سلام عزیزای دل مهربانو
خدا رو شکر که تعداد حمایت هایی که انجام دادیم، به حدی رسیده که الان میخوام براتون درمورد یکیش بنویسم باید نشونی بدم تا یادتون بیاد . 
یادتونه چند .قت پیش اعلام کردم برای یه خانواده که متاسفانه دوتا از اعضای اون درگیر بیماری خاص شدن و درضمن یه دختر معلول هم تو این خانواده زندگی میکنه دنبال تهیه ی بیمه ی خویش فرما هستیم تا حداقل بخشی از هزینه ی رادیو گرافی ها و آزامایشات و اسکن هاشون باز پرداخت بشه؟؟
حدود 12 میلیون نیاز بود و دست به دست هم دادیم و انجام شد .
طاهره ی عزیز که باهاش در گرگان ارتباط داشتم و در این زمینه کمک میکرد برام فرم بیمه که برای پدر و پسر بچه (که هر دو درگیر بیماری شدن
) رو ارسال کرد .
اومدم بهتون خبرش رو بدم که شاید حال دلتون تو این روزگار سخت و تاریک که ستاره ی انسانیت رو به افوله و این موجود دوپا در جای جای کره ی خاکی در حق همه ی هستی ظلم های خواسته و ناخواسته ی فراوونی مرتکب شده ، بهتر بشه .
دست تک تکتون رو میبوسم که هر وقت لازم بوده ، بی تفاوت رد نشدید و تونستیم دستی رو بگیریم (حالا بماند که هر کدوم داریم خارج از این جمع هم کلی به دور و برمون کمک میکنم )

