دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

" درمورد عمل اسلیو"

دوست عزیزی که لطف کردی دو بار برای من شماره ی تلفن  گذاشتی که  درمورد عمل اسلیو سوال فوری داری و خواستی از طریق تلفن همراه پاسخ بدم، همون موقع که پیام اول رو گذاشتی برات ایمیل زدم دوست من.


 لطفا از همون طریق با من درتماس باش .متاسفانه  از دادن تلفن شخصیم معذورم عزیزم . 


درضمن شما برای عمل وقت هم گرفتی پس مطمئنا" تحقیقات لازم رو انجام دادی و مراحل رو پشت سر گذاشتید، پس نگران نباش و به امید خدا تصمیمتون رو عملی کنید و ان شالله نتیجه ی خوبش رو ببینید . 


بهترین مشاورها همون جراح ها هستند من بعنوان یک بیمار که تخصصی در این زمینه ندارم ، صرفا میتونم تجربیاتم رو در اختیارتون بذارم نه چیز بیشتری . 


این کار یه تصمیم کاملا" شخصیه عزیزم . بازم اگر لازم میدونی روی ایمیل برام بنویس . 


برات ایمیل زدم ولی آدرس ایمیلم رو دوباره می نویسم


best_id82@yahoo.com


"کار امروز رو به فردا نندازیم"

یه عزیزی تکه زمینی که سالهای قبل از مادرش بهش ارث رسیده بود رو فروخت. می خواست با پولش چند تا کار رو انجام بده، همه ش رو ریخت به حساب من و گفت مهربانو جان حساب کتابش با تو باشه هر وقت بهت گفتم فلان پول رو بریز فلان جا ، زحمتشو بکش گفتم چشم . 

یه حرفی هم زد که بال درآوردم . 

گفت:  از این پول یک میلیون تومن بده به نیازمندی که خودت صلاح میدونی . گفتم آی بچشششم. 

از اون روز دنبال کیس هایی که میشناسم بودم و تو ذهنم سبک سنگین می کردم .

 آخر به ذهنم رسید همین خانم مسنی که سالهاست تو چهاراه دَم اداره،  تو ذل آفتاب و تیزی سرمای زمستون میبینمش که دستمال می فروشه رو کمک کنم . 


روز اول دیرم شد،  گفتم ولش کن فردا.

روز دوم یکی اومد باهام به حرف زدن، یادم رفت .

روز سوم مجبور شدم یه مرخصی ساعتی بگیرم برم بیرون و بیام، وقتی برگشتم انقدر گرمم بود و کلافه بودم ، گفتم بذار فردا. 

روز چهارم ندیدمش 

روز پنجم من اداره نبودم 

روز ششم تعطیل رسمی بود

روز هفتم صبح نبود، طرفای ظهر از اداره اومدم بیرون یه نگاه انداختم ندیدمش .

روز هشتم تا ساعت دوی بعد از ظهر،  سه بار رفتم بیرون سرک کشیدم ، نبود .

روز نهم تو راهِ اداره و موقع رانندگی ، به غلط کردن افتاده بودم که دیدی چی شد .. پیرزن غرق در مشکلاتش بود و من انقدر دست دست کردم 

یه عالمه بخاطر سهل انگاریم به خودم فحش دادم. ماشینو پارک کردم، هنوز تو فکرش بودم که دیدم از اون دور داره لنگون لنگون نزدیک میشه .. 


انگار دنیا رو بهم دادن .. رفتم طرفش و گفتم : سلام پس کجا بودی این چند روز ؟


گفت: خیلی پاهام درد میکرد اون پیرمرد هم مریض بود گفتم بمونم یه ابی بدم دستش . (خودش و شوهر از کار افتاده ش تنها زندگی میکنن)

با خوشحالی گفتم یه شماره کارت بده، یه بنده خدا من رو واسطه کرده بهت کمک کنم . 

چشماش برق زد و شروع کرد به دعا کردن و گفت : یه کارت دارم شماره ش رو بلد نیستم خونه ست فردا میای بیارمش؟ 


گفتم : آره . 

باور کنید فردا صبح دلم شور میزد که باز نبینمش .. ولی خدا رو شکرفرداش  وظیفه مو انجام دادم . 


