سلام دوستان عزیزم
آقای صیفی کمک هایی که هفته ی پیش داشتیم رو به تعدادی از هموطنان گرفتار در ویرانی سیل رو ، رسوندند .
اجناس کم کم در حیاط جمع آوری می شد

در گرگان بسته بندی کردیم


به آق قلا رساندیم . اما به دلیل بالا اومدن مجدد سطح آب ، برای دسترسی به منازل باید وسایل رو با تراکتور حمل می کردند .
ببخشید منو چون باید حجم ویدیو ها رو کم می کردم مجبور شدم انقدر بخش بخش آپلودشون کنم .
********
امروز با هم درتماس بودیم :

ونتیجه این شد که دوباره روز یکشنبه عازم هستند :
یکشنبه به سمت لرستان حرکت می کنیم ، با توجه به فضای باقیمانده در اتومبیل
تعداد 30بسته لوازم بهداشتی و خوراکی شامل اقلام زیر را بسته بندی و ارسال می کنم .
دوستانی که قصد کمک دارند اعلام کنند .
مواد خوراکی : روغن یک لیتری ، تن ماهی ، کنسرو لوبیا ، نان ،چای بصورت تی بگ، قند 750 گرمی ، خرما ، بیسکوییت .
مواد شوینده و بهداشتی و ضروری :
شوینده لباس دستی ، مایع ظرفشویی، اسکاچ، نوار بهداشتی ، ژل بهداشتی بانوان،پتو
لوازم کودکان:
شیر خشک ، شیشه بچه ، پوشک سایز 2 الی 4
برای ارسال کمک های غیر نقدی با شماره آقای محمد صیفی 09128600820
تماس بگیرید.
لطفا" کمک های نقدی خودتون رو به همون حساب همیشگی :
6037-6916-3670-3894
بنام خانم "معصومه سعیدی فر "ارسال کنید.
دوستتون دارم 
"دوستان عزیزم لطفا" از پست قبل غافل نباشید و تازه واردها حتما" مطالعه کنند ، عمق فاجعه بیش از تصور ماست"
***************
به چهارم فرودین و روز سوم سفر و برگشت به تهران رسیدیم .
متاسفانه خبرهای بدی از وقوع سیل در استان گلستان در شبکه های مجازی به گوشمون می رسید . نمیدونم حواس ما تو سفر پرت بود و گاهی نت نداشتیم یا اینکه هنوز موضوع تا این حد حاد نشده بود که ما دیر خبر دار شدیم .
از شب قبل یکمی وسایلمونو جمع و جور کرده بودیم که صبحانه رو خوردیم ، راه بیفتیم .
بالاخره همه چیز بسته بندی و آماده برای بردن به اتوبوس شد .وسایلو با خودمون تا دم آلاچیق ها بردیم و گذاشتیم بیرون و مشغول خوردن صبحانه شدیم .
هنوز خوردن تموم نشده بود که رگبار شدیدی گرفت .. سعی کردیم از خیس شدن نجات بدیم اما به چشم برهم زدنی خودمون و وسایل عین موش آب کشیده شدیم .
با اقامتگاه زیبا و راحتمون و آقا محمد و خانواده ی نازنینش که میزبانمون بودند خداحافظی کردیم و به امید دیدار مجدد ، به سمت سنندج و روستای نگل ، حرکت کردیم .
لرز بدی تمام وجود من رو گرفته بود هر چی مهردخت بهم لباس می پوشوند و سعی میکرد گرمم کنه نمیشد . آخر سر مجبور شد چونه م رو با دست نگه داره که تیک تیک بهم نخوره 
قرار بود به روستای نگل که در جاده ی سنندج -مریوان قرارداره برسیم و از موزه و قرآن خاص آن بازدید کنیم.
حدود هزارسال قبل ، توجه چوپانی که گوسفندانش در دره ای با صفا مشغول چرا بودند ، به گل بسیار زیبایی جلب میشه . وقتی چوپان میخواسته گل رو بدون هیچ آسیبی از زمین بیرون بیاره ، متوجه ی چاله ای تو خاک میشه و صندوقچه ای زیر چاله پیدا میکنه که به تنهایی نمیتونسته بیرون بیاره بنابراین به روستا میره و با عده ای از اهالی برمیگرده و همه با هم صندوقچه رو که محتوی یکی از ارزشمند ترین گنجینه های خطی و تاریخی کشور بوده از دل خاک بیرون میارن .
اهالی روستا اون مکان رو مقدس می شمارند و مسجدی در همون محل می سازند .
.jpg)
کم کم اهالی روستا خونه هاشونو به اطراف همون مکان منتقل میکنند و روستای نگل رو تشکیل میدن . قرآن نگل روی پوست آهو و به زبان کوفی نوشته و با آب طلا اعراب گذاری و با نقوش گیاهی زیبایی مزیّن شده و این روزها در همون مسجد تاریخی نگل نگهداریش میکنند.
کارشناسان معتقدند این قرآن در زمان خلیفه سوم نوشته شده و یکی از چهار نسخه ایست که در اون زمان به مناطق مختلف دنیا که یکیش ایران بوده ، ارسال شده .

