
تو را از جان خواستم و با جان پرداختم .
" دخترم تولدت مبارک"
هرچند که تولد امسال مهردخت با موضوعی عجیب و غمگین گره خورد و دیشب بارها درکنار هم اشک ریختیم و خاطرات این سه سال گذشته رو مرور کردیم .
قدیمی تر های این خونه یادشونه که درست سه سال پیش همچین روزی دارسی قشنگمون که فقط 50 روزش بود، پا تو زندگی ما گذاشت . به روز نکشید که شد جان و دل من و مهردخت و به دنیای ما دونفر ، رنگ تازه ای بخشید .
سه سال تمام با همه ی وسواسی که به خرج دادیم این بچه رو مثل چشمامون نگه داشتیم، از غذا،، رعایت نکات بهداشتی، ویزیت ها ی سرموقع و بررسی سلامت ... همه چیز خوب بود و آخرین بار هم اسفند ماه بررسی سلامت شد . همه چیز عالی بود تا روز جمعه که نفس مهمون ما بود و دارسی بنظرم طبیعی می اومد هر چند که مثل همیشه آروم بود و شاید همون وقع علامتی داشته که من متوجه نشدم . به هر حال ساعت 10 شب وقتی با مهردخت نشسته بودیم تی وی نگاه میکردیم و دارسی اومد کنارم نشست احساس کردم ریتم تنفسش خیلی تنده . به مهردخت گفتم : این طرز نفس کشیدن بنظرت طبیعیه؟
گفت آره کوچولوعه همیشه تنفسش تنده .. گفتم : نه مهردخت بنظرم تند تر از همیشه ست .
به هر حال ازش فیلم گرفتم و برای دکتر مشیری فرستادم گفت: این که بنظر من طبیعیه . گفتم الان طبیعی شد دکتر جان بنظرم چند دقیقه ای خیلی تند بود . خلاصه اونشب گذشت . فرداش که شنبه باشه من رفتم اداره و الان هر چی به مغزم فشار میارم که قبل از رفتن چی دیدم یادم نمیاد.
معمولا اگر خیلی دیرم نباشه به هر دوتاشون غذا میدم دارسی معمولاً عادت داره از دست من غذا میخوره .. یادم نیست که با دست بهش غذا دادم یا نه و رفتم اداره . مهردخت تا ساعت 2 بعد از ظهر خونه بود و بعد رفته سرکار . من ساعت شش و نیم بعد از ظهر رسیدم خونه و در اتاق تامی رو باز کردم که بیاد بیرون (وقتی خونه نیستیم تامی تو اتاق دربسته ست که بازیگوشی نکنه و به سر و کله ی دارسی نپره) اما دارسی نیومد استقبالم . گشتم دنبالش دیدم رفته رو یکی از صندلی های ناهارخوری و به پهلو افتاده و به سختی نفس میکشه .
داشت قلبم از ترس می ایستاد . تامی اومده بود دور و برش و هی لیسش میزد و میخواست باهاش بازی کنه ولی دارسی هیچ عکس العملی نداشت .
نمیدونم چطوری لباس اداره رو دراوردم پرت کردم زمین و سریع لباس راحت تر و خنک تری پوشیدم دارسی رو بغل کردم و دویدم بیرون . میدونستم اصلا شرایط رانندگی ندارم همینکه اسنپ میگرفتم زنگ زدم به دکتر مشیری و گفتم دارم میام اونجا . گفت من نیستم متاسفانه سریع ببرش بیمارستان و اسم بیمارستانی که مد نظرش بود رو اورد.
راننده مهربون اسنپ ما رو سریع به بیمارستان رسوند اونجا گفتند که کیج اکسیژنشون پر هست و دکتر رادیولوژیست هم رفته . چون دکتر مشیری بهم گفته بود سریع ازش عکس کامل بگیرن ببینیم ریه ش آب نیاورده باشه چون اگر آب بیاره 90% تا چند روز آینده از دست میدیمش .
بلافاصله به بیمارستان دیگه ای رفتم البته رادیولوژیست اون بیمارستان هم داشت میرفت که التماس کردم بمونه . از دارسی عکس کامل گرفتن و مشخص شد ریه آب نیاورده ولی قلب و کبد بزرگ شده بود . چرااااااااااااااااا؟؟
این سوالی بود که من و دکتر همه ش از خودمون می پرسیدیم که چرا باید اینطوری باشه . بعد از عکس و کمی اکسیژن که براش گذاشتن دکتر گفت ببرش خونه این چند تا دارو رو بهش بده تا فردا که یکشنبه باشه بیاریش پیش من ببینمش .
دارسی رو آوردم خونه تقریباً بهتر شده بود . هنوز با دکتر تلفنی صحبت میکردیم و پیشینه ی دارسی رو مرور میکردیم . دکتر گفت نمیتونه نارسایی مادرزاد قلبی باشه چون من این بچه رو چند بار بیهوش کردم (آخرین بار همین اسفند بود که یکی از دندوناش شکستگی کوچولویی داشت براش ترمیم کرد و جرمگیری هم انجام دادو چک آپ کامل کرد .
بچه خیلی سریع و راحت از بیهوشی درمیامد و اگر مشکل قلبی بود اونجا خودش رو نشون میداد .. پس یه عامل دیگه باعث شده که الن قلب و کبد درگیر بشن .
