دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

"بیشعور نباشیم"

سالهاست  برای اصلاح صورتم هر دوهفته به آرایشگاه محل میرم .

 قبل از عمل رفتم ،  دوهفته بعدش هم طبق عادت دوباره  سر زدم . 

نگاه های مشکوک و کنجکاو خانم هایی که تو سالن کار میکنند رو حس میکردم . بین خودم و خودم یه بازی راه انداخته بودم که " یعنی فهمیدن تغییر کردم؟"" می پرسن یا روشون نمیشه ؟" " کدومشون بیشتر از بقیه اهل حرف زدن و ابراز احساساتن؟" 

چشمامو رو هم گذاشته بودم وحرکت روتین موچین و دست آرایشگر رو تجسم می کردم . 

- " مهربانو ، حالت خوبه؟ " 

باخنده چشمامو باز کردم .

- آره مررسی چطور مگه ؟ 

- نمیدونم ، حس کردم رنگت پریده .

- حست درسته .. تقریبا" یازده روز پیش جراحی کردم .

- عه خدا بد نده ، چه جراحی؟ 

-معده مو کوچیک کردم . 

دست از کار کشید . 

- وااا .. چه کار خطرناکی .. چرا اینکارو کردی؟ لاغری؟

- آره .

-ای بابا یکم رژیم می گرفتی و ورزش میکردی . اصن تو چاق نبودی . 

خندیدم و پست بندش سرفه م گرفت .

- خووب حالا نخند بخیه هات باز میشن 

دوباره صدای خنده م رفت هواااا.

-کجا بخیه هام باز میشن . بخیه ای درکار نیست . مانتومو زدم کنار و جای کوچولوی لاپاروسکوپی رو نشونش دادم . 

-عه .. همین بود ؟ اصلا شکمتو باز نکردن؟ 

- نه مدلش اینطوری نبود .. 

براش کلی توضیح دادم که چی بود ه و چکار کردم . 

مریم ، یکی دیگه از آرایشگرها که خانم ناز و تپلیه توجهش جلب شد و اومد نزدیکمون . اونم کلی سوال پیچم کرد . 

*******

امروز درست پنج ماهه عمل شدم هشتم دی بود دیگه ؟ امروزم که هشتم خرداده میشه پنج ماه کامل .

تقریبا" بیست و هشت کیلو کم کردم و همه ی این مدت هر دوهفته یکبار رفتم آرایشگاه . 


هر بار مریم رو دیدم و بیشتر از قبل ازم سوال کرده و تغییراتم رو بررسی کرده . حسابی به فکر جراحی افتاده و داره تحقیق و بررسی میکنه . آخرین بار  گفت چند روزه چشمم به در مونده تا بیاید . 

بهش گفتم اگر سوال مهمی داشتی از فریبا تلفنمو بگیر و بهم زنگ بزن عزیزم . 


روزدوشنبه که تعطیل بود  با مهردخت نشسته بودیم گپ میزدیم . یه تلفن ناشناس بهم زنگ زد . 


-سلام مهربانو جان ، من مریم هستم ، آرایشگاه ... 

-آهااا .. سلام مریم جون خوبی عزیزم ؟ 

-ببخشید مزاحم شدم خودتون اجازه داده بودید از فریبا تلفنتون رو بگیرم . 

- نه ، خواهش میکنم .. مشکلی نیست بگو جانم ؟ 

شروع کرد دقیق تر پرسید .. اسم کامل دکتر رو که گفتم ، مهردخت شروع کرد چپ چپ نگاهم کرد . 

با سر و اشاره بهش گفتم : ببخشید . 


شماره ی تلفن دکتر رو خواست .


. گفتم : مریم جون من شماره ی دکتر رو هر بار از گوگل برداشتم و بهش زنگ زدم . گفت : باشه چشم منم از همون گوگل می گیرم . 


هم زمان می شنیدم داره به یکی میگه خودکار بیار اسم دکتر رو بنویس ولی انگار خودکار جوهر نداشت نمی  نوشت .

 مریم حالت دستپاچه پیدا کرده بود . پشت سرهم توضیح میداد که از آخرین بار که رژیم گرفته چند کیلو کم کرده و فقط چند روز به زندگی عادی برگشته ، شش کیلو بالارفته .


 می گفت که همه ی اطرافیان سرزنشش می کنند که اراده نداره و باید بیشتر تلاش کنه .


بهش گفتم شرایطت رو درک میکنم مریم جان . چون بی ام آیت بالای چهل رفته به اصطلاح پزشکا وزنت حالت فنری پیدا کرده و اینطوری شده . این تصمیم خیلی شخصیه .. 


