سینه ها زاینده ی فریاد باد سال نو، ایران ز غم آزاد باد

عمونوروز، امسال کمی زودتر بیا . دیرتر برو ... امسال تا بخواهی زمستان داشتیم، تا بخواهی سرمای استخوان سوز داشتیم، تا بخواهی شب بدون آتش داشتیم . امسال محتاجیم به بهار.
عمو نوروز، ما همان آدرس قبلی ایم. فقط از آن بار که آمدی یک چیزهایی عوض شده، درخت ها کمی زردند، دیوارها سرخند، اسمان سیاه است، چکاوکی روی شاخه ها نیست، توی سر همه صدای سنج و دمام می پیچدو لامپ های سبز حجله هایی سرکوچه روشنند، گم مان نکنی!
عمو نوروز، وقت آمدن با خودت ساز بیاور، شاید این سوز را ببرد. با خودت ساز بیاور و طوری بزن که لای دست و پای نت های نوایت گم شویم، به سماع بیاییم ... ما از این همه هستن، از این همه خودآگاهی خسته ایم، کاش بشود برویم به مرز بود و نبود. کاش بشود گاهی بخوابیم، و واقعاً بخوابیم ، نه بیم زده، شبیه مسافری که هر آن ممکن است راهزن ها بزنند به قافله اش. دلمان لک زده برای غوطه خوردن در سبُکیِ یک خواب راحت، بی ترس، بی غم ، بی دغدغه ی حالا چه می شود.
عمو نوروز امسال زود بیا و سر صبر بمان، ما خسته شدیم از هول زدگی، از عزای سرپایی، عروسی سردستی .
دلمان یک دل سیر گریه میخواهد و پشت بندش یک دل سیرخنده.
شال سفیدت را بکش به سیاهی ها، غبار بگیر از تن خسته ی این شهر ..
امسال محتاجیم به بهار، چون ما امیدوارترین پژمرده های روی زمینیم.
متن از: "سودابه ی فرضی پور"
عکس از :" امین روشن افشار"


نوروز 1402 مبارک . چاق سلامتی و معاشرت بمونه برای کامنت دونی که دوطرفه باشه
دوستتون دارم 
چرا بعضی ها در مقابل فهمیدن مقاومت می کنند ؟
دو حالت داره :
یا منافع و نونشون تو نفهمیدنه که در این صورت هر کاری کنی که بیدار بشن و بفهمند، فقط خودت رو اذیت کردی و نتیجه ای نمی گیری چون بقول معروف "کسی که خودش رو بخواب زده رو نمیشه بیدار کرد"
یا بحث منافعشون نیست واااقعاً نمیفهمند ، اما نفهمیدنشون یه فرقی با نفهمیدنای دیگه داره و اونم اینه که نفهمیدنشون انتخابیه . اینطوری راحت ترزندگی می کنند و از فهمیدن و بیدارشدن وحشت دارن . متاسفانه بهای سنگینی در راهی که پا گذاشتن دادن و الان اگر بپذیرند که اشتباه کردن، ویران میشن و زندگیشون بی معنا میشه .
مثل کسانی که در راه آرمان های هیتلر پا پیش گذاشتن و بابتش جنایات کثیفی مرتکب شدن این گروه هر جای داستان زندگیشون میپذیرفتن که اشتباه کردن، نابود میشدن چون کارهایی می کردن که جبران ناپذیر و نبخشودنی بودند .
از این آدما ( البته از هر دو گروه )، بین خودمون هم داریم . خوشبختانه امروز قشر آگاه و مطالبه گر جامعه مون زیادند ، و اون بقیه ها تقریباً یک چهارم کل جمعیت رو تشکیل میدن .
خیلی تلاش میکنند تعدادشون رو زیاد نشون بدن ولی جالب اینجاست که ذره ای هوش و خلاقیت ندارند .
نمونه ش کسی هست که تو پست قبل با اسم پرنیا کامنت گذاشته بود :

بعد تو وبلاگ کاغذ پاره های من دقیقا همین متن رو کپی کرده و با نام راضی منتشرش کرده 

