حتما" با کسانی که در زندگی کلا " رُل قربانی رو بازی می کنند مواجه شدید .
آرزوم برای تک تکتونه اینه که خودتون همچین شخصیتی نداشته باشید . شاید لازمه برای این تیپ شخصیت مثال بزنم.
مظورم کسیه که همیشه تو زندگی مشترک کوتاه میاد و در مقابل هر خواسته ی غیر منطقی و حتی ظالمانه ی همسر و فرزندان ، اعتراض نمی کنه و یا اگر اعتراضی هم داشته باشه ، به هیچ وجه هم خونه هایش (من دیگه اسم این مدل زندگی رو ، مشترک نمیذارم)اهمیت نمیدن و در نهایت قربانی ماجرا ، همون کاری رو که ازش خواستن تمام و کمال انجام میده حالا به هر زحمت و بدبختی که شده .
درضمن هم خونه ها اصلا فرایند انجام اون تقاضا براشون مهم نیست چون فقط می خوان به خواسته شون هر چند بی منطق برسن .
بنظر شما چطوری میشه به این شخص کمک کرد ؟ پیشنهاد مشاوره و اینکه جلوی خواسته هاشون بایست و نه بگو و این چیزا هم جواب نمیده
آدم خسته و کلافه ای که نزدیک شصت سالگی شده و نه اعتقاد و نه حوصله ی مشاوره رو نداره، چطور به مشاوره بفرستیم ؟
نه گفتن هم بلد نیست و یاد نمی گیره و نمیشه .
اگر راهی به ذهنتون میرسه برام بنویسید ببینم میشه این گره ی کور رو باز کرد؟؟
ضمن اینکه دوستتون دارم
راستی امروز معده ی جدیدم 4 ماهه میشه 



