دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

"آنی یاب"

اول صبحه نشستیم پشت میزامون که پرستو  با چهره ی نگران اومد داخل. 

- سلام بچه ها میدونید چی شده؟

همه چشم دوختن به دهن  پرستو 

-سلام عزیزم ، نه چی شده ؟ چرا انقدر آشفته ای ؟ 

-دیشب تو خیابون بالایی حس کردم یه چیزی از کیفم افتاد ، هر چی نگاه کردم چیزی نبود ولی تو خونه متوجه شدم کیف پولم گمشده 

- وااای چی داشتی توش؟

- چزای مهمش ، همه ی کارت های بانکیم با گواهی نامه و کارت ملیم و البته یه  20 پوند یادگاری 

- ای داااد این کارت ها خیلی داستان داره المثنی ش .امیدوارم یه آدم حسابی پیداش کنه ، تلفنت روشون بود؟ 

-نه ولی کارت پرسنلی اداره هم بود. 

- نگران نباش پیدا میشه عزیزم. 

مونا از اون طرف اومد نزدیک ما .. بچه ها من آنی یاب خریدم خیلی خوبه . 

همه بدون استثنا گفتن : " چی چی یاب" ؟؟

مونا باخنده تکرار کرد :" آننننننننننننننی یااااااااب" 

آخرین بار که کارتمو گم کردم رفته بودم تقاضا بدم یه آقایی بهم گفت به اون باجه هم سر بزنید . رفتم یه خانمی توضیح داد که ما برچسب آنی یاب میفروشیم . 

صد تومن دادم یه تعداد بهم برچسب داد که پشت کارت های بانکی و گواهی نامه  و کارت ملی خودم و همسرم چسبوندم تا الان دو بار کارت هامون پیدا شده . 

- عه چه خوووب بذار ببینم . 

مونا رفت از تو کیفش چند تا کارت آورد و برچسب روشو دیدیم . من سریع گوگل کردم "آنی یاب " 

خیلی اطلاعات جالبی تو سایتش بود خواستیم سفارش بدیم که دیدیم اختلال داره. من با پشتیبانی صحبت کردم و قرار شد تصمصم بگیریم چه چیزایی میخوایم و تلفنی سفارش بدیم . 

حالا شما هم اگر در این مورد اطلاعاتی دارید ممنونم میشم به اشتراک بذارید همگی استفاده کنیم و اگر نمی دونستید هم درجریان باشید که چیز خوبیه . 

*****

ساعت تقریباً 10صبح بود که از انتظامات اداره با پرستو تماس گرفتند که صبح زود آقایی اومده و کیف شما رو پیدا کرده بود . باهاتون تماس گرفتیم ولی شما هنوز اداره نرسیده بودید ، اون آقا هم اصرار داشته کیفو به خودتون بده . برای ما شماره تلفن گذاشته که شما باهاش تماس بگیرید . 

همگی خیلی خوشحال شدیم ، پرستو تماس گرفت با اون آقا ، گفته بود که من جایی کار داشتم تقریبا دوساعت بعد برمیگردم و باهاتون تماس میگیرم که کیفو ازم بگیرید . بعد بحث این شد که چه مژدگانی به آقاهه بده ؟ 

همگی گفتیم بذار بیاد و ببینش متناسب با چیزی که از برخورد و تقاضای خودش میبینی بهش مژدگانی بده . یکربغع پیش پرستو رفت دم در اون آقا هم اومده بود . پرستو گفته بود چجوری تشکر کنم ازتون ؟ آقا گفته بود اصلاً نیاز به تشکر نیست ولی تو زندگی ما این اواخر اتفاق بدی افتاده ، خواهر زاده ی جوانم دچار سرطان شده و فعلاً داروهاشو تا یکسال آینده تامین کردیم ولی این وسطا نمیدونم به چه چیزایی ممکنه نیاز پیدا کنه 


پرستو هم گفته بود من دو نفر رو میشناسم که در این زمینه میتونند کمک کنند ، اون آقا گفته بود پس اجازه بدید شماره تون رو ذخیره کنم اگر جایی به بن بست رسیدیم به شما اطلاع میدیم اگر ممکن بود در زمینه ی دارو کمکمون کنید 

نمیدونم شاید گم شدن و بعدش پیدا شدن کیف پرستو به این طریق دلیل خاصی داشته و یه عده ای باید به هم مرتبط میشدن . 

دوستتون دارم 


ثبت تخلف شهرداری در سامانه +137

سلام دوستان عزیزم 

من با اداره بازرسی شهرداری کل تهران آقای میرزایی صحبت کردم . بعد از پیگیری با من تماس گرفت و خواهش کرد که از طریق تلفن 137 گزارش تخلف کنم . اونجا هم یه خانمی شکایتم رو ثبت کرد و توضیح داد که این طرح نظر سنجی از طرف شهرداری در حال اجراست ولی به این صورت که شما میگید کاملاً غیر قانونی و تخلف محسوب میشه و متاسفانه بجز اداره ی شما در نقاط دیگه هم دیده و گزارش شده .


 کارمندانی که برای این منظور انتخاب شدن باید برن و دونه به دونه سوال ها رو برای شهروندان بخونند و نظر واقعی رو ثبت کنند تازه این برای کاربران بی اطلاع یا کم سواد یا به دور از نت درنظر گرفته شده نه برای امثال شما . 


من برای وصل شدن به اپراتور زمان نسبتاً زیادی صرف کردم ولی ثبت شکایت از طریق سامانه تهران من قسمت +137 هم قابل انجامه و حتی از طریق تلفن گفتند نوار گویا که شروع کرد ابتدا شماره 1 و بعد شماره 2 رو بزنید و راحت تر به اپراتور ثبت شکایت وصل میشید . 

حالا اگر دوستانی مثل من به این مورد برخورد کردند و تمایل به ثبت گزارش تخلف دارند دست بکار بشن . آقای میرزایی به من توصیه کرد که اگر میخواید سریعتر و با کیفیت بهتری پیگیری بشه، عداد بیشتری گزارش کنید . من به همکارانم سپردم نمیدونم چند تاشون حوصله ی مطالبه گری دارند . 

برام شماره پیگیری شکایت ارسال شده . 

