دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

"شب های من وسی و ششمین جشنواره فیلم فجر قسمت سوم"


-: یادت باشه جنگ هیچ برنده ای نداره ، تنها  برنده ش همونیه که اسلحه ها رو فروخته ...

دیشب تنگه ی ابو قریب رو دیدم 


روایتی زیبا ، ساااده و بسیار تکان دهنده از مردانِ بی ادعایِ سرزمینم که تا ابد، نامِ پر افتخار شون بر تارک تاریخ پر ماجرای کشورم خواهد درخشید . 


تنگه ی ابو قریب منطقه ای بسیار استراتژیک بوده ، در سال 67 در محدوده ای که عراق در حال پیشروی بوده  اتفاقی افتاده که فیلم بر اون اساس  ساخته شده . 



در اون زمان همه ی نیروهای ایران درگیر جنگ بودند ، هم در شمال غرب ، هم در شلمچه و جزیره ی مجنون . 


بچه های گردان عمار ، تازه از خط پدافند ی برگشته بودند ، به همه مرخصی داده بودند تا برگردند تهران آخه بیشترشون بچه های تهران بودند .. 



همه حمام رفته و بلیط در دست ، آماده بودند  تا با قطار اندیمشک که بعد از ظهر ها حرکت می کرد ،  راهی بشن.



نزدیک ظهر اعلام کردند عراق به تنگه حمله کرده و هیچکس نیست که جلوی آنها بایستد . بچه های گردان عمار  برای دفاع به سمت تنگه بر می گردند و ...  



جگر آدم آتش می گیره وقتی می فهمه بیشتر رزمنده ها فقط از تشنگی شهید میشن و حتی یه زخم کوچیک برنداشتند و همه ی این ها فقط پنج روز قبل از امضاء قطعنامه اتفاق افتاده 



بهرام  توکلی عزیز ممنونم .. حمید رضا آذرنگ نازنین ، محشر بودی . جواد عزتی جان ، خدا بهت عزت و سلامتی بده و امیر جدیدی گل ، بهت افتخار می کنم . 


 مهدی پاکدل و بانیپال شومون ، اگرچه نقشتون کوتاه بود ولی به عمق جان می نشینید 


مهدی قربانی نوجوون و عزیزم چه راه خوب و روشنی در انتظارته ، پیر شی نازنین 



یک فیلم ، نتیجه ی زحمت یک تیم بزرگه و من از همه ی عوامل خرد و کلان تنگه ی ابوقریب ممنونم و دستشون رو می بوسم . 


" حاتمی کیا جان ، خیلی خیلی ناامیدم کردی "


"شب های من وسی و ششمین جشنواره فیلم فجر قسمت دوم"


دیشب ساعت نُه فیلم لاتاری وساعت یازده  ، چهارراه استانبول رو دیدم . 



"ایستاده در غبار" در  سی و چهارمین جشنواره ی فیلم فجر ، و " ماجرای نیمروز" در سال بعد ، سیمرغ بلورین بهترین فیلم رو از آن خودش کرد.


من ایستاده در غبار رو دوست داشتم چون کار بصورت " داکیودرام " ساخته شده بود یعنی مستند -درام .

عمده ی دیالوگ ها با صدا ی واقعی  وجود داشتند و فیلمنامه بر اساس آنها نوشته شده و بازسازی شده بود .


 

اما ماجرای نیمروز با آنهمه هیاهویی که بپا کرد ، بنظر من کار ویژه و خاصی نیامد . 


مهدویان در درجه ی اول یک مستند ساز ه و خوشبختانه در دو فیلم اولش ، مستند را به خدمت سینما در آورده اما " لاتاری" انتظارم رو برآورده نکرد . 


در لاتاری با سوژه ی قاچاق دختران ایرانی به به دبی مواجه می شیم ، این سوژه هم میتونه یه اثر مستند فاخر از آب در بیاد که در حد معقول و نه افسانه ای افشاگری هایی در پی داشته باشه ولی متاسفانه خرج نگاه سیاست زده ی کارگردان شد و رفت .. 


 لاتاری مدام قضاوت می کنه و هیچ جایی برای مخاطب نمیذاره . 