این نسخه در طول تاریخ بارها سرقت شده اما هر بار به روستای نگل بازگردانده شده و سرانجام درسال هشتاد و دو در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده .
موزه ی مردم شناسی هم در کنار مسجد قرار داشت که مردم همون منطقه بصورت خودجوش اجناس رو تهیه و به موزه اهدا کردند و شامل کلیه ی اقلام فرهنگی و معیشتی منطقه به قدمت پنجاه تا دویست سال قبل و امثال زیور آلات و ابزار کشاورزی و لوازم منزله که نوع فرهنگ و زندگی مردم منطقه رو به گردشگران نشون میده .

بیرون در مسجد کیک و چای خوردیم و به سفرمون ، به سمت سنندج ادامه دادیم .
برنامه ی بعدی بازدید از عمارت خسرو آباد بود .

عمارت خسرو آباد ، شاخص ترین بنای استان کردستان است و در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده . این عمارت در سال 1223 هجری قمری ، در زمان حکومت قاجار توسط امان الله خان اردلان والی ، از حاکمان کردستان ساخته شده
بعضی از مورخان عقیده دارند قسمت شرقی بنا که قصر نام داشته در دوران زندیه ساخته شده و تکمیل مجموعه به وسیله ی امان الله خان بوده نه ساخت همه ی آن .

این عمارت مدتی مقر حکومتی و نظامی شهر محسوب میشده اما بیشتر مکانی برای برگزاری جشن ها یا مراسم و تشریفات و یا اقامتگاه افراد حکومتی بوده .

مثلا" مراسم عروسی دختر عزیز دردونه ی فتحعلی شاه بنام حُسن جهان خانوم با پسر امان الله خان اردلان تو همین عمارت برگزار شده بوده .
این مجموعه ی بزرگ و زیبا در سال 1275 هجری شمسی به وسیله ی نوه ی امان الله خان به شخصی بنام صادق خان اعزاز الملک واگذار شده بوده و تا همین پنجاه سال پیش همچنان بناهای جدیدی با سبک معماری قاجاری به این مجموعه اضافه میشده .

گوشه ی عمارت کارگاه مجسمه سازی استاد هادی ضیاءالدینی برپا بود که از میون مجسمه های زیباش این دوتا فوق العاده نظرم رو جلب کردند 
تندیس نرگس کلباسی عزیز (مادر ترزای ایران)

تندیسی از مادر (به چشم های نیمه بازش که در دل شب به بچه شیر میده توجه کنید)

تو عمارت خسرو آباد من همچنان مثل بید می لرزیدم . بازدید تموم شد و برای صرف غذا به مجموعه هتل های گردشگری کردستان واقع در سنندج رسیدیم . جای قشنگ و گرم و نرمی بود که بالاخره من از خطر قندیل بستن نجات پیدا کردم .

پرسنل بسیار مهربون و با نزاکت هتل ، ناهار مفصل و خوشمزه ای برامون سرو کردن البته سهم من فقط یک قاشق پلو و یک تکه کباب خوشمزه بود 
جالب بود در اوایل سفر هرجا حمید رضا یا بهاره، منوی غذا بهمون میدادن ، من به مهردخت و مهرداد و مینا می گفتم بچه ها من چی بگیرم ؟
روز دوم سفر ، یه جا غش کردم از خنده بلند گفتم : بچه ها کدومتون تو دلتون گفتید:" مهربانو خاک تو سرت هیچ اراده ای از خودت نداری ، حتی غذاتم دیگران باید برات انتخاب کنن" همه خندیدن و چند نفر گفتن : دور از جون ولی واقعا چرا ؟؟
گفتم : من حدود سه ماهه معده مو عمل کردم و بجز یکی دو قاشق نمیتونم بخورم ، برای همین خوشبحال مهردخت اینا شده و همه ی غذام توسط عزیزان به یغما میره ، ندیدین چطور سر کنار من نشستن دعواس؟؟
اونجا بود که علامت تعجب ها فروکش کرد و خیال دوستان راحت شد اما کلی سوال پیچم کردن و از تغییراتی که نسبت به عکسای قدیمیم کرده بودم و نشونشون دادم ذوق کردن


