
تو دنیای پر از بی تکیه گاهی چقد خوبه بدونی یک نفر هست
که وقتی راهتو گم کرده باشی نجاتت میده از اندوه بن بست
نمیذاره غرورت کم بیاره پر پروازتو یادت میاره
رفاقتی که صادقانه باشه تا وقتی زنده هستی موندگاره
عجب گوهر کمیابیست رفاقت ، هوای سرزمین و عطر خاکِ
پر از حکایت کهنه شرابه پر از طراوت انگور و تاکِ
*****
تو برای من همان صداقتی که جهانو گشتم و پیدا نبود
هیشکی مثل تو به حرفام گوش نکرد مثل تو با قلبم آشنا نبود
تو برای من همون ترانه ای که به جز ما کسی باورش نداشت
تو برای من همون یک نفری که تو سختیا منو تنها نذاشت
عجب گوهر کمیابیست رفاقت هوای سرزمین و عطر خاکِ
پر از حکایت کهنه شرابه پر از طراوت انگور و تاکِ
دوستتون دارم و بابت همه ی کامنت های صمیمانه ی پست قبل ممنونم



دیروز سالگرد 50 سالگی اعزام اولین گروه سی نفره از افسران کشتیرانی بود . 50 سال بعد از نهم آذر ماه سال چهل و هفت ....
این سی نفر تقریبا" با فاصله ی کمی از هم ازدواج کردند و بچه دار شدند .
بابا و عمو احد ، تقریبا" هم زمان ازدواج کردند و بچه دار شدند، من و شادی هم که بچه های اولشون بودیم به اختلاف خیلی کمی از هم به دنیا اومدیم ، جالب اینجاست که شهاب و بردیا هم که بچه های دوم شدند هر دو سال 56 آمدند . نمیدونم داستان فرارمون از خرمشهر رو یادتون هست یا نه ؟
چند سالی بود که هر دو خانواده ساکن خرمشهر زیبا شده بودیم . اون روز بعد از ناهار مامان من و بردیا رو با وعده ی اینکه عصر میریم لب شط بازی میکنیم خوابوند ....
الان که گاهی برای چرت زدن های ظهر دلم غش میره یادم میفته که مامان هر روز اصرار داشت که ما بخوابیم و اون لحظه برای من بدترین لحظه ی روز بود . شاید برای همینه که هیچوقت مهردخت رو اجبار نکردم بعد از ناهار بخوابه
داشتم می گفتم ... عصر با خوشحالی آماده شدیم و من و بردیا جلو جلو می دویدیم و بابا و مامان هم پشت سرمون قدم می زدند ..
هنوز آفتاب نرفته بود و تن زیبای کارون زیر شعاع های طلایی خورشید مثل پارچه ی سبز آبیِ پولک دوزی شده ای میرقصید .. همه ی این شادی کودکانه با یک سوت وحشتناک و افتادن جسمی در کارون و انفجار مختصر اون زیر آب ها خراب شد 
مردم به اطراف میدویدند و صدای جیغ بچه ها و خانم ها فضا رو پرکرده بود . مامان و بابا گوشه ای خزیده بودند و بدنشون رو روی من و بردیا حائل کرده بودند . اون ها تصمیم گرفتند بریم خونه ی عمو احد اینا که به اون منطقه نزدیکتر بود .
از اون ساعت به بعد هر قدر دنیای بزرگترهامون تیره میشد ، دنیای ما بچه ها رنگی تر میشد ..چون رفتن به خونه ی شادی اینا همانا و دیگه برنگشتن به خونه ی خودمون همان .
از اونشب ما دیگه نتونستیم برگردیم خونمون ، عراقی ها هر لحظه نزدیک تر میشدند و ترس و وحشت بزرگترها بیشتر میشد .
روزی که پالایشگاه آبادان رو زدن و ما بچه ها هم مجبور شدیم با دستمال های نم داری که جلوی دماغ و دهنمون گرفته بودیم نفس بکشیم تازه فهمیدیم داره اتفاقات بدی میفته و برای همینه که معمولا چشمای مامان هامون اشکیه و بابا هامون خشمگین و اندوهگینند .
خلاصه که یه پیکان پیدا شد و ما نه نفری نشستیم توش و خودمون رو به بندر ماهشهر و کشتی " برزین " که بابا فرمانده ش بود رسوندیم .
بیمارستان کشتی با 6 تا تختخوابش شد اتاق خواب مشترک ما و شادی اینا . همه ی روز روی عرشه ی کشتی و زیر آفتاب سوزان ، سنجاقک های رنگارنگ یا ماهی های کوچولوی عجیب و غریب می گرفتیم و شب ها تو کابین های کشتی بازی می کردیم .
فکر میکنم یک ماه و نیم به همین منوال گذشت ... شهاب و بردیا گاهی دعواشون میشد و همدیگه رو میزدند ولی باز هم فرداش باهم دوست میشدند .
من و شادی بارها با هم خاله بازی کردیم ، من دکتر شدم و شادی بچه ی تب دارش رو که بردیا بود همراه شوهرش شهاب آوردن مطب من و من بچه شون رو از مرگ حتمی نجات دادم .
یه وقتایی می شدیم دوتا خواهر که قرار بود تو یه شب عروسی کنیم و اگر پسرها گند اخلاق نبودند، رُل داماد رو بازی میکردند و اگر هم برامون ناز می کردند می گفتیم مثلا داماد مرده و عروسی رو بدون داماد برگزار می کردیم (بچگی چه عالمی داره .. همه چیز ممکنه برعکس دنیای بزرگی هامون که انگار همه چی سخت و غیر ممکنه )
فقط چون من با بردیا و شادی با شهاب اغلب با هم قهر بودیم ، بیشتر شهاب میشد شوهر من و بردیا میشد شوهر شادی ..
