دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

"گاهی اشتباهاتمون تاوان سنگینی دارن"

زن خوش خلق و خیر خواهیه و معمولا از چهره ش انرژی مثبت می باره . بین  آشناها و حتی غریبه ها هم محبوبیت خاصی داره مثل اسمش که محبوبه ست، اما از اونجایی که هیچ آدمی بی غم و مشکل نیست مدتیه با دخترش مشکل حاد پیدا کرده . 


دخترش ده ساله بود که از همسرش جدا شد. الان بیست و سه ساله ست و محبوبه هم پنجاه و یک ساله . 

پریسا دختر خوب و با کمالاتیه ولی بسیار بلند پروازه و معمولا چیزهایی که دیگران رو خوشحال میکنه، برای پریساکاملا بی تفاوته و این کارِ محبوبه رو خیلی سخت کرده ، چون محبوبه هم یه زن زحمتکش با درآمد و امکانات رفاهیِ متوسط در حد خودمونه . 


با وجود علاقه و وابستگی زیاد بین این مادر و دختر ، این اواخر خیلی با هم درگیر میشدن . پریسا میگه هر کسی توانایی مالی و روانی بچه دار شدن رو نداره ( البته که حرفش کاملا منطقیه) ولی به محبوبه سرکوفت میزنه که تو زیادی مهربونی و مادری بلد نبودی و همین باعث شده من رو وابسته بار بیاری .


 من که تو زندگیشون نبودم ولی محبوبه هم میگه پرسیا از اول دختر قلدری بود و من هم  اعصاب کشمکش رو نداشتم بنابراین وقتی رو یه موضوعی پافشاری میکردم که پریسا خودش انجام بده تا مستقل بار بیاد و قبول نمیکرد و کار به اصرار و التماس و گریه و دعوا میکشید، مقاومت نمی کردم و تسلیمش می شدم .. از چیزهای کوچیک مثل نشستن کنارش تا دم دمای صبح تا اینکه پریسا تکالیف مدرسه رو انجام بده تا تلفن کردن به جایی برای گرفتن وقت و هماهنگی (مثلا مطب دکتر). 


بیچاره محبوبه تو خواب هم نمی دید که نتیجهی تلاش همه ی این سالهاش ، بایسته رو به روش و بگه تو بدترین مادری هستی که ممکن بود نصیب من بشه و شده . چون ادمی هستی که عاشق اینی که دیگران وابسته ت باشن و بهشون محبت اضافه میکنی و با من هم همین کار رو کردی تا الان تو سن بیست و سه سالگی محتاجت باشم ؛ این رو بدون که سر سوزن احترامی پیش من نداری!


البته تاکید میکنه که نمیگم از تو متنفرم، از مادری تو متنفرم وگرنه تو رو خیلی هم دوست دارم . (البته محبوبه فرق این دوتا رو خیلی متوجه نمیشه و معتقده وقتی به کسی میگن من از اینکه تو مادرمی متنفرم، همون معنی رو داره که از خودت هم متنفرم... خودم رو بجاش گذاشتم احساس میکنم فرهنگ لغات ما که تقریبا همسن و سالیم با فرهنگ لغات پریسا و دخترهای همسنش مثل مهردخت،  فرق داره چون منم تقریبا همین حس رو از شنیدن این جمله می گیرم) 


حالا اینکه محبوبه داره کار میکنه و خرج زندگی خودش و پریسا رو میده یه طرف، اینی که پریسا با قابلیت هایی که داره و میتونه امثال خیلی از دخترهای  دیگه که تو این شهر دارن کار میکنند و کمک هزینه ی زندگی هستند ولی اصلا حاضر نیست کار کنه (یعنی چون بلند پروازه کارهای خیلی لاکچری رو می پسنده) یه طرف.. ولی مشکل اصلی اینه که پریسا از محبوبه توقع کارهای فیزیکی هم داره . 