درضمن اگر هرکدومتون تمایل دارید برای حیوانات زبان بسته ی شهرمون، در زمینه ی امدادو درمان ، غذا رسانی و عقیم سازی کمک نقدی انجام بدید اما جای مطمئن سراغ ندارید من میتونم گروه های معتبر و شناخته شده ای رو که شخصاً باهاشون درارتباطم و به فعالیت واقعیشون آگاهم رو معرفی کنم که کمک های ماهینانه بصورت اندک ( حتی ماهی 20 هزارتومن) انجام بدید براشون .
متاسفانه در حوزه ی حیوانات هم کلاهبرداری خیلی خیلی زیاد شده و خیلی از شیادان پست فطرت به اسم حیوانات زبان بسته پول جمع میکنند و برای نمایش به مردم یکی دوتا حیوان رو امداد میکنند ولی اصلاً حامی نیستند ...
حتی یه چیز وحشتناک تر هم خبر دارم و اون اینه که بعضی هاشون حتی خودشون به حیوان اسیب میزنند و بعد نمایش میدن که ما حیوان رو پیدا کردیم به این صورت و قصد امداد داریم ولی ... 
خلاصه که اگر خواستید حتماً از من بپرسید عزیزای دل .
از نظر من کمک به حیوانات اهمیتش از کمک به انسان هاهم بیشتره، چون بالاخره انسان زبان داره و نهایتاً صداش درمیاد و تقاضای کمک میکنه ولی حیوانات زبان بسته ند و وااااقعا مظلوم و بی دفاعند 
**********
قبلاً هم گفتم که من و مهردخت به دیدن فیلم های مارول علاقمندیم . روز جمعه فیلم 3 Guardians of the Galaxy رو دیدیم که کلاً درمورد ظلمی که بشر برای آزمایشات روی حیوانات مرتکب میشه ست .
این فیلم بینهایت لطیف و غمگینه . لطیف از بابت اینکه یه گروه انسان های کهکشانی (مثبت) برای نجات دوستشون که یه راکونه از جون مایه میذارن ، غمگین از این بابت که در خلال فیلم نشون میده که گروه دیگه ای از انسان های کهکشانی (منفی) برای پیشبرد اهدافشون و آزمایشات خاص چه بلایی سر حیوانات معصوم میارن 
پیشنهاد میکنم اگر به این موضوع و دیدن فیلم با جلوه های ویژه ی خیلی ویژه
، علاقمندین و درضمن اعصابتون قویه و مثل من نمیشینید هااای هاای اشک بریزید حتماً ببینیدش .
راستش من و مهردخت خیلی با اکراه فیلمو شروع کردیم چون میدونستیم درمورد زندگی راکونه و فکر میکردیم ای بابا حالا حتما بچه بازی ساختن و انقدر انیمیشن بکار بردن که لوس شده ولی واااقعا بی نظیر بود .
فقط موندم تو کار همین موجود دوپا که از این طرف چنین فیلمی میسازه و خودش اذعان داره چه بلایی سر هستی و کهکشان اورده از اون طرف بازم به کثافتکاریاش ادامه میده 
هیچی دیگه .. بگم که خیلی دوستتون دارم . 
راستی بذارید یه ذره شیرینش کنم و براتون فیلم دسر پسته ی تک نفره ای که سفارش داشتم و خیلی خوشگل شد رو هم براتون بذارم و برم که همه ش از تلخی ها ننوشته باشم
سلام به روی ماه تک تک دوستان نازنینم 
این مدت که نبودم ، دستم بندِ دخملی بود . مهردخت یه جراحی داشت که یه سری مقدماتش رو باید آماده میکردیم و بعدشم که جراحی انجام شد و به دنبالش نقاهت و ...
خدا رو شکر حالش خوبه ، جراحیش از نوع زیبایی بود، و مشکل سلامتی نداشت .
اخلاق مهردخت با من کاملاً متفاوته هر قدر من، در اطلاع رسانی مخصوصاً از نوع پزشکی راحتم، مهردخت اینطوری نیست .. به هر حال من پروردگارِ برون گرایی و مهردخت پروردگارِ درون گرایی هستیم 
اگر خودم جراحی داشتم الان اینجا پر میشد از توضیحات الف تا ی با رسم شکل ، ولی خب چه کنم که حفظ حریم شخصی بیمار بسیار واجبه ( چه فاز خانم دکتری هم گرفتم من
)
****
من درمورد جراحی های زیبایی، نظرم اینه که صرفاً برای اصلاح ناهنجاری باید استفاده بشن واگر قسمتی از بدن فرم معمولی و طبیعی داشته باشه اصلاً ارزش نداره آدم خودش رو درمعرض انواع اتفاقات ناخوشایند که از عوارض پیش بینی شده و نشده ی جراحیه قرار بده .
خیلی وقتا فرم ظاهری بدن ما، یا به دلایل ژنتیکی ، یا بابت عوارضِ اتفاقات دیگه ای از فرم طبیعی خارج میشه که لازمه اصلاح بشه .. بنظرم با توجه به سن و موضوع عمل، خیلی هاشونم زیبایی محسوب نمیشن ولی خب، در دسته ی زیبایی قرار میگیرند .
مثلاً عمل بلفارو پلاستی یا برداشتن پوست اضافه ی پلک، عمل زیبایی حساب میشه ولی بنظرم وقتی کسی (خانم یا آقا فرقی نداره) در سن 20 سالگی بصورت ژنتیکی پوست اضافه ای روی پلکش داره دیگه صرفاً زیبایی نیست یا مثلاً بعضی ها گوش های خیلی بزرگی دارند که اندازه ش از حد نرمال خارجه.
خب چرا بعضی ها درک نمی کنند و هی میگن حالا لازمه عمل کنی؟؟ بله لازمه ، چیزی که نرمال نیست باید اصلاح بشه . طرف از ظاهر خودش ناراحته و اعتماد بنفس لازم رو نداره . من کاملا با این تصمیم مهردخت موافق بودم و وقتی دو سال قبل عنوانش کرد بهش قول دادم که شرایط رو فراهم کنم .
بگذریم ...
همین چهارشنبه گذشته یعنی 26 مهر عمل انجام شد و مهردخت پنجشنبه شب مرخص شد .
تقریباً نیم ساعت قبل از رفتن، به پدرش خبر داد، خودش میگفت: مدتی بعد به پدرم میگم و اصلاً لزومی نداره چیزی بدونه وقتی که در زمینه ی مقدمات عمل هیچ همکاری نکرده .
اما بنظر من بهتر بود که خبر میداد . خلاصه که تلفن کرد به پدرش و گفت من تا یکساعت آینده عمل میشم .
میتونم قیافه ی جا خورده ی آرمین رو تصور کنم . یکمی که از شوک دراومد گفت: ولش کن مهردخت مگه واجبه !
مهردخت هم از این طرف میگفت : بله واجبه و به همین دلیل بهت نگفتم دارم انجامش میدم ، چون همیشه همینو میگی و درکش برات مشکله . الانم به جای اینکه بگی به سلامتی ، میگی این کارو نکن .اصلاً کاش به حرف مامانم نمیکردم که اصرار کرد بهت بگم . ..
متاسفانه انگار تلفن پدرش رو آیفون بود و مادر بزرگش شنید ماجرا رو
از لحظه ای که مهردخت از بیهوشی دراومده داره پیام های تبریک فامیل پدرش رو جواب میده 
یه دور هم تلفن کرد به مادر بزرگش که خدا رو شکر تلفن رو برنداشت چون مهردخت آماده نشسته بود سر طشت رختشویی با مقادیر قابل توجهی پودر شوینده و وایتکسِ خالص، جهت شست و شوی مادر بزرگ 
در عوض تلفن کرد به پدرش و عملیات شست و شو رو روی پدرش به نیابت از مادر بزرگ اجرا کرد .
بنده خدا پدرش هم انگار جای رودربایستی دار بود نمیتونست حرف بزنه هر چی مهردخت گفت با جملاتی نظیرِ: اشکال نداره باباجون تبریک که خوبه ، مهم نیست تازه باید خوشحالم باشی میتونی پزشو بدی و نهایتاً وقتی دید مهردخت کوتاه نمیاد با جملاتی نظیر: حق داری بابا جون، من تذکر میدم .
عجب آدمایی هستن حالا چرا هی تبریک میگن و ... غائله رو ختم کرد . 
به مهردخت گفتم : ببین خودت عین بچه های خوب عکس میگرفتی میذاشتی اینستات دیگه 
مهردخت یک چپ چپی نگاهم کرد که گفتم الان بخیه هاش باز میشن 
اما انصافاً پدر مهردخت خدمات پس از حادثه ش عالیه . میاد میره کمک میکنه و حواسش به مهردخت هست ، مثلاً همین از دیروزکه اومدم سرکار ( آخرین روزکارم سه شنبه بود) اون رفته پیش مهردخت و هواشو داره 
این عکس رو وقتی منتظر پذیرش بیمارستان بودیم گرفتیم 