خیلی حس بدی بود اون چند روز .. همه ش خودم رو ملامت می کردم که چرا هی امروز فردا کردم ..

 به خودم میگفتم: زن ... اون  پول تو حسابته که خودت میدونی مال تو نیست و یکی هست که خیلی بهش احتیاج داره و تو خیلی راحت و بی تفاوت امروز فردا کردی . درسته اون خبر نداشت ولی من که خبر داشتم قراره بهش برسه !!

*********

راستی بچه ها یه خانم نازنین از دوستان همین خونه اقدام به یه کار خیلی قشنگ کرده . با گروه" باور "همکاری میکنه و با کمک زنان سرپرست خانوار اقدام به تولید ماسک های قابل شستشو و فیلتر دار کردن . 

حالا جالبیه کارشون اینه که هم خودشون آلبوم برای انتخاب دارن، هم شما میتونید بر اساس سلیقه تون عکس انتخاب کنید براشون بفرستید و اونا تبدیل به ماسک کنند و براتون ارسال کنند ، هزینه ی هر دوتاشم مثل همه و اون ویژه ها بیشتر نیست . 


من و مهردخت صاحب شش تا ماسک براساس علاقمندیمون شدیم . 



سمت چپ از بالا ماسک های من هستند

1- "آبی دریا قدغن"  تکه ای از ترانه ی زیبای "شهیار قنبری " به همین نام قدغن . 

2-"مبادا  که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من" تکه ای از شعر زیبای" واحه ای در لحظه " یا همون " پشت هیچستان" معروف شاعر محبوب از گذشته تا هنوزم " سهراب سپهری " با تصویر قشنگی از نیمرخ خودش در سمت چپ .

3- تصویری از شاهکار "میکل آنژ"که همون تابلوی"  آفرینش آدم باشه"

سمت راستی ها مال مهردختند:

اولی  آهنگ Sunflower Vol6 با صدای خواننده ی محبوب مهردخت "هری استایلز" ه

دومی تصویر همون " هری"، و تتو های معروف روی بدنش . 

و سومی هم سیبیل معروف آقاشون  "سالوادور دالی" پروردگار سورئال و عشق مهردخته . 

آدرس پیجشون رو میذارم براتون دوست داشتید برید سفارش بدید و صاحب ماسک های منحصر به فرد بشید . 


@chehrak_mask



دوستتون دارم



"تمرین کنیم، قضاوت نکنیم"

من تو حال خودم بودم و اصلا حواسم به دور و برم نبود. با شنیدن جمله ی" بفرما اینم مهربانو " به خودم اومدم ، مژگان، همراه یه دختر خانم دیگه که زیاد تو اداره دیده بودمش و بعدا" فهمیدم اسمش طنازه ، جلوی میزم ایستاده بودن. 


سلام و علیک کردیم .. مژگان گفت: مهربانو جون ، این طناز خانوم دنبال تو میگشت،  من آوردمش پیش تو . 

گفتم :  من قصد ادامه تحصیل دارما ، گفته باشم ...

دور و بری ها همه زدن زیر خنده .

ادامه دادم : خیر باشه، جانم من در خدمتم . 

طناز با همون خنده ای که تو صورت زیر ماسکش بود،  گفت: مهربانو خانوم شما لاغر شدید؟ 


گفتم : نه لاغر نشدم .... خییییلی لاغر شدم . چهل و یک کیلوی ناقااابل . 

هی زد به در و تخته و گفت : " مااااشالله، ماشااالله" 

گفتم: مررسی عزیزم،  ولی من سر حرفم هستم و قصد ادامه تحصیل دارم . 


دوباره همه خندیدن و طنازگفت : آخه نه اینکه منم خیلی لاغر شدم، (از میز فاصله گرفت تا بهتر ببینمش) .. میخواستم ببینم،  شما هم مثل من لیپوماتیک کردین؟


با دقت نگاش کردم و گفت : عه مبارکه . بسلامتی . 


با دلخوری گفت : معلوم نیست؟ 


گفتم : چرا الان که دقت کردم، متوجه تغییراتت شدم... ولی خب اگه تازه اینکارو کردی،  هنوز ورم داری و خودشو خیلی نشون نمیده ، بعد تو مانتوی اداره هم که اونطوری که باید ، نشون نمیده .  ضمن اینکه ، همیشه خوب و خوشگلی و آدم به بدنت کمتر توجه میکنه. 


