دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

"دزد دوچرخه"

تقزیباً دوهفته ی پیش یه روز جمعه،  تنهابودم. مهردخت سر پروژه ی فیلمش بود،  نفس  رفته بود شمال. مامان و بابا هم شب قبل ، مهمونی بودن و میدونستم  دوست دارن استراحت کنند، از طرفی خودمم به تنهایی و خلوت احتیاج داشتم. کمی شیرینی درست کردم و رفتم که بعد از مدت های طولانی، خودم رو بسپرم به تخت خواب و خواب نیمروزی. 

تامی هم پرید روی تخت ، گوشه ی لحاف رو دادم بالا گفتم بیا لالا کن پسرم . برعکس دارسی که اصلاً از این بغل هم خوابیدن ها خوشش نمی اومد، تقریباً هر زمانی که من برای خواب اقدام کنم، تامی پایه ست .میاد حداکثر نیم ساعت، سه ربع  بغلم می خوابه .بعد پامیشه میره یه دور میزنه دوباره برمی گرده ، البته این بار روی لحاف بین دوتا گودی پاهام میخوابه و این پروسه در تمام طول خواب تکرار میشه . 

نمیدونم این تو بغل خوابیدن ها اخلاق ذاتیشه، یا ربطی به مادر نداشتنش داره؟به هر حال یه احساس و نیاز دو طرفه ست و منم تو این یکسال و هفت ماه به وجودش عادت کردم 

چشمام گرم خواب شده بود که بابا تلفن کرد. 

-جااانم بابااا

-عه ببخشید مهربانو خواب بودی؟

-اشکال نداره بابایی.

-تو که هیچوقت نمیخوابیدی!

-خب خونه نبودم . امروز کارای خونه رو کردم، شیرینی پختم، خسته شدم . 

-ببخش بابا جون میخوای قطع کنم؟

-نه عزیزم چی شده؟

-میخواستم زحمتت بدم یه اسنپ بگیری مدارک رو از خونه ی کاپیتان اکرمی بیاره خونه ی ما. من هر کاری کردم نشد . 

-چشم بابا جون آدرس رو برام اس ام اس کن بهت خبر میدم . 

-باشه دخترم . 

عینکمو برداشتم زدم به چشمم و نت رو روشن کردم .اسنپ پیک گرفتم بعد همینطوری خواب آلود به آقاهه زنگ زدم گفتم لطفاً مدارک رو ببرید بالا دمِ درِ واحد تحویل پدربدید ایشون نیان پایین جلوی در. گفت : چشم خیالتون راحت باشه . 

به بابا تلفن کردم و گفتم اقاهه داره میره مدارک رو بگیره و براتون بیاره ..بابا گفت: مهربانو جان من هزینه رو نقدی پرداخت میکنم نمیخواد تو پرداخت کنی . 

گفتم باشه بابا جون و دوباره خوابیدم . 

پس فردای اون روز یعنی یکشنبه شب بابا تماس گرفت : 

مهربانو جان یادته جمعه برای من پیک گرفتی مدارک رو بهم برسونه؟ 

بله بابا.. چیزی شده؟ 

-متاسفانه یه دوچرخه از تو پارکینگ دزدیده شده . دوربین ها رو چک کردن و دیدن اون اقایی بوده که اون روز اومده دم خونه ی ما . 

-عه .. خب از کجا فهمیدن که همونه ؟ 

- وقتی اومده دم مجتمع به سرایدار گفته میشه حواست به موتور من باشه من برم داخل؟ سرایدار هم گفته با کی کار داری؟ مدارک رو نشون داده گفته اینا رو باید بدم به آقای ... 

برای همین تو ذهن سرایدار مونده، الان فیلم دوربین رو دیده و میگه اون روز مدارک رو آورده برای خونه ی ما . 

- من الان با اسنپ تماس می گیرم و گزارش میدم . 

