دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

پایان نامه / مهردادعزیزم به ایران اومد

نصف هفته ی پیش رو در عالم خواب و بیداری گذروندم . 

من که دیگه عقلم قد نمیده ،  شماها راهی برای درمان "سندروم دقیقه ی نود"  میشناسید؟؟

حدود یکساله مهردخت خانوم باید پایان نامه ش رو تکمیل میکرد و برای دفاع آماده میشد ، اما دریغ از ذره ای تلاش برای انجام چنین کار مهم و وقت گیری. 

عنوان پایان نامه  هم این بود: 

طراحی لباس عصر با الهام از نقاشی های علی اکبر صادقی . 

اگر بخوام علی اکبر صادقی نازنین رو در یک جمله خلاصه کنم ، باید بگم ایشون سالوادور دالی ایران هستند . یعنی نقاش سبک سورئال. 

تقریباً ده روز قبل بود که دیگه اون روی مهربانوییم اومد بالا و جوری سرمهردخت فریاد کشیدم که تامی سوراخ موش رو اجاره کرد. متعاقب این فریاد مهردخت خانوم صبح تشریف بردن دانشگاه که : سلاملکوم من میخوام وقتِ دفاع بگیرم . 

مدیر گروهشون هم گفته بود : آخی نااازی ، دستتون درد نکنه قدم رنجه فرمودید دانشگاه . اینشالله طرفای آبان یا بهمن بهتون وقت میدیم . 

مهردخت هم افتاده بود به خواهش و تمنا که قربون سرتون برم ، اینکه من مدرکم رو در اسرع وقت نیاز دارم به کنااار، من اگه به سرعت دفاع نکنم مامانم پوستمو میکنه . 

خلاصه بعد از بالا و پایین کردن های فراوان یه دونه ظرفیت بصورت اضطراری برای ترم تابستون ایجاد کردند ( به گفته ی خانوم دکتر صفایی، به حرمت نمره های درخشانش علی الخصوص نمره ی کارآموزی بیستش) مهردخت خانوم واحد پایان نامه رو گرفت و قرار شد نهم امضای استاد رو  بگیره و تحویل دانشگاه بده و وقت دفاع بگیره. 

این بود که مهردخت تقریباً از اول هفته نشست پای کار و با تقریباً در 72 ساعت 10 ساعت بصورت پراکنده خوابیدن ، یک پایان نامه ی درخشان 105 صفحه ای و دو تا لباس عصر رو تحویل دانشکده داد. 


البته دروغ چرا لباس ها قبلاً در کلاس های آزاد مد و فشن دوخته شده بودن و الان صرفاً قسمت الهام از نقاشی های علی اکبر صادقی بصورت گلدوزی توسط من، روی لباس ها اجرا شد. 


یکی از گلدوزی ها رو ساعت 9 شب شروع کردم و 4 و نیم صبح تموم شد. تا ساعت 9 و نیم خوابیدم و بعد رفتم اداره 




نمیدونم تو عکس تابلو واضحه یا نه ولی زیر گردن صورتک اول شما حشره هایی میبینید که دقت کنید درواقع خرچنگ پرنده هستند . مهردخت از همین خرچنگ در پایین دامن استفاده کرده .



و چیزی که در عمل درآمد این بود 




راستی پایان نامه ش  اینطوری شروع میشد 


در ادامه نقد و بررسی آثار استاد صادقی :

 پنجشنبه صبح ساعت 11 به من زنگ زد که مامان بالاخره تموم شد . فقط باید یه لطفی کنی من فایل PDF پایان نامه رو میفرستم  به تلگرام دفتر فنی اونور خیابون اداره ت تو برو ازشون تحویل بگیر بگو پرینت رنگی باشه سیمیش هم بکنه . درضمن چون امروز دانشگاه تعطیله من باید برم دم خونه ی استادم ازش امضا بگیرم . 

دست خالی هم که نمیتونم برم یه گل احتیاج دارم . بیام با هم بریم گل انتخاب کنیم؟

گفتم نه مهردخت . بیتا رو که میشناسی، دختر همکار قدیمی من که همسایه ی مامان مصی اینا هم هستند . اگه یادت باشه مهندس معمار و تورلیدر هم هست مدتیه کار فروش گل رو انجام میده و دسته گل های بسیار زیبایی رو آماده میکنه ، من به بیتا گل سفارش میدم . 

پیج اینستاگرام بیتا رو باز کردم و بهش پیام دادم . گفتم بیتا جون من بصورت فوری یه گلدون خوشگل کوچولو لازم دارم . عکس گل های روزش رو برام فرستاد : 


بهش گفتم لطفاً اونی که کاغذ پیچی شده گلدونش رو برام ارسال کن . 

گفت اتفاقاً میخوام با مامان بریم بیرون از جلوی اداره رد میشیم خودم میارم براتون . 


اینم آدرس پیج گل فروشی بیتا 

apple.blossom.flowershop@


بعد تلفن کردم دفتر فنی و گفتم اون فایل پایان نامه چقدر میشه پرینت بگیرید و سیمی کنید؟ حساب کرد 885 تومان . برق از کله م پرید . یادم اومد تو اداره ی خودمون هم این کارو با قیمت خیلی مناسب انجام میدن ، بدو بدو رفتم پیششون برام حساب کردن 460 تومن . کلی خوشحال شدم که نمیخواد 885 تومن پول بدم . 


فایل رو ارسال کردم ، همین که اومد پرینت کنه کل شبکه های اداه مون قطع شد. از اون طرف مهردخت خانوم هم اسنپ گرفته بود بیاد دم اداره که بریم خونه ی استادش . عاقا هر چی منتظر شدیم، بالا و پایین پریدم که چرا شبکه قطع شده و چرا وصل نمیشه خبری نشد !! 


به بچه های اداره گفتم . الان که من میرم بیرون دفتر فنی برام انجام میده کارت 885 تومن رو میکشم شماها زنگ میزنید که شبکه وصل شد . می دونید چرا؟؟ چون من یک تیرماهیِ سرافرازم 


خلاصه رفتم دفتر فنی جلزززو  ولزز کردم پول رو دادم و بیتا جونم گل رو آورد و راه افتادیم . 


