دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

" ادامه ی کارما"

خب، تا اونجایی تعریف کردم که بین من و مالک آپارتمانم، با خوشی امضا ها رد و بدل شد و ایشون خداحافظی کردند و رفتند .. ما موندیم و دفتر املاک که دیگه کمیسون رو پرداخت کنیم . 


اون کارشناس املاک که رو این آپارتمان کار می کرد تو آگهیش نوشته بود " هزینه ی کمیسیون معادل 20 روز اجاره با مستاجر است"وقتی با هم قرار می ذاشتیم برای بنگاه،  یادآوری کردکه خانم آخر آگهی رو که خوندین و در جریان حق کمیسیون هستید؟ گفتم : بله بله .. 


خب در واقع من سالهای ساله که واحد های همون خونه ی پدری رو دارم اجاره میدم و آخرین بار که به نظرم خیلی زیاد اومد 500 تومن دادم 


پول رهن خونه 400 تومن بود و خیلی خوشگل بهم گفتن 9 میلیون باید بدی .  فقط قیافه ی من و مهرداد و سینا رو باید می دیدین 

بابا  در جهتی بود که نمی دیدمش . 


من گفتم : نُه مییییلیووون؟؟ 


گفت:  بله خانوم من که گفتم ...


 گفتم : من حساب نکردم 20 روزش چقدر میشه ولی همچین انتظاری هم نداشتم چون عرف این کار رو می دونم .

 خندید و گفت: عرررررررررف ؟؟؟ 

مگه تو این مملکت هزینه ها با عرف سنجیده  میشن؟؟ 


سینا ماشین حساب رو گرفت دستش و براشون حساب کرد که طبق تعرفه اصناف میشه حدود 3 تومن ... باز پسره خندید و گفت : طبق تعرفه اصناااف!!! 


کجاایید شما؟؟ حالتون خوبه؟؟ واقعا فکر کردید ما به حرف اصناف گوش میدیم !!!


اینجا بود که سینا و مهرداد،  من و بابا رو فرستادن بیرون و من از پشت شیشه ها می دیدم که کم مونده دست به یقه بشن . 


حالا یه دختره هم از وقتی ما اونجا نشستیم دوبار چایی ریخت آورد تعارف کرد . یکی دیگه آوویزون بند کیف من شده بود که شیرینی این خانوم رو بده ..


 منم اعصابم خط خطی گفتم شیرینی چی؟؟ مگه خونه خریدم ؟؟ میگفت شما نمیخوای صد تومن بدی به ایشووون؟؟


 باور کنید انقدر کلافه بودم از این اتفاقایی که داشت میفتاد دست کردم تو کیفم یه پنجاه تومنی اومد تو دستم دادم گفتم : همینو بگیر برووو . 


دقیقا احساس میکردم سر گردنه گیر افتادم 


 برای اونایی که میپرسن کدوم مشاور املاکه؟ مینویسم که بدونید یه وقت کلاهتون هم افتاد اون طرفا نرید بردارید. 


بین چهارراه  فرمانیه و نوبنیاد یه چراغ ترافیک هست که نبش نارنجستان یکم  املاک صاحبقرانیه ست همون سرگردنه ست .


بعد از کلی که میدیدم سینا و مهرداد عصبانی شدن و هی بگو مگو میکنن،  اومدن بیرون و گفتن مهربانو جون،  آخرش پنج تومن دادیم . 


گفتم:  خیلی برام زیاده ولی بیاید بریم دیگه حالم داره بهم میخوره . فقط به من بگید خونه خریدنتون چی شد؟


سینا گفت: ما هفته ی قبل خونه رو دیده بودیم و مالک گفته بود متری سی و نه تومن فروشنده ست . 


تو این یک هفته ملک کمی بالاتر رفته ما که امروز رفتیم بنگاه متوجه شدیم بنگاه به ما داره میگه متری 43 ولی انگار از مالک میخواسته همون 39 رو بگیره. 


من به مهرداد چشمک زدم ، مهرداد به گوشیم زنگ زد،  منم برداشتم الکی شلوغش کردم گفتم : وااای چی شده؟

 مینا تکون نخور ، جایی نرو ، الان خودمو میرسونم .

 بعد هم گفتم ببخشید آقایون برای خانمم مشکلی پیش اومده با مهرداد زدیم به چاااک 


ماشینو برداشتیم رفتیم یه گوشه کمین کردیم تا آقای دکتر هم اومد بیرون،  (آقای دکتر مالک بوده) افتادیم دنبال ماشین آقای دکتر و بالاخره یه جا نگهش داشتیم و موضوع رو بهش گفتیم ..


 اونم گفته منم متوجه شدم داشتم دنبال یه راهی میگشتم که بهتون بگم پاشید بیاید بیرون این املاک میخواد هر دومون رو تلکه کنه ...


