ساعت از چهار گذشته بود ، معمولا" این موقع ها کسی درست و حسابی کار نمی کنه .. کارمندها یا دارن دوتا دوتا گپ می زنند ، یا تلفن دستشونه .. یا یه سوژه میندازن وسط و گروهی درموردش حرف میزنن.
اما چند تا بارنامه با یه صورتحساب همخونی نداشت و من عزمم رو جزم کرده بودم همون موقع سر از مشکلش دربیارم .
رفتم سالن بغلی مدارک بازرگانی رو از کارشناساش گرفتم و چک کردم یه چیزایی دستگیرم شد ، داشتم برمیگشتم سر میز خودم تا دوباره با مدارکم چک کنم که صدای بلند خنده ی دو تا از خانم ها توجهم رو جلب کرد .
به خنده شون خندیدم . اتوماتیک وار شروع به توضیح دادن علت خنده شون کردن .
می گفتن آقای رحیمی با یه دستش عدد سه و با یه دست دیگه ش عدد چهار رو نشون میده ، ماهم خنده مون می گیره .
گفتم : این عددا چیه ؟
گفتن: سه ، یعنی سه شنبه و چهار یعنی چهارشنبه . و میگه چهار شنبه به مناسبت سه شنبه سورپرایز دارم براتون .
گفتم : سورپرایز برای چی ؟؟
گفتن: سه شنبه دیگه !!!
من گیج شده بودم ... گفتم : واا ، مگه سه شنبه چه خبره ؟؟
با تعجب و خنده ی بیشتر گفتن : ای بابااا تو هم از مرحله پرتی هاااا ...
یهو متوجه شدم منظورشون چیه ..
گفتم : آهااان ... آررره از مرحله پرتم ، چون واقعا " هیچ اعتقادی به این مناسبت ها ندارم . روز زن یعنی چی؟ روز مرد چیه ؟؟ همه ی روزها ، روز انسان هستن..
آقایونِ کلافه از این مناسبت ها گفتن : وااالاااا 
اومدم نشستم سرجام . پرونده ها تو دستم بود ولی فکر " روز زن" هم از ذهنم نمی اومد بیرون .
هر چند با تفکیک جنسیت مخالفم ولی میدونم که گفتن تبریک ، دادن گل و هدیه و گرامیداشت مناسبت ها اگر باعث انتشار انرژی مثبت و آوردن لبخند به لبها باشه ، چه حرکت پسندیده و خوبیه ولی از اونجایی که عموم مردم ما ، در امرِ ته چیزی رو درآوردن، به درجه ی دکترا رسیده ند و هر چیزی رو اگر از شور به در نکنن ، ول کن ماجرا نیستند،دیگه دل خوشی از مناسبت های اینچنینی ندارم .
درصد زیادی از خانواده ها بابت این موضوع دچار مشکل شده ن و متاسفانه من شاهد این هستم که بجای ایجاد انرژی مثبت و محیط شاد، باعث اختلاف و کدورت شده .
راستی چرا حتما باید کنار یه آغوش گرم و صمیمانه ، لبخند فراخ و برق چشم ها ، یه هدیه هم باشه ؟؟
هدیه که خیلی عاالیه ولی تا جایی که وظیفه نشه ، تا جایی که کسی برای تهیه ش دچار زحمت و دردسر نشه .
من بارها شاهد بودم که خانم یا آقایی برای خرید هدیه ، به فروشنده گفتن یه چیزی بده بهش بدم شررر بخوابه .!!!
خوب چرا آدم باید از لفظ "شررر "برای همچین کار قشنگی استفاده کنه؟
ما عید نوروز داریم ، روز زن و مرد و دختر داریم ، روز تولد و عید غدیر و قربان و شب یلدا و ولنتاین و(بقیه شو یادم نیست )داریم .
یه آقا پسر که میخواد تشکیل خانواده بده، باید به مناسبت دونه دونه ی این هاهدیه بگیره و خانواده دختر خانم هم معمولا پذیرایی میکنند .
خوب واقعا بنظر شما چند درصد از داماد ها توان پرداخت این هزینه ها رو دارند؟؟ چند درصدشون با رضایت قلبی این کار رو انجام میدن ؟ چند درصدشون وقتی دارن هدیه میدن برق شادی و رضایت تو نگاهشونه؟؟
درسته بعد از ازدواج خیلی از این مناسبت ها کم رنگ میشه و صرفا" به کادوی تولد و عیدی و روز زن و روز مرد ختم میشه ولی تو یه خانواده با جمعیت متوسط اگر هر کدوم پدر و مادر و یکی دوتا خواهر و برادر داشته باشن ، یه زن و شوهر بخوان برای همین چند تا مناسبت هزینه کنند ، چقدر میشه؟؟ خواهر زاده و برادرزاده اگر باشند ، چی؟؟
نمیدونم چرا ما همه چیز رو عادت کردیم به خودمون زهر مار کنیم ؟ مهمون دعوت می کنیم ، خرجش به کنار ، انقدر از دو شب قبل ، خورد میکنیم و میپزیم و دولا راست میشیم وقتی مهمونا میرسن و باید دور هم حالمون خوب شه دیگه از خستگی رمقی برامون نمونده .
