سلام دوستان ، تاخیر من رو می بخشید دیگه ایام جشنواره ست و من هیجان زده تر و مشغول تر از همیشه .
امسال به دلیل تقارن شهادت حضرت فاطمه با این ایام و ضرورت تعطیییلی سینمااااها در این ایاااام ، جشنواره از دو روز جلو تر یعنی دهم بهمن آغاز شد .
چهارشنبه دهم ساعت 3 بعد از ظهر قرار بود فیلم سرخ پوست رو تو سینما فرهنگ ببینیم . برای صرفه جویی در زمان ، صبح مهردخت رو با خودم آوردم و گذاشتمش خونه ی مامان اینا .
ساعت یک ، مرخصی گرفتم و رفتم دنبالش دوتایی رفتیم به سمت فرهنگ . انقدر ذوق داشتیم که تو راه همدیگه رو نگاه میکردیم و ادا در می آوردیم 

(خدا همه ی مریضا رو شفا بده )
رفتیم تو سالن سینما و همراه جمعیت شدیم . چند دقیقه بعد آقایی که پشتش به ما بود و قد خیلی بلندی داشت توجه م رو جلب کرد .
زدم به مهردخت گفتم : بهرامه؟؟ (منظورم بهرام افشاری) بود . چون از قبل با یکی از بچه های گروه باقالی ها دوست صمیمی بود ، از شش -هفت سال پیش که اصلا معروف نبود ،توسط همون دوست مشترک ، با هم آشنا بودیم .
چند بار هم تیاتر هاش رو (دیابولیک "رومئو و ژولیت و جوجه تیغی و ماکوندو) دیده بودیم .
درست همون موقع که صورتشو دیدیم و نیش من و مهردخت باز شد و میخواستیم صداش کنیم راه افتاد و به سمت در رفت ( با اون پاعای بلندش ) چند دقیقه بعد با نوید محمد زاده و اشکان خیل نژاد (کارگردان تیاتر که اخیرا" نمایش پسران تاریخ رو ازش دیدیم) و یه آقای دیگه که نمی شناختیم اومدن تو .
ضربان قلب من و مهردخت با دیدن نوید ، هنرپیشه ی دوست داشتنیمون ، چند برابر شده بود . فکر کن داشتیم اولین فیلم جشنواره رو با بازی و حضور نوید می دیدیم
اما نمیدونم جریان چی بود که نوید با گوشی تو دستش و لحن تند و عصبانی حرف میزد . همه شون چپیدن تو اتاق مدیریت و سرو صداشون می اومد ...
مهردخت هم ، هی خودشو میزد که من میخوام باهاش عکس بندازم . منم میگفتم : ول کن دختر ، مگه باهاش عکس نداری؟؟ تو این موقعیت گیر دادی تو هم ؟؟ عین هاپو میمونه ، من که جرات نمیکنم برم سمتش 
خلاصه درهای سالن باز شد و مجبور شدیم بریم سرجامون بشینیم . تا مدتی بعد از شروع فیلم هم ، هی صداشون می اومد و آخرم نفهمیدیم ماجرا چی بود و برای چی عصبانی بودن .

داستان فیلم مربوط به سال 1347 شمسی است و روایت جابجایی زندانیان زندانی در یک منطقه ی نامعلوم در ایران .
تقریبا" وسط یک دشت سرسبز که میتونه شمال یا غرب ایران باشه .. که البته گویش محلی به زبان تقریبا" کوردی و لباس هایی تقریبا" جنوبی به مخاطب اجازه نمیده تا جغرافیای خاصی رو برای روایت داستان تجسم کنه . البته فرقی هم نمیکنه که زمان سی سال قبل یا بعد و مکان هر کجا باشه .
به هر حال قراره به دلیل گسترش فرودگاه در منطقه ای در کنار زندان ، اون زندان خالی از سکنه و به جایی دیگه منتقل بشه .
نوید محمد زاده در نقش رییس جدید زندان و پریناز ایزد یار ، درنقش مدد کار اجتماعی بازی میکنند و در همون بدو شروع ، رییس از گم شدن یک زندانی خبر دار میشه .
اتفاقی که میتونست تمام حیثیت شغلیش رو به باد و زندگیش رو تحت شعاع قرار بده ...
فیلم بر محور موش و گربه بازی زندان بان و زندانی می چرخه .. زندانی که زندانبانش مطمئنه هنوز ار ساختمان خارج نشده و در صدد پیدا کردن او و نجات آبروی شغلی خودشه .
زندانی که در کل فیلم ندیدیمش ولی از رییس زندان و برون ریزی شخصیت اون ، چیزهای زیادی می بینیم و سر انجااام تصمیم نهایی برای پایان دادن به این تعقیب و گریز .
سرخ پوست دومین کار نیما جاویدی بود و من کار اولش بنام "ملبورن" رو هم خیلی دوست داشتم .
بازی ها بسیار زیبا و استادانه ، فیلم برداری عااالی و موسیقی فیلم بسیار گوش نواز بود . نهایتا" با خاطری خوش و لبخندی به پهنای صورت از سالن خارج شدیم . 
ماشینمون رو تو همون پارکینگ سینما فرهنگ رها کردیم و با مهردخت پریدیم تو یه تاکسی تا بریم میدون تجریش و فیلم بعدی رو تو سینما آستارای بازسازی شده ببینیم .
با علی ، همکارِ فیلم دوستمم در ارتباط بودیم . اون کمی قبل از ما رسیده بود تو صف . و قرار بود فیلم " سال دوم دانشکده ی من" رو ببینیم .
گفت : مهربانو خانوم ، میگن بلیط نداریم .
