سلام دوستان نازنینم .
صدای مهربانو رو از آلوده ترین شهر جهان می شنوید، باید بگم همونطور که از شواهد امر هویداست" ما هنوز زنده ایم "
صبح که داشتم به سمت اداره می آمدم و آسمون رو نگاه میکردم تو دلم گفتم: چه کوفت هایی تو این غباره که میچرخه تو هوا و ما تنفس میکنیم! الان کلی از دوست و آشناهامون مخصوصاً بچه ها زیر هفت سال به اسهال و استفراغ و بی حالی مبتلا شدن . 
برای همینه گاهی وقتا صدای ناراحتیم درمیاد و میگم عاقاااا بچه نیارید، گنااه دارن، کودک آزار نباشید، اونایی که اومدن و داریم رو خدا نگهداره برامون، قبلا فکر نمیکردیم اینطوری بشه ولی حالا که دارید میبینید اوضاع رو ..
تو روخدا سعی کنید از این جمعیت بینوا(بچه های بی سرپرست) یکی رو کم کنید و به خوشبختی برسونید ..
بگذریم ..
تقریباً چند روز قبل از برگشتن مهرداد به کانادا یه کیس جدید حمایتی بهمون معرفی شد که تا دیروز مراحل تحقیق در مورد صحت و سقم ماجرا ادامه داشت .
البته چون مورد تهران نبود و من باید در اون شهرستان یه رابط مطمئن پیدا میکردم کمی طول کشید.
ماجرا از این قرار بود که این هموطن عزیزمون چند سال پیش مبتلا به نوعی از سرطان شده و خوشبختانه با اقدامات درمانی موثر، نتیجه ی خوبی گرفته و درمان شده ولی متاسفانه از اواخر سال گذشته دوباره سرطان عود کرده و این پدر شریف رو راهی بیمارستان و مراکز درمانی کرده .
ایشون کارگر کارخانه و سرپرست خانواده ی خود بودند که در حال حاضر توانایی کار ندارند .
شش جلسه شیمی درمانی تجویز شده که سه جلسه رو انجام دادن(هر جلسه تقریباً سه میلیون تومان هزینه داره) اما بابت هزینه های اون جلسات هم مقروض هستند . در این بین آزمایشات و سی تی اسکن های متعدد هم باید انجام بشه .
بعد از تحقیقات توسط رابط عزیز و دلسوزم که به سرعت خودشون رو به ایشون رسوندن و بعد هم برای بررسی پرونده های پزشکی به بایگانی بیمارستان شهر مورد نظر مراجعه کردند و صحت مورد رو برای من تایید کردند؛ امروز خودم با ایشون شخصاً تماس تلفنی داشتم و ضمن اینکه بهشون دلگرمی و امید دادم که با پیگیری و طی روند درمان ، مثل چند سال قبل بهبود پیدا میکنند ؛ گفتم که من و دوستانم آستین بالا میزنیم و تا اونجایی که امکاناتمون اجازه بده از نظر مالی در کنارتون هستیم .
آقای بیمار برای همه ی دوستان من که شما باشید سلام رسوندن و من ازشون قول گرفتم بخاطر خانواده شون هم که شده امیدشون رو زنده نگهدارن و مراحل درمان رو کامل کنند .
هزینه های زندگی در ایران بیش از حد زیاد شده و واقعیت اینه که اقشار متوسط جامعه (که ما باشیم) هم دارن به قشر فقیر و کم درآمد اضافه میشن .
حاضرم باز هم هزینه های غیر ضروریم رو درز بگیرم ولی به کم گذاشتن برای کیس های حمایتی که بهمون معرفی میشن و غذا و چک آپ های دارسی و تامی و بچه های مظلوم و گرسنه ی خیابون که هر روز صف میکشن منتظرم هستن فکر نکنم . 