حالا شاید اصلا ترتیب اثر ندن ولی حداقلش اینه که شرمنده ی احساس "موردسوء استفاده قرار گرفتن " خودمم نمیمونم 

کلاهبرداری در روز روشن

چهارشنبه بعد از ظهره ، آخر هفته س و همه مون خسته و بی رمق نشستیم  پشت میزا و داریم به کارامون میرسیم ، مخصوصا که این هفته هم وسط آلودگی شدید هوا بودیم ... 

یهو پنج شش نفر با هم وارد سالنمون شدن . همراهشون یکی از پرسنل اومد ، نمیشناسمش ولی تو راهروهای اداره دیده بودمش . فکر کنم از پرسنل اداری بود. 

مدیرمونم اتفاقی داشت از سالن میرفت بیرون ، این گروه رو که دید گفت: بله؟ بفرمایید؟ 

اون طرف سلام داد و گفت: این دوستان از شهرداری منطقه اومدن، یه سری طرح های عمرانی هست که برای بهبود کیفیت این منطقه باید اجرایی بشه، میخوان از همکارا نظر سنجی انجام بدن . 

-با کی هماهنگ کردن؟

-با حراست. 

- کسی اطلاع نداده. 

-من اومدم که اطلاع بدم دیگه . 

زاهدی ناچار خودشو کشید کنار و گفت : بفرمایید . 

این گروه پخش شدن تو سالن ، هر کدومشون رفتن بالا سر میزا،  طوری که هر دوتا میز رو یکیشون توضیح میداد. 

من همیشه برای نظر سنجی ها و کمک به پر کردن فرم هایی که برای پایان نامه یا تحقیق درمورد موضوعی لازمه، پیشقدم میشم . 

با لبخند بهشون گوش دادم تا توضیحاتشون رو ارائه بدن . 

آقایی که اومده بود بالاسر من و محمد گفت: 

میدونم احتمالاً شما ساکن این منطقه نیستید ولی خب، چون دارید هر روزتون رو اینجا میگذرونید ، خیلی خوبه تو این نظر سنجی شرکت کنید تا کم و کاستی ها برطرف بشه . 

من گوشیمو دستم گرفته بودم و پرسیدم:

- از طریق اپلیکیشن تهران من باید نظر بدیم؟ 

-نه خب ، ما برای همین اینجا هستیم چون اطلاع رسانی درست نیست و کسی به سایت سر نمیزنه . 

- بله همینطوره .. ولی من"  تهران من" رو دارم برم اونجا؟

-شما شماره تون رو به من بدید براتون یه کد ارسال میشه اونو بدید به من تا براتون بگم . 

شماره همراهمو براش خوندم . 

کد بلافاصله ارسال شد . 

براش کد رو خوندم  و اماده با گوشیم چشم دوختم بهش . گفت : 

از همکاریتون ممنونم ، شماره محمدم زد تو گوشیش و بلافاصله برای اونم کد اومد و محمدم خوند. 

نفهمیدم اون یارو پرسنل اداریمون کی غیب شده بود! 

من بهش گفتم :

-جناب هیچی برای من نمیاد. 

-چی باید بیاد ؟ 

-لینکی، چیزی؟ 

-نه دیگه ، همین کد بود که اومد .. دستتون درد نکنه . 

- مگه نگفتید نظر سنجیه؟

-چرا دیگه شما هم شرکت کردید. 

- کجا شرکت کردم آقاااا؟؟ کو سوالاش ؟ 

-ما به کم و کاستی های منطقه اشراف داریم خودمون انجام میدیم . 

من درحالی که تازه دوزاریم افتاده بود چی شده ، و در کسری از ثانیه به حالت تمام عصبانی رسیده بودم گفتم: 

-شما بیخود میکنید که بجای من نظر میدید.

- عه چرا توهینن میکنی خانم !

-توهین میکنم؟ شما همین الان کلاه منو برداشتی و دروغ تحویلم دادی،  به من گفتی نظر سنجی شرکت کن ولی دنبال جمع کردن آمار بودید . 

بچه های دیگه گیج شده بودن و نمیدونستند دقیقا داستان چیه و این دقیقاً زمانی بود که همه تلفن ها رو داده بودن و کد ها رو هم خونده بودند 

یکی از گروهشون اومد آستینِ اینو کشید گفت:  بیا بریم . 

من بلند شدم دنبالشون گفتم : 

من چه میدونم تو میری کجا از قول من و با مشخصات من چی نظر میدی؟ 

چیه ؟؟!! اخبار 20 و 30  از اون تلویزیون میلی کوفتیتون ، امشب قراره بگه  پرسنل کشتیرانی در نظر سنجی شرکت کردن و همه با حجاب اجباری موافق بودن؟؟ یا میخواید تو رای گیری بجامون رای بدید؟؟ 

- نه خیالتون راحت باشه اینطوری نیست. 

- خیالم راحت نیست 44 ساله تو روز روشن دروغ گفتید .

-خانم ما ماموریم و معذور طرح آقای زاکانیه. 

- مرده شور آقای زاکانیتونم  ببره دروغ گوهاااا.

بچه ها دستمو گرفته بودند می کشوندن  سرجام ، اون یارو و دارو دسته شم فلنگو بستن و رفتن . 


هر چی منتظر شدم کسی نیومد سراغم ، نمیدونم چرا حراست انقدر بیغیرت شده ؟ 


البته چند وقت پیش یکی از بچه ها که با حراستی ها رفاقت داره می گفت دیگه اونا هم حالشون از این سیستمم بهم میخوره و میگن گند همه چی دراومده . 

*****

یادمه چندین سال قبلتو یه مقاله ی تحقیقاتی خوندم تعدادی از خانم هایی که بهشون تجاوز شده و متاهل بودن خودکشی کردن . 


یه بار از ذهنم گذشت که ای بابااا حالا خودکشی کردنم نداره،   اینم یه اتفاقه ناخواسته ست مثل خیلی از اتفاقای دیگه که خودشون تو رخدادش تقصیری نداشتن ، چرا خودکشی می کنند ؟؟


تا یه بار که  از مسافرت برگشتم و دیدم دزد به خونه م زده و همه ی دار و ندارم از جمله لباس های زیرم رو ریخته وسط اتاق،  تا مدت ها حالم بد بود و اصلاً رو به راه نمیشدم . هی فکر میکردم چرااا حالم خوب نمیشه؟؟ 


بعد به این نتیجه رسیدم که چون یه غریبه وارد حریم خصوصیم شده و به خصوصی ترین بخش های زندگیم سرک کشیده بدون اینکه من خواسته باشم ، به همین دلیل حالم بده و اونوقت بود که دلیل اونهمه ناپایداری روانی زنانی که مورد تجاوز قرار گرفته بودند رو درک کردم . 