من برای عمل تشویقت نمی کنم ، به هر حال ریسک ، هزینه و مشکلات دیگه داره ولی یه راه حله که اگه به نتیجه ی قطعی برسی میتونی ازش استفاده کنی . 

به مهردخت گفتم : لطف میکنی شماره دکتر رو گوگل کنی ؟ 


مهردخت با اخم و ادا اصول خیلی زیاد ، گوشیش رو گرفت سمتم که شماره ی دکتر روش بود . 


گفتم : مریم جون بیا من شماره رو درآوردم و براش خوندم . 


خیلی تشکر کرد . گفتم فقط یه موضوعی ، دکتر روزهای زوج هست .. امروز که تعطیله نیست ولی من یه شماره بهت میدم ، شماره خانم منشی دکتره .


 بهش تو واتس آپ پیام بده و بپرس که این چهارشنبه هستند یا نه . 


اگر بودند روز چهارشنبه ساعت 4/5تا 5 اونجا باش. چون اگه اون موقع زنگ بزنی بعد راه بیفتی بری خیلی دیر میشه و باید تا ساعت نه و ده شب معطل بشی . 


بازم تشکر کرد و خداحافظی . 


-چیه مهردخت ؟ چرا انقدر قیافه تو کج و کوله میکنی مامان؟ 


-هییییچی .. مثلا داشتیم حرف میزدیمااا. 


-خوب باشه الان دوباره ادامه میدیم . یکی کمک خواسته بهش بگم  من و مهردخت داریم گپ میزنیم تو یکساعت دیگه بزن؟ 


- نه .. نگووو .. ما ناجی دیگرانیم باید مشکل همه رو تا تتتتته حل کنیم . 


- مهرددددخت!!! باور کنم تو در این حد خودخواهی ؟؟ 


- تا کدوم حد مامان؟ خوب داری بهش اطلاعات میدی دیگه شماره دکترم تو باید بدی ؟

 خوب بره ببینه شماره چیه ، وقت بگیره بره بشینه  تو نوبت . مگه ما باید لقمه بگیریم بذاریم دهن مردم؟ 


- ای بااابااا این حرفا چیه ؟ چرا زورت میاد خیرت به کسی برسه؟ 


- زورم میاد مگه چی از این خانم به نفع من میشه که بشینم براش سرچ کنم ؟ تو دوست داری همیشه آدم خوبه باشی و بابتش بها میدی . 

-مهردخت اولن که تو بخاطر اون خانم این کار رو نکردی ، بخاطر من کردی . من ازت خواستم . 


بعدشم من خودمم کسی نیستم که بگم بدون در نظر گرفتن هیچ منافعی به دیگران سرویس بده و اینااا.. ولی اگر بتونی به آسونی یه کار کوچیک برای کسی انجام بدی و ندی چون برات نفعی نداره  خیلی بی انصافیه.(همین طور که می گفتم  با عصبانیت رفتم تو آشپرخونه و از همون جا ادامه دادم .. نمی خواستم مستقیم و چشم تو چشم دعوا کنیم)


یادته اون همکلاسیت  گفت برام بلیط تیاتر بخر و خریدی و اون اصلا به روی خودش نیاوردکه باهات حساب کنه ؟ دفعه ی بعد که بازم پیش اومد بهت گفتم دیگه براش نخر چون رو چیزای دیگه ای که تعریف کردی اینطور معلومه که قصد سوء استفاده داره . یا موارد دیگه . پس من دلم نمیخواد آدم خوبه باشم و بهاش رو با سوء استفاده بدم . 

- به هرحال مامان نود در صد مردم قصد دارن از خدمات آدم استفاده کنن و بعدشم ته دلشون بهمون بخندن .

 من تصمیم گرفتم به هیچ کس کمک نکنم تا این اتفاق نیفته . 

فهمیدم مهردخت بصورت مشخص از چیزی ناراحته و داره بابتش واکنش نشون میده . از آشپزخونه اومدم رو مبل کنارش نشستم .

-مهردخت چی شده مامان؟ 

-هیییچی ، اتفاق جدیدی نیفتاده .. اصن قانوش همینه انگار . برای کسی کاری میکنی انگار وظیفته . 


 درمورد مت گالا (Met gala)   تو گروه مطلب نوشتم . دختره خجالت نمیکشه مثلا" رشته ش طراحی لباسه بعد اصلا  نمیدونه مت گالا اسم شخصه یا یه مراسمه . اومده میگه چی هست ؟ برام توضیح بده . 