اینکه پیشرفت های چشمگیر دوبی و عرب ستیزی ما ایرانی ها دائم تکرار بشه و به رخ کشیده بشه بنظر اینطوری میاد که مهدویان با انگشت گذاشتن رو همین  نقطه ضعف ایرانی ها مانور داده که برای خودش و فیلملش امتیاز بگیره .


 آخر سر هم به هوای غیرت ایرانی جماعت ، چهره ی تروریست گونه ای از ایرانی منتشر شد که دیگه اینو نه پسندیدم نه غرور آفرین دونستم . فیلم شعار زده و کلیشه بود. 



متاسفانه اونطور که دلم میخواد نمیتونم درموردش بنویسم چون احتمال لو دادن موضوع پیش میاد . 




اما فیلم دوم  چهارراه استانبول : 

تو این فیلم قرار نیست به بررسی پلاسکو و اینکه چجوری آتش گرفت و آخر چه شد برسیم .


 یه داستان اتفاق افتاد که خیلی با ظرافت و مهارت به موضوع پلاسکو گره خورد . 



در مورد این فیلم که الحق جزو بهترین های جشنواره ی امساله باید بگم : کاش بهرام رادان عزیز و مصطفی کیایی جان در کنار هم بازی نمی کردند تا فیلم " بارکد" رو تداعی نکنند . 


کاش جنبه های طنز از فیلم حذف میشد تا احساسات مخاطب با دیدن صحنه های غمگین فیلم از اوج به پایین سقوط نکنه . 



کلیشه هایی مثل تکرار جمله ی " کاش بغلش کرده بودم " نبود و اینهمه داستان وتدوین زیبا ، بازی های عاالی و موسیقی مناسب،  فیلم کار خودش رو بهتر و تاثیر گزار تر انجام میداد . 




بهترین فیلم از نظر من تا اینجا اول " مغز های کوچک زنگ زده و بعد چهار راه استانبول هستند .. 


امشب به امید خدا با نفس به دیدن " تنگه ی ابوقریب " میرم ..


 هیجان دارم چون من عاشق فیلم های دفاع مقدسم و بازیگرانی که این فیلم رو بازی می کنند . 


دوستتون دارم 

"شب های من وسی و ششمین جشنواره فیلم فجر قسمت اول"

سلام عزیزان دلم . امیدوارم خوب و سرحال باشید و در این سرمای زمستونی ، خونه های دلتون گرم باشه . 


از لطف بی دریغتون ممنونم ، همگی بخاطر پام نگران بودید و احوالم رو می پرسیدید ، راستش شنبه ی پیش گچ رو باز کردیم .

 وضعیت از اون حالت بحرانی که نمیتونستم پامو زمین بذارم دراومده بود ولی همچنان درد رو موقع راه رفتم ، مخصوصا"  پله  رفتن رو حس می کنم . 


ازفوق تخصص جراحی مچ پا ، وقت گرفتم دیروز ویزیتم کرد و برام ام آر آی و سیتی اسکن نوشت . هر دو رو انجام دادم . باید جواب هاش آماده بشه تا ببرم دکتر نظرش رو اعلام کنه . 


اما باز هم موسم جشنواره ی فیلم فجر شد و من شیدااااااا


امسال به واسطه ی همون کسب و کار جدید خانوادگی که راه انداختیم و هر یک شب درمیون با مینا ، بصورت شیفت سر کار حاضر می شیم ، تصمیم گرفتیم که اصلا" بلیط پیش خرید نکنیم . 


تا روز دوازدهُم ، هَم  جلوی خودم رو گرفتم ولی مگه میشد اخبار فیلم ها رو دنبال نکنم ؟؟ همین خوندن ها و تیزر  فیلم ها رو دیدن باعث شد که ساعت ده  روز پنجشنبه دوازدهم دیگه عنان اختیار از کف دادم و با یه آگهی فروش بلیط ها تماس گرفتم . 


-:سلام جناب ، درمورد آگهی بلیط ها تماس گرفتم 

-: سلام خانم . بفرمایید . 

-: راستش من دو سری سانس آخر وقت رو میخوام و سودای سیمرغ 2 ، سینماش هم یا شمال شهر باشه یا مرکز . 

-: نه متاسفانه من سودای 1 رو دارم .

-: حییف .. باشه ممنونم  خدانگهدار. 


با لب و لوچه آویززون پشت میزم نشسته بودم . مینا تماس گرفت . 