کاملا" دلخوریش برطرف شد .. چون مژه های لمینت شده و بیش از حد بلندش رو با طنازی، چند بار بهم زد و گفت : ای وااای مررسی عزیزم . 


بعد بهم گفت: شما نمیخوای برای صورتتون کاری انجام بدید؟ 

به خط خنده م اشاره کرد .


 گفتم : چرا رو راست ، دنبال دکتر خوب می گردم . 


گفت: البته چند وقت پیش خیلی لاغری رو ی  صورتتون  بیشتر تاثیر گذاشته بودا،...  ولی الان خیلی خوب شدید. بخدا جدی میگم .


گفتم : میدونم عزیزم.. همیشه همینطوره .. بعد از یه کاهش وزن اساسی ، آدم ، مدتی چهره ش لاغر تر بنظر میاد. ولی یواش یواش چربی های باقیمونده در سطح پوست جاهای خالی رو پر میکنند.  با این وجود بهتره این خط خنده تا عمیق تر نشده به فکرش باشم .

راستی  من عمل اسلیو معده انجام دادم،  نه لیپوماتیک .


مژگان که تا الان ساکت بود،  گفت: مهربانو به حرف طناز گوش ندی هااا،  خدایی خودشو ببین، کوبیده از اول ساخته . 


قبل از اینکه چیزی بگم ، طناز با ناراحتی گفت: ای بابااا باز شروع کردی؟ من دوست دارم هر عمل زیبایی که  میاد ، انجام بدم . مگه تو پولشو میدی انقدر ناراحتی؟ رو کرد به من، مهربانو جان خسته م کردن انقدر ازم ایراد می گیرن ... بابااا من دوست دارم چکارم دارید ؟ 


گفتم : راست میگه خب چرا اذیت میکنی؟ ، بنظرم اگر کسی دوست داره به هر دلیلی ، میتونه انجام بده .. پول خودشه، بدن خودشه، به کسی ارتباط نداره . 

طناز با خوشرویی ، اسم و آدرس اینستاگرام دکترش رو برام نوشت و گفت: مهربانو جون دکتر من خیلی خوبه .. من زاویه ی فک، گونه، پروتز لب، لیپوماتیک ، همه رو پیشش انجام دادم و راضیم.  برو خواستی پیشش مشاوره کنی،  خودم باهات میام ، تخفیف هم برات می گیرم . 

ازش تشکر کردم و بهش گفتم میرم پیج دکترش رو میبینم . 


وقتی رفت،  چند تا از بچه ها گفتن : ملکه ی پروتز اداره با تو چکار داشت؟ گفتم : طناز رو میگید؟ الان لقبش اینه؟ چکار دارید بابااا.... خب دوست داره . 


بعد از ظهر سرم خلوت شد . رفتم تو پیج اینستاگرام دکتر طناز . 


تا چند دقیقه باورم نمیشد این که عکسش تو پیجه، دکتر باشه . ولی واقعا بود . 

با خنده به دوستام گفتم : بچه ها بیاید این دکتره رو ببینید!!!

اومدن کلی خندیدیم.

 کامنت ها رو خوندیم و بیشتر خندیدیم . دست آخرم گفتم : من بیجا میکنم برم زیر دست این باباا




عصری اومدم خونه .. نشستیم با مهردخت به گپ زدن و از روزمون تعریف کردن . 

یهو یاد ماجرای دکتر افتادم ، جریان رو برای مهردخت هم تعریف کردم و هی داشتم مسخره بازی در می آوردم ، عکس اقای دکتر رو اوردم و گفتم : مهردخت بیا ببینش ، فقط باید بهش گفت: "جووون بابااااا"


مهردخت نگاش کرد و لبخند زد و گفت : چه جااالب !! آره خدایی تصورات آدم از آقای دکتر یه چیز دیگه س .

 حالا وقت گرفتی ازش؟ 

- نه بابااا ، من زیر دست این نمیرم . 