دیگه رسما" به سمت تهران حرکت کردیم .. اخبار بد آب و هوا می رسید و ما نگران و غمگین از اتفاقاتی که برای هموطنانمون در استان گلستان افتاده ، بودیم .
حمید رضا و بهاره بین همه مون کاغذ های یادداشت پخش کردند که اسم و مشخصاتمون روش نوشته شده بود . ازمون خواستند که پشت کاغذ بهترین همسفرمون رو با ذکر دلیل معرفی کنیم . کاغذها رو نوشتیم و به لیدرها پس دادیم . حمید رضا شروع به خوندن کرد .
چندتای اول بنام مه رو جان که یوگای خنده می کرد درآمد (البته ما چهار نفر همگی به مه رو رای داده بودیم )مه رو ، بانوی مثبت اندیش ، خنده رو و با مشارکت بسیار بالا در امور جمعی بود .
رای های بعد به نام آقا سلیم که زوج پرنده نگرمون به دلیل خوش صحبتی و عکس های زیبایی که ازمون می گرفت، و مهردخت به دلیل جوانترین و در عین حال مودب ترین و باسواد ترین همسفر گروه در می اومد ..(چون مهردخت اطلاعات هنری و تاریخی و حافظه ی نسبتا" خوبی داره ، همه ی لیدر ها و راهنماهای گردشگری رو خیلی مودبانه سوال پیچ میکنه و حتی غلط های تلفظ اسامیشون رو می گیره .. )
نهایتا" مه رو با اختلاف کمی از مهردخت مقام اول ، و مهردخت و آقا سلیم به ترتیب دوم و سوم شدند و از طرف دالاهو جایزه گرفتند.
همین بازی و رای گیری دوباره سرحالمون کرد و موقتا" جو غمگین و نگرانی اخبار سیل رو ازمون دور کرد .
دو سه جا نگهداشتیم ، هم سرویس بهداشتی استفاده می کردیم هم چای و کیک میخوردیم ، ولی همه سعی میکردیم معطل نکنیم چون هوا تاریکتر می شد و بارون بسیار شدید تر می بارید .
با همه ی این حرفا ، ساعت یازده به همون خیابون برزیل میدون ونک که حرکت کرده بودیم ، رسیدیم . دل کندن از همسفرهای عزیزمون خیلی سخت بود . شماره ها رو رد و بدل می کردیم .. همدیگه رو در آغوش می گرفتیم و نهایتا" خداحافظی کردیم .
مه روی عزیز گروه تلگرامی " نوروز 98کردستان" رو برای تبادل عکس ها و ادامه ی دوستیمون ساخت .
یه اسنپ گرفتیم ما چهارتا با وسایلمون نشستیم و به سمت خونه ی مامان اینا حرکت کردیم . اونجا من و مهردخت با ماشین خودمون برگشتیم خونه .
با همه ی اینکه سفر بسیار بسیار خوش گذشت ولی رسیدن به خونه مون یه حال خوب دیگه ای داشت . خدا رو شکر که پنجم رو مرخصی گرفته بودم .. تا پاسی از نیمه شب مشغول شستن لوازم خواب ، کفش های گردشگری و لباس هامون بودیم . دست آخر دوش گرفتیم و در آرامش تخت خواب هامون به خواب رفتیم .
همین الان که دارم این عبارات رو مینویسم بغضم گرفته و کم مونده اشک هام سرازیر بشه چون به یاد هموطنان مظلوم سیل زده م افتادم که خونه زندگیشون ، همه ی داراییشون ، همه ی خاطرات و محل امن و آسایششون رو از دست دادن و من میدونم چه چیز با ارزشی از کف دادن 
********
بازم تاکید میکنم سفر با تور مزایای فراوونی برای من داره ، علاوه بر اینکه امن سفر میکنم و فرصت میکنم با یه عده آدمای نازنین جدید آشنا بشم ، تجربه ی کار تیمی و زندگی دستجمعی رو هم پیدا می کنم .
اما بزرگترین دستاورد برای من ، فراهم کردن محیطیه که مهردخت در اون تعاملات اجتماعی رو تمرین کنه . یادتونه ما چقدر تو فامیل و با دختر عمو ، پسرخاله هامون معاشرت می کردیم ؟ سفره های شلوغ مینداختیم و مهمون داری می کردیم و تقسیم کار وجود داشت و...
اما بچه های هم نسل مهردخت با تک فرزندی و رفت و آمدهای های مختصر ، دارن بزرگ میشن و هیچکدوم از اون تجربیات رو ندارند ..
سفر با تور خواهی نخواهی ، این مسائل مهم رو آموزش میده .. همین که مهردخت مجبور بود برای دوش گرفتن تو نوبت باشه ، همین که بهم گفت : مامان برای اینکه بقیه هم زودتر به کارشون برسن مجبور شدم نرم کننده به موهام نزنم ، همین که صبح خیلی زود بیدار میشد تا گروه معطل صبحانه خوردنش نشن ، همین که آخر سفر خیلی ها بعنوان جوانترین ، مودب ترین و باسواد ترین همسفر انتخابش کردند برای من بزرگترین موفقیت سفر گروهی بود .
تو این سفر ، همسفرهای بسیار بافرهنگ و خوبی داشتیم . همونطور که در پست های قبل اشاره داشتم خانم پزشک محجبه و اهل عبادت و نماز داشتیم . خانم و آقایونی هم بودند در رده های سنی مختلف (هم خیلی جوون هم میانسال) که صرفا باهم دوست بودند نه همسر، ولی تقریبا" سه روز و نیم مسالمت با هم زندگی کردیم و هیچ کاری به مسائل خصوصی هم ، نداشتیم ... همین تمرین بسیار خوبی برای زندگی مدنی درست و اصولیه .
*******
سفر نامه ی نوروز 98 و کردستان زیبا تمام شد . ممنونم که خواننده و همراهم بودید .
دوستتون دارم زیااااد 
سلام دوستان من
امیدوارم خوب باشید و در کنار عزیزانتون ، در سلامت و آرامش و امنیت باشید .
لازم نیست حاشیه برم و شرایط بحرانی مردم سیل زده ی کشورمون رو بازگو کنم .
خدا رو شکر همه به لطف شبکه های مجازی در جریان ویرانی و آوارگی هموطنانمون هستیم .
احتمالا" تعداد زیادیتون از طُرُق امن ، کمک رسوندن .
خود من هم به خیریه مهر آفرین پناه نصر و خانم نرگس کلباسی اعتماد کامل دارم .
اما برادر خانم مهردادمون (آقای محمد صیفی)، مرد دست بخیر و فعالیه و در این امور به ایشون هم اعتماد کامل دارم .
سری اول کمک ها رو رسونده ، فیلم و عکس هم برای همه فرستاد.
الان داره سری دوم کمک ها رو جمع میکنه و تو این یکی دوروز، دوباره راهیه .
اگر هنوز کمکی نکردید و تمایل به این کار انسانی دارید و درضمن دنبال آدم مطمئن می گردید من از طرف خودمون کمک جمع می کنم .
هم بصورت مالی و هم جنسی هر طوری که راحت بودید .
شماره کارت همون قبلیه
6037-6916-3670-3894
بنام خانم معصومه سعیدی فر .
فعلا این اجناس و مقداری پول تهیه شده .