-: مهربانو سلام ، چطوری؟؟ 

-: سلام . خوبم ولی حوصله ندارم . 

-: چی شده ؟؟ 

-:عاقا ، کسب و کار جدید به چه دردمون می خورد ؟ مرض داشتیم خودمونو گرفتار کردیم ؟؟ 

-: چرا عصبانی هستی .. حالا یادت افتاده بعد از اینهمه مدت که آلوده ش شدیم ؟؟ 

-: والاااا دلمون سالی یه بار به جشنواره فیلم خوش بود .. الان چرا باید ازش محروم بمونم ؟ 

-: خوب مهربانو بیا بلیط بخر دوسری . شبی که من شیفتم ، تو با مهردخت برو .. شبی که تو شیفتی ، من با دوستم میرم . اینجوری هم چند تا فیلم دیدیم هم هزینه ش زیاد نمیشه ، هم سرکارمون هستیم . 

-: خوب دیر پیشنهاد دادی مینا .. الان دیگه بلیطا تموم شده . 

-: والا اگه تویی که گیر میاری . 

-: خوبه ، مزه نریز .. امسال دیگه راهی ندارم .. فعلا خدا حافظ 


باز این آگهی ها رو زیر و رو کردم .. تماس می گرفتم ولی هرکدوم یه مشکلی داشتن یا یک سری داشتن . یا سودای یک بودن یا سینماش نزدیکمون نبود .


ساعت دوی بعد از ظهر تلفنم با یه شماره ی ناشناس زنگ خورد . 


-: بفرمایید؟

-: سلام خانم ، شما صبح با من تماس گرفتید بابت بلیط های جشنواره . 

-: بله درسته . 

:- خوب سودای 2 تو سینمای مرکز شهر ساعت یازده شب خوبه ؟ 

-: بله عااالیه ولی دوسری میخوام . 

-: دارم . 

-:  وااای چقدر عااالی . چند اونوقت ؟؟ 

-: همون هر سری صدو پنجاه تومن . 

-: خیلی خوبه ممنونم .. فقط سینمای ارگان ها نباشه ، برم اونجا بگن باید با پوشش خاص میومدی (والا پارسال یکی مهمونمون کرد یه سینما با مینا ضایعمون کردند راهمون نمیدادند ، هم ما اذیت شذیم هم اون بنده خدا میزبان )

-: نه خانم خیالتون راحت . 

-: باشه چجوری بگیرم ازتون ؟ 

-: آدرس بدید میارم 

دیگه نیشم تا بناگوش باز بود از ذوقم رو پا بند نبودم . متاسفانه برنامه ی سینما روی هیچ سایتی نبود . خود اون آقا هم نمیدونست برنامه چیه و شب چه فیلمی اکران میشه . 


به مینا زنگ زدم گفتم گرفتم ... مینا تو امشب میری یا من برم ؟ 


گفت: فرقی نداره ولی من امشب بادوستام بیرونم میخوای تو برو . گفتم : باشه . 


بعد از اداره رفتم خونه ی مامان اینا ، لباس عوض کردم و رفتم سرکار بعدی . 


قرار بود ساعت نُه نسیم، خانوم بردیا بیاد بجای من بایسته تا من بیام بیرون . اونا هم رفته بودن دنبال یه کاری و گیر کرده بودند . ساعت ده بود ، اعصابم خط خطی .. به بردیا زنگ زدم گفتم اگه میدونستی نمیتونید بیاید می گفتید من بلیطای امشبو میدادم به مینا . الان نه خودم رفتم نه اون میره .. بلیطای امشب میسوزه . 


بردیا گفت : خوب ول کن اونجا رو . بیا بیرون . گفتم : خووووبی؟؟ یکساعت دیگه فیلم شروع میشه من تو فرمانیه م سینما هم وسط شهر . 


گفت : خلوته بابا .. راه بیفت تو میتونی . 

گفتم : آقا بردیا ، شما مدیر مجموعه هستی داری به من میگی کار رو رها کنم ؟؟ 

گفت : آرررره .. بیا دیگه ساعت ده شده تا الانم که خیلی شلوغ بودی . 

تلفن رو قطع کردم ولی دل تو دلم نبود . 

یکی از کارگرها اومد یه سوالی بپرسه . 