-چرا اونوقت؟؟ 

-آخه قیافه شو ببین ، اصلا شبیه دکترا نیست!

همونطور که اخمشو تو هم کشیده بود . 

- چه ربطی داره مادرِ من .. متاسفم واقعا ، درمورد تو اینطوری فکر نمیکردمااا .

اقلا"  بگو رفتم کارشو دیدم، از کارش خوشم نیومد .. به قیافه ش چکار داری؟

 اصلا" گیرم که این آقا دوست داره قیافه ش این شکلی باشه ، شاید اصلا گرایش جنسی خاصی داره .

 اینا چه ربطی به طبابتش داره؟ مسائل خصوصی آدما ست چه ربطی به تخصص شون داره؟؟ 


خنده رو لبام ماسید .. خیلی خجالت کشیدم چون مهردخت راست میگفت و من داشتم براساس قیافه ش دکتر رو قضاوت می کردم . 

یکمی سکوت کردم بعد گفتم : راست میگی مهردخت .. باز گیر افتادم .. 

خیر سرم با اینهمه تمرین برای قضاوت نکردن ، باز هم اسیرشم .

 ولی یه حرفی هم دارم ... خب میدونی چیه،  یه چیزایی هم هست به نام عرف .. نوع لباس پوشیدن ،  آرایش و رفتارها، معرف آدمه . 

به هر حال،  خارج از عرف عمل کردن،  توجه رو جلب میکنهدیگه.. . 

ولی راست میگی ،  من حق نداشتم بخندم بهش،  یا مهارتش رو زیر سوال ببرم . 


مهردخت گفت :حالا ازش وقت می گیری؟ گفتم : نه .. چون قیافه ی مریضاشو دیدم ، صورت هاشون خیلی غیر طبیعی شده . 

 خندید و گفت: یعنی پلنگ شدن . 

خندیدم و  گفتم: آررره 


دوستتون دارم 

"بازگشت پرستو ها"

عزیزای دلم سلام 


 همون یکشنبه که براتون پست قبل رو نوشتم، انقدر پریسا پشت هم به محبوبه تلفن کرد و التماس کرد که برگرده خونه، و می گفت از دوری تو می میرم و دست آخر، محبوبه رو تهدید به خودکشی کرد.


 محبوبه می گفت من  از تهدید پریسا نمی ترسم و دیگه اصلا برام مهم نیست (نمیدونم چقدر راست میگفت، شاید از عصبانیتش این حرف رو میزد) به هر حال همون شب برگشت خونه ..


 واقعیتش نمی دونستیم اصلا ادامه ی این شرایط(ترک منزل) اوضاع رو بدتر میکنه، یا بهتر .


 محبوبه تحت فشار روانی شدید و با نارضایتی کامل برگشت خونه ش .. دو سه روز بعد به من گفت،  5-6 ورق، آرامبخش و خواب آور تهیه کردم . رفتم خونه پریسا با خوشحالی ازم استقبال کرد و تا مدتی تو بغلم بود و فقط منو بوسید و بعد هم گفت: برای خوشحال کردنت هرکاری میکنم ولی برام سخته تو رو راضی کنم . 


محبوبه وصیت نامه ش رو هم مینویسه .. طلب هاش و سرمایه گذاری های کوچیکش رو و ... برای بار هزارم از پریسا عذر خواهی هم میکنه که به دنیا آوردتش و نتونسته اونطور که باید تربیتش کنه .. وقت خودکشی هرکاری میکنه نمیتونه تصمیمش رو عملی کنه . 

صرفا" بخاطر پدر و مادرش که میدونسته از غصه دق میکنن. 


حالا که فعلا این یه هفته اوضاع خوبه .. کم کم دلشکستگی محبوبه داره خوب میشه ، پریسا هم انصافا" داره تلاشش رو میکنه ،حالا تا کی دوام داشته باشه خدا میدونه .


 کامنت هاتون انقدرخوب بود که هر چی بگم کم گفتم . براش پرینت گرفتم و  همه شون رو خیلی با دقت بررسی می کرد . 

هر دوتاشونو دوست دارم امیدوارم از این بحران به سلامت بگذرند. 


