دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

"تولد یک سالگی دارسی"


خوب بالاخره دختر کوچولوی خونه مون یک ساله شد.

 دارسی متولد بیستم اردیبهشته . فکر کنم پارسال همین موقع ها بود که ازتون خواستم درمورد نگهداریش بهم مشاوره بدید و همه ی شما به نحوی تو این موضوع همکاری کردید. یا خودتون تجربه داشتید یا از تجربیات دوستان و نزدیکانتون نوشتید . خیلی ها گفتند با همه ی مشکلات، وجودشون خیلی تو خونه باارزشه و بهم توصیه کردید که برای سرپرستس اقدام کنم ولی خدایی این چیزی که ما تجربه کردیم با اون چیزی که شما گفتید خیلی متفاوت بود . 


از روزی که دارسی اومده خونمون صد برابر خوشحال تریم و انس و الفت شدیدی بینمون برقراره . ازتون برای تشویق کردنم به این کار خیلی تشکرمی کنم 


راستی ،لباس دارسی رو مهردخت دوخته، چین دور دامنشم کار خودمه هااا

****


بریم سر موضوع مهم تر و اونم بحث یاری رسوندن به افراد نیازمنده . 


خدا رو شکر هیچوقت تو این موضوع تنها نموندیم و همیشه با محبتتون و با هر اندازه که در توانتون بوده کمک رسوندین . چند روز دیگه که عید فطر از راه برسه و وقت پرداختن فطریه هاست، خیلی خوبه اگر خودتون مستقیم نیازمند رو میشناسید کمک کنید ، چون هدف کمک رسانی به جای درسته اینکه از طریق چه کسی باشه مهم نیست . اگر  نیازمند واقعی  رو نمیشناسید و مثل قبل به من و گروهی که به هم کمک میکنیم اعتماد دارید ، کمک ها رو به 

همین شماره کارت همیشگی واریز کنید . 




طاعاتتون واقعی و قبول باشه . دوستتون دارم 


پ ن : مرجان عزیز که پست قبل کامنت خصوصی گذاشتی ، یه ایمیلی چیزی از خودت بهم بده 

چهار شنبه ی دردناک"

اوایل بهمن ماه بود که طبق معمول مامان زمین خورد . گویا رفته بود پیش دکترش و طبقه ی پایین هم یه تزریق انجام داده بود ولی از اونجایی که خیلی عجول و سر به هواست، یه مختری زمین خورده بود.

 تا یکی دو روز هم به بابا میگفته : این خانم آمپول من رو خوب نزده، جاش درد میکنه . ولی اصلا حواسش نبوده که ممکنه زمین خوردن کار دستش داده باشه . 

اتفاقا اواخر بهمن ماه هم که مسافرت رفتیم، همه ش درد کشید . یه دکتری که متخصص درد بود پیدا کردیم و روز سوم اسفند عمل غیر تهاجمی آر  اف انجام داد که کاملا بسته ست و درد و خونریزی نداره . 


چند روز بعد از عمل تازه بحبوحه ی شیوع کرونا بود که مامان دچار تب و لرز شد . هر کاری  کردیم دکتر رو پیدا نمیکردیم که بهش بگیم عوارضی که بهش تو بروشور بعد از عمل اشاره کردی اتفاق افتاده . سرتون رو درد نیارم . یه روز ساعت شش بعد از ظهر تا حدود های دوازده شب تو خیابون سرگردون بودن که یه بیمارستان مامان رو بپذیره و چون مامان تب و لرز داشت هیچ جا قبولش نمیکردن .


 تا بالاخره سر از بیمارستان آراد درآوردن و اونا هم تو رودربایستی مریضی که فشارش رو 5 بود و وضعیتش وخیم بود مجبور به بستریش کردن . 

مامان یازده روز تو بیمارستان خوابید و مرخص شد ولی دردش خوب نشد . دوباره دوشنبه ی هفته ی قبل یه دکتر سفارش شده پیدا کردن که اون فرستادشون برای گرفتن نوار عصب . نوار عصب رو گرفتن قرار بود چهارشنبه ببرن به دکتر نشون بدن . 


چهارشنبه صبح بردیا رفته بود خونه ی مامان اینا و از مامان خواسته بود موهاش رو براش اصلاح کنه . 


مامان تو روشویی حمام مشغول مو کوتاه کردن میشه و بابا ازشون فیلم میگرفته و میگفتن و می خندیدن . بالاخره موهای بردیا اصلاح شد . مامان اومده بود از حمام و رو شویی بیاد بیرون که انگار بدنش رو چرخونده ولی همون پای دردناک رو زمین قفل شده . 


ساعت سه بعد از ظهر بود ، نشسته بودم پشت میزم داشتم که تلفن زنگ خورد . بردیا بود بدون هیچ توضیح و حرفی گفت " مهربانو خودتو برسون پای مامان شکسته" 


واقعیتش چون پای مامان خیلی درد میکرد و این مدته حرکتش خیلی کند شده بود من اصلا باور نکردم که داره راستشو میگه . همه ی بدنم یخ زد مثل مجسمه نشسته بودم سرجام و گوشی تو دستم مونده بود . محمد فهمید اومد گفت: چی گفتن بهتون؟ 


گفتم : محمد جان فکر کنم برای مامانم اتفاق بدی افتاده ولی به من واقعیت رو نمیگن . گفت : نه ان شالله که اینطوری نیست . بلند شید با هم بریم خونه تون . همه ی سالن سکوت کرده بودن و پچ پچ های آزاردهنده ای به گوشم میرسید . 


اشکام سرازیر شد . به محمد و بقیه گفتم : نگران نباشید من باهاش کنار میام . داشتم ادای آدم های محکم و مسلط رو درمیاوردم ولی اشک امانم نمیداد . محمد تا دم ماشینم اومد بهش گفتم : من خوبم برگرد سرکار پنج دقیقه بیشتر با خونه شون فاصله ندارم . 


سوار ماشین شدم .. بیش از حد آروم رانندگی میکردم .. هم پاهام می لرزید هم از رسیدن و رو به رو شدن با واقعیت وحشت داشتم. 

بالاخره رسیدم و وااای ... 


درسته که خدا رو شکر مامان زنده  بود و واقعا پاش شکسته بود ولی دیدن اون صحنه و مرورش بعد از یک هفته هنوزم آزارم میده . 