دیشب خواب عجیبی می دیدم ، جاده بود و فضا خاکستری و مه آلود ... من کنار جاده ، با بچه ای تو بغلم ایستاده بودم . انگار مهردخت بود. مثل همون وقتا ها یک طرفه بغلش کرده بودم دوتا دستام رو زیر باسنش، به هم قفل کرده بودم .
اونم دستاشو دور گردنم انداخته بود و سرش رو گذاشته بود روی شونه م . دوتا پاهای بلندش از کنار پهلوی راستم آویزون بود و من برای حفظ تعادلم پای راستم رو جلو تر گذاشته بودم و آونگ وار تکون می خوردم .
نمی دونم به چه امیدی اونجا بودم .. هیچ آدم دیگه ای اون اطراف پیدا نبود ، با این وجود من گردن می کشیدم ، چشم هام رو تنگ می کردم و با دقت و به دورها، نگاه میکردم .. کاملا مشخص بود منتظر رسیدن کسی یا چیزی هستم .
حالت خوابم فضای انیمیشن های Tim Burton(کارگردان انیمیشن هایی مثل عروس مرده و فرانکن وینی )که اصلن هم فضاشونو دوست ندارم رو تداعی می کرد .." سرد و خاکستری"
مهردخت تو بغلم جابجا شد . با یه حرکت انداختمش بالاتر و گفتم : الان می رسه مامان جون .
به آنی صدای موتور یه ماشین از دورتر ها به گوشم رسید . از سر خوشحالی مهردخت رو بوسیدم و گفتم : دیدی گفتم عزیززززم .
ماشین پیدا شد ، خاکستری و مات بود . از شیشه ی جلوی ماشین ، صورت راننده پیدا نبود .
خم شدم داخلش رو نگاه کردم " نفس بود و می خندید" پیاده شد در عقب رو باز کرد ، مهردخت رو نشوندم پشت و خودم جلو نشستم . ماشین حرکت کرد ..نفس با سرعت رانندگی می کرد، هنوز خیلی جلو نرفته بودیم که با یه ماشین از رو به رو تصادف کردیم .
سرم گیج می رفت چشمامو که باز کردم مهردخت بزرگ شده بود رو همون صندلی عقب داشت طراحی می کرد . موهای شقیقه های نفس سفید شده بود ، هنوز مثل همیشه چشماش می خندید .
زمان و مکان رو گم کرده بودم .. نمی دونستم تصادف چی بود و کی اون ماجرا تموم شد ؟ چرا با اونهمه شدت تصادف ، ما همه سالم بودیم ؟ زمان چقدر رفته بود جلو؟
جاده از اون حالت خاکستری و مه آلود بیرون اومده بود . .. خورشید نارنجی می تابید و مثل جاده های معمولی یه طرف درخت و یه طرف دره بود.
به مهردخت گفتم : تو داری میری پیش پدرت؟
مهردخت همونطور که سرش تو کارش بود ، خیلی خونسرد جواب داد : نه مامان ، بابام تو اون تصادف مرد .
با وحشت به رو به روم خیره شدم .. هیچ چیز یادم نمی اومد .
نفس دستش رو روی دستم گذاشت . انگار اضطرابم رو متوجه شده بود . پیرهنشو آروم زدم بالا .. جای کم رنگ بخیه های جراحی روی تنش بود . پیش خودم فکر کردم "یعنی اون روزای مریضی و جراحی و شیمی درمانی هم گذشته؟؟"
مهردخت کارش رو کنار گذاشت وخودشو کشید وسط ماشین، بین صندلی من و نفس و با خوشحالی گفت : الان چه ماهی هستیم ؟؟
هردومون بهش جواب دادیم اردیبهشششت .مهردخت کف دستاشو به هم کوبید و پر انرژی گفت : "آآخ جووون" من گیج تر بودم و معنی این چیزا رو نمی فهمیدم .صدای زنگ موبایلم بلند شد ، ولی من پیداش نمی کردم دولا شده بودم زیر صندلی رو نگاه می کردم که از خواب پریدم .
دیدم رو گوشیم میس کال افتاده . نور صفحه گوشیم تو تاریکی چشممو زد .دستمو دراز کردم ، از روی میز توالتم عینکم رو برداشتم ببینم کی بوده نصفه شب بهم زنگ زده .
از این شماره های خارج از ایران بود نوشته بود سیرالئون . نمیدونم برای شماهم پیش اومده که از کشورهای عجیب غریب به موبایل زنگ می زنن یا نه ؟