دوباره تکه های پازل رو کنار هم چیدیم یهو دکتر گفت یادته دوسال و نیم قبل تو دارسی رو بخاطر اینکه حس کردی پاهاشو کج میذاره بردی پیش یه دکتر دیگه و وقتی به من گفتی بردمش جای دیگه گفتم دارو چی داد ؟ گفتی : دو هفته س دارم ملوکسیکام میدم ؟ گفتم بلهه .
گفت: یادته چقدر داد زدم گفتم : این دارو سه تا پنج روز تجویز میشه نه اینهمه ؟؟ خدا کنه روده و معده بچه رو اسیب نزده باشی که دوباره آوردیش چک کردیم سالم بود
میگم نکنه همون موقع زخم کوچولویی تو عثنی عشرش ایجاد شده و الان به مرور زخم بزرگ شده وقتی غذا میخوره یا گرسنه میمونه این اسید ها انقدر دردش میارن که بچه از درد بی نفس میشه ؟ و التهاب های اون قسمت به قلب و کبد هم اسیب زده؟
گفتم نمیدونم دکتر .
گفت باشه تا فردا صبر کن و ساعت سه و نیم بیا پیشم .
چون این روزا اداره خیلی کار دارم صبح دیروز یکشنبه رفتم اداره هنوز ساعت ده نشده بود که هی مهردخت تماس میگرفت دارسی دوباره اونطوری شده خودت رو برسون . چند بار گفتم مهردخت طاقت بیار الان خوب میشه احتمالا درد داره اینطوری . گفت " نه مامان بیا خونه .
رفتم خونه دیدم وااای دارسی به همون حال دیروز و بی نفسی افتاده ولی حمله هم دست برنمیداره و همینطور یه سره داره با صدا و سختی نفس میکشه . باز دکتر گفت سریع ببرش همون بیمارستانی که گفتم
من و مهردخت دارسی رو رسوندیم بیمارستان خوشبختانه کیج اکسیژن خالی بود رفت زیر اکسیژن . پزشک اورژانش دیدش و براش انژیو کت گذاشتن هم آزمایش خون گرفت هم داروی فروزماید تزریق کردن .
دارسی همونطور بود .. بچه م که اصلا غریبه ها رو دوست نداره با چشمای نگرانش ما رو میدید و سعی میکرد تکون بخوره و بیاد سمت شیشه ی کیج ولی نمیتونست 
برای دکتر شرح دادم که دارسی مریض دکتر مشیریه و هیچوقت مشکلی نداشته اما ما به زخم مشکوکیم . گفت فعلا بادید این شرایطش رو تثبیت کنیم ببینیم چکار میشه کرد . چند ساعت اونجا بودم تو اون مدت دکتر با دکتر مشیری تلفنی صحبت کردن و به این نتیجه رسسیدن که دراوردن دارسی از اکسیژن به صلاح نیست و باید بستری بشه .
بستریش کردم تا ساعت سه پیشش بودم بعد اومدم خونه و مهردختم رفت سر کار . وقت ملاقات 4 تا 6 بود . ساعت 5 دوباره رفتم سمت بیمارستان .. وااای خدا چقدر خیابون ها بخاطر تعطیلی امروز شلوغ بودند .
رسیدم اونجا .. دارسی قشنگم دوباره منو دید و سعی میکرد عکس العمل نشون بده ولی واقعا ناتوان بود .
دکتر رو دیدم گفت ما یه لحظه مجبور شدیم ببریمش براش دوباره عکس بگیریم و متاسفانه از دیشب که شما عکس گرفتید تا الان شرایطش بد تر شده . عکس رو نشونم داد و خیلی از قسمت های ریه ش سفید شده بود . دقیقاً مثل بیمارای کرونایی که ریه شون به سرعت درگیر میشه .
گفت دعا کنید به دارو ها جواب بده .
اصلا نمیدونیم که چی باعث شده . آزمایش خونش تقریباً خوبه و عفونت مختصری تو خون هست که نمیتونه دلیل همه ی این مسائل کرونا یا مثلاً ذات الریه باشه . یه چیزی مثل آمبولی پیش اومده و گییییچیم نمیدونیم چی شده . اگر دارسی طاقت بیاره و ریه ش با دارو ها پاک بشه و نفسش درست بشه بعد میرسیم سر درمان اصلی که ببینیم چی باعث شده و درستش کنیم .
ساعت نزدیک هفت بود که از بیمارستان اومدم . روز قبلش کیک تولد مهردخت رو درست کرده بودم و تو یخچال بود گفتم کاش برم کیک رو بردارم خودمم برم ارایشگاه یکمی از این حال بیرون بیام بعد برم محل کار مهردخت و ساعت 9 و نیم که میاد بیرون سورپرایزش کنم . اما انقدر خیابون ها وحشتناک ترافیک بود که دیدم نمیشه . از طرفی مهردخت هم زنگ زد و با گریه گفت حالم سرکار خوب نیست و دارم میام خونه .
دیشب تمام مدت به من میگفت: مامان دارسی خیلی قویه .. نگاه به آروم بودن و کوچولو بودنش نکن از پسش برمیاد .
اما هر جای خونه رو میدیدم جای دارسی خالی بود ..
آخرین تلفن دیشبم ساعت 12 شب بود که گفتن همونطوره ولی اب خورده و جیش هم کرده که نشونه های خوبی بود . من و مهردخت کلی باهم گریه کردیم و شب پیش هم خوابیدیم تا بیهوش شدیم .
