو بدو کارامو میکنم برم اداره جنابعالی تو خواب ناز تشریف دارین حالا میگی شلخته م . 

-بعله هستی . حالا دق و دلی صبحا اداره رفتنت رو سر من خالی میکنی؟ خب برمیداری بذار سرجاش دیگه .

با یه حرکت خشن و صدایی بلند 

-اَه ه ه .. خدااا صد بار گفتم تو این سبد آشغالگیر، آشغال ننداز 

- واااا مهردخت دیگه داری شورشو درمیاری هاااا .. خودت داری میگی سبد آشغالگیر .. خب این اصلا برای اینه که من دارم پیاز پوست میکنم ، پوستاشو بریزم اونجا بعد خالی کنم تو سطل .

-خُب بکن دیگه .. من آشغالشو نبینم . 

-خیلی پرررو تشریف داری . چششششم خااانوم شما آشغال نبین اصلا همه ی این کارا مال منه که دارم با ذوق انجام میدم . 

- خب ناراحتی تو هم نکن. 

-مهردخت با من حرف نزن اعصابمو خورد کردی .. یه چیزی میگم بد میشه هااا فعلا صداتو نشنوم . 

با ناراحتی رفتم رو تختم دراز کشیدم . مهردخت هی درو به تخته کوبید غررر زد وزیر لب گفت اصلا همینو میخواستی که قهر کنی کارا بیفته گردن من ... ولی  همه جارو تمیز کرد گردگیری و جارو هم کرد . 

ساعت تقزیبا سه بود .. خوابم گرفته بود و گیییج بودم . 

زنگ تلفن خونه به صدا دراومد .. بی سیممون هم خراب شده ... با اکراه پاشدم رفتم  .. دیدم شماره ناشناسه ولی جواب دادم. 

صدایی نامفهوم و گنگ که جنسیتشم خیلی معلوم نبود گفت

-فرشته خانوم 

-اشتباه گرفتید . 

-ببخشید 

-خواهش میکنم . 

دوباره اومدم افتادم رو تخت . چند ثانیه بعد دوباره صدای زنگ بلند شد 

-ای خداااا

 پیرزن باز هم پشت خط بود. 

-عزززیزم اشتباه می گیری 

-ببخشید

-خواهش 

و دوباره و دوباااره .. 

شک کرده بودم که داره ادا درمیاره و صداشو انوطوری کرده . 

ازش شماره رو پرسیدم .. همه ی شماره رو درست خوند الا شماره ی آخر رو که مال من هشت هست و اون پنج میخوند. بهش گفتم که داره بجای پنج آخر هشت میگیره . گفت فهمیدم و باز عذر خواست

باز هم اشتباه می گرفت و می خندید. حتی گوشیم رو اشغال کردم ولی بازم تا گذاشتم سرجاش اشتباه می گرفت 

به وضوح تنم کهیر زده بود . یهو یه فکری به ذهنم رسید .. گفتم :

-اون کیه بهش میخواید زنگ بزنید؟

-دخترم فرشته خانوم 

-چی بگم بهشون؟

-بگو پدرت کارت داره یه زنگ بزن بهش . 

عه من فکر میکردم خانومه . 

-چشم پدر جان منتظر باشید . 

- دستت درد نکنه دخترم حلال کن اذیتت کردم . 

-اختیار داری پدر جان خدا نگهدارت. 

شماره ی فرشته خانوم رو که درواقع شماره ی خودم با انتهای پنج بود، گرفتم . 

همون صدا ولی مدل جوان و زنونه گوشی رو برداشت 

-بله؟ 

-فرشته خانوم؟

-خودم هستم .چی شده ؟ برای پدرم اتفاقی افتاده؟ از بیمارستانید؟

-نه عززیزم نگران نشو پدر خوب خوب هستن .. مگه بیمارستانند؟

- بله .. 

-من خودم باهاشون همین الان صحبت کردم . میخوان با شما حرف بزنن .لطفا باهاشون تماس بگیرید .

-چشششم الان میزنم .صبح باهاش صحبت کردم 

براش جریان رو گفتم . بعد فهمیدیم یه کوچه فاصله مونه و خیلی خوشحال شدیم از آشنایی هم . 

گفتم زود به پدر زنگ بزنید که چشم به راهه. 

از هم خداحافظی کردیم . اومدم بیام تو تختم دیدم مهردخت ایستاده جلو در . 

- بیا بَلَخ(مدل بچگیاش گفت)

-برو بینم خجالتم خوب چیزیه . 

-لوس نشو دیگه میگم بیااا بلخ 

بچه ی آدم قد بلند باشه همینه دیگه .. بازور بغلم کرد. 

یکمی تو بغلش دست و پا زدم و بد و بیراه گفتم . 

-خب شلخته ای دیگه چرا بهت برمیخوره .. ندیدی آشپزی میکنی چقدر ظرف کثیف میکنی . قبول کن دیگه 

-عوووضی بذارم زمین میفتم 

هیییچی دیگه با هم دوست شدیم و رفتیم تو جااا 

-مهردخت ؟

-هوووم؟

- من از ناتوانی میترسم . 

-نترس من هستم 

-بروو بابااا جدی میگم 

-خب منم جدی میگم 

-دلم آتیش گرفت این طفلک برای یه تلفن مستاصل شده بود. 

-مامان به این چیزا فکر نکن .. ببین یکی مثل تو پیدا شد کمک کرد. 

-آرررره زندگی زنجیره ای متصل از ادماست بالاخره یکی یه جا هست به داد آدم برسه . 

-من هسسسستم .. تو تنها نمیمونی . 


********************

تو خونه ی مامان ایناداریم آلبومای قدیمی رو ورق میزنیم 



اینجا بهار سال 60 هست مامانم مینا رو باردار بود و خبر نداشت . برای خودم و خودش پیراهن های خوشگلی دوخته بود . داشتیم می رفتیم شهر یه قدمی بزنیم ..آخه اینجا اسکله ی باهنر بندرعباسه. تازه جنگ زده شده بودیم و خیلی دلشکسته بودیم عید بود رفته بودیم رو کشتی؛ "کشتی که اسمش برزین بود"

مهردخت به من و مامان مصی  میگه:

-مامان.. شما ها ست مادر دختری میزدید وقتی ست مادر دختری مد نبود. 

-آره عزززیزم .. کی فکر میکرد یه روز نوه م بشینه این عکسا رو ببینه . 

دست میکشه رو کاور عکس انگار میخواد غبار این سالها رو از خاطراتش پاک کنه. 

-چقدررر جوون بودم و سرحال . 

-مامان تو چقدر موهات لخت بوده .. الان فرفری هستی. 

-آررره جالبه من جنس موهام از 13-14 سالگی تغییر کرد .. خودم فرفری دوست دارم.

ببین مهردخت اون سال وسط جنگ زدگی برای من یه کیف قرمز خریده بودن و من چقدر ذوق می کردم .. تو عکس گرفتم جلوی صورتم که مشخص باشه . ببین ما چقدر قانع بودیم . مگه چقدر گذشته از اون روزااا.. البته 39 سااال خب کمم نیست. 

چقدر زمونه عوض شده .. 

دوستتون دارم 

بازنده / قسمت چهاردهم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بازنده / قسمت سیزدهم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بازنده / قسمت دوازدهم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.