دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

خبری در راه است

صبح که داشتم به سمت اداره رانندگی می کردم ، با خودم فکر میکردم شنبه ی بعد یه همچین روزی چه حالی دارم 

راستش مهرداد داره از کانادا میاد پیشمون ... فقط هم من و مهردخت خبر داریم و قراره خانواده غافلگیر بشن . شنبه ی آینده ساعت نُه شب پروازش در فرودگاه امام میشینه . فکر کنم تا برسه خونه حدودای نیمه شب میشه . 

حالا من ماموریت دارم همه رو جمع کنم خونه ی مامان اینا و منتظرش بمونیم . البته بخاطر اینکه مامان یا بابا خیلی هیجان زده نشن و خدای نکرده این حجم از هیجان براشون خطرناک نباشه، قبل از رسیدن مهرداد آماده شون میکنم 

حالا داریم با مهردخت یه سناریو میچینیم که به چه بهانه ای ساعت ده شب بکشونیمشون خونه ی مامان اینا؟

چی بگم که اونا احساس کنند ضرورت داره اون موقع بیان منزل بابا ؟ به مهردخت میگم اگه وانمود کنیم من و تو دعوامون شده شاید جواب بگیریم ، میگه نه من حاضر نیستم این سوژه باشه

یا بگم از طرف اداره مشکلی پیش اومده و من الان باید یه تصمیم مهم بگیرم نیاز دارم مشورت کنیم؟ 

میگن خب مرض داری ؟ تماس گروهی واتس آپی بگیر همونجا راهنماییت کنیم ، دیگه چرا لشکر کشی راه میندازی؟؟

خلاصه اینکه مشغول نوشتن فیلمنامه هستیم ، از فیلمنامه های ارسالی از طرف شما هم استقبال میکنیم

این شد خبر درمورد روز شنبه ی آینده یعنی  هفدهم اردیبهشت. 

اما یه خبر دیگه ای هم درمورد شنبه ی بعدش یعنی بیست و چهارم اردیبهشت دارم . 

بله دیگه عروسی داریم چه عروسی ای 

یادتونه که قرار بود پاییز سال 98 جشن ازدواج مینا خواهرم و سینا ی عزیزم رو برگزار کنیم. خًب کرونا شد و همه چی بهم خورد تحت شرایطی که خونه ی عروس و داماد چیده شده بود و حتی ما لباس هامون رو هم خریده بودیم  

درست دو روز بعد از پرواز مهرداد به کانادا مینا و سینا عقد محضری کردن و زندگی مشترکشون رو شروع کردن . الان چند ماهه تصمیم گرفتن جشن ازدواجشون رو بگیرند . .. نظر من رو پرسیدن که خُب مخالف بودم ولی مینا دلیل قابل قبول آورد که نظرم تغییر کرد. 

گفت: از اینکه انقدر جشن های عروسی کم برگزار میشه و متاسفانه دیگه فامیلمون رو تو فقط تو مراسم سوگواری میبینیم ناراحتم . حتی همین مراسم هم با آمدن کرونا تعطیل شد. من دوست دارم به این بهانه همه دور هم جمع بشیم .. الان مامان و بابا بزرگتر فامیل هستن و میدونم چقدر دیدن بقیه براشون خوشاینده . 

قول گرفتم که زیاد بریز و بپاش نکنن و فقط هدفشون همین موضوع دور هم بودن که خیلی مثبته باشه. 


خلاصه اینکه مهربانو،  خواهر عروسه و کلی سرش شلوغ پلوغ 

****** 

از اینکه مثل همیشه تو کمک رسانی شرکت کردید و با هر عددی که در توانتون هست کمک می کنید واقعا ممنونم . تن درست و    پُر روزی باشید

دوستتون دارم ، میدونید که زیاااااد


نسرین 2 میلیون تومان

ماندانا 5 میلیون تومان 

سهیـلا 100 تومان

ناشناس 100 تومان

ناشناس 50 تومان 

ناشناس 100 تومان

طیبـه 200 تومان  

ناشناس 20 تومان 

نینا 250 تومان 

سحر 200 تومان 

هدا 100 تومان 

سمیرا 40 تومان 

منیژه 50 تومان 

مریم  50 تــومـان 

ماری 900 تومان 

پریمهر 100 تومان

مهین 25 تومن

زهرا 50 تومن

ونوس 50 تومن 

جمع کل: 9،385.000 تومان



برای یکی از دوستان همین خانه

سلام دوستان نازنینم . 