من تمام مسیر دانشگاه تا خونه رو براش ویس فرستادم کل تاریخچه ی مت گالا رو توضیح دادم آخرش نوشت آهاااا . 


خوووب بیشعور بگو دستت درد نکنه ، مرسی برام وقت گذاشتی من گاگول بودم  هیچی از این جریان نمی دونستم . 


یا اون یکی ، یه بخشو باید سه نفره کنفرانس بدیم . من نشستم تحقیق کردم ، پاور پوینت هم که سارا باید درست می کرد بلد نبود خودم  درست کردم ، (حالا اون هیچی ، چون سارا چند بار تشکر کرد) ولی مارال هیچ کار نکرده اومده با یه لحن انگار نوکر باباشیم میگه : بچه ها من اصن حال و حوصله ی کنفرانسو ندارما یه تیکه ی کم و آسونشو بدید من . 


منم گفتم کم بخور یه نفرو استخدام کن برات کار کنه . ما سه نفریم باید یه موضوع رو کنفرانس بدیم و گروهمون نمره بگیره ، کی گفته من از همه بیکار ترم ؟ 


گفتم : حق داری مهردخت .. میدونم الان عصبانی هستی ولی  اگر قرار باشه همه ی آدما رو اینجوری ببینیم که زندگی خیلی ناراحت کننده و بد میشه . 


بنظرم هر کسی ارزش اینکه اگر موقعیتش پیش اومد یه محبت کوچیک بهش بکنیم رو داره . آدم همکلاسی ، همکار و آشنا رو یه محک میزنه اگر محبت رو درک کرد ادامه میده وگرنه دفعه ی بعدی وجود نداره . 


لابد تو   اگر امروز یه ماجرایی پیش اومد  برای یه  رهگذر یه کار کوچیکی بتونی انجام بدی میگی  ولش کن،  من که دیگه هیچوقت نمی بینمش برام جبران کنه ؟؟ یه چیزی هست بنام  زنجیره ی مهر که باید پاره نشه . 


من برام پیش اومده که یه کسی دستاش پر از خرید بوده به دم ماشینش رسیده خواسته درو باز کنه نمیتونسته ، من براش باز کردم .از اون طرف  یکی صدام کرده گفته خانوم اون کاغذ از کیف شما افتاد . 


برش داشتم دیدم یه چیز خیلی مهم بوده برام . یا صبح جلوی در اداره یکی گفته خانوم نرو دنبال جای پارک من تا پنج دقیقه دیگه میرم . 


دنیای بدی شده .. خیلی ها بی ادب و طلبکارن و اصلا بهشون آموزش ندادن رفتار درست رو ، هر چند که معتقدم فقط آموزش نیست .. از یه سنی به بعد آدم خودش بایدشعور اجتماعیش رو بکار بندازه و بعضی چیزا رو رعایت کنه . 

ولی این طرز فکر و تصمیمی که برای خودت گرفتی منو نگران میکنه .


 اولش سخته ، که بی شعور باشی ولی کم کم بهش عادت میکنی و اگر مواظب افکار منفی نباشی خیلی زود بهش تبدیل میشی . 

همینطور که از کنارش بلند میشدم ،بوسیدمش .


وسطای اتاق بودم که گفت : مامان معذرت می خوام بد حرف زدم . 

*******

دوستتون دارم 


"تعطیلات هیجان انگیز و طعم خوش رفع سوء تفاهم"

چند وقت پیش ، همراه با نمایشگاه کتاب  کوچیکی که تو اداره مون برگزار شده بود، یه نماینده از Opark هم حضور داشت و بلیط با تخفیف ویژه می فروخت .


 چون قبلا" مهرداد و بردیا و پسرش رفته بودن و خیلی تعریف می کردن ، زود زنگ زدم بهشون . با توجه به اینکه به زودی امتحانات پایان سال تحصیلی آرتین تموم میشد، مینا و مهرداد گفتن بهترین جایزه ست .


 بنابراین 4 تا بلیط برای آقایون گرفتیم 5 تا هم برای خودم و مهردخت و مینا و دوتا از دوستانمون . گروه آقایون هفته ی پیش رفتن و مثل همیشه تا دو سه روز درمورد اینکه چقدر بهشون خوش گذشته برامون تعریف کردن ، ما خانوم ها هم دیروز یعنی جمعه برنامه گذاشتیم.


 البته متاسفانه یکی از دوستانمون نتونست بیاد و گفت بلیطش رو نمیخواد چون این جور جاها واقعا" دستجمعی خوش می گذره و بعدا " تنهایی دوست نداشت بره . 