سر مامان تا سینه توی هال خونه بود ، بقیه ی بدنش توی روشویی و کنار وان حمام . تی شرت تنش بود و یه شلوارک خیلی کوتاه . بنابر این همه ی پاش معلوم بود . به پهلو افتاده بود و با دستاش چهارچوب در رو چسبیده بود و فریاد میزد :"توروخدا کمکم کنید دارم از درد می میرم "


مثل ادم هایی که از ارتفاع سقوط میکنند، پای چپش در یه جهت ناجور چرخیده بود و حوالی  رون از ورم دو برابر شده بود . منو دید و شروع کرد به التماس کردن من که مهربانو کمکم کن مامان دارم می میرم. 


بابا و بردیا رنگشون مثل گچ سفید شده بود و بی جهت اینور و اونور می رفتن و قربون صدقه ی مامان می رفتن . بابا هر چند ثانیه یک بار میگفت : مصی جانم ، دردت به جووونم .. یا میگفت : بمیرم برات خودم چشمت کردم امروز دردت کم بود . 


نشستم روی زمین .. گریه میکردم ولی سعی کردم دستای مامان رو از چهار چوب در ، رها کنم . دستاش خسته شده بود و هی می خواست شل بشه ولی از ترس اینکه برنگرده به پشت و درد پاش بیشتر نشه ول نمی کرد. 


یواش یواش اعتماد کرد و دستاشو رها کرد پشت کمرشو بردیا گرفته بود دستاشم من به سمت جلو گرفته بودم . مینا و سینا هم رسیدن .. مهرداد هم اومد البته خدا رو شکر تا توی کوچه نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده . 


امدادگران اورژانس داشتن فکر میکردن که چجوری مامان رو جمع و جور کنند و بذارن رو برانکارد . 


بالاخره با هر مکافاتی بود رسیدیم بیمارستان نیکان که کمتر از پنج دقیقه با منزل بابا اینا فاصله داره . از شانس خوبمون دکتر خیلی خوبی مامان رو ویزیت کرد ولی متاسفانه چون مامان آسپرین مصرف می کردن نتونستن عملش کنند و عمل موکول شد به روز جمعه . 


دیگه نمیخوام اون موقعیت رو مروز کنم ولی هنوز صدای فریاد های مامان تو گوشمه . 


خدا رو شکر دیروز مامان مرخص شد و در حال حاضر تو خونه نقاهت رو می گذرونن . 


خیلی سخته و درد زیادی میکشه ولی از همه عجیب تر اینه که مامان تا مهرماه به هیچ عنوان پوکی استخوان نداشته و استخوان ضخیم ران نباید به این راحتی می شکسته . در حین عمل ازش نمونه برداری کردن تا شاید علت رو متوجه بشیم .


 البته دکتر معتقدن احتمالا یه ترک غیر قابل تشخیص در MRI  یا اسکن استخوان، داشته  که منجر به شکستگی شده . و همه ی این مدت درد از همینجا نشات می گرفته . 


خلاصه که عزیزای من به خیر گذشت ولی خیلی سخت گذشت . خدا درد و بلا رو از همه ی عزیزانمون دور کنه . این مدت یک هفته فهمیدم ما چقدر خانواده ی خوبی هستیم . چهارتا خواهر و برادر به همراه نسیم جون ،خانم بردیا و سینا جون نامزد مینا و عضو جدید خانواده در کنار هم بودیم . کارها تقسیم میشد و شیفتی مواظب مامان بودیم و هوای بابا رو داشتیم . هیچ کس آسایش و استراحت خودش رو درنظر نگرفت .. هر وقت تو گروه اعلام میشد که تا 24 ساعت آینده این کارها رو داریم ، همه شرایط خودشون رو اعلام می کردن و بنا بر همون تقسیم کار میشد . مثلا میگفتن من از 9 شب تا فردا ظهر میتونم بیمارستان باشم . یا پس فردا حتما باید سرکار باشم ... اگه شده بود دو ساعت دوساعت جا عوض کردیم ولی همو دست تنها نگذاشتیم . 

بیشترین خدمات رسانی من در زمینه تهیه و تدارک غذاست . در هفته دو  سه باز غذا میپزم و براشون میبرم . دیروز از بابا پرسیدم هوس چی کردی ؟ گفت شوید باقالی 

امروز صبح قبل از رسیدن به اداره،  غذا رو تحویل دادم . باباعباس گوگولی عکس انداخته گذاشته تو گروه و ازم تشکر کرده 



مواظب خودتون باشید .

دوستتون دارم . 



پینوشت: خانواده ای که براشون پول جمع کردیم خدا رو شکر دارای سرپناه شدن و خوشبختانه صاحبخونه هم تخفیف داده هم قبول کرده تعمیرات خونه رو با همون اندک پول انجام بده . قراره مادر خانواده ترشی و مربا و خشکبار درست کنه و خانم رمضانی براش در شهر بفروشه تا بتونن اموراتشون رو بگذرونن. بنابر این اگر از این ببعد کمکی کنید هزینه ی گذران زندگیشون میشه . 


اتفاق جالب اینه که من تو صفحه اینستاگرامم قرعه کشی گذاشتم( البته جایزه ش مبلغ بسیار ناچیزیه )و دیشب قرعه بنام خانمی افتاد که ساکن آمریکاست . بهش گفتم برای دریافت جایزه ت ، شماره کارت هر کسی رو دوست داری بفرست تا وجه رو به کارتش واریز کنم یا اینکه تو کار خیر شرکت کن و اجازه بده من برای نیازمند واریز کنم .

 خلاصه ایشون هم با نهایت خوش قلبی گفت بریز به حساب نیازمند . بهش گفتم پس من دو برابرش میکنم و می ریزم بحساب . گفت .. وجه ش مهم نیست برام همین که اولین باره اسمم به عنوان برنده جایی اعلام میشه خیلی حس خوبی دارم . 



"چرا گاهی اینطوری میشه"

هفته قبل این پست رو نوشتم ، داشتم ویرایش می کردم که یه تلفن باعث شد، مثل فنر از پشت میز اداره بپرم و برم سمت خونه ی بابا اینا... . خدا رو شکر الان حال همه مون خوبه ولی خیلی بهمون ساعت ها و روزهای سختی گذشت . تو پست بعدبراتون می نویسمش . 