اما شیرین ترین قسمت عمل مهردخت این بود که وقتی دستبند مخصوصش رو بستن، ازشون خودکار گرفت و اینجوری اطلاعات رو اضافه کرد :

اینم یکشنبه بعد از ظهره که داشتیم میرفتیم خدمت آقای دکتر تا اولین چک آپ بعد از عمل رو انجام بده 

دوستتون دارم . 
معلومه حرف زدنم نمیاد؟؟
میرسم اداره میگم بچه ها تو این سه چهار ساعتی که خواب بودم ، کسی رو نک/شتن؟ به کسی ت/جاوز نشد؟ کشوری به کشور دیگه حم/له نکرد؟ 
صبح ها حدود یکساعت تو ترافیک میمونم له و خسته میشینیم پشت میزمون .
چقدر غر غر میکنم 
بیاید با هم معاشرت کنیم و بجای من شما یه چیزی بنویسید بلکه نطقم باز بشه .
اهان راستی عکس هم براتون بذارم 
این عکس مهمونی شب قبل از رفتن مهرداده که پست قبلی نوشته بودم .
قرمه سبزی درخو استی مهرداد ، ته دیگ درخواستی سینا، سالاد شیرازی همه پسند
بورانی اسفناج با عطر ملایم سیر درخواستی همه بجز مهردخت 
تهچین مرغ درخواستی مهردخت البته بدون مخلفات روش که بقول خودش از زرشک و خلال پسته و خلال بادم متنفره( بی سلیقگی مهردخت به کی رفته ؟؟ نه من نه باباش اینطوری نیستیم)
حلیم بادمجون کشدار و کاملاً سنتی درخواستی همه بجز مهردختشون 
دسر پسته با کرم خامه و پنیر ( یک طعم بهشتی و بی نظیر و البته پر از عطر هل سبز و مغز پسته مرغوب) درخواست همراه با خواهش و تمنای همه بجز مهردخت 


چند روزه شیرینی با تم هالوین درست می کنم .
از اینکه دارم رو اشکال مختلف و جدید کار می کنم خیلی خوشم میاد ولی کلاً، از ژانر وحشت و چندش تو خوراکی خوشم نمیاد .. چیه باباااا ما تو خاورمیانه همه ی زندگیمون با ترس و وحشت و صحنه های چندش می گذره این چیزا برای ادمای اون طرف جذابیت داره که وحشت خونشون پایین افتاده و میگی تو خاورمیانه جنگه... میگه خاور میانه اصلا کجا هسسست؟
نه اینکه بی سواد باشه هااا به کارش نمیاد چیزی از بقیه ی دنیا بدونه . ما هم که اینهمه تشنه ی اخباریم، بخاطر اینه که بکارمون میاد.... هی داریم دو دوتا چهارتا میکنیم ببینیم کجاش به ضرر ما تموم میشه . 
*****
کوکی و شیرینی هالوین درست میکنم ، چون دوتا از دوستانم تولد بچه هاشون تو هالوینه و میخوان مهمونی تولدشون رو بااین تم بگیرن و آیتم های سفارشی دارن .

_7cdi.jpeg)
چشم ها با این حال لزج و خیسشون و رگهای خونی ،خیلی چندش شدن 
_e9q1.jpeg)
این دوتا صورت خونی و وحشت زده هم اعصاب خودمو خورد کردن ، قشنگ انگار حس دارن 