من به همراه اول هم زنگ زدم پرسیدم اینا چیه ؟ گفتن : نمیدونیم . ولی خیلی مثل شما بهمون زنگ میزنن و از این موضوع شکایت میکنن.
حالا جالبه چون معمولا تک زنگ میزنن ولی حتما این خیلی زنگ خورده که باعث شده من بیدار بشم . تازه من معمولا موقع خواب گوشیمو به حالت پرواز درمیارم که از این زنگای بیخود نخوره و خوابم بهم نریزه، ولی انگار دیشب یادم رفته بود .
خلاصه نفهمیدم معنی این خواب بی سرو ته چی بود . ولی یه نشونه ی خیلی جاالب داشت و اونم اردیبهشت بود .
دیروز تو محل کارم داشتم به همین فکر می کردم که بازم یه اردیبهشت دیگه رسید ولی چقدر متفاوت !! هوا سرده و من خیلی سردم میشه ... تو همین اردیبهشت ماه ِ خوبِ لعنتی بود که از ساختمون قدیمی اداره به برج منتقل شدیم و همین موضوع باعث شد من و نفس ، سرِ راه هم قرار بگیریم .
سعی می کردم دوباره بخوابم ولی هجوم خاطرات این سالها ، دست از سرم برنمیداشت .
**********
نفس نازنین من ، چه روزگاری بر من و تو گذشت ... شونزده سااال پیش بود ، من جوون و پر انرژی ، از شادیِ رهاییِ ، از زندگیِ سخت ، با آرمین ، روی زمین راه که نه، پرواز می کردم .
. مهردخت رو مثل تیکه جواهری باارزش به تنم می کشیدم و فکر می کردم باید یک شبه ، همه ی سالهای سخت رو جبران کنم .
انگار مدت ها بود هوایی برای نفس کشیدن نداشتم و حالا حجم هوایی که تو ریه هام وارد میشد قلقلکم میداد .
تو اومدی و دنیای منو رنگی کردی ، وجود عزیزت مرهمِ شفا بخشِ زخم های روحم شد ..
روزهای سخت نبودن مهردخت ، مریضی سودابه ، مرگ پدرت ، بیکاری و ضربه ی روحی که به من واردشد. اقدام مسخره م برای ازدواج و اون منجلابی که توش گیر کرده بودیم ..
بزرگ شدن بچه هامون ، اونهمه تلاشی که برای رشته و تحصیل مهردخت کردیم .. از همه بدتر بیماری تو و و از همه بهتر، پس گرفتن سلامتیت .... رستوران داری من .کارکردن بی وقفه م و شکست و نامردی دیدن از شرکاء.. جراحی معده م ...
اوووه ، چرا زندگی بعضی ها انقدر روتینه و ما در هر لحظه از زندگیمون یه تراژدی تمام و کمال رو بازی میکنیم؟؟
چقدر بودنت خوبه ، چقدر بهم وابسته و پیوسته ایم . چقدر وجودت بهم آرامش میده ، چقدر زندگیم با تو شیرین و دوست داشتنیه .چقدر ساعت های کوتاهی که بصورت فیزیکی کنار هم هستیم ، از یه عمر، روز و شب با کسی دیگه سر کردن ، خوبتر و باارزش تره .
مهربونم همیشه سلامت و باعزت باش که دلخوشی من ، داشتن تو و مهردخته .
****
ببخشید عزیزانم ، خواب دیشب و بدخوابی بعد از اون و یادآوری خاطراتم باعث شد الان این احساساتی که تو وجودم قلنبه شده بود رو اینجا بنویسم و چه کسی بهتر از شماهااا که مونس و سنگ صبور درد و دل های من هستید . 
نمیدونم چرا انقدر شلوغیم و همه ش در حال بدو بدو ؟؟ دلمون برای مامان و بابا تنگ شده بود ولی واقعابرنامه ریزی و رفتن به فشم کار سختی شده .
با مینا و مهرداد هماهنگ کردیم که بریم پیششون . هر چند بعد از ساعت کار بود و هر چند باید شب برمی گشتیم و هر چند فقط چند ساعت پیششون بودیم ولی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و دلتنگیمون برطرف شد .
تو راه برگشت فکر می کردم کل زندگی همینه " وقت های کم و کارهای زیاد " و هنرمند کسیه که بتونه از همین وقت کم و با همین کارهای زیاد، زندگی با کیفیت تری برای خودش و عزیزانش تدارک ببینه ..
درست مثل ما که رفتیم و حظ بردیم از بودنشون .
دوستتون دارم 