خب میخوای بگی شماها زیادین اقلاً خلاق باش کمی متن کامنتت رو عوض کن . انگار تو چند تا وبلاگ دیگه هم میره متن کپی شده میذاره 
****
با اونی که منافعش تو خطره کاری ندارم ولی تویی که مغزت رو آکبند نگهداشتی و نمیخوای فکر کنی و بازیچه ی اهداف کثیف شدی ، نمیخوای از این فضای مسموم و تیره ای که وسطش گرفتاری بیرون بیای؟
آخرش که چی ؟؟ خودت از خودت بدت نمیاد؟
*****
دوستتون دارم ، خودتون میدونید که؟
سلام به روی گل همه ی دوستان عزیزم
امیدوارم خودتون و عزیزانتون سلامت باشید، با وجودی که اسفند امسال شبیه هیچ سالی نیست و حال و هوای عید نداریم ولی انگار بصورت اتوماتیک حجم همه ی کارها چند برابر میشه .
تقزیباً نیم ساعت پیش داشتم یه پرونده ی پیچیده رو پیش میبردم که یهو چشمم به پنجره و بارون نم نمی که شروع شده بود افتاد و بی اختیار شعر " بارون اومد و یادم داد، تو زورت بیشتره" روی زبونم جاری شد و پشت بندش چشمام به یاد حمیدرضا روحی عزیزمون، باریدن گرفت .
باز یادم اومد که تو این نیمه ی دوم سال چه گلهایی ازمون پر پر شده و چه عشق هایی رو خاک کردیم . نمیدونم تو این مس*مومیت های سریالی مدارس آیا مشکلی براتون پیش اومده یا نه ولی از صمیم قلبم دعا میکنم همه ی بچه های معصوم در امنیت باشند (چه آرزوی محالی).
این روزهایی که گذشته حال و احوال خوبی نداشتم ، مرگ پیروز و همه ی حواشی این مصیبت، خیلی آزارم داده .. غیر از اینکه بلحاظ ملی آسیب جدی دیدیم و نگران انقراض کامل این گونه جانور زیبای ایرانی هستم، تمام خاطرات تلخ 48 ساعت مبارزه ی دارسی برای زندگی و عاقبت تلخ پرکشیدنش ، دوباره برام تداعی شد و چند بار از شدت غم دوریش های های گریه کردم ..
***
پست قبلیمون درمورد بیشعوری همسایه ها بود اینم بهش اضافه کنم که چند روز بعد از اون جریان با مهردخت داشتیم از بیرون میومدیم خونه ، ماشین رو به سمت پارکینگ میروندم که دیدم یه ماشین جلو تر از من هست . کمی صبر کردم دیدم نه در رو باز میکنه نه حرکتی داره . نگران شدم گفتم نکنه حال راننده بد شده و پشت فرمون براش اتفاقی افتاده ، پیاده شدم و رفتم سراغ ماشینش دیدم اصلا راننده ای درکار نیست ماشین قفله !!!
خب همه تون میدونید که من چه آلرژی شدیدی به دیدن چنین صحنه هایی دارم . اومدم تو ماشین و با عصبانیت به 110 زنگ زدم و پلاک ماشین رو براشون خوندم تا بهش خبر بدن .
20 دقیقه بعد دوباره تماس گرفتم و گفتند تا الان صاحب ماشین تلفنش رو جواب نداده .
پشت سر من دوتا ماشین و یک موتور هم به جمعیت همسایگانی که میخواستند برن تو پارکینگ اضافه شده بود و کوچه رو بند آورده بودیم .
10 دقیقه بعد دیدیم سه نفر ازساختمون ما اومدن بیرون ، دوتا مرد و یک زن . راننده به علامت عذر خواهی دستش رو گرفت بالا و درمقابل نگاه حیرت زده ی ما رفت پشت فرمون بشینه . همگی شروع کردن به داد زدن که اینجا جای پارکه؟
راننده گفت : حالا مگه چی شده دو دیقیه هم نشد .
گفتم : خجالت نمیکشی ؟ دو دقیقه ؟؟ الان 27 دقیقه ست من اینجا ایستادم و دوبار با پلیس تماس گرفتیم .
یارو گفت: حالا میگی چکار کنم؟
گفتم : هیچ کار ، تا زمانی که فهم و شعور پیدا نکردی هیچ کاری نکن .. از جمله رانندگی .
اون یکی مرد و زنی که همراهش بودند تند تند عذرخواهی میکردن .
راننده گفت : من بیشعورم یا تو که کوچه رو گذاشتی رو سرت؟
اینجا بود که اون سه نفر ی که پشت من رسیده بودند یقه شو گرفتن و یه کتک سیر بهش زدن . جالب اینجا بود که اون دونفر همراهش ایستادن یه گوشه و کتک خوردنش رو نظاره کردن بعد که همسایه ها ولش کردن جعبه ی دستمال کاغذی رو از ماشینش دراوردن و دادن دستش .
احساس کردم اونا هم مثل من دلشون خنک شد !!
ببینید همینقدر راحت پارک کرده بود و رفته بود