شاید اینکه من همیشه دوست ندارم شوهرها از زن هاشون کوچیک تر باشند به همون روزها برمیگرده که مجبور بودم برادرهای چهارسال ازخودمون کوچیکتر رو بجای شوهر بپذیریم ...
دنیای قشنگ ما ، با پیدا شدن یه ماشین حمل گوشت که از استرالیا اومده بود و قول داد ما رو به تهران برسونه و شادی اینا رو به بندر انزلی که شهر آبا و اجدادی عمو احد و خاله انسی بود، خراب شد .
فکر کنم از دوشب قبل ما بچه ها از فکر دوری هم تب کردیم ولی زندگی روال خودش رو داشت . ما برگشتیم تهران و ...
اون سال کلاس دوم ابتدایی بودیم پنج سال بعد ما منتقل شدیم بندرانزلی ..دوباره دنیای من و شادی رنگ دیگه ای گرفت .. خدا رو شکر باز به هم رسیده بودیم .
من دختر گندمگون و بلوز و شلوار بپوشی بودم که همیشه موهام مصری و ساده بود .
شادی دختر سفید پوست با چشمای عسلی و موهای بور فرفری و بلند بود و یه دختر به تمام معنااا .. خاله انسی خیاط بود و حتی چند تا شاگرد خیاطی هم داشت ..
وقتی شادی با لباس بندی سفیدش که گلای قرمز ریز داشت و دامن سه طبقه ش می چرخید ، من از هر چی بلوز و شلوار بود متنفر میشدم ..
بخودم میگفتم : حتما بین دختر و پسر یه جنسیت دیگه ای هم داریم چون اگر شادی دختره پس من چیم ؟؟ خیلی بی انصافیه که منم مثل شادی دختر حساب بشم ...
ولی بازم دست سرنوشت ما رو از هم جدا کرد شاید شش ماه بیشتر طول نکشید که عمو احد به ماهشهر منتقل شد و ما تا دوسال بعد هم موندیم انزلی و دوباره برگشتیم تهران..
چندین سال گذشت و درست همون زمانی که من و آرمین ازدواج کردیم شنیدم شادی با یه پسر اهالی همون ماهشهر ازدواج کرده . جالب بود حتی عروسی هامون هم زمان شد .
اما شادی زود مادر شد و خدا یه دختر کوچولوی بور و سفید بهش داد . چند سال بعد درست همون سالی که من از آرمین جدا میشدم ، فرزند دومش به دنیا اومد و پسر دار شد .
ما دیگه هیچوقت همدیگه رو ندیدیم و فقط پدر و مادرهامون بهمون خبر میدادند .
نمیدونم چرا تو اون روزای جداییم شادی بهم نگ نزد و سراغی ازم نگرفت ، اصلا نمیدونم اون موقع اومده بودند تهران یا هنوز تو شهر همسرش مونده بودند ولی خبر بعدی رو تقریبا ده سال قبل گرفتم و اونم مشکلی بود که براش پیش اومده بود .
می گفتند شادی تب میکنه و خون دماغ میشه ولی دکترها نمیتونند بفهمند مشکلش چیه . انواع سرطان ها رو بررسی کردند ولی سرطان نبود .
آب ریزش بینیش با هیچ دارویی کنترل نمیشد انگار سرماخوردگی داشت و سینوس هاش درگیر بود ولی ...
حتی کلیه هاش رو از دست داد و دیالیز میشد .. پارسال پیوند کلیه شد و اوضاع بهتر شده بود . هیچوقت این تلفن رو برنداشتم و حالش رو نپرسیدم ، هیچوقت به دیدنش نرفتم .. خدایا چرا من ؟؟
یعنی انقدر غرق در موضوع جداییم بودم ؟ یعنی انقدر در تب رفتن های مهردخت می سوختم ؟ یعنی انقدر درگیر نفس و حس تازه ی زندگیم بودم ؟ اینهمه سال گذشت مهردخت بزرگ و بزرگتر شد ، دانشجو شد اینهمه سال رفت و اومد ... چرا هیچوقت از هم سراغ نگرفتیم ؟
شادی اما بهتر بود بیماری تحت کنترل درآمده بود و پیوند هم خوب جواب داده بود .
چند روز پیش مامان گفت دیشب خواب خاله انسی اینا رو دیدم داشتند با عمواحد شیرینی پخش میکردند ترسیدم بهشون زنگ زدم از حالشون بپرسم عمواحد گفت همه خوبیم . خیالم راحت شد .
چهارشنبه صبح مامان بهم زنگ زد گریه میکرد ، گفت مهربانو شادی فوت شده .. خشکم زد گفتم مگه تو دیشب حالشون رو نپرسیدی گفت چرااا .
چهارشنبه شب مامان و بابا رفتند خونه خاله انسی اینا . عمو احد گفته بود وقتی زنگ زدی حال شادی رو بپرسی نیم ساعت بود شادی از دنیا رفته بود ولی دلم نیومده بهت بگم .
جریان از این قرار بوده که همه چیز روال عادیش رو می گذرنده و شادی حال خوبی داشته تقریبا بیست روز قبل هوس میکنه به انزلی مسافرت کنه .. تو همون موج سرمایی که اومده بود ..
شادی اونجا سرما میخوره و به دلیل ضعف سیستم ایمنی تبدیل به عفونت و ذات الریه و پس زدن پیوند میشه و ....
دیروز سوم شادی بود و همه ی کاپیتان هایی که از اون گروه سی نفره سال چهل و هفت اعزام شدند و هنوز بین ماهستند قرار بود جشن پنجاه سالگی بگیرند و این جشن تبدیل به مراسم سوگواری شادی شد .