همچو خورشید به ذرات جهان قسمت کُن / گر نصیبِ تو ز گردون، همه یک نان باشد
الان آمار بازدید های وبلاگ رو چک کردم، گاهی به هزار بازدید روزانه هم رسیده ، اگر فرض کنیم نیمی از این بازدیدکنندگان دوستان همیشگی این خونه باشن و هر کدوم بین 20 تا 50 هزارتومن که الان مبلغ خیلی خیلی کمی تو معیشت روزانه مون حساب میشه، (دیشب یه کره ی صد گرمی که میخریدم سیزده هزارتومن رو بیست هزارتومن خریدم
) کمک کنند، باید یه چیزی حدود 20 تا 25 میلیون بدون اینکه به کسی فشار باید جمع کنیم .
ما تنمون سلامته داریم زیر بار هزینه ها کمر خم میکنیم ، ببینید یه طفلکی که هزینه ی بیماری های خاص میده چکار باید بکنه واااقعاً
پیشاپیش دستتون رو میبوسم ، میدونم که یا با واریز کردن وجوه ، یا سپردن به دوست و آشنا ها یا با اشتراک گذاشتن پست در وبلاگ ها یا گروه های واتس آپی تو این مورد حمایتی هم کمک خواهید کرد .
دوستتون دارم، یادتون نرفته که؟؟




آره خب میدونم داره یه جای خوب میره که شاید آرزوی خیلی ها باشه، ولی آخه این سرزمین زیبای پهناور چی کم داره که باید برای داشتن زندگی بهتر، داشتن حداقل های زندگی استاندارد و حقوق اجتماعی مناسب مهاجرت کنیم؟
کدوممون یه جای دنیا یه تکه از قلبمون زندگی نمیکنه یا خودمون نرفتیم زندگی کنیم؟
چرااااااااااااااا؟؟ چرااا باید از مملکنمون فرار کنیم؟
چرا مهرداد دوهفته ایران بود و داشت از دیدن قیمت ها دیوانه میشد؟ چرا مهرداد برای برگشتن به جایی که یکسال و نیمه داره اونجا زندگی میکنه، خوشحال بود؟
چرا وقتی به ما نگاه می کرد چشماش پر از غم بود و می گفت : لیاقت همه زندگی خیلی بهتریه، حیییف از ایران و حیف از شماها؟
این چرا ها داره از پا درم میاره
مهرداد نزدیک چهار صبح پرواز کرد و قول داد سالی یکبار حتماً بیاد ... دوهفته ی رویایی خانواده ی شمعدانی گذشت . امروز شمعدانی ها ده نفره ن ، خدا رو شکر به آرامش و ثبات رسیدیم و با وجود نسیم جون و سینای عزیزم احساس میکنم دوتا خواهر دارم سه تا برادر 
مامان مصی و بابا عباس عزیزم شما ستون شمعدونی ها هستید؛ مرسی که مارو جوری تربیت کردید تا همیشه و همه جا دلمون به هم گرم باشه و تنها چیزی که تو روابط خانوادگی برامون تعریف شده ، حمایت و عشق نسبت به هم هست .. خدا رو شکر که هیچکدوممون غیر از این نیستیم برای هم 
دوستتون دارم دوستان حقیقیِ وبلاگیم 
الو الوووو ... صدا میاد؟؟ یک دو سه ....
خواهر عروس با شما صحبت میکنه... صدای منو. دارید ؟؟ 
سلام دوستان عزیز و نازنینم امیدوارم تن همگی سلامت و دلتون خوش باشه 
بالاخره جشن ازدواج مینا و سینای عزیزم به خوبی و خوشی برگزار شد. امیدوارم همه همراه و همسر خوبی نصیبشون بشه..
در زمان مناسب و بزنگاه خودش (که این از نظر من خیلی مهمه).
اما از اونجایی که هیچ مراسم ازدواجی بدون داستان نمیشه، بریم سراغ داستان جشن ما.
راستش مینا تقریباً دو هفته ی قبل بهم گفت : مهربانو جان تو و مهردخت میخواید برای عروسی، کدوم آرایشگاه برید؟
- چند تا خوبش رو میشناسم مینا جون ، یکی رو هم انتخاب میکنم .