 اصلن هم بنگاه رو ول کنید شب بیاید خونه ی خودم بشینیم با هم حرف بزنیم و بین خودمون حلش کنیم . 


این شد که ما سریع تونستیم خودمون رو به تو برسونیم و علت خندیدن هامون همین بود چون در لحظه تصمیم گرفتیم بنگاه رو پیچوندیم و رفتیم به روش تعقیب و گریز اقای دکتر رو پیدا کردیم . 


گفتم : عه چقدر خوب شد اینطوری؛  چه انسان صاف و زلالیه که میگه من سر حرفم ایستادم و همون 39 تومن هفته ی قبل می فروشم . 


بچه ها به من و بابا گفتن تورو خدا ما داریم میریم خونه ی دکتر،  شما دوتا هم بیاید . 


من باوجودی که خیلی خسته و داغون بودم و ساعت حدود نه شب هم شده بود قبول کردم . 


چهارتایی رفتیم خونه ی دکتر حالا فکر میکنید آدرسش کجا بود؟ 


کوچه بالاییه خونه ی مینا . یعنی الان ما تو سه تا کوچه پشت سر هم سه تا خونه گرفتیم . یکی رو خریدیم دوتا رو رهن کردیم عین اسراییل 


فقط وقتی رفتیم تو کوچه شون با وجودیکه همه ی کوچه ها پهن و بزرگه،  یه وجب جای پارک هم  نبود . 


مجبور شدیم ماشینا رو گذاشتیم سرکوچه و یه مسیر صد قدمی رو مجبور شدیم پیاده بریم که در همین حین بارون و طوفان هم شروع شد 


مهربانو تون رو داشت باد میبرد که رسیدیم ولی من عین بید مجنون به خودم می لرزیدم . 


خلاصه رفتیم خونه ی آقای دکتر که متخصص آی سی یو بودند و با خانواده ی گلش آشنا شدیم . همسرشون وکیل هستند و یه پسر 14 ساله هم داشتن. 


اونجا ناخوداگاه به شما فکر کردم .. تو دلم گفتم : ببین شاید ما اصلا همدیگه رو میشناسیم ولی خبر نداریم شاید از دوستان این خونه هستیم کسی چه میدونه .. بیشتر یاد آقای دکتر خودمون  بودم .. بعد فکر کردم اونا تهران نیستن و درضمن نسیم جون هم پزشک هستن نه وکیل و بچه هاشونم که علی و عسل جان هستند ولی من کاری به این حرفا نداشتم ذهن و دلم پیش شماها بود ( خیلی وقتا بهتون فکر میکنم)


آقای دکتر گفت: من هفته ی پیش به شما یه عدد گفتم ، انگار قیمت رفته بالاتر ولی منم خونه ای که میخوام بخرم رو با همین پول میتونم تهیه کنم ، بنابراین از شما بیشتر نمی گیرم و پای همون حرف اولم هستم . 


به چند تا املاک هم تلفن کرد و گفت : من خونه م رو فروختم لطفا دیگه برای خونه مشتری نفرستید . 


گفت: من یه آشنایی دارم که چند بار مریضش زیر دستم بوده ، همیشه گفته دوست دارم منم برات یه کاری انجام بدم .. خوشبختانه سر دفتر داره ، اگر موافقید روز جمعه صبح بیاید بریم پیشش تا برامون مبایعه نامه بنویسه. از من پول نمی گیره ولی ما یه مقدار بهش میدیم که همه چیز درست باشه .


من و خانم وکیل هم کلی با هم گپ زدیم و درمورد معضلات اجتماعی که با موج جدید  فقر، چندین برابر شده اظهار تاسف کردیم . به خانم وکیل ماجرای درخواست نه میلیون کمیسیون بنگاه خودم رو گفتم ، گفت: متاسفانه همین طور شده و وحشتناکه .. 


گفتم : نمیشه شکایت کرد؟ گفت : چرا ولی به جایی نمیرسید، چون اینا با  رشوه کار خودشون رو پیش میبرن و یه سیستم محکم و پشتیبان وجود نداره . 


آخر سر هم ، همه شکلات های بسته بندی به رسم مبارکی و شیرین کامی خوردیم و خداحافظی کردیم ..


 تو راه همه ش فکر میکردم مگه میشه انقدر انسان و بزرگوار تو این وانفساااا؟؟


از اتفاقات پشت سر هم این چند ساعت هنوزم گیج بودم و یواش یواش احساس کلافگی و خستگی بهم مسلط شد ..


میدونستم که کار دست خودم  دادم و اینهمه تنش و مخصوصا پیاده روی تو سرما باعث مریضیم میشه . 


صبح پنجشنبه حالم خوب بود ، اومدم اداره ولی رفته رفته تب کردم و بدن درد وحشتناکی اومد سراغم .

 عین بچه های خوب رفتم کلینیک و شرح ماجرا دادم ..  دوتا تزریق غضلانی و یه سرم که داخلش پنج تا داروی مختلف ریختن ، نتیجه ی مراجعه به کلینیک بود .. 