تا الان مامان و بابا نتونستند متقاعدم کنند که با خاله انسی و عمو احد رو به رو بشم ... هیچ جوری نمیتونم قصور خودم رو برای این جدایی ببخشم .
این چند روز فقط خاطراتمون رو مرور میکنم و یادم میاد که وقتی با هم پچ پچ می کردیم و از مرد رویاهامون می گفتیم چقدر صورت شادی گل مینداخت ..
یادم میفته چقدر به دندونای ردیف و مرواریدیش نگاه می کردم و چقدر به هم قول میدادیم که حتما شوهرهامون رو با هم دوست کنیم و اصلا براشون شراط بذاریم که ما رو از هم جدا نکنند ...
افسوس که خودمون باعث این جدایی شدیم . 

راستی اسم بیماری شادی " وگنر" بود
((روی کلمه ی وگنر کلیک کنید و درباره ش بخونید ))
دوستتون دارم 

چند سال پیش به لطف مادر کتابخونم ، با کتاب کم نظیر و تاثیر گذاری بنام " دختری از ایران" آشنا شدم . این کتاب به قلم خانم ستّاره فرمانفرمایان (اسم ، ستاره مترادف با کوکب نیست .
بلکه sattareh خوانده می شود معنیش رو دقیق نمیدونم البته خیلی گشتم ولی چیزی بجز همون" شی پر نور" پیدا نکردم خودم فکر میکنم ستّار (به فتح س )به معنی پوشاننده ست و حتما اینم مونثشه ) و داستان زندگی خودش رو نوشته .
همینقدر بگم که این زن نازنین، مادر مددکاری اجتماعی ایران بوده و کتاب با همه ی فراز و نشیبش از کودکی وجریانات اواخر دوره ی قاجار تا پهلوی و بعدشم روزای انقلاب و بلایی که برسر این زن ارزشمند جوگیرهای اول انقلاب درآوردنه .
عمده ی مطالب ، شرحِ خدمات مدد کاری و عشق به همنوع و کمک به زنان تن فروش مستقر درمحله ی قلعه یا همون شهر نوعه. این مقدمات رو گفتم تا به اینجا برسم که دیشب داشتم کانال تلگرامی "خرد جنسی "رو مطالعه می کردم که دیدم گزارشی رو از سایت آپارات درمورد مصاحبه با خانم "لیلا ارشد" گذاشته .
دانلودش کردم و دقیقا یکساعت مشغول دیدن این مصاحبه ی باارزش شدم .
خانم لیلا ارشد از دانشجویان مددکاری خانم ستاره فرمانفرمایانه و کسی هستند که موسس "خانه خورشید" یا همون موسسه زنان سرزمین خورشید هستند .
از اونجایی که مسئولین ما موضوع تن فروشی در ایران رو کلا" قبول ندارند و انکار میکنند که همچین پدیده ای در کشورمون وجود داره !!!!!!!!!!!!!!!! ( استدلالشون اینه که اگر قبول کنیم ، با همه ی ادعاهایی که درمورد کشوراسلامی و مذهبیمون داشتیم مغایرت داره پس کلا منکر موضوع میشیم)
هیچ کمک و برنامه ریزی دولتی برای این موضوع ندارند و موسسه خانه خورشید تنها با کمک های مردمی و داوطلبانه داره به این قشر مظلوم و آسیب دیده کمک میکنه .
اگر علاقمند بودید این مصاحبه رو از آپارات دانلود کنید و ببینید و به سایت خانه خورشید با سرچ گوگلی و صفحه شون در اینستاگرام مراجعه کنید .
امروز چندیدن تماس تلفنی با موسسه گرفتم و با کارشناسان اونجا صحبت کردم و ضمن تشکر از همه ی زحماتشون ، ازشون خواستم یکمی رو سایت و تبلیغات کارکنند و بتونند کمک های مردمی رو بیشتر جذب کنند.
البته همه میدونند وقتی پای زنان تن فروش و اعتیاد و آسیب های دیگه میشه اصلا" خیلی ها اعتقادی به کمک ندارند و بیشتر تمایل دارند در فلاکت و بدبختی بمیرند و هیچ روزنه ی امیدی برای این قشر نمی بینند .
من بهشون قول دادم که براشون تبلیغ کنم و مردم رو تشویق کنم که با خدمات موسسه آشنا بشن . 
************
تو پست قبل در مورد آرتین پسر برادرم نوشتم و قرار بود این بار بیشتر توضیح بدم .
آرتین رو از همون اول ، پسر حرف گوش کن و تا حدود زیادی مقرراتی بار آوردن . شخصیتشم آروم ، مهربون و حمایتگره .
وقتی به غذا خوردن افتاد ، از مامانش میخواستم که یه پارچه زیرش بندازه و ظرف غذا رو بذاره جلوش ، بچه با دستاش غذا رو لمس کنه و بذاره دهنش . اما نسیم از اون خانومای کدبانو و تا حدودی وسواسی بود ، همین اخلاقش باعث شد تا همین چند ماه قبل ، غذای پسر بچه ده ساله رو خودش میداد!!! بارها سر این موضوع با بردیا بحثشون شده ولی چون خانه دار بود و وقت بیشتری رو با آرتین می گذروند برنامه شون تغییر نمی کرد .
از اون طرف بردیا بشدت سخت گیره . قانون وضع کرده چون مواد قندی و نوشابه ها مضر هستند ، خانواده ی ما استفاده نمی کنند . گاهی که آرتین بدون حضور پدرو مادرش پیش ما بود و غذایی داشتیم که حتما با نوشیدنی می چسبید ، می گفت : بابا اجازه نمیده من نمیتونم نوشابه بخورم . !!!
یا دیگه خیلی که وسوسه میشد به پدرش تلفن می کرد و اجازه می گرفت !!