از تصور اینکه دارسی نترسه و فکر نکنه تنهاش گذاشتیم تو محیط غریبه داریم می میریم .
ساعت 7/5 صبح زنگ زدم مسئول پذیرش گفت فرقی نکرده (که چرت میگفت ، آخه اون چه میدونه) به دکتر هم وصل نکرد گفت 9/5 زنگ بزن .
ساعت 9/5 زنگ زدم دکتر گفت فرقی نکرده . دیشب با مشیری باز هی حرف میزدیم گفتم دکتر نکنه چیزی پریده تو گلوش و رفته تو نایش . چون دارسی سالم بود و این اتفاقا خیلی عجیبه .. گفت آره اتفاقا یه مریض سگ داشتم که داشت از دست میرفت دقیقا همین علائم رو داشت دارو دادم ولی امید نداشتم رفت خونه صاحبش زنگ زد که سرفه کرده یه تکه تشویقی از دهنش پریده بیرون و خوب خوب شده .
اما متاسفانه نای گربه ها خیلی ظریفه و اصلا دسترسی بهش نیست . نمیدونم چطور ممکنه اگر این اتفاق افتاده باشه وادار به سرفه کنند یا اونو خارج کنند .. فقط ممکنه با دارم حل بشه و از بین بره اگر جسم خارجی هست .
الان ساعت ده و بیست دقیقه ست قراره 11 تا 3 بعد از ظهر متخصص خیلی حاذقی اونجا بیاد دکتر کشیک گفت بیا باهاش صحبت کن . دارم میرم اونجا .
ازتون میخوام برای دختر کوچولوی من دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید بحران رو بگذرونه .
همه ی شما که اینجایید یا حیوان خونگی دارید و حداقل اگر الان ندارید تجربه ش رو دارید . یا اینکه اصلا هیچوقت نداشتید . دسته ی اول کاملاً میدونید من و مهردخت و همه ی نزدیکانمون چه حال بدی داریم ولی شما دسته ی دوم ممکنه بعضی هاتون اصلاً درک نکنید این موضوع رو . عزیزان من لطفاً وقتی با کفش های دیگران راه نمیرید ، قضاوتشون نکنید .
حیوان خونگی آدم واااقعا هیچ فرقی با بقیه ی اعضای عزیزخونه فرقی نداره .. چه بسا بین آدم ها کدورت پیش میاد ولی بین ما و حیوان هامون چیزی جز عشق خالص وجود نداره .
به هر حال دختر کوچولوی من الان نفسش تنگه و با عذاب داره تنفس میکنه لطفاً براش انرژی مثبت بفرستید و دعاش کنید .
یه چیز جالب اینکه انگار تامی کاملاً به موضوع آگاهه .. اون پسر شیطون که یه لحظه آروم نداشت ، یه گوشه کز کرده و اصلا شیطونی نمیکنه . فقط میاد کنارم میشینه و عمیق نگاهم میکنه و لیسم میزنه یا سرشو محکم به دست و صورتم فشار میده .
ببخشید که انقدر غمگینم .. دست خودم نیست شما شریک همه ی احوالات تلخ و شیرینم هستید .
دوستتون دارم 
****
راستی ببخشید اگر نمیتونم کامنت ها رو جواب بدم .
- مهربانو یه چیزی مدتیه خیلی فکرمو مشغول کرده .
-خیر باشه .
-نمیدونم تو هم برخورد داشتی یا نه ، چند باری هست برام پیش اومده هم تو جمع دوستانم، هم تو جمع خانواده . میگن مگه دیوانه ایم صبح به صبح ساعت هفت خواب آلود و بچه به بغل بدو بدو بریم اداره اونجا زیر دست هر کس و ناکسی کار کنیم تهشم یه حقوق کارمندی بهمون بدن!!ما نباید خودمون رو محدود به چیزای دم دستی کنیم، باید بلند بپریم، پرواز کنیم و زیاد بخوایم و زیاد به دست بیاریم .
-به به چه حرفای خوووبی .
-آررره واقعاً هم حرفای خوبیه ولی ...
-اما گفتن این حرفا در حضور تو که مدل زندگیت کارمندیه اصلاً مودبانه نیست.
- میدونی که همسر من با کار کردنم مخالفه، این حرفا رو هم جلوی اون بهم میزنن که ثانیه ای یه بار بهم میگه: چقدر میگیری من دوبرابرشو بهت میدم .
-متاسفم واقعاً ، نمیدونم چی بگم . خوشبختانه من اصلاً با همچین موردی برخورد نداشتم .
- بنظرت باید چکار کنم؟
- من اگر بودم حتماً باهاشون برخورد میکردم . چه خانواده باشن و چه دوست خانوادگی فرقی نمیکنه .
-حتی اگر خانواده بود؟
-اتفاقاً وقتی خواهر و برادر آدم چنین کار زشتی در حق آدم میکنند که بدتره. حتماً برخورد میکردم .
میدونی چیه سایه جان لطفاً باهاشون برخورد کن چون سکوت تو باعث میشه اونا فکر کنند حق دارن همچین چیزایی بگن و غیر از تو با دیگران هم ممکنه این کارو انجام بدن . ببین هر کسی دلیلی برای کار کردنش داره که کاملاً شخصیه و به دیگران مربوط نیست . تو بخاطر نیاز مالی نیست که کار میکنی ولی کسی مثل من باید کار می کرد و باید کار کنه ، فکر کن شنیدن این حرفا چقدر میتونه آسیب زننده باشه .