-دوست داری همون آرایشگاه من بیای؟
-.. نمیشناسمش، کارش حتماً خوبه که تو انتخابش کردی.. از نظر هزینه چطوره؟
قیمت رو بهم گفت.
-خب مشکلی نیست .. قیمتش در حدود همون جاهاییه که خودم در نظر داشتم .
-پس برات وقت بگیرم؟
-بگیر عزیزم .
قرار شد من و مهردخت پیشِ همون خانمی که مینا رو روز عروسیش درست میکنه . بریم .
هفته ی قبل بود که مینا بهم گفت ساعت سه باید برم مشاوره ی قبل از عروسی تو آرایشگاه . تو و مهردخت هم بیاید .
من هر کاری کردم نتونستم از اداره بیام بیرون، مهردخت هم وقتِ دندانپزشکی داشت .
وقتی مینا برگشت احساس کردم دلخوره بهش گفتم چی شده؟ گفت : هیچی بابااا خودش میگه بیا مشاوره منم تو این همه شلوغی و کار پاشدم رفتم میگه واسه ی چی اومدی؟؟ میگم خودتون گفتین، میگه اهااان چه مدلی دوست داری ؟ براش توضیح دادم گفت باشه مشکلی نیست !!!
خدا رو شکر تو مرخصی نگرفتی بیای از کار و زندگی بیفتی .
این گذشت تا شد روز جمعه یعنی یک روز قبل از جشن .
من داشتم سر کوچه ی همیشگی نزدیک اداره به پیشی ها غذا میدادم یهوو یه طوفان وحشتناک بلند شد . تا به خودم بجنبم انگار چیزی رفت تو چشم چپم . اشتباه کردم چشممو مالیدم و از همون موقع چشمم شروع کرد به قرمز شدن .
رفتم داروخانه برای دکتر توضیح دادم یه قطره ی استریل چشمی بهم داد گفت هر 4-5 ساعت یه قطره بریز .
منم شروع کردم به قطره ریختن ولی قرمزی چشمم از بین نمیرفت .
صبح شنبه پذیرفته بودم که یه چشمم تو عروسی قرمز باشه 
مینا ساعت هفت صبح رفت آرایشگاه که ساعت ده آماده باشه . مهردخت هم ده رفت که دوازده آماده باشه و بعنوان ساقدوش با مینا بره باغ و عکس های مخصوص رو بگیرند منم قرار بود ساعت دوازده اونجا باشم که سه آماده باشم .
البته مهردخت فقط آرایش چشم داشت و موها شو میخواست درست کنه چون دوست داشت بقیه ی آرایش صورتش رو خودش انجام بده .
من و مامان ساعت بیست دقیقه به دوازده تو سالن بودیم .
عروس ها و مشتری های وی آی پی رو یه سالن درست میکردند بقیه ی مشتری ها رو یه سالن دیگه .
من پرسیدم مهردخت کجاست گفتند سالن وی آی پی . رفتم اونجا دیدم آرایش چشمش انجام شده و خانم شنیون کار، وسطای درست کردن موهاشه .
اون طرف هم یه خانم دیگه مشغول درست کردن صورت یه خانم جوان بود که متوجه شدم اون خانم جوان هم عروسه و اون خانم که داره رو صورتش کار میکنه، صاحب سالنه که اسم سالن روی تابلوی آرایشگاهه.
من سلام دادم و گفتم خواهر مینا هستم .
مرجان خانم گفتند: مبارکه . گفتم ساعت دوازده باشما وقت دارم .
با تعجب نگام کرد و گفت مطمئنی؟؟
گفتم بله .. خودِ مینا از شما وقت گرفته . گفت : برو از دفتر بپرس.
رفتم دفتر گفتم : من فلانی هستم ممکنه بگید با کی وقت دارم؟
گفتند ساعت دوازده میک آپ و شنیون وی آی پی . یعنی با همون مرجان خانوم و شنیون کار وی آی پیش.