متاسفانه همین چند شب پیش محبوبه از سرکار رسید کلی خرید کرده بود، وقتی آمد، پریسا خونه رو مثل هر روز تر و تمیز کرده بود ( طبق اظهارات محبوبه و تایید پریسا : در حد اینکه دو سه تا لباس از شب قبل روی مبل مونده بوده و جمع کرده یا گلدونی که مادرش صبح قبل از رفتن به اداره گذاشته کنار سینک ظرفشویی اب داده رو گذاشته سرجاش ) 


بعد محبوبه از راه رسیده شام مورد علاقه ی پریسا رو درست کرده،  داشته از خستگی می مرده که تعمیر کار ماشین زنگ زده گفته ماشین رو بیار بذار تا یکساعت دیگه ایرادش رو برطرف میکنم . 

دوباره لباس پوشیده ماشین رو برده داده تعمیرگاه نشسته اونجا و بعد از تعمیر،   برگشته . 

پریسا شام خورده و محبوبه از خستگی چرت زده و بعد پریسا بهش گفته لباس هایی که من انداختم تو ماشین لباس شویی رو تو ، پهن کن .

 ساعت نزدیک یک صبح بوده ، محبوبه هم گفته من دارم می میرم از خستگی نمی تونم . 


پریسا هم گفته : میخواستی خودت رو انقدر خسته نکنی ، مگه برای من رفتی تعمیرگاه ؟  مادرت رو بردی دکتر خسته شدی، میخواستی بگی من نمیتونم مگه بخاطر من کردی ؟کمتر گوشی دستت بگیر تا انقدر خسته نشی .


اینجا محبوبه انقدر بهش برخورده که تا پاسی از شب گریه کرده و با هق هق گریه ش خوابیده . صبح هم پاشده ساکش رو پر از وسایل ضروریش کرده و از دوست خیلی صمیممون خواهش کرده که اجازه بده تا مدتی تو خونه ی مستقلی که دوستمون داره زندگی کنه .


 (دوستمون تازگی ها مادرش فوت کرده و فقط یه خواهر داره که خارج از ایرانه و فعلا خونه ی مادرش بصورت مبله و مستقله و کسی ساکن نیست) 


دیشب رفته اونجا مونده ولی میدونه که نمیتونه برای همیشه اونجا بمونه . 

یه پدر و مادر پیر هم داره که نمیخواد اونا متوجه بشن چون میدونه خاله ها و دایی  دخترش دخالت میکنند و میخوان برای این اتفاق بین مادر و دختر دعوا راه بندازن.


 پریسا هم مرتب تماس می گیره که من دلم برات تنگ شده و حق نداری منو رها کنی بری . ( به هر حال غیر از وابستگی عاطفی ، همه کار زندگی براش سخته و نمیتونه تنها زندگی کنه) 


محبوبه امروز میگفت شاید مجبور بشم هتل و مسافرخونه رو امتحان کنم . قبول هم نمیکنه برگرده خونه، چون حرمت ها بین خودش و پریسا از بین رفته و بسیار دلشکسته ست . از پریسا کینه به دل نداره ولی میگه دیگه کشش زندگی کردن باهم رو ندارم . 


درضمن همسر سابقش چند سال پیش فوت کرده و پریسا نه قبول میکنه و نه اصولا پدری در کاره که بره پیش اون .


 راستش منم دیگه نمیدونم محبوبه رو چطور راهنمایی کنم . بیاید کمک کنید عقلامونو بذاریم رو هم . 


اهااان راستی از مشاوره و این چیزا هم نتیجه نگرفتن خودم خیلی تشویقشون کردم به این کار ولی یه مدت بعد مشاورشون گفت پریسا تو دنیای غیر واقعی سیر میکنه و همکاری نمیکنه . 


ضمن اینکه برای بار هزارم به خودم و جوون تر ها یاد اوری کنم که "عاقاجون،  بچه ها رو وابسته بار نیاریم" .

 خود من کم تو این زمینه اشتباه نکردم و به مهردخت کم سرویس های اضافه ندادم . 


خیلی سخته آدم تو پنجاه و یکسالگی انقدر مستاصل و دل شکسته باشه 


دوستتون دارم 


" ناراحت شدم ولی دلیلشو نمیدونم "

اگه یادتون باشه دارسی هدیه تولد بیست سالگی مهردخت بود . یعنی 27 تیر، یکسال شد که ما داریم با هم زندگی میکنیم 


این فیلم از همون روزها و لحظه های اوله که اومد پیشمون . 