برای تحویل کمک های غیر نقدی، شماره ی خودآقای محمدصیفی 09128600820
رو میذارم . لطفا برای اینکه بیان تحویل بگیرن باهاشون هماهنگ کنید .
البته محدوده ی تهران و کرج ، دیگه دورتر خیلی سخت میشه .
قربون همگیتون امیدوارم بازم بتونیم مفید و موثر باشیم .
دوستتون دارم 
پینوشت: برای اون دسته از دوستانی که سوال دارند کمک ها از چه طریقی ارسال میشه :



نمیدونم کی هستی عزیزم ولی بهترین انرژی های مثبت روزگار رو برات خواهانم..خدا روشکر هنوز پیشتون اعتبار دارم
یه 40 هزارتومن هم واریز شد که با کمک های دیگه جمعا ششصد هزارتومن تا این لحظه( جمعه ده و نیم صبح)شده که فرستادم براش .ان شالله برای هفته ی بعد بیشتر جمع میشه 
روز دوم سفر ما در سومین روز فروردین آغاز شد .
طبق برنامه بیدار شدم و طلوع خورشید رو تو خلوت خودم ، همراه با شکرگزاری و دعا برای همه ی مردم دنیا ، کشورم و عزیزانم ، نگاه کردم .
چند نفر دیگه هم مثل من بیدار بودند ..

کم کم طلوع خورشید کامل شد و بقیه هم بیدار و برای صرف صبحانه آماده شدند.

به سمت آلاچیق ها حرکت کردیم .. صبحانه شامل نون، پنیر محلی ، کره و مربای خونگی و املت بسیار خوشمزه و چای بود .
سوار اتوبوس شدیم و دوباره مسیری رو با اتوبوس و بعد از اون سوار مینی بوس ستار شدیم .
در طول راه و قبل از اینکه شیطنت و بزن و برقص رو شروع کنیم ، حمیدرضا توضیح داد که به زیارتگاه پیرشالیار و بعد گردنه ی ژالانه ، روستای اورامانات تخت، مسجد جامع اورامانات و بازار مریوان و بعد قایق سواری در دریاچه زریوار می ریم ..
عصر کلانه و دوغ می خوریم و به اقامتگاه برمی گردیم .
ایرانی ترینِ ایرانیان ، ملت کرد با فرهنگی اصیل و دست نخورده هستند .
کردها پر از افسانه های شنیدنی و شیرینند .
پیرشالیار (پیشالیار) یکی از اشخاص مقدس در فرهنگ کرد هاست که ماجرای واقعی اما آمیخته با افسانه داره و قدمت اون به بیش از هزار سال می رسه .