یادش بخیر اون وقتا که بزرگترای فامیل زنده بودند و ما بچه بودیم . روزای تعطیل خونه ی مادر بزرگ ، عمه خانوم ، عمو و دایی جان جمع می شدیم ناهار یا آبگوشت بود یا پلو خورش فقط یه مدل.
بعد هم خنده و شوخی و بزن و برقص . خانوما با هم ،غذا و سفره رو آماده می کردن ، آقایون هم ظرفا رو میشستند . وقتی همه می رفتن خونه هاشون واقعا " سرحال و خوش بودن. الان چند در صد از زندگی رو واقعا زندگی میکنیم؟؟
مهمونی هامون ؟ پیش درآمد مراسم ازدواج و خود جشن ازدواج؟ .. تو کدوم اینا واقعا حال خوب جشن و شادی داریم ؟؟
فیلم های اون ور آبی رو همه مون دیدیم . عروس خودش یا به کمک دوستاش سر و صورتش رو آرایش ساده می کنه .
تو فضای باز (معمولاجلوی خونه ش )میز و صندلی می چینن و همگی از زن و مرد و پیرو جوون کییف می کنن، هر کی به سبک خودش ..
یکی داره خوراکی میخوره ، یکی با اون یکی گپ میزنه .. یکی هم داره می رقصه .
اینجا از یه هفته قبل مراسم فرمالیته راه میندازن .
یعنی یه چیزی تو ردیف همون جشن عروسی با لباس و آرایش سنگین و دسته گل مخصوص و گروه فیلم برداری ، همگی راهی کوه و کمر میشن و به عکس انداختن و درست کردن کلیپ می پردازن .
دوباره برای مراسم اصلی لباس و آرایشگاه و گل و ....
البته من به هوش بنگاه های تشریفات مراسم، آفرین میگم چون با طرح انواع و اقسام بریز و بپاش ها، جیب مردم رو خالی و جیب های خودشون رو پر از پول میکنند ..
مگه غیر از اینه که اون ها مردم رو به میل خودشون بازی میدن؟؟
چه خبررره بابا ؟؟ قراره دو نفر که همو برای یه عمر شراکت، انتخاب کردن به سلامتی راهی خونه ی مشترکشون بشن بقیه هم برای شیرین کردن و موندگار کردن اون مناسبت همراهیشون کنن. دیگه اینهمه بریز بپاش برای چیه وااقعا؟؟
از بحث اصلی دور نشیم ..
منظورم از نوشتن این پست ، به هر مناسبت زورکی هدیه دادن بود.
برای من تولد تک تک عزیزانم ، یه روز خااص و شاده ... پس امکان نداره نسبت بهش بی تفاوت باشم، به همین دلیل حتما" یه کیک کوچولو ( حتی به اندازه ی یه دونه کیک یزدی) و یه شمع روشن و چند تا عکس یادگاری موبایلی ، تهیه می کنم .
الان سالهاست تولد همه ی افراد خانواده رو به همین شیوه جشن می گیریم .
ساده و همینقدر صمیمی . هدیه دادن هم ( بجز به دوتا نوه ی خانواده )نداریم .
رسم قشنگ هدیه دادن رو کاملا" بدون مناسبت انجام میدیم . یه وقتایی من به بقیه خواهر و برادرا زنگ می زنم میگم : بچه ها میخوام یه هدیه برای بابا بگیرم کی مشارکت میکنه ؟
حالا یا سه تاشون اعلام آمادگی میکنن یا فقط یکی دوتاشون ..بعد براساس بودجه ای که میذاریم هدیه میخریم .
آخرین بار برای بابا یه بسته تیغ ژیلت سه لبه با فوم ریش خریدیم . کلی هم خوشحال شد .
اینطوری هم همدیگه رو شاد می کنیم هم به کسی فشار نمیاد .
ما هم از اول این روش ها رو بلد نبودیم ولی به مرور زمان و با تجربه بهشون رسیدیم .
وقتی من میبینم همسرم از راه رسیده و یه چیزی برام هدیه گرفته ، خیلی خیلی خوشحال میشم چون میدونم این هدیه رو با عشق خریده و اصلا برای تهیه ش دچار زحمت نشده چون من اصلا روحمم خبر نداشته و هیچ توقعی در کار نبوده .
لطفا" همیشه به آدمای مهم زندگیتون یادآوری کنید که چقدر براتون مهم هستند .. حتی اگه شده با گذاشتن یه یادداشت کوچیک " دوستت دارم " تو جیب لباسش .