*************

باید حداکثر ساعت شش و نیم بیدار میشدم . ولی هفت و بیست دقیقه چشمام باز شد. 

دور و برم رو نگاه کردم دارسی نه کنارم بود نه پایین تخت نشسته بود . رو زمین  اتاقم رو هم چشم گردوندم بازم نبود . با خودم گفتم چه خوابش سنگین شده، حتی الانم که از تخت اومدم پایین نمیاد اینجا.

آخه اگر صبح ها تو اتاقم نباشه به محض اینکه از تخت میام بیرون اونم خودشو میرسونه تو اتاق و هی کله شو به پاهام میماله و با اون صدای ظریفش میو میو که نه ، باهام حرف میزنه . 


چشمام نیمه باز بود، راه افتادم تو راهرو و امیدوارم بودم به هال که برسم دیگه خوابم پریده باشه . وسط راهرو پام به یه توده ی نرم برخورد کرد ... وااای خدای من دارسی بود . زمین رو نگاه کردم چشماشو تند تند بهم میزد و یه حالت گیج و گنگی تو نگاهش بود " لابد با خودش میگفته : دِ لامصصصب، چته سر صبحی .. چرا همچین میکنی؟ تو که تا دیشب آدم نایسی بودی!!"


نشستم رو زمین ،خواب به سرعت نور از سرم پرید.  به غلط کردن افتاده بودم هی صداش کردم سعی کردم بغلش کنم ولی در میرفت . بعد از چند بار قربون صدقه رفتن یواش یواش ترسش ریخت و اجازه داد بغلش کنم . آوردمش کنار پنجره نشستم یه ده دقیه نازش کردم و باهاش حرف زدم . دوباره شل و ول شده بود و خر خر می کرد .. یادم افتاد که باید برم اداره .. دستامو باز کردم ، رفت روی تخت دراز کشید . پاشدم کارامو کردم و براش غذا گذاشتم تقریبا هشت بود از خونه بیرون اومدم . خوشبختانه زود رسیدم اداره و جای پارک عالی هم پیدا کردم و آخرین ثانیه های 8/15 چهره مو رو ثبت کردم . ولی وااای دلم هری ریخت پایین " عینکم دور گردنم نبود" 

فیلمو زدم عقب .. جلوی میز توالت عینکو درآوردم مقنعه لعنتی رو سرم کردم و یادم رفت دوباره عینکو بندازم گردنم 

نشستم سر جام کامپیوتر رو روشن کردم ولی هیچی رو درست نمی دیدم . صفحه رو بزرگ کردم رفتم سراغ اسنپ باکس که بره خونه عینکو از مهردخت بگیره . خدای من، سی و پنج هزارو پونصد تومن !!! 

داشتم تو دلم به دوستِ نفس که پارسال برام عینک دوکانونه درست کرد فکر می کردم  که چطور  بعد از سه هفته نتونستم باهاش کنار بیام و بهش عادت کنم .


آقای دکتر، خیلی خوشگل وقتی بهش زنگ زدم گفتم من با این عینک نمی تونم کار کنم گفت : نه کار که نمیشه کرد . پشت کامپیوتر نمیتونی استفاده کنی !!! گفتم : آقای دکتر من اون روز خودمو هلاک کردم بس که گفتم من بیشتر ساعت روزم تو اداره و پشت سیستم می گذره خونه هم که میام بازم در حال خوندن نوشتنم ... 

خلاصه عینکه همینطوری افتاد گوشه خونه . 


گیج و ویج بودم که یکی از بچه ها گفت: بیا برو داروخانه از این عینکای مطالعه بگیر . گفتم: بابا اینهمه برو دکتر بیا و تست سنجش بینایی بده اخرش اونی که باید بشه نمیشه حالا برم داروخانه بگیرم؟ گفت: از هیچی بهتره .. عینکو بگیر بذار همینجا بمونه . 


پاشدم رفتم و اتفاقا چه عینک خوبی هم گرفتم ، مشکلم حل شد اومدم نشستم سرجام . 


راستی من سالهاست تیرویید کم کار دارم و باید هر روز یه قرص لوو تیروکسین 50 میلی گرم بخورم .خارجی هم میخورم که عوارض کمتری داره. تقریبا دی ماه بود که نایاب شد . دیروز از داروخانه پرسیدم گفت: فقط 100 میلی گرمش رو پخش کردن ولی خیلی گرون شده . گفتم: اشکالی نداره 100 رو نصف میکنم می خورم . چند شده مگه ؟ داشتم حساب میکردم 40هزارتومن شده 80-90 تومن که گفت 190 هزارتومن و برق از کله م پروند . 


متاسفانه این دارو جزو اون چیزاییه که کیفیت ایرانی و خارجیش هم از نظر تاثیر و هم از نظر عوارض جانبی خیلی با هم متفاوته و من سابقه ی خوردن ایرانیش رو هم دارم . 


از شروع ماه رمضان اداره مون یکساعت زودتر و در ساعت سه و نیم تعطیل میشه . حدودای چهار اومدم بیرون . به نفس زنگ زدم گفتم میخوام برم اون میوه فروشیه که همه چیز داره بعد بیام دنبالت بریم سوپر پروتئین . اینجا چیزی نمی خوای؟ گفت: یه چند تا لیمو ترش فقط . گفتم نان سحر هم میرم هااا.. گفت : پس به سلیقه ی خودت نون خوشمزه هم بخر. 


خرید کردن همیشه با نفس خیلی می چسبه . خرید کردیم و بردم رسوندمش و برگشتم سمت خونه . خسته و بی رمق بودم . خدا رو شکر که خونه هست ، خدا رو شکر که میشه این لباسا رو درآورد و ولو شد رو تخت . خدا رو شکر که میشه گوشی رو دستت بگیری و تو عالم مجازی غرق بشی . هنوز کلی مطالب خوب برای خوندن هست . کلی  عکسای قشنگ برای دیدن و کیف کردن هست . ولی نمی دونم چرا گاهی کارها انقدر به هم می پیچن و اونطور که باید پیش نمیره . البته در مقابلش هم داریم بعضی روزا رو که همه چیز الکی جفت و جوره . بهتره قانع باشیم و غر نزنیم . 