-: ببخشید ، این فاکتور تکراریه یا جدید؟؟ 

-: نه رسول جان ، جدیده .. درست مثل قبلیه ولی شماره ش فرق داره . 

-: باشه .. الان انجام میدم . 

-: ممنون . 

چند قدم رفت و دوباره برگشت . 

-: مهربانو خانم ببخشید شما بابت چیزی ناراحتی؟ 

-: بله رسول از کجا فهمیدی ؟ 

-: معلومه . 

-: آره ساعت یازده باید جایی میبودم که برام مهم بود ، قرار بود کسی بیاد جام که نمیتونه بیاد منم نمیتونم برم . 

-: آقای مهندس چی میگه؟ 

-: میگه برو . 

-: خوب برید دیگه .

-: نمیشه رسول ندیدی چقدر سرمون شلوغ بود؟ اگه من برم شماها دست تنها میمونید . 

-: نه بابا ، دیگه به اون شلوغی نمیشه .. منم حواسم هست . 

ساعت ده و بیست دقیقه شده بود . عمرا" نمیرسم . 

کیفمو داد دستم گفت برید ... من همه ی گزارش ها رو عکس میندازم براتون تلگرام می کنم . 

بردیا زنگ زد : عه تو که هنوز اونجایی بدو میرسی . 


وقتی به خودم اومدم داشتم تو اتوبان گاز میدادم . با خودم می گفتم : ای بابا مگه جا پارک پیدا می کنم حالا . 


ساعت پنج دقیقه به یازده رسیدم سینما انگار اون جای پارک رو برای من گذاشته بودند کنار . 


ماشینو چپوندم و با پای دردناکم قدم برداشتم به سمت سینما . بلیط به دست مامور خندان گفت : داره تیتراژ میزنه خانم بفرمایید داخل عجله نکنید . بالاترین ردیف و یه جای خوب دوتا صندلی خالی بود نشستم روش . 


تلفنم ویبره شد .


-: بله بردیا  . من نشستم رو صندلی . 

- :منم دم درم بیا بلیطو بده . 

-: عه تو هم اومدی . 

-: آره خوب  مهردخت که امشب با پدرش رفته مهمونی من اومدم بجاش 



فیلم "جاده قدیم "به کارگردانی منیژه حکمت عزیز و بازی مهتاب کرامتی و آتیلا پسیانی و پرویز پورحسینی و جمعی از دیگر بازیگران رو دیدم . جریان این بود که مادر خانواده (مهتاب کرامتی) در شب سال نو از محل کار به قصد منزل بیرون میاد به دلیل نبودن آژانش مجبور به گرفتن ماشین دربست میشه ولی تا ساعت ها بعد از اون به منزل نمیرسه . 


موضوع فیلم چیزی بود که همیشه بهش فکر می کردم و می کنم . واکنش های بعد از حادثه از نظر روانشناسی به تصویر کشیده شده بود . مهتاب خیلی خوب نقشش روبازی کرد ولی ریتم فیلم بسیار کند و خطی بود . 



رسول گزارش ها رو برام فرستاد و نوشت مهربانو خانم بعد از رفتن شما انقدر شلوغ شد که فکرش رو هم نمیتونی بکنی ولی همه چیز به خیر گذشت .


دستتون درد نکنه منم طبق قولی که به شما دادم اسنپ گرفتم داریم با توحید میریم خونه . 


(آخه شب ها من و مینا دلمون نمیاد بچه ها پیاده برن خونه .. خونه شون نزدیک محل کاره ولی یه یکربع پیاده روی داره که حالا تو سرمای  زمستون خودم یا مینا هر کدوم شیفت باشیم میبریم میرسونیمشون . این برخلاف قانون مدیریته ولی ما  خواهرا ازش سرپیچی میکنیم و از این کار راضی هستیم . اونشب که من زود رفتم پول اسنپ رو به رسول دادم و گفتم مبادا پیاده برید تو سرما و خستگی .. قبول نمی کرد ولی ازش قول گرفتم چیزی هم نمیشد ها در حد پنج ، شش تومن ولی همونم قبول نمی کرد)


خدا رو شکر فرداش جمعه بود تا ساعت ده خوابیدم و عصر دوباره شیفت من بود . (جمعه ها با مینا چرخشی شیفت می مونیم) اونشب ، شب مینا بود ولی طبق برنامه باید فیلم مغز های کوچک زنگ زده اکران میشد .. منم که هلاک بازی نوید محمد زاده و فرهاد اصلانی ... زنگ زدم به دوست بلیط فروشمون گفتم : دوست عزیزززز ، بازم بلیط بیار و مارو بسسسااااز ، من جنبه ندارم یه شب درمیون تو ایام جشنواره سینما برم . 