دوستتون دارم . 
خب جمعه هم از راه رسید و یکماه طلایی خانواده ی شمعدانی با حضورته تغاری عزیزمون "مهرداد" هم به پایان رسید .
اگر بخوام دقیق تر بگم ، این پنجشنبه بود که شام آخر رو من میزبان خانواده بودم و لحظه های تلخ خداحافظی رو مزه مزه کردیم .
به درخواست مهرداد کسی جز بردیا و آرتین ، فرودگاه نرفتند . راستش برای همه مون سخت بود که تو فرودگاه خداحافظی کنیم . وقتی مسافری داری که میدونی حداقل تا یکسال آینده نمیبینیش، راه طولانی فرودگاه بین المللی به تهران بیش تر از حد معمول طولانی و آزاردهنده میشه .
قبل از اینکه بیاد ایران بهم گفته بود که براش شیرینی درست کنم ببره ، از سه شنبه شب مشغول درست کردن کوکی و شیرینی های خشک بودم . چهارتا ظرف 40*20 براش شیرینی پختم . برای شام پنجشنبه شب هم ، ازش پرسیدم چی دوست داره، گفته بود: قرمه سبزی .
تصمیم گرفتم علاوه بر قرمه سبزی ،غذاهایی که می دونستم دوست داره و تو این یکماه یا کم خورده یا نخورده ، مثل ته چین مرغ و حلیم بادمجون هم یه مقدار کم درست کنم .
پنجشه شب ، گوشت حلیم بادمجون رو پختم ، بادمجون کبابی هم داشتم تقریباً قبل از 12 شب، حلیم رو آماده کردم و گذاشتم سرد بشه که بره تو یخچال تا فرداشب . بامداد جمعه ، حدودای ساعت یک هم ، قرمه رو بار گذاشتم و تقریباً نزدیکای پنج صبح بود که گاز رو خاموش کردم .
پنجشنبه ده صبح رفتم یکمی میوه خریدم ، نون سنگک و سبزی خوردن و فلفل سبز شیرین .
برگشتم خونه دسر پسته رو هم درست کردم و گذاشتم یخچال . سیر و نعناع و پیاز داغ های تزیین حلیم بادمجون رو هم آماده کردم . برای روی تهچین خلال پسته و بادوم و زرشک رو هم تفت دادم و گذاشتم کنار . به پاک کردن سبزی خوردن که رسیدم ، همه ش با خودم گفتگوی درونی می کردم و به زمین و زمان و عاملین اصلی آوارگی و مهاجرت اجباری ما ایرانی ها از سرزمین زیبا و بی نظیرخودمون به ناکجا آبادهای دنیا فحش می دادم و دیگه نمیتونستم اشکمو کنترل کنم .
مهردخت اومد سبزی ها رو ازم گرفت و گفت : برو یکمی بخواب . من حواسم به گوشیت هست . تا ظرفا رو آماده می کنم و میوه ها رو میشورم و میچینم تو یکمی بخواب خسته ای .
رفتم تو تختم ، تامی هم اومد پیشم گوله شد کنارم..کاملاً می فهمید که ناراحتم . صورتشو نوازش کردم و انگشتامو به نشونه ی محبت و دلداریم ، لیس زد . هر دو خوابمون برد .
با صدای مهربون مهردخت بیدارشدم .
- مامان ، پاشو دوش بگیر سرحال شی بقیه ی کاراتو انجام بدی .
-چقدر خوابیدم ؟
-تقریباً یکساعت و نیم .
-چقدر زیاد .
-نه بابا زیاد نیست . البته برای تو که تو کل شبانه روز، چهارساعت میخوابی زیاده !!
- خوب شد بیدارم کردی ، خواب بدی می دیدم .
-خیر باشه ، فکرت ناراحته .
-ناراحت کننده و غیر معمول بود .
-راحتی تعریف کنی؟
-اره .. داشتم رانندگی می کردم . توله سگ خیلی کوچولویی رو دیدم زمین افتاده بود به پهلو . فکر کردم تصادف کرده . از ماشین پیاده شدم و همونجا ماشینو رها کردم " کاری که هیچوقت نمیکنم"
رفتم بالاسرش ، خیلی عجیب بود فقط دست داشت و تنه ش تا زیر سینه بود دیگه بقیه شو نداشت . ولی انگار تصادف نبود چون نه خون میومد نه جراحتی داشت .
با چشماش بهم التماس می کرد . زود بغلش کردم برگشتم سوار ماشین شم دیدم یکی ماشینم رو حرکت داد و برد در واقع دزدیدنش .
من مونده بودم و یه بیابون برهوت و یه توله ی ناقص تو بغلم . مستاصل بودم و فقط گریه می کردم و می گفتم حالا چکار کنم ؟
تو نفهمیدی من گریه می کنم؟
- نه مامان .. از ظاهرت چیزی معلوم نبود . ول کن خوابتو خیلی پریشونی این روزا .
پاشدم دوش گرفتم و مشغول درست کردن ته چین شدم، می خواستم آماده ش کنم ، بذارم بمونه تا وقتی مهمونام اومدن زیرشو روشن کنم.
برنجشو ریخته بودم تو آب و ایستاده بودم بالاسرش که وا نره .
مامان مصی با گوشی همراهش تماس گرفت.
- سلام مامان .
-سلام دخترم . من اومدم داروخانه ی دم خونه مون . الان می خوام بیام خونه ی تو ولی نتم قطع شده یه اسنپ برام می گیری؟
-خودت می خوای بیای؟
-آره عزیزم .
فهمیدم قهر کرده 
-باشه مامان من الان اسنپ می گیرم بهت خبر میدم . (اصلاً ازش نپرسیدم چی شده)
برنجو چک کردم .. هنوز جا داشت .
اسنپو گرفتم . تلفن کردم به آقای راننده و گفتم: مادر من دم داروخانه ایستاده لطفاً به لوکیشن مقصد بیاریدش. گفت "که من یک دقیقه دیگه اونجا هستم .
زنگ زدم به مامان . هر چی زنگ خورد گوشی رو برنداشت . قطع کردم رفتم سراغ برنج .همین که دسته های قابلمه رو گرفتم ، تلفنم شروع کرد به زنگ خوردن . برنجو ریختم تو آبکش . پریدم تلفنم رو برداشتم . آقای راننده بود گفت: من رسیدم . خانمی با مشخصات مادر شما اینجا نیست .
بهش گفتم قبل از شما تماس گرفتم ، تلفن منو جواب نمیده . گفت : مشکلی نیست صبر می کنم .