متاسفم از اینکه شرایط زندگی در مملکتمون انقدر سخت و ناگوار شده که کم کم همه مون داریم دچار مشکل میشیم . هر کدوممون به نوعی . یکی از رخت و لباس های مارکش میزنه، یکی از سفر رفتن و بریز و بپاچ های غیر ضروریش ، ولی قسمت غم انگیز ماجرا وقتیه که مجبور میشیم از نیازهای اساسی و اولیه مون هم صرف نظر کنیم . و وااای به وقتی که این وسط بچه ای هم در کار باشه 

نسرین جانم گفتنی ها رو گفته . 

چیزی که من بهش اضافه میکنم اینه که اگر کسی هم میتونه در حد بیست میلیون به دوستمون وام بده هم خوبه . 

دوستمون متعهد میشه که این پول رو به صورت اقساط ماهیانه برگردونه ( البته بدون هیچ اضافه پرداختی )اگر کسی داوطلب هست لطفاً تا پایان روز چهارشنبه به من  یا نسرین جون خبر بده (یعنی تا ساعت 12 فرداشب)


میدونید که چقدر دوستتون دارم 


"اردیبهشت مبارک"

آخ که چقدر دلم براتون تنگ شده . از پست قبلی بیش از یک هفته گذشته 


اردیبهشتتون بخیر و مبارکی باشه عزیزای من 


این ده روز اخیر حساب ها رو میبستیم منم هر روز صبح که می اومدم اداره به خودم میگفتم : تو قول دادی سراغ وبلاگ نرررری هااا... اومدن اینجا همانا ، غرق شدن تو کامنتا و وبلاگاتون همان و از اون طرف سوتی دادن تو پرونده های اداره دیگه بی برو برگرد میشد. 

راستش دیگه سن و سالی ازم گذشته، و  وقتی تو اداره یه اشتباه ناجور میکنم خیلی خجالت می کشم چون معلومه اصلاااً حواااسم نبوده 

همه ی اینا یه طرف سفارش شیرینی ها و پیدا کردن نیروی کمکی برای مامان هم یه طرف . 

خلاصه بعد از پنج، شش نفر قرار گذاشتن بالاخره دیروز با یه دختر خانوم قرار گذاشتم که تا الان همه چیزش عالی بوده . 

هم وقت شناسه ، هم مودبه و هم خیلی خوب به کارا آشناست . 

این مدت دوتا چیز خیلی دلم رو به درد می آورد . یکی آقایونی که تماس میگیرند و اصرار میکنند کار رو بهشون بدم . یکی خانم هایی که اول صحبتاشون میگن : من از اتباع هستم ، اگر ناراحت نمیشید. 

 ای جااانم چرا ناراحت بشم عزیز دلم . ایرانی و افغانی همه در کنار هم داریم زندگی میکنیم ؛ این دنیا خیلی بزرگه برای همه مون جا هست و روزی . 

کاااش این مرز بندی ها این آوارگی تو کشور غریب و کاش جنگ وجود نداشته باشه . قبول دارم که این اواخر افغان ها حاشیه ساز شدن ولی واقعا دلم نمیاد کسی بخاطر مهاجر بودن شرمنده و دلشکسته باشه 

*********

این مدته چند تا سفارش از اسلایس ها که (درست کردن و برش زدنش یه مقدار ادا و اصول داره داشتم؛ و حلوا های بوتیکی . خودتون قضاوت کنید من میتونم از درست کردن این خوشگلا خسته بشم ؟؟ 


ایشون اسلایس زعفرون ، پسته ست اما تو لایه ی میانی ، هم پسته داره هم کرنبری و هم قیسی. 