الانم همینطور شدم . فکر اینکه اومدن با چه جمله بندی هایی سرمون کلاه گذاشتن وبا اعتبار و به ناممون تو چیزی شرکتمون دادند که نمیدونیم چیه حالمو بد میکنه . 

لطفاً حواستون باشه بیخودکی با کسی همکاری نکنید 

دوستتون دارم . 


یلدا مبارک / هوای سالمندان عزیزمون رو داشته باشیم

برای پنجشنبه که شب یلدا بود، سه تا سفارش داشتم . چهارشنبه ساعت یک و نیم بعد از ظهر از اداره اومدم بیرون، سر راه به  لوازم قنادی سر زدم و  کم و کسری ها رو خریدم و رفتم خونه . 

با خودم فکر کردم که تقریباً ساعت دو نیم بعد از ظهره و وقت دارم، بهتره یکمی استراحت کنم و بعد مشغول کار بشم . به همین منظور چپیدم زیر لحاف ، تامی هم اومد بغلم و دوتایی خوابیدیم . خوابم حسابی عمیق شده بود و مطمئنم بدنم داشت کیف میکرد که موبایلم زنگ خورد. 

گوشی رو نگاه کردم بابابود .  

-سلام جانم بابا جون؟

- دخترم میتونی خودتو به ما برسونی؟

یا خدااااااااااااا، باز چی شده بود 

-اومدم بابا جون 

گوشی رو قطع کردم ، تامی هاج و واج به اطرافش نگاه میکرد و معلوم بود از این حرکت ناگهانی من ترسیده. خونه تقریباً تاریک بود ، صدای شیون و زاری از پشت درخونه به گوشم میرسید... حال خیلی بدی داشتم ، اگر مهردخت از اتاقش نپریده بود بیرون و نپرسیده بود که مامان کی بود تلفن کرد؟ فکر میکردم خواب بد دیدم . 

خیلی سریع لباسامو پوشیدم . کاپشنمو دستم گرفتم که تو آسانسور تنم کنم . صدای شیون و ناله از واحد بغلیمون بلند بود ، اگر اون بلندگویی که خانم مداح توش داد میکشید و بقیه ی خانم ها گریه و زاریشون بلند تر میشدنبود، فکر میکردم که کسی تو اون خونه فوت کرده و بقیه دارن توسرو کله ی خودشون میزنند. 

در آسانسور باز شد و آقای واحد بغلی در حالیکه دختر دوساله ش تو بغلش بود، اومد بیرون.

 با لبی خندون گفت: ببخشید صدا میاد  ، مادر بچه نذر داشت، سفره انداختیم تو خونه مون. 

در حالیکه قیافه ی خودم از حال و هوای خونه ی اونا آشفته تر بود گفتم : خواهش میکنم. 

دم خونه ی بابا اینا بهش زنگ زدم و گفتم : بابا جون من دارم میام تو پارکینگ. 

بابا گفت: همونجا بمون من مامانتو بیارم پایین ببریم اورژانس نیکان 

چند دقیقه بعد مامان رو آورد ، رنگش مثل گچ دیوار بود و عین ماهی نفس های عمیق میکشید . 

-باباجون زنگ زدید اورژانس؟

-بله عزیزم ... اومدن خواستن مامان رو ببرن بیمارستان شهدای تجریش من گفتم دخترم داره میاد میریم بیمارستان نزدیک خونه مون . 

-میشه بگید چی شده ؟

- من خواب بودم بابا جون، یهو صدا شنیدم اومدم دیدم مامانت افتاده وسط اتاق و بوی اسید خونه رو برداشته ، سریع پنجره ها رو باز کردم و مامانت رو کشیدم دم پنجره و زنگ زدم اورژنس .

-بو از چی بود؟

مامان بی رمق و نالان صداش دراومد. 

-چند تا از زیرپوش های بابا کدر شده بود گذاشتم تو لگن وایتکس ریختم بعد دیدم رنگش سفید نمیشه فکر کردم وایتکسم کهنه بوده یه وایتکس دیگه ریختم یهو دود بلند شد گلوم سوخت خودمو رسوندم تو اتاق و از حال رفتم . 

-آخه مادرِ من، تو ماشین لباسشوییت از من مدرن تره، چرا باید چیزی تو لگن بندازی بعدشم چرا روی بطری رو نخوندی؟ اون وایتکس نبوده ، جوهر نمک بوده . 

من چند روز پیش درکمد شوینده هاتو باز کردم به خودم گفتم چقدر بطری وایتکس و جوهر نمک رو شبیه هم تولید کردن،  فقط لیبلش فرق داره !

مگه تو نیروی کمکی نداری؟ آخه چرا باید خودت اینکارا رو بکنی؟


-شرمنده م بخدا همه ش دردسر درست میکنم . 

-مامان بخدا میزنی یه جوری خودتو ناقص میکنی دیگه کاریت نمیتونیم بکنیم هاااا... 


مامان رو اورژانس بستری کردن و اقدامات اولیه و اندازه گیری اکسیژن خون و آزمایشات انجام شد. به کمک ماسک بهتر نفس می کشید . 

یکمی که گذشت و حال مامان بهتر شد، بابا رو بردم کافه و براش چای و یه اسلایس کیک سفارش دادم . تو سالن اصلی بیمارستان سفره ی یلدای خیلی بزرگ و زیبایی چیده شده بود و آهنگ های شاد و قشنگی هم پخش میشد. خیلی از همراه ها و پرسنل بیمارستان پشت کرسی خوشرنگ سفره، مینشستند و عکس می گرفتن. 

به بابا گفتم : همینجا بمون و استراحت کن، من میرم پیش مامان . 


دو سه ساعتی گذشت .. منتظر جواب آزمایشای مامان و نظر پزشک بودیم . 

به بابا گفتم: شما که پیش مامانی ، من میرم خونه تون ببینم اوضاع در چه حاله بهتون زنگ میزنم . 

از آسانسور که پیاده شدم بوی اسید می آمد، یعنی ببین مامان چکار کرده بوده که بعد از این چند ساعت تو راهرو های مجتمع بو میاومد . 

اهسته در رو باز کردم . شال گردنمو پیچیدم دور دهن و بینیم . 