با اسنپ تماس گرفتم و موضوع رو شرح دادم . گفتند پیگیری می کنند و توصیه کردن همسایه ی مالباخته هم به پلیس مراجعه کنه و اونجا هم شکایت تنظیم کنند . 


بماند که این وسط من شدم رابط مالباخته و اسنپ .. مدیر مجتمع فیلم ها رو برای من می رفرسته منم  با این نت دااااغون برای اسنپ ارسال میکنم و ... 

دیروز بابا رفته برای شناسایی سارق ولی میگه نمیتونم شناسایی کنم ، مطمئن نیستم ، منم تا این اقا مدارک رو بیاره خوابم برده بود و چهره ش  یادم نیست. 

دوچرخه هم شش ماه قبل خریداری شده و قیمتش 25 میلیونه .

اینکه من وحشت کردم چه خطری هر روز داره تهدیدمون میکنه و میتونست اتفاقای خیلی بدی بیفته . هی با خودم میگم من چه بی عقلی کردم به راننده گفتم پدر من مسنه و مدارک رو ببر بالا و ... اگه این راننده به محض دیدن بابا هلش میداد و پرتش می کرد داخل بعد خودشم می رفت تو و سرقت می کرد یه بلایی به سر مامان و بابا میومد چی ؟!!!

فیلم دوربین رو که میبینم این اقا باید تو لابی طبقه همکف از آسانسور پیاده میشده و از درب خروج می رفته اما میاد تو پارکینگ یه دوری میزنه تو پارکینگ دوچرخه رو بر میداره چون  ریموت کنترل درب پارکینگ رو نداشته ، دوچرخه رو با زحمت از پله ها میبره بالا دوباره میره تو لابی و از درب خروج میره بیرون . 

احتمالا همدستی چیزی هم بیرون داشته که دوچرخه رو میده به اون و خودش با موتور میره . 

به هر حال فعلاً شکایت به جایی نرسیده و نتونستن تشخیص بدن سارق همون راننده اسنپه یا خیر . 

من میخواستم بابا اذیت نشه و تا جلوی در نیاد ولی بنظر میاد کار خطرناکی کردم . 

تو این شرایط که فشارهای اقتصادی  مردم رو از پادرآورده ، اخلاق مداری به فنا رفته و ... خیلی باید بیشتر احتیاط کنیم . 

راستی سال نوی میلادی برای همه ی مردم جهان مبارک باشه . 

امیدوارم سال صلح و دوستی و البته پیروزی باشه. 

ظالما به سزای اعمالشون برسن و موسم رقص و شادی و آزادی باشه . 


بلافاصله در نیمه شب به وقت ایران و حلول سال 2023، پیامی منتشر شد که نور امید و شادی تو قلبمون تابوند.

راستش رو بخواید ، هیچ سالی از نو شدن سال میلادی به اندازه ی امسال خوشحال نشدم .

دوستتون دارم 




فرهنگ سازی

سلام عزیزای دلم . امیدوارم تن درست ، پر امید و پر از انگیزه های خوب باشید .

 راستش داشتم فکر میکردم با بلایی که سالهای سال سرمون اومده از نظر فرهنگ و تمدن حدود صد سالی عقب افتادیم . الان وقتشه که روی خودمون و اطرافیانمون بیشتر کار کنیم ، ما برای رشد و داشتن ایرانی بهتر به فرهنگ درست هم احتیاج داریم . 

تصمیم گرفتم هر موضوعی که برام پیش میاد رو ( مثل همه ی این سالها که با هم در ارتباط بودیم و مدتیه کمتر نوشتمشون) براتون بنویسم . شما هم بنویسید و هر جور که میتونید و در هر حایی که فرصتش دست میده فرهنگ سازی رو منتشر کنیم . 


این دوتا مورد همین اواخر برام پیش آمده : 


دو سه روز پیش تو قسمت اکسپلور اینستاگرامم ، به صفحه ای برخورد کردم که ظاهراً حامی حیوانات، مخصوصاً گربه ها بود .