مهردخت همراه پایان نامه و گلدون خوشگلش رفت پیش استادش .. استاد با چشمای قلب قلبی پایان نامه رو دید و حظ وااافر برد و گلدون رو هم که دیگه غششش کرد از خوشگلیش 

هنوز خونه نرسیده بودیم که پست گذاشت :




 از پنجشنبه که استادش پایان نامه ش رو امضا کرده برای مهردخت پیام های مختلف میاد، و اساتید دیگه  باها ش ارتباط میگیرن ، یکی آدرس پیجش رو میخواد ، یکی طرح هاشو استوری میکنه، یکی پیشنهاد کار میده .. 

هر چی تعداد این موضوعات بیشتر میشه من بیشتر بهش بد و بیراه میگم که دختر وقتی تو در مدت به این کمی، اینقدر خوب کار میکنی، خب چه دردته که سرفرصت و بدون دق دادن من کارو انجام نمیدی؟ 


هی میگه مامان ببخشید بار آخرم بود ولی من میدونم که هیچوقت بار آخرش نیست . از اول بچگیش همینطور بوده دقیقا کار به جای باریک که میرسه شروع میکنه و اتفاقاً با بهترین کیفیت تمومش میکنه !!

عرضم به حضور انورتون که یه خبر خوب دیگه هم دارم . ساعت 10 صبح پرواز مهرداد نشست . سینا و آرتین رفته بودن دنبالش و من منتظرم ساعت 4و نیم بشه و برم خونه ی مامان اینا دیدنش . چون پرواز کانادا به ایران خیلی طولانیه میدونم یکی دو روز اول گیجه و ساعت خواب و زندگیش بهم میخوره .. دلمم طاقت نمیاره امشب نبینمش . پس میرم یه نیم ساعتی پیشش باشم تا روزای بعد . 


یک ماه میمونه و اصلا دلم نمیخواد به برگشتنش و پایان یکماه فکر کنم . 

***

 لعنت بهتون که برای یک  زندگی معمولی دربه درمون کردید . 

***

دوستتون دارم . 




معضلی بنام عمو ایرج

پارسال همین موقع ها بود که من و مهردخت و تامی به خونه ی جدیدمون اومدیم . مجتمع 24 واحده در شش طبقه و ساختمون نسبتاً شلوغی بنظر میاد. من طبقه ی ششم زندگی میکنم . با دوتا واحد این مجتمع؛  نسبت فامیلی دور دارم . 


از گوگولی بودن مادر و خواهر  ، هر قدر بگم کم گفتم. مهربون، محترم و بسیار دوست داشتنی هستند اماااا امان از همسر خواهرش . از حق نگذریم عمو ایرج هم خیلی صمیمی و با محبته ولی یه اخلاق بد داره البته شایدم باید بگم یه مجموعه اخلاق بد داره که رفته رو مغز همه ی همسایه ها ، از جمله من . 

عمو ایرج قاب سازی داره و گوشه ای از پارکینگ رو کرده انباری!!! 

این که میگم مجموعه ای از اخلاقای بد منظورم اینه که هم خودخوااهه، هم بی فرهنگ، هم پرررو . چون هر جلسه ای میذاریم و میگیم وسایل اضافی باید از پارکینگ جمع آوری بشه و گوشه ی پارکینگ جای دپوی تیر وتخته و ابزار نیست . میگه درسته ، چند روز به ساکنین وقت بدید اگر جمع نکردن وسایل رو بفروشید و خرج ساختمون کنید، معنی نداره که پارکینگ جای وسایل نیست که . 


هر چی هم همه تو روش میگن این وسایل مال خودته و باید جمع کنی، میگه بله درسته من به خودمم هستم باید ظرف ده روز جمع بشه . این مال پرررو بودن بیش از حدشه . 

اینکه اصلاً چرا اینکارو میکنه ، مال خودخواه بودنشه که اصلاً عدم رضایت ساکنین مجتمع براش مهم نیست و همین که کار خودش راه بیفته براش کافیه  . اینکه خونه رو به این وضع در آورده و عین کولی ها وسایل رو روی هم تلنبار کرده مال بی فرهنگیشه . 

یه مدیر ساختمون هم داریم مثل مااه .. هیچ امتیازی نداره بابت اینکه مدیره فقط انسان بسیار درست و نازنین و مسئولیت پذیریه . 


چند شب پیش خصوصی براش نوشتم . خیلی بابت پارکینگ و راه پله ها که اینطوری مرکز دپوی وسایلن ناراحتم . چرا واقعا یه سمسار نیاریم این وسایلو ببره هر چی هم داد خرج ساختمون کنیم؟ گفت شما کمتر از یکساله اومدی اینجا ، ما بارها بابت این موضوع درگیر شدیم باهم ولی زورش نمیایم . چند سال پیش که می خواستیم پمپ آب بذاریم تو اتاقکی که جای پمپ بود ، همین اقا رفته بود وسایل اضافه شو چیده بود درشم قفل کرده بود ، فکر کنید نصاب اومده بود پمپ رو کار بذاره ایشون کلید نمیداد ، آخر سر باهاش دست به یقه شدیم . 

گفتم : به نظرم برم با آقای سعید پسر بزرگ صحبت کنم به دامادشون تذکر بده . گفت : نه مهربانو خانوم میگم که شما خبر نداری... همین آقا سعید چند بار سر این موضوع باایرج دعواشون شده ولی کسی زورش نمیاد !

گفتم : پس با این حساب فقط همون گزینه ای میمونه که بریم وسایل رو بار وانت کنیم ببریم بریزیم دور .

 گفت: من واقعا متولی این کار نمیشم چون همسایه ها حمایت نمیکنند، منم مثل ایشون نیستم که برام مهم نباشه هی درگیر بشم و پام به کلانتری باز بشه . 

گفتم : واقعاً حمایت نمیکنند؟؟ گفت : نه همه میان مثل شما خصوصی برای من مینویسند که ما از این وضع ناراحتیم ولی وقت عمل که میرسه خودشونو میکشن کنار . 

حالا من به شما ثابت میکنم . 

الان میرم تو گروه مینویسم اگه یکی پشت من تایید کرد و اعتراضی به این وضعیت کرد . 

بنده ی خدا رفت نوشت . منم با وجودی که نسبت فامیلی با این عمو ایرج بی فرهنگ داریم ، پشتش اعتراض کردم و نوشتم ولی همونطور که مدیر ساختمون گفته بود از هیچکس دیگه صدایی در نیومد . 

