باغچه ی خانوادگی ما رو یادتونه که فشم بود؟
قدیما ازش بیشتر می نوشتم ولی به دلیل 90 تا پله ی غیر استانداردی که داره ، من یکی که واقعا تا مجبور نشم اونجا نمیرم . (نسرین جون میدونه چی میگم. بهار 96 که اومده بود ایران یه بار بردمش طفلکی رو
) اما مشتری پر و پا قرص اونجا مامان مصی و بابا عباس بودند .
الان چندساله بهشون میگم اینجا رو بفروشین یه باغچه کنار جاده بخرید این پله ها برای من که بچه ی شماهستم نفس گیره وااای به حال شما . اما مامان به هیچ وجه زیر بار نمیرفت .
اما از شش ماه پیش به این طرف اوضاع زانوهای مامان خیلی بد شد و بیشتر اوقات پاش ورم می کرد ولی باز هم دست از فشم بر نمیداشت .
هفته ی قبل با درد خیلی زیادی اومد تهران و رفت پیش دو تا جراح حاذق ، هر دو معتقد بودند که باید عمل تعویض مفصل زانو انجام بشه . البته اولی گفت: یکی دوماه اب درمانی و ورزش کن تا عضلاتت تقویت بشه بعد عملت می کنم و اون یکی گفت: همین هفته بیا برای عمل . درصورتیکه هر دوشون شش ماه قبل گفتند فعلا نیاز نیست . ببینید تو این مدت مامان با فشم چه به روز پاهاش اورده بوده .
خلاصه دوشنبه هفته ی قبل مامان و بابا از دکتر برگشتند و با خونسردی گفتند چهار شنبه بستری و پنجشنبه جراحی انجام میشه .
همگی خیلی جا خوردیم و گفتیم کاش با ما هماهنگ می کردید و امادگی داشتیم ولی مصی خانوم وقتی تصمیم به کاری می گیره دیگه گرفته .
وقتی فهمیدیم عمل تو بیمارستانی بنام امید که اصلا نمی شناختیمش انجام میشه بیشتر نگران شدیم . اما مامان بین آتیه که چندین عمل رو با خاطره خوب داشتیم و امید که نمیشناختیم و جدید التاسیس بود ، امید رو انتخاب کرده بود .
چهارشنبه خداحافظی کردیم و مامان رفت بیمارستان . روز پنجشنبه من و بابا و مهردادساعت 2 رفتیم بیمارستان ولی بابا و مهرداد تو لابی موندن تا ساعت سه بشه و تو وقت ملاقات بیان پیش مامان .
مامان رودیدم طبق معمول داشت کتاب میخوند . کمی با هم گپ زدیم تا ساعت شد دو نیم . بهم گفت :من از صبح فقط یه شیر و بیسکوییت خوردمو خیلی گرسنه هستم .
گفتم: میدونم مامان جون عمل داری دیگه چاره ای نیست .
گفت : آخه برام انسولین زدن احساس بی حالی میکنم .
گزارش پرستاری پایین تخت رو خوندم دیدم هر دوساعت باید قندش چک میشده . آخرین بار ده صبح بوده ولی بعد از اون یعنی ساعت 12 پر نشده .
رفتم ایستگاه پرستاری و گفتم موضوع رو .
دختر خانم با نگاه عاقل اندر سفیهی بهم گفت : خانوم مادر شما عمل داره نمیتونیم بهش غذا بدیم .
گفتم: منم عقلم به این موضوع می رسه ولی بیمار دیابتی باید قندش کنترل بشه و براش چیزی تزریق بشه .
شما قند ساعت 12 رو نگرفتین . با ناز و ادا دستگاه قندش رو برداشت و اومد سمت اتاق .
البته ما خودمون دستگاه مامان رو همراه داشتیم ولی گذاشتم خودش بگیره .
همین که مشغول تست شد من دیدم مامان عرق سرد کرده و حسابی بیحال شده .