جمعه شب ها مثل پنجشنبه هاساعت ده به بعد ،  شلوغ نیست ...دوباره با همدستی رسول پیچیدم اومدم سینما . مینا و دوستش هم که زود تر رسیده بودند . 





" مغز های کوچک زنگ زده " عجب اسم خوبی داااشت .. عجب بازی هایی!!!  نوید محمد زاده بی نظیررر ، فرهاد اصلانی عااالی و فرید سجادی حسینی بیییست ..

دوتا هنرپیشه ی جوون و عااالی بنام های مرجان اتفاقیان و نوید پور فرج هم بودند که باید بگم ای ولاه !!!


و اما خانمی بنام  "لادن ژاوه وند" در فیلم بازی می کرد که بعد از 56 سال کارتن خوابی  هنرپیشه ی فیلم هومن سیدی شده و عجیب خوب و روون بازی می کرد !!!


باریکلا به هومن سیدی عزیزم که کشف استعدادش بی نظیره 



دیشب فیلم " به وقت شام " با کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا و بازی زیبای بابک حمیدیان و هادی حجازی فر رو دیدیم . تنها هنرپیشه های ایرانی فیلم همین دو عزیز و بقیه از هنرپیشه های مطرح سوریه و لبنان بودند . 


بازی ها خوووب فیلمبرداری عاالی ولی انگار رفته بودیم ترمیناتور 2 رو نگاه می کردیم . بس که صحنه ها ی اکشنِ غیر منطقی داشت .  

من حاتمی کیای خودمونو می خوام ، همونی که آژانس شیشه ای و ارتفاع پست رو ساخت .. ولی انگار از "چ" به بعد دیگه نشد که نشد . 

درضمن دیشب که نوبت مینا بود شیفت بمونه به همون روش دوشب قبل من صحنه را ترک و در سینما حاضر شد 


این گزارش فیلم دیدن های من بوده در این سه شب .. نمیدونم چند درصد از خوانندگان این خونه به موضوع علاقمندند ولی خوب خودم که علاقمندم و همین برای دیکتاتور شدن دلیل خوبیه . 


دوستتون دارم 



"مچ پا و گچ پا"

هیچ چیزی تو این دنیا گم نمیشه و اینکه میگن نتیجه ی رفتارت رو بالاخره یه روز میبینی واقعا" حقیقت داره وقتی میگم هیچ چیز واقعا" هیچ چیزه هاااا... 


سال 72 همین موقع ها ، شاید یکماه قبل ..من و آرمین نامزد  و عروسی دخترعمه جان بود . با مامان رفته بودیم آرایشگاه موهامونو  درست کنیم .


 وقتی برمی گشتم برقا رفته بود .. جلوی در آرایشگاه رو برای گاز کشی کنده بودند و پای چپم با کفش پاشنه بلند رفت تو گودالی و پیچ خورد . 


درد وحشتناکش هنوزم یادم نرفته .. نفسم بند اومده بود . آرمین پامو از تو کفش درآورد و یه بازرسی اجمالی کرد .. چند بار پرسید چطوری؟ درد داری؟ و من که داشتم می مردم بخاطر اینکه برنامه ها خراب نشه و بقیه اذیت نشن گفتم نه چیزی نیست 



راه افتادیم و رفتیم عروسی .. اونشب چه حال بدی داشتم ..تو تمام عکسا درد توی صورتم موج میزنه ولی هیچ کس جدی نمی گرفت و با زور دستمو برای رقصیدن می کشیدن .. هر چی می گفتم درد دارم ، می گفتن ناز نکن عروس بعدی تویی



بعد از عروسی دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم ، اشکام گوله گوله از روی گونه هام می چکید .. بامداد جمعه شده بود و ما به اولین درمانگاه سر راهمون رفتیم .