با خودم فکر میکنم . همین جایی که زندگی میکنم یه جامعه ی کوچیکه . ما اعتراض داریم ولی اعتراضمون رو بلند نمیگیم چون ایرج خان، فهمیده که ما مرد عمل نیستیم ... حال و حس درگیری نداریم و اونم میاد ریشخندمون میکنه و جلسه که میذاریم راه حل هم ارائه میده حتی ولی . 

بنظرتون این شرایط خیلی شبیه جامعه ی بزرگتری بنام ایران و همو ایرج هاش نیست؟؟ 

******

دوستتون دارم 

پینوشت: امروز سفارش موچی داشتم نُه تا بزرگسال سفارش موچی هایی داده بودن که حتما تزیین شده باشه . سر درست کردنشون کلی خندیدم . کسی که از طرف هشت نفر بقیه سفارش داده بود برام فیلم گرفت که سر اینکه هر کدوم  چه شکلی رو بردارن کلی خندیدن و دعوا کردن باهم و حسابی خوش گذشته بهشون .. خیلی خوشم اومد چه خوبه که از کمترین چیزا برای حال خوبمون استفاده کنیم 


غم این وطن از سرم نرود

پینوشت رو بخونید .. در آستانه سال تحصیلی به دردتون می خوره 



 امروز اداره خیلی خلوته، شنبه ست و این عجیبه . البته صبح هم اتوبان ها نسبتا خلوت بود . فکر کنم مردم زیاد سفر میرن و میخوان از ته مونده ی وسط تابستون، نهایت استفاده رو ببرن . 

برادر افسانه و  همسرش  رفتن کنسرت داریوش و مرام گذاشتن دارن کل کنسرت رو برای ما فیلم میگیرند . (حواست کجاست؟ ایران نه که ، سیدنی رو میگم). این گزینه ها برای ما قفله . 

من و افسانه هم حسرت به دل، هر کدوم یه لنگه مونوپاد رو گذاشتیم تو گوشمون وبا قطره اشک هایی که رو گونه هامون راه افتاده زمزمه میکنیم . 

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاااد ، تا قیامت دل من گریه می خواااد 

پشتم می لرزه و اشکام تند تر می چکند پایین . 

به جوونی از دست رفته م و سالهایی که کنار عکس داریوش،  عکس انداختم و عاشق سینه چاکش بودم فکر می کنم .. چه آرزو هایی داشتیم و به گمانم همه شون رو باید به گور رفته حساب  کنم . 


کنسرت داریوش وسط میدون شهیاد ... زندگی خیلی چیزای مهم مهم به ما بدهکاره ، خیلی بدیهیات که آرزو شد و در پس سالهای زندگی رنگ باخت . 

مردم  همه با صدای بلند فریاد می زنن اون که رفته دیگه هییییچوقت نمیاااد ...  راست هم میگن .. خیلی هاشون که رفتن، دیگه هیچوقت قصد برگشتن ندارند و مرز های این وطن خواهی نخواهی جابجا شده ... نسل ایرانی داره هزاران کیلومتر دور تر از این گربه ی زیبای  زخم خورده از روزگار، با فرهنگی متفاوت رشد میکنه.. دیگه بچه هامون کم کم بور و چشم آبی با جنس موهایی لخت و نازک میشن.. اون چشم و ابروهای مشکی و گیسوان مجعدی که انگار هزار تا ستاره توی تارهای سیاهش خونه داشت، به خاطره تبدیل میشه و از من و ما چیزی جز قصه باقی نمی مونه . 

ببخشید کام خودم با نشخوار این افکار آزاردهنده تلخه، شما هارو هم اذیت میکنم . 

به خدمتتون عرض کنم با همت جمعی از دوستانمون هزینه ی بیمه ی تکمیلی بچه ها جور شد .




دوستانی که محبت کردن و کمک واریز کردن :

نسرین، غزل ، سارا، فرشته، سمیه، نرگس، لیلا، هما، سحر ، ریحانه، حمیده، پریسا، سهیلا، لیندا، مانلی.

کمک هامون از داخل ایران تقریباً صفر بود و این هزاربار منو غمگین تر میکنه . کاملاً واضحه دیگه هیچکدوم توانایی سابق رو نداریم و بشدت زیر بار فقر کمر خم کردیم . مطمئنم انقدر دور و برهرکدوم ، نیازمند زیادتر شده که واقعاً چیزی برای کمک مضاعف باقی نمی مونه . 


*********

تا اینجای پست رو روز شنبه نوشته شده  و از اینجا به بعد رو همین امروز :

امروز محمد برمی گشت اداره،  پسرها رفتن دنبالش ما هم برای روی میز و استقبالش گل و حلوا تدارک دیدیم . 

 تاج گلی که برای مراسم گرفته بودیم  این بود 

برای سفارش حتی از  باغ گل ها هم که می خواستیم سفارش بدیم از سه میلیون کمتر نبود ، ما این تاج گل رو با ارسال رایگان یک میلیون و دویست خریدیم . 

 آقا میلاد که باهاش آشنا شدیم تاج گل ها رو تازه و به موقع با قیمت بسیار مناسب میفرسته . شماره ش رو براتون میذارم ، برای مراسم شادیتون بهش سفارش بدید. 09121126113

اینم گل امروز (سمت راستیه)




حلوا هم هر جا خواستیم سفارش بدیم قیمت ها بالا بود و تصمیم گیری خیلی سخت شده بود دیشب خودم درست کردم آوردم اداره 



خب، اینا رو داشته باشید .. من برم پسرم اومده تنهاش نذارم کلی مهمون میاد و میره .


دوستتون دارم 
پینوشت: این صفحه کسب و کار دوست عزیزمونه  .. اگر خرید دارید انجام بدید هم خودتون خرید خوبی انجام بدید هم موجب رونق کسب و کار دوستمون باشیم 
https://www.jaarkala.com/


دنیای خاکستری ما آدم ها

پینوشتِ "دل خنک کن "رو حتما بخونید .

یکشنبه صبح صدای آلارم گوشیم بلند شده بود که مهربانو خانوم پاشو باید آماده شی بری سر کار . باد خنک روی صورتم میزد ، لحاف رو  کشیدم رو صورتم یکمی  بیشتر بخوابم .