خونه تبدیل به یخچال شده بود ، در دستشویی رو باز کردم دیدم ، بععععله سه تا لگن پر از مواد شوینده و یعالمه زیرپوش سفید . 

با بدبختی لگن ها رو خالی کردم و زمین رو که پر از نرم کننده ی لباس بود شستم . لباس ها رو بردم ریختم تو ماشین لباسشویی و روی 20 دقیقه تنظیمش کردم . 

کلی سبزی خوردن شسته شده کنار سینک داشتپلاسیده میشد ،  همه رو ریختم تو خشک کن و جمعشون کردم ،  ، توی ماشین ظرفشویی ، ظرف دیگه ای نبود گفتم ولش کن خودم میشورم این چند تا تکه رو . 


بردیا رفته بود بیمارستان ، بهم زنگ زد گفت: مهربانو جواب ازمایشای مامان خوب بوده عکس ریه ش هم خوبه، منتظریم دکتر قلب هم بیاد .. بنظرت میتونن امشب خونه خودشون باشن؟ 


گفتم : بابا از همون موقع همه ی پنجره ها و هواکشا رو روشن کرده بنظرم الان بو نمیاد ولی شاید شامه ی من عادت کرده .. بنظرم بهتره بیان خونه ی من . 

مامانم از اون طرف گفت: دخترم خونه ی خودمون راحت تریم ، یعالمه دارو و سایل باید بردارم که سختمه . 

بردیا گفت : بذار دکتر قلبشم تایید کنه بعد تصمیم میگیریم . 

چای رو دم کردم یکمی هم فرنی براشون پختم و باز نشستم ببینم چی میشه. 


مهرداد تلفن کرد و گفت : مهربانو تو از مامان بابا خبر داری؟

 گفتم :آره عزیزم با هم اومدیم پاساژ آوا ، همه جا جشنه یکمی دلمون باز بشه . 

- عه چه خوب میشه تلفن رو بدی من باهاشون صحبت کنم؟ 

-آره عزیزم فقط من الان اومدم دستشویی بذار برگشتم زنگ میزنم باهاشون صحبت کن . 


زنگ زدم به بابا و گفتم : مهرداد زنگ زده ، خودت بهش بزن و به بهانه ی اینکه نت ضعیفه و تو پاساژ شلوغه زود قطع کن متوجه نشه بیمارستانیم . 


چند دقیقه بعد دیدم بابا این عکسو گذاشته تو گروه شمعدانی . 



یعنی خیلی قشنگ داشت با من همکاری می کرد تا مهرداد متوجه نشه مامان بیمارستانه . 




بردیا تلفن کرد

-مهربانو دکتر قلب هم تایید کرد ترخیص بشه  ولی یهو گفت من به یه آیتم تو آزمایشش،  مشکوکم که شاید لخته ی خون تو پاش باشه . اجازه بدید ما بررسی کنیم 

بنظرم یه دو سه ساعت دیگه ما اینجاییم . تو برو خونه ت،  سفارشم داری بیخود اونجا نمون.  میدونم امروز چقدر اذیت شدی .

 من حالا ببینم چی میشه میبرموشون خونه م .

در حالیکه دوباره کلی به نگرانیم اضافه شد که لخته چی میگه الان تو پای مامان ؟؟ ، فرنی ها رو گذاشتم یخچال زیر گازو خاموش کردم و رفتم به سمت خونه . 

دقیقاً انگار منو کردن تو گونی و با چماق همه ی بدنم رو خورد کردن انقدر بدنم درد میکرد که حد نداشت . 


 ساعت یازده مشغول درست کردن کیک و دسر ها شدم و ساعت 4/5 صبح تموم شد و رفتم تو اتاقم . 


حدودای یازده و نیم شب بود که بردیا گفت: مامان مرخص شد ، مینا اصرار کرده ببرمشون اونجا . گفته فردا شب که همه خونه ی ماهستید مامان و بابا زودتر بیان . 


صبح پنجشنبه ساعت 9/5 از خواب بیدار شدم . با مشتری های عزیزم تماس گرفتم که سفارشا آماده ارسالند .

 سفارشا رو فرستادم برای صاحبانشون و برای خودمون هم چیزکیک درست کردم ، نهایتاً  دوش گرفتم  و آماده شدیم که بریم خونه ی مینا و سینا . 


مینا دوتا کوچه پایین تر از خونه ی ما، خونه خریده و دوباره همسایه شدیم . این اولین مهمونی بعد از اسباب کشیش بود که مصادف شده بود با شب یلدا . 

جاتون خالی خیلی شب خوبی بود ولی حتی اونشب هم من خیلی رو به راه نبودم و ته دلم میلرزید . 

وقتی دور هم فال حافظ میگرفتیم ، گفتم : شاید آفیسر کانادا،  ندونه ولی لطف بزرگی به من کرد که ریجکتم کرد . 

منِ بیچاره دیشب همه ی سعیمو کردم که مهردادِ  طفلک،  اون طرف دنیا متوجه آخرین دسته گل مامان نشه ، و بیخودی نگرانش نکنیم . بماااند که آقای بردیا خان موضوع رو لو داد .. حالا فکر کنید من می رفتم کانادا ، علاوه بر همه ی مشکلات و چالش هایی که باهاش مواجه بودم ، یهو میشنیدم که یه اتفاقی هم برای شماها افتاده یا باید بدو بدو بلیط میخریدم برمیگشتم یا باید میموندم و از دلشوره و ناراحتی نابود میشدم . 


دوباره مامان شروع کرد به عذر خواهی گفتم : مامان جان ، من 26 سال از تو جوون ترم ولی دیشب اون لگن های پر از مواد شوینده واقعا برام سنگین بود ، آخه چرا اینکارا رو میکنی؟ کی باور میکنه تو نیروی کمکی داری بعد خودت میری چیزی که اصلا ضروری نیست رو میریزی تو لگن؟ یا شما بابا جون،  اصلاً چرا باید 15 تا زیرپوش سفید داشته باشی؟ والا ما سه تا دونه لباس زیر داریم اینو میپوشیم ، اون یکی رو میشوریم ، اون یکی هم همینطوری تو کشوی لباسمونه . آخه اینهممممه زیرپوش؟ 


دیشب بجز اون هول و تکونی که ما کشیدیم، 5 میلیون هم هزینه ی بیمارستان شد که میشد با پولش 10 تا زیرپوش و چند دست لباس راحتی برای جفتتون گرفت، اصلاً ارزشش رو داااشت؟؟ 


بمیرم براشون تند تند معذرت خواهی می کردن . 