دوباره تلفن کردم به مامان .. زنگ می خورد و برنمیداشت . 
تا بیست دقیقه بعد از اون من و آقای راننده مشغول پیدا کردن مامان بودیم . هر چی هم میگفتم اجازه بدید من سفر رو لغو می کنم ، می گفت: نه من خودم نگران شدم باید پیداشون کنم
ده بار رفت تو داروخانه و اومد بیرون . از هزار تا خانوم تو اون محدوده سوال کرد شما فلانی نیستین؟
بالاخره مامان اومد پشت خطم .
- ماماااان کجااایی؟(با صدایی نگران و عصبی)
-والا خدا آدمو محتاج نکنه، نیم ساعته از تو خواستم یه اسنپ برای من بگیری .
- مامااان تو منو و اون آقای راننده رو بیچاره کردی . بقول خودت نیم ساعته داریم دنبال تو می گردیم کجاایی؟؟
در حالیکه داد میزد :
- من نشستم تو اون پارک روبه روی داروخانه . هیچکس هم به من زنگ نزده . صداتو بیار پایین . درست حرف بزن . اصلا نمیام خونه ت .
گوشی رو قطع کردم . زنگ زدم به آقای راننده گفتم: خانوم تشریف بردن تو پارک رو به رو . همون موقع آقای راننده از اینور خیابون داد زد . خانم فلانی شمایید؟ مامان هم گفت : بعله خودمم .
آقای راننده گفت : پیداشون کردم تو روخدا تا مادر برسند شما یکمی نفس عمیق بکشید یه وقت باهاشون عصبانی حرف نزنید .
گفتم : آقا خیلی از لطف شما ممنونم ولی همین الان دست پیش رو گرفته مادر من .
گفت: اشکال نداره شما حق داری ولی ایشونم مادره دیگه احترامش واجبه .
تشکر کردم و گوشی رو گذاشتم . به بابا تلفن کردم .
- بابایی سلام
-سلام دخترم .
- بابا جون، مامان تو اسنپه داره میاد خونه ی من . نگرانش نشی .
-مهربانو مرسی زنگ زدی می دونی چی شد؟
-نه ولی حدس میزنم مامان بهانه گرفته
- آره بابا جون ، باور کن یه دونه از این ظرفای پلاستیکی برای توی فریزر بود که چند روز پیش مامان اشتباهی گذاشته بود رو گازی که خاموش بود ولی هنوز داغ بود . زیرش آب شده بود . من دیدم گوشه ی سینکه انداختمش دور . بعد مامانت فهمید ، اگه بدونی چکار کرد! 
- میدونم ..ولش کن بابا... فکر کنم بخاطر مهرداد بهانه می گیره .
-آره بابا جون مراقبش باش ، من با مینا و سینا میام اونجا .
تلفن رو قطع کردم .
برای راننده 25-30 دقیقه توقف زدم و پولشو پرداخت کردم .
حرفای آقای راننده اومد تو ذهنم . " مادرررره ، احترامش واجبه"
حالا واقعا چون کسی مادر بود باید چشم بسته بهش احترام بذاریم؟
با وجودی که من کلاً احترام خیلی ها رو نگه میدارم ، با این جمله کاملاً مخالفم . بنظرم هیییچ نقشی باعث به وجود آمدن احترام و قداست برای کسی نمیشه . انسان فارغ از این داستان ها یا لایق رفتار محترمانه اییه و یا ...
رفتم سراغ درست کردن بقیه ی ته چین .
مامان اومد .
درو باز کردم و سلام دادم . همینطور که داشت وارد خونه میشد . غر میزد که : آدم با کسی که به خونه ش پناه آورده اینطوری حرف میزننه؟(فکر کن می گفت پناااه آورده؟" قیافه ی بابا رو مجسم کنید مثل خفاش شب دنبال مامان بوده و مامان پناه آورده خونه ی من
")
باور کن اگر فردا مهرداد پرواز نداشت نمی اومم خونه ت .
جوابشو ندادم در عوض گفتم : ناهار خوردی؟
گفت : میل ندارم .
اومد صاف نشست رو مبل .
-مهربانو چرا به من زنگ نمیزدی بگی ماشین گرفتی؟
-لابد دیوانه م ماماان . 
- چرا با من اینطوری حرف میزنی ؟بخدا پا میشم میرم هااا.
-مامان من چجوری حرف میزنم ؟؟ گوشیتو بده ببینم .
بفرماااا اینا چیه؟؟ هزار بار بهت زنگ زدم مگه قرار نبو داروخانه باشی؟تو پارک چکار می کردی؟ بعدشم تو منو آدم بی مسئولیتی شناختی که اینطوری میگی؟
چند هزار بار برات ماشین گرفتم؟ تا سوار ماشین بشی هی به تو زنگ میزنم ، به راننده میزنم هی عکس اطلاعات راننده رو میفرستم .. این چه حرفیه میزنی . اصلا دیدی من زنگ نمیزنم نباید خودت زنگ بزنی؟؟
بفرما گوشیتم سایلنته . نباید شک کنی که چرا مهربانو زنگ نمیزنه لابد یه مشکلیه خودم بزنم؟؟
من 50 ساله بچه ی توام ، چطوری منو شناختی؟؟ نمیدونی بدم میاد دست پیشو میگیری؟؟ تازه منو متهم میکنی باهات بد حرف زدم ؟؟
من آدم بد حرف زدنم ؟؟
دوباره زد زیر گریه .
-مهرداد داره فردا میره من ندیدمش اصلا ... صبح پامیشه میره معلوم نیست کجاااا.
- مامان من درکت میکنم ولی چاره ای نیست . تو بخاطر دوری مهرداد ناراحتی ببین چقدر بهانه گرفتی .
با مهردادم کاری نداشته باش . خُب یکماه اومده ایران با هم مسافرت رفتیم . کلی اینور اونور رفتیم . چند بار با تو خرید اومد بازار رفتید . باهاتون دکتر اومد ، خونه ی تک تکمون اومده . ولش کن خب بیچاره از دوستاشم دور بوده دیگه چکار کنه !!
-سرم درد میکنه
-بلند شو برو رو تخت من بخواب ، خوب میشی منم به کارام برسم . امشب دور همیم عوض اینکه ازش لذت ببری ببین چقدر اذیت میکنی .
درحالیکه تامی رو بغل کرده بود راه افتاد به سمت اتاق من .
*****
خونه مرتب بود . لباسامونو عوض کردیم . همه چیز برای یه پذیرایی خانوادگی آماده بود .