شالیار ، کودک بسیار مهربانی که نور چشم پدر بوده به وسیله ی نامادری حسودش قبل از طلوع آفتاب برای چوپانی به دشت فرستاده میشده و غروب هنگام با پشته ای از خار باید به خونه بر می گشته و با وجودی که کودک نحیفی بوده گوسفندانش از بقیه گوسفندان آبادی پروار تر بودند و هر شب پشته ی خاری که با خودش می آروده ، بسیار بزرگ بوده ..
بالاخره نامادری به این موضوع مشکوک میشه و یه روز شالیار رو تعقیب میکنه و میبینه به محض اینکه شالیار نواختن نیلبکش رو شروع میکنه ، علف ها شروع به روییدن میکنند و باد ملایم خارها رو جلوی پای شالیار جمع میکنه ..
نامادری وحشت زده و گریون به روستا برمی گرده و به همه ی اهالی ماجرا رو میگه و از ظلمی که همیشه به شالیار مقدس داشته پشیمون بوده و خودش رو مرید کودک میدونه .
کم کم وجود شالیار مقدس تر میشه و مردم رو شفا ء میداده تا اینکه آوازه ی دم مسیحاییش به بخارا میرسه و شاه بخارا ، دختر کر و لالش رو برای شفاء به اورامان(هورامان)می فرسته .
شاه بهار خاتون شفا پیدا میکنه و شاه از پیر شالیار میخواد که دخترش رو به عقدش دربیاره ..
مراسم عروسی در چندین شبانه روز برگزار میشه و پیرشالیار به مردم خودش توصیه میکنه که هر سال در سالگرد ازدواجشون مراسم جشن و پایکوبی و پختن نان اورامانی و آش مخصوص اجرا و بین همه ی مردم پخش بشه .
بیش از هزار ساله مردم اورامان در هفته ی اول بهمن ماه هرسال این مراسم رو با آداب و جزییات خاصی بطور کاملا " مفصل و زیبا اجرا می کنند .

چقدر دلم میخواد حداقل یکبار تو جشن پیرشالیار شرکت کنم ولی نمی دونم واقعا تو بهمن ماه چطور میشه به اون منطقه ی کوهستانی و تقریبا صعب العبور سفر کرد ؟
البته یه مراسم دیگه هم نیمه ی اردیبهشت برگزار میشه بنام کومسای که شکستن سنگ در زیارتگاه پیر شالیاره که مردم معتقدند سنگ تا سال بعد دوباره رشد میکنه .
یه غار کوچیکی هم بود که یه دریچه ی فلزی کوچیک داشت ، اون ها معتقدند اگر سنگ ریزه ی کوچیکی رو به دیواره ی غار بچسبونید و سنگ نیفته ، یعنی آرزوتون برآورده میشه و اگر نچسبه که ...
این عکس مربوط به زمانیه که مینا سنگش نچسبیده و داره از دریچه بیرون میاد
فقط نمیدونم چرا انقدر خوشحاااله 

بین همه ی ما سنگ مهردخت و یکی از آقایون چسبید .
و بقیه همه ناکام موندیم 
از زیارتگاه پیر شالیار,با اون افسانه ی دلنشینش خداحافظی کردیم و به سمت گردنه ی ژالانه و روستای زیبای اورامان تخت حرکت کردیم .
غم انگیز ترین قسمت سفرمون همین گردنه ی ژالانه و دیدن کولبران مظلوم بود 
این عکس رو خیلی زوم کردیم تا تونستیم بگیریم ، عظمت برف و کوهستان خیلی زیاد و کولبرها واقعا کوچیک و ضعیف بودند تو اون برف و بوران وحشتناک ...

شاید این عکس وسعت کوهستان رو بهتر نشون بده 

به روستای زیبای اورامان تخت رسیدیم .
این روستا که لقب هزار ماسوله به خودش گرفته یکی از زیباترین و خاص ترین روستاهای ایرانه . معماری خونه های اون به همون صورت خشکه چینه و از سطح جاده به سمت بالا باید انقدر پله پله های سنگی بلند رو بری تا به بالاترین نقطه که مسجد جامع روستا باشه برسی .
ما هنوز داریم میریم بالااااا

این عکس رو به روی مسجده ببینید چقدر جای بلندیه

این مسجد زیبا با سنگ و چوب گردو ساخته شده و معماری زیبا و خیره کننده ای داره

.jpg)

بعد از مسجد دوباره از روستا پایین اومدیم و لب جاده در هتل شادی اورامان ، ناهار خوردیم .
تو راه برگشت از روستای زیبای اورامانات تخت ، ایستادیم ،هم بستنی با شیر محلی خوردیم ، هم ستّار جان (تور لیدر محلی)، بهمون رقص کردی یاد داد 


دوباره سوار مینی بوس شدیم .. تا رسیدن به مریوان تمرین رقص کردیم
و چای دو آتیشه خوردیم .