***********

امروز بیست و ششم مرداد ماهه و سالروز بازگشت پرستوهای پرو بال شکسته. دیشب، نفس یه فیلم وحشتناک از خاطرات تلخ ده سال اسارت در کشور دوست و همسایه "عراق"!!! برام فرستاد که انقدر گریه کردم هنوزم چشم و چارم پف داره . جالبه معمولا حتی دوست نداره درمورد اون روزا حرف بزنه چه برسه به فرستادن چنین فیلمی . فکر کنم به شدت دلش گرفته بود و نیاز داشت غصه شو با من تقسیم کنه که ویران نشه . 

خواستم بذارم اینجا ، گفتم چه کاریه .. شما هم اذیت میشید فقط یادمون باشه که چه جوون هایی پرپر شدن ، چه آرزوهایی پژمرده شدن و چه چشم های منتظری به در خشک شد و زیر خاک رفتند .. البته که اونایی که باید یادشون باشه ما نیستیم ، همون بی وجدان هایی هستند که خوردن و بردن و هنوز هم سیر نشدن و به ریش همه مون میخندن .. 


بجاش عکس شیرینی سیب رُز رو میذارم که بدونید به شکرانه ی داشتن ناب ترین رفیق زندگیم شیرینی دادم 

دوستتون دارم زیااادِ



بریم مواد لازمشو ببینیم :

خمیر هزار لا  یک بسته - سیب قرمزدو تا - دارچین - کره سه قاشق غذاخوری -نمک یه جینگیلی-آب لیمو ترش دو سه  قاشق غذا خوری - مربایا مارمالاد هر طعمی دوست دارید من توت فرنگی استفاده کردم 

من مواد اولیه رو بر اساس دوتا سیب نوشتم اگه موادتون زیاد شد دیگه خودتون بقیه ش رو بیشتر کنید . 



طرز تهیه : 

اول فر رو با دمای  تقریبا بالا مثلا 180 درجه بذارید گرم شه . 

سیب ها رو از وسط نصف کنید (برش طولی بزنید ، یعنی سر سیب به سمت بالا باشه مثل همین که تو عکس مواد اولیه میبینید)

حالا هسته ی وسط سیبا رو دربیارید از همون قسمت که برش خورده بخوابونید زمین و از قسمت سر سیب شروع کنید برش های نازک بزنید و حلقه حلقه ش کنید . چون پوست سیب ها رو نمی گیریم لبه ی دایره هامون پوست داره و قرمزه و همون باعث میشه گلبرگ های گل رز مون رو تشکیل بده . 

حالا همه رو بریزید تو کاسه ، کره و دو قاشق آب لیمو ترش و اون جینگیلی نمک رو اضافه کنید و با دست زیر و بالا کنید تا همه ی سیب ها مرطوب بشه 


سینی فر رو کاغذ بذارید سیب ها رو بچینید روش یه ده دقیقه بذارید تو فر تا نرم بشه و آب بندازه . بعد ا ز فر دربیارید و بذارید خنک بشه .

فر رو خاموش نکنید.

 حالا بسته ی خمیرتون رو بازکنید . یه مستطیله، نوارهایی با عرض حدود پنج سانتی متر ازش ببرید چون اگه بلند تر بشه وقتی رول میکنیم ضخیم میشه و اون لایه های داخلی نمی پزه  به طولش هم که دست نمیزنید . 

حالا روی نوار خمیری مربا بمالید و پودر دارچین بپاشید بعد برش های سیب رو کنار هم بچینید روی نوار بطوریکه لبه هاشون مه پوست قرمز داره از نوار بالا تر باشه (هر برش سیب رو طوری کنار قبلی بذارید که نصفشو بپوشونه درست مثل گلبرگ های گل رز)

وقتی تمام طول نوار رو سیب گذاشتیدشروع کنید به رول کردن . 


حالا قالب مافین رو چرب کنید و گل رز ها رو بذارید تو قالب ( قالب مافین نداشتید از کاسه های کوچولو که به حرارت مقاومه استفاده کنید)

حرارت فر رو کمی ملایم کنید مثلا روی 160 درجه بذارید وقالبم بذارید داخلش حدود 40 تا45 دقیقه تقریبا طول میکشه تا نون ها بپزند . هر وقت لایه های بیرونی برشته شد فر رو خاموش میکنیم لبه های گل رز هم پررنگ تر شده و خیلی زیبا بنظر میاد .