- غیر از اون مهربانو جان ، همین آدما همیشه دستشون جلوی من درازه . یعنی از این طرف میگن آدم نباید گنجشک روزی باشه و باید بلند فکر کنه، از اون طرف دست به هزار تا کار زدن که تو همه ش شکست خوردن .
- خب من فکر میکنم علت همه ی این حرفایی که میزنن رو فهمیدم . اینا ناخوداگاه یا خودآگاه میخوان به کارایی که میکنن و بعضاً اشتباه هم هست ، مهر تایید بزنن. بخاطر همین دنبال یه سوژه می گردن که با تخریبش بتونن خودشون رو توجیه کنن . لطفاً نقش گوشت قربونی رو براشون بازی نکن و اجازه نده باهات بازی کنن.
کمی قدم زدیم و گپ زدیم سایه گفت :
- یه چیز دیگه هم هست . چند نفر هستن که ازم پول قرض می گیرن .. بین همون گروه اولی هم که گفتم هستن، یعنی ضمن اینکه میگن وااای مگه دیوانه ایم برای چندر غاز صبح بلند شیم مقنعه بکشیم کله مون بریم اداره .. نه به خودمون برسیم نه استراحتی داشته باشیم و نه هیچ چیز ...
بعد وقت و بی وقت میان میگن داری انقدر بدی بهمون ؟؟
- تو هم میدی بدون اینکه چیزی به روشون بیاری؟ 
- اره .. انتظار دارم خودشون بالاخره خجالت بکشن
- نمیکشن سایه جون اگر اهل خجالت کشیدن بودن، تا حالا کشیده بودن . ببین ایندفعه ای بگو میدونید چرا من همیشه یه پولی دارم که کار شماها رو راه میندازم؟ دلیلش همونه که مثل دیوانه ها صبح به صبح مقنعه میندازم سرم و میرم یه ماه کار میکنم تا آخرش یه چندر غاز بهم بدن .
- آره خیلی بهم فشار اومده . تازه اون روزی به دوستم بعد از چند بار پول قرض کردن ، گفتم : مرجان پول برای چی میخوای؟
گفت: فلان مانتو رو دیدم خیلی خوشم اومده می خوام بخرمش .
- 
وااااقعاً؟؟؟
- آررره خدا شاهده .. بهش گفتم : خجالت بکش باباااا یعنی چی بخاطر مانتو رو میزنی ؟؟ واقعاً عزت نفست کجا رفته ؟ من الان 5 تومن پول دارم، داشتم فکر میکردم نصفشو بدم به تو نصفشم برای خودم نگهدارم بعد ترسیدم تو کارت با نصف پول من راه نیفته میخواستم بیشتر بدم بهت برای همین پرسیدم چی شده . بعد تو خیلی راحت میگی میخوام مانتو بخرم؟؟
- یاد یه چیز مشابه افتادم سایه . چند سال پیش یکی از دوستام از من پول خواست ( اونم عادت همیشگی شه ) منم دست خودم خیلی تنگ بود یهو گفتم من فقط چهارتومن دارم اگر مشکلت با نصفش حل نمیشه برات از مینا یا کسی دیگه بگیرم .
گفت : نه باباااا بیشتر میخوام ، آره لطفاً ازش می گیری؟؟ طلا ارزون شده میخوام برم طلا بخرم سرمایه گذاری کنم .
اولش باورم نمیشد بعد هی حرفشو پیش خودم آنالیز کردم فهمیدم چی میگه . گفتم نه ببخشید واقعا نمیتونم .
من خودم وقتی تو تنگنا قرار می گیرم ، یعنی واااقعاً دستم خالی میشه و مجبور میشم ، به مینا رو میزنم .. حالا بخاطر سرمایه گذاری تو نمیتونم . اگر یه مشکل حادی وجود داشت چرا هااا ولی این سرمایه گذاری رو خب همه مون بلدیم بکنیم .
یادم افتاد چند وقت قبلش من خیلی نیاز مالی داشتم و یه طلای کوچولو با خودم از خونه آوردم، عصری با خودِ همین دوستم رفتیم فروختیمش و صد بار بهم گفت : خُب از یکی قرض کن مگه دیوانه ای ؟؟ گفتم : اینا رو برای همین مواقع گرفته بودم دیگه .
حالا تو تعریف کردی یاد همین موضع افتادم بعضیا متاسفانه رو حساب دیگران زندگیشونو پیش میبرن . اصلاً هم رو زدن و اصرار کردن براشون سخت نیست !!
دوستتون دارم 
**********
دوستان باید تشکر کنم از مشارکتتون در مورد همیاری گلی خانوم . مثل همیشه ذره ذره دستمون پر و پیمون شد . 


در حال حاضر منتظر خبر از طرف گلی خانوم هستم که بگه عمل کرده و من معتمدم رو بفرستم بیمارستان عیادتش و وجهی که از طرف خودمون براش جمع کردیم رو تقدیمش کنم .