گفتم : بجز کسانی که پیش خرید کرده ن ، بلیط فروخته؟؟
گفت : نه
گفتم : پس بیخود میگن .. میمونیم تو صف 
مهردخت گفت : به مامانم اطمینان کنید . ایشون متخصص صف های جشنواره ن و همه خندیدن .
چند دقیقه بعد آقایی با یه دسته بلیط از راه رسید و ما فاتحانه بلیط ها رو خریدیم و رفتیم تو سالن .
علی گفت : عه چه باحااال پس راحت بلیط گیرمون میاد !!
گفتم : نه خیر.. الان فیلم دوم از روز اوله ، هنوز خیلی ها دااغن و نفهمیدن چه خبره . مخصوصا که دو روز زودتر هم شروع شده .
فیلم شروع شد .
ماجرای دوتا دوست بود که با اردوی دانشجویی میرن اصفهان و در همون بدو رسیدن یکیشون دچار حادثه ای میشه که فیلم بر محوریت رفتار این یکی دوست ،بعد از ماجرا ، با اطرافیانِ دوستِ مصدومش شده و تغییرات روابط انسان ها در شرایط خاص و اینکه پدر و مادر چقدر از زندگی خصوصی دخترشون مطلع بودن و این مسائل چرخید .
روی هم رفته فیلم چیز خاصی برای جشنواره نداشت و من صرفا" به دلیل هنرپیشه های خوبی مثل بابک حمیدیان ، علی مصفا، ویشکا آسایش و نیلوفر خوش خلق رفته بودم فیلم رو ببینم ..
اما نقش اصلی فیلم روی دختری که سالم بود می چرخید و این هنرپیشه های محبوب ، نقش های کم رنگی داشتند .

از سالن بیرون اومدیم و با علی خداحافظی کردیم . تصمیم داشتیم بریم سینما ماندانا فیلم متری شیش و نیم رو ببینیم ....
تا دم در سینما رفتیم و دیدیم نوشته :"به دلیل نقص فنی فیلم به جشنواره نرسیده" و بجای آن انیمیشن شب آفتابی پخش میشد .
ازشب قبل زمزمه های نرسیدن فیلم به گوش میرسید ولی عوامل فیلم ، بارها اعلام کردن که هیچ نقص فنی وجود نداره و واقعا نمیدونستیم جریان چیه و چرا جلوی اکران فیلم رو گرفتن.
پس با لب و لوچه آویزون برگشتیم خونه .
********
پنجشنبه ظهر برای ناهار با دوستان قدیمی ، فود کورت چارسو قرار داشتیم . بنابراین برنامه مون رو تنظیم کردیم تا عصر به بازی جشنواره بپردازیم .
از بین همه ی فیلم هایی که قرار بود ببینیم تونستیم تو سینما آستارا ، فیلم زهر مار اولین کار جواد رضویان رو در قامت کارگردان رو ببینیم .
ما از ساعت یکربع به شش تو صف ایستادیم و جزو پنج نفر اول بودیم . ساعت هفت و نیم ، وقتی دیگه از کمر و پا افتاده بودیم شروع کردن به بلیط فروشی .
من دیدم نفر اول ، داره جر و بحث میکنه ..گفتم : چی شده آقااا؟؟
گفت : این خانواده ده نفره اومدن جلو ، میگن ما به اون آقا سپردیم و رفتیم .
یکی از مسئولین سینما هم میگفت : بله، بخدا هیچ نسبتی با من ندارن ولی سپردن .
گفتم : آخه تو چه انتظاماتی هستی ؟؟ من شاید اگه میدونستم ده نفر سر صف علاوه بر این پنج شش نفر که جلوی من هستند ، وجود دارن، اصلا دوساعت و نیم سرپا نمی موندم .
آخه کسی که میخواد بسپره هم یکی از این جمعیت می مونه که به بقیه اعلام کنه 9 نفر پشت من هستن. مگه میشه ؟؟با خیال راحت رفتن دنبال خرید تو تجریش و حالا اومدن؟؟
باور میکنید فقط به دونفر بعد از من و مهردخت بلیط رسید؟؟ 
فیلم اگر چه کمدی سیاه بود و بازی سیامک انصاریان و شبنم مقدمی زیبا بود ، ولی موضوع کلیشه بود و اون چیزی نبود که من تو ایام جشنواره ، خیلی مشتاق دیدنش باشم .
از نحوه ی کاشت دوربین و رعایت برخی از اصول مشخص بود رضویان کارش رو بلده و با دانش، کارگردانی کرده نه اینکه چون بازیگر بوده هوس کارگردانی به سرش زده .

با عجله از سالن بیرون اومدیم ، به مهردخت گفتم بدو برسیم به صف " شبی که ماه کامل شد" همین که از کوچه زدیم بیرون با صف عریض و طویل فیلم مواجه شدیم .
گفتم : مهردخت بیا خودمونو مسخره نکنیم .. عمرا" بلیط گیرمون بیاد .. مهردخت هم تایید کرد .
هر چی هم سر و ته خیابون رو چشم انداختیم ببینیم یه بلیط فروش پیدا میکنیم ازش بخریم ، خبررری نبود .. گفتم مهردخت من مطمئنم این فیلم به سانس ویژه می کشه ولی اصلا جون ندارم منتظر بمونم ..
گفت : آره مامان ولش کن ما بالاخره تو همین شبا میبینیمش .. بیا حالت بد میشه .. بریم خونه .
هنوز به خونه نرسیده بودیم که اخبار سانس های ویژه اومد بیرون ولی واقعا" خسته بودیم .
************
(کسانی که قراره فیلم " دیدن این فیلم جرم است " رو ببینند توجه کنند:خوندن این تکه از متن باعث میشه تا حدودی جریان فیلم لو بره.)