دکتر گفت : برو استراحت کن،  اگه تا دو روز خوبتر نشدی تست کرونا بده .. بعد هم گفت : یه چیزی بگم نخندی ها .

گفتم:  نه دکتر نمیخندم . گفت تو راست راستی 47 سالته ؟؟ 


من زدم زیر خنده  گفت مگه نگفتم نخند 


از شوخیش کلی سرحال شدم و اومدم خونه ..


 مهردخت برام سوپ پخته بود و انگار از دستش در رفته بود یعالمه فلفل سیاه هم چاشنی سوپ کرده بود ..


 من غذای تند دوست دارم ولی خودش نمیخوره .. هی خورد گفت" ای بابا چرا انقدر فلفل زدم" 


منم خوردم و تا صبح عرق کردم .. خدایی صبح دیگه آثار بیماری محو شده بود و حالم کاملا خوب بود . 


این بود انشای من درمورد تقریبا 24 ساعت . 


آهااا راستی پنجشنبه شاکری زنگ زد گفت: برای فردا آماده ای؟ 

گفتم: بله

گفت : فردا ساعتشو میگم .. گفتم باشه . 

طرفای ظهر جمعه تماس گرفت ، گفت : مالک نامحترم ساعت 3 میاد کابینت ها رو باز کنه بده ببرن . گفتم : من کی بیام ؟

گفت : تا کارش تموم بشه ساعت 4/5 میشه .. اون موقع بیا . 

ساعت 4/5 زنگ زدم گفتم : من خونه م رو گرفتم .

مالک نامحترم گفته بود گوشی رو بده به من . 

گرفت گفت : خانوم خونه مو گرفتم یعنی چی؟ گفتم:  جمله م خیلی واضح بود نیاز به ترجمه نداره 

گفت: من به هوای اینکه شما نصفشو میدین کابینت رو باز کردم دادم بردن 

گفتم : مبارک باشه .منم اختیار مالمو دارم رفتم دادم یه جای بهتر از خونه ی شما رو گرفتم ، خونه ی شما تنها امتیازش نزدیکیش به خونه ی پدر من بود.

 درواقع راضی هستم به کسی دیگه خیر برسونم ولی به آدم بی فرهنگی مثل شما که 15 روز منو از کار و زندگی انداختین یک ریال خیر نرسونم . 


گفت : شما نامردی کردین . 


گفتم : بخشی از رفتار خودتون رو نشونتون دادم . من یه خانومم که راه خونه م دور بود ، خسته از سر کار می اومدم می گفتید تا یکساعت دیگه میام خونه نشونتون میدم ساعت 11 شب می گفتید امشب نه یه شب دیگه .


من تازه اون ساعت راه می افتادم برم خونه م که دوباره صبح بیام اداره . اگه این رفتار رو شما میگید" مردونگی "باید بگم خیلی براتون متاسفم . 


حالا هم برید خونه تون رو درست کنید، بعد بگردید دنبال مستاجر.

 یه خانواده ی 4 نفره بیان خونه تون رو اجاره کنند و ان شالله با خوشی یکسال تمام از خونه تون استفاده کنند تا شما بفهمید اگر یکی بهتون گفت ، طالب چیزی هست که در اختیار شماست واسش طاقچه بالا نذارید .. من دونفر بودم که همه ی وقتم تو اداره و خونه ی پدرم می گذشت .. باید کلی منت من رو می کشیدید تا خونه تون رو بگیرم ولی شما به خودتون هم رحم ندارید. 

بعدم تق گوشی رو کوبیدم سرجاش . 


امیدوارم دل همه تون خنک شده باشه . 


دوستتون دارم 




" کارما ، برای من هم کار کرد"

سه شنبه شب دیگه انقدر کلافه برگشتم خونه که مهردخت از دیدن قیافه م تعجب کرد. چند تا خونه ی افتضاحم دیده بودم از عصرش و حسابی حالم گرفته بود . 


املاکی که برای کوچه ی هما کار می کرد هم تو این هفته چند بار تماس گرفت و گفتم بلاتکلیفم و چهارشنبه صبح فهمیدم که اوم اجاره رفته دیگه بد از بدتر شدم .


مهردخت هم سه شنبه شب لپ تاپو گذاشت جلوی دستش و شروع کرد محله ی قیطریه رو گشتن و مشخصاتشو نوشتن . اصلا دلم به قیطریه راضی نبود چون میدونستم ترافیک اون اطراف اذیتم میکنه . 


دیروز صبح (چهارشنبه) اون منطقه رو تلفن میکردم و برای بعد از ظهر قرار بازدید می گرفتم . یکی از املاک ها تو واتس اپ عکس های همون خونه ای که اولین روز حدود 15 روز پیش دیده بودم رو فرستاد . 