برگشتیم مریوان .. فقط یکساعت وقت داشتیم بریم بازار مریوان ، چون میخواستیم قبل از تاریک شدن هوا رو دریچه ی زریوار قایق سواری کنیم 
من تکلیفم معلوم بود می خواستم برای خودم ونفس و مامان روغن حیوانی بخرم . نفری یک کیلو خریدم و رستگار شدددم .
آهان راستی یه شال خوشگلم خریدم .. 
جنگی ، بازار نوردی کردیم و برگشتیم اتوبوس و به سمت دریاچه رفتیم .
اونجا گروه های شش تایی شدیم و با قایق تند رو حسابی کیف کردیم .
بعد کنار دریاچه از یه مادر و دختر نازنین که "که لانه "(کلانه)و دوغ درست می کردند و می فروختند .
خرید کردیم و جای همگی خاالی زدیم به بدن .
همونجا بود که من دوتا شاخ از تعجب روی سرم جوونه زد چون مهردخت عااشق کلانه شد . 
که لانه یه ساندویچ محلی خوشمزه ست که اینطوری درست میشه :
خمیر رو با دست خیلی خیلی نازک می کنند و روی ساج پهن می کنند و لا به لاش پیازچه ی خورد شده می ریزند و تا می کنند تا مثل لقمه میشه بعد که نون برشته شد ،میذارنش تو یه ظرف دیگه و با فرچه روغن مالیش می کنند
.. کلانه ی خوشمزه آماده سسست .

مهردخت با کژال حسابی صمیمی شدن و عکس ها رو برای هم تلگرام کردن ..
خبر دارم با هم در ارتباطن و طبق معمول که مهردخت فراگیری زبان های مختلف رو دوست داره ، با کمک کژال و منابع دیگه کمی زبان و خط کردی یاد گرفته (البته یه نوع زبانشون چون چندین گویش مختلف دارن)