 از اونجایی که علاقه ی شدیدی به این زبون بسته های نازنین دارم، پیج روفالو کردم و این چند روز  استوری های قشنگش رو می دیدم و لایک می کردم . 

صفحه مربوط به آقای جوانی حدوداً سی و پنج شش ساله  بود . امروز خیلی بی مقدمه برام نوشت " مهربانوی توپولی" 

قیافه ی من رو از دیدن این عبارت تصور کنید 

اولین واکنشم میتونست این باشه که بلاکش کنم ، اما براش یه استیکر متعجب و ناراحت فرستادم . 

سریع نوشت : شما که چاق نیستین چیو عمل کردین؟

(فهمیدم رفته کل پیج من رو خونده ، .حداقل دست و پاشو جمع کرد و جمله هاش رو با ضمیر جمع نوشت)

نوشتم : قبلاً چاق بودم . 

نوشت: نبودی (باز خودمونی شد)

نوشتم: این تشخیص پزشکی بوده . حالا اصلاً فکر نمیکنم موضوع مهمی باشه ، علی الخصوص برای شما !

نوشت: میشد باهاش سر به سرتون گذاشت که 

نوشتم: فکر نمیکنم تو برخورد اول کار جالبی باشه سر به سر کسی گذاشت، اونم درمورد بدن کسی و اونم من که یه خانم تقریباً 50 ساله م که تنها وجه اشتراکم با شما علاقمندی به گربه هاست . 

نوشت: کدوم برخورد؟؟ ما با بدن شما چکار داریم. چقدر زشته حرفاتون !

نوشتم : آخه شما باید به فالور جدیدتون بگید مهربانو توپولی بعد بگید چاق نبودی چرا عمل کردی ؟ پس این درمورد مغز بود؟ زشتی نوشته ی خودتون رو به من نسبت میدین؟ فکر می کنید من الان میگم آخ چه حرف زشتی زدم ؟؟ 


درد نداره هااا .. همه مون اشتباه میکنیم. خیلی راحت میشد مثل یه جنتلمن بگید اشتباه کردم نباید وقتی هنوز به کسی سلام ندادم باهاش سر به سر بذارم همییین!!!

 انقدر صغری کبری نداشت. یاد بگیریم اشتباه خودمون رو بپذیریم جنگ که نیست ما آدمای اجتماعی هستیم ، آداب معاشرت از اصول اولیه ی زندگی تو اجتماع امروزه .

 من احتمالاً جای خواهر بزرگتر شما هستم ، گارد نگیر فقط فکر کن تو خلوت خودت ...همین . 


منتظر بودم چند تا فحش بنویسه و بلاک کنه ، ولی نکرد .. نوشته م اثر گذاشت و عذرخواهی کرد و گفت مرسی که متوجه م کردین . 



یه مورد دیگه هم این بود که باز چند وقت پیش با یه خانمی تو همین اینستاگرام  آشنا شده بودم که اونم مثل خودم عاشق گربه ها بود ، صحبت به سرمای هوا کشید و بهش گفتم برای گربه ها لونه درست کردم خواست عکسشون رو ببینه براش عکس و فیلم  لونه ها رو فرستادم . 

دیروز که حدوداً سه هفته از این صحبتمون گذشته بود و  از قضا روز خیلی بدی رو گذرونده بودم ، یهو چشمم به استوریش افتاد دیدم عکس و فیلم های من رو منتشر کرده و گفته:  عاشق خودمم با این کارای خوبم .. ببینید برای گربه ها چی درست کردم . 


انقدر برام عجیب بود . 

همون رو،  پست هم گذاشته بود ، هر چی گشتم هیچ رد یا نشونی از خودم ندیدم .