تا بخوام وحشت کنم و چیزی بگم دیدم عدد تست 67 رو نشون میده . دختره خودش هم هول شد و رفت بقیه رو صدا کرد . فورا" یه تزریق گلو کاگون انجام دادن و قند رفت رو 330 بعدش یه انسولین زدن که اومد رو 180 ..
من عصبانی شده بودم و اونا تند تند می گقتن خوب مریض خوبه ،خطر رفع شد .
ساعت سه شده بود و بابا و مهرداد هم اومده بودن بالا .. هاج و واج به رفت و آمدهای تو اتاق نگاه می کردن .
از من پرسیدن چی شده وقتی ماجرا رو گفتم. مهرداد با عصبانیت رفت سراغشون .
چند دقیقه بعد دیدم سوپروایزر اومد .. دور و بر مامان می چرخید و میگفت نگران نباشید همه چیز تحت کنترله .
تقریبا" ساعت پنج و نیم دو نفربه فاصله دو سه دقیقه اومدن تو اتاق ، اولی گفت : خوب بسلامتی مرخصید دیگه ...
قیافه ی من و مامان اینجوری بود 
گفتم نه والا تازه امروز قراره عمل بشن .
بعدی هم اومد با یه شنل و ولیلچر که بریم خانومم ؟؟
من گفتم : منظورتون اتاق عمله؟؟ همینطور که به من جواب میداد : اره خوووب . یه نگاه به مامان انداخت و گفت : عه لباساتونو عوض نکردین که !!!
گفتم : قاعدتا باید لباس رو بدید تا عوض کنیم .
همینطوری که می رفت بیرون با صدای بلند با همکارش صحبت می کرد که : وقتی هنوز بهش لباس ندادین چرا میگین ببرش اتاق عمل . 
مامان طفلک خیلی ترسیده بود و می گفت : مهربانو هنوز حالم جا نیومده .. اینا خیلی حواس پرتن می ترسم یه بلایی سرم بیارن .
باهاش یکی دوتا سلفی انداختم گفتم نگران نباش مامانی .. اصل مطلب دکترته که کارش عاالیه .
ولی خودم میدونستم دارم چه دروغ بزرگی بهش می گم چون واقعا " اصل مطلب دکتر نیست . اصل مطلب تیم پزشکین،از قبل تا بعد از عمل و مراقبت ها و این چیزاشون .
فکر کنید مریضی که داره میره اتاق عمل زانوش رو عمل کنند قبلش بخاطر عدم کنترل قند بفرستن کماااا .. خوب دیگه اصلا" دکتر خوب کیلو چند ؟؟
مامان رو بدرقه کردیم و با بابا و مهرداد با یه عده ی دیگه که همه منتظر بیمارانشون بودند ، نشستیم پشت در اتاق عمل .
ساعت تقریبا" هشت بود که خبر دادن عمل تموم شده و مامان تو ریکاوریه . نفس راحتی کشیدیم و تو گروه خانوادگی اعلام کردیم که بقیه هم خوشحال باشند .
نیم ساعت بعد اومدن صدامون کردن من و بردیا بدو رفتیم داخل . دکتر بیهوشی بهمون گفت : همونطور که میدونید مامانتون عمل سختی داشته و دردهای وحشتناکی به سراغش میاد .
ما یه پمپ کاهش درد میتونیم براش بذاریم که هفتاد درصد درد رو کم میکنه ، البته اون هزینه ش جداست و ازتون رضایت میخوایم . من گفتم : اون رضایت رو بابت چی میخواید ؟ هزینه ش یا عوارض پمپ؟؟
گفت: نه خانوم فقط بابت هزینه ست . من و مهرداد هر دو گفتیم : حتما انجام بدید . دو سه تا فرم آوردن پر کردیم امضا و اثر انگشت هم زدیم . گفتند : خیالتون راحت باشه خیلی کار خوبی براش کردید .
پرسیدیم کی منتقل میشه به بخش ؟گفتند منتظر بمونید .
باز هم رفتیم پشت در منتظر نشستیم . حدود دوساعت دیگه گذشت . خیلی عجیب بود چون ریکاوری انقدر طولانی نمیشه .