***
مامان مصی مدتیه راحت تر میتونه راه بره و این اواخر چند بار به من و مینا گفته بود دلم میخواد برم خیابون شوش(بورس ظرف و ظروف تهران)
روز جمعه بود که دیدیم داره بابا رو مجبور میکنه همراهش بره و خیابون های شلوغ دقیقا چیزیه که بابا ازش متنفره .
مینا بهم تلفن کرد گفت مهربانو مامان داره همراه بابا میره شوش ، من به بابا گفتم نمیخواد شما بری بذار خودم میبرمش . گفتم مینا جون تو هم تنهایی از پس مامان برنمیای هی میخواد بره اینور اونور و خرید کنه .. بذار منم میام . گفت : چقدر خوشحالم میکنی راستش دلم میخواست بگم بیای ولی میدونم تو هم شلوغی رو دوست نداری و امروزم جمعه ست شاید میتونستی استراحت کنی .
خلاصه سه تایی راه افتادیم و رفتیم .
ماشالله به حوصله و شور زندگی که مامان داره .. تقریبا 3-4 ساعت راه رفت و خرید کرد و هنوز دلش میخواست بچرخه ، من و مینا از پا افتاده بودیم که دیگه گفتم مامان بسه من میدونم تو بابت امروز باید یک هفته درد بکشی .
اسنپ گرفتم که برگردیم گوشه ی خیابون ایستاده بودیم تا ماشین برسه . دوتا دختر خانوم هم کنار ما ایستاده بودن و تعداد زیادی کارتن وسایل جلوشون بود . من مشغول صحبت با تلفنم بودم و متوجه نشدم مینا با اون دوتا خانم چی میگفتن (وقتی با تلفن حرف میزنم اصلا متوجه ی اتفاقات اطرافم نیستم) تلفنم تموم شد یهو احساس کردم مامان پاش لغزید خواستم مامان رو بگیرم یه کارتن دستم بود که مینا 6 تا فنجون خریده بود و متاسفانه فروشنده نایلکسش تموم شده بود و من اون جعبه رو دستم گرفته بودم ( فکر کنید یه جعبه ای که 6 تا فنجون و نعلبکی داره اندازه ش چقدره؟) برای اینکه بتونم مامان رو بگیرم ناخوداگاه اونو گذاشتم رو یکی از کارتن های بزرگ اون دوتا خانوم و همزمان گفتم ببخشید یه دقیقه ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که یکی از اون دوتا با یه عربده ی وحشتناک فریاد زد : جعبه تو بردار .
من با تعجب گفتم : خیلیه خب چرا فریاد میزنی .. این یه جعبه ی کوچیکه .
داد کشید : مال خودمه نمیخوام بذاری روش .
گفتم : صداتو بیار پایین بی تربیت .. حالت بده برو بیمارستان تو خیابون چکار میکنی؟ بار اوله خرید کردی ندید بدید؟؟
مامان درحالیکه نوک عصاشو گرفته بود سمتش .. گفت: ببین صداتو برای بلند نکن هااا ، من بچه ی سلسبیلم ، با این عصا میکنم تو حلقت تا حالت جا بیاد . بعد بجای عربده عر عر میکنی .
همون موقع اسنپ رسید و من و مینا مامان رو بردیم تو ماشین .
اون یکی دختر خانومی که با این بی ادب بود همه ش دعواش میکرد و از ما عذرخواهی میکرد .
نهایتاً مامان سرشو از شیشه درآورد گفت : برو خدا رو شکر کن این خانوم همراهت بود وگرنه وسط میدون شوش ریز ریزت میکردمت .
مینا گفت تو حواست نبود داشتی صحبت میکردی من بهش گفتم این چیه؟ ( یکی از کارتن هاشون عکس روش یه وسیله ای بود تشخیص ندادم چیه)
همون بی ادبه گفت برو مغازه دست کن تو جیت بخر ببین چیه .
من خنده م گرفت از جواب بی ادبانه ش . اون یکی دختره گفت: خانم ببخشید اتوی بخار بزرگه . بعدم دعواش کرد گفت تو چرا انقدر بیشعور و بی ادبی آخه .
******
خلاصه ... عاقبتمون بخیر باشه از دست این جماعت 
دوستتون دارم .. مراقب خودتون باشید و سعی کنید تو این دنیای عجیب دووم بیارید تا ببینیم چی میشه 