برگشتم پیشش میگم همینجا و با شما وقت دارم . گفت فعلاً بفرمایید منتظر بمونید تا موهای مهردخت تموم شه موهای شما رو شروع کنند و بعد من برسم به شما .
من رفتم تو سالن بغلی پیش مامان که داشتند صورتش رو آرایش میکردند . ساعت شد دو و کار مامان تموم شد. مهردخت هم که یکساعت قبل رفته بود . تو این مدت چند بار رفتم تو قسمت وی آی پی و اعتراض می کردم که چرا کار من شروع نمیشه و هر بار به بهانه ای میگفتند الان ...
بالاخره ساعت دو درحالیکه دیگه داشتم جوش می آوردم تشریف آوردن گفتن یا منتظر بمونید یا بدید دست یکی از خانومایی که تو سالن غیر از وی آی پی هستند براتون انجام بدن . گفتم: من از شما وقت گرفتم تازه باید یکساعت دیگه آماده شم، الان این چه حرفیه به من میزنید ؟؟
یه نگاه به چشمم انداخت گفت : چشمت رو هم که قرمز کردی!!
عفونت داره؟؟ گفتم نمیدونم .. دیروز طوفان شد و من چشممو مالیدم دکتر بهم گفت قطره بریز .
گفت من اصلاً دست به چشمتون نمیزنم .. اگر عفونت داشته باشه به وسایلم سرایت میکنه.. وجدان شما قبول میکنه من با وسایلم کسی دیگه رو درست کنم ؟؟
من درحالیکه هاج و واج بهش نگاه میکردم گفتم: شما کاملاً درست میگید..
گفت: حالا فکراتونو بکنید اگر خواستید من آرایشتون میکنم بجز اون چشمتون .
در حالیکه بغض گلوم رو گرفته بود زنگ زدم به نسیم جون .
نسیم رفته بود یه آرایشگاه تو سعادت آباد . گفتم نسیم جون ببین اونجا منو قبول میکنند الان بیام . سوال کرد و گفتند: بله بله قدمشون رو چشم .
مامان هم هنوز موهاشو درست نکرده بود، گفت : منم یک ثانیه اینجا نمیمونم مهربانو این خانم اصلا نه کار بلده نه ادب داره.
خلاصه به خانمی که صندوق دستش بود گفتم: لطفاً حساب ما رو تسویه کنید .
فوری دیدم مرجان خانوم اومد گفت : .. نه نه حالا براتون خاطره ی بدی میشه، من صورتتون رو آرایش می کنم .
گفتم : نه خیلی ممنون .
گفت : نه نمیشه اینجوری که .
گفتم : چرا میشه اتفاقاً شما صحبتاتون رو کردید دیگه کاری نمونده.
گفت ": مامانتون ، موهاتون ؟ گفتم : با جای دیگه هماهنگ کردم .
دیگه هر چی میگفت من نمیشنیدم .
فقط یه بار دیگه برگشتم گفتم: من خواهر عروس هستم و باید حالم خوب باشه لطفاً ادامه ندید نه من رو بیشتر اذیت کنید نه خودتون رو .. من اینجا کاری انجام نمیدم.
مامان رو با اون پای دردناک و عصاش آوردم پایین . لوکیشن آرایشگاه نسیم جون رو انداختم تو ویز و بیست دقیقه بعد سالن جدید بودم .
با یه عده خانم خوش برخورد مواجه شدیم .
داستان چشمم رو برای خانم آرایشگر گفتم، با مهربونی دلداریم دادن و گفتن ما هم یه قطره ی استریل مخصوص داریم از این هم برات استفاده میکنیم ضمن اینکه از این داستان ها زیاد پیش میاد و ما تجربه ش رو داریم ، شما خواهر عروسی ولی برای خود عروس که استرس داره و کلی فشار روش هست خیلی ماجراها پیش میاد یه تیم حرفه ای باید آمادگی مواجه با همه شون رو داشته باشه، مهمترین چیز اینه که شما استرست کمتر بشه و به ما اعتماد کنی .