نوش جونتون بخورید با عزیزانتون خوش بگذرونید . راستی دوست داشتید شیرینی ها که کاملا خنک شد روشون پودر قند الک کنید .. 

گرم نباشه ها آب میشن و کارتون بی فایده میشه

"گاهی اشتباهاتمون تاوان سنگینی دارن"

زن خوش خلق و خیر خواهیه و معمولا از چهره ش انرژی مثبت می باره . بین  آشناها و حتی غریبه ها هم محبوبیت خاصی داره مثل اسمش که محبوبه ست، اما از اونجایی که هیچ آدمی بی غم و مشکل نیست مدتیه با دخترش مشکل حاد پیدا کرده . 


دخترش ده ساله بود که از همسرش جدا شد. الان بیست و سه ساله ست و محبوبه هم پنجاه و یک ساله . 

پریسا دختر خوب و با کمالاتیه ولی بسیار بلند پروازه و معمولا چیزهایی که دیگران رو خوشحال میکنه، برای پریساکاملا بی تفاوته و این کارِ محبوبه رو خیلی سخت کرده ، چون محبوبه هم یه زن زحمتکش با درآمد و امکانات رفاهیِ متوسط در حد خودمونه . 


با وجود علاقه و وابستگی زیاد بین این مادر و دختر ، این اواخر خیلی با هم درگیر میشدن . پریسا میگه هر کسی توانایی مالی و روانی بچه دار شدن رو نداره ( البته که حرفش کاملا منطقیه) ولی به محبوبه سرکوفت میزنه که تو زیادی مهربونی و مادری بلد نبودی و همین باعث شده من رو وابسته بار بیاری .


 من که تو زندگیشون نبودم ولی محبوبه هم میگه پرسیا از اول دختر قلدری بود و من هم  اعصاب کشمکش رو نداشتم بنابراین وقتی رو یه موضوعی پافشاری میکردم که پریسا خودش انجام بده تا مستقل بار بیاد و قبول نمیکرد و کار به اصرار و التماس و گریه و دعوا میکشید، مقاومت نمی کردم و تسلیمش می شدم .. از چیزهای کوچیک مثل نشستن کنارش تا دم دمای صبح تا اینکه پریسا تکالیف مدرسه رو انجام بده تا تلفن کردن به جایی برای گرفتن وقت و هماهنگی (مثلا مطب دکتر). 


بیچاره محبوبه تو خواب هم نمی دید که نتیجهی تلاش همه ی این سالهاش ، بایسته رو به روش و بگه تو بدترین مادری هستی که ممکن بود نصیب من بشه و شده . چون ادمی هستی که عاشق اینی که دیگران وابسته ت باشن و بهشون محبت اضافه میکنی و با من هم همین کار رو کردی تا الان تو سن بیست و سه سالگی محتاجت باشم ؛ این رو بدون که سر سوزن احترامی پیش من نداری!


البته تاکید میکنه که نمیگم از تو متنفرم، از مادری تو متنفرم وگرنه تو رو خیلی هم دوست دارم . (البته محبوبه فرق این دوتا رو خیلی متوجه نمیشه و معتقده وقتی به کسی میگن من از اینکه تو مادرمی متنفرم، همون معنی رو داره که از خودت هم متنفرم... خودم رو بجاش گذاشتم احساس میکنم فرهنگ لغات ما که تقریبا همسن و سالیم با فرهنگ لغات پریسا و دخترهای همسنش مثل مهردخت،  فرق داره چون منم تقریبا همین حس رو از شنیدن این جمله می گیرم) 


حالا اینکه محبوبه داره کار میکنه و خرج زندگی خودش و پریسا رو میده یه طرف، اینی که پریسا با قابلیت هایی که داره و میتونه امثال خیلی از دخترهای  دیگه که تو این شهر دارن کار میکنند و کمک هزینه ی زندگی هستند ولی اصلا حاضر نیست کار کنه (یعنی چون بلند پروازه کارهای خیلی لاکچری رو می پسنده) یه طرف.. ولی مشکل اصلی اینه که پریسا از محبوبه توقع کارهای فیزیکی هم داره . 