باور کنید زندگی با کیفیت خیلی راحته .. ما با یه سری بند های نامریی بنام قرار دادهای نانوشته ، خودمون رو اسیر کردیم و از زندگی با کیفیت دور شدیم .. و واقعا لذت های حقیقی رو گم کردیم .
رفاقت هامون بوی نا گرفته و همه چیز با یه نقاب تصنعی شده .
میدونم شاید با اوضاع بد اقتصادی ، خیلی از خانواده ها کم کم دست از بریز و بپاش های اضافه بردارند و خیلی کارها رو دیگه نتونن انجام بدن ولی کاااش این اتفاق از سر نداری نیفته ، کاش اتفاق نباشه و انتخاب ناشی از ارتقاء فرهنگ باشه .
کاش تو خلوت خودمون فکر کنیم که واقعا" چه کارهایی میشه کرد تا کیفیت زندگی خودمون و عزیزانمون بالا بره و زندگی رو به معنای واقعی زندگی کنیم ؟؟
دوستتون دارم 
سه شنبه بعد از ظهر از مهردخت پرسیدم برنامه ت برای ترم جدید چیه ؟
گفت : کلی خرید داشتم که با دوستام رفتیم کوچه رفاهی و بعضیاشو خریدیم ولی یه چیزایی هم پیدا نکردیم .
-: خوب برای هفته ی جدید لابد باید ببری سرکلاس دیگه .
-: بعععله .
-: پس چرا منتظر معجزه ای نمیری خرید؟
-: میخوام با تو برم دیگه .
-:
وااا ، مهردخت من وقت دارم بریم خرید؟؟ امروز سه شنبه بود که تموم شد تو هم شنبه ، یکشنبه کلاس داری ، پس کی میخوای بری خرید ؟؟
-: مامانی توروخدا باهام بیااا 
-: ای خدااا از دست تو مهردخت .
رفتیم خوابیدیم. صبح ساعتم زنگ زد که برم اداره . نشستم رو لبه ی تخت .
زل زدم به کف اتاق، تو خطوط موهوم کف ، یه عباراتی خاموش و روشن میشد .. خیلی تعجب کردم با دقت نگاه کردم ، دیدم عبارت " امروز مرخصی بگیر " داره خاموش و روشن میشه ..
دقتم رو بیشتر کردم ، همه ی عبارت روشن شده بود و عین تابلو های نئون سر در طباخی ها ، که صبح های زود با تصویر مو فرفری یک ببعی خوشحال ، که عینک دودی زده بهت علامت میده که بیا تو،منو بخوووور ، چشم نوازی می کرد . 
نیشم تا بناگوشم باز شد . موبایلم رو برداشتم و برای مدیر داخلیِ در آستانه یِ بازنشستگیم، نوشتم : سلام صبح بخیر .
با اجازه تون امروز یکمی استراحت می کنم و به کارهای عقب افتاده رسیدگی میکنم . اگر موردی بود لطفا" تماس بگیرید .
شبیه همین رو هم برای مدیر داخلی عزیزم ، که جانشین همون قبلی که تا بیست روز دیگه بازنشسته میشه ، نوشتم و ارسال کردم .
برای محمد جان ، همکار جوان بغل دستیم که تو قسمت اول پست های جشنواره درموردش نوشته بودم ، هم نوشتم که نمیام و ازش خواهش کردم که غذای اون روزم رو تو سایت مخصوص بذاره برای فروش .
هم پول من حروم نشه هم یه طفلک گرسنه ، سیر بشه .تو گروه خانوادگیمون هم ، ماجرا رو نوشتم که نگران نشن و بی موقع تلفن نکنند و دوباره گرفتم خوابیدم .
از تصور قیافه ی مهردخت وقتی بیدار شه و ببینه من تو خونه م ، قند تو دلم آب شد . 
نزدیکیای ساعت نُه بود که مهردخت رو بالا سرم دیدم .
خواب آلود و ذوق زده من رو گرفت به بغل و ماااچ و تند تند می گفت :آخ جوون مامان مرسی که نرفتی
گفتم : بچه جون اصلا " نگران نمیشی که ممکنه مریض شده باشم نرفته باشم ؟؟
نگاهم کرد و گفت : واااقعا ؟؟
خندیدم و گفتم : نه باباااا .. موندم یکمی عشق و حال کنیم . 
دوباره شروع کرد .
همون موقع ها ، نفس هم زنگ زد و تعجب کرد نرفتم اداره .
گفتم چیزی نیست ، مهردخت یکم خرید داره ، گفتم امروز خونه باشم یه تنوعی هم باشه .
گفت : مهربانو تو هنوز نتونستی برای معاینه و چک آپ چشمات وقت بذاری . زنگ بزنم به دوستم ببینم امروز مطب میره بریم پیشش؟
گفتم : آرره، خیلی خوب میشه . کاش بیاد مطب چون یا قبل از ظهر یا آخر شب وقت دارم .