جمعه ناهار منزل بابا اینا مهمون بودیم . همین که میز ناهار جمع شد ، دیدم قیافه ی همه خواب آلود شد . گفتم مهردخت زود جمع کن بریم سینما بازی .
برای دیدن فیلم " دیدن این فیلم جرم است" به سینما بهمن رفتیم . رو راست خیلی مطمئن نبودم با چه فیلمی مواجه میشم اما میخواستم ببینم حال و هوای سینما بهمن چطوره .
فیلم رو دیدیم و دلموووون بعد از مدت هااا خنک شد !!!
خنک شد چون حرفایی شنیدیم که تو دل همه مون هست ولی جرات گفتنشو نداریم و فکر کردن هر روز به اون ها اعصابمون رو تحت فشار میذاره .
اما ساختن این فیلم در چنین فضای حاکم بر کشور ، کاملا مشکوکه . قطعا" اگر سوره پشت این فیلم و کارگردانش نبود ، زهتابچیان عمرا" نمیتونست چنین فیلمی رو با این همه نیش و کنایه های امنیتی و سیاسی بسازه .
هر کارگردان مستقل و هر سازمان اصلاح گرایی دست به ساخت همچین فیلمی میزد حتما دچار توقیف می شد و حتی نمی تونست فیلمنامه ش رو جلوی دوربین ببره.
در این فیلم ، حمله به سفارت عربستان محکوم شد. تند روهای بسیجی نفی شدند و نیروهای وابسته به حاکمیت مقبول نشان داده شدند . بصورتیکه برخی ، کارگردان رو به مسخره کردنِ ولایت پذیری، متهم کرده اند.
فیلم ، دیپلمات ها رو هم مورد انتقاد قرار میده و کارگردان جوری ماجرا رو پیش میبره که انگار برجام و هر توافقی که با کشورهای عربی انجام بشه مایه ی خفت و سرشکستگیه و استقلال کشور رو به باد میده .
البته از هیچ عامل خارجی بجز انگلیس حرفی زده نمیشه و همه ی دعوا بر سر انگلیسه نه آمریکا . اصل داستان هم در روز امضای برجام اتفاق میفته .
نیروهای امنیتی که برای حل مشکل نزد بسیجی ها میرن همه ریاکار و دو رو هستند و برای اینکه به تبعه انگلیس توهین نشه هر کاری حاضرن انجام بدن .
از طرفی فرمانده سپاه هم ترسو و مصلحت اندیش معرفی میشه که همه ی نگرانیش اینه که ساحت سپاه و بسیج لکه دار نشه .
هیچ کس به این موضوع اهمیت نمیده که یه تبعه انگلیس به یک زن ایرانی (نماد جامعه) تعرض کرده و باعث مرگ جنین اون (نماد جوانان وطن) شده و همه به فکر حفظ منافع ملی و خلع سلاح بسیجی ها و آزادی تبعه انگلیسند.
من راه کارگردان در این فیلم رو نمی پسندم چون پیشنهادش اینه که برای حفظ ناموس و فرزندان این کشور باید کار رو به نیروهای خالص سپاه و بسیج سپرد و با استفاده از اسلحه ، استقلال ایران رو حفظ کرد . این درواقع همون تفکر " آتش به اختیار " بودنه ، که فیلم سعی در جا انداختنش میکنه .
در عین حال، مذاکره و توافق رو معادل وادادگی میدونه و اعتقاد داره ، رجال سیاسی کشور ، بخاطر فروش چند تا بشکه نفت حاضرن مملکت رو تقدیم بیگانگان کنند .
تو فیلم چند بار تبعه انگلیس به بسیجی میگه : بجای اسلحه ت ، از قلمت استفاده کن و هر بار که بسیجی راضی به توافق و ختم قاعله میشه ، تبعه انگلیس جری تر میشه و رفتار تحقیر آمیزی نشون میده و این ناخوداگاه به بیننده القا ء میکنه که مذاکره فایده نداره و باید دست به اسلحه برد .
در این فیلم حتی پای آیت الله زاده ها ، مداحان افراطی و نیروهای حزب اللهی ترسو رو هم به وسط میکشه که فکر میکنم منظور نهایی کارگردان این بوده که راه نجات کشور در این زمان ، دور ریختن تمام افراد ناخالص و استفاده از اسلحه بجای قلم و مذاکره ست .
برای شخص من این فیلم بسیار مورد پسند بود نه بلحاظ پیام های تند و تیز سیاسیش ، که فقط بخاطر اینکه حرف های پس پرده رو شنیدم و دلم خیلی خیلی خنک شد !

هنوز داستان فیلم یقه مون رو ول نکرده بود که فیلم سونامی هم پا داد که بریم .
چون میدونستم موضوع حول و حوش رقابت ورزشکارانه ، خیلی راغب نبودم ببینمش ، فکر نمی کردم فیلمی با این موضوع و در بخش نگاهی نو ، خوب در بیاد. ولی چون بلیط مهیا بود و مهردخت برای دیدن بهرام رادان و مهرداد صدیقیان ( هر دو مورد علاقه ی من هستند
) اشتیاق داشت ، نشستیم به تماشا.
به به ، !!! چه فیلم خوش ساخت و خوبی بود و چقدر از بازگو شدن مشکلات ورزشکاران حرفه اییمون که استعدادهاشون پشت بازی های کثیف سیاسی به فنا میره ، خوشحال شدم ... کاش یه روز برسه که دنیا از این معضلات رهااا بشه و میدونم غیر ممکنه 
بهرام رادان و مهرداد صدیقیان عزیز گل کاشتند ... میلاد صدرعاملی عزیز به جمع کارگردانان خوب خوش آمدی
(البته که من نمی فهمیدم در خصوص فنون تکواندو دارن درست بازی میکنند یا خیر)

***********
دیروز از اداره ساعت چهار و نیم زدم بیرون به مهردخت هم گفتم آماده باش وکارت بی آر تیت ، رو هم بیار ... ساعت پنج و پنج دقیقه جلوی در خونه بودم ، مهردخت سوار شد و رفتیم ماشین رو سرخیابون پارک کردم ، سوار بی آر تی های تهران پارس به انقلاب شدیم .