گفتم: من میدونم چه راهکارهایی میشه جایگزین کرد که هم سلامت مشتری های دیگه حفظ بشه هم کار من راه بیفته ولی دوست دارم بدونم شما چه پیشنهادی دارید؟
الهام جون گفت : وسایلی که با مژه درگیر میشه امکان آلودگی داره که همه ی وسایل قابل استریل شدنه مثل فرمژه و انبری که باهاش روی مژه ها کار میکنم فقط ریمل رو نمیشه استریل کرد، که اونم یا خودتون ریمل دارید و من از ریمل خودتون استفاده میکنم یا اینجا ریمل برای فروش داریم میتونم بهتون بفروشم که مال خودتون باشه .
لبخندی از سر رضایت زدم و گفتم : مرررسی به شما میگن" میک آپ آرتیست حرفه ای" هم برخوردتون باعث شد استرسم از بین بره هم راهکاراتون عالیه و خودم دقیقاً به همین فکر کرده بودم .
من نشستم رو صندلی میک آپ، مامان رو صندلی براشینگ .
ساعت چهارونیم نتیجه ی کار من و مامان عالی بود . با رضایت خاطر وجه درخواستیشون رو پرداخت کردم و از سالن بیرون اومدم .
عاقا اتوبان ها قفل بود ، ترافیک انقدر سنگین بود که کم مونده بود گریه م بگیره . اهالی خونه زنگ میزدن و میگفتن : کجااایین دیر شده .
گفتم: همه تون برید توروخدا، اینکه ده نفر دیر برسن خیلی بدتره تا دو سه نفر .
همه رفتن بجز مهرداد که مونده بود خونه کمک ما کنه .
خلاصه رسیدیم خونه انقدر با سرعت آماده شدم که وقتی از اداره میام خونه و لباس عوض میکنم و لباس خونه می پوشم بیشتر طول میکشه .
حتی زیپ لباسم رو تو آسانسور بستم . 
مهرداد رانندگی میکرد ، درواقع هر جایی که راه باز بود پرواز میکرد .. ..
ساعت هشت ونیم شب بود که رسیدیم و بی وقفه مراسم عقد شروع شد .
چقدر خوبه که دیگران شرایط بد آدم رو درک کنند یکی از پر استرس ترین ساعت های عمرمون رو گذرونده بودیم و اصلاً طاقت رفتار تند کسی رو نداشتیم .
موقع ورود با یک جمعیت مشتاق و مهربان مواجه شدیم که همگی با صورت های خندان به استقبالمون اومدن .
دقیقاً یه مشکل مشابه برای یکی از دوستانم پیش آمده بود و وقتی خانواده ی عروس به مراسم رسیدند متاسفانه خانواده ی داماد با بدترین رفتار و توهین ها ازشون استقبال کردند و این ناراحتی و دلخوری برای سالها ادامه پیدا کرد .
مینا و سینای عزیزم مثل دوتا فرشته ی زیبا در جمع می خرامیدن.. فامیلی که خیلی وقت بود ندیده بودم و همه ی ارتباطمون با هم مجازی شده بود رو میدیدم و همدیگه رو به آغوش می کشیدیم .
بچه هامون بزرگ و بالنده شده بودند و به سر و صورت ما میان سالها، گرد پیری نشسته بود .
پدر و مادرهای ما ، مسن تر و افتاده تر شده بودند و جای خیلی ها که قبلاً بزرگترهای فامیل بودند بینمون خالی بود 



دوستتون دارم دوستان مهربانم و برای همه ی آدم های خوب(خوب یعنی آزار و اذیت نرساندن به دیگران و درک کردن اینکه من و تو با هم متفاوتیم و قرار نیست مثل هم فکر و زندگی کنیم) شادی ، سلامتی و صفای قلب آرزومندم
سلام دوستان نازنینم، اول از همه بابت کامنتای پر از عشق و محبتتون تشکر میکنم . یه بار دیگه بهم ثابت شد ما اینجا یه خانواده ی بزرگیم . اگر چه همه ی ابراز لطف ها بصورت نوشته ست ، اما من گرمای محبتتون رو از کلمه به کلمه ش احساس میکردم 
امیدوارم همه ی چشمای منتظر، به دیدن عزیزانشون روشن باشه و هییچ عزیزی از عزیزش دور نمونه .