گفت : بهت خبر میدم .
چند دقیقه بعد زنگ زد گفت : ساعت یازده میتونیم اونجا باشیم؟ گفتم : آررره .
خلاصه تو اون فاصله ملزومات ته چین مرغ رو برای مهردخت آماده کردم . با نفس رفتیم برا ی معاینه ی چشمام . تصمیم گرفتم عینک تدریجی بگیرم .
برگشتم خونه ، ساعت نزدیک سه بود که با مهردخت رفتیم بیرون .
نمیدونم این استادای نازنین در رشته های هنر واقعا چه فکری میکنند در مورد ما خانواده های بینواااا؟؟
مهردخت لیستشو در آورد خوند .. اولین آیتمش این بود : خیابان ظهیر الاسلام کاغذ پوستی سایز A صفر ، یک کیلو .
یا خداااا .. زدیم تو اپلیکیشن ویز ، آدرس نزدیک بهارستان بود..
خلاصه ویز آدرس داد رفتیم ، دیدیم وسط صنف کاغذ و مقوای تهران سر درآوردیم .
از این مغازه به اون مغازه " آقا کاغذ پوستی .. دارید" ؟؟ نه خانوم برو اون یکی .
میگفتن : پوستی نداریم ، مومی داریم . A صفر نداریم ، 100 در 70 داریم . کیلویی نداریم ، بندی داریم . هر بند هم معادل ده کیلوعه .
ای باباااا .. تکلیف ما وسط خیابون چیه ؟
استادشون شماره تلفن نداده ، فقط تو گروه تلگرامی آیدی داده .
مهردخت هم هی پیام می فرستاد که شرایط اینطوریه چکار کنیم .. خدا رو شکر نه دانشجوها نه استاد هیچکس آن لاین نبود .
آخرش گفتم : مهردخت جان ول کن این چیزا رو بیا بریم همین کاغذ های برش معمولی رو می خریم سایز 100 در 70 مگه چی قراره بکشید که سایز Aصفر بخری ؟؟
ته تهشم کم بود دوتا رو بهم بچسبون . هر بار هم ده ورق بگیر ، تموم شد دوباره بگیر .
از اون خیابون دراومدیم رفتیم سمت کوچه رفاهی ..
یه چیزایی اسم می برد و از مغازه دارها میخواست که نه من شنیده بودم نه اونا که تو اون صنف کار میکردن .
لا به لای خریداش گفت مامان بشکافمونو پیدا نکردم .
من میدونستم خوب نگشته ولی گفتم خوب بشکاف که چیزی نیست یه دونه بخر .
از یه مغازه خریدیم ده هزارتومن .
بعد به دنبال رولت گچی ، آدرس پاساژ جواهری رو دادن که صد قدم با ما فاصله داشت .
رفتیم اونجا و اولین مغازه بنام کوروش همه جور چیزی که پیدا نمی کردیم داشت .
دقت که کردم دیدم انگار قیمتاش خیلی از بقیه مناسب تره .
بشکافی که تو مغازه قبلی خریده بودم رو هم داشت ازش قیمتش رو پرسیدم . گفت : 5 هزارتومن 
خیلی ناراحت شدم با خرید خودم صد جور مقایسه کردم .. نه واااقعا همون بود .
ازش خریدم و به مهردخت گفتم : میریم اون قبلی رو پس میدیم .
همون موقع به مهردخت گفتم : کارت این قروشگاه رو بذار تو گروه ،بچه ها بیان اینجا همه ی ملزوماتتون رو داره و چقدر هم قیمت مناسب .
خلاصه برگشتیم مغازه بشکاف فروشی اول .
دیدم چند تا مشتری داره .. دلم نیومد با گفتن اصل ماجرا آبروشو ببرم .
گفتم : آقا این بشکاف رو از من پس بگیرید .
دست کرد تو کشو و ضمن اینکه ده تومن در می آورد گفت : چی شد ؟
گفتم : دوست دخترم براش خریده .
گفت : نه خانوم، بگو رفتم ارزون تر پیدا کردم .
گفتم : من نمیخواستم پیش مشتری هاتون ضایع بشید ولی انگار خودتون هیچ ملاحظه ای ندارید .
کاش ارزون تر پیدا کرده بودم ..
من دقیقا نصف قیمتی که شما ازم گرفتید این بشکافو خریدم .
گفت : نه این با اون فرق داره .
گفتم : باشه الان من هر دو رو میندازم تو کیسه بعد شما مال خودتو جدا کن ببینم .
خانوما هم همه برگشته بودن نگاه می کردن .
مغازه دار هی به بشکافا نگاه کرد ، از توی بسته ی خودش هم دوتا دونه درآورد گذاشت کنار بقیه هر چی نگاه کرد نتونست فرقی پیدا کنه . ولی اصرار داشت که فرق میکنن!!