متاسفانه همین چند شب پیش محبوبه از سرکار رسید کلی خرید کرده بود، وقتی آمد، پریسا خونه رو مثل هر روز تر و تمیز کرده بود ( طبق اظهارات محبوبه و تایید پریسا : در حد اینکه دو سه تا لباس از شب قبل روی مبل مونده بوده و جمع کرده یا گلدونی که مادرش صبح قبل از رفتن به اداره گذاشته کنار سینک ظرفشویی اب داده رو گذاشته سرجاش ) 


بعد محبوبه از راه رسیده شام مورد علاقه ی پریسا رو درست کرده،  داشته از خستگی می مرده که تعمیر کار ماشین زنگ زده گفته ماشین رو بیار بذار تا یکساعت دیگه ایرادش رو برطرف میکنم . 

دوباره لباس پوشیده ماشین رو برده داده تعمیرگاه نشسته اونجا و بعد از تعمیر،   برگشته . 

پریسا شام خورده و محبوبه از خستگی چرت زده و بعد پریسا بهش گفته لباس هایی که من انداختم تو ماشین لباس شویی رو تو ، پهن کن .

 ساعت نزدیک یک صبح بوده ، محبوبه هم گفته من دارم می میرم از خستگی نمی تونم . 


پریسا هم گفته : میخواستی خودت رو انقدر خسته نکنی ، مگه برای من رفتی تعمیرگاه ؟  مادرت رو بردی دکتر خسته شدی، میخواستی بگی من نمیتونم مگه بخاطر من کردی ؟کمتر گوشی دستت بگیر تا انقدر خسته نشی .


اینجا محبوبه انقدر بهش برخورده که تا پاسی از شب گریه کرده و با هق هق گریه ش خوابیده . صبح هم پاشده ساکش رو پر از وسایل ضروریش کرده و از دوست خیلی صمیممون خواهش کرده که اجازه بده تا مدتی تو خونه ی مستقلی که دوستمون داره زندگی کنه .


 (دوستمون تازگی ها مادرش فوت کرده و فقط یه خواهر داره که خارج از ایرانه و فعلا خونه ی مادرش بصورت مبله و مستقله و کسی ساکن نیست) 


دیشب رفته اونجا مونده ولی میدونه که نمیتونه برای همیشه اونجا بمونه . 

یه پدر و مادر پیر هم داره که نمیخواد اونا متوجه بشن چون میدونه خاله ها و دایی  دخترش دخالت میکنند و میخوان برای این اتفاق بین مادر و دختر دعوا راه بندازن.


 پریسا هم مرتب تماس می گیره که من دلم برات تنگ شده و حق نداری منو رها کنی بری . ( به هر حال غیر از وابستگی عاطفی ، همه کار زندگی براش سخته و نمیتونه تنها زندگی کنه) 


محبوبه امروز میگفت شاید مجبور بشم هتل و مسافرخونه رو امتحان کنم . قبول هم نمیکنه برگرده خونه، چون حرمت ها بین خودش و پریسا از بین رفته و بسیار دلشکسته ست . از پریسا کینه به دل نداره ولی میگه دیگه کشش زندگی کردن باهم رو ندارم . 


درضمن همسر سابقش چند سال پیش فوت کرده و پریسا نه قبول میکنه و نه اصولا پدری در کاره که بره پیش اون .


 راستش منم دیگه نمیدونم محبوبه رو چطور راهنمایی کنم . بیاید کمک کنید عقلامونو بذاریم رو هم . 


اهااان راستی از مشاوره و این چیزا هم نتیجه نگرفتن خودم خیلی تشویقشون کردم به این کار ولی یه مدت بعد مشاورشون گفت پریسا تو دنیای غیر واقعی سیر میکنه و همکاری نمیکنه . 


ضمن اینکه برای بار هزارم به خودم و جوون تر ها یاد اوری کنم که "عاقاجون،  بچه ها رو وابسته بار نیاریم" .

 خود من کم تو این زمینه اشتباه نکردم و به مهردخت کم سرویس های اضافه ندادم . 


خیلی سخته آدم تو پنجاه و یکسالگی انقدر مستاصل و دل شکسته باشه 


دوستتون دارم