گفتم والا من اینجا رو 15 روز پیش دیدم ولی آشپزخونه ش ضعیف بود . البته مثل اینکه دیگه باید باهاش کنار بیام اجازه بدید ده دقیقه دیگه خبر میدم . 


به مهردخت زنگ زدم گفتم مهردخت جان بیا و شرش رو کم کنیم همونو بگیریم . 


مهردخت هم ناراحت شد گفت ناامید نشو بیا بازم برات فایل پیدا میکنم تو همونجایی که دوست داری . 

تلفن رو قطع کردم دیدم مهردخت داره پشت هم قطاری فایل میفرسته تو گوشیم . چند تا املاک هم هم زمان تماس گرفته بودن ، سعی داشتن راضیم کنن موارد دیگه رو هم برم ببینم .. یعو داغ کردم تلفن رو  قطع کردم به مهردخت زنگ زدم گفتم دیگه چیزی نفرست دیوونه شدم الان برای عصر قرار میذارم همونو بگیرم . 


دوباره مهردخت خواهش کرد گفت یه دونه دیگه هم زنگ بزن بعد . 


تلفن رو قطع کردم به مانیتور خیره شده بودم و عصبااانی بودم 

بازم دلم نیومد خواهش مهردخت رو ندید بگیرم . بصورت رندوم یکی از فایل ها رو باز کردم . دیدم عکس یه اسانسور خالی گذاشته ... تو دلم گفتم مسسسخره !!! این چیه !!! زنگ زدم املاک آدرس یه کوچه پایین خونه ای که مینا و سینا گرفتن رو داد. گفتم باشه عصر میام . 

گفت نمیشه الان بیاین شما که اداره ت خیلی نزدیکه . گفتم چرا میام .


زنگ زدم به مینا گفتم کجایی؟ گفت نیروی خدمات آوردم داره خونه رو تمیز میکنه فردا اسباب ها رو بیاریم . 

گفتم مینا یه دقیقه میری کوچه پایینی یه خونه ببینی برام؟ گفت آره الان با سینا میریم .


یکربع بعد دیدم تو واتس اپ داره فیلم میاد برام مینا و سینا داشتن از خونه فیلم می فرستادن ... خوشگل ، نوساز و درحال نقاشی !!! 

هر دو با ذوق میگفتن مهربانو این همونیه که میخوای. 


برای مهردخت هم فرستادم اونم کلی ذوق کرد. به املاک زنگ زدم گفتم برای عصر قرار بذار. چند دقیقه بعد پیام اومد و ادرس املاک که در چند قدمی اداره بود رو فرستاد ساعت 6 بعد از ظهر. 


ساعت 5 رفتم  خودمم خونه رو دیدم خیلی خوب بود. سینا و مهرداد ساعت چهارو نیم تو یه بنگاه دیگه قرار داشتن برای خرید یه خونه ( با پول فروش خونه مون قرار بود دوتا اپارتمان بخریم، یکیشو گرفته بودیم اون یکی مونده بود)


هی گفتم بچه ها تو رو خدا زود کارتون رو تموم کنید با من بیاید بنگاه تنها نمونم . گفتن سعی میکنیم. 

نفس هم یه مشکلی برای پسرخواهرش پیش اومده بود که از ظهر با اون بود و منم بهش نگفتم بچه ها گرفتارن. 


ساعت پنج و نیم با بابا رفتیم سمت بنگاه تقریبا دم در رسیده بودیم که مهرداد و سینا زنگ زدن گفتن داریم میایم دو دقیقه صبر کنید. ضمن اینکه کرکر میخندیدن .. میگم خونه رو خریدین ؟ میگن نه .. میگم پس چرا میخندین؟؟ میگن میایم تعریف میکنیم!!!


رفتیم تو سلام سلام ... دیدم به !!! صاحب آپارتمان چه آقای برازنده و نازنینیه .. یه پسر خوشتیپ و جنتلمن .. خیلی شیک و صمیمی موارد رو نوشتیم و پرداخت ها انجام شد . وسط کار تلفنم زنگ خورد دیدم اسم شاکری افتاده به بابا اشاره کردم که من برنمیدارم . بابا تلفنم رو جواب داد و بهش گفت جایی هستم بعدا صحبت میکنیم . 


گویا شاکری گفته بود روز جمعه یه پولی بیارید تا بیعانه بدیم.. اقای " نامحترم" تصمیمشو گرفته 


حالا اون روی بدجنسی من گل کرده نمیخوام بگم خونه رو گرفتم .. میخوام بگم باشه جمعه میام ، بعد بگم نشد بیام کار داشتم .. یه دوسه باری قرار بذارم و بهم بزنم تا بفهمه چقدر زشته مردم رو سرکار بذاره آخرشم بگم ببیییین من چون میخواستم نزدیک مامان اینا باشم خیلی باهات مدارا کردم ولی عادت ندارم چیزی رو به هررر قیمتی بگیرم . 