وقتی داشتیم شام رو می چیدیم و دوتایی با هم می رقصیدن من بی اختیار اشکام راه افتاد و آروم یه دل سیر گریه کردم ، بعد از اون احساس کردم حالم بهتر شده و اون کوه یخی  که رو قلبم سنگینی می کرد ، آب شد و از چشمام اومد پایین .  




فقط بوسه ی دوم بابا که موند رو هواااا

اینم بعد از اینکه یکم حال خودم بهتر شد 



روز شنبه تو اداره برای دوستانم تعریف میکردم که چهارشنبه شب چه اتفاقایی افتاد، یکی از بچه ها وسط حرفم گفت : مهربانو یه بار مامانتو بزن دیگه این کارا رو نکنه . 

چند ثانیه همه تو جمعمون سکوت کردن . بعد انگار که اصلاً چنین  چیزی نشنیدیم ، شروع کردیم به بقیه حرفا .. دوباره گفت: جدی میگم مهربانو ، یه بار مامانتو بزن . 


گفتم: شوخی میکنی؟ گفت : نه بخدااا بابای خودمو که تعریف کردم چکار میکنه؟ 

گفتم: آره اینکه میره خوراکی میخره؟ 

گفت : آره.. من هفته ی پیش زدمش . 


دوباره سکوت شد و همه مات و مبهوت به آوا نگاه کردن. 

مریم گفت: زدی رو دستش؟ 

آوا گفت: نه دو سه تا زدم تو صورتش  نشست زمین ،بعد چند تا مشت و لگد زدم و خودمم افتادم روش انقدر جیغ زدم و گریه کردم ،  از حال رفتم .. 


داستان آوا اینه که 44 سالشه و با پدر و مادرش تو یه خونه ی بزرگ زندگی میکنند ، یه برادر داره که چندین ساله ایران نیست و وضع مالی خوبی دارن . پدر آوا 85 سالشه و مامانشم 77 ساله ست ولی خانم خیلی سالم و سرحالیه همه ی کارای خونه ی به اون بزرگی رو آوا و مادرش میکنند و اصلا اعتقادی به نیروی کمکی ندارن( کار هیچکسی رو قبول ندارن) بعد تقریبا هر 20-25 روز یه بار یه نیمچه خونه تکونی میکنند و اصلاً تو ذهن من نمیگنجه دوتا خانم چطوری شیشه های و همه جای یه خونه ی 290 متری که سه نفر توش زندگی میکنند رو تمیز میکنند!!!

پدرش هم ارتشی بوده و مرد مرتبیه ولی هر چند روز یه بار میره سوپرمارکت و یه کیسه ی بزرگ انواع نوشیدنی ها، دسرها و کیک ها رو میخره میاره خونه و میخورتشون . 

آوا هم میترسه پدرش مشکل قند و چربی خون بگیره و همه ش پرهیزهای اجباری بهش میده . بهش میگم آوا پدر تو با همه ی این حرفا قندش بین 120-130هست و این خیلی خوبه انقدر وسواس نداشته باش ، طفلکی ولع شیرینی پیداکرده انقدر منعش میکنی ولی گوش نمیده . 


من و مینا و مهرداد و بردیا،  سوای گروه شمعدانی یه گروه چهارنفره ی خصوصی هم داریم که وقتی قراره چیزایی بگیم که جز خودمون هیچکس از مامان و بابا گرفته تا مهردخت و آرتین لزومی نداره درجریان باشند، اونجا مینویسیم . این موضوع آوا و کاری که با پدرش کرده رو اونجا نوشتم انقدر فحشای بدی نوشتن اون سه تا که نمیتونم برای شما بذارمش .. 


مینا میگفت: نکنه از دستشون خسته شده و وجود پدر و مادرش براش مهم نیست؟

 گفتم : نه مینا جون من میشناسمش تقریباً اوایل امسال بود که آوا از روی یه نشونه ی خیلی ضعیفی متوجه مشکل تنفسی پدرش شد و بردش بیمارستان و اونجا تشخیص عفونت ریه دادند . سه هفته ی تمام آوا می آمد اداره و بعد از ظهر ها میرفت بیمارستان که مامانش بره خونه و شب میموند اونجا و صبح دوباره میامد اداره . 

پدرش به همراه نیاز نداشت ولی آوا میگفت: میترسم پرستارها دقت کافی نداشته باشند باید خودم مراقب باشم . اتفاقاً خیلی دوسشون داره ولی نگرانیش بیش از حده و اون روز رفتارش کاملاً غیر طبیعی و جنون آمیز بوده ... 


من تو اخبار و حوادث شنیده بودم بعضی از بچه ها ، والدینشون رو تنبیه میکنند ولی واقعا با یه نمونه ی اشنا برخورد نداشتم . 

نمیدونم شما ها چنین چیزی دیدین یا شنیدن؟ ولی واقعاً این رفتار هیییچ توجیهی نداره.. سعی میکنم آوا رو متوجه کنم که لازمه با یه مشاور صحبت کنه ، هرچند که هیچوقت به مشاور اعتقادی نداره .. 

********

ازتون میخوام اگر خدای نکرده درخودتون یا اطرافیانتون ، نشونه هایی از چنین خشمی میبینید ، جدی بگیرید .. پدر و مادر های خوبمون ( میدونم همه ی والدین هم خوب نبودن و نیستن و اعتقادی هم یه اینکه به هر حال بزرگترن و احترامشون واجبه ندارم .. بنظرم آدمایی که از استاندارد انسانیت به دور هستند و ممکنه برای شما آسیب های جدی روانی و جسمی به بار بیرن رو باید دوری کنید ازشون ولو پدر و مادر باشن)


در دوران کهولت و ناتوانی هستند و بعضاً سرعت انتقالشون رو از دست دادند و درک و گیرایی سابق رو ندارند ، حتی ممکنه کنترل ادرار براشون سخت باشه، لطفاً خیلی خیلی رو خودتون و آستانه ی صبرو تحملتون کار کنید، یه مدیریت میخواد تا از یه سری اتفاقا بشه پیشگیری کرد.

 براشون پوشک های مخصوص بزرگسال تهیه کنید، گاهی قراره با هم بیرون برید (امیدوارم که همیشه گردش و خرید باشه) ، هوا خنکه ممکنه به موقع نتونند به دستشویی برسند ، با پوشک خیالشون رو آسوده کنید .