 دکتر کشیکِ خواب آلود یه بدو بیراهی به ما گفت که پای داغون رو نصفه شب  برداشتیم اوردیم میگیم درستش کن . فکر کنم تو دلش گفت تو که به خودت رحم نداری ، من چرا دلم برات بسوزه .. یه آتل الکی بست به پامو گفت برو خونه ت . 



فکر کنم یکی دو روز هم خونه موندم بعد طبق معمول که انگار رو میخ نشستم ، آتل رو باز کردم و راه افتادم . 


از اون به بعد این پای ضعیفی شد و راه و بیراه و به هر بهانه پیچ می خورد . چند باری هم رو پله های فشم حالش جا اومد . 


شنبه ی گذشته با نفس رفته بودیم بیرون ، پیاده روی آنچنانی هم نداشتم ، پیچ هم نخورد پام ولی موقع برگشتن احساس کردم دیگه نمیتونم پای چپم رو زمین بذارم .. 


یکشنبه هم با لنگیدن و درد گذشت ولی روز دوشنبه دیگه نشد تکون بخورم . بالاخره تسلیم شدم و رفتم بیمارستان . 


فکر کنم حدود پونزده تا خانم نشسته بودیم تو صف و همه از ناحیه ی مچ پا مصدوم بودیم .. بعضیا مثل من دردشون کهنه بود و آروم بودند ، بعضیا هم همون موقع با پیچ خوردگی شدید اومده بودند و صدای گریه شون به هوا بود . 


دکتر پای ورم کرده و کمی کبود شده رو معاینه کرد و گفت : تاندون پات درآستانه ی پارگی قرار گرفته .. با یه لغزش کوچیک پاره میشه و از همونجا باید بری اتاق عمل .  


همون بیست و چند سال قبل باید پاتو گچ می گرفتی که انقدر مستعد پیچ خوردن نشه . فکر کردی ازش میشه فرار کرد؟؟


گفتم : چکار کنم دکتر ، درمان اولیه چیه ؟ همونطور که داشت می نوشت توضیح داد که پاتو گچ می گیرم ، دو تا سه هفته هر قدر بیشتر تحمل کنی به نفعته . 


وااای چه مصیبتی .. حالا منِ بیچاره با اینهمه کار چه کنم ؟؟ 


خلاصه با اجازه تون پای چپم تا نزدیکی های زانو تو گچه . خونه ی خودم چون پله داره ، تعطیل شد و تو خونه ی بابا اینا مستقر شدم . 


با توجه به پایان ماه دی ماه و کارای اداره می دونستم که استعلاجی گرفتن فایده نداره . روز سه شنبه اومدم اداره . کار با عصای زیر بغل رو بلد نبودم .. کمرمم حسابی درد گرفت انقدر تو یه موقعیت ناراحت نشستم پشت میز و پامو گذاشتم رو یه صندلی دیگه . 


چهار شنبه و پنجشنبه رو مرخصی گرفتم و امروز دوباره اومدم اداره . حالا دیگه با دوتا عصای زیر بغل بهتر راه میرم ولی باز هم خیلی سخته . 


همیشه دلم پیش کسانی که محدودیت حرکتی دارند و خانواده هایی که از این عزیزان نگهداری میکنند بوده .. حالا فکر میکنم که چقدر مسائل و مشکلاتشون بیشتر از اون چیزیه که همیشه فکر می کردم و تازه من فقط دو سه هفته پام تو گچه ، و  خیلی با اون مشکلات فاصله دارم . 




خلاصه که مواظب کارهاتون ، بی دقتی هاتون حتی از زیر دوا دکتر کردن در رفتن هاتون باشید ، یه جاااایی ، یه روزی ، یه وقتی مچتون رو می گیره... 


سالم باشید و دوستتون دارم .

" تو را می سپارم به دامان دریااا"

  هر وقت تو خودم بودم مادربزرگم می گفت : 


مگه کشتیات غرق شدند؟؟ امروز باید بگم : آره مادر بزرگ کشتیم غرق شده 




دریا خانه ات بود ، دلت دریایی 

نامت دریا دل 

دریا تو را باخود برد و من با آتشی که به جانم افتاده 

شعله شعله می سوزم ، خاکستر می شوم و با بغضی از اندوهِ ابرها 

چون قاصدکی سیاه پرسه می زنم ...

***********

ایران باز هم عزادار شد ....