خونه م رو گرفتم خیلی عالی تر از خونه ی تو فاصله ش هم با خونه ی پدرم ده دقیقه ست و با خواهرم چند قدم !! برو خوش بااااش.


*********


خب عزیزای من .. ماجرای اونشب هنوز تموم نشده و اینکه مهرداد و سینا درمورد خریدن خونه چکار کردن و در ادامه ی شب چه اتفاقای خوب دیگه ای افتاد بمونه برای پست بعدی . 


فقط میخوام بگم " کارما حسابی کار کرد و همه چیز عاالی تموم شد"  صاحب آپارتمان من ، خیلی گل بود و هر چی درمورد تخفیف گفتم ، گفت هر جوری که راحتید و دوست دارید پرداخت کنید و اصلا فکرتون رو بابت این مسائل ناراحت نکنید 


دوستتون دارم 


نمیدونم این عکسو قبلا گذاشتم یا نه .. یکی از شکلات ها و خوش آمدهاییه که برای همسایه ها ی جدید میذاشتم . 




"صد رحمت به جانوران"

والا تقریبا یکسال و چند ماهی  میشه که داریم با دختر کوچولوی خونه مون " دارسی" زندگی می کنیم. 


دارسی،  خیلی گربه ی آرومیه و اگر بخوام با تیپ های شخصیتی انسانها مقایسه ش کنم، باید بگم بشدت درونگراست . معمولا" کاری به کار ما نداره و یه جوری رفتار میکنه که انگار بود و نبودمون براش یکیه . از بغل کردن زیاد خوشش نمیاد ولی خیلی وقتا باهاش بازی میکنیم ، می چلونیمش و از وجودش لذت می بریم . با همه ی اینها امکان نداره بخوام بهش غذا بدم نیاد دور و برم و هی سر و بدن و دمش رو بهم نماله .. خیلی وقتا  با  نگاه معصومانه ش بهم زل میزنه و میو میوهای ظریفی میکنه که همه ش حاکی از قدردانی و تشکره . 


حالا من نمیدونم ما مردم (دور از جون شما که دارید می خونید) چمون شده که نه معرفت داریم ، نه فرهنگ . قسمت انسانیت وجودمون خیلی کم رنگ شده .. انگار از دیگر آزاری لذت می بریم و اگر امکانش رو پیدا کنیم که قدرت بیشتری نسبت به بقیه ی مردم پیدا گنیم ، حتما تا اونجایی که بتونیم آزارش میدیم و علافش میکنیم تا یادش بمونه که اون درجایی ایستاده که ما بهش نیاز داریم و میتونه برامون اطوار بیاد. 


البته انگار مشکل از فراموشی منه . یادم افتاد چند سال پیش که زمین خوردم و لب بالام پاره شد ،ساعت هفت صبح با حال زار  رفتم داروخانه شبانه روزی و دیدم فقط خدمتکار هست و داره جارو میزنه .


 بهش گفتم ماسک میخوام . گفت: چندتا میخوای؟ گفتم : نمیدونم دونه اییه یا بسته ای هر جور شما برات ممکنه بهم بده . 

خندید و گفت اصلا نمیدم. جا خوردم ... گفتم : یعنی چی؟ چرا نمیدی ؟ گفت : دوست ندارم . 

و من درحالی که مثل ابر بهار اشک می ریختم . رفتم یه دارو خانه دیگه پیدا کنم . (دوستان قدیمی یادشونه حتما)


ازبحث دور نشیم . موضوع اینه که من از فردای فروش خونه ، شروع کردم دنبال خونه گشتم. 


متاسفانه خونه های درست و درمونی بهم نشون نمیدادن . قیمت ها تو چند روز اخیر وحشتناک بالا رفته بود و صاحبخونه های بی انصاف از آب گل آلود ماهی می گرفتن. با بودجه ای که من داشتم یکمی قبل از این، میشد خونه هایی گرفت که کاملا بای میلم بود ولی با گرونی دلار و ملک و اوضاع شیر تو شیر مملکت بی صاحب ، دیگه بودجه م خیلی هم چنگی به دل نمیزد. 


اولویت هام برای انتخاب این بود که نزدیک خونه ی مامان اینا و اداره م باشم (هر دو فاصله ی کمی با هم دارن) اینکه حتما دوتا خواب استاندارد داشته باشه ، چون وسایل مهردخت زیاده و اتاق خواب کوچولو به دردش نمیخوره . 


و اینکه حتما پارکینگ داشته باشه .. اگر طبقه اوله که هیچ ولی طبقات بالاتر آسانسور داشته باشه . 