با مهرداد رفتیم دم اتاق عمل ، در باز شد و ما رفتیم اولش ایستادیم .. با فاصله ی چهار پنج متر جلو تر مامان روی تخت خوابیده بود .
همون دکتر بیهوشی که باهامون صحبت کرد دو بار زد تو صورت مامان و بشدت تکونش میداد .
یهو رنگ مهرداد ارغوانی شد .قلبم آشوب شده بود .. چشمای مهرداد کاسه ی اشک و خون شد با صدای لرزون گفت :مهربانو این نامرد چرا میزنه تو صورت مامان ؟؟
گفتم: ای جااانم عزیز من گریه نکن . چیزی نیست من نمیدونم چرا ریکاوریشون پنهان نیست . همه وقتی بیهوش بودیم این کارا رو باهامون کردن طبیعیه .
یکی از دستیارها ما رو دید و اومد گفت : بفرمایید؟؟
مهرداد گفت : اون خانوم مادر ماست خیلی وقته تو ریکاوریه ، میخوایم ببینیم چرا منتقل نمیشه ؟
اونم گفت : اجازه بدید می پرسم بهتون میگم .
رفتیم بیرون . چند دقیقه بعد صدامون زدن و گفتن : به دلیل همون ترسی که قبل از عمل بابت افت قند خون داشته، فشار مامانتون در حین عمل به 21 رسیده و بهتره امشب تو " آی سی یو " بمونه .
خیلی نگران شدم .. گفتم : ای واای یعنی حالش بده ؟ گفتن : نه الان بهتره . ولی بهتره امشب تحت مراقبت باشه .
به بابا و مهرداد گفتم : درسته که مریض تو "آی سی یو " همراه نمیخواد ولی اینا خیلی گیجن میخواید من امشب می مونم اینجا بشینم بیرون ساعتی یه بار بهشون یادآوری کنم که حواسشون به مامان باشه .
بابا گفت : نه مهربانو جون یادآوری فایده نداره بیا خونه تو هم استراحت کن . بهشون تلفن می کنیم .
چند دقیقه بعد مامان رو از ریکاوری آوردن که ببرن "آی سی یو " مهرداد به دکتره گفت : ببخشید اون پمپ کاهش درد کو؟ گفت : همونه و به یه محفظه کوچیکی اشاره کرد که با یه لوله به زانوی مامان وصل و توش پر از خون بود .
مهرداد یه نگاه به من کرد ، گفتم : چرت میگه . اون دِرَنه و برای تخلیه ی ترشحات لنف استفاده میشه .
مهرداد گفت: برم در بزنم بگم پمپه کو؟ گفتم : نه مهرداد جان ولش کن از صبح خیلی عصبی شدی . بذار مامان رو ببرن .
ساعت یازده شب من و مهرداد و بابا از بیمارستان اومدیم بیرون . اونشب تا صبح سه بار تماس گرفتیم و حال مامان رو پرسیدیم و گفتند: خوابه .
فردا صبح اطلاع دادند حدود ساعت ده و نیم به بخش منتقل میشه . با بابا رفتیم بیمارستان .
تقریبا" یازده و نیم بود مامان رو آوردن . عین یه جوجه ی زیر بارون مونده می لرزید و می گفت : خدایا نجااتم بده مُردم از درد .
از دیدن حال و روزش دلم به درد اومد .
بوسیدمش و گفتم : مامان جون خیلی عمل سختی داشتی ، بمیرم برات یکمی دیگه تحمل کن بهتر میشی .
خوابوندنش روی تخت . ولی ناله هاش قطع نمیشد . یه پرستار مرد اومد بالای سرش و یه چیزایی رو چک کرد . مامان کنار انگشت سبابه ش رو گاز می گرفت و ناله می کرد . گفتم : آقای کوهی چرا انقدر درد مامان زیاده ، اون پمپ درد رو کجا گذاشتن؟
گفت : پمپ درد؟؟ خوب براش می گرفتید بنده خدا انقدر درد نکشه .