اونا تو سن بالا با انواع و اقسام افکار آزاردهنده مواجه میشن: نکنه دیگه مثل سابق دوست داشتنی نباشم؟ نکنه از غذاخوردن و رفتارم چندششون بشه؟ نکنه خوشبو و تمیز نباشم؟ نکنه براشون حوصله سر بر باشم؟ و ... 


لطفاً جوری رفتار نکنید که این فکرا تو ذهنشون قوت بگیره و افسرده و غمگین بشن .. بنظرم خیلی از سالمندان چون زندگیشون کیفیت سابق رو نداره دق میکنند ، شاید خودشون هم حتی متوجه نشن ولی این حالِ بد،  ناخوداگاه مثل خوره به جونشون می افته . 


براشون سرگرمی و تفریحات امن دست و پا کنید ، من میدونم همین مامان خودم بیشتر کارای خطرناکی که میکنه از بیکاریه . متاسفانه بخاطر دیابت سوی چشماشو به شدت از دست داده و شبکیه ش آسیب دیده ..

 الان با عینک هم به سختی چیزی رو میخونه، میدونید که مامان چقدر کتاب میخوند، این امکان رو از دست داده، با اپلیکیشن های مجازی هم به همین دلیل خیلی نمیتونه کار کنه ، باز هم به همین دلیل ، خیاطی که انقدر دوست داره نمیتونه انجام بده ، همه ی اینا باعث بیکاریش شده و ممکنه بازهم کارای بدتر بکنه . 


متاسفانه در این زمینه خیلی نارسایی داریم (مثل بقیه چیزامون). 

دنبال تور سالمندان ، با چند تا آژانس تماس گرفتم ولی هیچکدوم تور مخصوص سن و سال مامان و بابا نداشتن. با تورمعمولی هم که نمیشه بفرستمشون سفر . 


چند تا خونه ی سالمندان پرس و جو کردم گفتم شما برنامه های تفریحی مثل ، بازی، مسابقه، جشن و ... برای سالمندان ندارید؟

 گفتن:  داریم ولی برای ساکنین خودمون داریم . 


گفتم : ای بابا خب بیاید برای سالمندان بیرون هم تدارک ببینید ما صبح میارمشون بین همسن های خودشون معاشرت کنند بعد از برنامه هم میبریمشون خونه ، شما هم میتونید یه پول خوب بابت برگزاری این برنامه ها بگیرید . 

چندتاشون استقبال کردن گفتن چه ایده ی خوبی !


حیف که خودم برنامه های دیگه ای برای سال جدید دارم و البته تجربه و تخصصی هم در زمینه ی سالمندان ندارم ولی خیلی خوب میشه دوستانی که در این زمینه ها فعالیت دارند یا داشتند، مثلاً  تو کادر بهداشت و درمان کار کردند یا سابقه ی برگزاری تور رو دارند مراکزی برای سالمندان تدارک ببینند . 

*** 

راستی پستمون تلخ و غمگین شد . عکس  سفارش های یلدارو که با اون مصیبت آماده کردم ببینید یکمی کام چشمامون شیرین بشه

 چیز کیک انار، چیز کیک خرمالو و کیک خرمای رژیمی(مخصوص رژیم لاغری و دیابتی)   






 



دوستتون دارم عزیزای دلم . 

پینوشت: کریسمس و  آغاز سال نوی میلادی (البته سال نو که مونده یکمی) رو به هموطنان خارج از وطن  و دوستان مسیحیمون تبریک میگم 


کمک کردل غیر از پول، دل هم می خواد

در جریان اینکه یه راهنمایی هایی برای پیگیری ویزای آذر بهش می دادم ، با من احساس صمیمیت میکرد، چند بار بهم گفت : کاش تا قبل از گرفتن جواب شوهر میکردیم !!

دوبار به شوخی گرفتم و گفتم: آررره فقط مشکلمون شوهره . 

دفعه ی سوم که این حرفو زد ( دقیقاً هم از لفظ شوهر کردن استفاده میکنه نه ازدواج کردن ) با حرص و ناراحتی  اضافه کرد: نمیگیرن که .. فقط دنبال عشق و حالشونند . 

-آذر تو قبلاً هم درباره ی ازدواج صحبت کرده بودی .. جدی گفته بودی؟

-آرره خب ، شوهر کنیم  و بهشون اعلام کنیم ما اینجا یکیو داریم که بخاطرش برمیگردیم، یا طرف اون ور باشه باهاش ازدواج کنیم خرجمون رو بده . 

-آهاان .. آره خب برای قوی تر شدن  پرونده خوبه ، ولی ازدواج چیزی نیست که تو مغازه بفروشن آدم بره بخره . اونطوری هم که تو میگی خرجمون رو بده .. خیلی دلیل ناجوریه برای ازدواج .. ما یه بار ازدواج اشتباه داشتیم هاااا ..این بار دوم خیلی موضوع مهمه ، سن و سالی هم ازمون گذشته خیلی باید با تجربه و درست تصمیم بگیریم .

-چه میدونم .. حالا پیش میومد بد نبود . 

عصرش یکی از همکارا که 4-5 سالی از من و آذر مسن تره اومد نشست پیش من .. داشتیم صحبت میکردیم ،اذر از اون طرف سالن گوله کرده اومده بین ما دوتا .. به همکارمون گفت : کسی رو سراغ نداری بیاد منو بگیره ؟؟ 

من و همکار هر دو جا خوردیم . 

هاج و واج نگاهش کرد گفت : یعنی چی؟؟ 

- هیچی .. دارم پیشنهاد ازدواج میدم . 

- منظورتو نمیفهمم واقعا. 

من درحالی که معذب  شده بودم :

- هیچی بابا شوخی میکنه .. چون برای ویزای کانادا اقدام کرده میخواد پرونده شو قوی کنه . 

مسعود خنده ش گرفت :

- آهاان متوجه شدم . منظورت کسیه که ازدواج میکنه پول میگیره بعدا جدا میشه . ولی این طرف خودش باید ساکن اون طرف باشه که ببرتش با خودت . 

- نه من پولی نمیدم . 

مسعود با تعجب گفت: 

-پس یارو چرا باید اینکارو بکنه؟؟ 

- نمیدونم ، باید بکنه ، خیلی هم دلش بخواد . 