دوستان عزیزم اهل گرگان هستید یا تو اون شهر آشنایی دارید که در مورد کیس حمایتیمون "گلی خانوم" یه کار کوچیک بتونه برامون انجام بده؟؟

بالاخره در تاریخ چهارم تیرماه سال جاری، 49 سالگی پر ماجرا هم به پایان رسید . راستش هرچی فکر میکنم من حتی یه روز بی ماجرا هم تو زندگیم نداشتم. حالا نمیدونم چی شده 49 سالگی انقدر به نظرم پر ماجرا تر میاد !
نمیدونم تا سال دیگه و این موقع روزگار برام چی تدارک دیده ولی سعی میکنم به چیزای خوب فکر کنم 
از تک تک پیام های قشنگتون انرژی گرفتم ، خدا رو شکر میکنم که خانواده و دوستان بی نظیری دارم و قدردان همه ی محبت هاشون/ محبت هاتون هستم 
*******
یه مدتیه درگیر یه مورد حمایتی هستم که بهم معرفی شده . خانم محترم و دردمندی که البته همسر و بچه داره و اهل گرگان هستند متاسفانه دوتا تومور در سرش داره که یکی از اونها روی نخاعش نشسته و خطر ناکه و باید در اسرع وقت جراحی بشه . من از اونجایی باهاشون آشنا شدم که یکی از اقوامشون بهشون پزشکی در شهر مشهد معرفی کرده بودند و گلی خانوم و همسرش رفته بودند مشهد که اون دکتر هم نظرش رو بده .
خوشبختانه در مشهد خاله خانوم خَیِر و مهربونِ سینا جان(همسر خواهرم مینا) زندگی میکنند و به سفارش من، گلی خانوم رو راهنمایی و حمایت کردند .
هزینه ی عمل تو مشهد تقریباً 20 میلیون میشدکه حدود ده میلیون کمتر از گرگان بود ولی در جمع بندی موضوع به این نتیجه رسیدیم که برگردند شهر خودشون گرگان و با همون پزشکی که از اول قرارا بود جراحیش کنه و حدود سی تومن خرج برمیداشته ، عمل کنه .
حداقل در محل زندگیش هزینه ی اقامت ورفت و آمد و هزینه های جانبی دیگه رو نداره .
گلی خانوم هفته ی پیش برگشت گرگان ولی متاسفانه برادر 42 ساله ش ایست قلبی کرد و از دنیا رفت و خانواده رو عزادار و گرفتار تر کرد .
دیروز گلی خانوم رفت که وقت عمل بگیره و منم آماده بودم که شرح حالشو بنویسم و کمک ها رو شروع کنیم. دیروز بعد از ظهر بهم خبر داد که فعلاً دکترش رفته مرخصی و عمل گلی خانوم ده روز عقب میفته .
به هر حال من موضوع رو نوشتم که کمک هامون رو جمع آوری کنیم . آخرین حمایتی که داشتیم و برای اون هموطن اصفهانی جوانمون که درگیر بیماری سرطان بود کمک کردیم خیلی عالی و موفق بودیم .
امیدوارم برای گلی خانوم هم بتونیم کمک حال باشیم . البته این کیس چون از طرف برادرم بردیا معرفی شد (همسر گلی خانوم از کارگرهای پروژه ی دوست بردیاست) خودِ بردیا پنج میلیون گذاشت. امیدوارم قبل از اینکه تومور بلایی به سر نخاعش بیاره جراحی بشه و سلامتیش رو بدست بیاره .
بابا عباس هم به شکرانه ی سلامتیِ من و رفع خطر تصادف دومین واریزی رو انجام داد
راستش دیگه انقدر هزینه های زندگیمون زیاد شده که چند روزه فکرم درگیره ، تا کجا میتونیم به کارمون ادامه بدیم ؟؟
بهتره بهش فکر نکنم و فعلاً تا توان داریم بریم جلو 
شماره کارت همیشگیمون رو میذارم ، به اندازه ی کمک هاتون فکر نکنید دوستان عزیزم ، گاهی معرفی به دوستان تاثیر خیلی خوبی داره پس هر جوری که راحتید و به زحمت کمتری میفتید کمک کنید 

بازم برای همه ی مهری که دارید و پیام های قشنگتون ممنونم 
می دونید که خیلی دوستتون دارم 
این قاب ، بخشی از از بهارِ زیبای 1401 من بود که گذشت .

شاید یکی از شگفتی های افزایش سن ، قدر دانی باشه . هر چی میگذره بیشتر قدر ثروتم رو میدونم . خانواده و لحظه های خوبی که میگذرونم جزو دارایی های بسیار با ارزش زندگیم هستن .و اینو مرتب به خودم یادآوری میکنم .
امروز صبح این پیام رو تو گروه شمعدانی فرستادم تا همگیمون با یه حس و حال خوب بریم به استقبال روزهای خوب آینده .

میدونید که تیرماه برای من اهمیت ویژه ای داره اولش با تولد نفسم شروع میشه و اواخرش هم تولد مهردختمه .
امیدوارم دل همگیمون تو روزهای آینده ی سال خوش باشه . خودمون و عزیزانمون سلامت باشن . کشور عزیزمون در سایه ی آرامش و امنیت باشه و دست همه ی ظالمان و غارتگران از این خاکِ پاک کوتاه بشه .
دوستتون دارم 
هشتاد درصد این پست رو دیروز که شنبه بود نوشتم ولی انقدر سرم درد میکرد که خوابیدم و چند ساعت بعد بیدار شدم ، دیگه پستش نکردم.