مهردخت از یه فروشنده دوره گرد که چای و نسکافه می فروخت پرسید " این قوطی های شیر نسکافه رو چند می خرید ؟ اون آقا گفت : بیست و دو سه تومن .
کله ی من و مهردخت سوت کشید چون آخرین بار خیلی گرون خریده بودیم ..
مهردخت گفت حیف شد یادم رفت از بازار بخرم . به محض اینکه آقا پسر شنید مهردخت چی گفت ..
چرخش رو سپرد به دوستش و رفت .. تقریبا بیست دقیقه بعد برگشت و نفس زنان گفت : رفتم ببینم دوستام آکبند دارن براتون بیارم ولی پیدا نکردم .
بقول مهردخت کم مونده بود بخاطر این مهربونیش بغلش کنیم .
یکعالمه ازش تشکر کردیم اونم هی بحالت تعظیم خم میشد و می گفت : شما مهمون ما هستید باید براتون پیدا می کردم !!!
اونشب یکی دوبار که نم بارون زد ، مردم بومی که ما براشون دست تکون میدادیم و سال نو مبارک می گفتیم به هم و لبخند های شیرین و جملات قشنگ ازشون پس می گرفتیم ، بهمون گفتن :بارون از برکت وجود شما مهمون های شهر ماست ..
باور نمی کردم ما همون مردم کلافه ی عصبی هستیم که هر روز انگار با خودمون قهریم ..
یکعالمه مهر و عشق تو رفتار این مردم دیدم خدا آباد و برقرارشون کنه الهی 
خدا آباد و برقرار کنه همه جای ایران سرسبزمون رو .
دیگه خسته شده بودیم .
اقامتگاه خودمون دور دریاچه ی زریوار بود اما درست نقطه ی مقابل جایی که داشتیم دوغ و کلانه می خوردیم.. از کژال و مادر نازنینش خداحافظی کردیم .
سوار اتوبوسمون شدیم و با اصرار و التماس به ستار گفتیم بیا اقامتگاه پیشمون بازم برقصیم . اونم گفت : ببینم چی میشه .
رسیدیم اقامتگاه رفتیم آلاچیق برای شام .
مهردخت دوباره اون مرغ سماقی کباب شده رو گرفته بود ..چند نفر دیگه هم ازتجربه ی شب قبل مهردخت استفاده کردن و اونا هم همین غذا رو گرفته بودن .
ستار زنگ زد عذر خواهی کرد که نمیتونه بیاد ..
ما هم یکمی دور هم گپ زدیم و چای خوردیم.. مه روی عزیز که یوگای خنده آموزش میده تقریبا" بیست دقیقه باهامون تکنیک کار کرد کلی خندیدیم و یواش یواش از سالن پایین که مخصوص آقایون بود خداحافظی کردیم رفتیم بالا و یکی یکی بیهوش شدیم .
دومین و آخرین شب اقامتگاهمون در مریوان و استان کردستان زیبا ، به اتمام رسید .
فردا روز آخر و برگشت به تهران بود ...
دوستتون دارم 
سلام دوستان گلم . امیدوارم همگی همراه عزیزانتون خوب باشید و جای امن .
بریم سراغ سفرنامه ی کردستان زیبا
روز اول فروردین ، برای ناهار روز عید و دست بوسی مامان و بابا و البته خداحافظی سفر ، به فشم رفتیم .
جاتون خالی همگی دور هم بودیم تاساعت شش بعد از ظهر که همراه مینا و مهرداد به تهران برگشتیم .
من و مهردخت قبل از تحویل سال ، وسایل سفر رو چیده بودیم و گذاشته بودیم صندوق عقب ماشینمون .
هر چی سعی کردم سبک سفر کنیم نشد ، چون اخبار سرما میرسید و من میترسیدم یه وقت تو سفر لباس کم بیاریم .
یه ساک و یه چمدون کوچیک بعلاوه ی دوتا کوله پشتی برداشته بودیم . ( البته کوله پشتی ها رو دالاهو توصیه کرده بود که با وسایل ضروریمون باید تو اتوبوس داشته باشیم )
من عادت دارم تو همه ی سفرها دوتا رو بالشی و ملافه دونفره و دوتا پتوی سفری همراه میبرم ..
خدایی اون ساکی هم که برده بودیم فقط همین اسباب خواب و سشوار و لوازم شوینده مون بود .. چمدون کوچیکه فقط لباس .
تا ساعت ده شب وقت داشتیم .
مینا و مهرداد بقیه لوازمشون رو چیدن و ساعت ده آماده ی گرفتن اسنپ و رفتن به میدون ونک (محل قرار اتوبوس دالاهو با مسافران) بودیم .
اسنپ رو گرفتیم و خیلی زود از خیابون های خلوت و استثنایی تهران گذشتیم و به ونک رسیدیم .
تک و توک همسفرامون اونجا بودن و کم کم اتوبوس و بقیه رسیدن ..
همون لحظه ی اول، تور لیدر نازنینمون حمیدرضا نصیر و بهاره مصطفایی مهربون به دلم نشستند . دوتا کوله ها رو بردیم بالا و چمدون و ساکمون رفت تو قسمت صندوق اتوبوس .
راس ساعت یازده شب ، طبق برنامه حرکت کردیم . به رسم همیشه ی سفر با تور ، کمی بعد از حرکت ، مراسم معارفه شروع شد .
اول مهرداد رفت بعد مینا رفت و آخر حرفاش گفت من خواهر یه سال بزرگتر مهردادم بعد من رفتم گفتم:
من خواهر بزرگه اون دوتای قبلیم بعد مهردخت رفت گفت من دختر مهربانوعم و طبیعتا" خواهر زاده ی مینا و مهرداد .. متولد 78 هستم .
در پایان معارفه کاشف به عمل اومد که مهردخت جوان ترین همسفرمونه .
بین همسفرا یه زوج پزشک بودند که خانم 55-56 ساله و آقا دو سه سالی بزرگتر بود .
محجبه و اهل نماز و نیایش بودند . یه زوج پرنده نگر دوست داشتنی داشتیم .
یه خانم که یوگای خنده می کرد و در تمام طول سفر بهمون تکنیک های تنفس درست و خنده رو آموزش میداد .. دور هم بی دلیل و با دلیل بسیااار خندیدیم .
دوتا زوج عاشق داشتیم که دوست داشتنی بودند و دلمون به دیدنشون خوش بود چون از هر فرصتی هر چند کوتاه برای گپ زدن و خندیدن و پچ پچ های دونفره استفاده میکردند .
دوتا خواهر ، دوتا دوست . یه پسر تنها دوتا دختر تنها ، دوتا همکار جوون خانم و آقا و خلاصه روی هم بیست و هشت نفر بودیم .
بعد از معارفه کمی خودمون با خودمون گپ زدیم و کم کم چشمامون گرم خواب شد .
دوم فروردین ، ساعت هفت و نیم صبح به کاروانسرای شاه عباسی بیستون رسیدیم و برای صرف صبحانه بیدارمون کردند.
وااای خدا چقدر سررررد بود ، فضا بازز و اول صبح و دست و رو شستن و مسواک زدن و ...
بالاخره رفتیم داخل کاروانسرا و با خوردن صبحانه ی خوشمزه ، جون تازه ای گرفتیم .

این بنا در محوطه ی تاریخی فرهنگی بیستون واقع شده مربوط به دوره ی صفویه و در سال 1353 بعنوان یکی از آثار ملی ایران ثبت شده .
بعد از صبحانه پیاده به سایت تاریخی و باستانی بیستون که دوره های مختلف تاریخی قبل از اسلام، بعد از اسلام و حتی پیشاتاریخرا در بر گرفته حرکت کردیم .