تو محل کارم بطور شفاهی به مدیرام اعلام کردم که من با بیست سال ، بازنشست میکنم خودمو . در واقع مرداد 1400 بیست سالم پر میشه ولی میگن بهتره تا اسفند ماهش بمونی ..


 یعنی الان مثل ترم های آخر دانشگاه که جون می کندیم و میرفتیم سر کلاس و انگار زمان کش می اومد، شده ... دارم برای رسیدن به بازنشستگی و نیامدن به اداره لحظه شماری میکنم .. 


هر روز صبح با زحمت بیدار میشم و لباس میپوشم میام . در طول روز هم خیلی دست و دلم به کار کردن نمیره . 


حالا فکر کن، هم  کارمو دوست دارم ، هم اینکه همکارهامو .. مطمئنم خیلی دلم براشون تنگ میشه .

البته منهای یک نفر ...  این وسط یه چند ماهی میشه یه آقای دفتر دار برامون آوردن تا دلتون بخواد نچسبه این بشر .


 قدرت خدا ، یک نفر هم نیست دوسش داشته باشه ، یه دافعه عجیبی داره که البته از رفتار خودش نشات می گیره .

 تو همه چیز مداخله میکنه و نظر میده ، مثلا دونفر دارن با هم صحبت میکنن خودشو داخل بحثی میکنه که هیچ اطلاعات تخصصی نداره و بیشتر مواقع هم  با نگاه تحقیر امیز در مورد مسائل حرف میزنه . 


مثلا دو نفر دارن درمورد خرید یه لباس مارک دار صحبت می کنن.. ایشون می پره وسط که " اووو، چیه میرید می خرید،  من این پیرهنو خریدم 50 تومن بعدم می خنده سرشو تکون میده . 

بابا جون شما دمت گرم هر کاری میکنی چه ربطی داره به فلان اقا که استاندارد زندگیش با تو متفاوته؟؟


خب  با منم متفاوته .. منم باید هزینه های زندگیم رو با توجه به شرایط خودم مدیریت کنم . منم نمیتونم فلان چیزی که دلمم میخواد رو بخرم چون اولویت های دیگه ای تو زندگی دارم ولی دیگه نمیام بپرم وسط حرف مردم بگم شما نمیفهمید و اینطوری خرید میکنید .


 یا درمورد عوض کردن خونه صحبت میشه با خوشحالی میگه من تو دوتا اتاق درمحروم ترین منطقه زندگی میکنم دوتا بچه هم دارم خیلی هم خوبه . چه معنی داره بچه ها اتاق خواب داشته باشن . چهارتایی میخوابیم کنار هم صمیمی تر هم هست .. حالا شما دو نفر ادمید،  دنبال خونه سه خوابه تو شمال و شمال شرق تهرانید !!


من میگم روش زندگی هر کسی مختص به خودشه و اصلا من در جایگاه قضاوت نیستم. این چیزا خیلی خیلی شخصیه . 

ضمن اینکه ممکنه مجبور باشم تو شرایط سخت زندگی کنم ولی دلیل نمیشه بیام با ذوق بگم من دارم زیر خط فقر زندگی میکنم خیلی هم عالیه و بقیه دارن اشتباه می کنن. 


حالا برخوردی که من باهاش داشتم به شخصه ، اینجوری بود:

 یه روزصبح مدیر  اومد با عجله گفت : مهربانو با فلان جا صحبت کردیم قول دادن پول مارو بدن ، نمیخوام نامه رو بدم به کسی دیگه،  خودت میای بری سریع،  چون به موضوعش اشراف داری تمومش کنی؟ 


گفتم : آره بابااا، بذار برم بگیرم نامه شو بیام تا پشیمون نشدن . 

سریع ماشین هماهنگ کردم کیفمو انداختم رو دوشم بهش میگم این نامه رو شماره کن  ماشین منتظره ، سریع من برم . 


پنج  دقیقه بعد دیدم نیاورد. میگم چی شد ؟ میگه چرا به من استرس میدی ؟ هولم نکن . 


یکمی نگاهش کردم  موندم چی بگم به این ادم !!

دفتر دار قبلیمون داشت گوش میداد از پشت میز پرید اومد گرفت نامه رو شماره زد یه مهرم کوبید پاش . با ناراحتی گفت : فلانی موشک که نمیخوای هوا کنی .. استرس نده چیه . 