*****************
تازه از بیمارستان نیکان برگشتم .
هم معاینه ی کامل انجام شد. هم سونوگرافی از اعماءو احشاء داخل شکم ، هم آزمایش خون و ادرار گرفتن که یه وقت مثلاً پارگی، چیزی تو کلیه سمت چپ نباشه .
با وجودی که بنظر خودم هیچکدومش لازم نبود اما حوصله ی ملامت شنیدن های بعدش رو نداشتم؛ که مهربانو خیلی بی احتیاطی و اگه یه بلایی سرت اومده بود چکار می کردی و این چیزااا. 
*****
امروز خیلی معمولی شروع شد ...
تقریباً مثل هر روز با پاستیل های نرمِ تامی که میزد رو گونه م بیدار شدم و چند تا ماچ محکمش کردم و سرشو خاروندم .
فوری چشماش خمار شد ، گفتم نه دیگه... نخواب که ، منو بیدار کردی میخوای خودت بخوااابی؟؟
از تخت اومدم بیرون و مشغول جمع آوری وسایلم شدم که برم اداره . غذای پر ملات و پرو پیمون پیشی های خیابون رو برداشتم (دست نفس جان درد نکنه دیروز جمعه چند تا بسه گردن مرغ براشون خریده بود آورد پختم با غذاهاشون مخلوط کردم شد چند برابر همیشه).
برای دارسی و تامی هم غذا و آبِ تازه گذاشتم . جعبه ی سفارش کوکی های همکارمم برداشتم و رفتم سمت اداره .
اولین جایی که غذا میذارم، برای کوچولوهای نزدیک خونه ی خودمونه .
یه آقای محترم کهنسالی که اومده بود نون بربری بخره صدام کرد و بعد از کلی تشکر بابت غذای پیشی ها، ازم پرسید که غذاشون رو چجوری درست میکنم ؟ براش کامل شرح دادم . ممنوعه ها رو هم گفتم . درمورد لبنیات هم توضیح دادم خیلی تشکر کرد و گفت: کلی چیز یاد گرفتم . دوربینش رو درآورد و کلی از بچه ها فیلم گرفت 
بعد رفتم سرکوچه نزدیک اداره ، ماشین رو پارک کردم. غذای اون گوگولی هارو هم دادم .
آخرین قسمت غذا، سهم اون مامان پیشیِ جلوی در اداره بود که برداشتم و به سمت اداره حرکت کردم.
به چراغ ترافیک نگاه کردم هنوز 12 ثانیه مهلت داشتم تا عبور کنم .... عرض خیابون رو طی کردم . همین که میخواستم آخرین قدم رو بردارم ، ماشینی که از قسمت شمال چهارراه به قسمت شرق ، که من درحال گذر ازش بودم رسید، متاسفانه جدول وسط رو ندید و به جدول خورد ، ماشینش کمی به سمت بیرون پرت شد و به سمت چپ بدن من برخورد کرد.
تعادلم رو از دست دادم و نقش زمین شدم . همون موقع چراغ ترافیک غرب به شرق سبز شد. از وحشت اینکه آیا ماشین های که الان چراغشون سبز شده من رو می بینند که متوقف بشن یا نه . چشمامو بستم .
صداهای اطرافم و فریاد های مردم ، تو سرم پیچید ، آروم چشمامو باز کردم ، سمت چپِ صورتم روی آسفالت داغ بود.. دوتا عابر پیاده و یه موتور سوار جلوی من ایستاده بودن و به ماشین ها هشدار میدادن که جلو نیان.
خوشبختانه ماشینی که بهم زده بود هم راه ماشین های دیگه رو بسته بود.
آقای محترمِ مسنی شبیه بابا عباس خودم از ماشین پیاده شده بود و با نگرانی میگفت : دخترم صدای منو میشنوی ؟ میتونی حرف بزنی؟ سعی کردم از روی زمین بلند شم . مانع شد و گفت بلند نشو خطرناکه . زنگ زدم به آمبولانس .
گفتم : حالم خوبه ، ماشین شما تقریباً متوقف شده بود.
همکارایی که از اون طرف خیابون حادثه رو دیده بودند خودشونو رسونده بودند بالای سرم .
کمی بعد روی تخت اورژانس بودم و پزشک داشت سرتاپامو معاینه می کرد .
همه چیز طبیعی و سالم بود.
گویا آقای شریعتی (راننده ی ماشین) با دختر خانومشون حوالی اداره ی ما قرار داشتند و بعد از تصادف دخترخانومشون که مثل اسمش نازنین بود هم به ما ملحق شد.
نازنین جون کنار تختم نشسته بود، خانوم دکتر گفت : گربه داری؟ خندیدم و گفتم : بله .
گفت: من از وقتی هر روز موهای گربه م رو شونه میکنم خیلی ریزشش کم شده . گفتم: راستش من چند روز پیش که بردمشون موهاشونو کوتاه کنم این تاپ تنم بوده وموقع اصلاح که بغلشون کردم موها بهم چسبیده ، دوبار هم تاپمو شستم ولی هنوز روش مو چسبیده .
نازنین گفت: مهربانو جون من خیلی دلم میخواد گربه داشته باشم ولی تمام خونه م گل و گیاهه. گفتم : نمیشه عزیزم
متاسفانه بیشتر گل های آپارتمانی برای گربه ها سمی هستند. باید بینشون یکی رو انتخاب کنی .