یکربع به شش جلوی در سینما بودیم .. انقدر موقع رفتن تو ، لابه لای جمعیت فشرده شدم که نزدیک بود حالم بهم بخوره .. بالاخره رفتیم تو .
با بدبختی ردیف دوم و جای خوب دوتا صندلی پیدا کردیم و نشستیم روش . چند دقیقه بعد خانم مسنی که کنار مهردخت نشسته بود کیسه ی تخمه آفتاب گردون و کفشاشو از پاش در آورد و چهارزانو نشست رو صندلی (البته یه پاشو آویزون کرده بود پایین) شروع کرد به تخمه شکستن . دیدم مهردخت با ناراحتی گفت : نه خانوم فیلمش ایرانیه . خیلی ممنون من نمیخورم مامانمم نمی خوره .
خانومه از مهردخت پرسیده بود فیلمش خارجیه یا ایرانی و تخمه هم تعارف کرده بود . چخ چخ تخمه خورد و همه ی پوستاشو ریخت زمین .
من بهش گفتم خانوم صدای تخمه خوردنت نمیذاره فیلم ببینیم .. غرغری زیر لب کرد و محل نذاشت چند دقیقه بعد حراست سینما بهش تذکر داد و بساطشو جمع کرد و با اوقات تلخی از سالن رفت بیرون ..
خوشبختانه حراست همه ی پدر و مادرهایی که ایستاده بودند و بچه های نوزادشون رو که گریه های وحشتناک می کردند ولی اونا بچه شون رو عین شیشه شیر تکون میدادند و حاضر نبودن فیلم رو از دست بدن ، بیرون کرد.
بخدا نمیدونم فاز این آدما که فقط سالی یه بار میان سینما و هیچی از فیلم نمیدونند ، حتی نمیدونند فیلم خارجیه یا ایرانی ، اونم تو ایام جشنواره و با بلیط های مفت ارگانی ، چیه .
بابا هر چیزی یه فرهنگی میخواد .. خوب بچه نوزاد داری یا به یه آدم امین بسپار ، یا اگه نمیتونی و شرایطش رو نداری بگذر از فیلم .
چرا انقدر خودخواهی و بخاطر مشکلات تو ، من که با اینهمه ذوق و سختی میام سینما باید از صدای گوشخراش بچه ی تو عذاب بکشم ؟؟!!!!
بعضی ها انقدر تو باغ نیستن که در سالن سینما باز میشه با هول و عجله از همه جلو میزنند و میرن میشینن ردیف اول دم پرده !!!!

اما فیلم ، بسیار خوش ساخت و سخت بود .."شبی که ماه کامل شد" داستان واقعی ،از زندگی برادر عبد المالک ریگی ، بنام عبد الحمید ریگی ، با بازی عاالی (هوتن شکیبا) و همسرش فائزه منصوری با بازی قشنگ (الناز شاکر دوست) و کارگردانی نرگس آبیار عزیزه .
فیلم ، طولانی و دارای سکانس های اکشن در دل بیابان های سیستان و بلوچستان بود که نرگس آبیار به خوبی از پس انها برآمده بود .
حقیقتا" کار سختی بوددر آوردن این فیلم ... ولی دو ساعت و بیست دقیقه میخکوبمون کرد و بی نهایت برای جهالت و نادانی بعضی انسانها که به راحتی و به ناحق با وحشیانه ترین شکل ممکن خون همنوعانشون رو می ریزند ، افسوس خوردیم .
مررسی الناز شاکر دوست که بعد از خفگی بهم ثابت شد وقتی کارگردانت ، کار بلد باشه ، بازی کردن رو خوب بلدی .
*******
خوب عزیزانم تا دیشب این فیلم ها رو دیدم و امشب قصد دیدن متری شیش و نیم زیبا رو دارم .
تا گزارش بعدی از سی و هقتمین جشنواره فیلم فجر دوستتون دارم .
من این چهره ها رو خیلی دوست دارم 

فکر کنم نوشته ش رو کامل نمیبینید
Modern Madame de Pompadour

و این طراحی لباس های فضایی که با استفاده از خطوط کج و معوجی که رو یه کاغذ دیگه بصورت
تصادفی رسم شده بود و نهایتا انقدر روی مانکن که روی صفحه بوده چرخیده تا تبدیل به این شده 


نشستم رو لبه ی مبل ، پشتمو بهش کردم و گفتم : مهردخت جان یکمی شونه هامو بمال
با دستای قوی و درشتش شروع کرد به ماساژ ...
منم صداهایی از سر کیف از خودم در می آوردم :
آخ قربون دستتتت ، وووای چه دردی میکنه مامان جوووون ..
بعد از چند دقیقه هم خودمو چرخوندم و یه ماااچ گنده ازش گرفتم .
گفت : عه ، خسته نشدم بذار بیشتر ماساژت بدم .
گفتم : خوبه .. عاالی بود همینجوری که پشتم بهش بود بغلم کرده بود و هی سر و کله مو می بوسید و به سبک خودش قربون صدقه م می رفت .
منم سعی میکردم دوباره بچرخم و بوسش کنم ، یه جورایی با هم در جدال ظریفانه ای بودیم ..