می گفتم : بگو فرقشونو می گفت : در کلام نمی گنجد 
یکی دوتا خانوم که خیلی راحت حرفاشونو میزدن یه خدا لعنتت کنه ، وجدان ندارید هم گفتن و از مغازه بیرون رفتن .
منم یه بشکاف و پولم رو برداشتم و اومدم بیرون .
مهردخت هاج و واج مونده بود . گفت : مامان آخه دو برابر ؟؟
گفتم :آره عزیزم .. متاسفم که خیلی مردم بدی شدیم و فکر میکنیم میتونیم زندگیمونو با این کارای غیر انسانی بهتر کنیم . کارمایِ بدِ این رفتارها بالاخره دامنگیر میشه .
رفتیم تو کوچه ی مهران .
اونجا هم پارچه فروشی منصفی پیدا کردیم . مهردخت پارچه ی جین برای دامن خرید .
به مغازه دار گفتم : دختر من طراحی لباس میخونه ، حالا حالا ها پارچه می خواد لطفا باهاش منصفانه حساب کن تا خودش و دوستاش بیان همینجا خرید کنن که نزدیک دانشگاهشون .
لبخند فراخی زد و گفت : چشم خانوم خدا برکت بده .
کارت این مغازه رو هم گرفتیم تا دوستانش برن خرید کنند.
حالا داریم تصمیم می گیریم که لباس هایی که برای این ترم دوخته میشه ، برای خودش بدوزه و یا من بعنوان مانکن تو نمایشگاه پایان ترم براش ببوشم ؟؟ 
بعد رفتیم ماشینو برداشتیم نزدیک ساعت پنج بود .
مهردخت گفت مامان کجا بریم؟ گفتم : کجا از چارسو بهتر؟؟ 
پردیس سینمایی چارسو در دوقدمیمون بود .
ماشینو بردیم پارکینگ. برای ساعت 5/5 دوتا بلیط فیلم " آشغال های دوست داشتنی " و یه بطری آب خریدیم و رفتیم تو سالن .

با وجود شش سال توقیف ، فیلم به اصطلاح از دهن نیفتاده بودو میشد لذتی که از دیدن فیلم قرار بود نصیبت بشه رو ببری .
داستان فیلم مربوط به تیرماه هشتاد و هشت بود ، همون روزهایی که خسک و خاشاک شده بودیم و میرفتیم تو خیابون تا رایمون رو پس بگیریم.
ولی موضوع اصلا" چیزی نبود که قابل توقیف و اینهمه قیل و قال بشه ..
"آشغال های دوست داشتنی " فیلم سورئالی که بسیار دوست داشتم (معمولا کارهای سورئال رو کمتر انتخاب می کنم )
شیرین یزدان بخش ، مادری که نماد وطن است با عزیزانش که دارای عقاید و نظرات سیاسی مخالف هم هستند و این مادر سعی میکنه همه رو به صلح و گفتگو در آرامش دعوت کنه .
مادری که داغدار پسر بسیجی تند رو ، برادر جوانش دارای عقاید مارکسیستی و پسر دیگه ش که کلا از سیاست گریزونه ، بچه ی درسخوانی بوده و ناچار به غرب مهاجرت کرده و این مادر سعی میکنه با هر جان کندنی شده از حریم خانه ش محافظت کنه .
بیشتر توضیح نمیدم که زیبایی فیلم رو از دست ندید .
با حااالِ خوبی از سالن بیرون اومدیم .
به مهردخت گفتم دیگه خریدات تموم شد مادر جون؟
گفت : والا یه کیف آرشیو استوانه ای هم برای همین کاغذ های برش لازم دارم .. میخوای ولشش کن . (دیدم بچه م داره رو دربایستی میکنه )
گفتم : نه اتفاقا خیلی واجبه ، اینو دیگه باید بریم روشن .
دلمم براشون تنگ شده .
مغازه ی فروش لوازم هنری بنام روشن ، بهترین و منصفانه ترین مغازه اییه که می شناسم .
همه ی سالهایی که مهردخت هنرستان میرفت و گرافیک میخوند لوازمش رو از این فروشگاه کوچولو و کااامل از نظر موجودی ، تهیه میکردیم یه پدر باصفا و سه تا پسر با حوصله اونجا رو می گردونن.
پدرشون دانشجوی رشته ی تاریخ بود و هر وقت بالیست بلند بالای لوازم میرفتیم تا بچه ها جنس ها رو آماده کنند ، کلی حرفای خوب میزدیم .
تو این دوسال که مهردخت دانشجو شده دوسه بار بیشتر گذارمون نیفتاده بود .
خلاصه تو ترافیک و شلوغی چهارشنبه شب، خودمون رو رسوندیم روشن و کلی خانواده روشن و من و مهردخت از دیدن هم خوشحال شدیم .
مابقی خرید ها رو انجام دادیم و اومدیم خونه .