نمونه ی این کار رو با همه کرده .. مدیرمون میشینه دونه دونه کارای مربوط به اونو انجام میده میگه دیوانه م میکنه انقدر میگه وایسا کار دارم بعدا انجام میدم ." نمیدونیم کجا وصله و اصلا چرا همچین کسی رو نزدیک یکساله بستن بیخ ریشمون" 


حالا از دیروز متوجه شدم رفته پیش همه ی عالم و ادم گفته ، من منتظرم مهربانو بازنشست بشه بره من جاشو بگیرم . 

بصورت منطقی من نباید برام مهم باشه ، قطعا من برم باید پستِ خالیِ من رو کسی اشغال کنه ولی از حرکت این طرف خوشم نیومد . 


اینجوری شد فهمیدم اینو، که رفته بودم از سالن بیرون داشتم میومدم تو، شنیدم یکی با خنده بهش گفت : الان داری شوخی میکنی؟ 


 تو نشستی تو دفتر پدر ما رو درمیاری یه کاری میخوای بکنی هزار تا غلط توشه بعد داری به جای مهربانو فکر میکنی؟؟ 


اومدم تو خودمو زدم به اون راه ..


 بعد پرسیدم دیدم اره به همه گفته .. کی میره ، چقدر مونده ؟ اگه نره چی !!!


چرا دل ادم یه چیزی میگه منطق یه چیز دیگه؟

 چرا من از فهمیدن این موضوع ناراحت میشم در جایی که میدونم این موضوع کاملا درست و واقعیه و حتما باید کسی بیاد جای من ؟


دوستتون دارم بچه هااا



"عسلکِ دیروز ، مهردختِ امروز"

سلام عزیزای دلم . 


بعد از پونزده سال وبلاگ نویسی، از مهربانو که مادر عسلک شش ساله بودم، به مامانِ مهردخت خانمِ  بیست و یک ساله تبدیل شدم.


 چهارشنبه بعد از ظهر که از اداره اومدم بیرون ، باوجودی که داشتم از خستگی غش میکردم، نزدیک خونه با مهردخت تماس گرفتم و گفتم میای بریم بیرون خرید ؟ 


گفت: حالا بیا یکمی استراحت کن تا بعد. 


خلاصه نیم ساعت بعد از اینکه رسیدم  خونه  با هم رفتیم به سمت یه مرکز خرید. 

هر چند داشتیم با ماسک، خفه می شدیم،  ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت.


 دست در دست هم کل پاساژ رو گشتیم .  برای خرید کردنمون هم چیز خاصی مشخص نکردیم  ولی در حد توانمون مهردخت چند تا چیزی که دوست داشت رو خرید. 


خدا رو شکر همه ی مردم مثل خودمون ماسک داشتن و بصورت خود جوش، اگر دو سه نفر تو یه فروشگاه بودن، بقیه بیرون منتظر می موندن تا خلوت بشه و به نوبت برن داخل.


آخر شب، مهردخت خیلی از خریدهاش راضی بود و کلی با نفس به هم ویس دادن و قربون صدقه هم رفتن و من هم کیف می کردم 

وقتی رسیدیم خونه مهردخت گفت بخاطربالا گرفتن شیوع  کرونا، کیک قنادی نمیخوام .. یه چیز کیک یخچالی درست می کنم . 


گفتم بذار حالا صبح ببینیم چی میشه و فکر کنم بیهوش شدم ...


صبح پنجشنبه بیدار شدم رفتم بالا سرش همه ی وجودشو غرق بوسه کردم.  می خندید ولی خواب خواب بود . 

باید قرص صبح ها رو می خوردم . رفتم اشپزخونه ، کاسه های شیشه ای که با خامه های رنگی کثیف شده بود حکایت از این می کرد که مهردخت دیشب چیز کیکشو درست کرده . 

یخچالو باز کردم ... بعععله چیز کیک یخچالی رنگین کمان، طبقه ی وسط جاخوش کرده بود.



*****


بعد از ظهر یواش یواش اماده شدیم .. خودمون سه تا بودیم . من و مهردخت و دارسی . 