من با چشمای گرد شده گفتم : دیشب مامان تو ریکاوری بود از ما امضا گرفتن و ما تقبل هزینه کردیم که براش بذارن .
گفت: کو؟؟ نداره که .
احساس کردم خون تو کله م جمع شده و داغ کردم . گفتم : ای باابااا چه بیمارستانیه دیگه اینجا . رفتم دنبال سوپر وایزر . یه خانم دیگه بود بجای دیشبی . گفت : عززیزم چرا شما انقدر عصبانی هستی ؟؟
گفتم : خانوم این چه وضعشه . من و خانواده م بارها جراحی داشتیم ولی اصلا" با هیچ مشکلی مواجه نشدیم اما از دیروز تا حالا تو این بیمارستان دیوانه شدیم .
جریان رو از اول تعریف کردم و گفتم از دیروز مادر من که با افت و افزایش قند مواجه شده بعد فشارش در حین عمل رفته بالا ، عوض اینکه بیشتر حواسشون باشه ، تمام شب رو بعلت ندادن اون پمپ کاهش درد، درد کشیده .
ما هم چند بار تلفن کردیم گفتن : خوبه خوابیده، درصورتیکه تا صبح از درد بخودش پیچیده .
ضمن اینکه تعریف می کنه که یه خانوم خیلی مسن با سطح هوشیاری پایین کنارش بوده ، کادر هی با هم شوخی می کردن می گفتن: " یه کد برای این بگیرید "
یعنی ذره ای از انسانیت بو نبردن ؟ فکر نمی کنن چقدر این حرف تو روحیه بیمارای دیگه اثر بد میذاره و یا شاید اصلا یه درصد خود اون بنده خدا متوجه بشه که منظورشون به اونه که دیگه رفتنیه ؟؟
ضمن اینکه مامان میگه تنها مریضی که اونجا هوشیار بود من بودم و این دخترا و پسرا از ساعت پنج صبح "آی سی یو " رو گذاشته بودن رو سرشون و با صدای بلند با هم حرف میزن . خدایی کجای دنیا یه همچین رفتارهایی میشه؟؟
خانومه گفت : شما برو پیش مامان . من الان با پرونده میرم اتاق عمل پیگیر میشم ببینم چرا پمپ رو نذاشتن .
با ناراحتی رفتم بالا . هنوز مامان انگشتشو گاز می گرفت از درد می لرزید .
ده دقیقه بعد دیدم سوپروایزر اومد . با یه بطری طلق مانند 15 سانتی که از تو آک درآورد و به میله ی مخصوص آویزون کردن سرم وصل کرد .

فهمیدم هی پمپ پمپ میکنن درواقع یه محفظه حاوی 100 سی سی مسکن خیلی قویه . روی سیم هایی که بهش وصل بود دوتا دگمه داشت یکیش اعداد 2-4-6-8 رو داشت که میشد روی هر کدوم از این درجه ها تنظیم کنیم اگر روی 8 بود یعنی 100 سی سی مسکن طی 12 ساعت و نیم به بیمار تزریق میشه و اگر روی 2 یعنی کمترین شماره میذاشتیم یعنی در 50 ساعت تخلیه میشد . این به شدت درد بستگی داشت . یه دگمه دیگه هم داشت که با هر فشار اون ، مسکن با سرعت و حجم زیاد تری به بیمار تزریق میشد .
حالا فهمیدم چقدر دیشب به ما خندیدن که هر وقت گفتیم پمپ کجاست ؟ گفتن: اوناهااااش .
همینطور که سوپر وایزر بطری رو کار می گذاشت برای من توضیح داد که دیشب بعد از اینکه از شما امضاء گرفتن اومدن برای مامان پمپ رو گذاشتن ولی مامان به داروی اون واکنش نشون داده و برش داشتن .. الان من رفتم داروش رو عوض کردم و آوردم براشون وصل می کنم حالا اون یکی که حروم شد عیبی نداره ما همین یه دونه رو باهاتون حساب می کنیم .