 صدای دویدنِ نرمِ تامی به سمتم اومد.. و بعد هم  پاستیلای نرمشو که میزد به سرم یعنی:" پاشو دیگه، حوصله م سر رفته " 

لحافو زدم کنار قربون صدقه ش رفتم ، اومد تو بغلم گوله شد خوابید . 

دو دقیقه نگذشته بود که تلفنم شروع کرد به زنگ زدن . شماره ناشناس بود ، خواب آلوده تماس رو تایید کردم . 

-بله؟

-سلام روز بخیر 

-روز شما هم بخیر ، بفرمایید؟

- خانم مهربانو ؟

-بله؟

-فنایی هستم از اجرای احکام   دادگاه باهنر تماس می گیرم . طرف شکایت شما اومده می خواد خسارت رو بده و تسویه حساب کنه . 

-کدوم خسارت؟

-تصادف حدود دوسال قبل. اسمشون دکتر آویززون هست . 

تازه یواش یواش دوزاریم داشت میفتاد که چی به چیه . 

- من چکار باید بکنم؟

- ایشون ادعا داره 15 میلیون از حسابش برداشت شده و بقیه شو می خواد بده اما، هیچ رسیدی تو مدارک نیست که نشون بده این پول برداشت شده . 

- درست میگه . من چند روز قبل بانک بودم با نامه ی اجرای احکام 15 میلیون بانک از حسابش برداشت شد و به حساب دادگستری واریز شده . برای 28 مرداد وقت گرفتم  بیام برای بقیه ی بدهیش. 

-آهان متوجه شدم پس رسید دست شماست . 

- بله 

-باشه پس ... ایشونو بفرستم بره تا 28 مرداد. 


پیش خودم فکر کردم حالا باید 28 مرداد برم تازه نامه بگیرم برای برداشت مجدد از یه حساب دیگه و این داستان هاااا... 

بهش گفتم :آقای اجرای احکام می خواید من الان اون رسید رو براتون بیارم؟ 


-اگر براتون ممکنه که خیلی بهتر میشه دیگه ایشونم الباقی رو واریز میکنه و امروز پرونده بسته میشه و  حساب هاش هم از مسدودی در میاد . 


ته دلم قلقلک شد که بگم : نه اینکه 28 تُم نمیام ، بلکه حالا حالا ها نمیام

 من از دریافت پول فعلا می گذرم،  اون عنتر خان هم حساباش مسدود بمونه تا حالش جا بیاد . 


به آقای اجرای احکام گفتم : من میام .


نشستم رو لبه ی تخت .. تامی رو بغل کردم و دو سه تا ماچ محکم از مماخ صورتی و یخ کرده ش گرفتم . 


تو دلم گفتم : به به چه روز خوبی شروع شده


لباس پوشیدم ، مدارکم رو برداشتم و رفتم سمت دادگاه . 


دوباره همون داستان های مسخره ی همیشه تکرار شد . گوشی تحویل بده ،  کارت ملی تحویل بده و ... 


داشتم میرفتم تو اتاق آقای اجرای احکام از گوشه ی چشمم دیدم دکتر آویزون با گردن کج کمین کرده بود یه گوشه راه افتاد پشت سرم اومد. 

رفتم دم میز آقای اجرای احکام .


- سلام.. مهربانو هستم . شما صبح با من تماس گرفتید؟ 

- سلام.  بله  رسیدبانک رو لطف میکنید؟ 

دادم بهش . خوند و حساب کتاب کرد و روی یه برگه یه چیزایی نوشت ، بعد  پشت سرمو نگاه کرد ، اون برگه ای که نوشته بود رو داد به دکتر آویززون گفت: برو اینو پرداخت کن . 


به منم صندلی تعارف کرد گفت بفرمایید شما. 


منم نشستم  رو صندلی . 

چند دقیقه بعد دکتر آویزوون،  لخ لخ کنان اومد و یه رسید تحویل داد. 


آقای اجرای احکام  به من گفت: لطفاً یه لایحه بنویسید که تقاضای دریافت وجه خسارت رو دارید . شماره کارت و شماره شِباتون رو هم بذارید. 


رفتم از قسمت کپی برگه A4 خریدم و نوشتم: 


ریاست محترم اجرای احکام دادگاه باهنر، با سلام ، احتراماً اینجانب خانوم مهربانو t به شماره ملی فلان تقاضا دارم ... 

رفتم نشونش دادم تشکر کرد و گفت برو فلان جا مهر بزنه بعد امور مالی ببر و دوباره بیا و ... 


وقتی برگشتم تا بهش تحویل بدم دیدم دُکی ایستاده جلوی میزش یه برگه بهش تحویل داد . 

آقای اجرای احکام برگه ش رو خوند و گفت :

-شما دکتری؟ 

-بله 

-کجا درس خوندی؟ 

- چی؟ 

- میگم کجا درس خوندی که نمیتونی  یه تقاضای ساده بنویسی؟ نوشتی سلام من کل خسارت رو با این رسید و اون رسید پرداختم . 

خsب نامه یه از کی به کی داره دیگه.... اصلا تو کی هستی؟ به کی داری میگی؟ چه تقاضایی داری؟

- شما بگو من چی بنویسم؟

- من نمیگم . خودت برو فکر کن ببین چی باید بنویسی .. یه چیز ساده ست دیگه !

برگه ش رو دوباره پسش داد و گفت ": وقتی کیلویی قبول میشید همینه دیگه . 


البته فکر کنم یه خصومت زیر پوستی با دکتر آوییزون داشت  بد جوری قهوه ایش کرد  و من یک کیییفی می کردم که نگووو و نپرس . تازه به این نتیجه رسیدم لذتی که در انتقام هست در عفو نیست 


پسره نا امیدانه  نشست همونجا ببینه با لایحه چه غلطی باید بکنه .


 من برگه مو دادم  به آقای اجرای احکام . خوند گفت به سلامت .. تقریباً تا آخر هفته به حسابتون واریز میشه . 

گفتم : ممنونم دستتون درد نکنه . البته عجله ای نیست برای دریافتش،  منظور این بود که اگر کسی تو خانواده یاد نگرفته مودب و محترم و صادق باشه ، با قانون یادش بدیم ، بقیه شم مهم نیست که یاد بگیره یا نه ، وظیفه اجتماعیمون بود که انجام شد . 