نفس با یه سبد گل بزرگ و زیبا  که روش نوشته بود "تولدت مبارک مهردخت کوچولو"  اومد جلوی در و دوباره کلی سورپرایزش کرد . 

کمی بعد ،   پدر مهردخت تماس گرفت گفت میام دم در هدیه مهردخت رو  میدم . گفتم نه بیا بالا عکس هم بنداز . 

 مهردخت  یه جامپسوت(لباس سرهمی) مشکی  با صندل لیمویی پوشید .. منم برای اینکه باهاش هماهنگ بشم یه لباس سفید مشکی پوشیدم .


وقتی پدرش اومد دیدیم اونم بدون اینکه خبر داشته باشه ،  سفید مشکی پوشیده . 

خلاصه یه دوساعتی مشغول عکس انداختن بودیم .. 

تولد مهردخت با وجودتنهاییمون خیلی خیلی بهش خوش گذشت.. خدا رو شکر که راضی بود امیدوارم اون چیزایی که میخواد تو ساعت طلایی زندگیش بهش برسه . 

 خیلی هاتون از همون روزای اول که وبلاگ نویس شدم و عسلک شش ساله بود همراهمید .

دوستتون دارم عزیزای دلم هم شما قدیمی ها هم شما تازه واردا .

بریم سراغ آموزش آشپزیمون 


 طبخ خوراک بادمجان ژیگول 

بادمجان ها رو راه راه پوست بکنید بعد مثل فیلم برش های کوچیک ایجاد کنید و سرخشون کنید . (اگر قبل از سرخ کردن تو آرد بغلطونید کمتر روغن مصرف میشه). تو همین فاصله گوشت چرخ کرده تون رو پیاز رنده شده و آب گرفته بزنید ادویه های لازم رو هم بهش بزنید . درواقع انگار میخواید کباب تابه ای بپزید . حالا بادمجون هایی که خنک شده رو بیارید تو ظرف مورد نظرتون با ادا و اطوار بچینید و لابه لای برش ها کمی از مایه ی گوشتیتون بذارید . رب رو یکمی تفت بدید و با اب تبدیل به سس کنید و بریزید رو بادمجون ها . حالا دوست دارید پیاز خلالی یا فلفل دلمه ای و ... بچینید روش و بذارید بپزه . من میخواستم با همون ظرف سروش کنم و تو پیرکس و فر گذاشتم میشه روی گاز و هر ظرفی دوست داریید درستش کنید .  نوش جانتون . 





حالا بریم سراغ دسر شکلاتی 


بیسکوییت پتی بور ساده یک بسته 

چهارقاشق پودر کاکائو 

شیر یک لیتر یا چهار لیوان

خامه صبحانه یه پاکتاز همین صورتی ها

کره  صد گرمی

شکر هشت ق غ (میتونید کمترش کنید)

پودر کرم کارامل دو تا .

پودر کاستارد سه قاشق(همه ی سوپرها و لوازم قنادی ها دارن.. مهردخت مشتریشه از بچگی من می خریدم و براش مثل فرنی درست می کردم)

طرز تهیه:

بیسکوییت ها رو پودر کنید بذارید کنار

تو قابلمه بزرگتر از مواد ، کره+یکی از پودر کارامل ها+شکر+کاکائو+کاستارد+شیر رو بذارید رو حرارت و تا جوش اومد بیسکوییت های پودر شده رو بریزید داخلش و هم بزنید تا مخلوط بشه . 

برش دارید بذارید کنار تا خنک بشه. وقتی خنک شدبریزید تو  مخلوط کن یا میکسر یا با گوشت کوب برقی بصورت کرم نرم درش بیارید . 

حالا تو ظرف یا ظرفای مورد نظرتون بریزید طوریکه چند سانتی متر از سرش خالی بمونه . 

بذارید یخچال تا خودشو بگیره (انقدری که شما کرم برای روش درست کنید،فکر کنم حدود ده دقیقه )

حالا بریم کرم برای روش درست کنیم . 