محوطه ی بیستون در دامنه ی کوهی به همین نام در شهر بیستون و در کنار راه باستانی کرمانشاه به همدان جای گرفته .
در این محوطه آثار باستانی فراوونی وجود داره اما مهمترین اونها ، کتیبه ی بزرگ داریوشه که به 520سال قبل از میلاد مسیح برمی گرده .
پیکره ی هرکول ، دیوار تراش فرهاد، بنای ساسانی ، کاروانسرای ایلخانی ، کاروانسرای بیستون ، نقش برجسته ی بلاش، محوطه تاریخی پارت و سراب بیستون ، همه از آثار زیبا و تاریخی این مجموعه هستند .
باستان شناسان، قدمت این مجموعه در دشت بیستون رو به هفتاد هزار سال قبل تخمین زده ند .
بعد از بیستون از کنار کرمانشاه گذشتیم کمی با اتوبوس خودمون رفتیم ، بعد تو دوتا مینی بوس تقسیم شدیم با راننده ی مینی بوس آقای "ستّار کمانگر" آشنا شدیم که تور لیدر محلی بود .
ستّاریکی از دوست داشتنی ترین کسانی بود که تو این سفر باهاش آشنا شدیم . خوش مشرب ، مهربون و بسیار روشنفکر.
سوار بر مینی بوس ستار درحالیکه به مدت دوساعت تو پیچ و خم جاده زدیم و رقصیدیم ، به سمت روستای زیبای پالنگان از توابع شهرستان کامیاران درابتدای اورامان و در استان کردستان رفتیم .

قدمت پالنگان به قبل از اسلام میرسد و بیشتر خونه ها بصورت خشکه چین (یعنی بدون ملات و فقط با چینش سنگ روی هم)و بصورت پلکانی ساخته شده یعنی مثل ماسوله حیاط خانه ی بالایی، پشت بام خانه ی پایینیه .

رودخانه ی تنگی ور از میان آبادی می گذره زیبایی خیره کننده ای به منظره ی زیبای روستا میده . ناهار روز اول ماهی کبابی مخصوص پالنگان بود .
که مهردخت درکماااال تعجب خورد و یه علامت بیگ لایک بهمون نشون داد 

تقریبا" ساعت چهار بعد از ظهر بود از پالنگان زیبا بیرون اومدیم دوباره سوار مینی بوس ستار شدیم و با همون کیفیت قبل، به اتوبوس خودمون رسیدیم .
قرار بود به اقامتگاه زیبامون درحوالی مریوان که دور دریاچه ی زریوار (زریبار) واقع بود بریم . وقتی با تور سفر میکنیم ، یکی از چالش ها اینه که محل اقامتمون چطوریه؟
آیا به اندازه ی کافی تمیز و مرتب هست؟ آیا جا به اندازه ی زندگی دو سه روزه با حداقل بیست نفر دیگه هست؟؟
همه ی این سوال ها تو ذهنمون بود که رسیدیم به اقامتگاه .

اقامتگاه شامل یه محوطه ی بزرگ با اتاق و آلاچیق و سرویس های بهداشتی بود . جایی که ما بودیم به اندازه ی صد قدم از الاچیق و اتاق های سنتی فاصله داشت و در واقع یک ویلای دوبلکس شیک با امکانات و وسایل مجهز بود .
بالا چهارخواب با سرویس بهداشتی ایرانی و فرنگی و حمام بود که همه ی خانم ها رفتیم بالا و طبقه ی پایین یه سالن بزرگ و آشپزخونه بود که همه ی آقایون اونجا بودند .
یه پارکینگ کوچیک با میز پینگ پونگ ، فوتبال دستی و چند تا وسیله ی ورزشی هم داشت . خلاصه همه تو اتاق ها پخش و پلا شدیم وسایلمون رو باز کردیم و به نوبت دوش گرفتیم .
ساعت ده شب همه به سمت آلاچیق ها و اتاق های گرم برای صرف شام رفتیم .
تقریبا" همه آش دوغ سفارش داده بودند ولی مهردخت مرغ کبابی گرفت که نصف مرغ بود که تو آب پیاز و سماق خوابونده و بعد با اتیش ملایم کباب شده بود ... واای این غذا خیلی خیلی خوشمزه بود .
بعد از شام همه به ویلا برگشتیم و مشغول گپ و گفت و بازی شدیم . کمی بعد خستگی راه بهمون مستولی شد و برای یه خواب اروم و شیرین آماده شدیم .
من و مهردخت و مینا یه اتاق خواب داشتیم و حسابی کیف کردیم . قرار بود راس ساعت هفت ونیم صبح برای صبحانه به آلاچیق بریم ولی من برای دیدن طلوع خورشید در دریاچه زریوار ساعت رو کوک کردم .
"پایان شب اول در کردستان زیبا"
دوستتون دارم 