دیروز ما چهارتا خانم ساعت دوازده ظهر ماشینمون رو تو پارکینگ پارک کردیم . رفتیم ورودی مجموعه. یه خانم با خواهر و دخترش اومده بودند بلیط بخرن . بهشون پیشنهاد دادم که یه بلیط رو با تخفیف از من بخرن . 


در ایام ماه رمضان قیمت بلیط ها 99 هزارتومن شده ولی بلیط من 62 هزارتومنی بود . کمی من و من کرد و گفت : نکنه بلیط تون اعتبار نداشته باشه ؟ گفتم : ما چهارتا داریم میریم تو اگر ما رو قبول کنه می گیم پنج نفریم و خیال شما از بابت اعتبار بلیط راحت میشه . قبول کرد و 5 تا بلیط رو دادم پذیرش . خانم خوش رو و محترم پذیرش هم بلیط ها رو پانچ کرد و 5 تا دستبند بهمون تحویل داد . 


خانمی که بهش بلیط فروخته بودم خیلی خوشحال شد ، تشکر کرد و گفت 37 هزارتومن به نفعم شد . گفتم : سودش دوطرفه بود چون دوست ما هم نتونست بیاد و بلیطش بلا استفاده بود . 


من و مهردخت و مینا ، پارک آبی دُبی (وایلد وادی)رفته بودیم و تجربه ی سوار شدن سـرسـره ها رو داشتیم البته  اون پارک تو محیط روبازه و اُ پارک محیطش بسته ست . از نقاط مثبت اُ پارک نظافت عاالی و پرسنل بسیار خوش اخلاق و با محبتشه ، کیفیت دستگاه ها هم عاالی بود . 


با سقوط آزاد شروع کردیم . ما چهارنفر بودیم و سه تا دوست دیگه که رسیدیم پای دستگاه . با دیدن نفر قبلی که ایستاد تو محفظه ی مخصوص و با سه شماره صفحه ی زیر پاش باز شد و مثل موشک رها شد تو تونل های آب ، همه جا زدن و شروع کردن به من نمیام و نمیتونم و سکته می کنم و این حرفااا .. دیدم یه ذره به حرفاشون گوش بدم پای خودمم سست میشه ، گفتم:  ببخشید برید کنار ، وقت منو هدر ندید 

همه شون دست و جیغ و هورااا ، که بابااا شجاااع ، بابااا نترس .. خلاصه به سه شماره عین پر کاااه شوت شدم تو تونل های پر پیچ و خم و سرسره مانند ..خیییلی باحاال بود ، کلی هم کیف داد .. بعد از چند ثانیه دیدم دوستم ساره هم  پرت شد بیرون بعد از اون دوتا از اون دوستایی که باهم بودن به فاصله اومدن. 


بعدشم مینا و مهردخت دست در دست هم از پله ها اومدن پایین 

هر چی گفتم : اصلا انقدر که بنظر میرسید ترسناک نبود ، گوش ندادن ترسوهاااا

ولی انصافا" همه ی سرسره ها رو با هم سوار شدیم و عاالی بود .تنها چیزی که واقعا خسته مون کرد ، پله های خیلی خیلی زیادش بود . گفتم چرا یه آسانسور نمیذارن اینجا ؟ یکی گفت : چون محیط مرطوب و خیسه خطر برق گرفتگی داره که اصلا" بنظرم منطقی نبود . با اینهمه تکنولوژی و اسانسورهایی که صرفا داخا آب کار میکنن ، دیگه یه گوشه اسانسور زدن کاری نداره ..


 ولی بنظر خودم بخاطر اینکه اگر اون پله ها نباشه هر کسی ده بار میخواد بره از وسایل استفاده کنه و پرسنل نمی تونن از پس اونهمه کار سخت بر بیان و درضمن استهلاک وسایل هم خیلی زیاد میشه ، این کا رو نمیکنن . خلاصه ما که اولش گفتیم همه رو حداقل دو دور سوار میشیم ،  ساعت پنج بعد از ظهر خسته و هلاااک در حالی که یه دور استفاده کرده بودیم ،  از مجموعه زدیم  بیرون 


خونه ی ساره میدون ونکه ، گفتم ساره جون من خیلی وقته هوس بستنی های سوییت دریم ژلاتو (Sweet Dream Gelato)کردم .. میشه  بریم خونه ی تو ولوو بشیم تا بعد از اذان مغرب ؟


 ساره (یکی از بچه های گروه باقالی هاست).  یه دختر خانم مجردکه از سالها پیش که از رشت  اومده تهران دانشگاه بعد هم همینجا کار میکنه و ساکن تهران شده . همیشه در خونه ش به روی همه بازه و خیلی باهاش راحتیم . گفت : آره دیگه مهربانو جون پس چی.. منم میام بستنی خوری دیگه . 