از پشت میزش بلند شد و گفت: بله .. راستی شما کجا شاغل بودید؟ 

گفتم : کشتیرانی 

گفت: سفر دریایی هم میرید؟

گفتم : من به واسطه ی پدرم که از کاپیتان های ناوگان تجاری بودند زیاد سفر کردم ولی اصولاً ما از پرسنل  اداره ی مرکزی هستیم . 

گفت : موید باشید . 

تشکر کردم و اومدم بیرون . 

بیرون درِ دادگاه گوشیم رو روشن کردم زنگ زدم به مدیرم  :

- سلام مهربانو کجایی چرا خاموش بودی؟ 

-سلام .. باورت نمیشه .. صبح از دادگاه زنگ زدن دُکی اومده میگه غلط کردم چقدر بدم پرونده رو ببندین؟ ببخش دیگه منم اومدم اینجا گوشیمو تحویل دادم تا الان نمیشد خبر بدم . 

- عه چه خوب .. باشه دیگه بیا 

-طوری شده؟ تو چرا اینطوری حرف میزنی ؟

- هیچی حالا بیا برس . 

- نه دیگه اعصابم خورد میشه تا اونجا .. بگو چی شده ؟ 

- پدر محمد رفت . اینجا بود بهش خبر دادن دوست داشتیم تو باشی . 

- ای واااای .. بالاخره اتفاق افتاد 

- آره متاسفانه .. ببین ، بهش زنگ بزن یکمی آرومش کن . 

-اون الان مگه میتونه حرف بزنه 

-چی بگم .. 

با اعصاب خورد برگشتم اداره . 

داستان محمد همکارم رو چند سال پیش وقتی مادرش از دنیا رفت نوشتم . 


محمد الان 34 سالشه، تک فرزنده و مادرش رو حدود چهارسال قبل بخاطر سرطان از دست داد . تو این چند سال با پدرش زندگی می کرد . از همون موقع قرار بود ساختمونشون رو با یه سازنده مشارکت کنند و بسازند که یکی از واحد ها بدقلقلی می کرد تا همین چند ماه قبل که بالاخره به نتیجه رسیدند  و قرارداد رو با سازنده بستند. 


همین ماه قبل باید خونه تخلیه میشد. بهش پیشنهاد کردیم که نزدیک اداره خونه بگیره ولی بخاطر پدرش مجبور شد همون غرب تهران خونه اجاره کنه که گاهی وقت ها دختر خاله ش بهشون کمک کنه . 

نهایتاً یه خونه ی دوخوابه ی نقلی اجاره کرد  و همین دو هفته ی قبل اسباب هاشو جابجا کرد . روز قبل از جابجایی بهش گفتم محمد جان صبح بابا رو ببر بذار خونه ی دختر خاله ت اگر تا شب خونه رو نسبتاً چیدید ، برو دنبال پدرت و ببرش خونه اگر هم آماده نشد بذار همونجا بمونه . 

گفت : مهربانو جان مگه بابام حرف گوش میده؟ 

خلاصه وسط اسباب کشی اون اتفاقی که نباید افتاد و پدر محمد زمین خورد . تا دو روز بعد هم راضی نمیشد بره بیمارستان ببینه پاش چی شده . آخر سر روز سوم که پاش ورم کرد و نتونست حرکت کنه راضی شد رفت بیمارستان و تشخیص شکستگی استخوان  لگن دادند .

 پروتز تهیه شد و پدر جراحی شد تا دو روز بعد از عمل همه چیز خوب بود ولی ریه درگیر شد ( فکر میکنم آمبولی کرد) آب ریه خارج شد و شکم آب آورد .. دو سه روز هم بعد از اون یه وقت خوب بود و یه وقت بد . تا اینکه صبح یکشنبه فوت شد . 


خواهش میکنم تو بحث سلامت و ایمنی چیزی رو شوخی نگیرید . تو اسباب کشی ها مراقبت از بچه ها و سالمندان خیلی جدیه . گاهی یه موضوع که باید باعث دلخوشی و ارتقاء زندگیمون بشه،  به غم و ناراحتی طولانی تبدیل میشه . 


محمد رو من یه طور دیگه ای دوست دارم .. معصومیت و رفاقت بی حاشیه ای که داره باعث میشه تقریباً هر کی باهاش در ارتباطه ، بهش علاقمند باشه دیگه من که چندین سالی هست کنارش میشینم و با هم رفت و آمد خارج از اداره داریم،  جای خود داره . 


لطفاً برای آرامش روح پدر و مادرش و اینکه محمد این روزای سخت رو مدیریت کنه انرژی مثبت بفرستید . 

*****

با خانواده ای آشنا شدم که  در استان گلستان زندگی میکنند و دوتا بچه ی بیمار دارند . برای اینکه  تو هزینه های دوره ای درمانشون کمک داشته باشند قصد داریم تحت پوشش  بیمه تکمیلی باشند . 


برای یکسال هزینه ش 12 میلیونه . نسبتاً مبلغ زیادی نیست و فکر میکنم بتونیم زود جمع و جورش کنیم .  اگر درتوانتون بود و تمایل داشتید لطفاً به همون شماره همیشگی واریز کنید . 



امروز با خودم فکر می کردم دنیای ما آدما چه خاکستریه .. گاهی سیاه و گاهی سفید .. نه شادیش پایداره نه غمش .. امیدوارم این وسط ما آدم بمونیم . 


دوستتون دارم 


پینوشت: دیروز که سه شنبه بود اون 15 میلیون به حسابم واریز شد ، آقای اجرای احکام گفته بود که اول این 15 تومن به حسابت میاد بعد اون الباقیش ..

 نفهمیدم  اون سهم دادگاه چطوری وصول میشه .. خلاصه گفتم که دلتون کامل خنک بشه 

بالاخره خسارت تصادف دریافت شد؟؟

خُب دوستای گلم سلاملکوم ،  حالتون خوبه؟ دماغتون چاقه؟ تعطیلات اجباری به خوبی و خوشی تموم شد؟؟ اصلاً فهمیدین چرا تعطیل شدیم؟ 

من که نفهمیدم ولی مطمئنم هر چی بود بخاطر اینکه ما مردم معمولی ، گرممون میشد و گرما برای پیر و جوون و بچه مون  خطرناک بوده ،  نبوده . حالا چه کاسه ای زیر نیم کاسه شون بوده ، خدا داند. 


ولی چه فرقی میکنه .. نتیجه ش برای ما همون اوقات خوشی بود که خدا رو شکر با عزیزانمون گذشت . 