بنظرم پیچیده ترین موجودات کره ی زمین، انسانها هستند.
در حالیکه می تونه پست ترین و رزل ترین باشه، میتونه به والاترین مقامات معنوی هم دسترسی پیدا کنه .
کافیه یه نگاهی به دور و برمون بندازیم تا این تفاوت ها رو بهتر درک کنیم .
من تو یه مجتمع 24 واحدی زندگی می کنم ، به دلیل مشغله های شخصی و ساعت هایی که بیرون از ساختمون می گذرونم طبیعیه که تو این چند ماه خیلی ها رو نشناسم و حتی ندیده باشم .
اما همین تعداد کمی هم که باهاشون آشنا شدم پر از شگفتی و زیر و بم های شخصیتی و منحصر به فرد هستند .
از دختر کوچولوی مرتب و خوش سرو زبونی که دستاش پر از شکلات بود و به منظور باز کردن سر حرف تو آسانسور بهش گفتم :
شما چقدر شکلات رنگی دارید خانم کوچولو !
و جواب شنیدم: همه ش خدمت شما باشه
و دستاشو جلوم بصورت کاسه گرفت که همه ش رو بردارم .
و من در شگفت بودم که چقدر مسلط و خوش رو از جمله ی " خدمت شما" استفاده کرد . من توقع داشتم نهایتاًٌ یه "بفرمایید " بشنوم و چاشنی خنده ی خجالتی . ولی درست مثل یه خانم که تجربه ی مکالمه های زیادی رو با افراد نچندان آشنا داره ، جوابم رو داد.
از آسانسور پیاده شدیم و بهم گفت: شما همون خانومی هستید که برای گربه ها غذا میذارید؟
گفتم : بله عزیزم .
گفت: چند شب پیش با خانواده م درمورد شما صحبت می کردیم . چقدر خوبه با ما همسایه شدید .
راستش حسابی غافلگیر شده بودم و داشتم فکر می کردم چی بگم که مراتب ذوق زدگی و قدردانیم رو بتونه برسونه .
گفتم : ممنونم عزیزم . منم از آشنایی با شما خوشبختم . به خانواده سلام برسون .
رفت سوار ماشینشون شد و با خانواده که منتظرش بودن رفت بیرون .
مهردخت هم چند روز پیش بهم گفت : مامان طبقه ی پایین ما یه خانواده زندگی میکنند که امروز با پسرشون تو آسانسور بودم . تقریباً 14-15 سالش بود . بهم گفت: شما واحد 23 هستید؟ گفتم بله.
گفت : امیدوارم عذرخواهی من رو بابت تمرینات پیانوم بپذیرید .
منم درحالیکه نیشم باز شده بود گفتم : شمایید پس . من که کلی لذت میبرم از صداش .
اونم خندید و گفت: ممنونم سعی میکنم ساعت استراحت همسایه ها نباشه . 
از طرفی موارد دیگه ای هم از نقض حقوق همسایگان داریم. مثل پارک کردن ماشین ها در جای نامناسب .
و یه مورد خیلی شگفت انگیز تو گروه واتس اَپی همسایگان دیدم .