تمام مدتی که مهرداد پرواز میکرد من یاد و خاطره ی تلخ مسافرای به مقصد نرسیده ، مخصوصاً پرواز اوکراین رو تو ذهنم زنده میکردم و چند بار به خودم اومدم دیدم از شدت افسوس و خشششم چشمام خیس شدند.
یه بار دیگه اینجا همه ی باعثین این اتفاقات وحشتناک و تلخ رو لعنت میکنم 
*****
مامان مصی پنجشنبه و جمعه به من و مینا گفته بود، شما که این روزا خرید میکنید منو هم همراه خودتون ببرید من حوصله م سر رفته .(درصورتیکه روز قبل همراه مینا رفته بود برای انتخاب دسته گل عروسی و لباس دامادی ؛ شبشم رفته بودیم سینما که خانوم خانوما تو سینما از درد پاش ناله میکرد)
ما هم نبردیمش چون متاسفانه با گذشت چد سال از جراحی پای مامان ، استخوانی که شکسته بود جوش نخورده. این وسط یه بار دیگه هم جراحی ترمیمی انجام شده و یه پلاتین دیگه به قبلی اضافه شده ولی درواقع بی فایده بوده . مدام درد داره و به سختی راه میره . حالا توقع داره که همراه خودمون خریدهای پنج شش ساعته ببریمش .
از دستمون هم ناراحت شد و یه نیمچه قهری هم کرد. ولی بهش گفتم مامان جان من میدونم چقدر خرید رو دوست داری ما هم از همراهی تو همیشه لذت میبریم ولی با شرایطی که داری نمیتونیم چندین ساعت تو رو پیاده بچرخونیم . مگه با هم پارک و سینما و رستوران نرفتیم؟ لطفاً نگرانی های ما رو هم درک کن قول میدم روز شنبه بعد از اداره بیام با هم بریم بیرون بگردیم .
اداره که تعطیل شد ؛ به مینا زنگ زدم گفتم مینا خونه ای بیام یه دقیقه ببینمت؟
نگران شد گفت چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟؟ برای چی با عجله داری میای پیشم؟
گفتم : باباااااا، یه چیزی خریدم برای عروسیت میخوام ببینی خوبه؟؟
گفت: آهان باااشه .
خلاصه رفتم پیشش هی به دستم نگاه میکرد گفت: چی خریدی؟
گفتم: تو گوشیمه نشونت میدم .
چپ چپ نگام کرد گفت: عکسه؟ خب میفرستادی برام .
همینطور که گوشی رو باز کرده بودم ؛ گفتم : عجباااا ما میایم خونه ی خواهرمون باید کلی جواب پس بدیم!!
گفت : نه دیوونه منظوری ندارم من که همیشه التماس میکنم بیا پیشم تو هی میگی کار دارم . خب کارات غیر عادیه دیگه آدم شک میکنه .
گفتم حرف نزن بیا اینو ببین نگاه کن و رفتم رو عکس مهرداد .. گفتم : عه راستی عکس مهردادو دیدی امروز برام فرستاده ؟
گفت : قربونش بشم . مهربانو دلم خووونه ... بدون مهرداد عروسی فایده نداره .
بغض کرده بود .. گفتم آره بابااا؛ کی میگه فایده داره؟؟ زود بپوش میخوایم بریم فرودگاه
ناباورانه نگام کرده گفت: گمشووو .. گفتم خودت گمشووو
ببین عکس کجاست؟
خودتون قیافه ی مینا رو درنظر بگیرید دیگه من نگم چقدر جیغ کشید و بالا و پایین پرید از ذوقش .