خامه و اون یکی پودر کارامل رو تو کاسه بهم بزنید تا مخلوط بشه (حرارت نمیخواد) ظرفتون رو از یخچال بیارید بیرون و روش از این کرم زرد خوشمزه بمالید دوباره بذارید یخچال تا خودشو بگیره . من برای تزیین روش شکلات رنده کردم شما میتونید از میوه یا خامه فرم گرفته یا هرچیزی دوست دارید استفاده کنید و نوش جان کنید . 

موادش زیاد بود ولی درست کردنش آسون .. مگه نه؟؟ 


"حرف، حرف مهردخته"

امروز شنبه ست ، همین پری روز که پنجشنبه بود، بعد از مدت ها اسمم رو برای اضافه کار رد نکرده بودم . قرار بود از صبح با مهردخت بریم بیرون و چند تا کار اداری انجام بدیم . 


1- قرار داد مهردخت رو با کارگزاری مفید از طریق دفاتر پیشخوان دولت کامل کنیم 

2- سیم کارتی که براش چند روز قبل از هجده سالگیش، اجبارا" به نام خودم خریده بودم، به نام خودش کنم .

3- سیم کارتی که برای مامانم اجبارا" به نام خودم خریده بودم و تو بیمارستان گوشیش رو گم کرده، بسوزونم و سیم کارت جدیدش رو بگیرم . 

(چقدر کارای اجباری می کنم )

درمورد کارگزاری، همه ی مراحل رو آنلاین طی کرده وبودیم حتی احراز هویت سجام رو بصورت آنلاین انجام داده بودیم و چقدر عااالی بود بدون هیچ دردسر و معطلی با گوشی خودمون ( اگر کسی قراره مراجعه کنه بدونید که آنلاین انجام میشه ). فقط امضاء قرار داد کارگزاری بود که باید حضوری انجام میشد. 

یکمی اعصابم خط خطی بود که چرا امروزم که نمیرم اداره باید ساعت شش و نیم بیدار بشم  مهردخت هم هی میگفت : مامان خیلی زوده داری عجله میکنی طبق معمول.

منم که میدونستم اونجا چه خبره هیچی نمیگفتم . 

از شب قبل بهش گفتم شناسنامه و کارت ملیت رو بذار کنار و گذاشت .. آماده شدیم و به مهردخت گفتم:  اون یکی کیفمو بده، این مال اداره خیلی سنگینه . داد و مشغول انتقال وسایل ضروری به کیف جدیده شدم ... ای خداااا، پس شناسنامه و کارت ملیم کو؟؟ 

من مطمئن بودم تو کیفمه ولی نبود. یادم افتاد هفته ی قبل بانسیم بیرون بودیم بعد از اینکه ازش استفاده کردم، به نسیم جون که صندلی عقب نشسته بود گفتم اینا رو لطفا بذار تو کیف من . زنگ زدم بهش : 

-نسیم جون سلام . اون روز شناسنامه ی منو گذاشتی تو کیفم؟

- سلام عزیزم .. نه گذاشتم رو صندلی ماشین . 

درحالیکه تو دلم غر میزدم؛ که دختر حسااابی اخه ادم شناسنامه رو میذاره رو صندلی؟؟ رفتم تو ماشینو کامل گشتم ...

 نه نبود که نبود .


 ناچارا" به سمت دفتر پیشخوان دولت راه افتادیم که حداقل کار مهردخت راه بیفته . 


دهههن مهردخت از جمعیتی که منتظر ایستاده بود بازموند.


-بفرما، مهردخت خانوم شما بودی میگفتی داری عجله میکنی؟؟

-مامااان .. من چه میدونستم اینطوریه !!!


نوبت گرفتیم. 


خدا رو شکر عمده ی جمعیت،  کارهای دیگه داشتن ولی تو قسمت ما،  شماره 600 اولی بودکه صداش کرد و شماره ما 616 بود. 


یعنی فقط 16 نفر جلوی ما بودند . یکمی خوشحال شدیم ولی یکساعت که گذشت و من دیدم هنوز شماره 608 داره تو باجه خودش به خودش پنالتی میزنه، فشارم رفت بالاااا. 


از چند نفر پرسیدم کار شما چیه؟ و درکمال تعجب دیدم تازه اول بسم لله کارن و اومدن همه ی مراحل رو حضوری انجام بدن . همه هم جوااان و گوشی های هوشمند گرون قیمت و مارک دستشونه . 