لایه ی بالایی عطر و طعم  زعفرون داره و کلاً یه دسر لاکچری حساب میشه . من اگر قرار باشه خودم بخورم ترجیح میدم قیسی نداشته باشه چون بنظرم شیرینیش زیاده و بهتره قیسی حذف و کرنبری که ترش و شیرینه مقدارش بیشتر بشه 


ایشونم اسلایس فندوق و نوتلا هستن که من خیلی دوسش دارم 



این دلبرکان هم حلواهای بوتیکی هستند؛ حلوای هویج، پسته و نارگیل . 


هیچی دیگه .. 


آخ که وقتی کافه دال رو راه بندازم چقدر از این خوشمزه ها دور هم بخوریم 

دوستتون دارم . اردیبهشتتون بخیر و عاشقانه 


DAALPASTRY

بالاخره پیج اینستا گرام رو برای سفارشات آماده کردم و  اسم قبلی رو  بهdaalpastry@ تغییر دادم .

انتخاب اسم براساس حرف اول اسمم که  "دال" هست و به پیشنهاد مهردخت بود . 

بهم گفت مامان اگه کافه ت رو راه بندازی اسمش میشه" کافه دال " .. گشتم و ندیدم جایی  به این نام ثبت شده باشه که مشکل تشابه اسمی پیدا کنی ، از طرفی اماکن هم نمیتونه اذیتت کنه که این چه اسمیه گذاشتی نباید خارجی باشه و ...

 (گرفتاریامون تو این مملکت که یکی دوتا نیست)

خلاصه که بعد از اون نوروز شلوغ پلوغ ، که از حجم زیاد سفارشا از خواب و خوراک افتاده بودم ، یه تنفس دو هفته ای داشتم و دوباره دوستان عزیز سفارشاشون شروع شد. 

این بین برای یه مشتریِ خیلی حساس و بقول خودش از نظر سلیقه ی غذایی فاجعه بود دو نوع  شیرینی درست کردم که اگر میدونستم اینطوریه اصلا قبول نمیکردم . موقع ارسال  آدرس خونه شون رو که گرفتم دیدم خیلی نزدیک سن مارکو بستنی ایتالیایی مورد علاقه ی منه . بهش گفتم : میدونی من پاتوقم نزدیک خونه ی شماست بخاطر سن مارکو؟ 

گفت : عه جدی . ..

گفتم :؟آررره از قول من برو یه اسکوپ با طعم پنیر بخور که گفت: از طعم پنیر تو هر غذا یا دسری بدش میاد حتی پیتزا رو بدون پنیر تو خونه درست میکنه . 

یعنی رسما نون و مخلفات میخورد بجای پیتزااااا

اینا رو که  بهم گفت ؛  باعث شد  تا وقتی پیام فرستاد شیرینی ها عااالی بودن  ، کیف کردم و به به چه چه ... من از نگرانی در حالت ویبره به سر بردم

سفارشش یکی این تارت خرما و گردو بود که خواسته بود دارچین هم نداشته باشه

گفتم چشششم مهردخت خانوم 

گفت : وااا مگه مهردختم دارچین نمیخوره ؟ گفتم نه خیلی چیزها علاوه بر دارچین دوست نداره . گفت : گروه خونش A نیست ؟ گفتم :چرراااا

گفت بخدا دست خودمون نیست . نمیدونم حالا واقعاً چند درصد درست میگفت . 



و کوکی بادوم زمینی و چیپس شکلات 


نزدیک افطار بود و پیک پیدا نمیشد ولی مشتری جان هم عجله نداشت و با خوشرویی میگفت: ما تازه قراره  برامون مهمون بیاد حالا وقت داریم. 

خلاصه به سلامتی رفتن و رسیدن و از رضایتشون کلی خوشحال شدم 


تازه نشسته بودم که یه پیغام برام اومد : 

خاله دریاااا،  هر وقت میتونی و اذیت نمیشی نیم کیلو مخلوط کوکی بادوم زمینی و چیپس شکلات و گردو و کشمش و نیم کیلو هم شیرینی کره ای برام آماده میکنی؟ دیدم همکارم از زبون دختر کوچولوش نوشته کلی استیکر با مزه ی خواهش و تمنا گذاشته 

هیچی دیگه دلم نیومد بندازم یه شب دیگه . نوشتم : بعله عزیز دلم  فردا میارم اداره . 