ساعت نه شب بود و من دیگه خسته ی خسته بودم .
مهردخت از یه روزغیر منتظره ، با هم بودن بمب انرژی شده بود ..
همه ش می گفت : ماساژت بدم ؟ آبمیوه بگیرم ؟؟
من از سرحالی و شادیش هم خنده م گرفته بود هم کلی دلم میسوخت که چقدر این دخترک عزیز من ، من رو کم داره . چقدر دلش همیشه من رو میخواد و هیچوقت هم کافی نیست براش .
شب که میخوابیدم خیلی از تصمیم صبحم راضی بودم .
نمیدونم شما اگر کار بیرون از خونه دارید چقدر براتون مهمه که همیشه حاضر باشید و در تایم کاری تو محل حضور داشته باشید ؟
روش من اینطوریه که معمولا هر قدر هم، شب کم خوابیده باشم و مشکلاتی داشته باشم ، صبح سرکارم حاضر میشم . نظم و انضباط رو رعایت میکنم .
ممکنه پشت میزم برم تو نت بچرخم و کارای متفرقه بکنم ولی اهل راه افتادن تو سالن ها و کنار همکارا نشستن و گپ و گفت کردن نیستم .
بی دلیل واجب هم مرخصی نمی گیرم ، برای همین چهارشنبه که کار واجبی هم نبود و مرخصی گرفتم ، خیلی چسبید .. نمیدونم شاید هم کاملا واجب بود فقط من برای خودم تعریفش نکرده بودم 
********
گاهی زندگیتون رو از حالت روتین بیرون بیارید ، احتمالا اتفاقای خیلی خوبی منتظرتونه .
روز و روزگارتون خوش باشه ... دوستتون دارم 
سلام عزیزانم .
اونهایی که تهران هستند و صبح زود بیدار شدند حتما مثل من تجربه ی بارون شدید ، تگرگ و برف رو دارند .
تو مسیر اداره همه چیز اتفاق افتاد و الان که دارم از پنجره ی بزرگ سالن بیرون رو میبینم آفتاب کم رنگ باحالی آسمون رو روشن کرده .
کلا" طبیعت هم مثل خودمون هوایی شده و تکلیفش با خودش معلوم نیست 
چهار شنبه بعد از ظهر رفتم پیش جراحم تا ویزیت چهل و پنج روز بعد از عمل رو انجام بدم . وزنم چهارده کیلو کم شده و دکتر تشویقم کرد و راضی بود .
گفت اگر تا سه ماهگی ، که میشه هشتم فروردین ، کاهش وزنت تقریبا" بیست کیلو شد ، نمیخواد ویزیت سه ماهگی رو بیای ولی اگر کم بود و خودت راضی نبودی بیا پیشم .
گفتم اگر اومدم چه راهکاری برام دارید ؟ گفت : نصیحتت میکنم که روی تغذیه و ورزشت دقت کنی و اشتباهات تغذیه ت رو اصلاح میکنم . مثلا" یکی از چیزایی که باعث میشه خوب وزن پایین نیاد ، استفاده از شکلات و بستنیه .
چون این چیزا راحت خورده میشن ممکنه این اتفاق بیفته . شما خوب نمیتونی غذا بخوری ، به چیزایی که نباید رو میاری .
گفتم : دکتر من همچین وحشتی از اضافه وزن پیدا کردم که دور از جون شما که میشنوید ، غلط بکنم شکلات و بستنی بخورم .
گفت : نه منم فکر نمیکنم همچین اتفاقی بیفته و حتما از جایزه ی نیامدن ویزیت سه ماهگی استفاده میکنی .
درمورد تغذیه هم گفت : از این ببعد میتونی سالاد بخوری و همه ی غذا ها رو منتها انقدر بجوید تا به همون صورتی که تو میکسر انجام میشه ، در بیاد .
آمپول های نوروبیون رو گفت یه هفته درمیون بزن و پنتو پرازول رو همچنان ادامه بده .
میزان پروتیین غذا رو زیاد کن تا عضلاتت دچار مشکل نشن . بهش گفتم پیاده روی صبح ها و استخر هفته ای سه بار رو دارم و کلی تشویقم کرد .
اما از سختی های این مدت براتون بگم .
ببینید بزرگترین معضل بشر عادته و البته بزرگترین نعمت هم همون عادته . به دلیل سالیان سال عادت کردن به روش های تغذیه ای ، الان سخته که من بیست دقیقه زمان صرف خوردن دو قاشق کوچیک ، غذا کنم .باید این رو بصورت عادت اصلاح کنم چون چاره ای نیست .
برای معده ای که نُه برابر کوچیک شده باید بسیار آهسته خوردن رو تمرین و عادت کرد . یکی دیگه از مشکلات هم بحث اعصاب و روانه .