من یه کاغذ از رو میز برداشتم ، گفتم : 

-اگه منظورت این پرونده ست که دارم ثبت میکنم تو سیستم .. شما هم بقیه مستنداتش رو بفرستید تا کامل بشه . 

آذر راهشو کشید رفت . 

مسعود به من گفت : 

یه تخته ش کمه؟؟

-چه میدونم حالا یه شوخی کرد . 

- نه آخه بچه ها بهم گفته بودن یه حرفای عجیبی میزنه به همه .. 

-چه حرفایی ؟

- نمیدونم والا من باور نکرده بودم .. میگفتن میاد هی ناز و عشوه های چندش میاد براشون .. جریان چیه ؟ 

- من نمیدونم بخدااا ، علاقه ای هم ندارم بدونم . از کل زندگیش فقط خبر دارم پسرش 7-8 سالیه کاناداست اینم دوسال و نیمه قراره بره پیشش. 


***

- آذر لطفاً درمور ازدواج با همکارایی که میان سرمیز من صحبت نکن . بذار وقتی اومدن همونطرف مطرح کن . 

- ناراحت شدی مهربانو؟؟ منظوری نداشتم . 

-یعنی چی منظوری نداشتی؟ 

- گفتم ببینه کسی میاد باهام ازدواج کنه ؟

-خب دقیقاً منظور داشتی ، به منم ربطی نداره میگم سرمیز من مطرحش نکن لطفاً . 

شروع کرد به خندیدن و شوخی های لوس کردن .. والا اگه من بودم از خجالتم کلاً حرف نمیزدم . 

چند روز بعد داشتم با یکی از دوستانی که تو گروه حمایت از حیوانات بی سرپرست صحبت میکردم آذر متوجه شد ، بدو بدو اومد گفت : 

-درمورد گربه ها صحبت می کردی؟

-آرره . 

-گروه دارید برای حمایت؟

-آرره چطور مگه؟

-میشه منم عضو کنی؟ میخوام کمک کنم . 

-چند تا گروه میخوای؟

-چند تا میشه؟

-من 8-9 تا دارم ، همه شونو میشناسم ولی خودم فقط کمک های ماهیانه انجام میدم براشون . 

- دوتا گروه عضوم کن لطفاً، ماهی چقدر باید بدم؟ 

-هر قدر که در توانته حتی 25 تومن . ولی اول هر ماه باشه چون روش حساب میکنند هزینه ی غذا و دارو و عقیم سازی رو باید برنامه ریزی کنند . 

گفت : حتماً مهربانو جون . 

این وسطا متوجه شدم که هروقت هر کی درمورد هر چی صحبت میکنه ، آذر میاد مداخله میکنه و میگه به منم بگید . 

این کارش بیشتر بچه ها رو عصبی کرده چون خیلی وقتا بچه ها دو سه نفری دارن حرف خصوصی میزنند و آذر میاد وسط حرفشون . 

از اون طرف هر کی هرچی برای خونه ش بخره، آذر باید سر دربیاره و  بلافاصله میگه برای منم بگیرید یا برای منم سفارش بدید اگر چیز معمولی بود حتما ً می گیره و لی یه وقتایی صحبت سر فرش و مبل و چیزای دیگه ست .. میبینه گرونه ، اول هی میگه منم میخوام بعد تا وسطای سفارش و انتخاب میره جلو میگه نمیخوام . دیگه همه متوجه شدن اوضاع و احوال رو . 

تو قسمت ما تقریباً همه ی خانوما دهه هفتادی هستند ، یا نهایت اواخر دهه ی شصت ، خُب این خانما معمولاً تازه ازدواج کردن و مدل خریدهاشون، تفریحاتشون، خورد و خوراکشون و رسیدگی به پوست و مو و زیباییشون با ما فرق داره . هرکی هر مرکزی میره آذر هم باید خودشو وارد داستان کنه . 

شاید فکر کنید خب مگه چیه ، چرا عجیب  و رو اعصاب بنظر میاد این رفتار آذر؟

همه مون خیلی چیزا از هم یاد میگیریم و به هم توصیه میکنیم ولی رفتارآذر تو ذوق میزنه .. مثل این میمونه که طرف هیچ ایده و اراده ای از خودش نداره و فقط منتظره از روی تو کپی کنه و برنامه ی زندگیش رو پیش ببره . خب این اصلاً خوشایند نیست . 

این وسطا چند بار صحبت شد که مثلاً من گفتم : چقدر بده من کم آب میخورم . آذر هم گفت: آره منم خیلی کم آب میخورم .. نه اینکه افسرده م ، بخاطر اونه . 

یا مثلاً میگفتم: چند جور غذا درست کردم ، میگفت : آره منم همینطور .. نه اینکه افسرده م .. بخاطر اونه . 

بهش گفتم که: آذر چرا انقدر میگی افسرده م.. سلامتی ، خونه زندگی و شغل داری ، میدونم از پسرت دوری ولی خب خدا رو شکر درسخونده و موفقه و... 

گفت: نه مهربانو جون همه بهم حسودی میکنن ، قسمت دیگه ای که بودم زیر آبمو زدن مدیرا باهان لج کردن .. حالا اومدم اینجا ندیدی فلانی صبح باهام بد حرف میزد؟ 

گفتم: خب ، یهو اتفاق ناجور افتاده بود آبروی شرکت که داشت میرفت هیچی، یه ضرر چند میلیون دلاری هم داشتیم میخوردیم همه گیج بودن .تو کار پیش میاد دیگه .. 

این ربطی به حسادت و بد شانسی نداره ، ما همه تقریباً در یک سطحیم دلیلی نداره کسی به کسی حسادت کنه .. 

یهو یکی از جلومون رد شد که موهاش رنگ فانتزی داشت .آذر صداش کرد. 

-چقدر موهات بامزه شده 

-عه .. کلی بگو مگو داشتیم تو خونه 

-کجا رفتی ؟ ادرسشو میدی؟؟ منم عاشق رنگ بنفشم

حرف من نصفه موند چون آذر داشت ته و توی رنگ موی بنفش یه دختر 25-26 ساله رو در می آورد!!!

درعرض یک هفته وقت برای سه تا جراح زیبایی گرفت ..و درمورد همه جور کار زیبایی  از کشیدن پوست صورت گرفته تالیفت  سینه و شکم و کاشت مو و ابرو پرس و جو کرد . 