پینوشت: نسرین جان از آقای صیفی پرسیدم گفتند منم آشناهایی که تو استرالیا دارم به وسیله ی خانواده هاشون که تو ایرانند بهم کمک رسوندند .. من چندین بار از مینا هم پرسیدم هیچ راه بانکی و قانونی نداره متاسفانه ..
سلام عزیزانم ، اوقاتتون بخیر و خوشی . 
امروز به موضوعی فکر میکردم ، گفتم با شما هم درمیون بذارم . الان راحت ترین و مناسب ترین راه برای سفر های داخل شهر ، گرفتن اتومبیل از سیستم های آنلاین مثل اسنپ، تبسی و یا اپلیکیشن های دیگه ست .
برای خود من راحت ترین کار اینه که کیف پول اینترنتیم رو پر کنم و کرایه م رو بصورت آنلاین پرداخت کنم ولی مواردی رو دیدم که راننده ی محترم ازم درخواست کرده که کرایه رو بصورت نقد پرداخت کنم .
هرچند آنلاین راحت تره ، ولی وقتی آنلاین میشه ، وجوه به حساب اسنپ و گردانندگان این سیستم میره و اون ها ، بجز کمیسیونی که از راننده می گیرند ، سود پول های انباشته در حساب هاشون رو هم می گیرند و لی برای راننده ها با تاخیر قابل توجهی واریز می کنند .
جدای از این موضوع راننده ی عزیزی که شغلش همینه و مایحتاج زندگیش رو از همین کرایه ها تهیه می کنه ، طبیعتا" روی این پول ها حساب باز میکنه .
با در نظر گرفتن شرایط سخت معیشتی و درک متقابل ، میتونیم یه مدیریتی داشته باشیم روی کیف پولمون و سعی کنیم حتما پول نقد همراه داشته باشیم تا کرایه هامون رو نقد بپردازیم .
راستش از وقتی کیف هامون پر از کارت های بانکی شده ،کمتر پول نقد حمل می کنیم . برای خودمم پیش اومده که همراهم نبوده .. اما مدتیه که به این قضیه حساس شدم و دقت می کنم که حتما وجه نقد همراه دشته باشم .
باوجودی که همیشه با ماشین شخصیم ، مسیر ها رو میرم ولی هم به خودم هم به مهردخت که زیاد تاکسی آنلاین سوار میشه تاکید دارم حواسش به کیفش باشه .
*********
و اما موضوع شیرین ارسال کمک هامون به لرستان 
خدا رو شکر می کنم که راه امن و مطمئنی برای رسوندن کمک هامون به نیازمندان پیدا کردیم .
آقای صیفی از لرستان برگشتند و گزارش سفرشون رو هم تو صفحه اینستاگرامشون و هم برای من ارسال کردند . 