هرچند که شب هم با مهردخت حرفم شد و با دلخوری خوابیدم ولی امروز روز بهتریه . 


دوستتون دارم 






"این روزها"

الو، الو ... صدای من میاد؟ سلام، اینجا اداره ست صدای من رو هم اکنون از پشت میز می شنوید . 


کی هست؟ کی نیست؟ جرا اینجا صدا می پیچه؟ چرا خونه بوی نا گرفته؟ گلدونا دارن خشک میشن ، کسی دسته گل به آب نداده؟ دلتون اومد تو این هوای لطیف اردیبهشت، یه سر به باغ مهربانو نزنید ؟ یه هندونه تو حوض کاشیش نندازید؟ نگفتید مهربانو کجاست ؟ جرا نیست ؟ نکنه کرونا بردتش؟ 


کرونا؟ نه کرونا که نبردم ولی شک به اینکه تو تن مهربانو خونه کرده باشه، باعث شد چند روز از کار و زندگی بیفته و منتظر جواب بشونتش . 


درست فهمیدید. از پنجشنبه هفته ی قبل حالم بد شد .. هر چی هم خواستم یه روم نیارم نشد. پنجشنبه و جمعه از سردرد وحشتناک رو پا بند نبودم . شب که منصوره جون، طبق عادتِ شغلیش،میاد  همه رو تو گروه چک میکنه بهش علائم بیماریم رو گفتم: سردرد وحشتناک ، گاهی دمای بدن بسیار پاییین در حد35 و گاهی تب خفیف در حد 37/5.. کمی تهوع و بی قراری.


منصوره گفت صبح بیا بیمارستانی من.


صبح لباس اداره پوشیدم گفتم میرم یه بررسی می کنند و میرم اداره . نشون به اون نشونی که ساعت دوی بعد از ظهر از بیمارستان اومدم بیرون . اول که رسیدم آزمایش خون گرفتن . گلبول های سفیدم یه مقدار کم بود گفتن : مشکوکی. عکس از قفسه ی سینه م گرفتن بازم گفتن  یا مشکوکی یا زاویه ی قفسه سینه رو خوب نگرفته. الان باید دوباره ازت نمونه ی خون و ادرار بگیریم .

 نمونه ها رو گرفتن و دادن قسمت ازمایشگاه تا دوساعت دیگه جواب میدن . اگر جواب اینم خوب نبود باید اسکن ریه بگیری و تست کرونا . البته ما حالا دوستانه تست رو ازت می گیریم . اینطوری بود که اومدن تست کرونا بگیرن . چشمتون روز بد نبینه یه چیزی که شبیه گوش پاکن بلنده کردن تو لوله ی بینیم و تا مغزم فرو کردن داخل 

سرچ کنید "نمونه گیری کرونا با سواب" عکسشو ببینید . بعد برای بار دوم نمونه ی خون و ادرار گرفتن و سه ساعت نشستم تا جواب دوم نمونه ی خون بیاد . تست کرونا رو هم فرستادن مرکز که دو روز بعد جوابش میومد . قرار شد اگر جواب نمونه دوم هم خوب نباشه برم برای اسکن ریه . بالاخره ساعت حدود دوی بعد از ظهر جواب  منفی اومد و احتمال 80 درصد دادن که سالمم و جواب تست کرونا هم منفی میشه . برگشتم خونه . به اداره هم اطلاع دادم که اوضاع اینطوریه .

 گفتن : بمون استراحت کن جواب منفی اومد برگرد اداره. اینگونه بود که من یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه خونه بودم و واقعا" از همون یکشنبه بعد از ظهر حالم رفته رفته خوب شد و همه ی علائم بیماری از بین رفت . خودم مطمئن بودم که خستگی و ضعف باعث پدیدار شدن این علامت ها بوده . خدا رو شکر جواب تست هم منفی بود و امروز برگشتم اداره .

 دارسی و مهردخت هم کلی کیف کردن که من تو خونه بودم ولی از همه جالب تر این بود که همه ی اپلیکیشن های اداره م رو رو لپ تاپ خونه نصب کرده بودم و گاهی کار هم می کردم . نشسته بودم با لباس خونه یه کار میکردم می رفتم به غذا سر میزدم بر می گشتم یه کار دیگه می کردم . بعد پیغام های گوشیم رو می خوندم بر میگشتم دوتا سند امضا می کردم .. یک کیفی داشت که 


دیروز بعد از ظهر هم یه نون - پیراشکی آسون و خوشمزه درست کردم که فوق العاده خوشمزه و خوش عطره (چون تو موادش پیازچه و جعفری و پنیر داره) و در عرض یکربع اماده میشه هم میتونید صبحانه و هم عصرانه میل کنید . دستورشو براتون میذارم همینجا استفاده کنید وخودتون و خانوادتون لذتشو ببرید . 


مواد لازم:

آرد 2 لیوان -تخم مرغ 1 عدد- شیر نصف لیوان ولرم-پیازچه و جعفری از هرکدوم چند شاخه (بنظر من هر چی بیشتر بهتر)

پنیر صبحانه هر مدلی که دوست دارید یکمی (حدود 50 گرم)

نمک 1 ق مرباخوری - بیکینگ پودر 1 ق چایخوری-روغن مایع برای سرخ کردن . 

طرز تهیه : تخم مرغ هم دما با محیط رو با هم زن دستی یا چنگال بزنید بعد شیر ولرم و نمک و آرد رو مخلوط کنید . اگر به دستتون می چسبید ، کم کم  بهش مقداری ارد اضافه کنید تا چسبندگیش از بین بره بعد هم سبزیجات خورد شده و پنیر رو اضافه کنید و یه مقدار ورز بدید تا پنیر و سبزی همه جای خمیر پخش بشه .

 بعد رو صفحه با وردنه بازش کنید و با یه لیوان یا کاسه کوچیک (بستگی داره،  اندازه پیراشکی هاتون بخواید کوچیک یا بزرگ باشه . بصورت هلالی قالب بزنید و تو روغن داغ سرخش کنید . تمااام شد .. حالا یه ظرف پر از پیراشکی های خوش عطر و خوشمزه دارید که کلی از خوردنشون کیف می کنید . آخ که اگر مهردخت سیر دوست داشت و میشد یکمی به موادش سیر بزنم چی مییییشد !!!. 