یهو دستامو گرفت تو دستاش و گفت : آخه تو با این دستای کوچولوت میخوای زور من بیای؟؟ 
بعدطبق معمول ، خودش از دیدن دستام در مقایسه با دستای خودش به وجد اومد و گفت :
وااای خدا... کی باور میکنه این دستا منو بزرگ کرده ؟؟
از دستامون این عکسو انداخت و استوری کرد که " دستای مینیاتوری مامان من "

![]()
این کارای مهردخت گرچه خیلی کیف میده و همه ی وجودمو لبریز از شوق میکنه و خستگی بیست سال مادری پر پیچ و خم رو از تنم بیرون میاره ولی نگران ، هم میشم از اینهمه وابستگی ...
شرایط خاص زندگیمون این وابستگی رو بیشتر و بیشتر کرده ..
یه جورایی بیشتر از قبل به خودم و سلامتیم حساس شدم .. انگار بیشتر مواظب خودم هستم چون تبدیل شدم به شیشه ی عمر مهردخت 
کاش یه چیز خیلی خوب باعث بشه این عشق به حالت منطقی تری دربیاد ، چون بزرگترین مانع رشد و بالندگی انسان ، وابستگی بیش از حد به کسی یا چیزیه .
***********
درسای این ترم مهردخت عااالی بودند ، نمیدونم بگم درسها ، یا اساتید ، یا بچه ها و محیط .. خلاصه شاید ، مجموع این ها باعث شد دوره ی خیلی خوبی طی بشه برعکس دوترم قبل که مهردخت کلا" از دانشگاهش بدش اومده بود و فقط اون مدرسه ی مُدی که میره رو دوست داشت ، این ترم خیلی احساس بهتری داشت نمره هایی هم که اعلام شده عااالی هستند .
یکی از دروسی که با نمره ی بیست پاس کرده چاپ پارچه ست که منم عاشقش شدم .
پارچه رو به چند روش مختلف طراحی و چاپ و رنگ آمیزی کردند و ازشون چیزی درست کردند .
مهردخت دوتا کیف پارچه ای و دوتا کوسن و یه طرح برای پشت کاپشن جین زد که انقدر خوشگلن که از دیدنشون سیر نمیشم .
![]()




پارسال که رستوران داشتیم با دختر خانمی آشنا شدم که نمایش نامه نویسی دانشگاه تهران درس میخوند ولی با یک خانواده ی وحشتناک از نظر شعور اجتماعی و عاطفی و هر چیز زیر صفر .
هر قدر از مشکلات این دختر بگم کم گفتم .
شب هایی که من شیفت بودم تا یه مقدار زیادی از مسیرش رو با هم میرفتیم و می رسوندمش ولی بقیه ش رو باید خودش می رفت،گاهی تا ساعت نزدیک دوی صبح منتظر می نشستم تا خبر بده که سالم رسیده .
واقعا دلم نمیخواست پیشمون کار کنه ، چون دختر فهمیده و باسوادی بود و اون محیط و کارگری در آشپزخونه ای که بقیه پرسنلش آقا بودند در شان و منزلت این خانم نبود ولی چه کنم که اصرار به این کار داشت و درضمن حداقل مطمئن بودم که تو محیط سالمی کار میکنه .
انقدر تو محیط خونه فشار روش بود و از برادرهاش که بلحاظ سنی ازش کوچکتر بودند ولی از نظر جثه درشت بودند و از نظر اخلاقی نافرم ، کتک خورد که از خونه زد بیرون و هم خونه ی دوتا دختر دیگه شد .
متاسفانه چون برای گذران زندگی پول نداشت مجبور شده بود از دانشگاه مرخصی بگیره و بیاد کار کنه تا یکمی پس انداز کنه .
فقط دو ترم مونده بود که درسش تموم بشه و من فرم های دانشگاهش رو دیده بودم که اسمش تو جدولی بود که نشون میداد استاد تایید کرده ، بدون گذروندن امتحان درسشون پاس بشه .(ببینید چقدر دانشجوی ساعی و خوبی بود)
همه ی دغدغه ی من شده بود اینکه چطور مریم یکمی زندگیش رو به راه بشه تا بتونه هم کار کنه هم کلاساش رو بگذرونه و این دو ترم تموم بشه .
چند ماه بعد از اینکه با هم بودیم بهم گفت که میخواد بره تو یه تالار کار کنه که فقط شب ها مراسم دارن و بتونه صبح ها بره کلاس . خوشحال شدم و باهاش تسویه کردیم .
بعد هم که افتادیم تو مشکلات خودمون و تعطیلی رستوران و این مسائل و بجز اینکه گاهی تلفنی یه خبر از هم می گرفتیم ارتباط دیگه ای نداشتیم .
یکی دوبار هم نمایشِ خوب که اجرا بود و می خواستیم با مهردخت بریم دعوتش کردم که هر بار بنا به مشکلی نتونست بیاد .
فکر میکنم یه پنج -شش ماهی کاملا ازش بی خبر بودم .
پری شب همینطور که دراز کشیده بودم داشتم منوی تلگرامم رو بالا پایین میکردم تا ببینم میتونم کسی رو برای خرید بلیط های جشنواره ی امسال پیدا کنم . 
رفتم رو اسم مریم و عکسای پروفایلش رو نگاه کردم یکعالمه ذوق کردم وقتی عکس با یونیفورم جشن فارغ التحصیلیش رو دیدم و تو دلم خدا خدا کردم که عکس واقعی باشه .
همون موقع تلفنم زنگ خورد و مشغول صحبت شدم و مریم از یادم رفت .
دیروز تازه رسیده بودم خونه که تلفنم زنگ خورد .
درکمال ناباوری اسم مریم رو دیدم . همونجا نشستم رو لبه ی مبل و با شوق و ذوق فراوون احوالشو پرسیدم .
بهش گفتم چرا انقدر سورپرایز شدم و پریشب داشتم عکساشو می دیدم .