دوباره پاشدم دوسری خمیر درست کردم ، یکی  برای شیرینی کره ای و یکی هم برای کوکی .. که خمیر کوکی رو نصف کردم به یه قسمتش گردو و کشمش و به یه قسمت دیگه ش بادوم زمینی و چیپس شکلات زدم . 

تا بسته بندی کردم و گذاشتم رو میز که صبح با خودم ببرم اداره و با کمک مهردخت تمیزکاری هامونو کردیم،  ساعت از سه هم گذشت . تامی رو برداشتم رفتیم که بخوابیم ،  وقتی میرم تو جا تازه میفهمم چقدر خسته م و بدنم کوفته ست ولی دوباره صبح که با این تصویر رو به رو میشم و تجسم میکنم شیرینی ها رو دارن میخورن و لبخند رضایت تو صورتشونه همه ی خستگی هام یادم میره 



از همه بهتر وقتیه که بیرونم و میام خونه ، در که باز میشه عطر خوش وانیل و شیرینی تو مشامم میپیچه و حالم کلاً خوب میشه ... فکر کنم دیگه این بوها تو درز دیوارهای خونه هم ثابت شدن

*****

اهااان راستی یه چیزی بگم ، دوباره برای پیدا کردن نیروی کمکی برای مامان دچار مشکل شدیم . خانوم قبلی که این مدت  پیشش بود، 148 سانت قدش بود با 152 کیلو وزن 

روز اول که باهاش آشنا شدیم از اضافه وزن بالاش وحشت کردیم ولی متاسفانه همه ی قرار و مدارها رو تلفنی گذاشته بودیم و رومون نشد بگیم وزنت خیلی بالاست نمیتونیم بهت کار بدیم،  ولی چند روزی که گذشت خودش اعتراف کرد که اصلا نمیتونه راه بره و ... 

مامان بهش پیشنهاد جراحی اسلیو داد و برای مشاوره فرستادش پیش دکتر . حالا تو نوبت عمل قرار گرفته و ... 

براش آرزوی سلامتی دارم ولی متاسفانه این سری که آگهی استخدام تو دیوار دادم هنوز موفق نشدم یه نیروی خوب جایگزین کنم . اکثراً آقایون داوطلب میشن که اصرار دارند از هر خانومی کدبانو تر هستن ، هر قدر هم میگم کارفرما مادرم هستند و ترجیح میدن بیشتر وقتشون رو با خانم ها بگذرونند متوجه ی منظورم نمیشن و باز اصرار میکنند تا جایی که مجبور میشم  به دروغ بگم : آقااا شما باید مادر من رو حمام کنید . بازم میگن مشکلی نیست 

که دیگه خشم اژدها وجودم رو فرامیگیره و میگم : قوووودااااا ، میزنم نصفت می کنم هااااا

خلاصه غرض از مزاحمت اینه اگه خانم موجه و جویای کار در محل امن و آروم  می شناسید،بفرمایید. 

 همه روزه بغیر از جمعه ها نیروی خانم نیازمندیم که وقتی میاد خونه احساس کنه خونه ی خودشه . آشپزی کنه و نظافت های روتین خونه رو انجام بده . مامان و بابا هر دو سالمند و هیچ مراقبتی لازم ندارن معمولا مامان درحال خیاطی و کارهای از این قبیله . بابا هم مطالعه میکنه و اخبار دنبال میکنه و این حرفا.  حقوق هم  ماهیانه چهارو نیم میلیون یا به عبارتی روزانه حدود 170 تومن .

 منزلشون حوالی میدون نوبنیاده و اینکه منزل نیرویی که معرفی میشه ، نزدیک باشه که برای رفت و آمد مشکلی نداشته باشند خیلی مهمه . 