بالاخره جمعه ی قبلی یعنی چهارم مهر یه خونه رو پسندیدم .. همه ی شرایطی که من میخواستم  رو داشت ولی آشپزخونه ش ضعیف بود . بعد از ظهر با نفس بیرون بودیم ، دیگه تصمیمم رو گرفته بودم که به مشاور املاک زنگ بزنم و بگم با مالک قرار بنگاه بذاره که مهرداد تماس گرفت و گفت تو مجتمع مامان اینا و همون بلوک مامان اینا و همون طبقه ، یه واحد 110 متری دوخوابه تخلیه شده . 


من و نفس از ذوقمون بال درآوردیم یعنی مهرداد داشت ادرس آپارتمانی رو میداد  که با آپارتمان پدرم فقط یک در فاصله داشت و این برای خانواده ی ما فوق العاده بود چون مهرداد داره میره کانادا و مینا داره ازدواج میکنه و مامان و بابا واقعا به کمک و مراقبت نیاز دارند . 

گفتم مهردادمالکش از همکاراست؟ گفت : آره ، چند سال که مثل بابا دریایی بوده و چند سال هم تو کادر خشکی و اداره ی خودتون بوده .. چند سالی هم هست که باز نشست شده .. تو فلانی رو نمیشناسی؟؟ گفتم چرا اسمش آشناست میدونم کدوم فسمت بوده ولی با هم کار نکردیم . حالا  کی میشه آپارتمان رو دید ؟ 


گفت : مستاجر قبلی کلید رو برده هنوز تسویه کامل نکردن ولی من به مدیر ساختمون آقای شاکری میگم که هماهنگ کنه . (آقای شاکری هم از همکارای بازنشسته ی خودمونه)


عاقا این صحبت ها شد و ما خوشحاال که همچین موقعیت خوبی پیش اومده ، ولی نمیدونم بگم اصلا کااش این موقعیت پیش نیامده بود یا نگم ؟ چون از همون شب تا الان که دارم براتون می نویسم مالک نامحترم ما رو سر کار گذاشته . یعنی هر دقیقه گفته امروز ، فردا . 

البته دوشنبه ی هفته ی قبل خودش بدون کلید آمد تو دفتر مدیر مجتمع و با هم صحبت کردیم و بهش گفتم برام مهمه نزدیک مامان اینا باشم و حواسم بهشون باشه و درضمن امنیت ساختمون برام مهمه . 


اونم از وقتی آپارتمان رو حدود بیست سال قبل تحویل گرفته داده اجاره . اولین مستاجرش 11 سال و این دومی 9 سال اونجا نشستن و مالک محترم نظرشون این بود که هیییچ بازسازی نمیخوان انجام بدن و با منت می گفتن من نقاشی میکنم براتون!!! 

این آقای شاکری بنده خدا هم می گفت: باباا باید کابینت ها عوض بشه و ایراد ها برطرف بشه بعد 20 سال . فکر کنید منم هنوز خونه رو ندیدم و اصلا نمیدونم در چه شرایطیه . 


خلاصه آخرش گفت حالا بذارید من فردا کلید رو بگیرم از قبلی شما خونه رو ببین . گفتم باشه . 

فرداش شد این شنبه   ساعت 11 شب!!!!!یعنی باورتون نمیشه من از کی نشستم تو خونه ی بابا اینا که بالاخره کلید بیاد ، هی گفتن الان میاد ، دوساعت دیگه میاد . 


آخرش رفتم خونه رو دیدم و انصافا به اون بدی که فکر میکردم نبود . حالا از شنبه قراره بیاد یه چیزی بنویسیم و من یه پولی بدم تکلیفم معلوم بشه و نشده . 


هر روز یه حرف میزنه ، یه وقت میگه میخوام کابینت عوض کنم ، یه وقت میگه فقط درهاشو عوض میکنم ، یه وقت میگه گرون تر میدم ، یه وقت میگه بیا کابینت عوض کنیم نصف ، نصف پولشو با شما بدیم !!! دیوانه م کرده و هییییچ وقت انقدر خودم رو صبور ندیده بودم که دارم با این مردک مدارا میکنم فققققط بحاطر بابا اینا و امنیت مجتمع. 


تمام این روزا دنبال خونه بودم همچنان و تکلیفم معلوم نیست . همین که میخوام یه جا دیگه رو تموم کنم یه تلفن میکنه و همه ی برنامه هامو خراب میکنه . 


اون آقای شاکری هم هی میشینه زیر پاش میگه : عقل داشته باش .. بیا خونه ت رو بازسازی کن بده مهربانو ، مهربانو هم خونه رو مثل دسته ی گل بعدا تحویل میده چون فقط دو نفرن و خونه ی پدریشم واحد بغلیه و مهربانو همه ش یا اداره ست یا کنار پدر و مادرش . هی اونو وسوسه میکنه که من رو از دست نده ، هی من رو وسوسه میکنه که کدوم خونه از اینجا برات بهتره . 


خلاصه خیل سخت تر از اونی که فکر میکردم شده کارم و دست و دلم به هیچ کاری نمیره .. یعنی از بلاتکلیفی متنفرم و سرم اومده . 