گفت که عکسا واقعی هستند و یکعالمه خوشحال تر شدم .
بعد آروم آروم و با خجالت تعریف کرد که دو هفته با اصرار و حتی گریه ی پدرش برگشته خونه ولی دوباره برادرها خواستن ازش پول بگیرن و چون نداده کتکش زدن و گفتن برمی گردیم خونه نبینیمت .
مریمم هم ، نه بخاطر حرف اونا بلکه بخاطر غرو پایمال شده ش وسایلش رو جمع کرده و میون التماس های پدرش برگشته پیش هم خونه هاش .
گفت : مهربانو جون دیروز یه نفر برام خبرآورده که تو این یکماه ، پدرم چشمش رو عمل کرده و پول نداشته و پای پیاده رفته پیش یکی از برادرهام ازش کمک مالی خواسته اونم بیرونش کرده
حالا چشمش بخاطر سرما و آلودگی عفونت کرده .
اینا رو گفت و ساکت شد . گفتم : مریم دلت میسوزه برای پدرت ؟ گفت : آره
گفتم : میدونی عامل همه ی مشکلاتت همون پدره ؟
گفت : آره میدونم همون پدر ، با گنده کردن پسرا و تن لش بار آوردنشون باعث تحقیر و بدبختی من شده .
گفتم : با این وجود میخوای کمکش کنی ؟
گفت : بله .
گفتم : چقدر؟؟
گفت : دویست تومن .
گفتم : عکس کارتت رو بفرست .
گفت: بخدا دو روزه دارم باخودم کلنجار میرم من که شش ماهه حال شما رو نپرسیدم ، حالا زنگ بزنم بگم پول میخوام ؟؟
گفتم : مریم جون موضوع اینجاست که حالا که ناراحت بودی و دستت خالی بوده یاد من افتادی نه کس دیگه ای .
این یعنی تو دلت جا دارم و با من راحت بودی و فکرت به من رسیده . جالبه انقدر انرژی زیادی فرستادی تو این دوروز که من رو کشوندی به عکسای پروفایلت 
شاید چند سال قبل بود به این فکر می افتادم که " حالا که مشکل داری اومدی سراغ من " ولی الان اینطوری نیستم ..
خیلی زحمت کشیدم تا نگاهم رو تغییر بدم .
تو هم به این چیزا فکر نکن موضوع اینه که الان من رو شریک کار خوبت میکنی و مثل اون ها رفتار نکردی . همین میشه تفاوت تو با خانواده ت .
میدونم اجازه نمیدی ازت سوء استفاده کنن ولی کسی هم نیستی که بتونی به درماندگی پدرت بی تفاوت باشی .
مریم خوب به حرفام گوش داد .. آهی از سر آسودگی کشید و گفت : خودم رو آمده کرده بودم که بی معرفتیم رو به روم بیاری؟
گفتم : انگار عزمت رو جزم کردی که عصبانیم کنی ؟؟ دخترِ بد من کی از این اخلاقا داشتم و چی باعث شده تو همچین فکری درموردم بکنی ؟؟
گفت : نه بخدا شما ماااهی ولی خوب اگر اینطوری هم بود حق داشتید .
گفتم : مریم باور میکنی پری روز دستم خالی خااالی بود ؟؟
میدونستم یه پولی قراره بیاد تو حسابم ولی تا ساعتی که بیاد واقعا نداشتم .
اگر اون موقع ازم پول میخواستی شرمنده ت می شدم .
ممکن بود تو هم تو دلت بگی "چون این مدت خبری ازم نبوده مهربانو هم بهم کمکی نکرد درصورتیکه من واقعا نداشتم ."
بیا پس قول بده تو هم اگر اینطوری به مسائل نگاه می کردی ، نگاهت رو عوض کنی . باور کن حال هممون اینطوری بهتر میشه .
گفت : راست میگی ، قول میدم منم این فکرایی که باهاش عجین شدیم رو تغییر بدم .
من که نمیتونم براتون جبران کنم . خداااا...
تو حرفش پریدم و گفتم : بیخود شونه خالی نکن ، تو همینکه به من زنگ بزنی و بگی نمایشنامه م داره اجرا میره دعوتی و من بیام و کلی پُزت رو بدم که از طرف نویسنده ی کار دعوت شدم کافیه . 
من به امید اون روزام .. و مطمئنم تو بهش میرسی .
************
راستی مریم گفت تو این چند ماه آخر تو یه فست فود که از برند های قدیمیه و البته عوامل اصلیش در خارج از ایران هستند استخدام شده ..
حقوق و مزایاش وزارت کاریه ، بعلاوه ی سرویس برگشت در شیفت شب . درضمن صندوق داره نه کارگر و حقوقشون در وقت مقرر پرداخت میشه .
چند مدل قرصی که دکتر برای آرامش اعصاب و کاهش اضطرابش داده بود رسیده به یکی .
*********
دوستان عزیزم بیاید عادت های بد قدیمیمون رو کنار بذاریم و از هر موضوعی منفی ترین حالتش رو در نظر نگیریم .
من موافق باج و سرویس اضافه دادن به کسی نیستم ولی وقتی میدونید یه عزیز قدیمی از سر استیصال بهتون رو آورده ، وقت تسویه حساب نیست ..
کمکش کنید و قضاوتش نکنید ..
اصلا" به خودتون اجازه ندید که درمورد نوع خرج کردنِ کمکتون نظر بدید و پیش خودتون فکرکنید اون موضوع اصلا ارزش این رو نداره که دوستتون بخاطرش رو انداخته ..
به این فکر کنید که اون موضوع هر چی که باشه برای دوستتون مهم بوده که بخاطرش اومده سراغ شما ..