 هی تو دلم گفتم : ولش کن مهربانو ، مهم نتیجه ست که بقیه ببینند و کار خوب رو یاد بگیرند ، الان مگه تو موندی که بگن آفرین کار تو بوده و برات کف بزنند؟؟ 

ولی هرچی خودم رو دلداری دادم دیدم نمیشه . رفتم براش نوشتم :

سلام فلانی جان 

کاش از چیزایی که درست کردم و برات فرستادم پست و استوری گذاشتی از منم یادی میکردی خیلی عجیب بود برام . اگر خودت درست کردی عکس و فیلم خودت رو میذاشتی بهتر نبود؟ 

نوشت : 

سلام ببخشید ایدیت رو پیدا نکردم . 

نوشتم : دل آدم میشکنه 

نوشت : الان میذارم 

گفتم: اشکالی نداره 

ازم کلی عذر خواهی کرد تا جایی که نوشتم شرمنده م نکن 

بعد هم روی همو بوسیدیم و کلی با هم دوست شدیم . 



********


برای کبوترا دونه ریختم،  کلاغه میخواست یکیشون رو بگیره .. کبوترا عوض اینکه بزننش، فرار میکردن .

 البته کبوتری که بهش حمله شد نجات پیدا کرد ولی درستش این بود که کبوترا فرار نکنن و کلاغ رو فراری بدن . 


دلم میخواست بغلشون کنم بگم: نترسید شما خیلی هستید، اون فقط یکیه !!!



کبوترا برگشتن و دیگه کلاغی مزاحمشون نشد 



دوستتون دارم 


دوباره ...


سلام دوستان نازنینم، امیدوارم همگی تن درست باشید.

 حالمون خوب نیست ولی خوب میشه... 

متاسفانه بلحاظ اقتصادی با سرعت وحشتناکی داریم ته جهنم سقوط می کنیم امروز دلار به 40 تومن نزدیک شد، سکه هم از 19 تومن عبور کرد .. در ماه های آینده از این بدتر هم میشه و این یعنی یکعالمه فقر و عوارض ناشی از اون که گریبان مردم عادی مثل ما رو می گیره . 


تو این شرایط سعی کنیم پولی (اگر هست) بصورت ریال نگهداری نکنیم و تبدیل به ارز و فلزات با ارزش بشه تا کمی بیشتر بتونیم خودمون و خانواده مون رو اداره و مدیریت کنیم . 


دلم براتون تنگ شده ولی متاسفانه یکعااالمه کار دارم و  وقت آزادم خیلی محدوده مثل همیشه تو کامنت دونی با هم معاشرت کنیم . 

دوستتون دارم 

دنیای کوچک ما

اوایل زمستون سال 99 بود که با یه مورد حمایتی آشنا شدیم .

یه دخترک 15 ساله ای که بصورت مادرزادی کم شنوا بود و پدرش برای تهیه ی سمعک جدید، تقاضای کمک و حمایت داشت .

 مثل همیشه اولین قدم، راستی آزمایی بود. باید کسی رو پیدا میکردم که تحقیق کنه تا زنگ جمع آوری کمک ها رو میزدیم .  

دوستایی که چند ساله همراه این خونه هستند حتماً یادشونه . 


تو یکی از پست های وبلاگ نوشتم که اگر کسی تو اسلام آبادِ غرب آشنا داره و میتونه برای تحقیقات کمکمون کنه،  لطفاً پیغام بده . 

هنوز چیزی از نوشتن پست نگذشته بود که تو پیج اینستاگرامم یه پیغام دیدم:


-مهربانو جان من اهل همونجا هستم و ساکن تهران . میتونم از خانواده م بخوام که در این زمینه کمک کنند . 


خیلی زود تحقیقات انجام شد و نیازمندی خانواده و مشکل شنوایی دخترک تایید شد . 

آخرین پست آذر ماه 99 ، اعلام نیاز کردم و طبق معمول شما دوستان نازنینم با کمک هاتون حساب خیریه رو پُر کردید. 