دیگه  زیاده عرضی نیست و یادتون باشه خیلی دوستتون دارم 



توهم خود مهم پنداری/ تعطیلات به پایان رسید



خونه ی خاله همیشه نماد راحتی و امنیت کامل بچه ها بوده ، چه بسا وقتی یکی در محلی خیلی راحت بوده بهش میگفتن : مگه اینجا خونه ی خاله ته؟؟

طفلک مهردخت اینا اصلاً جمع شدنای دور هم و خونه ی هم خوابیدنای بچه های فامیل رو ندیدن . همین روزای اول سال نو که همگی رفتیم خونه ی خاله م و تقریباً 25 نفر تو خونه ی کوچیکش بودیم و برقا هم رفت باید برق چشمای مهردخت رو میدید . 

 مجبور شدیم تو نور شمع و گوشیامون و بدون هیچ سفره و تشریفاتی بشقابامونو بذاریم  رو زانوهامون و شام بخوریم . 

دست آخر هم یه دبه از کابینت خاله آوردیم و یکی آهنگ زد و بقیه رقصیدن . 

اون وسط دوتا نوه های خاله م که سه ماه اختلاف سن داشتن و هر دو سه سال و نیمه بودن با هم لج میکردن و از دست هم اسباب بازیاشونو قاپ میزدن و گریه میکردن . 


فضا قشنگ شده بود فضای 35 سال پیش . بی برقی و موشک بارون و دعوای بچه کوچیکای فامیل و ... 

شب مهردخت گفت:  این بهترین دورهمی بود که تو تمام عمرم دیدم مامااان .. کاش من اون وقتا به دنیا می اومدم . ..

*******

وسط این دور همی و شلم شوربایی که درست شده بود توجهم به دختر خاله م جلب شد که تلفنش زنگ خورد و انگار یکی پشت تلفن داشت رفتار بدش رو توجیه میکرد .. مژگان میگفت :  سعیده من نمیدونم تو چرا الان داری به خودت زحمت میدی و این چیزا رو هی توضیح میدی . واقعاً به من مربوط نیست ولی نحوه ی رفتارت هم خیلی عجیب بود . 

بعد سرو ته صحبت رو هم آورد و خداحافظی کرد. 

اومد نشست کنارم و گفت : تو پست اینستاگرامت نوشته بودی : انقدر رفتارهای عجیب و غریب دیدی که دیگه از چیزی غافلگیر نمیشی . من برام موردی پیش اومد که خیلی به نوشته ت فکر کردم . 

راستش تو محیط کارم من از بقیه خانم ها بزرگترم .

خب من پنجاه سالمه و چندتا دختر 35-36 ساله داریم که دو سه سالی هست ازدواج کردن . 

اینا بین خودشون یه داستان هایی دارن ... مهمونی میدن یه وقت به هم میگن یه وقت نمیگن . با هم از طرف اداره رستوران میرن و تولداشون به هم جداگونه کادو میدن و .. 

تو همه ی این بازیا منم گاهی هستم گاهی نیستم . مثلاً اونطوری نیست که دارن میرن رستوران حتما به من بگن گاهی میگن گاهی نمیگن .. منم گاهی میرم و گاهی نمیرم . 

اما با همه شون تو محیط کار خیلی صمیمیم .. میدونی که من مشخصات ظاهر و اخلاقم واقعا پنجاه ساله نیست . 

آدمی هم هستم که  اهل مخفی کاری نیستم . 

تو همه ی این سالها که کارمندم اگه قرار بوده جراحی بکنم که مشابه ش رو همکارا انجام دادن و هزارو یک جور دروغ گفتن . من خیلی راحت اومدم گفتم بچه ها من میخوام چنین عملی کنم ، این تحقیقاتو کردم ، اینطوری اونطوری نتیجه شو ببینید هر سوالی هم داشتید جواب میدم . نمونه ش همین عمل اسلیو معده . چند نفر هی اومدن گفتن ما دمنوش خوردیم 30 کیلو کم کردیم ، درصورتیکه پرونده ی بیمه شون اومد که رفتن عمل معده کردن . بابااا مگه کار خلاف کردید که دروغ میگید !!!

یا هزارون موضوع شبیه این . 