یادم نمیره یه بار دوتایی تو ماشین بودیم و موندیم تو اون ترافیک های وحشتناک که کاملا خیابون قفل میشه . گوشی همراهمو گرفتم دستم گفتم : آرتین بیا بازی کنیم . گفت : عمه شما راننده ای نمیشه که 
گفتم : الان که بیکار نشستیم عزیزم ، چه فرقی میکنه ؟
گفت: بله درسته ولی من نمیتونم بازی کنم چون بابا گفته فقط جمعه ها یکساعت و نیم اجازه دارم .
گفتم : آرتین جان بابا برای این گفته که تو همه ی وقتت رو به بازی نگذرونی و به بازی عادت نکنی ولی الان که اینجا گیر کردیم اشکالی نداره .
گفت : درسته .
بعدم 45 دقیقه بازی کردیم . اما به محض اینکه پدرش رو دید گفت : بابا همچین اتفاقی افتاد شما از من ناراحت نمیشی؟
بردیا هم بادی به غبغبش انداخت یه نگاهی به من کرد به معنی اینکه (تحویل بگیر چه بچه ای تربیت کردم) گفت : این بار اشکالی نداره باباجون ولی تکرار نشه .
وقتی تنها شدیم گفتم : الان خیلی خوشحاااالی؟؟ گفت : آرررره .
گفتم : خیلی اشتباه میکنی بردیا . آرتین درسته بچه ی بسیار حرف گوش کن و برای بزرگترها بچه ی ایده آلیه ولی شماها نمیذارید تیپ شخصیتیش درست شکل بگیره .
این بچه یه آدم گوش به فرمان شده و متاسفانه در آینده فقط سعی میکنه ، رضایت و نظردیگران رو برآورده کنه .
یکمی با هم بحث کردیم و بعدش بی خیال شدیم .
تارسیدیم به این جلسه ی مشاوره استعداد یابی . زنگ زدم براش وقت گرفتم و روز موعود رسید .
سر وقت رفتند توی اتاق مشاوره ولی تقریبا یکربع بعد ، تلفن همراهم زنگ خورد ، دیدم نسیم جون داره زنگ میزنه .
انتظار داشتم پشت خط باشه و بهم بگه ما از اتاق اومدیم بیرون و آقای مشاور داره از آرتین تست می گیره یا یه چیزی تو همین مایه ها ولی ..
-: جانم نسیم جون؟
-: سلام عمه جون .
-: عه ، سلام عزیز دلم ، تو مگه تو اتاق مشاور نیستی ؟؟
-: نه عمه . من یکمی اونجا بودم ولی آقای مشاور گفت :آرتین برو از اتاق بیرون من با مامان و بابا صحبت کنم . سعی می کنم یه مامان و بابای متفاوت تحویلت بدم .
از امروز میتونی هرچی دلت خواست بخوری ، هربازی دوست داری انجام بدی .. حتی با دوستای مدرسه ت کشتی بگیرید و بزن بزن کنید . بعد صداشو آورد پایین و گفت :تازه یه چیز دیگه هم گفت 
-:چی گفت عزیزم؟
-: گفت یه ذره هم میتونم فحش بدم
-:وااای چه بامزه یعنی چی فحش بدی ؟؟
-: بهش گفتم وقتی دارم بازی کامپیوتری میکنم از دهنم درمیره میگم " شِت "، گفت اشکالی نداره راحت باش بگو 
-:
قربون اون "شِت "گفتنت برم من . 
-: ازم پرسید با کی خیلی راحتی ؟ منم گفتم با عمه مهربانو و مهردخت .گفت چرا؟ گفتم نمیدونم ولی خیلی پیششون خوش میگذره گفت یه مثال بزن ، ببخشید عمه من یه چیزی گفتم امیدوارم شما ناراحت نشید .
-:نه فکر نکنم ناراحت بشم . مگه چی گفتی؟
-: گفتم مثلا" اونروزی که با هم بودیم من خوردم زمین پشتم درد گرفت ، عمه م با خنده گفت : آرتین باسنت شکست؟؟ البته عمه م اسم اصل کاریش رو گفت ولی من روم نمیشه به شما بگم . (بهش گفتم :آرتین کونت شکست؟)
-: نه ناراحت نشدم عزیزم خوب کاری کردی بهش گفتی .بعد آقای مشاور چی گفت ؟
-:گفت خوب خودت داری میگی اسم اصلیش دیگه . اشکالی نداره آدم با مامان و بابا و عمه و خاله داییش راحت باشه حالا تو با معلمت داری صحبت میکنی میتونی اسم دیگه ش رو بگی ولی با دوستات و اونایی که راحتی هرجور دوست داری حرف بزن . درضمن پیش عمه و دختر عمه ت هم زیاد برو 
-: ای جااان عززیزم ، امشب کتلت که دوست داری میپزم بیا اینجا 
-: باشه عمه جون . مرسی 
اون روز بعد از ظهر، بردیا و نسیم بهم همون حرفای مشاور رو که آرتین تعریف کرده بود ، زدن .
گفتن مشاور گفته من نمیتونم این بچه رو استعداد یابی کنم چون اصلا خودش نیست . فقط منتظره ببینه شما چی میگید تا تایید کنه .
نذاشتین شخصیتش شکل بگیره . رهاش کنید بذارید خود واقعیش رو کشف کنه و نشون بده تا من بتونم استعداد ش رو پیدا کنم .
خلاصه اینه که عزیزای دلم خیلی هم دنبال بچه ی عصا قورت داده نباشید همین عصا قورت داده ها بعدا تبدیل به بچه ننه و نق نقو های نچسب میشن .
دوستتون دارم 

صبح که چشمامو باز کردم با پیغام " خاله مهربانو من دارم میام .. امضاء مایا"
رو به رو شدم 
مایا دختر همکار بغل دستیمه که خیلی خیلی دوستش دارم .