دور هم گفتیم و خندیدیم و عکس انداختیم و دست آخر مهرداد تو بغل تک تکمون گریه کرد و سکوت کردیم . مهرداد مارو به هم می سپرد و ما اونو به خودش .
- مهرداد جان مواظب سلامتت باش... غصه ی ما رو نخوری هااا ...ما هوای همو داریم 
- بچه ها میدونم خودتون همه چی تمومید ولی مراقب مامان و بابا باشید . من چشم به راهتونم .. تو رو خدا اراده کنید بیایید اونور . 
ببخشید ازتون دورم نمیتونم کمکتون باشم ولی هر لحظه لازم بدونید درکنارتونم . 
-مهرداد قول بده سال دیگه هم بیای امسال خیلی خوب بود یکماه موندی . 
-دستتون درد نکنه چه شمالی رفتیم چقدر همه چی خوب بود . ..
ده بار رفتیم تو بغل همو دراومدیم . دل کندن سخت بود ، پوستمون کنده شد . در آسانسور بسته شد . من و مهردخت و تامی موندیم ، همه رفتن .. مهرداد و مامان و بابا رفتن خونه خودشون .
مینا و سینا هم خونه ی خودشون . بردیا و آرتین و نسیم و پنی هم خونه ی خودشون .
فقط بردیا و آرتین قرار بود فردا دوباره مهردادو ببینند و ببرنش فرودگاه .
********
بدرود پسر کوچولوی شمعدونی ها . بدرود مهربون دوست داشتنی ساده دل ما .
بدرود روزای خوب دور هم بودنااا. تکه ای از قلب شمعدونی ها رو با خودت میبری اون سر دنیا، تو سرزمین برف و سرما، اما امن و آزاد .
ما اینجا می مونیم تو دل سرزمین چهارفصل و زیبای ایران، اما نا امن و افسرده و زخمی .
نفرین به کسانی که ما رو دچار درد جدایی کردن.
****
دوستتون دارم . 
سلام من رو بعد از یه غیبت نسبتاً طولانی پذیرا باشید . تاریخ آخرین پستم یازدهم شهریور رو نشون میده، تقریباً همون روزی که مهرداد عزیزم اومده بود ایران و حالا تو آخرین روزهای اقامتش هستیم . بعد از ظهر جمعه هفتم مهر برمیگرده کانادا و معلوم نیست دوباره کی همو ببینیم . 
اینکه این مدت شلوغ تر از همیشه بودم یه دلیل برای این بیست روز نبودنمه و اینکه گوشی موبایلم مشکل پیدا کرده و نمیتونم براتون عکس بذارم یه دلیل دیگه شه.
من با تصاویر بیشتر ارتباط برقرار میکنم و احساس میکنم بقیه هم همینطور هستند برای همین هر وقت اومدم پست بذارم، گفتم: خب، من که نه میتونم از مراسم پایان نامه ی مهردخت عکس بذارم نه از عکسایی که با مهرداد انداختیم و مسافرت خیلی خوبی که با هم داشتیم، پس چه فایده ای داره پست بذارم، و نذاشتم!
اما الان دیگه انقدر دلم براتون تنگ شده بود که گفتم بذار ببینم میتونم با یه ترفندهای دیگه عکس ها رو بفرستم؟ و تونستم و شد
****
اول بگم از مراسم دفاع مهردخت . 
برای مراسمش از شب قبل شیرینی مادلن درست کردم . یه چند تا ظرف یک بار مصرف دو قسمتی هم خریدم ، تو یه قسمتش ظرف کوچولویی گذاشتم و توش چوب شور پرتزل ریختم ، با یه بطری آب معدنی کوچیک و یه قسمتشم دوتا شیرینی مادلن گذاشتم، یکیش رو با روکش شکلات تلخ و یکیش هم با روکش شکلات سفید (خب دیدین حق داشتم ،باید عکس بذارم دیگه
)