احساس کردم رو ی صورت من یه احمق گنده نوشته شده !!!
گفتم : شما من رو چی فرض کردی؟ فکر می کنی من احمقم ؟ با تعجب گفت : عزیزم این چه طرز حرف زدنه ؟
گفتم : خجالت نمیکشی؟ داری تو روی من نگاه میکنی و با کمال وقاحت منت میذاری که مادر من به دارو واکنش داده و حالا تو داروش رو عوض کردی ولی یه دونه حساب می کنید؟؟
این وسیله آکبنده و به هیچ طریقی نمیشه داروش رو عوض کرد . این فقط یه مسکن خیلی قویه .. واکنش نشون داد چیه ؟؟!!!خودتونو مسخره کنید .
رنگ از روش پرید . گفت : من منظوری نداشتم فقط می خوتاستم شما رو آروم کنم .
گفتم : برووو خجالت بکش . چی شد ؟ برنامه تون بهم خورد من فهمیدم ؟؟
با دروغ و منت گذاشتن میخوای منو آروم کنی ؟؟
انقدر شماها پستین ؟؟ وجود داشته باش بگو یه مشت مشنگ شدن کادر بیمارستان و یادشون رفته مسکن رو بدن یا اینکه از من امضا گرفتیم و هزینه کردین بعد دارو رو میبرید به یکی دیگه می فروشید . برو بیرون از اتااااق .
مامان ساکت شده بود . بهش گفتم : درد نداری؟؟ گفت نه .. تا وصلش کرد خوب شدم .
گفتم : بمیرم برات دیشب چی کشیدددی 
این ماجرا ادامه داره ....


من که کودک بودم و مدت کوتاهی در خرمشهر زندگی کردم ، عطر خوش خاک و صفای مردمش تو وجودم ریشه کرده ..
روژ آزادسازیش از مدرسه تا خونه رو یک نفس دویدم و با اشک شوق خودم رو تو بغل مامان و بابا انداختم و گفتم :" دیگه آزاد شد ، تو رو خدا برگردیم"
هیچ فکر نمی کردم خرمشهر عزیز من هرگز آزاد نخواهد شد و امروز درحالیکه باز هم برای مظلومیتش اشک می ریزم ، نشسته م و دارم براش مرثیه می نویسم .


بازم تیرماه داغ و پر هیجانِ من رسید 
یادش بخیر ، پارسال شب پانزدهم ، جواب کلونوسکوپی نفس با یه تومور بدخیم اومد ، فرداش مهردخت کنکور داشت ..
همه ی روزهای بعد از اون دنبال مشاوره با جراح های مختلف بودیم ..
نگرانی ، افسردگی ، فیلم بازی کردن برای هم که هیچی نیست درست میشه .. گاهی از زور دلهره در اغوش هم اشک ریختن و مرور خاطره ها و سرانجام بیست و هشتم جراحی و نقاهت طولانی بعد از اون و شیمی درمانی و ...
سال پر از آشفتگی و اتفاقای پشت سر هم .. که همه ی ماجراهاش از همین تیرماه شروع شد .
خدا رو شکر که همه چیز به خیر و خوشی ختم شد .
فردا مرخصی گرفتم با نفس میریم کولونوسکوپی برای چک آپ سالیانه .
امیدوارم و میدونم که جوابش خوبه . طول زندگی مهم نیست این عرضشه که مهمه و اون چیزایی که در طول مسیر میشن خاطرات خوش .
سال قبل تو همون روزهای سختی که میدونید میل شدید به نوشتن داستان عاشقانه ی خودم و نفس بنام "قصه ی کویر و باران "رو پیدا کردم و همراهمیم کردید و نوشتمش و آرامش پیدا کردم . 
فکر نکنید بی وفا و بی مهرشدم .
زندگی همیشه شلوغم با کار دوم شلوغ تر شده وگرنه من همون مهربانوی همیشه م که دلم برای خونه ی مجازی با دوستان حقیقیم می طپه .