میخوام برم سفر میام میگم بچه ها من دارم میرم فلان جا اگه چیزی لازم دارید بگید اگر بتونم براتون میارم ، خدانگهدار . 

بارها من دیدم یکی از همین دخترا اومده گفته مژگان من دارم میرم سفر به تو میگم ولی بقیه نمیدونن. دلیلشم اینه که فلانی رفت سفر نه خداحافظی کرد نه چیزی . چون اون مخفی میکنه منم میکنم. 

داشتم گوش میدادم چون دقیقاً شبیه همین موارد رو تو محیط اداره ی خودم دیدم. 

مژگان ادامه داد: کمی پیش از سال نو، عصرِ شنبه  داشتم تو اینستا گرام یه مطلبی می خوندم ،  مهتاب(مهتاب دختر مژگانه)  گفت : مامان همکارت سعیده کجا رفته؟ 

گفتم : نمیدونم تا چهارشنبه که سرکار بود حرفی نزد امروز نیامده بود، چطورمگه؟ 

گفت: تو اینستاش استوری کرده که یه کشور اروپاییه. 

گفتم: عه .. خوش بگذره بهش یه دوستی داشت تو ایتالیا حتما براش دعوتنامه داده سعیده و شوهرش رفتن اونجا. همینطور که اینا رو میگفتم رفتم تو پیج سعیده که منم عکساشو ببینم دیدم هیچ استوری برای من نمایش نمیده . فهمیدم که من رو از لیست کسانی که میتونن استوری ببینند حذف کرده. 

خیلی جا خوردم چون اون اتفاقی که چند وقت پیش تو زندگی من افتاده بود رو هم همکار های من میدونستند . 

نمیدونم چرا سعیده یا هرکسی میره سفر اروپایی باید این موضوع رو مخفی کنه.

 اصلاً من بدونم چه فرقی داره و ندونم چه فرقی؟ 

مگه بجز اینکه آدم یه خداحافظی میکنه و دوستانش هم میگن خوش بگذره بی خطر و پُرخاطره باشی حرف دیگه ای هم هست؟

دو ساعت بعد مهتاب اومدگفت:  مامان  حال این دوستت سعیده خوبه؟ گفتم: چطور مگه؟

گفت: من رو از استوری هاش حذف کرد. 

فرداش رفتم سرکار ، خیلی دلم میخواست بدونم فقط با من همچین رفتاری کرده یا درمورد بقیه هم همینطور بوده؟

دیدم همه از هم میپرسن از سعیده خبر دارید؟ و اظهار بی اطلاعی میکردن . فقط مدیرمون گفت: مرخصیه . که همه متوجه شدن مسافرته . منم که صدام درنیومد . 

ظاهراً همه رو از استوریا حذف کرده بود  ولی یادش نبوده مهتاب رو فالو داره و ممکنه از اون طریق من متوجه بشم.


حالا که فهمیده مهتاب موضوع رو میدونه و به من هم حتما گفته ، هی زنگ میزنه سعی میکنه توضیح بده .. باورش نمیشه برای من مهم نیست که کی کجا میره و چکار میکنه . من بدونم همکارام در شرایط خوبین خوشحال میشم از ناراحتیشونم ناراحت میشم .. همییین . مگه چیز دیگه ای هم هست؟؟ 

یکی میگفت : نکنه فکر میکنه حسودی میکنیم. 

خدایی شرایط زندگی منو همه تو اداره میدونن که وقتی خودشون نهایت سفری که رفته بودن ، تا مشهد و شمال بوده من همراه خانواده م مرتب سفرای خارجی میرفتم . 

یا اینکه نمیخواد سوغاتی بیاره . که گفتم : نه بابااا میدونید که اینجا هر کی میره سفر اگه دلش بخواد وقتی برمیگرده یه بیسکویی یا شکلاتی به بقیه میده اگرم نخواد که هیچچچی ....

احتمالاً لبخندی روی صورتم بود که مژگان گفت : مهربانو به چی فکر میکنی؟ 

گفتم: به شرایط مشابه محیط کارمون . راستش اگه دلیل رفتارهای همکارت رو متوجه شدی حتماً به منم بگو . 