گفتم زودباش بریم سراغ مامان و بابا .
مینا داشت آماده میشد که مامان زنگ زد:
مهربانو کجایی پس مگه نگفتی میام میبرمت بیرون؟
گفتم چرا مامانی مینا هم میاد داره آماده میشه تو و بابا هم بپوشید میایم سراغتون .
ساعت شش و نیم بعد از ظهر بود . مامان و بابا هر دو لباس بیرون پوشیده بودن . بابا گفت: بچه ها من کتونی بپوشم، پیاده روی میکنیم؟
گفتم هر چی دوست داری بپوش بابایی، فقط شما عصرونه خوردی؟
گفت : آره یه لیوان شیر گذاشتم گرم بشه ، با نون تست و عسل میخورم .
همون موقع مامان با مهرداد تماس تصویری گرفت . مهرداد قطع کرد. مامان گفت: امروز که تعطیله چرا قطع کرد؟ گفتم : شاید دستشوییه مامان . مهرداد سریع برای مامان ویس فرستاد که مامان جون من دارم خرید میکنم دستم پُره تماس تصویری برام سخته .. رسیدم خونه تماس میگیرم .
من و مینا خنده مون گرفت (نمیخواست تو هواپیما ببینتش که قطع کرده بود)
به مینا اشاره کردم فیلم بگیر یواشکی . بین مامان و بابا نشسته بودم .. گفتم مامان عکس مهرداد رو دیدی؟ گفت : نه .. تو شمعدانی که چیزی نیست . گفتم اونجا نه ، فقط برای من عکس فرستاده .
مامان گفت : وااا چرااا؟؟
گفتم: چه میدونم حالا دلش خواسته برای من بفرسته .. طفلک دلش پیش ماست اعصابش خورده تو عروسی نیست .
مامان عکس رو دید و گفت : دورش بگردم چقدر چشماش خسته س . گفتم آره .. بنظرت کجا عکس گرفته؟ مامان با کنجکاوی خیره شده بود به صفحه ی گوشیم . مینا گفت : یکساعت دیگه فرودگاهه
زبون مامان بند اومده بود .. باورش نمیشد .. احساس میکنم بابا کمی گوشاش سنگین شده این خبر رو با تاخیر متوجه شد . بعد هم بلند شد رفت دوتا ایران چک آورد مژدگانی خبر خوب من و مینا رو داد
تلفنی به بردیا و نسیم جون و سینا هم خبر دادیم .
ساعت هشت همگی سوار ون بودیم و به سمت فرودگاه می رفتیم .
با مهرداد در تماس بودم قرار بود ساعت نه و پنج دقیقه فرود بیاد . همگی براش ویس فرستادن و بهش خوش امد گفتن .. از خوشحالیش گریه میکرد میگفت تا دوسه ساعت دیگه همو می بینمیم .
ساعت نُه و نیم ما به پارکینگ فرودگاه رسیدیم . نیشمون تا بناگوش باز بود یهو مهردخت گفت :
مامااان یه مشکلی داریم ، دایی تو هواپیما از نت هواپیما استفاده میکرد. الان که پیاده بشه نت نداره پس واتس اپ هم نداره چون سیم کارتش خارجیه پس تماسم نمیتونیم بگیریم .
اینجا بود که انگار برق همه مون رو گرفت . فکمون کش اومده بود . من و مینا و مهردخت و آرتین و نسیم از ون پریده بودیم پایین به سمت سالن های انتظار می دویدیم . بعید میدونستیم مهرداد تو این فاصله ی کوتاه اومده باشه بیرون .
نفس زنان خودمون رو به اطلاعات پرواز رسوندیم . گفتیم مسافرای فلان پرواز کجان . یه خانومی چک کرد گفت دارن مراحل اداری ورود رو میگذرونن . نفسی به راحتی کشیدیم گفتیم بریم بچسبیم به جایگاه خروج تا مهرداد رو ببینیم .