پیراشکی خوشمزه باشه تصویر عشق من " دارسی " هم باشه دیگه معرکه ست . 


راستی من با یه لیوان کوچیک قالب زدم تقریبا 15 تا پیراشکی کوچولو شد شما اگر بیشتر می پزید، مواد رو دو برابر کنید . 


موقعی که درست میکردم فیلم هم گرفتم . خودم که مردم از خنده اون اول فیلم جای مود رو گم میکنم رو میز و دنبال شیر و نمک می گردم 


مواظب خودتون و عزیزانتون باشید .دوستتون دارم 


پینوشت: یادتونه چند هفته پیش برای کمک به خانواده ای نیازمند دست به دست هم دادیم ؟ امروز کامنت نسرین جان دلم رو به درد آورد اگر کسی اون موقع دلش موخواست کمک کنه و شرایط مهیا نبود و حالا براش ممکنه لطفا زودتر انجام بده. من شکرانه ی  منفی بودن تستم رو با واریز دوباره ی مبلغی که در توان دارم برای کمک به این خانواده ادا می کنم . 


سلام بانوی مهر عزیزم

متاسفانه مجبورم بگم که اون خانواده باید پانزدهم اردیبهشت خانه ی مسکونیشون را ترک کنند اما هنوز مقدار پول جمع شده کافی نیست تا بتونن آلونکی را رهن کنند.

اگر صلاح می دونی این کامنت را تایید کن شاید کسی مایل باشه کمک کنه.

بانک ملی به اسم فاطمه رمضانی آباد شاپوری


6037997483834041







"فیلم ببینیم"

شاید بهترین انتخاب برای این روز های کرونا یی، دیدن مینی سریال«دروغ های  کوچکِ بزرگ» Big little lies بود که به درخواست و اصرارمهردخت، دیدم . مینی سریال از اونجهت که  در دو فصل هفت قسمتی روایت میشه و تاماام.

 

در این مجموعه،  داستان پنج زن با ویژگی های زنانه و مادرانه ی مخصوص به خودشون که همگی در یک شهر کوچک و مرفه (کالیفرنیا) زندگی می کنند رو میبینیم. 

در ابتدا ببیننده فکر میکنه با یک موضوع عامه پسند و تا حدودی تجاری مواجه شده  ، ولی در اواسط فصل اول متوجه میشیم که با یک اثر قابل تامل از منظر جامعه شناسی و روانشناسی همراه هستیم.

 گرچه قهرمانان اصلی همگی زن هستند ولی داستان از شعار زدگی های  فمینیستی کاملا فاصله دارد. 


دیدن این سریال کوتاه و تاثیر گذار رو در این ایام توصیه می کنم. 


چون یکی از اصلی ترین پیام های این اثر، تاثیر و نقش آدم ها، و اتفاقات، از دوران کودکی تا پایان عمر بر زندگی همدیگه ست. 


یعنی همون حقیقتی که ما این روزها باور کردیم همه به هم، مثل زنجیر متصلیم .


 ببینید و از شاهکار بازیگران دوست داشتنی مثل مریل استریپ ، نیکول کیدمن ، شیلین وودلی ، ریس ویترسپون ،  زویی کرویتز و لورا درن ، لذت ببرید.

شما هم بگید تو این روزا چی دیدین ؟ چیکارا کردین؟


دوستتون دارم 


پینوشت: این مجموعه دارای صحنه هاییه که ممکنه برای همه ی گروه های سنی مناسب نباشه.


درضمن این سریال، تولید شبکه ی HBO ست که اهل دلا با سریال های محشرش آشنا هستند.

داشتم تو نت درباره ش می خوندم یه سایت توضیحات جالبی درموردش نوشته که از همونجا کپی میکنم و دیگه زحمت تایپ مجدد رو نمی کشم (زیر عکس میذارمش).


 شما هم اگر می خواید درمورد جزییات این سریال بدونید مطالب زیر عکس رو بخونید (داستان لو نمیره نگران نباشید، فقط خیلی طولانیه) 



روی پوسترهای تبلیغاتی سریال Big Little Lies (کوچک دروغ‌های بزرگ)، با این شعار روبه‌رو می‌شوید: «یه زندگی ایده‌آل، یه دروغ ایده‌آله». 

 «کوچک دروغ‌های بزرگ» یکی از همان سریال‌های پیچیده‌ای است که حتی یک دقیقه‌اش هم هدر نمی‌رود و همچون یک فیلم سینمایی منسجم و محکم و شیک و ترسناک که هفت ساعت زمان دارد می‌ماند. سریالی که طوری به تمام کاراکترهای اصلی و فرعی‌اش به عنوان یک سری «انسان» می‌پردازد و تمام ضعف‌ها و وحشت‌ها و زیبایی‌ها و اشتباهات و تاثیری را که روی یکدیگر می‌گذارند، مورد بررسی قرار می‌دهد که بعضی‌وقت‌ها از شدت واقع‌گرایانه‌بودن و توجه سرسام‌آورش به جزییات، نفس بیننده را حبس می‌کند.مخاطب،  به‌طرز فوق‌العاده‌ای می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند. چون سریال درباره‌ی همان چیزی است که ما هر روز خدا با تلاش برای به دست آوردن آن بیدار می‌شویم: زندگی‌ای ایده‌آل.


سریال درباره‌ی همان چیزی است که در تک‌تک دقایق زندگی‌مان وجود دارد؛ درباره‌ی دروغ‌هایی که هرروز به خودمان یا دیگران می‌گوییم. درباره‌ی دروغی که به خودمان درباره‌ی توانایی دستیابی‌مان به یک زندگی ایده‌آل می‌گوییم. 

درباره‌ی نگاه‌های حسرت‌آمیزمان به دیگران در ماشین‌های مُدل بالا و خانه‌های شیک. درباره‌ی چیزهایی که با نگاه کردن به آنها در دل‌مان می‌گوییم. که آنها جزو طبقه‌ی مرفه بی‌درد جامعه هستند.