راستش مرسومه تو مراسم دفاع ، از اساتید و مهمونا پذیرایی می کنند، ولی من دوست نداشتم این پذیرایی خارج از عرف باشه و جنبه ی تشریفاتی پیدا کنه . شنیده بودم ملت میز میچینند و انواع میوه های لاکچری و فینگرفودهای جذاب و حتی با مغز ها و میوه ی خشک پذیرایی می کنند اما میدونید که من کلاً با تشریفات و بریز و بپاچ مخالفم . پس یه شیرینی و یه شورینی و آب بنظرم منطقی بود . اونم تو پک های آماده نه میز چیدن و ...
دفاع مهردخت ساعت 15:00 بعد از ظهر در سالن آمفی تئاتر ساختمان شکوه بود . مهردخت کل خانواده ی شمعدانی رو دعوت کرده بود . به نفس هم تلفن کرد و دعوتش کرد و بهش گفت: دیدنت تو اون مراسم غیر از خوشحالی، قوت قلب بزرگیه برام . 
از کل خانواده شمعدانی فقط مامان و بابا (بعلت سرماخوردگی) و نسیم (خانم بردیا برادرم) بعلت اینکه پدر همکارش فوت کرده بود و نمیتونست مرخصی بگیره، نیومدند .
من و مهردخت ساعت دو رفتیم محل برگزاری . سینا رفته بود دم بانک دنبال مینا و با هم رسیدن . مهرداد و بردیا و آرتین سه تایی با هم اومدن و نفس هم یه جایی کار داشت و از اونجا اومد .
مهردخت نفر چهارم بود که باید برای دفاع می رفت .
ساعت یکربع به سه بعد از ظهر بودو فقط نفر اول رفته بود اون بالا ، لباس ها رو تن مانکن کرده بود اما نه صدا ی میکروفون تنظیم بود و نه پروژکتور !!
بنظرم دفاع خوبی داشت و موضوع مورد بحثش هم طراحی لباس بدون جنسیت و خیلی جالب بود ولی ما فقط یه دختر خانوم رو می دیدیم که رفته اون بالا و دهانش عین ماهی باز و بسته میشه ، حالا اون لالوها یه چیزایی هم به گوشمون رسید که اصلاً مفهوم نبود . اینکه میگم موضوع دفاعش جالب بود بخاطر اینه که ، با نور کم و اوضاع بد یه چیزایی از پاور پوینتی که داشت پخش میشد فهمیدیم .
خلاصه واقعا نمیدونم اون اساتیدی که جلو نشسته بودن و قرار بود نظر بدن ، می تونند نمره ی شایسته ای به اون دفاع بدن یا نه !
نفر دوم هم رفت بالا و اونم موضوع خیلی جالبی داشت"طراحی لباس با الهام از "اُریگامی" ولی متاسفانه مدیریت زمان نداشت و خیلی شل و وارفته حرف میزد، حوصله ی همه سر رفت و اون اساتید هم که می شنیدن بهش تذکر دادن که تزووول بابااا نیم ساعته داری حرف میزنی هنوز مطالبت به نصف هم نرسیده . 
نفر بعدی که رفت بالا صدای همه مون دراومد که آخه این چه وضعشه؟ نه میکروفون درست گذاشتین نه پروژکتور تنظیمه . چند تا آقای خدمات اونجا بود که هی با سیم میم ها بازی می کردن بلکه معجزه بشه .
یکی از آقایون اساتید با ناامیدی گفت: بین جمعیت کسی بلده کمک کنه؟
این بردیای مسخره هم بلند به مهرداد گفت: جناب مهندس ، استاد با شما هستن . بفرمایید بالا یه همکاری کنید بلکه مشکل حل بشه. 
مهرداد عین لبو قرمز شده بود هم جا خورده بود و هم خنده ش گرفته بود، ولی دیگه کاریش نمیشد کرد . پاشد رفت بالا . 
مهردخت هم استرس داشت، هم می خندید ، ما هم که به زور خودمونو کنترل می کردیم . بازوی بردیا رو نیشگون گرفتم گفتم: مرررض داری ؟ چرا اذیتش میکنی الان مهرداد چکار کنه ؟
خندید و رفت بالا گفت اجازه بدید منم کنارتون باشم اگه کمکی از دستم برمیاد انجام بدم .
خلاصه این دوتا نمیدونم چکار کردن که واقعاً هم میکروفون درست شد هم پروژکتور تنظیم شد. 
زمزمه شد بین اساتید که خدا پدرتون رو بیامرزه ، نجاتمون دادید . شما مهمون کدوم دانشجو هستید؟ اون دوتا هم بالای سن انگار استند آپ کمدیه گفتن: ما دایی های مهردخت هستیم . براشون دست و سوت زدن و منم مونده بود سر دلم گفتم : بعد میگن چرا بچه هامون مهاجرت میکنند !
آخه این درسته که آخرین ارائه ی بچه ها امروزه و براشون این مراسم حیاتیه . همه کلی زمان گذاشتن ، خلاقیت به خرج دادن ، هزینه کردن تا هر چی در چنته دارن ، امروز رو کنند اونوقت این شرایط سالن دفاعه .
دوباره همه کف و سووت .
کاش مشکلاتمون با کف و سوت حل میشد واقعاً
نشستیم سرجامون و نفر بعدی رفت بالا در سکوت و با شرایط بهتر دفاع کرد و نظرات اساتید رو شنید و اومد پایین .
نوبت مهردخت شد .
لباس ها تن مانکن بود و مهردخت انگار بعد از اون فضایی که مهرداد و بردیا به وجود آورده بودن، استرس کمتری داشت و نیشش کاملاً باز بود .
رفت بالا و سعی کرد پاور پوینتش رو پخش کنه تا دفاعش رو شروع کنه اما لپ تاپ ایراد پیدا کرد .!!!
دوباره استاد ها گفتن کی تو سالن لپ تاپ آورده استفاده کنیم؟
مهردخت گفت : خودم دارم .
همه نفس راحتی کشیدن و استاد گفت: باباجون برو لطفاً مال خودتو راه بنداز و شروع کن شب شد کار داریم بخدااا.
مهردخت لپ تاپو از کیف درآورد و سیم ها رو وصل کرد . صفحه اومد بالااا.
به محض اینکه دسکتاپ رو پرده ی نمایش افتاد صدای پچ پچ کردن و ریز خندیدن ها بلند شد .
نفس گفت : یاااخداا مهربانو ، اونجا رووو . الان حراست میاد سراغمون . به مهردخت بگو خاموشش کنه . گفتم: ولش کن . 
جریان از این قراره که عکس شاه فقید و شهبانو با لباس ورزشی و درحال بازی والیبال ، روی دسکتاپ لپ تاپ مهردخته 
عکس اصلی اینه