کمک های نقد هم تبدیل به اجناس شدند و در کنار وسایل بسته بندی شدند . 

درخرم آباد ماشین نقص فنی پیدا کرده وادامه ی راه ، وسایل رو با یه تویوتا بردند 

به سمت معمولان 

حالا که تقریبا همه چیز آرومه ولی ببینید سیل چقدر مخرب و وحشتناک بوده

توزیع کمک ها در معمولان 


آرامش و شادی پس از توزیع 

دوستتون دارم 

وسایلت رو روی میز ناهارخوری پهن کردی .. خط کش های بزرگ و مخصوصت رو دست می گیری و خطوطی رو روی کاغذ های برش رسم می کنی ... بدون اینکه بفهمی زیر نظر دارمت .
گاهی اخم میکنی و به چیزی دقیق نگاه میکنی .. خطی رو پاک میکنی و دوباره می کشی .. گوشی تلفن همراهت رو برمیداری، به صفحه ش خیره میشی ، صدای استادت تو فضای اتاق طنین میندازه ، " بچه ها دقت کنید ، از خط کمر سه سانت داخل رو علامت می زنیم ، بعد.. فیلم رو متوقف میکنی و دوباره روی میز خم میشی . لابد داری همون سه سانت رو، روی کاغذ برش علامت میزنی .
کمی بعد فایل ذخیره ی موسیقیت رو ، روی لپ تاپی که به تی وی وصل کردی ، فعال می کنی .. سکوت خونه ، با نوای زیبای سمفونی دریاچه ی قو پُر میشه ،
هنوز مشغول رسم و برش هستی ..وانمود می کنم با گوشی خودم مشغولم اما همه ی حواسم به توست .
لبخندی از سر حیرت صورتم رو پر می کنه ، انگار آرمین روی میز خم شده و داره کار می کنه .. چقدر این ژن ها قوی بودند ..، شباهت ظاهر به کنار ، حتی مدل ایستادن و دقیق نگاه کردنت به اون رفته ...
آخ، باز هم ، مچم رو گرفتی ، به آنی سرت رو از روی کار بلند کردی و مستقیم به چشمام نگاه کردی .
-به چی میخندی مامانی ؟
-هیچی ، خوشم میاد موقع کار کردن نگاهت کنم .
-آخه صورتت می خندید .
-نمی خندیدم ، لبخند بود ...
-هموووون
-باید مهربانو باشی تا معنا شو بفهمی .
نمی دونم از حرفم چه برداشتی کردی که تو هم خندیدی و دوباره مشغول کار شدی .
سرم رو انداختم پایین ، تظاهر می کردم باز گوشیم رو چک می کنم ولی رفتتتتته بودم تاااا دورررهاااا ..
جایی در سالهای سال قبل .. همون موقع که دخترک پر آرزویی بودم و به امید یه خانواده ی عاشق ، با پدرت پیوند زناشویی بستم .
همون ده سالی که تو همین خونه با هم زندگی کردیم ، کمی خوشبخت بودیم و بسیار بدبخت .. چه تصمیم خوب و بجایی گرفتم برای جدایی .. شونزده سال گذشته ..
تو چهارساله بودی و حالا بیست ساله شدی . راه سختی بود که با چاشنی عشق و امید هموار شد .
دخترم اتفاق های خوب ، محاله بدون از خودگشتگی و ایثار فراوون بیفته ،تو این مسیر ، برای هر قدم که برداشتم ، بیسااار فکر کردم و عواقب و جوانب همه چیز روبسیااار سنجیدم ...
هیچ کاری رو همینطوری و باری به هر جهت نمی تونستم انجام بدم ، چرا که صاحب جواهری بودم بنام تو وباید جبران دعوتت به زندگی و شرایط غیرمعمولی که برای زندگیت فراهم کرده بودم ، رو می کردم .
بهترین انتخابم این بود که درهمون مسیری که دوست داشتی ، قرارت دادم .. همراهت بودم فراااوون .
پا به پا ت و قدم به قدم ....و امروز نتیجه ی شیرین این انتخاب و همراهیِ با تو رو دارم .
مهردخت جانم ، تو، تا همین چند ماه قبل ، درمقابل دوخت، خیلی مقاوت می کردی و می گفتی : من طراحم چرا باید خیاطی کنم!!!
خیلی دوست داشتم برات توضیح بدم که اگر دانشجوی طراحی لباس ، به دانش دوخت، مجهز نباشه ، طراح خوبی از آب در نمیاد ..
ولی گذاشتم تا خودت تجربه کنی . دیدی نازنینم که عاقبت با خیاطی کنار اومدی و بعد بهش علاقمند شدی؟؟
حالا ساعت ها میشینی و الگو می کشی و پارچه می بری و با لذت چرخ می کنی ..
زندگی هم همین پارچه های ندوخته و طرح های نکشیده ست .. برای همه ی چیزهایی که بهش فکر نکردی و در آینده باهاشون مواجه میشی ، طرحی دلخواه و استثنایی در ذهنت آماده کن .. روی پارچه های رنگارنگ پیاده کن و با عشق به قامت نازنینت ، اندازه کن .
با کژی ها و تیرگی ها کنار نیا ، لباس بد رنگ و بد قواره نپوش چون یه روز به خودت میایی و میبینی به پوشیدن لباسهای تیره و ژنده ، عادت کردی .
*******
کاش زندگی کلید pause داشت و این روزها دکمه ش رو فشار می دادم تا همه چیز همونطور که هست بمونه ..
عزیزامون سالم و رو به راهن و خودم در آخرین ماه های چهل و پنج سالگی ، هنوز نسبتا" پر انرژیم و همین یعنی خوشبختی .
شاید چایکوفسکی وقتی دریاچه ی قو رو می نوشته ، دختری از مشرق زمین رو تصور می کرده، که روی میز ناهارخوری خونه ش، الگوی لباس می کشه و به سمفونیش ، گوش جان می سپارده و از آن سوی میز و از میانِ طرح های نیمه کاره ، به مادر خوشبختش ،لبخند عاشقانه می زنه 