گفتم: باباااا یکم تغییر خوبه هااا... یکم ملاحظه ی خودتون و دیگران رو بکنید  درد نداره هااا. 


پس این گوشی ها به چه درد میخوره ؟ فقط بحث پز دادنشه؟؟

حالا یکی مسن باشه،  کار بصورت انلاین بلد نباشه یه چیزی ....

ولی شماهااا که همه جوان هستید و تکنولوژیش هم دستتونه چرا میگید بلد نیستنین؟؟ یعنی بلدینااا ولی حال ندارید انجام بدید ..چون  مسئولیت پذیر نیستین . 


همه هم شرمندهبودن و  تایید کردن،  ولی کو گوووش شنواا.


تو همین سخنرانی ها بودم که مینا خواهرم زنگ زد حال و احوال کرد . گفتم نه مینا حالم گرفته ست شناسنامه و کارت ملیم نیست . 


یکمی مکث کرد و گفت : مهربااانووو مگه یادت رفته!!! همین سه شب قبل،  کارت ملی و شناسنامه ت رو دادی به من .

گفتم واااا.. راست میگی؟؟ 


یعنی مینا می گفت هم من یادم نمی اومد. 


گفت: الان برات می فرستم . 


فرستاد ولی اون دوتا کار رو دیگه تو پیشخوان انجام نمیدادن .


 بدو بدو رفتیم امور مشترکین در کمال ناباوری ،  اونا هم انجام شد..


 ساعت یک بعد از ظهر بود و من به هر سه تا کارم رسیده بودم و شااااد بودم . 


برگشتیم خونه .. یه غذای مختصر خوردیم ، گفتم مهردخت من دارم از خواب می میرم .. گفتم منم .. گفتم بیا بخوابیم. 


عاقاااا من افتادم خوابیدم . ساعت پنج  بود سرم داشت از درد می ترکید .. 


مهردخت برام ژلوفن آوردخوردم .. یواش یواش سرم بهتر شد ولی اصلا از خواب سیرنمیشدم .


 یه چیزای محوی یادمه با مهردخت صحبت کردیم ولی نمیدونم چیا می گفتیم ..

 یه آن تصویر صورت مهردخت بصورت محو جلوی چشمام بود که میگفت : مامان برگرد میخوام برات "نوروبیون" بزنم . چرخیدم روی شکم ..

 سرم تو گودی بالش فرو رفته بود . یه سوزش خفیف حس کردم .


 مهردخت گفت : بمیرم برات دردت اومد ؟ گفتم نه خوب بود . 


دستمو گرفت مثل کتلت چرخوند دوباره رو کمرم خوابیده بودم . 


لحاف نازک و نرم رو تا زیر چونه م کشید بالا و همه جا تاریک شد.. فقط نرمی بدن دارسی رو ، روی صورتم حس میکردم .. فکر کنم داشت رد میشد ، دمش میمالید بهم و خوشم میومد . 


یه مدتی گذشت تا دوباره چراغ خواب روشن شد . مهردخت منو کشید بالاتر پشتم بالش گذاشت برام سوپ جو پخته بود .


 آروم آروم خوردم .. داغی سوپ و  طعم لیمو ترشش  خیلی مزه میداد . 


صد بار ازش تشکر کردم و گفتم خدا خیرت بده مهردخت انگار مریض شدم . 


میبوسیدم و میگفت : خسته ای نه مریض .. زود خوب میشی. 


نور طبیعی خورشید چشمامو قلقلک داد .. جمعه صبح شده بود و دارسی هم کنارم دراز کشیده بود . 


گوشه ی چشمشو باز کرد .. یه خمیازه طولانی کشید و دوباره خوابید . ساعت هشت و نیم بود ... چقدر سرحال بودم .. بیدار شدم دورو برمو نگاه کردم .


 رفتم سراغ مهردخت یعالمه بوسیدمش . خونه از تمیزی برق میزد . غذای دارسی رو دادم . رفتم دوش گرفتم .. صبحانه ، دوتا کاسه جوی دوسر باشیر پختم .. برای  خودم با دارچین و عسل برای مهردخت ساده و با پودر قند خیلی کم . 


مهردخت هم بیدارشد . بعد رفت دوش گرفت ..