یه آقای نازنین و خوش رو که چهارساله همکارم شده . ایشون با خانم گلش تو سن 19 سالگی و اوایل دانشجوییشون (بدون جشن ازدواج و دنگ و فنگ های اضافه) دست همو گرفتن و دوتایی با دعای خیر پدر و مادراشون راهی یه کشور خارجی نسبتا" ارزون ولی کاملا" معتبر شدن و ده سال کنار هم بزرگ شدند و کارشناسی ارشدشون رو هم گرفتن و برگرشتن ایران .
حالا بعد از 13-14 سال که از پیوندشون گذشته منتظر به دنیا اومدن دخترشون هستن .
من سالهای ساله که همچین عشق و محبتی بین دوتا زوج ندیدم .
اگر درطول روز حال و هوای خوبی نداشته باشیم ، کافیه با گوش دادن به تلفن این دوتا کبوتر عشق حال و روزمون عوض بشه ..
شما فکر کن دوتا دوست قدیمی و یار شفیق دارن با هم احوال پرسی میکنن .. 
بگذریم .... برای عاقبت بخیری مایای عزیز و همه ی بچه های دنیا دعا کنیم 
*******
تقریبا یک ماه پیش مینا خواهرم پیشنهاد یه سفر یک روزه به دریاچه ارواح رو داد .
اما چون تازه اسباب کشی کرده بودم اصلا حوصله ی اینکه صبح ساعت چهارونیم بشینیم تو اتوبوس و شب حوالی دوازده برسیم ، صبحشم بدو بدو بریم سر کار رو نداشتم و از توانم خارج بود .
مهردخت رو تشویق کردم با خاله ش بره و رفتند .
خدا رو شکر یکعالمه بهشون خوش گذشته بود و چند نفر از گروه باقالی ها (دوستای قدیمیمون هستند که خواننده های قدیمی کاملا" باهاشون آشنان
) هم بودند
چند تا دوست جدید هم اضافه شده که مهردخت دربست عاشقشون شده .
حالا از اون ببعد هفته ای یه شب تو یه کافه قرار میذارن و مافیا بازی می کنند .
مهردخت وقتی از بازی برمی گرده بمب انرژیه ..
هم کلی تو سرو کله ی هم زدن و تفریح کردن هم محیطشون سالم و دوست داشتنیه .
البته اینکه میگم محیط سالمه ، بستگی به خود افراد داره .
تو اون جمع تقریبا 25 نفره ی دختر و پسر ، اگر دو نفر انتخاب کنند با هم هر رابطه ای داشته باشند ربطی به بقیه نداره .
سه شنبه ی این هفته مهردخت بهم زنگ زد و گفت: مامان امشب بازیه من میتونم برم ؟
گفتم : آره عزیزم برو برنامه ی خاصی نداریم .
گفت : خیلی ناراحتم چون آتوسا هم دوست داره بیاد ولی مامانش اجازه نمیده .
حالا این آتوسا ، دوست دوران هنرستان مهردخته .. ناز و مهربون از یه خانواده ی چهارنفره .
اما متاسفانه تو همه چیز محدودیت داره و تحت هر شرایطی باید ساعت 8/5 نهایتا 9خونه باشه استثناء هم نداره .
من با وضع قوانین تو خونه کاملا موافقم و اصلا" نظرم نیست که بچه ها هر کاری دلشون میخواد بکنن و هروقت خواستن برن و بیان اما به همکاری پدر و مادر با شرایط هم خیلی اهمیت میدم .
مادر و پدر بودن یعنی یک دنیا فداکاری و عشق و مایه گذاشتن .
این که آدم یه " نه " بگه و خودش رو کلا راحت کنه که نشد کار .
فکر میکنم بیشتر این " نه " گفتن ها یه جور از سر باز کردن و متوقف کردن دردسر از نظر خانواده هاست ، ولی حتما" یه جایی سر باز میکنه و مشکل آفرین میشه .
آتوسا به این نتیجه رسیده بود که برای اینکه بتونه یکمی تو جمع مهردخت اینا شرکت کنه به مادرش دروغ بگه که استادمون کلاس رو تعطیل نکرد و ال شد و بل شد ما مجبور شدیم تو دانشگاه بمونیم و ترافیک بود و ...
به کلاسشم نصفه کاره شرکت کرد و رفت تا یک ساعت تو کافه نشست کنار مهردخت این ها و طبق معمول خودش رو برای 8/5 -9 رسوند خونه .
خوب این درسته عایا؟؟
بهتر نبود مادر آتوسا یا خودش یا همسرش که میدونم امکانش رو هر دو دارند یا حتی برادر بزرگترش که خیلی پسر گلیه و اتفاقا بازیگر تیاتره و معمولا همون اطراف کافه هم هست با هم هماهنگ کنند و برن دنبال آتوسا ؟؟
شاید با خودتون فکر کنید که اصلا یه خانواده نخواستن اجازه بدن و این تفریح به هر دلیلی براشون خط قرمز بوده و این حرفا درررست ، منم رد نمی کنم ...
ولی باید بگم متاسفانه آتوسا از همون اواخر پیش دانشگاهی سیگار می کشید و هر وقت من میرفتم مهردخت رو از کلاس طراحی بیارم ، مهردخت می گفت : مامان من خیلی آتوسا رو دوست دارم این دختر از هر نظر خانومه ولی داره به خودش آسیب میزنه .. 
اونشب هم که تو کافه با مهردخت اینا بوده ، می گفت : مامان یعنی آتوسا نخ به نخ سیگار می کشید و یک لحظه هم از دستش نیفتاااد .