پدردخترک گفته بود تو شهرشون یه مرکز شنوایی  سنجی هست که همونجا هم سمعک می فروشند.


چند شب بعد،  داشتم فیلم نگاه میکردم. اتفاقاً غرق تماشا هم بودم ولی نمیدونم چی باعث شد که انگار تو ذهنم یه چراغی روشن شد و یاد یکی از دوستان نفس افتادم که تو تهران استاد دانشگاهه و دروس مربوط به گفتار درمانی و شنوایی سنجی رو تدریس میکنه و اصالتاً کورده . 


زود تلفن کردم به نفس و موضوع رو گفتم . اونم گفت الان با دوستم تماس میگیرم . 

ده دقیقه بعد تلفنم از یه شماره ی ناشناس زنگ خورد .

پشت خط استاد خادمی بود . 

با لهجه ی غلیظ و شیرین کوردی صحبت میکرد ، البته که من صداشو میشناختم چون سالها قبل روز جانباز،  مصاحبه ی زنده ی رادیویی داشت و داشتم گوش میدادم که  اتفاقاً وسط مصاحبه شروع کرد به حرفای تند انتقادی زدن و یه جوری شد که آهنگ پخش کردن و برنامه رو قطع کردن . 

خلاصه که اون منو نمیشناخت ولی من خوب میشناختمش . 


بهم گفت از رفیقم( منظورش نفس بود شنیدم که شما دست به خیر دارید و با کمک دوستانتون نیازمندان رو کمک میکنید من هر کاری ازم بربیاد درخدمتم . 


ازش تشکر کردم و شرح ماجرا رو گفتم . گفت:  خانوم مهربانو ببین کارِ خدا رو !!


از قضا من فردا دارم میرم همون شهری که شما در نظر دارید.  دنبال یه کار اداری برای زمین های آبا و اجدادیمون هستم . 

 اون مرکز شنوایی سنجی رو هم که میگید مال دانشجوی خودمه . شما شماره ی پدر دخترک رو به من بده من باهاش قرار میذارم و  خودم میرم دنبالشون و میبرمشون همون مرکز شنوایی و کارهاشو انجام میدم . 


خلاصه ما دست این دونفر رو گذاشتیم تو دست هم.


اون موقع   سمعک برای هر دو تا گوشِ  دخترک میشد ده میلیون تومان و صاحب مرکز که دانشجوی استاد بود با شنیدن شرح ماجرا دو میلیون هم تخفیف داد و ما هشت میلیون پرداخت کردیم . 


اینا رو یادآوری کردم که بگم به واسطه ی یه مورد حمایتی،  ما با چند تا انسان شریف دیگه آشنا شدیم و بصورت کلی این کارها چقدر خیر و برکت همراهشه 


اما برگردیم یه همون دوست عزیزی که خواننده ی وبلاگ بود و اولین لطف رو ایشون با درخواست از خانواده و تحقیق درمورد نیازمند ، در حقمون انجام داد. 


ایشون دخترخانم نازنین و ماهی هستند که تو این دوسال  از طریق اینستاگرام  با هم در ارتباط بودیم. 


دوست گلمون چند ماه پیش بهم پیغام داد که یکی از قسمت های اداره ی شما درخواست نیرو داشته و من براشون رزومه فرستادم ....

و حالا ایشون از اول آذر ماه،  رسماً درشرکت ما استخدام و یه جورایی همکارِ هم ، شدیم . 


همین نیم ساعت پیش هم جای شما خالی،  با یه بسته ی کوچیک ازکوکی های کرنبری که دیشب براش درست کرده بودم رفتم دیدنش . 


دنیامون خیلی کوچیکه .. کاش همیشه وقتی روزگار میچرخه و ما آدما دوباره سر راه هم قرار میگیریم با خوشحالی و حال خوب با هم رو به رو بشیم.. 