یکی از همسایه ها از بالکن آشپزخونه ، کیسه ی زباله ش رو پرت میکنه تو ورودی پارکینگ . باورتون میشه؟؟ 

جالبه جناب بی فرهنگ بعد از اینکه دید تو گروه درموردش نوشتن ، کلی استیکر فرستاد و بقیه رو مسخره کرد . 
خُب چه میشه کرد وجود این آدما رو هم باید پذیرفت دیگه .. حقیقتن .
فقط تو یه سیستم درست، یه راهکار قانونی براش میذارن که هرکاری دلش خواست نتونه انجام بده .
جامعه هم همینه داستانش ، همگی با اخلاق و شخصیت های متفاوت کنار هم قرار گرفتیم و همه مون هم فکر میکنیم حق با ماست . صرفاً با تدوین قوانین درست و درمون میتونیم نسبتاً با آرامش کنار هم زندگی کنیم .
اما امان از وقتیکه قدرت دست همین آدم های بی فرهنگ و بی تعهد بیفته . اونوقته که زندگی برای هر کسی مثل خودشون نیست میشه جهنم . 
مدیونید اگر فکر کنید منظور خاصی دارم از نوشتن این عبارات 
******
باورمی کنید به اسفند ماه رسیدیم؟؟
حال و هوای بهار بهتون دست داده؟؟ به من که ابداً .. چه سال سختی بود و چه نیمه ی دوم عجیبی!!
دیشب خواب می دیدم تو یه جزیره با عده ی زیادی از مردم داریم به سختی زندگی میکنیم و فریاد میزدیم . ما هنوز زنده ایم حرومزده هااااا
دوستتون دارم 
سلام دوستان نازنین و همراه .
هفته ی قبل (سه شنبه ) وجهی که با کمک و همت شما عزیزای دلم جمع آوری شده بود رو برای اون خانم واریز کردم .



تو این چند روز هم دوباره زحمت کشیدین و واریزی داشتین . دیشب براش پیغام دادم که بازم مبلغی جمع آوری شده . نگران وضعیت معیشتی اون خانم نیازمند بودم و تو چت ها متوجه وخامت اوضاعشون شدم 

در ادامه متوجه شدم به دلیل کلاهبرداری از همسرش، همه ی دارایی شون رو گذاشتن وسط (حتی اعضای بدنشون رو) تا مدیون و بدهکار مردم نباشند . ولی میزان بدهی خیلی بالاست . بندرت و چند نفر دیگه رفتن با طلبکارها صحبت کردند و راضیشون کردن که از بهره ی پول گذشت کنند و این یک میلیارد رو بصورت اقساطی پرداخت کنند که بازم قسط ها خیلی سنگینند . 
امروز صبح هم دوباره براشون واریز کردم .


**********
هموطنی که تقریباً اوایل بهمن ماه برای هزینه ی شیمی درمانیشون کمک کردیم رو خاطرتون هست؟
دیروز از خانم دکتر (دوست وبلاگی که ایشون رو معرفی کردند) حالشون رو پرسیدم . گفتند : خدا رو شکر هم خوبن هم خیلی به درمان امید دارن .


میگم اگر تو این آشفته بازار زندگی، گاهی احساس خوبی داریم، شاید به دلیل حال خوبیه که با کمک هامون به هر موجود زنده اییه که از کنارش بی تفاوت رد نشدیمه .
گاهی با بخشیدن قسمتی از مالمون به هموطن نیازمند، گاهی با غذای اندکی که شکم حیوان زبون بسته ای رو سیر کردیم یا حتی دست نوازش برسرش کشیدیم .
دوستتون دارم و به وجودتون مفتخر و دلگرمم . 