تولد همه ی تیر ماهی ها ی عزیزم مبارک
نفس جانم ، سینای عزیزم و آفرین گلم پرچمدار این ماه و متولد اول تیرند و به مرور من و همزادم نادیِ نازنین ..
داداش بهمن و مانلی جانم و مهردخت و بقیه ی دوستان که حافظه م یاری نمیکنه ...
دوستتون دارم . 
اون روز که موضوع ماشین خریدن برای مهردخت و چک دادن من ، پیش اومد، خیلی بهم ریختم و اذیت شدم .
شاید ده دقیقه از موضوع نگذشته بود که برای شما نوشتمش که فکر میکنم به دلیل عصبانیت زیادم بود .
حتما " مرور ماجراهای زندگی مشترک سابقم دلیل اینهمه بهم ریختگی و ناراحتیم بوده که انقدر زود و بد قضاوت کردم .
یه چیز جالب هم اینکه هیچ کدوم از شما عزیزانم متوجه اشتباهم نشدید ..
مطمئنم که بین جمعمون تعدادی هسستند که اتومبیل های صفر ثبت نام کردن و شرایط خرید به این صورت رو می دونند (مثل خود من) ولی هیچکس حواسش نبوده .
شرایط ثبت نام و تحویل ماشین از کمپانی به این صورته که کسی که چک میده ماشین به نامش میشه و تا پایان پاس شدن چک ها حق به نام کردن به غیر وجود نداره .
یعنی درواقع آرمین باید پول نقد رو بده ، من برم با چک هام کمپانی پول رو بدم بهشون چک ها رو هم بدم و حواله ی اتومبیل رو بنام خودم بگیرم 
اینچنین بود که من در پایان اون روز وقتی با ناراحتی کمتری به موضوع فکر میکردم به خودم گفتم: وااااااا، مهربانووووو !!!!
درضمن از اون موقع که من گفتم دسته چکم تموم شده باید تقاضای جدید کنم آرمین پیگیری نکرده قکر کنم باید خودم وقتی گرفتم اگه خواستم بهش بگم دسته چک جدید گرفتم 
قضاوت نکنید کار بدیه اونم از نوع عجولانه ش 


************
خوب از همین کامنت اول واجب شد من یه توضیح بدم در مورد اینکه نوشتم زود قضاوت کردم منظورم چی بوده
منظورم این بود که من از این ناراحت بودم که آرمین میخواد یه ماشین بنام خودش بخره و توقع داره من قسمتی (تقریبا" نصف) از مبلغ رو چک بدم و بهش اعتماد کنم که بره چک ها رو پاس کنه .
درصورتیکه الان متوجه شدم اون درقبال چک هایی که اگر من قبول کنم بدم باید به من اعتماد کنه و کل ماشینی که وجهش رو پرداخت کنه بنام من بخره .
البته برای آرمین کار سختی نیست که اعتماد کنه چون من هیچوقت به اعتمادش خیانت نکردم ولی برعکس برای من جدا" سخته چون بارها به اعتماد من خیانت کرده .
نوشتن این پست هم اصلا" دلیل براین نیست که بگم این کار رو می کنم یا نمی کنم .
در بدترین حالتش اینه که آرمین چک ها رو پاس نکنه و در این صورت من یه ماشین خریدم با نصف قیمت 
فصل بستن حساب هاست ، گاهی تو خواب هم سند اصلاحی میزنم و مغایرت می گیرم .
این روزها باید فکرم کاملا" متمرکز باشه و حواسم جایی پرت نشه که اگر بشه ، کارگره میخوره و محکوم به چندین بار مطلبی رو بررسی کردن میشم .
از حق نگذریم که از هفده سال و اندی سابقه ی کار مالی داشتن ، غذاب بستن حساب ها رو به معنای واقعی فقط یکی دوسال درک کردم ، چون با تغییر سیستم ها از سنتی به کامپیوتری واقعا" کار ،سخت و عذاب آور نیست ولی به هر حال دقت و توجه کافی لازمه .