مثل من و این همکار جدید و نازنینم . 

******

راستی من از مهر ماه بخاطر شرایط روحی بد و غم و غصه ای  که باهاش مواجه شده بودم، پیج مخصوص سفارش شیرینی هامو سیاه کردم و دیگه هیچ پستی نذاشتم و درواقع  دست و دلم به پختن شیرینی نمیرفت 

 و دیشب اولین بار بعد از این مدت طولانی بود که شیرینی درست کردم ..

 این روزا  دلم داغدار هموطنای عزیز و نازنین کشورمه و هم زمان پُر از امیدم  ... و میدونم  بالاخره سرزمینم روی خوش عدالت و شادی رو خواهد دید  

******

اما بگم براتون از مسکن مهر پیشی ها که چه نتیجه ای داده 

 گلدون ها جابجا شدن و خونه ی پیشی ها به این ترتیب قرار گرفتن 


اگرمی تونید  نکته ی این عکسو بگید ببینم چقدر باهوشید 

یه راهنمایی بدم و اونم در رابطه با واکنش همسایه ها به قرار دادن خونه ی پیشی ها در حیاطه . 



ببینید من صبح ها با چه صحنه ای رو به رو میشم 



قربون اون صورت ملوسشون 




دوستتون دارم 


مراحل سخت تهیه ی دارو / مسکن مهر پیشی ها

می دونید که  داروهای خاص رو  اگر آزاد تهیه کنیم قیمت هاش سر به فلک میزنه پس حتماً از داروخانه های دولتی باید تهیه بشن . 

داستان این پست درمورد تهیه ی داروهای دولتیه و اتفاقیه که چندبار باهاش مواجه شدیم . 


دکتر بابا چند تا آمپول خونساز براش نوشته که قیمت دولتیش سه هزارو پونصد تومنه و آزادش دو میلیون و پونصد تومن . 

دیروز بردیا نسخه رو برداشته رفته یه داروخانه ای که بهمون دوره ولی اون آمپول رو داشت . 

رفته بودم به مامان اینا سر بزنم که تلفن خونه شون زنگ خورد و شماره ی بردیا رو دیدم . 

-سلام بردیاخوبی؟

-سلام . 

- ای بابا سرماخوردی؟ صدات چقدر ناجوره؟

-آره حالم اصلا خوب نیست . مهربانو به بابا بگو دکتر باید کد دارو رو عوض کنه بزنه xxx. 

-باشه قطع کن منتظر باش ببینم میتونم دکترو پیداکنم؟ 

تلفن همراه بابا رو برداشتم و زنگ زدم به دکترش و موضوع رو گفتم . دکتر بعد از غرغر و بدو بیراهی که نثار سیستم کرد گفت به آقای محبوبی زنگ بزن بگو بهش . شماره آقای محبوبی رو هم داد بهم . 

زنگ زدم به شماره ، رفتم پشت خطش . قطع کردم تا تلفنش تموم بشه . ده دقیقه بعد دوباره تماس گرفتم و باز هم رفتم پشت خط. 

این ماجرا هر پنج دقیقه یک بار تکرار شد. دیگه اعصابم خورد شده بود که چرا این یارو تلفنو ول نمیکنه . بردیا هم با اون حال بدش زنگ میزد ، می گفتم قطع کن ببینم چی میشه . 

آخر سر آقا از روی تلفن بلند شد. بهش موضوع رو گفتم . گفت خانوم من ساعت هفت و نیم میرم پشت سیستم براتون درست میکنم ، الان بیرونم . 

ساعت شش بعد از ظهر بود . 

به بردیا تلفن کردم گفتم بردیا اون نسخه رو بیخیال شو برو خونه . 

ساعت هفت دیگه منم ظرفای عصرونه ای که به مامان و بابا داده بودم شستم و یکمی اونجا رو مرتب کردم و اومدم سمت خونه ی خودم . 