من و خانوم دکتر، کلی با هم درمورد پیشی هامون صحبت کردیم و طفلک دل نازنین آب میشد که نمیتونه داشته باشه 
بالاخره برگه ی ترخیصم رو گرفتم و اومدیم بیرون .
نازنین و پدرش ، من و همکارم که همراهم اومده بود رو رسوندند جلوی در اداره . حالم واقعا بد نبود، فقط سردرد شدید داشتم و درد سمت چپ بدنم شروع شده بود .
کیف و وسایلمو برداشتم و اومدم سمت خونه ... احساس میکردم تصادف برای من عین مخدر عمل کرده ، منگ منگ بودم و فقط دلم میخواست بخوابم .
تازه رسیدم خونه و همه جا آرومه .
لباسامو دراوردم و دارم میرم تو تخت که یعالمه بخوابم . خوبه مهردخت خونه نیست که بفهمه حالا باید کلی برای اونم توضیح بدم .
دارسی که تو اتاق مهردخت رو تختش ولو شده و مثل همیشه کاری به بودن یا نبودن ما نداره، اما تامی طبق معمول هزار تا بوس بهم داده و الان که گوشی دستمه اومده داره با پنجه های نرمش ماساژم میده و خر خر میکنه .
برم بخوابم بعداً تعریف کنم ادامه ی ماجراهای تصادف پارسال رو 
راستی براتون کروکی کشیدم ببینید کجا بودم و چی شد . اون جدول وسط نجاتم داد که آقای شریعتی با ماشین خوشگلش کوبید بهش و بعد هم اون دو تا عابر پیاده و موتورسواری که ماشین هایی که از غرب به شرق می اومدن رو متوجه ی من کردن 

***********
خب ، سلااام مجدد ، باید بگم حالم خوبه فقط تن و بدنم کوفته س وگرنه مشکل دیگه ای ندارم .
بریم سراغ موضوع تصادف پارسال که تو پست قبل نوشتم . طبق تقاضای جناب سرهنگی که گفتم از طرف قاضی شده مامور تحقیق درمورد پرونده تصادف؛ کروکی رو فرستادم ، فرداش ازم فاکتورهای تعمیرگاه و خرید وسایل رو خواست ، اونا رو هم فرستادم بعد گفت با دستخط خودت در مورد تصادف شرح بده . 

اونم نوشتم و فرستادم واتس اپ . روز پنجشنبه گفت: من میخوام بیاید سر صحنه و محل تصادف .. " یا خدااااااااااااااا، این دیگه چیه !! مگه قتله که بیایم صحنه رو بازسازی کنیم؟!!!"
روز جمعه ساعت یک بعد از ظهر همراه بردیا و نفس رفتیم سر قرار . عنتر خان هم اومده بود.
برای سرهنگ توضیح دادم که من از شیخ فضل لله وارد حکیم شدم و قبلاز شیخ بهایی احساس کردم سرعت ماشین بشدت کم شد فلاشر ها رو روشن کردم و ناگهان ماشین ضربه ی وحشتناکی خورد و دور خودش می چرخید.
فکر میکنید عنتر خان چطوری تعریف کرد؟؟ 
دیگه تقریبا مطمئن شدم موقع تصادف هم یه چیزی مصرف میکرده که تو هپروت بوده . خیلی سرو وضع ژولیده ای داشت و دندوناشم جرم سنگین دود گرفته بود!
خیلی جالب اینطوری گفت: من ماشین ایشون رو از دور دیدم داشت میومد تو لاین های سمت راست یه ماشینم از کنارشون رد شد من حواسم به گوشیم پرت شد وقتی دوباره به جلو نگاه کردم ، دیگه مماس با ماشین این خانم بودم .
سرهنگ ازش پرسید خانم متوقف بودند یا در حال حرکت؟ گفت در حال حرکت !!
نمیدونم رفته بود کی بهش راهنمایی کرده بود که بگه من درحال حرکت بودم 
بعد شروع کرد به بلبل زبونی که : اصلاً ایشون رضایت داده دیگه خسارتی بهش تعلق نمیگیره؟
ما همگی و جناب سرهنگ با تعجب گفتیم : کدوم رضایت؟
گفت: همون که من ماشین خواهرم رو از پارکینگ آوردم بیرون و رفتم درستش کردم .
من که خندیدم . بردیا هم نیشش تا بناگوشش باز شد . جناب سرهنگ بهش گفت: آقای دکتر من درحوزه ی تخصصی شما دخالت نمیکنم شما هم لطفاً درمورد چیزی که اطلاعات نداری نظر نده. همچین چیزی نیست ، شما بیمه ت رو تحویل پلیس دادی اونم داده به خانوم و شما باید ماشینت رو از پارکینگ میبردی اصلاً مورد تصادف به ماشین مربوط نیست و ما به شخص کار داریم .
به من گفت شما صحبتی، چیزی ندارید؟
گفتم : خیر .
بعد به عنتر خان گفت شما لطفاً اونطرف تشریف داشته باشید من با خانوم صحبت دارم . پسره رفت دور تر .
کمی بعد من دیدم نفس هم آرو آروم از ما جدا شد و رفت سمت عنتر خان . 