نزدیکی های ظهر بود که آرمین تماس گرفت و گفت : مهردخت گوشیش رو برنمیداره . گفتم : تازه از دانشگاه رسیده شاید تلفنش رو حالت سایلنته و استراحت میکنه . (البته اینو بخاطر اینکه آرمین ناراحت نشه گفتم ، چون میدونم مهردخت گوشیش سایلنت نیست ولی بیشتر اوقات حوصله ی صحبت با پدرش رو نداره و گوشیش رو بر نمیداره)
با مهردخت تماس گرفتم :
- سلام دخترم ، پدرت باهات کارواجب داره بهش تلفن کن .
- سلام مامان . باز به تو زنگ زد؟
-آره دیگه ، خوب جوابشو بده ، کارت داره .
-باشه زنگ میزنم بهش .
تقربا" یکربع بعد مهردخت تماس گرفت
- مامان یه خبر جااالب .
-چی شده دخترم؟
- بابام میخواد برام ماشین بخره .
- عه چقدر عاالی . بسلامتی .
-میگه میخوام صفر بخرم .
- کاش صفر نخره ، چه کاریه ؟ تو تازه کاری .
- چه میدونم منم بهش همینو گفتم که اعصابم خورد میشه ماشین خیلی نو باشه . میگه نه .
- چی میخواد بگیره ؟
- میگه تیبا .
- منم گفتم پس حتما هاچ بک مشکی باشه که نخره بعد بره بجاش 206 بخره .
- خوب از اول میگفتی 206 بخره
-آخه میگه پولم به صفر 206 نمیرسه هرچی میگم صفر نخر میگه نه شرایطش خوبه میخوام صفر بخرم .
- باشه حالا بذار ببینیم چیکار میکنه فعلا" خداحافظ من کار دارم .
-باشه خسته نباشی
دوباره مشغول کارهام شدم .. اصلا" موضوع ماشین و آرمین و مهردخت فراموشم شده بود .
باز تلفن زنگ خورد . ارمین بود تماس می گرفت .
- بله ، سلام ارمین .
-سلام خوبی؟
-آره ممنونم چه خبر؟
-هیچی ، میخوام برای مهردخت ماشین بخرم .
- دستت درد نکنه چه خوب .
- البته مهردخت مشکی میخواد اینجا هم فقط ماشین صندوق دار مشکی داره .
- نه بابا آرمین اصلا ماشین مشکی نخر، چون مهردخت تازه کاره .. میماله اینور اونور ماشین تیره خیلی زشت میشه . ضمن اینکه مهردخت تیبا صندوق دار اصلا دوست نداره .
- عه اتفاقا ، هاچ بک سفید داره .
- خوب همونو بگیر خیلی خوبه . من مطمئنم با رنگ سفید کنار میاد .
- باشه فقط میخواستم بگم ماشین تحویل فوریه من نصفشو نقد میدم بقیه ش رو چک میخواد که من ندارم . ممکنه تو چک بدی؟
- من دسته چکم تموم شده (واقعا تموم شده)دوباره تقاضا نکردم ، چون تا وقتی مهردخت مدرسه رو بود برای مدرسه چک میدادم بعدش که تموم شد تنبلی کردم .
- چه بد .. من نمیدونم این شرایط تحویل فوری تا کی برقراره .
اونجا از یه خانم که متصدی فروش بود سوال کرد . اونم یه چیزایی گفت که برای من مفهوم نبود .
آرمین بهم گفت شنیدی شرایطش رو؟
گفتم : نه متوجه نشدم . یه چیزایی توضیح داد که اینقدر نقد بده، اینقدر چک بده و این حرفا .
بعد آرمین گفت : حالا پس فعلا" ولش کن تو برو اقدام کن برای تمدید دسته چکت . بعدا با هم صحبت می کنیم و تلفن قطع شد .