حالا سوال من اینه : ممکنه یه مادر اینهمه حساسیت برای تربیت دخترش و چرا و اما و اگر برای تفریحاتش داشته باشه و در عین حال بچه ش با این حجم بالا به دود ، اعتیاد داشته باشه و اون مادر نفهمه؟؟
میشه تو یه خونه ی چهار نفره کسی که مدعی تربیت درست با " نه " گفتن های مکرره ، متوجه احوالات فرزندش نباشه؟؟
بگذریم ...
سه شنبه شب ، مهردخت رفت برای بازی ، منم از اداره اومدم و یه دل سیر استراحت کردم ساعت 9/5 بود مهردخت زنگ زد ...
ریز ریز میخندید ، گفت : مامان من سوختم ، از بازی بیرونم کردن ...هنوز بقیه دارن بازی می کنن.
گفتم : عه سوختی
چجوری میای؟
گفت : مینا و مصطفی ( از دوستای گروه باقالیا) هم هستن ، یا با اونا میام .. یا اسنپ می گیرم .
گفتم : عصری محمد (همکار منه یه آقای گل 29 ساله که اونم تو جمعشونه) هم ، می گفت : خیالت برای برگشتن مهردخت جان راحت باشه ، خودم می رسونمش..
ولی تهدیدش کردم که اگر این کار و انجام بده نه من نه اون دیگه 
چون خونه شون غرب تهرانه و ما شررررق .
گفت : نه مامان مطمئن باش نمیذارم برسونتم...
من برم دوباره ...انگار آرمین اینا دارن تقلب می کنن
یکمی که گذشت دیدم حسابی استراحت کردم .. دو سه روزم تعطیله .. خودمم خیلی دلم برای بچه ها تنگ شده از طرفی یه بارون خوشگلی هم می اومد ،پاشدم لباس پوشیدم و به سمت کافه رانندگی کردم .
بیست دقیقه بعد رسیدم ..
مهردخت داشت از خوشحالی پر در میاورد .
سلام و روبوسی رو زود تموم کردیم ، گفتم : برید سر بازیتون ببینم چی میشه دفعه ی بعد خودمم برای بازی میام .
نشستم کنار و یه چای ماسالای خوشمزه هم سفارش دادم و کلی به بازیشون خندیدم .
چهل دقیقه بعد بازی تموم شد ..
همه تقسیم بندی شدن و دوتا ، سه تا ، باهم رفتن . یکی دونفر هم اسنپ گرفتن .
مهردخت مثل بمب انرژ ی بود و یعالمه سر و دستامو ماچ کرد و گفت : دمت گرم مامانی خیلی باحالی .

بماند که از فکر آتوسا بیرون نمیام 
********
راستی نمی دونم چند درصدتون با سهیل رضایی و بنیاد فرهنگ زندگی آشنا هستید ؟
سهیل رضایی روانشناس خوب کشورمونه که میتونید کانال تلگرامشو رو گوشیتون داشته باشید(از تو همون سایت آدرسش رو دربیارید) و تو ماشین و وقتای اضافه ازش استفاده کنید عااالیه و یه کار قشنگ و خوبی که انجام داده استعداد یابی نوجوانانه ..
تو همون سایتش بزرگ نوشته مخصوص دوره اول و دوم دبیرستان البته من برای آرتین که امسال کلاس پنجمه هم وقت گرفتم و مراجعه کردند و واقعا مفید بود ..
جریانش رو تو پست بعدی مینویسم براتون .
این رو هم بدونید که الزاما" بچه های مثبت و حرف گوش کن بچه های موفق و کاملی نیستند و این چیزی بود که چندین ساله دوست دارم بردیا و خانومش رو درمورد آرتین متوجه کنم که خوشبختانه با این جلسه ی مشاوره انجام شد .
دوستتون دارم 
تلفن رو میزم زنگ خورد
-: سلام بفرمایید .
-: سلام . وقت دارید؟ یه لحظه تشریف میارید لطفا؟
-:بله . الان
مدیر محترم بود . رفتم تو اتاقش .
صندلی مهمانش رو کشید سمت خودش تا بیشتر از حد معمول بهش نزدیک بشم .
نشستم کنارش . از این حرفای کلیشه ای شروع شد که : مهردخت خانم چطوره ؟و اوضاع در چه حااله ؟ و این چیزا..
یهو صداش رو آروم تر از قبل کرد و گفت : مهربانو خانم می دونید که چقدر قبولتون دارم .
گفتم : محبت دارید .
-: غیر از اینکه خیلی قبولتون دارم ، شما الان یه دختر خانم حدود بیست سال دارید ، اگه اشتباه نکنم ؟
- : نه کاملا درسته . مهردخت چند ماه رفته تو بیست سال .
-: ماشالله .. پس از ماها که بچه هامون 14-15 ساله ند تجربه ی بیشتری دارید . ضمن اینکه کلا هم مطالعه دارید و اخلاقتون اجتماعیه
، احتمالا بتونید مشکل ما رو حل کنید .
-: شما محبت دارید ، خیر باشه ، چی شده ؟
-: والا یکی از دوستان من یه دختر خانم 16 ساله داره . به من گفت دخترم رفته به مامانش گفته من میخوام با یه پسری دوست بشم چکارش کنم ؟؟
منم بهش گفتم با پشت دست بزن تو دهنش . ( خنده عصبی کرد) البته میدونم حرفم درست نبوده ولی انقدر ناراحت شدم که همینو گفتم ..
بهش هم گفتم که شما خیلی از این بچه غافل شدید باید حواستون بهش باشه اگه احساس کمبود نمی کرد دنبال دوست پسر نمی گشت .
البته بعد بهش گفتم باید ببرینش پیش مشاور و یادم افتاد که اصلا" چرا مشاور ؟ از شما می پرسم که چه باید کرد؟
گفتم : به قول خودتون اون حرف که خیلی اشتباه بوده که با پشت دست و ایناااا....