اینم عکس مهردخت و پرده ی پشت سرش

دفاع با تشکر مهردخت از حضور اساتید و مهمان ها وستایش نقش من در زندگیش شروع شد و پس از توضیحات کامل درمورد موضوع پایان نامه ش ، همه مون رو غافلگیر کرد و از نفس به عنوان پدر غیر بیولوژیکش و بزرگترین حامیش بعد از من، نام برد .
نفس از جاش بلند شده بود و ضمن اینکه نم چشماش رو پاک میکرد برای مهردخت کف میزد . نگم براتون از فضای رمانتیک سالن 
****
موضوع پایان نامه " طراحی لباس عصر با الهام از نقاشی های استاد علی اکبر صادقی" بود.
اسم یکی از لباس هایی که مهردخت طراحی کرده ،قدغن بود .


که با الهام از پرنده های محبوس در قفس روی سر مرد در تابلو طراحی شده . و موقع ارائه عنوان کرد که طراحی این لباس ناشی از احساس واقعیش از زندگی در شرایط ایرانه 
اینم یه قسمت کوچولو از شرح مهردخت درباره ی استاد علی اکبر صادقی
اساتید نقطه ی قوت پایان نامه رو که متاثر از نقاشی های یکی از نقاشان برجسته ی ایرانی (علی اکبر صادقی) بود عنوان کردند و از اینکه مهردخت مطابق معمول ، سراغ موضوعات اجتماعی و یا خارج از فرهنگ ایران نرفته ابراز رضایت کردند . ایرادی هم که از کارش گرفتند این بود که در لباس طراحی و اجرا شده تن مانکن که اسم طرحش ذره بین هست و این حس رو تداعی میکنه که هیچ کس از زیر ذره بودن در امان نیست ، حتی اگر شما همه ی آدم ها رو جمع کنید و اونها رو تو قفس زندانی کنید باز هم جلوی نگاه ها رو نمی تونید بگیرید و احساس میکنید که همه ی چشم ها از هر زاویه ای شما رو زیر ذره بین گذاشتند .
ایرادشون این بود که متوجه ی میله های زندان روی لباس نشده بودند و مهردخت میله های زندان رو فقط با برش روی لباس نشون داده بود درصورتیکه اگر با دوخت مغزی هایی که رنگ متضادی با رنگ پارچه ی اصلی داشتند ، این میله های زندان مشخص تر میشد ، مفهوم طراحی هم گویا تر بود .

به لباس تن مانکن توجه کنید:
به هر حال دفاع پرماجرایی که اینهمه مدت مهردخت بهش بی توجه بود و بالاخره در عرض چند روز جمع شد با موفقیت انجام شد و همین چند روز پیش نمره ش هم اعلام شد .

الام بزرگترین معضل مهردخت دادن امتحان آیلتس شده، که هر بار داره لغو میشه و موافق امتحان آنلاین هم نیست چون متاسفانه سرعت عمل بالایی نداره ..همین اول مهر که امتحانش لغو شد و یکی از دوستانمون که مهندس آی تی هست و در سرعت عمل تایپ بین دوستانش معروفه امتحان رو آنلاین داد و از نظر کم آوردن تو وقت افضاااح بود .
نمی دونم چکار کنم ، بریم یکی از کشورهای نزدیک امتحان بده یا چی ؟
برای هر کار معمولی تو این کشور باید عذاب بکشیم و هزینه های گزاف پرداخت کنیم 
اگر پیشنهادی دارید خوشحال میشم برام بنویسید عزیزای من .
*****
پست خیلی طولانی شد .. درمورد سفر دستجمعیمون به شمال اینو بگم که خیلی خیلی به همگیمون خوش گذشت . این عکس رو که عاشقشم ببینید تا بعد .
اینجا آرتین داشت از نفس اجازه می گرفت دوچرخه شو برداره بره بازی کنه ، نفس گفت وایسا ازت یه عکس بگیرم بعد برو ، مهرداد هم چسبید به آرتین، من و مینا هم دویدیم کنارشون ایستادیم 

پینوشت: پرتزل یه نون آلمانیِ خوشمزه ست و هر چیزی که به این شکل درست بشه رو بهش میگن پرتزل از قبیل شیرینی ، پاستیل ، چوب شور و ...

شرکت آلویتا در ایران چوب شور های پرتزل تولید میکنه که خیلی هم خوشمزه هستن

پینوشت: شیرینی مادلن با تزیین روکش شکلات های مختلف (اون نارنجیه شکلات با طعم انبه ست
)و باتزیین پودر قند



دوستتون دارم 