واقعاً از درک رفتار بعضی ها خیلی وقتا عاجز میشم . نمیدونم این داستان ها از کجا پیدا میشه؟

 باز یه وقتی هست یکی تو یه جمع تازه وارده تو نمیدونی اخلاقش چیه و چقدر باید حدود مسائل شخصی رو تعیین کنی .. ولی وقتی چندسالی هست داری با یکی کار میکنی و میدونی این آدم نه به زندگیت کنجکاوه، نه بخیله، نه انتظاری داره ، چرا جای دلخوری رو باز میکنی؟؟ اگر در این مورد تجربه دارید بنویسید ببینیم به نتیجه ای میرسیم یا نه . 

****

امسال سیزده به در متفاوتی رو تجربه کردیم . 

مامان و بابا تنها بودند، مینا و سینا منزل یکی از خواهر های سینا مهمون بودن. بردیا و خانواده ش هم برنامه ی دیگه ای داشتن برای خودشون . من و مهردخت به مامان و بابا  گفتیم ما میایم پیش شما ببینیم چکار میکنیم . 

ناهار چهارتایی هوس کباب کوبیده کردیم . من رفتم کبابی نزدیک اداره که همه طعم غذاشو دوست اریم سفارش غذا دادم . بهشون گفتم تا شما غذا رو آماده میکنید من برم تا این بالا و یکربع دیگه برمیگردم . بعد رفتم به پیشی جلوی اداره مون که اسمشو گذاشتم مامانی غذا دادم . دلیل انتخاب اسمش اینه که خیلی کوچولوعه ولی حامله س . 

فکر میکنم اولین بارداریشه بچه . تقریبا از اوایل سال نو اومده جلوی اداره میپلکه و دوست جدیدمه . 




بعد رفتم بچه های تو کوچه  که تقریباً یکسالی هست با هم دوستیم رو غذا دادم 



بعد رفتم غذا رو تحویل گرفتم و رفتیم پیش مامان و بابا، ناهار رو خوردیم . مامان مصی تازگی ها دوباره هوس خیاطی به سرش زده کمکش کردم الگوی یه بالاتنه رو درآوردیم و یکمی با هم خیاطی کردیم بعد پیشنهاد دادم بریم پارک کوچولویی که نزدیک اداره مونه و  وقتی مهردخت بچه بود میبردمش اونجا بریم . (چون مامان خیلی کم میتونه راه بره اون پارک رو پیشنهاد دادم) . رفتیم چقدر هم پارک خوشگل و خوبیه که از اون زمان کلی تغییرش داده بودن و خوشگلتر شده بود . کلی عکس انداختیم و مامان با یکی دوتا خانوم که هاپوهای کوچولوی نازی داشتن آشنا شد و با هاپوهاشون بازی کرد و شکایت منم به اون خانم ها کرد که من دوست دارم هاپو داشته باشم ولی دخترم اجازه نمیده . 
که با ایما و اشاره به اون خانم ها رسوندم که بخاطر شرایط حرکتی مامان موافق این کار نیستم . 
موقع برگشتن مینا و سینا گفتن ما داریم میایم سمت خونه قبلش دوست داریم شما رو ببینیم . گفتم بیاید پارک بچگی های مهردخت . اونا هم اومدن و چند تا عکس هم با اونا انداختیم و سیزده مون به در شد. 


مینا کل نوروز رو سرکار نرفته بود و دقیقاً حال و روزش مثل بچه هایی بود که شب آخر تعطیلاته و لای پیک شادیشون رو باز نکردن
****
نوروز با همه ی شیرینی های امسالش به پایان رسید و زندگی به روال طبیعیش برگشت . 
بیاید یه اعترافی بکنم بین خودمون بمونه . 
من دیگه خیلی خیلی سختمه بیام اداره ... نمیدونم چجوریه خودم رو تقریباً بازنشسته حساب میکنم و احتمال میدم سال دیگه این موقع کارمند نباشم .. هرچند که خیلی اتفاقا روز به روز تصمیمات آدمو تغییر میده 
دوستتون دارم