به کارهاتون احساس خوب داشته باشید و بدونید که یه چیزی بوده که شما امروز انتخاب شدید تا یاری دهنده باشید . پس اگر براتون کمک مقدوره انجامش بدید .
با همه ی باند بازی هایی که همه جای این مملکت رواج داره ، و مقوله ی هنر هم آلوده به این ننگ هست ، من مطمئنم مریم یه روز نتیجه ی تلاشش رو میبینه و در جایگاهی که حقشه می ایسته



دوستتون دارم 
بیمارستان نیکان سر خیابونی واقع شده که منزل پدریمه، مامان و بابا که کلا" فشم هستند ، خاله م رفته بود پیش مامان که مامان تنها نباشه(چون با زانوی عمل کرده صلاح نبود بیاد تهران و دوباره برگرده فشم) بابا اومده بود اینجا تا موقع عمل درکنار من باشه .
قرار بود ساعت پنج و نیم صبح بیمارستان باشیم . چهار و نیم با مهردخت بیدارشدیم و لباس پوشیدیم .
به همه جای خونه نگاه کردم ، فکرای زیادی تو ذهنم میومد که البته فکرای خوبی نبودن ..
دارم میرم بیهوش میشم ، نکنه از بیهوشی در نیام ؟ نکنه با اینهمه مشکلاتی که در زمینه ی دارو و درمان هست و استریل وسایل ، دچار یه عفونت بشم ؟ نکنه دیگه برنگردم ؟ مهردخت و نفس چی میشن ؟؟
خدایا کمکم کن ، چرا انقدر پاهام می لرزه ؟؟ از ترس اینکه مهردخت فکرامو بخونه و اذیت بشه زود خودمو جمع و جور کردم . گفتم : مهردخت جون بیا مامان چند تا عکس بنداز . عکسای مختلفی گرفتم .
به جعبه ی پیتزایی که گذاشته بودیم روی زباله ها تا با خودمون بیرون ببریم نگاه کردم .
واقعیتش از وقتی وقت عمل اولم رو گرفتم و دیگه در بند رعایت رژیم نبودم ، دوبار رفتیم شاندیز جردن ، چند بار پیتزا و برگر خوردیم و ...
تو دلم با همه چیز خداحافظی کردم و در رو بستیم .
خیابون و اتوبان های خلوت و نم خورده ی تهران تو اون ساعتا چه حالی داره .. پشت فرمون ، دست مهردخت تو دستم بود...
یکمی که رفتیم ، مثل جفتای عاشق سرش روی شونه م بود و دست راستشو انداخته بود دور شکمم ...
ساعت پنج و ربع دم در خونه ی بابا اینا بودیم ، اومد پایین و سلام و احوال پرسی کردیم مثل همیشه که راس ساعتی که تعیین شده می رسم ، پنح و نیم صبح جلوی پذیرش بودم .
فرم های مشخصات و بقیه کارها انجام شد . یه خون گیری روزانه و عکس ریه و بعدش 20 میلیون کارت کشیدم و رفتم تو اتاقی که بهم اختصاص دادند .
از اون موقع که رسیدم تو اتاق تا نیم ساعت بعد ، نوار قلب گرفتن ، دوباره کلی اطلاعات پزشکی بعد دو نفر اومدن و یکیشون فکر میکنم متخصص طب قانونی بود که من تو عمل های قبلی ندیده بودم .. بهم خوش آمد گفتن و گفت: که میخواد روند عمل رو توضیح بده ..
گفتم : آشنا هستم و گفت : پس با هم مرور می کنیم .. چند دقیقه ای گپ زدیم .
همه خوش رو و خوش مشرب بودن و خیلی زود و بی معطلی برای جراحی بردنم ..
اونجا هم یکی دونفر اومدن پیشم و گفتن ما متخصص بیهوشی و دستیار هستیم تمام مدت حواسمون بهت هست و درکنارتیم . از حالا بهت تبریک میگیم و قول میدیم از نتیجه کاملا" راضی باشی . . .
خوابیدم رو تخت اصلی .. دوتا دختر جوون اومدن یکی هپارین رو تزریق کرد اون یکی مشغول پیدا کردن رگ شد و هی با شوخی میگفت : ای واای چرا رگ نداری ؟؟ گفتم : خودت نداری .
خندید گفت منظورم اینه که نازکه پیداش نمی کنم .
گفتم : آهااان ، چون من اتفاقا موجود بی رگی نیستم 
همینطوری خنده خنده ، دو سه جای دستمو سوراخ کرد و سوووخت .
داشتم به سقف نگاه میکردم و فکر میکردم کی قراره بیهوش بشم .
از گوشه ی اتاق دکتر موسوی وارد شد .. گفت : سرحالی یا نه ؟؟ میخوایم شروع کنیم ، خندیدم و گفتم : دکتر زود باش تا دوباره آنفولانزا نگرفتم ..
خندید و گفت : آررره تو همونی ...
ماسک رفت روی دهنم ، فهمیدم نزدیکه .. صورت دکتر بیهوشی اومد تو صورتم ، به چشمام نگاه میکرد ..
لبخند وسیعی زد و گفت راحت بخواب.
تصویر عزیزانم جلوی چشمام فیلم شد "مهردخت ، نفس ، مامان و بابا" ... و دیگه نفهمیدم .
*******
عزززیزم خوبی؟؟ دختر خوب ، سرحالی؟؟ چشمامو آروم باز کردم .. سر معده م درد خفیفی داشت ..پرستارهایی که به بخش منتقلم کردند داشتن با این حرفا منو کاملا به هوش می آوردن .. گیج بودم .
صدای الهی شکر ، خدایا شکرتِ بابا می اومد .
مهردخت صورتم رو می بوسید و با بغض می گفت : خوش اومدی مامانِ خوشگلم .