*********

اگه یادتون باشه تو پست قبل نوشتم که دهم مرداد وقت اجرای احکام برای دادگاه تصادفم رو داشتم و باید میرفتم ببینم بالاخره من رو به دریافت خسارت میرسونند یا نه ؟

کاش میتو نستم الان جواب این سوال رو صراحتاً بنویسم که بله یا خیر .

 اما داستان دادگاه و پرونده و بانک طوری پیش رفت که نمیشه  به این سوال ، بصورت شفاف جواب بدم.

 میگم براتون و قضاوت باشما باشه .


 اما قبل از اون ، جونم ، بگم براتون که من 24 تیرماه، از واحد اداریمون تقاضای گواهیِ اشتغال به کار کردم . 


همون موقع سوال کردم که چقدر طول میکشه این گواهی صادر بشه؟ گفتند:  الان چون باید حراست درمورد صدور این گواهی نظر بده حدود دوهفته طول می کشه . 


خب، منم ناچار صبوری پیشه کردم ، یکشنبه  هشتم مرداد،  این دو هفته تموم میشد . روز شنبه رفتم دفتر حراست و گفتم:  داره دوهفته میشه من تقاضای این گواهی رو کردم ، کی  نامه صادر میکنید؟ 


اون آقای خوش رویی که بارها تو آسانسور باهاش بالا و پایین رفته بودم و اصلا نمیدونستم رییس حراسته و سر این گواهی تازه باهاش آشناشدم گفت: خانوم مهربانو،  ان شالله ظرف این یکی دو روز تقدیمتون میکنیم . منم تشکر کردم . 


روز دوشنبه صبح دوباره رفتم پیشش گفت : ان شالله تا ظهر تقدیمتون میکنیم نامه رو . 

بعد از ظهر که داشتم می رفتم خونه رفتم سراغش . بنده ی خدا داشت یه چیزی میخورد ، با دهن پر معذب شد و عذرخواهی کرد و بریده بریده و با ایما اشاره بهم فهموند که فردا صبح روی میزمه . 


منم فرداش که سه شنبه و دهم مرداد بود رفتم دادگاه که حالا در ادامه مینویسم چی شد ، ساعت یک بعد از ظهر ، سرخ شده از داغی هوا و ماجراهای دادگاه،  کیف به دست گفتم اول برم سراغ آقای حراست بعد برم بشینم پشت میزم . 


در زدم گفت بفرمایید : 

درو که باز کردم دیدم اتاقش بهم ریخته ست .. با نگاهم دنبالش گشتم یهو دیدم از پشت میز و انبوهی از پرونده ها دراومد . 

گفتم : اقای حراست ، من امروز کار داشتم الان اومدم اداره، نامه م صادر شد؟ الان تو سیستمه؟ 

با خنده یه اشاره ای به دور و برش کرد و گفت: من رو دارن جابجا می کنند . 

گفتم : نه ... 


گفت :به والله (خیلی غلیظ بخونید) باور نمیکنید . صبح اومدم میبینم حق امضامو گرفتن،  میگن باید تشریف برید فلان اداره . 


خنده ی بلندی کردم و گفتم: اصلاً غافلگیر نشدم .. باور میکنم . در واقع من از شما عذر میخوام باعث دردسر شدم . 

گفت: نه واقعاً من شرمنده شما شدم ، شما چرا عذرخواهی میکنید . 

گفتم: آخه من بعد از صد سال یه درخواست دادم تو اداره ، دیگه باید همه چی زیر و رو بشه  .. نمیشه که مثل همه ی موارد عادی بیان بگن بفرمایید اینم گواهی اشتغال به کار شما . 


( من منظورم به همون ماجراهای تیرماهی بودن و سرافرازی بی حد و حسابم بود) 

خندید گفت: به دلتون بد راه ندید انششالله که حکمت خیری داشته . 

اومدم مسخره بازی کنم بگم آره حتماً کائنات دارن از من مراقبت میکنند که نامه صادر نشده ، دیدم اینجا جای این حرفا نیست . 

گفتم: ان شالله که همینطوره . 

بعد خندید گفت: نمیدونم چه حکمتیه که حتی مملکت هم تعطیل شده تا شنبه . حالا امیدوارم نامه ی شما شنبه به دستتون برسه . ما رو هم حلال بفرمایید . 

گفتم: بعله ، عرض کردم که باز من خواستم یه کار معمولی انجام بدم شما رو که جابجا کردن هیییچ ، تعطیلی بی سابقه  هم اتفاق افتاد . 

حالا شما دوستانم دعا کنید زلزله و سونامی و بمب اتم نندازن و من بتونم این گواهی رو بگیرم . 

*******

و اما دادگاه . 

سه شنبه صبح ساعت 9 تا 9 و ربع وقت رسیدگی پرونده ی من در اجرای احکام بود . 

ده دقیقه به 9 دم میز کارشناس مربوطه بودم . برگه ی نوبت رو نشونش دادم گفت برو پرونده ت رو از بایگانی بگیر . رفتم گرفتم و آوردم گذاشت زیر پرونده ای که همون موقع داشت بررسی میکرد درواقع مراجع قبل از من رو . 

ساعت شد 9 نوبتم نشد، شد 9 و ربع هنوز داشت نفر قبلی رو که یه موضوع  زمین و املاک و مستغلات ورثه ای و پر از پیچ و خم بود راهنمایی میکرد و نامه های مربوط به اون رو صاادر می کرد .  حدود 45 دقیقه ی بعدی به یه مادر و دختر اختصاص پیدا کرد که هی به حالت زنجموره میومدن دم میز کارشناس بهش التماس می کردن که کارشون رو راه بندازه و اون با صدایی فریاد گونه ، پس میزدشون و می گفت : همون دفعه های قبلی که کارتون رو راه انداختم بعد رفتید گزارش دادید به بازرسی و از واحد ما شکایت کردید اشتباه کردم . اونا هم هی زار میزدن که ما نبودیم اون یکی خواهرمون بوده . کارشناسم میگفت: خواهر شما بوده نه خواهر من... همه تون سر و ته یه کرباسید . 