 این طرز فکر فقط مربوط به آدم‌های پولدارتر و بالانشین‌تر از خودمان نمی‌شود و به شکل‌های دیگری در رابطه با آدم‌های دور و اطرافمان، از فامیل تا دوستان هم صدق می‌کند. 

فقط ما مشکل داریم. چون ما هیچ‌وقت مشکلات دیگران را در خلوت‌هایشان ندیده‌ایم یا توانایی وارد شدن به درون ذهن آشوب‌زده‌شان را نداریم. ما توانایی حس کردن سیاه‌ترین و عمیق‌ترین احساسات خودمان را داریم، اما به ندرت می‌توانیم چیزی را که در ذهن دیگران می‌گذرد، احساس کنیم. پس، خیلی راحت می‌توان آنها را به عنوان بیگانه‌هایی که ما را نمی‌فهمند ببینیم. همین کاری می‌کند تا در اوج نزدیک بودن به آنها از لحاظ فیزیکی، در درک کردن آنها شکست بخوریم.

 فقط به خاطر اینکه هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کنیم که ما برخلاف جایگاه و طبقه و تفاوت‌های ظاهری‌مان، انسان‌ هستیم و همه‌ی انسان‌ها از سیم‌پیچی روانی یکسانی بهره می‌برند. و وقتی متوجه شویم که به هیچ‌وجه زندگی ایده‌آلی وجود ندارد و آدم‌ها همه درب‌و‌داغان هستند، آن وقت خیلی راحت‌تر می‌توان خودمان، دنیا و ساکنانش را درک کرد.

این سریال،  درباره‌ی زندگی یک سری مادر تجملاتی و خوش‌پوش است که با ماشین‌های گران‌قیمتشان برای برداشتنِ فرزندان خوشگلشان از مدرسه می‌آیند و در حالی که منتظر آمدن بچه‌هایشان هستند، پشت سر یکدیگر غیبت می‌کنند و برای دشمنانشان افاده می‌آیند و ابرو بالا می‌اندازند و با دوستان صمیمی‌شان در کافه‌های کنار دریا قهوه می‌نوشند و بعد از بازگشت به خانه، عصرها را در حیاط پشتی ویلای چند میلیون دلاریشان که به دریا منتهی می‌شود، غروب خورشید را تماشا می‌کنند.

 طبیعتا برای خیلی از ما سوال این است که چگونه می‌توانیم با کسانی مثل آنها که شرایط زندگی‌شان زمین تا فضا با ما فرق می‌کند ارتباط برقرار کنیم؟ جواب این است که خیلی راااحت ! چون از سوی دیگر این کاراکترها برخلاف تمام ناز و نعمت‌هایی که دارند، از مشکلاتی رنج می‌برند که درباره‌ی‌‌ همه‌ی آدم‌های دنیا واقعیت دارند؛ تنهایی، افسردگی، نارضایتی، فرزندان طغیان‌گر، رابطه‌های زناشویی سرد، وحشتِ از دست دادن کنترل زندگی، بحران‌های میانسالی، ترس از اینکه مادر/پدر خوبی برای بچه‌هایشان نیستند و حتی مورد آزار و اذیت قرار گرفتن در خانه.


جین (شیلین وودلی)، یکی از شخصیت‌های اصلی سریال که به تازگی به همراه پسرش به شهر مونتری کالیفرنیا نقل مکان کرده است، در جایی از سریال می‌گوید: «مثل این می‌مونه که من دارم از بیرون به داخل نگاه می‌کنم. یا مثل این می‌مونه که به این زندگی نگاه می‌کنم و تو این لحظه همه‌چیز فوق‌العاده‌اس، اما این زندگی کاملا به من تعلق نداره». جین یکی از مادرانِ پولداری که بهتان گفتم نیست. او در خانه‌ی چوب کبریتی‌ا‌ش به تنهایی با پسرش روزگار می‌گذراند که اتاق اضافی ندارد و هرشب باید مبلش را به تخت خواب تغییر شکل بدهد، اما این احساس جداافتادگی و متعلق نبودن همان چیزی است که دوستان و دشمنان پولدارش هم احساس می‌کنند. با این تفاوت که آنها طوری در زندگی تجملاتی و چشم و هم‌چشمی غرق شده‌اند که نمی‌توانند به آن اعتراف کنند و به دروغ گفتن به خودشان ادامه می‌دهند.


داستان با یک عمل خشونت‌بار نامشخص در مهمانی‌ای شبانه که توسط مدرسه برگزار شده آغاز می‌شود. از آن مهمانی‌هایی که شرکت‌کنندگانش به شکل بازیگران هالیوود قدیم و خوانندگان مشهور لباس می‌پوشند. چرا که با یکی از آن شهرهای این‌شکلی طرف هستیم! 


در ابتدا نمی‌دانیم این عمل خشن توسط چه کسی انجام شده و قربانی چه کسی است. چون قبل از این که این موضوع لو برود، به گذشته فلش‌بک می‌زنیم و مسیری را که به آن شب ختم می‌شود، دنبال می‌کنیم. دومین مادری که با او آشنا می‌شویم مادلین مارتا مکنزی (ریس ویترسپون) است که در روز اول مدرسه با جین دوست می‌شود؛ او یکی از زنان خوش‌زبان و خوش‌برخورد و گرم و آتش بیار معرکه‌ای است که بودن در کنارشان خوش می‌گذرد. از آنهایی که بزرگ‌ترین خصوصیت مثبتشان این است که می‌توانند به بهترین دوست و غم‌خوارت تبدیل شوند و همزمان بعضی‌وقت‌ها آن‌قدر جوشی و عصبانی می‌شوند که نمی‌توانند وضعیت آدم‌ها و خودشان را درک کنند و در نتیجه از طریق پیش‌داوری‌ها و قضاوت‌هایشان، برای خودشان دشمن‌تراشی می‌کنند و اوضاع را به آشوب می‌کشند.