ببینید بعد از این عمل باید فراموش کنید که یه روزی دهنتون پر از غذا بود و می جویدید و قورت میدادید و از این حالت احساس کیف و لذت فراوون می بردید .
الان من باید با سر چنگال یه نوک قاشق غذا رو مزه مزه کنم و هیچوقت حجم دهنم از غذا حتی نسبتا" پر نشه .
اما به نظر من این دوتا مشکل ، هزار بار می ارزه به سلامتی و حال خوبی که این روزا دارم .
امروز صبح که شنبه بود بعد از چند روز خودم رو وزن کردم با عدد 79.9 شوکه شدم .
همچین مهردخت رو صدا کردم و گفتم بیاااا!!!! که ترسید بچه م . گفت : چی شده مامان ؟؟
گفتم : ببین این عدد رو میبینی یا دارم خواب میبینم ؟؟


*******
برای همگی حال خوب و آرامش آرزو دارم .. یادتون نره دوستتون دارم 

اولین کار همایون غنی زاده در مقام کارگردانی سینما ، فیلم " مسخره باز " با بازی هنرپیشه های درجه یکی مثل علی نصیریان ، رضا کیانیان ، بابک حمیدیان و صابر ابر و حضور هدیه تهرانی بود.
سر این فیلم با مهردخت به اختلاف نظر خوردیم .
البته نمایش های غنی زاده رو دیده م و با سبک کارش آشنا بودم .. اما این اولین کارگردانی سینماش بود .
من فیلم رو خیلی دوست نداشتم ولی مهردخت با دیدنش کیییف کرد .
این نقد مهردخت برای فیلم مسخره بازه :



اینم نظر من برای مهردخت:


اینم جوابی که مهردخت برای من نوشت:




آخرین فیلمی که امسال دیدیم "آشفته گی " فریدون جیرانی با بازی بهرام رادان ، مهناز افشار و مهران احمدی و حضور نسیم ادبی بود .
درست مثل "خفه گی" فضاو داستان فیلم رو هر دو دوست داشتیم . باز هم امضای جیرانی و تولد یک " مشرقی " دیگر و عشق و جنایت .
************
دیشب تو برنامه ی اختتامیه ی سی و هفتمین جشنواره ی فیلم ، " مسخره باز" برنده ی سیمرغ بلورین بهترین فیلم از بخش " نگاه نو" شد .
برنده ی سیمرغ بلورین بهترین فیلم از بخش " فیلم هنر و تجربه" شد .
علی نصیریان برنده ی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مکمل مرد در فیلم مسخره باز شد .
جواد مطوری برنده ی سیمرغ بلورین بهترین جلوه های ویژه ی بصری در فیلم مسخره باز شد.
نامزد بهترین فیلم برداری ، بهترین طراحی لباس ، بهترین طراحی صحنه و بهترین چهره پردازی هم شد
و صدای جیغ های مکرر مهردخت با شنیدن هر آیتم از برندگی این فیلم به هوا می رفت 
اما فیلم " شبی که ماه کامل شد " با نامزدی در سیزده بخش و گرفتن سیمرغ بلورین در شش بخش بالاترین میزان دیده شدن و برندگی را در میان فیلم های جشنواره داشت .
میدونید که این فیلم رو بسیار دوست داشتم و بازی فرشته صدر عرفایی در نقش مکمل زن و هوتن شکیبا در نقش اول مرد و الناز شاکر دوست در نقش اول زن رو بسیار تحسین کردم .
سه تا از سیمرغ های این فیلم برای همین سه نفر شد . اما طبق معمول جشنواره که مثل همه ی مسابقات داخلی دچار سیاست های مریض و دستور و فرمایش میشه .
اینهمه تقدیر و ستایش و سیمرغ هم برای این فیلم ، همین مصداق رو پیدا کرد .
با همه ی زیبایی فیلم ، کاملا" مشخص بود که حمایت های آنچنانی داشته و از همان اول دچار حواشی زیادی شد سرمایه گذار مشکوک آن و حمایت های معنوی و مادی از طرف اطلاعات باعث شد تحت فشار رسانه ها قرار بگیره و حتی هومن سیدی که قبل از هوتن شکیبا برای نقش اول انتخاب شده بود از پذیرفتن نقش پشیمون شد و با آوردن دلایل شخصی از ادامه ی کار انصراف داد .
خلاصه کنم که تقریبا" همه ی جایزه ها به این فیلم اختصاص پیدا کرد و همین موضوع باعث شد فیلم های بسیار زیبای دیگه مثل متری شیش و نیم و سرخپوست و تختی اصلا دیده نشن .
نمیدونم حرفای تند و حال بد سعید روستایی کارگردان نازنین و توانا و بسیار جوون " متری شیش و نیم " رو خطاب به وزیر ارشاد دیدید یا نه ؟ من خیلی بهش حق میدم و خیلی براش ناراحت شدم . مملکت ما استاااد جریحه دار کردن غرور و استعداد های بی نظیر جووون هامونه .