دل تو دلمون نبود که تلفن من با یه شماره ی ناشناس زنگ خورد . قلبم ریخت فهمیدم چی شده ..
برداشتم مهرداد بود گفت مهربانو جان من سوار تاکسی شدم دارم میام خونه .
گفتم مهرداااد ما همه تو فرودگاهیم پیاده شو ون گرفتیم اومدیم دنبالت .. خدا رو شکر که تماس گرفتی .
مهرداد به آقاهه گفت لطفاً بایستید .
خوشبختانه فقط پارکینگ رو دور زده بود و دور نشده بود . خانواده ی شمعدانی عین لشکر شکست خورده همگی سوار ون وسط اتوبان خودشونو رسوندن
و ......
مهرداد گفت داشتم شاخ درمیاوردم از لحظه ی نشستنمون تا اینکه کامل اومدیم بیرون یکربع طول کشید هیچوقت چنین سرعتی درتصورم نبود .. هیچ هواپیمای دیگه ای نبود و همه چیز سریع انجام شد.
(من فقط موندم توکار اون خانومی که گفت دارن مراحل اداری رو طی میکنند!!!!! اگر شرایط جور دیگه ای بود برمیگشتم و بهش میگفتم واقعا چی چی رو چک کردی و به ما اون اطلاعات غلط رو دادی؟؟
)
آخ که آغوشت چقدر خوبه عزیز من 
دوستای گلم ، برای همه ی چشم ها اشک شوق آرزو میکنم ... دل همگی همیشه شاد باشه
این روزا خیلی خیلی خوبن . همه خوشحالیم و در تدارک جشن مینا و سینای عزیزم هستیم .
نمیخوام به رفتنش فکر کنم .. الان باید خوش بگذره .
بازم از همه ی مهری که به من و خانواده ی شمعدانی دارید ممنونم و بهترین ها رو براتون آرزومندم .
خدا لعنت کنه اونایی که باعث شدن اینهمه بینمون جدایی بیفته . این مملکت چی کم داره؟ چرا همه ی ما که موندیم عزیز یا عزیزانی داریم که اون سر دنیان؟
کاااش روزگار یه جور دیگه رقم میخورد.
دوستتون دارم 
سلام دوستان نازنینم امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و با حال خوب و آرامش به استقبال هفته ی جدید آمده باشید .
مهرداد نازنینم ساعت سه صبح به وقت ایران از مونتریال پرواز کرد به سمت اتریش . احتمالا ساعت ده صبح ما به اتریش رسیده و بعد از یه توقف چند ساعته به سمت ایران پرواز میکنه .
ساعت سه صبح لحظه ی پرواز (دور اون چشمای خسته ت بگرده خواهر
)

من با یه وَن هماهنگ کردم که امشب همگی بریم استقبالش.
دیشب ترانه ی " فردا تو می آیی" هوشمند عقیلی رو فرستادم تو گروه شمعدانی . مهردخت گفت مطمئنم اینو ببینند همه می فهمند ماجرا رو . منم گفتم عمراً متوجه نمیشن . حالا شرط بستیم و تا الان که هیچکس کنجکاو نشده 
الان وقت ندارم لینک آهنگ رو بذارم اینجا خودتون اگر دوست داشتید پیداش کنید .؟( ببخشید خیلی شلوغم)
بخشی از متن ترانه این هست
ای جااان همین الان پیغام داد:

باید تند تند کارای اداره رو بکنم برم خونه ی مامان اینا بهشون بگم و بعد هم دونه دونه بقیه رو هماهنگ کنم .
دیروز این خوشگل جان رو درست کردم که امشب کنار مهرداد عزیزم بخوریم . اسمش پاولووا Pavlova ست یه دسر روسیه که با الهام از اسم یه بالرین نامگذاری شده . بس که نرم و سبکه 

دوستتون دارم عزیزای من الهی حال همه خوب باشه