این تحت شرایطی بود که از صبح هم کارشون رو راه انداخته بود اما ناگهان بهش خبر رسیده بود که این پرونده مال هموناییه که رفتن شکایت نوشتن و در ضمن اون مادر و دختر دوباره مراجعه کرده بودن که یه کار دیگه شونو هم انجام بدن . اینم میگفت: اصلاً موضوع شکایت رو بذاریم کنار ، شما صبح نوبت داشتید کارتون هم انجام شده الان برای این کارتون دوباره باید نوبت بگیرید چون از وقت دیگران باید بزنم و حق اونا ضایع میشه .. منم این وسط هی صبوری میکردم و سعی میکردم غر نزنم .. چون صدای داد و بیداد به اندازه ی کافی زیاد بود و داشت حالم بد میشد . 

خلاااصه  ....ساعت پنج دقیقه به 10 پرونده ی منو گرفت دستش و به محضی که درش رو باز کرد گفت برو پیش رییسمون. 

یعنی من حدود یکساعت علاف شده بودم که بهم بگه برو پیش رییس . 

رییس خانم مهربونی بود که اتاقش درست رو به روی همین کارشناس بود . وقتی رفتم داخل و سلام دادم حواسش به اون کارشناسه بود که دوباره داشت سر اون مادر و دختر داد میزد . 

گفتم : خانم حامدی چرا اینا به نتیجه نمیرسن؟ گفت : اینا یه خواهر دارن خیلی ادم ناراحتیه رفته شکایت کرده ، اینم باهاشون لج کرده . البته بخاطر من ناراحته چون از من شکایت کردن و خندید. 

نگاهش کردم ، به تنها چیزی که شبیه نبود خانمی بود که مدیر سیستم قضایی باشه . چشماش پر از مهربونی بود . 

پرونده ی منو نگاه کرد و  از همونجا به آقای کارشناس گفت مبلغ دقیق پرونده مهربانو رو محاسبه کن لطفاً . 

رفتم دوباره پیش کارشناس : اونم بهم گفت : چهارده میلیونه . گفتم بهش تاخیر تعلق نمیگیره؟ گفت : نه . گفتم نمیگیره یا من باید تقاضا میکردم و نکردم؟ گفت نه تعلق نمی گیره . گفتم : ممنونم متوجه شدم . 

بعد رو یه کاغذ دوتا مبلغ نوشت و گذاشت رو پرونده م دوباره اومدم پیش خانم حامدی . 

خانم حامدی گفت : خب پس الان باید بریم سراغ دارایی های آقای مثلاً دکتر ببینیم چی داره که حسابشو مسدود کنیم . 

شماره ملی اقای دکتر رو وارد کرد و به من گفت بیا پیشم . رفتم کنارش و دوتایی مانیتور رو نگاه کردیم .. لیست کامل موجودی دکتر در بانک های مختلف بود. تو سه تا بانک هر کدوم چهارده میلیون و تو یه بانک دیگه چهار میلیون و بقیه ی بانک ها صد تومن، دویست تومن موجودی داشت . 

اولین چهار ده تومن شعبه ی یه شهرستان در استان فارس بود که حدس میزنم اونجا درس خونده . دو تای بعد تو یه بانک با دوتا شماره حساب مختلف و در نزدیکی دادگاه بود . به خانم حامدی گفتم . برای همین بانک بهم نامه بدید لطفاً . 

به کارشناس گفت و اونم نامه رو سریع آماده کرد . 


جالبه تو نامه نوشته پونزده میلیون وهفتصدو خورده ای تومان و  یه هفتصدو هشتاد هزارتومن بابت هزینه های قضایی واریز کنه . (نمیدونم 14 تومن چی بود اینا چی هستن)

 منم گازشو گرفتم و رفتم به سمت بانک مورد نظر . 

بانک نسبتاً خلوت بود و نامه رو بردم به یکی از باجه ها نشون دادم . به محض دیدن نامه غر غر هاش شروع شد که : ای باباااا چرا دادگاه جدیداً نامه ها رو میده به افراد بیارن ؟ چرا از طریق مکاتبه نمیفرستن و این حرفا . 

گفتم: آقا من دوسال قبل ماشینم خسارت دیده ، کلی  دوندگی کردم تا الان این نامه رو گرفتم  .. الانم شما انجام بدید من باید جوابشو ببرم دادگاه . مثل خودتون هم کارمندم . لطفاً یه همکاری کنید کارم انجام بشه . 

گفت: الان باید بگم بچه ها دوتا سند بزنن، بعد اینطوری کنن،  اونطوری کنند... حداقل نیم ساعت طول می کشه . 

داشتم تو دلم فحش میدادم که عوووضی مگه میخوای سند رو ببری پشت کوه قاف!!! خب سند بزن دیگه لامصصصب . والا منم تو کار و تخصص خودم سند مالی میزنم فقط تو میلیارد ریال میزنی نهایتاً ، من میلیون دلار ... انقدرم ادا ندارم . 

همینطوری خون خونم رو می خورد تا یهو یه ولوله ای بین کارمندا افتاد .. گوشامو تیز کردم دیدم بعععله .. دارن میگن مملکت تا ته هفته تعطیل شد . 

گل بود به سبزه نیز، آراسته شد


هررر مدل که شما فکر کنید کارمند بانک کش اومد .. آخرش یه برگه داد دستم گفت: من از دوتا حسابش تونستم 15 میلیون بردارم . 

گفتم : چررررا؟؟ 

گفت: همینقدر پول داشت . 

گفتم : نه آقااا ، من الان تو دادگاه پرینت حساب ها شو دیدم تو هر کدوم از این حساب هاش 14 تومن پول داشت . 

گفت: دااااشت . الان نداره . 

گفتم: یکساعت نشده هااا. ضمن اینکه حسابش رو مسدود کردن .

گفت: نه مسدود نشده اگه شده بود که من نمیتونستم برداشت کنم . 

فکر این بودم که نامه رو برسونم دادگاه .. دیگه زور کارمند بانک هم نمی اومدم . برگه رو گرفتم و دوباره برگشتم دادگاه . 

اینکه میگم برگشتم دادگاه به حرف آسونه هاااا ، ماشین دااغ زیر آفتاب رو بردار و ببرو دوباره جا پارک پیدا کن و پیاده بدو خودتو برسون به دادگاه و گوشی رو جلوی در تحویل بده و کارت ملی رو بده چک کنند و ... 


رفتم پیش خانم حامدی . براش موضوع رو گفتم . 


گفت : یعنی چی که موجودیش تموم شد ؟ من مسدود کردم که . 