ولی چرا به مشاور فکر کردید؟
-: چی بگم والا ، ما که نمیتونیم این مشکل رو حل کنیم ، گفتم ببریم مشاور یه کاریش بکنه .
-: البته بنظر من والدین باید برن مشاور تا مشکلشون رو حل کنند اون دختر خانم که مشکلی نداره .
-: یعنی بچه بیاد به آدم بگه من دوست پسر یا دختر می خوام مشکلی نداره ؟
-: نه که نداره . ببینید آقای سبحانی اتفاقا چند روز پیش داشتم یه کلیپی رو می دیدم که یه گزارشگر رفته بود بین مردم و ازشون می پرسید اگر بچه تون بهتون بگه آب یا غذا می خوام چکار می کنید؟؟
همه با هم می گفتن براش تهیه می کنیم .
گزارشگر گفت : فرض کنید در دسترس نداشتین و شرایطش نبود .. باز همه گفتند : اگه زیر سنگ هم شده براش تهیه می کنیم ، نمیشه که آدم به بچه ش بگه وایسا هفته ی بعد بهت آب می دیم.
گزارشگر پرسید : حالا اگه بچه تون بگه نیاز جنسی دارم چکار می کنید؟
اینجا همه ی پدر و مادرا هنگ کردن . گفتن نمیشه که .. واجب نیست که و ...
گزارشگر هم مجابشون کرد که اتفاقا نیاز جنسی دقیقا مثل آب و غذا جزو نیاز های اولیه ست .
خلاصه که یکی دو نفر گفتند : در هر شرایطی شرایط ازدواجشون رو مهیا می کنیم و اصلا هم ، سنِ کم، برامون مطرح نیست ..
چند نفر هم با شرمندگی گفتن : والا بهش فکر نکرده بودیم و هیچ آمادگی برای این موضوع نداریم .
حالا در مورد این دوستتون و دختر 16 ساله ش .
اول برید از قول من بهشون تبریک بگید چون این دختر خانم اصلا" بابت بی توجهی خانواده و یا از زور تنهایی ، همچین فکری نکرده .
چون اگر اینطور بود اصلا به مادرش نمی گفت ..
پس ببینید رابطه ی مادر و دختر چقدر خوب و دوستانه ست که اومده مطرح کرده ، میتونست یواشکی ایجاد ارتباط کنه و شاید هزار تا مشکل براش پیش می اومد.
دوم اینکه ، حتما این دختر خانم پسری رو در نظر گرفته . بهترین راه اینه که مادرش، اون پسر رو بشناسه و در صورت امکان حتی خانواده ش رو هم بشناسه و با مادر اون آقا پسر ارتباط بگیره .
بعد ، با هم یه روش خاصی رو برای نوعِ رابطه ، برنامه ریزی کنند .مخصوصا چون دانش آموزند و باید حواسشون به درسشون باشه .
سبحانی گفت : آهااان ...همین دیگه .. به نظر من ، بچه ها از درس میفتن ...باید الان همه ی وقتشون رو به درساشون معطوف کنند ، نه این کارا .
گفتم : اشتباه نکنید آقای سبحانی ،بچه ها وقتی دلشون ایجاد ارتباط با جنس مخالف رو میخواد ، اگر با ناکامی مواجه بشن همه ی حواسشون میره برای سرکوب این ماجرا و مرتب در حال نقشه کشیدن برای دوتا تلفن بشتر ، دوتا قرار یواشکی و خیلی چیزای دیگه میشه ،ضمن اینکه تو همین حال و هواها احساسشون بیشتر جنسی میشه تا دوستانه .
اگر با برنامه ریزی باشه اتفاقا برای پیشرفت درسیشون خیلی هم خوبه .
میتونه اینطوری باشه که هر روز از این ساعت تا اون ساعت مجازید با هم تلفنی حرف بزنید یا چت کنید و این چیزا و هفته ای دیکی دو روز هم میتونید همدیگه رو ببینید .
بیرون قرار بذارن برن پارک ، کافی شاپ ، کوه ... دیگه اون بستگی به شرایط و علاقه مندیا شون داره .
اینطوری ضمن اینکه خواسته شون برآورده شده اما کنترل نهایی دست شماست .
از طرفی وقتی پدر و مادرها با نوجوونشون می جنگند و از الفاظی مثل (خجالت بکش و چشمم روشن و دیگه چکار کنم برات دوست پسر هم میخوااای !!!) بشین سر درس هات و از اون به بعد بچه تون رو هزار جور کنترل کنید که نکنه یه وقت بره با کسی دوست بشه ، در واقع دارید اون پسر یا دختر رو برای بچه تون مقدس و مقدس تر می کنید .
از نظربچه هاتون ، شماها آدم های بی احساسی هستید که حتی یه ذره هم درکشون نمی کنید و کم کم تبدیل به دشمن درجه یکشون میشید و اونا هم از انواع و اقسام ترفند ها استفاده می کنند تا شما رو دور بزنند .
اتفاقا اگه شرایط این دوستی ها ی سالم و تحت کنترل رو مهیا کنید و بچه ها با هم برن و و بیان ممکنه خیلی زودتر به نتیجه ای که شما میخواید با جنگ و دعوا بگیرید ، برسند که طرفشون آدم مورد نظر نبوده .
وقتی هی اصرار می کنید طرفتون مناسبت نیست و نمیذارید بچه ها خودشون همدیگه رو بشناسند، اونا با همون تصویر های خیالی که از طرف دارند پیش میرن و هی ازش بت الکی میسازند .
معمولا بچه ها بیشتر نیاز به دوست و هم صحبت از جنس مخالف رو دارند نه اینکه حتما بخوان رابطه ی جنسی ( چیزی که شما ازش وحشت دارید ) رو پیاده کنند .