 گفت: مامان دیشب برای اینکه صدای جارو ناراحتت نکنه ، فقط جارو نکردم .


 گفتم : الان خودم میزنم مامان جون . 


هیچکدوم از کارایی که دیشب کرده بود رو نفهمیده بودم .. 


گفت : تمام تخت رو گرد گیری کردم و تو یه ذره هم تکون نخوردی،  کلی وحشت کردم .. بغلت کردم بوسیدمت گفتی مرسی مامان ...

 ولی من اصلا یادم نمی اومد .. حتی فکر میکردم بیشترش رو از جمله تزریق نوروبیون رو خواب دیده بودم ولی واقعی بودند ..

یعنی  در این حد تو فضا بودم . 


ادامه ی روز خیلی پر انرژی گذشت یه خوراک بادمجون قرتی پختم و یه دسر شکلاتی ..


 به خواهر برادرا پیام دادم دلم تنگ شده عصری جمع بشیم خونه ی بابا اینا . همه خوشحال شدن جز مهردخت که با تندی گفت : مامان این چه کاریه؟ مگه تمام اول سال رو ما جایی رفتیم؟ الانم بدتر از اون موقع ست که بهتر نیست .


 مهرداد خان هم دم داد به حرفش که بله منم صلاح نمیدونم . لطفا رعایت مامان و بابا رو بکنید . 


خلاصه من با یعالمه غذا که با شوق پخته بودم موندم آویززون و حال گرفته . 


منصوره ی عزیزم (دوست دوران دبیرستانمه ) که هم خودش پرستاره هم همسرش(البته هر دو در مقطع مدیریتی هستن الان) پسرشون هم سال قبل دانشجو شده . 


هفته ی قبل دانشکده پسرش تو آمل ، نمیدونم چرا گفتن پاشید بیاین اینجا ، رفته و با کرونا برگشته و  فعلا  قرنطینه خونگیه .


 زنگ زدم گفتم منصوره شام نپز من دارم برات میارم . گفت : نه توروخدا اذیت میشی .. گفتم:  نه عزیزم قسمتت بوده 

بعد جریان خونه ی مامان اینا رو گفتم بهش . 


خونه هامون دور نیست با ماشین ده دقیقه، یکربع فاصله داریم . رفتم دم  خونه شون ماسک به صورت قربون صدقه ی هم رفتیم از ته دلم میخواستم بغلش کنم و ببوسمش ولی نمیشد .


برگشتم خونه .. مهردخت گفت: مامان هنوز عصبانی هستی  گفتم نریم خونه مامان مصی اینا؟؟ گفتم : از شرایط عصبانیم ، از تو نه . 


********


کارای مهرداد هم درست شده فکر کنم تا ماه دیگه میره کانادا براش خوشحالم و از شرایط بسیار غمگین . 


هفته ی قبل خیلی سخت گذشت . تقریبا سه هفته ی پیش آیفون 11 پرومکس 26 تومن بود.. یه عزیزی بیست تومن یکماهه لازم داشت (برام مهم بود کمکش کنم) دادم بهش که برگردوند گوشی رو بگیرم . هفته ی قبل با خبر ممنوعیت گوشی های بالای سیصد یورو همون گوشی شد 60 تومن ، صبح به 70 تومن رسید و دوباره با لغو خبر اومد پایین درحال حاضر به 40 تومن رسیده !!!


مهردخت اون روز خیلی گریه کرد نه بخاطر قیمت گوشی .. بخاطر شرایط وحشتناکی که توش گیر کردیم .. بخاطر مردمی که نه بخاطر گوشی، بخاطر حیاتی ترین و معمولی ترین خواسته هاشون در رنج و سختی افتادن. 


******** 


خدا عاقبتمون رو بخیر کنه .


عکس  دسر دیروز رو میذارم .. این پست خیلی طولانی شد ، پست بعد آموزشش رو میدم تا درست کنید و صفاااا


دوستتون دارم 





عذر خواهی

بچه ها قربون همگیتون با این کامنتای قشنگتون .

. ببخشید خیلی شلوغم سر فرصت جواب میدم فعلا بدون جواب منتشر میکنم که ببینید رسیده 

د و س ت تون دااااارم