الانم زنگ  زد شاکری ،دوباره گفت تا چند ساعت دیگه قرار میذاره بیاید قرار داد بنویسیم . گفتم آقای شاکری من یک ریال این آقا رو قبول ندارم و حرفش برام معتبر نیست من امشب تکلیفم رو مشخص میکنم یا کوچه ی هما رو می گیرم یا اینجا رو . تا عصر منتظرم اگر ایشون اومد و نوشت که نوشت وگرنه همونجا رو تمومش میکنم . 


کوچه هما ، کوچه بغلی مامان ایناست که بن بست دنج و خوشگلیه خونه فول امکاناته،  85 متره که بازم برای من مناسبه ولی یه کوچولو قیمتش زیاده که برام مهم نیست و میتونم بگیرمش . مالکشم یه خانم بسیار محترمه که از من خوشش اومده و دوست داره خونه رو به من بده . 


دیشب به شاکری گفتم ، چقدر باید دل آدم کوچیک باشه !!! این آقا یه واحد آپارتمان داره نمیدونه وقعا با خودش چند چنده .


دوستان قدیمی  اینجا یادشونه که ، خونه ی پدریم،   5 واحد مسکونی داشت که یکیش رو خودم زندگی میکردم و 4 تاش رو همیشه برای خواهر و برادرام اجاره میدادم.


یادتونه همیشه فردای اسباب کشی همسایه های جدید واولین روز  ورودشون به ساختمون  ، پشت درواحدشون یه جعبه شکلات با دست خط خودم و خوش آمد گویی می ذاشتم؟؟ 


تا اونجایی که درتوانم بود نذاشتم آب تو دلشون تکون بخوره؟؟ و تنها توقعم این بود که ماشین روی پل خونه ، پارک نکنند که انصافا " نمی کردند . 


دلم میخواد ویس هایی که این شبا همسایه هام برام می فرستند تو گوشیم و میگن مهربانو تو صاحبخونه ی رویایی ما بودی . یکیشون میگفت وقتی بنگاه خونه ی شما رو معرفی کرد بهمون گفت مالک همونجا زندگی میکنه من خیلی ناراحت شدم و استرس گرفتم ولی بنگاه گفت : این جزو آپشن های این خونه ست چون یه مدت که اونجا زندگی کردید می فهمید که  مالکش یه فرشته ست  که  همونجا زندگی میکنه و واقعا ، وقتی اومدیم خونه و شما رو دیدیم ، با وجودی که خونه اون خونه ای نبود که دنبالش بودیم ، فقط بخاطر انرژی مثبت و روی خوشی که از شما دیدیم ، قرار داد رو بستیم . 


از طرفی یکعالمه حس خوب بهم دست میده از اینکه تونستم انسان باشم و خاطره ی خوبی برای همسایه هام به یادگار بذارم ، از طرفی دلم می گیره که پس چرا نوبت من که شده اینطوریه؟؟ 


چی بگم ؟ ببخشید توروخدا ، مهربانوی غر غروتون رو ببخشید ولی واقعا داشتم از حرص منفجر میشدم . 


دوستتون دارم 



"شریک غمتم نازنین"


شارمین  عزیزم داغداره ... براش آرزوی صبر و قرار کنیم . 


"یه چیزی تو دلم مثل نارنگی بالا و پایین میره "

یه چیزی مثل یه توپ کوچولو از تو شکمم میاد بالا،  میرسه به گلوم ، تالاپی میفته پایین و دوباره میاد بالا 

نمیدونم از ترسه ، از دلتنگیه ، از چیه این حالم.. 


آخه رفیق 43 ساله ی من و 21 ساله ی مهردخت رو فروختیم . 


من چهارسالم بود که خونه رو خریدن قبلش  بخاطر داشجویی بابا اصلا درست و حسابی ایران نبودیم که خونه لازم داشته باشیم ولی از اونجایی که مامان من خیلی به خونه داشتن اهمیت میداده از روز اول ازدواجش پس انداز می کرده که حتما در اولین فرصت خونه بخرن . بالاخره هم تصمیمش رو عملی کرد. 

یه خونه ی ویلایی خوشگل با یه باغچه مستطیل و یه حوض بیضی کوچولو 

بچگی من تو بیرون کشیدن کرم ها از خاک  باغچه  و آبتنی تو حوضی که آبش تا کمرم بالا می اومد و نگهداری و مراقبت از گربه های ملوسی  که تو لوله ی هواکش زیر زمین زاییده بودن، خلاصه میشد .


 گاهی چند ساعت پی در پی با دوچرخه م رکاب میزدم و مواظب بودم لاستیک های چرخ رو طوری تنظیم کنم که از کنار پله های زیر زمین طوری رد کنم که با کله نیفتم توش...