گوشی تو دستم خشکیده . دارم اینور اونورمو نگاه میکنم .. هی با خودم فکر میکنم آرمین چه حسابی کرده به من زنگ زده میگه تو چهار پنج تا چک بده ؟؟
تاکید هم میکنه خودم پاس میکنم تو فقط چک ها رو بده .
فکر کن من چقدر باید احمق باشه با اونهمه یادگاریهای خوب که آرمین تو خاطراتم گذاشته الان بیام بجاش چک بدم، رو قولش هم حساب کنم !!!!!!!!
یعنی اگر آخر زندگیم بخوام یه لیست از کارهای احمقانه م تهیه کنم باید بالای همهشون بنویسم " چک بجای آرمین"
فیلم تندی از زندگی مشترک و عشق نافرجامم به آرمین از جلوی چشمام رژه رفت .
یادم افتاد که همون روزای اول بود که تصمیم به جدایی گرفته بودم و به آرمین گفته بودم .
بعد از یه کشمکش حسابی و دیدن اقدام من برای درخواست طلاق به دادگاه ، زنگ زد اداره و گفت امروز عصر ساعت چهار میام دم اداره بریم باهم صحبت کنیم .
دوتا از همکارای اداره م انگار تا یکساعت با یه فاصله از ما تعقیبمون می کردن که مواظب من باشن آرمین بلایی سرم نیاره .
یادم نیست اونشب چه حرفایی میزد و چه آسمون ریسمون هایی بافت ولی عمده حرفاش این بود که برگرد و این ماجرا رو ول کن و از این وضعیت خسته شدم و اینا ..
((اصلا" باور نمی کرد که من وااااقعا" دارم ازش جدا میشم))
پاییز سال 81 بود انگار همین دیروز بود همینقدر به وضوح یادم میاد . آخراش که داشتیم خداحافظی می کردیم بهم گفت : مهربانو وضعیتم خوب نیست جیبم خالیه .
داری یکمی بهم قرض بدی ؟؟ صورتم از خجالت گر گرفت ..
یادم افتاد که آرمین بجز من هیچ ممر درآمدی نداشت . کیفم رو باز کردم چهل هزارتومن توش بود .
گفتم بیا نصفش مال تو نصفش مال من . ازم گرفت و خداحافظی کرد .
نمیدونم چند روز طول کشید ، ده روز ؟ پونزده روز؟ یه همچین چیزایی .
یه روز صبح اومده بود تمام لوازم خونه رو بار کامیون کرده بود و رفته بود .
وقتی تو دادگاه عنوان کردم و کاغذ خرید وسایل رو نشون دادم که خودم خریده بودمشون ، به قاضی گفت : آقای قاضی من سادگی کردم تو این یکسال آخر یکعالمه به خانمم پول دادم و برای خونه لوازم برقی خریده ولی همه ی فاکتور ها رو به نام خودش نوشته .
اون روز پلک نمیزدم با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهش می کردم و پیش خودم فکر میکردم که آدما تا چه حد میتونن کثیف و دروغگو بشن .. بخاطر چند تا وسیله ؟؟
این نارفیق قرار بود باعث قرارم باشه!!!!
**********
نه اعداد و ارقام با هم میخونن ، نه افکار مغشوش من راه به جایی پیدا میکنن. ..
نفس زنگ زده براش تعریف کردم . میگه مهربانو اگر ماشین رو به نام مهردخت بخره مشکلی نیست .. بالاخره مال مهردخته دیگه ، اگه آرمینم نداد خودمون میدیم .
بهش میگم من اگه بخوام برای بچه م ماشین بخرم خودم میخرم .. اصلا" آرمین با چه رویی به من میگه چک بده ؟؟
اگر میخواد برای دخترش کاری انجام بده با شرایط خودش بده مگه تمام این سالها من روی اون حسابی کردم که اون بخودش همچین اجازه ای داده
********
باید اگر تماس گرفت و پیگیر تمدید دسته چک شد خیلی محکم و واضح بهش بگم چک نمیدم .
همین !!! یعنی چی انقدر با " نه " گفتن مشکل داریم ؟؟