ناگفته نمونه کهقبول دارم این ماجرا ها در تمام دنیا کم و بیش همینطوره و کمتر مسابقه ای بدون سیاست زدگی و پاک برگزار میشه .
کاش حداقل مثل جشنواره ی دوسال قبل که جایزه ی بهترین بازیگری زن به دو نفر ( لیلا حاتمی و مریلا زارعی ) داده شد امسال هم علاوه بر هوتن شکیبای نازنین ، پیمان معادی با اون بازی شگفت انگیز و نوید محمد زاده با بازی در دو فیلم بسیار متفاوت و بسیار زیبا هم جایزه می گرفتند .
*********
خوب عزیزانم اینم جشنواره ی امسال .
راستی امروز سه شنبه 23 بهمن ، چهل و پنج روزگی عمل اسلیو منه و 13 کیلو سیصد گرم کم کردم . همه چیز عالیه و روز به روز بابت تصمیمی که گرفتم و حرکت به سمت سلامتی خدا رو شکر می کنم .
برنامه ی پیاده روی رو تقریبا" هر روز صبح بین نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه دارم .
بعضی روزها هم میرم استخر . فردا باید برای ویزیت چهل و پنج روزگی برم پیش دکترم .
دوستتون دارم 
"متری شیش و نیم " یک اثر سینمایی کاملا" رئال ، با کارگردانی و بازیگری بسیار درست و حساب شده ست .
سعید روستایی با 29 سال سن و دو اثر سینمایی فاخر (ابد و یک روز و متری شیش و نیم) بر قله ی کارگردانی ایران ایستاده و نوید محمد زاده و پیمان معادی دو بازیگرمعرکه ای هستند که در مقابل دوربین جادو می کنند .
دو شخصیت اصلی یعنی پلیس مبارزه با مواد مخدر (پیمان معادی) بسیار خشک و قاطع و حرفه ای در بازجویی کردن و گرفتن اعتراف از مجرم و تشنه ی مقام ریاست و تولید کننده بزرگ مواد مخدر (نوید محمد زاده) هر دو شخصیت خاکستری دارند . نه پلیس آنقدر ها پاک و منزه است نه قاچاقچی خیلی گناهکار و رذل .

"قسم" دومین اثر سینمایی تنابنده در مقام کارگردان از " گینس" که اولین کار او بود رو بیشتر پسندیدم ولی در کل ، فیلمی نبود که در قد و قواره ی جشنواره ی فیلم باشه .
زنی بنام راضیه با بازی مهناز افشار ، فامیل درجه یک خودش رو برای اجرای مراسم قسامه قتل خواهرش به دادگاهی که در مشهد برگزارمی شود ، میبرد .. همگی برای شهادت به قاتل بودن همسر مقتول می روند اما در خلال این سفر اتفاقاتی باعث میشه تا ماجرا به نحو دیگه ای پیش بره .
مطمئنم این فیلم گیشه ی موفقی خواهد داشت .

فیلم "ناگهان درخت " فیلمی با نوستالوژی های شخصی کارگردان اسن . پر از صحنه های سبز و زیبا از رشت و رابطه ی عاشقانه ی فرهاد (پیمان معادی) با مادرش . موسیقی فیلم بسیار زیبا بود و فضا سازی ها چشم نواز .
اما واقعیت این است که اگر دنیای شما با دنیای کارگردان ( صفی یزدانیان) نزدیک و هماهنگ باشد از ناگهان درخت ، لذت میبرید و اگر غیر از این باشد هیچ جذابیتی برای شما ندارد .
شخصیت فرهاد از اون شخصیت هایی بود که دوست نداشتم ، از اون آدم هایی که خیلی آروم هستند و معمولا توهین های کسی باعث عصبانیتشون نمیشه .
تا اینجا تنها فیلمی رو که به صراحت اعلام می کنم دوست نداشتم " مسخره باز" ه که چقدر هم برای دیدنش اشتیاق داشتم .
از همایون غنی زاده تیاتر دیده بودم . " می سی سی پی نشسته می میرد" و " کالیگولا" .. علی نصیریان و صابر ابر و بابک حمیدیان و رضا کیانیان و هدیه تهرانی هم بازیگران مورد علاقه ی من هستند ولی فیلم به شدت شلخته و سردرگم بود .
تقریبا به جان کندنی ، تماشایش کردم . مسخره باز آمیخته ای از کلاژ هایی بی دلیل و بی ربط بود که ته ماجرا از خودت می پرسی: " خوووب ، که چی؟؟"
به زبان ساده انگار غنی زاده میخواسته شو آف راه بندازه و بگه ببینید من چه شیرین کاریایی بلدم!!!
******
خوب یه چند تا دیگه فیلم مونده که تا بیست و دوم خواهم دید و میام مینویسم .
دوستتون دارم 