در لابه‌لای صحبت‌های آنها متوجه می‌شویم که جین مادر مجردی است که برای فراهم کردن زندگی بهتری برای پسرش به مونتری نقل‌مکان کرده است. جین تمام زندگی‌اش را به‌طور تمام و کمال به بزرگ کردن هرچه بهتر پسرش اختصاص داده است و اگرچه نگرانی‌اش درباره‌ی آینده‌ی فرزندش به درد و رنج‌های شخصی گذشته‌اش مربوط می‌شود، اما شرایط روانی درب‌و‌داغان خودش در اولویت قرار ندارد. سومین مادر اصلی قصه سلست (نیکول کیدمن)، بهترین دوست مادلین، زن رازآلود و آرامی است که دوقلوهایش هم‌کلاسی‌های بچه‌های جین و مادلین هستند. هر سه بعد از گذاشتن بچه‌هایشان در مدرسه، در کافه‌ای در کرانه‌ی اقیانوس دور هم جمع می‌شوند و مشکلاتشان را بیرون می‌ریزند، درد و دل می‌کنند، به یکدیگر قوت قلب می‌دهند و هوای یکدیگر را دارند. جین در رابطه با اُخت گرفتن زیگی با مدرسه‌ی جدیدش نگران است. سلست به عنوان یک وکیل حرفه‌ای که دیگر به خاطر شوهرش کار نمی‌کند، با نقشش به عنوان مادری که از صبح تا شب باید در خانه بماند دست و پنجه نرم می‌کند و مادلین هم، خب نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. مادلین مرکز همه‌چیز است. او از آن کاراکترهایی است که چنین دیالوگ‌هایی دارد: «من کینه‌هامو دوست دارم. مثل حیوون‌های خونگی کوچیک به همشون می‌رسم».


مادلین از یک طرف چشم دیدن نیتن، شوهر سابقش با همسر جدیدش بانی (زویی کرویتز) را ندارد و همیشه پس از برخورد با آنها از این عصبی می‌شود که چرا همان نیتن که او را به‌طور ناگهانی ترک کرده بود با بانی این‌قدر خوب و عاشقانه رفتار می‌کند و از طرف دیگر رابطه‌ی خوبی با آبگیل، دختر بزرگش نیز ندارد؛ تین‌ایجری که با تغییر و تحول‌های دوران بلوغ درگیر است و به توجه بیشتری احتیاج دارد. این در حالی است که رابطه‌اش با اِد، شوهر حال حاضرش هم چندان گرم و ایده‌آل نیست. هرچه اِد همسر فوق‌العاده حامی و مهربانی به نظر می‌رسد، مادلین زنی است که توانایی جواب دادن این توجه و عشق را ندارد. شاید به خاطر رازی در گذشته‌اش باشد. یادتان می‌آید گفتم مادلین آتش بیار معرکه است. خب، این خصوصیتش فقط باعث پیچیده‌تر شدن زندگی و گره خوردن هرچه بیشتر افکارش می‌شود. ریس ویترسپون انرژی وحشیانه و قدرتمندی به این نقش آورده است که مادلین را به عنوان نیرویی که دوست ندارید سر راهش قرار بگیرد باورپذیر کرده است. او به‌طرز لذت‌بخشی بعضی‌وقت‌ها به حدی تهاجمی و تنفربرانگیز می‌شود که کاملا باور می‌کنید پتانسیل دست زدن به قتل یا کشته شدن توسط دشمنانش را که از دست او عاصی و کفری شده‌اند، دارد. قابل‌ذکر است که وحشی‌بودن رنتا (لورا درن)، رقیب اصلی مادلین هم به هیزم این دعواهای زنانه می‌افزاید. بچه‌ی ناشناسی در مدرسه دخترِ رنتا را اذیت کرده است. بچه در جواب به این سوال که چه کسی او را اذیت کرده، به سمت زیگی اشاره می‌کند. طرفداری مادلین از جین دوستی او و رنتا را به هم می‌زند و به حملات و ضدحملات آتشینی منجر می‌شود که بعضی‌وقت‌ها از شدت حرص و جوشی که این دو برای کم کردن روی همدیگر می‌خورند، احساس می‌کنید هر لحظه ممکن است سکته کنند.

در ابتدا شاید این‌طور به نظر برسد که  به خاطر این دعواهای زنانه، یکی از آن سریال‌های خاله‌زنکی سخیف است، اما کاملا برعکس. همان‌طور که گفتم با تک‌تک شخصیت‌های اصلی این سریال همچون یک سری «انسان» برخورد می‌شود و به اندازه‌ی تمام لحظاتِ دیوانه‌وار و پرجوش و خروشِ مادلین و رنتا، لحظات آرام و پرسکوتی و تامل‌برانگیزی هم وجود دارند که به درون کالبد این شخصیت‌ها نقب می‌زند و دردها و افکار مغشوششان را بیرون می‌ریزد و آن وقت است که تازه متوجه می‌شوید این کاراکترها چه چیزهایی را تاکنون از ما مخفی کرده بودند و در اوج تنفربرانگیز بودن، چقدر واقعی، زیبا، عمیق، انسان و در نهایت شبیه به خودمان هستند. تمام این کاراکترها در حال حرکت کردن روی لبه‌ی تیغ هستند. نتیجه این است که مادلین شاید توسط بازیگر دیگری به یک هیولای اعصاب‌خردکنِ مطلق تبدیل می‌شد، اما ویترسپون طرف همدردی‌برانگیز شخصیتش را فاش می‌کند. یا رنتا اگرچه در نگاه اول زنی به نظر می‌رسد که به‌طرز کلیشه‌ای و اغراق‌آمیزی برای پیشی گرفتن از دیگر زنان شهر و برتر نشان دادن خودش جوش می‌زند، اما کم‌کم متوجه می‌شویم که او فقط مادری است که نگران سلامت دختر کوچکش است و با این افسردگی دست و پنجه نرم می‌کند که هیچکس دوستش ندارد.