سرهنگ به من گفت: خانوم من پیشنهاد میکنم با هم مصالحه کنید و با توافق حلش کنید .
گفتم: جناب سرهنگ، توافق مال وقتی بود که من با ایشون درکمال احترام برخورد میکردم و هر بار گفتند شرمنده م گفتم خدا رو شکر که خسارت مالیه ولی وقتی ایشون با بی ادبی به من گفتند همون یازده تومن بستته دیگه من هیچ توافقی با ایشون ندارم .
ضمن اینکه حالا که من اینهمه دادگاه رفتم و مراحل شکایت رو طی کردم و به اینجا رسیده دیگه لزومی به توافق نیست . همون موقع اگر کوچکترین اشاره ای به گذشت میکردند من با جون و دل خسارت رو یا می بخشیدم یا نصف میکردم .
چشمم همزمان به نفس و پسره بود که نفس داشت باهاش حرف میزد و اونم عین عروسک های ژاپنی هی دولا راست میشد و حالت تعظیم کردن به خودش میگرفت . داشتم از کنجکاوی می مردم که جریان چیه؟؟ آخرش به هم دست دادند و نفس اومد سمت ما .
بردیا به جناب سرهنگ گفت : گویا خواهرم در طول مدت شکایت با بعضی از راننده ها ی سن و سال دار آشنا شده که حق و حقوقشون تو تصادف پایمال شده و چون معمولاً دغدغه های اجتماعی هم داره، به خودش قول داده با کمک مراجع قضایی پیگیر دریافت خسارت باشه .
جناب سرهنگ هم گفتند حق دارند و خداحافظی کردیم .
نفس اومد با بردیا سوار شدیم و راه افتادیم .
-نففففس... تو کجااا رفتی؟چی میگفتی با اون عنتر آقاااا؟؟ 
نفس خنده بلندی کرد . من و بردیا منتظر جواب بودیم .
-رفتم بهش گفتم : من از اقوام خانم مهربانو هستم و امروز منزلشون مهمان بودم. چون ماجرا رو از پارسال میدونم خیلی دلم میخواست بیام شما رو که پزشک هستید ببینم .
واقعاً متاسف شدم، شرایط کار و رشته ی تخصصی ما بصورتیه که مردم نگاه خاصی روی ما دارند و توقع دارند دردشون رو التیام بدیم نه اینکه خودمون دردی باشیم روی دردشون .
متاسفانه شما خیلی بد عمل کردیدو جانب انصاف رو رعایت نکردید و به اعتمادشون لطمه زدید.
پسره گفت: شما همکار هستید؟ گفتم : من انکولوژم مطبم نزدیک بیمارستان ایران مهره .
من و بردیا غش کردیم از خنده . 

گفتم : والا اگر روپوش سفید بپوشی منم فکر میکنم پزشکی . 
نفس به بردیا گفت: تو هم همون حس منو داشتی درمورد این دکتر ژولیده ؟
بردیا گفت: تابلو بود یه چیزی میزنه آقای دکتر .
گفتم : منم که مثل شما تجربه نداشتم هم احساس کردم . 
بعد سه تایی درمورد اینکه چقدر این به اصطلاح آقای دکتر بی تجربه و بچگانه رفتار کرده حرف زدیم .
بردیا گفت: خیلی نادونه من بودم همون لحظه ی اول میگفتم بخدا شرمنده م جبران میکنم دوتومن میزدم به کارتت .. چار روز دیگه هم پنج تومن . بعد هم از درِ "من جوونم و ماشین خواهرم داغون شد کلی هزینه کردم ببخشید" در می اومدم و .... والا میبخشیدیش ؟؟
گفتم : ببین اگر فقط منصف و محترم بود و این کارا رو نمیکرد هم میبخشیدم بردیااا .
خلاصه ... طرف های شب جناب سرهنگ پیام داد لطفاً کیلومتر الان ماشینت رو برام بفرست . اتفاقاً تو ماشینم بودم براش عکس گرفتم و فرستادم . بعد گفت بین فاکتورها هزینه ی صافکار و نمیبینم .
گفتم : کارشناس بیمه اومد با صافکار همون روز اول حرف زد و صافکار گفت ده تومن ولی کارشناس بیمه میگفت نه تومن . چند روز بعد من دیدم یازده تومن به حسابم اومده گفتم : واااا اینا که سر یه تومن چونه میزدن چطوری الان یازده تومن ریخته به حسابم؟ تماس گرفتم گفتند : خااانوم کلاً سقف بیمه ی اقا دکترتون یازده تومن بوده و همه شو ریختیم و برو دیگه به امید خدااا .
همون شد که من به اقای دکتر پیام دادم .
و ایشونم که اونطوری رفتار کردن.
حالا فعلاً از جمعه عصر تا حالا خبری نیست . 
*********
دیشب وقتی چند ساعت از تصادف گذشته بود و بدنم درد میکرد همه ش با خودم فکر میکردم چقدر ادمیزاد به هیچی بنده . واااقعاً آدم از یه لحظه بعدش بیخبره . میتونست الان تبدیل به یه جسد سرد شده بودم که تو یه قفسه ی تاریک آروم خوابیده ...
بالاخره که این اتفاق میفته ... کاش حواسمون به لحظه هایی که میگذره باشه . کاش خوب زندگی کنیم و خوب و راحت هم از دنیا بریم .
دوستتون دارم 