هفت و نیم به بابا گفتم به اون آقای محبوبی زنگ بزن شماره ملی ت رو بده بهش و بگو نسخه ی جدید رو با اون کدی که نوشتم برات صادر کنه . 

تقریباً نیم ساعت بعد بابا تماس گرفت و گفت : انجام دادیم و داروخانه هم دارو رو گذاشته کنار ، براش سه هزاروپونصد تومن هم کارت به کارت کردم . الان تو میتونی یه پیک بگیری بگی دارو رو بیاره خونه ی ما . 

گفتم: چشم بابا جون . 

پیک گرفتم ، یه آقای مهربونی بود موضوع رو بهش گفتم و متوجه شد . نیم ساعت بعد دارو رو به بابا رسونده بود . 

با خودم فکر میکردم چرا باید پروسه ی خریدن دارو برای یه سالمند انقدر پیچیده باشه؟ حالا پدر من سواد داشت، پولم داشت ، یه فرزندی هم داشت که ازش بخواد این مراحل رو براش طی کنه تا اون راحت تر به داروش برسه . 

از اون بدتر اینه که کل این ماجرا بخاطر این پیش اومده که یک دارو از کارخونه های مختلف، کدهای مختلف داره و اگر دکتر کدی رو بزنه که اون داروخانه ، از کارخونه ی دیگه ای با یه کد دیگه داشته باشه،  نمیتونه دارو رو با نسخه به بیمار بده . یه مثالی میزنم 

فرض کنید من میرم دکتر و دکتر برام قرص استامینفون  تجویز میکنه . تو سیستم میزنه استامینفون کد 10 ( درواقع این کد 10 یعنی استامینفون از کارخونه ی دکتر عمیدی هست)

من پا میشم میرم فلان داروخانه میگم داروی منو بدید اینم کد ملیم هست . 

متصدی داروخانه کد ملی رو میزنه میبینه استامینفون کد 10 نوشته . به من میگه خانوم ما استامینفون کد 11 داریم یعنی استامینفون از کارخونه ی ابوریحان . 

پس دارو همون داروعه ها ولی شرکت های سازنده شون کدهای متفاوت دارن . حالا من یاباید به دکترم بگم کدرو عوض کن بزن همونی که این داروخانه داره . یا برم درسطح شهر بگردم ببینم کدوم داروخانه این دارو رو با کدی که دکتر نوشته داره . 

یا خداااا خودم از نوشتن این مهملات اعصابم خورد میشه !!!!

اووووف ، باباااا این مربوط به یه آدم بیماره بی حوصله و .... ایناست ،  جونتون بالا بیاد نمیتونید یه راهکاری بدید که مردم انقدر اذیت نشن؟؟ 

****

مسکن مهر پیشی ها آماده شد و دیروز صبح گذاشتمشون تو حیاط 

کفِ کارتن رو با دو لایه موکت پوشوندم و چسب آهن هم زدم که حسابی محکم بشه . 



بعد با چسب نواری بدنه رو محکم کردم 



بعد هم با نایلون های ضخیم دورشون رو چند لایه پیچیدم تا ضد آب و عایق بندی بشه . 



دوتا درست کردم


شب اول بوی چسب میداد آقا تامی بو می کشید و می رفت 




فرداش دیگه بوی چسب رفته بود و تامی حسابی رفت و آمد می کرد 


دیروز صبح که دیدم بوی چسب رفته ، گذاشتمش تو حیاط . البته اون طرف تر یه مقدار وسیله ست باید خواهش کنم مدیر ساختمون برشون داره یکیش رو بذارم اون طرف تر . 


دیشب که اومدم خونه هیچ پیشی توش نبود، فکر کنم باید از سر کوچه دوتاشونو بغل کنم بیارم تو حیاط بگم: بچه ها مسکن مهر ،  مسکن مهر ، بچه ها ... دیگه خودتون با هم دوست باشید 

دوستتون دارم