بنابراین اگرچه سریال همچون یک داستان کاراگاهی رازآلود آغاز می‌شود و اگرچه به نظر می‌رسد راز مرکزی قصه این است که چه کسی در شب مهمانی، توسط چه کسی به قتل رسیده است و با اینکه هر از گاهی به آینده فلش‌فوراردهای چندثانیه‌ای می‌زنیم و بازجویی‌های پلیس از آدم‌های دور و اطرافِ شخصیت‌های اصلی را می‌بینیم، اما سریال بیشتر از راز قتل، درباره‌ی کندو کاو در زندگی ظاهرا ایده‌آل و بی‌نقصِ مادلین، سلست، بانی و رنتا، نارضایتی‌هایشان از زندگی‌، مشکلات و درگیری‌های درونی و بیرونی‌شان است. درباره‌ی آشوب‌های شخصی و ذهنی آنها که در حال رسیدن به نقطه‌ی جوش و سرریز کردن است. با اینکه از همان ابتدا می‌‌دانیم این کاراکترها به نحوی در قتلی که در سکانس افتتاحیه دیده بودیم ربط دارند و با اینکه تهدید پری (الکساندر اسکارسگرد)، شوهرِ کتک‌زن سلست همیشه حاضر دارد و با اینکه راز مربوط به قلدری‌های مدرسه و هویت پدرِ زیگی در مرکز توجه قرار دارند، اما چیزی که «کوچک دروغ‌های بزرگ» را به سریال عمیق و جذابی تبدیل می‌کند، مسائل خیلی کوچک‌تر و درونی‌تری هستند.

مثلا آیا مادلین می‌تواند با وجود نیتن و بانی که همیشه جلوی او می‌پلکند و او را کفری می‌کنند، ازدواجش با اِد را حفظ کند؟ آیا رنتا فقط به خاطر جایگاه شغلی بالایش، مادرهای دیگر را آدم حساب نمی‌کند یا مسئله چیز دیگری است؟ آیا جین و زیگی می‌توانند در شهری که این‌قدر همچون بیگانه‌ها با آنها رفتار می‌کنند، زندگی آرام و بی‌دردسری را شروع کنند؟ آیا مادلین موفق می‌شود دختر طغیان‌گرش را درک کند و او هم مادرش را؟ یا آیا تمام این آدم‌ها یک لحظه پایشان را روی ترمز می‌گذارند و سعی می‌کنند وضعیتِ یکدیگر را درک کنند و هوای یکدیگر را داشته باشند؟ نتیجه سریالی است که گوشه‌ای از پیچیدگی سرسام‌آور، درهم‌تنیدگی زندگی آدم‌ها با یکدیگر و اشتباهاتی را که آدم‌های خوب می‌توانند به خاطر تحت تاثیر قرار گرفتن توسط جیغ و فریادهای نزدیکانشان انجام بدهند (مثل جایی که اِد، نیتن را تهدید می‌کند یا جایی که شوهر رنتا با جین برخورد بدی می‌کند) به نمایش می‌گذارد. جین، مادلین، سلست و رنتا شاید در ظاهر دوستان خیلی صمیمی و نزدیک و کاراکترهای آشنایی به نظر برسند، اما به مرور متوجه می‌شویم که این فقط تصویر دروغینی است که آنها از خود نشان می‌دهند. نه فقط غریبه‌ها، بلکه به دیگر والدین، همسرانشان، به یکدیگر و حتی خودشان. در حالی که هراس‌ها و خواسته‌ها و امیدهایشان خیلی پیچیده‌تر از تصویرِ کلیشه‌ای و ساده‌ای است که بروز می‌دهند.

بنابراین برخی از بهترین لحظات سریال جایی است که آنها مجبور می‌شوند احساساتشان را که به زور مخفی نگهشان می‌دارند، برای یکدیگر فاش کنند. مثل جایی در اپیزود چهارم که مادلین رازی را برای سلست فاش می‌کند؛ سلست که واقعیتِ وحشتناک زندگی زناشویی‌اش را از دوستانش مخفی کرده، وقتی با این راز روبه‌رو می‌شود، نمی‌تواند جلوی خنده‌اش را بگیرد. یا در جای دیگری در همین اپیزود، سلست که بعد از مدت‌ها نقش وکیلِ مادلین در یک پرونده‌ی حقوقی را بازی می‌کند، بعد از خارج شدن از ساختمان شهرداری، کنترل اشک‌هایش را در ماشین از دست می‌دهد و به‌طرز دلخراشی فاش می‌کند که دلش برای کارش تنگ شده است. به همین راحتی بخشی از دیوار نامرئی‌ای که بین این دوست‌ها فاصله می‌انداخت فرو می‌ریزد و آنها بهتر می‌توانند یکدیگر را درک کنند و در سطحی عمیق‌تر، با هم صمیمی شوند.  اما می‌دانید کدام لحظات سریال حتی بهتر هستند؟ زمان‌هایی که کاراکترها ساکت هستند و از طریق سکوت به تاریکی آزاردهنده‌ای که مثل هزاران سوسکِ چندش‌آور در زیر پوستشان می‌خزند اشاره می‌کنند. این تاریکی را می‌توانید در نگاه خیره و خالی مادلین در زمانی که هیچکس در اطرافش نیست ببینید. آن را می‌توانید در دویدن‌های جین برای فرار از دست دردهایشان و پشت سر گذاشتن آنها تا جایی که دیگر توانایی رسیدن به او را نداشته باشند ببینید. یا ترس و لرزی که به محض کوچک‌ترین برخورد فیزیکی سلست با شوهرش به درون صورتش می‌دود. به عبارت دیگر پرتلاطم‌ترین لحظاتِ «کوچک دروغ‌های بزرگ» زمان‌هایی است که کاراکترها ساکت هستند. در این لحظات کالبد آنها برهنه است و واقعیتشان آشکار.

برخلاف چیزی که «کوچک دروغ‌های بزرگ» در ظاهر به نظر می‌رسد، این سریال یک داستان کاراگاهی با محوریت رازِ قتل نیست، بلکه یک مطالعه‌ی شخصیتی خارق‌العاده‌ درباره‌ی زنان و چیزی که از دنیا می‌خواهند است. از زندگی زناشویی و وظایفشان به عنوان یک مادر گرفته تا همسری کردن و روابط دوستانه و شغل‌هایشان. درباره‌ی اینکه چگونه بچه‌ها با تمام معصومیتشان می‌توانند در لابه‌لای درگیری‌های بزرگ‌ترها گرفتار شوند و بدون اینکه متوجه شوند تحت‌تاثیر منفی آنها قرار بگیرند. همه‌ی این مادر و پدرها برای فراهم کردن زندگی خوبی برای بچه‌هایشان تلاش می‌کنند، اما نمی‌دانند که آنها به لطف جنگ و جدل‌هایشان در حال قرار گرفتن در مسیر تبدیل شدن به آدم‌های تنفربرانگیزی مثل خودشان هستند.