کاش محیط رو یه جوری برای بچه هامون مهیا کنیم تا بااطلاع ما رفت و آمد کنند ، تفریح برن ، بازی های گروهی کنند و جنس همو بیشتر بشناسند ..
اینطوری انرژی هاشون انباشه و سرکوب نمیشه و وقت عزیزی رو که می تونند در جهت شکوفایی صرف کنند ، صرف جنگ روانی با پدر و مادر (این عزیز ترین های زندگیشون) نمی کنند .
من بارها از این روش نتیجه ی خوب گرفتم .
دختری که اصرار داشته با یه پسر دوست بشه وقتی خیلی راحت و بدون دعوا خانواده پذیرفتن و چند وقت بعد ازش پرسیدن که رابطه تون چطور پیش میره ؟ دختر خیلی راحت و بدون استرس جواب داده :
نه هیچی ، اشتباه می کردم اون چیزی که فکر می کردم نبود .. مثلا" خیلی بچه ننه بود یا خیلی بی برنامه بود .
یکی از دوستان من اتفاقی فهمیده بود که پسرش با یه دختری تو تلگرام ارتباط داره .
می خواستند به روی پسرشونم نیارن ولی خونه رو تبدیل به عزا خونه کرده بودن.
با شوهرش هرشب می نشستند تو سر خودشون می زدن که چکار کنیم ، بچه معلوم نیست با چه (...) در ارتباطه ، به راه های بد کشیده میشه .
وقتی فهمیدم بهش گفتم : عزیز من ، چرا بیخود به دختر مردم تهمت میزنی ؟ برو ببین واقعا کیه و دست از خیالبافی بردار و هی به خودت نگو یه دختر بی سرو پاست .
خلاصه کلی تلاش کرده بود تا صحبت به سمتی پیش بره و پسرش ، خودش رازدلش رو با مادر درمیون گذاشته بود .
بعد هم فهمیده بود یه دختر تو شیراز از یه خانواده ی خیلی خوب و از طریق تلگرام ، اتفاقی با پسرش دوست شده .
باورتون نمیشه موضوع رو یه جوری هدایت کردند تا مسافرت عیدشون رو رفتند شیراز ، و دختر و پسر چند ساعت همدیگه رو تو حافظیه ملاقات کردند .
یکی دوبار هم دختر اومد تهران و ..
تقریبا یکماه قبل دوستم زنگ زد گفت : مهربانو پسرم و اون دختر خانم به این نتیجه رسیدن که اختلاف عقایدشون زیاده ... البته هنوزم گاهی برای هم مطالب جالب یا حتی منابع درسی میفرستند ولی هر دو پذیرفته ند چیزی به نام عشق و بزرگ شدیم با هم ازدواج می کنیم بینشون وجود نداره .. دیدی داشتم بخاطر این موضوع زندگیم رو سیاه می کردم .
گفتم : بعله عزیزم راهی که انتخاب کرده بودی چه بسا منجر به موضوعات تلخ و پیچیده میشد .
آقای سبحانی ساکت بود و عمیق گوش میداد .
-: راستی آقای سبحانی شما چه برنامه ای دارید اگر بهنام جان ، همچین چیزی ازتون بخواد ؟؟
-: چی بگم ؟؟ اصلا بهش فکر نکرده بودم ولی چقدر خوب شد این بحث پیش اومد .
-: لطفا" اگه دوستتون و خانومشون تصمیم گرفتند مادر با دخترشون صحبت کنند و اون برنامه رو با آقا پسر بذارن بهش تاکید کنید که به دخترشون بگه بابا در جریان هست ، ولی به دلیل اینکه مشغله ش بیشتره من هماهنگ می کنم .
یه وقت خدای نکرده به دخترش نگه : باشه من کمکت می کنم تو با اون پسر دوست شی ولی پدرت نفهمه و عصبانی میشه و به غیرتش برمی خوره .
-: چششم حتما توصیه تون رو بهشون میگم و بهتون خبر میدم که چکار کردند .
**********
من معمولا تو خونه کیک برای چای درست می کنم .
یه پایه ی اصلی برای کیک بلدم گاهی کشمش می ریزم گاهی گردو ..
گاهی هردوش ..
گاهی نسکافه می ریزم ..
گاهی نصفه ش رو نسکافه و بقیه ش رو ساده می ریزم ..
گاهی هم سیب و دارچین میزنم .
ولی هیچوقت فکر نمی کردم شیرینی خشک خوب بشه ..
از هفته ی قبل مهردخت می گفت دلش میخواد کوکی درست کنه و بالاخره دیشب درست کرد خیییلی راحت و خیلی خوشمزه . 
عکسش رو میذارم ببینید ...چند تا رنگ اصلی رو خریدم و مهردخت، بقیه رو خودش ساخت ، بعدشم بصورت آبرنگی تزیینش کرد . بقول خودش "گلکسی طوررر" 



راستی اون ظرف رو که خریدیم چوب طبیعی بود حس خیلی خوبی به آدم میده .
سه تا جا داره که میخواستم مغز گردو ، پسته و فندق بریزم توش .. انقدر گرون شده که تبدیل شد به خرما ، پسته شامی و لواشک 

گل های نارنجی رو هم که رنگ مورد علاقه ی مهردخته از گل فروش های سر چهار راه می خرم .
عادت دارم چه خودمون باشیم چه مهمون داشته باشیم ، میوه ها رو خورد می کنم که قشششنگ خورده بشه و جنبه تزیینی نگیره ..
اینطوری حتی ده پونزده تا مهمون رو با چند میوه و از هر کدوم دو سه تا میتونیم راه بندازیم و کلی صرفه جویی کنیم .
دوستتون دارم 