گفتم: شاید شما مسدود کردی ولی تا مراحلش طی بشه طول می کشه؟ 

گفت:  نمیدونم والا. حالا میخوای این یک میلیون و چهارصد رو هم بگیری یا بی خیال میشی؟ 

گفتم : نه اگر ممکنه بازم برای بقیه ش بهم نامه بدید . 

گفت: بیا پس بازم چک کنیم ببینیم کجا پول داره؟ 

سیستم رو باز کرد .. اولین چیزی که نظرمو جلب کرد مانده همون دوتا حسابی بود که من رفته بودم سراغش . موجودی هرکدوم چهار میلیون بود . 


به هم نگاه کردیم .. گفتم : میبینید چقدر دور از جون شما بی شرفند!!!

حساب های دیگه شو بررسی کردیم یه بانکی که چهارمیلیون مانده داشت رو نوشت روی برگه داد که ببرم پیش کارشناس صبحی . 


بردم  ولی خبر تعطیلی دو روز بعد به دادگاه هم رسیده بود و میشه گفت دیگه کارمندا  از همون موقع تعطیلی رو آغاز کرده بودند . هر چی به کارشناس گفتم : این نامه رو بده من ببرم،  گفت : نمیشه . من صبح جواب شما رو دادم و کار امروزت انجام شده برو برای یه روز دیگه نوبت بگیر . 

گفتم: اقا جان دست شما درد نکنه که انجام دادی ولی وقت من ساعت 9 صبح بود و ساعت 10 پذیرشم کردی .. گفت : مگه داشتم بازی میکردم ؟ 


دیدم داره داستان مادر و دختر صبحی پیش میاد .. خودمم از خستگی داشتم پس می افتادم . از ساختمون اومدم بیرون رفتم تو حیاط اون قسمت زیرزمین (پشت دستشویی ها )که یه نوبت اجرای احکام الکترونیکی بگیرم . 


تو صف طویلی ایستادم وقتی نوبتم شد دیدم به نفرِ جلوییم گفت :  دستگاه پوزمون  کار نمیکنه. برو از دادگاه بیرون،  یه بوفه هست ، اونجا 25 تومن کارت بکش، رسیدش  رو برای من بیار . زود از صف اومدم بیرون تو اون گرمای وحشتناک از کلی پله رفتم بالا و بیرون ساختمون تو صف بوفه ایستادم 25 تومن کارت کشیدم و رسید رو دستم گرفتم اوردم دوباره تو صف ایستادم تا نوبتم شد . 

گفت: کد ملیت رو بگو گفتم . گفت : رمز شخصیتم بگو . 

گفتم:  رمز شخصیم ؟؟ گفت آره .. توگوشیته . 

گفتم : گوشیمو که تحویل دادم جلوی در . گفت : خب برو بگیرش الان بزنم باید کدی رو که میاد هم برام بخونی . 


از صف اومدم بیرون،  از پله ها میرفتم بالا به همه میگفتم اینجا ایستادین باید گوشیاتون همراهتون باشه هااا. 

مردمِ  گرما زده و تفته هم ، با نگاه های تو خالی از صف بیرون می اومدن و یکی یکی دنبال من راه افتاده بودن که گوشی هاشونو پس بگیرن . 

گوشیمو گرفتم ..

 واقعاً داشتم از پا می افتادم .. اینجا ها دیگه مرده و زنده ی دکتر رو به فحش های کش دار کشیده بودم .

 هر آنچه لعنت بلد بودم نثار وجود مزخرف و کثیفش کردم  و درضمن همه ی این فحش ها رو یک بار هم تقدیم مرده و زنده ی مسئولین و سیستم و همه چی این مملکت کردم که باید به راحتی و به صورت آنلاین این نوبت گرفته بشه ولی شما هرررگز با سیستم خودت در هر ساعت از شبانه روز هم که سعی کنی ،  نمیتونی این کارو انجام بدی . 


دوباره اومدم تو صف ایستادم و نوبت روز 28 مرداد ساعت 9 و ربع صبح رو گرفتم (یعنی 18 روز بعد)


از دادگاه کلاً اومدم بیرون  و به سمت اداره رانندگی کردم . 


ساعت یک و پنج دقیقه رسیدم دم اداره .. پیشی خوشگلی که هر روز صبح و عصر ازم غذای خشک و آب خنک می گیره پرید جلوم و با صدای اعتراض آلودش راهمو بست . 

گفتم : بمیرم برات عززیزم که تو این گرما بدون آب و غذا موندی...


 مثل همیشه قبل از اینکه بره سراغ جیره ش سرشو مالید به دستام .... حسابی ازم ناز و نوازش گرفت و بعد رفت و کلی آب خورد بچه . 

(کاش ما آدم ها هر کدوم یکمی حیوان هم تو رگ و ریشه مون بود)


خُنکیه هوای ورودی اداره زد تو صورتم .. تو آسانسور سرمو گرفته بودم بالا و چشمامو بسته بودم . 


داشتم فکر میکردم روز 28 مرداد ساعت 9 و ربع برم نامه ی 15 میلیونی که امروز از حساب اون مردک نفهم به حساب دادگستری واریز شده رو بدم بهشون که سهم منو بدن از یک میلیون و چهارصد بگذرم ؟

 یا برم نامه برای بانک جدید رو بگیرم و بعد هم برم بانک و به این ترتیب تا به پولم برسم 3-4 بار  دیگه برم دادگاه؟؟ 


بعداً سینا هم پیشنهاد خوبی کرد. گفت: یکی از همین روزا برو همون بانکی که رفتی و مستقیم پیش رییس بانک .. 

بهش بگو من از دادگاه نامه داشتم که 16میلیون و چهارصد از حساب این یارو بردارن بریزن حساب دادگستری ولی کارمند شما فقط 15 تا برداشت و گفت دیگه مانده نداره و همون موقع من رفتم دوباره موجودیش رو چک کردم 8 میلیون دیگه داشت . الان دستور بدید بقیه شو بردارن و اون رسید رو هم به من بدن که با هر دو رسید برم دادگاه . 

نمیدونم رییس بانک هم مثل کارمندش سنگ قلابم میکنه یا توجه میکنه ؟ شاید ارزش امتحان کردنش رو داشته باشه ؟

خلاصه که خیلی خسته م . 

بنظر شما بالاخره من خسارت تصادف رو گرفتم یا نه؟ 

دوستتون دارم .