بعدم به من گفت : تو موهات چقدر شیکه . مش نقره ای کردی؟ گفتم:  نه دیگه آذر جان ما پنجاه ساله ایم نیاز به مش نداریم ، موهام سفید شده .  

منم دوست دارم دیگه رنگ نکنم بذارم مثل تو سفید و مشکی بشه . خب بذار ، خیلی خوبه که ... اینطوری موهات چند تا رنگه . هم سفید، هم مشکی ، هم اون رنگی که میذاری روش . 

- آخه به من میگن شبیه پیرزنا میشی برو موهاتو رنگ کن . 

-وااا.. کی میگه ؟ 

-دوست پسرم . همه ش غر میزنه جرا موهات سفید شده، چرا اینجات اینطوری، اونجات اینطوری؟ 

- مگه خودش برد پیته؟ 

- خندید و گفت : آرره خوبه .. نه که 9 سال از من کوچیکتره سن و سال من به چشمش میاد . 

من دیگه نتونستم هیچی بگم . تازه فهمیدم علت همه ی عدم اعتماد بنفس آذر ، قیافه ی غمگین و اینکه هیچ نظر و ایده ای برای خودش نداره تاثیر وجود سمی  دوست پسرشه . 

انگار دلش میخواست حرف بزنه با کسی چون ادامه داد : خوبیم با هم ،  ولی اخلاقش خیلی تنده . یهو قهر میکنه و محل نمیذاره ، من بدبختی های خودم کمه باید یعالمه نازشو بکشم تا آشتی کنه . 

گفتم: چند ساله تو زندگی توعه ؟ 

گفت: یکسال و نیم . 

-انگیزه ت از ارتباط گرفتن با چنین آدمی چی بوده؟

- تنها بودم دیگه . 

-اگر تشنه ت باشه ، هیچ آبی هم نباشه جز یه لیوان سم ، تو میری اونو می خوری؟

- نه .. مسلمه.. نه که بد باشه ها خیلی مهربونه ، دوسم داره .. حواسش بهم هست ولی خب یهو قاطی میکنه ولی هیچی تو دلش نیست . حداقل این موضوع کانادا هم درست نمیشه رو مغزشه . 

- عه راستی تو دنبال ازدواج بودی چرا با همین ازدواج نمیکنی ؟ 

- نه قبول نمیکنه .. میگه اینجا نمیشه ، تو برو منم ببر بعد اون طرف ازدواج میکنیم . 

-آخه تو دنبال ازدواج تقلبی نبودی که واقعا میخواستی ازدواج کنی. 

- نمیدونم حالا گفتم ببینم چی میشه 

من 

آذر

کانادا 

این صحبتاش باعث شد که دیگه چیزی بهش نگم چون احساس کردم خیلی خودشو زده به خواب . فقط گفتم : ببین  شاید از مشاور کمک بگیری بتونه کمکت کنه . 

گفت: نه باباااا ، مشاورا خودشون کمک لازم دارن . 

****

تا اینکه هفته ی قبل این موضوع پیش اومد:

 تو دوتا گروه حمایت از گربه های بی سرپرستی که عضو شده بود سه ماه متوالی ازش خواهش کردم یه مبلغی واریز کنه و گفت چشم ولی هیچ خبری نشد . 

از طرف هر دوتا گروه هم من میدیدم هی درخواست میکنند ، لطفاً واریزی هاتون رو انجام بدید ما ببینیم چقدر بودجه داریم . 

یه روز بعد از ماه سوم به هر دوتا ادمین گروه ها گفتم که حذفش کنند . 

شد فردا صبح که اومدیم اداره . داشتیم صبحانه میخوردیم ، آذر خوشحال و خندان اوم سمت ما . 

-مهربانو تو کجا بوتاکس میزنی؟ 

- من بوتاکس نمیزنم . 

- دروغ نگو. 

- درحالی که اخمامو کشیدم تو هم ، بهش گفتم دلیلی نداره دروغ بگم . بنظرت اگر بوتاکس کرده بودم میتونستم اینطوری اخم کنم ؟

-شوخی کردم گفتم دروغ نگو . مریم تو کجا بوتاکس میکنی؟ 

قبل از اینکه مریم بهش جواب بده گفتم: 

-آذر متوجه شدی دیروز از هر دوتا گروه حمایتی حذف شدی؟ 

- آره راستی چرااا؟

- نمیدونی واااقعا؟ 

- خب  من وضع مالیم خوب نبود . 

- آذر جان کمک کردن یه امر کاملاً دلخواهیه، مگه من مجبورت کرده بودم بیای تو گروه؟ 

- نه خودم گفتم . ولی وضع مالیم خوب نبود. 

-آذر جان اینکه کمک نمیکنی یه موضوعه اینکه به شعور من توهین میکنی یه موضوع دیگه . تمام اینسه ماه  دنبال انواع و اقسام کارای زیبایی بودی ، چهارشنبه پیک برات کلی لوازم آرایش که سفارش داده بودی آورد الانم دنبال بوتاکسی . ایناش اصلا به من ربطی نداره ولی همه ی ما که داریم میایم تو این مجموعه  حدوداًاز یه سطح متوسط درامدی برخورداریم . تو قرار بود هر ماه 25 هزارتومن کمک کنی که دوتا گروه بود میشد مااااهی 50 تومن ، واقعاً 50 تومن پول برات زیاد بود؟ 

سکوت کرد . 

من ادامه دادم که : ببین کمک کردن فقط پول نمیخواد ، دل هم میخواد که متاسفانه نداری . اون روز نمیدونم چرا جوگیر شده بودی بعد از اینکه صحبت های تلفنی منو گوش دادی اصرار کردی ببرمت تو گروه . بعد هم پشیمون شدی به هر دلیل دیگه نگو پول نداشتم که . 

*****

من اگه همچین مکالمه ای با کسی داشته باشم کلا دیگه آفتابی نمیشم .. ولی آذر اصلا براش مهم نیست ، همچنان به کاراش ادامه میده و تو زندگی بقیه سرک میکشه . 

اینکه سه ماه کمک نکرد رو میذارم کنار اون 42 میلیونی که دوسال و نیم یارو تلکه ش کرده و .....

 

مثل آذر نباشیم .. تو زندگی همه مون فراز و نشیب فراوون هست ، اما با رفتارهای نسنجیده این راه پر پیچ و خ رو پر از سنگ و سنگلاخ هم نکنیم . 

دوسستون دارم