نو جوون که شده بودم وقتی  دختر خاله م می اومد خونه مون ، برای پسر خوش قد و بالای طبقه ی سوم کوچه پشتی که پنجره هامون به هم مشرف بود ، عشوه می اومدم .. البته به سبک خودم،  یعنی من دستگاه پخش صوت شخصیمو می بردم رو پشت بوم و آهنگ های فریدون فروغی رو میذاشتم و باهاش می خوندم . (همون موقع ها بود که هی تشویقم می کردن کلاس آواز برم و تهش منجر به آشنایی با پدر مهردخت شد)


کلا خودمو می زدم به اون راه،  که یعنی نمیدونم پسره اونجاست ومن فقط  دارم تمرین آواز میکنم .

خدا میدونه پسر همسایه چطوری این موضوع رو هضم می کرد که این دخترِ سنگین و با شخصیت خونه رو به رویی چطوری تو دماغش باد میندازه و رو پشت بوم آواز میخونه !!!

یکمی بعد تر می ایستادم تو بالکنش واون طرف خیابون ،  آزاده هایی که از عراق برمی گشتن رو نگاه می کردم و های های اشک میریختم و نمیدونستم مردی که از سی سالگی تا ته عمرم عاشق و وابسته ش میشم لا به لای همون گردن های لاغر و سر های تراشیده برگشته و من براش چشمامو بارونی کردم .

اما، هجده ساله م شد،  خونه رو کوبیدیم و جاش یه چهارطبقه ساختیم ، دیگه خونه اون خونه نبود ، شکلش عوض شده بود و در و دیواراش نو نوار .. 

دو نه دو نه مون ، تو اون خونه ی شیک که کل محل درمورد قشنگیش حرف می زدن ، از روی پله های سنگی  سفید و مرمریِ لیزش خوردیم زمین ...بلند شدیم خودمونو چک کردیم و مطمئن شدیم که سالمیم و خندیدیم . 


دو سال بعدش عاشق پدر مهردخت شدم ،  دست اونم گرفتم و آوردم همونجا .. چند سال تیز و بز تو راهروها دویدیم و پنج سال بعدش مهردخت رو باردار شدم و دیگه  پله هاش سختم شده بود و آروم آروم بالا و پایین می رفتم .. 

مهردخت به دنیا اومد .. دستشو می گرفتم و تاتی تاتی دوتایی رفت و آمد می کردیم . کم کم روزای جهنمی زندگیم از راه رسید .. در و دیوارهای واحد طبقه ی سوم چیزای عجیبی از زندگی من رو خودشون ضبط کردن ... از هم جدا شدیم سه نفری از خونه رفتیم بیرون و شش ماه بعد من و مهردخت با هم برگشتیم همونجا.. 

روزا و شبای زیادی گذشتن ، دوباره عاشق شدم و  واحد طبقه ی سوم، شاهد قول و قرار های ساده و واقعی من و نفس شدند .. کم کم خاطرات تلخ گذشته محو شدن و جاشون رو به صدای خنده ها و برق شادی چشمام دادن ...

 مهردخت بزرگ شد و دانشجو من میانسال و در آستانه ی بازنشستگی ،ساختمون سفید و زیبای خیابون سفید کوه ، خسته و کلنگی و از آب و رنگ رفته ...


هیچکدوم از خواهر و برادر ها اینجا نموندن ، چند سالی بود که سودای فروش ساختمون به دل خانواده بود ولی هیچکس به خودش اجازه نداد که آپارتمانش رو بفروشه و همه بخاطر آسایش من و مهردخت و نفع همگانی صبر کردن تا برای کل ساختمون مشتری خوبی پیدا بشه و دیشب کار تموم شد . 

هم پروژه ی سرمایه گذاری خانوادگی که چند سالی هست دارن درموردش فکر میکنند ، منطقی به نظر میاد ؛ هم دیگه مخالفت کردن من بعنوان یک نفر از چهارخواهر و برادر،  منطقی به نظر نمی رسید . 


خونه رو فروختیم وپولش رو تقسیم به چهار کردیم(تو خانواده ی ما سهم دختر ها و پسرها یکیه)  چون با پولش قراره یه کار سود اور خانوادگی انجام بدیم، بخش کوچکی از پول رو هر کسی برمیداره تا باهاش کارایی که لازمه تو زندگی رو انجام بده، که در مورد من صرف ودیعه ی منزل جدید میشه . 


خیلی می ترسم برام دعا کنیدتا حالا مستاجر نبودم .  تمام این سالها  با مستاجرین خونه مثل خواهر و برادر زندگی کردم و همیشه نهایت محبت و انصاف رو درموردشون رعایت کردم ، امیدوارم کارمای خوبش در انتظارم باشه و همونطور که رفتار کردم باهام رفتاربشه و این دو سه سال بهم سخت نگذره . 


یه چیزی تو دلم مثل نارنگی بالا و پایین میره ..

دوستتون دارم