دست بابا روی پیشونیم بود . و دستمو بصورت متناوب می بوسید .
( بعدا فهمیدم که این انتظار براش سخت ترین انتظار پشت در اتاق عمل بوده . چون خیلی خیلی از تصمیمم و شرایط موجود می ترسیده )
صدای مهردخت و بابا تو فضا بود که با تلفن های همراهشون به دیگران خبر می دادن .
رفت و آمد پرستارها و چک کردن تب و تعویض سرم ها رو می فهمیدم ..
فکر میکنم تقریبا ظهر عملم تموم شده بود و تا ساعت 3-4 عصر این ماجراها ادامه داشت .
مینا با یه دسته بزرگ نرگس اومد دیدنم و مهردخت رو با خودش برد استراحت کنه .
مهرداد هم اومد .. من خوب بودم ولی فکر میکنم از ساعت 7-8 شب گفتن باید راه برم .
مهردخت برگشته بود و بابا رفته بود .
اونشب تا صبح هزار بار خانم های پرستار سرم من رو باز و بسته کردن تا من برم دستشویی و راه برم .
یه دو باری دلم بهم خورد و یکمی خون بالا آوردم ..
ترسیدم ، گفتن : طبیعیه تو دستگاه گوارشت کمی خون جمع شده و مشکلی نیست .
آب هم باید میخوردم . یکمی آب (اندازه ی یه قاشق) میخوردم ، فوری یه حال بدی میشدم انگار سردیم کرده و آب دهنم جمع شده و آروم بالا می آوردم .
تقریبا هر یکساعت مجبور بودم یک ربع راه برم .
یکمی کلافه بودم فهمیدم از دست موهامه .. مهردخت موهامو مثل سبد بافت و راحت شدم .
هر چی گفتم مهردخت جانم برو یکمی بخواب قبول نکرد و تا خود صبح درکنارم مژه نزد .
یکشنبه حتما باید یه سر دانشگاه می رفت . ساعت شش با اصرار فرستادمش خونه بابا اینا که یکمی بخوابه و بعد بره کلاس .
مهردخت که رفت منم خوابیدم .
بین خواب و بیداری ، دست مهربونی روی موهام کشیده شد وقتی چشمامو باز کردم ، صورت مهربونِ نفس در فاصله ی نزدیک صورتم بود .
صورتم رو بوسید و گفت : پاشو بریم شاندیز، شیشلیک بزنیم 
خندیدم و گفتم : اصلا" حرفشم نزن .. دیشب مهردخت جلوی من ساندویچ می خورد پشتمو کردم که نبینم چون از بوی غذا بدم میومد . 
یه مدتی با نفس گپ زدیم و قدم زدیم تا نزدیک ساعت 3 بعد از ظهر دکتر اومد .
احوال پرسی کرد و دستورات ترخیص رو صادر کرد و گفت ده روز بعد برای کشیدن بخیه ها برم پیشش .
بعد از اون نفس مشغول مراحل ترخیص شد . من تازه یاد گرفته بودم که اون حالتی که بعد از خوردن آب بهم دست میده و فکر میکنم باید بالا بیارم روباید تبدیل به باد گلو کنم که گازهای لاپاروسکوپی از بدنم خارج بشه .
همینطور که قدم میزدم یا آب میخوردم آروغ های خیلی کوچولو و نامحسوسی میزدم و می فهمیدم که گازها داره از بدنم بیرون میان .
خلاصه ترخیص شدم و هنگام ترخیص هم ، یک میلیون و پونصد هزار تومن پرداخت کردم .
اومدم خونه ی بابا اینا و اونجا مهردخت منتظرم بود که بریم خونه ی خودمون .
بابا رو هم که فرستادیم فشم.
************
یک هفته خونه بودم و خیلی خوش گذشت چون تا دیروقت با مهردخت مشغول دیدن فیلم بودیم .
اتفاقا" شب دوم بود که گفت : مامان این سریال بانوی عمارت رو خیلی تعریف میکنند تقریبا" سی قسمت پخش شده دانلود کنم میای ببینیم ؟
گفتم : آره خودمم تو فکرش بودم .
این شد که کنار هم این سریال زیبا رو دیدیم فکر میکنم روزی 5-6 قسمت دیدیم تا رسیدیم به شب آخر و قسمت آخر رو درست شب آخر دیدیم .
جونم براتون از احوالات عمومی بعد از عمل بگه که :
روز سوم بعد از عمل با مهردخت رفتیم خرید مایحتاج خونه ... البته من رانندگی میکردم ولی به خرید ها دست نمیزدم چون دکتر گفته بود تا مدتی باربیشتر از یک کیلو حمل نکنید ، شب چهارم عملم سینما رفتیم و درست شنبه ی بعد از عمل یعنی 15 دی ماه برگشتم سر کار .
روی هم رفته همه چیز عالی و بی دردسر و حتی راحت تر از تصوراتم بود .
تا امروز که روز یازدهم عمله و بعد از ظهر برای کشیدن بخیه ها و چک آپ بعد از عمل میرم پیش جراحم حدود هشت کیلو کم کردم .
البته قبل از عمل پیش متخصص غددم رفتم و بهش اطلاع دادم که کاندید جراحی "اسلیو معده" هستم .
خیلی خوشحال شد و تشویقم کرد اما توصیه کرد که مواظب باشم به سرعت وزن کم نکنم .
گفتم : مگه دست خودمه؟
گفت : آره به مرور یاد میگیری که چکار کنی . چون کاهش وزن خیلی باسرعت ممکنه دچار سنگ صفرات کنه .
البته من چندین سال هست که یه سنگ صفرای کوچیک دارم که تکون نخورده .
این بود گزارش آخرین تصمیم گیری بزرگ من . 


دوستتون دارم 