مینا گفت : من دارم از گشنگی می میرم اون یه نصفه ساندویجی که از اُپارک گرفتیم اصلا منو سیر نکرد . صدای مهردخت و خود ساره هم دراومد که گشنشونه .. گفتم : واااقعا" براتون متاسفم همه ش دنبال خوردنید 

بعدا" که رسیدیم خونه ی ساره گفتم : خوب که سالممیم همگی چون من پشت فرمون خواب خواب بودم . مینا گفت : من حواسم بهت بود قشنگ چرت میزدی !!!

ساره و مینا به دوسه تا دیگه از دوستانمون زنگ زدن و کشوندنشون اونجا . خواب منم پرید . شکموها ساعت شش بعد از ظهر به ته چین بار ولیعصر زنگ زدن و غذا گرفتن . نشستن غذاشونم دولپی خوردن . شب ، رفتیم منم به وصال بستنی مورد علاقه م رسیدم و با کمال تعجب کمتر از نصف یه اسکوپ تونستم بخورم . 


روز خیلی خوبی گذشته بود .


 آخر شب خونه ی خودمون ، بعد از مدت ها  من و مهردخت ، دوتایی با هم  دوش گرفتیم . به رسم بچگی هاش موها شو شستم . خیلی ذوق می کرد ، همه ش دستامو ماچ می کرد میگفت : عین اون موقع ها می شوری . گفتم : مهردخت خیلی با هم خوش گذروندیم تا اینجا .. امیدوارم بعد از این هم سلامت باشیم هر دو  و به ماجراجویی هامون ادامه بدیم ولی میدونی که روزگار اینطوری نمونده و نمی مونه .


 دعا کن برام که از پا افتاده و ناتوان نشم .. اونطوری خیلی زندگی برام سخت میشه .. برات طول عمرم مهم نباشه . کیفیت زندگیم مهم باشه .. قول بده منو با زور نگه نداری . بغلم کرد وزیر آب دیدم شونه هاش می لرزه . 


به چشمای درشتش که از کلر استخر و فکر غمگین از دست دادن من قرمز شده بود ، نگاه کردم بوسیدمش و گفتم : شاید نباید تو امروز که اینهمه بهمون خوش گذشته از این حرفا بزنم ولی عزیز مامان دقیقا" وقتش همین امروزه که یادمون بمونه سلامتی و توانایی بعضی کارها چقدر باارزشه و این عمر هدیه ی بی نظیریه که بهمون داده شده و باااید قدرش رو بدونیم و با تلاش برای آدم تر بودن ، شکرانه ش رو بپردازیم .


 (یکی از دوستان هنرستانش که دانشجوی دانشگاه تهرانه و از یه خانواده ی تحصیل کرده و متومله ، هفته ی پیش خودکشی کرد .. البته نجاتش دادند ولی غیر مستقیم داشتم بهش هشدار میدادم که نباید انقدر زود کسی میدون رو خالی کنه)


 ساعت از دوازده گذشته بود کنار مهردخت دراز کشیده بودم .. بهش گفتم برای تکمیل عیشمون ، امشب پیش هم بخوابیم . صبح می گفت : خیلی وقت بود انقدر خواب بهم مزه نداده بود .

**********

و اما برگردیم یه روز قبل ..

روز پنجشنبه داشتم وسایلمو رو جمع می کردم که از اداره بزنم بیرون ، با خواهر برادرا قرار بود بریم فشم دیدن مامان و بابا ... یهو دیدم یکساعت قبل ، یکی برام کامنت گذاشته که من اعظم دوست تو سهیلا هستم ..


 فکر میکنم دو سه باری کامنت رو خوندم تا فهمیدم همکارمه که تو پست  " چیزی بنام حریم خصوصی" درموردش نوشته بودم و از کارش خیلی ناراحت شدم که درمورد صحبت من و سهیلا کنجکاوی کرده بود . 

تو کامنتش نوشته بود که خیلی وقت پیش سهیلا همون فاطمه خانوم رو بهش معرفی کرده بود اما وقتی فاطمه خانوم میاد خونه ش به سهیلا نمیگه و به فاطمه خانوم هم دقیقا نمیگه معرفش کی بوده تا حرف از این خونه به اون خونه برده نشه و دقیقا" موقع پرداخت با همون مشکل من مواجه شده بوده . و دلیلش برای کنجکاوی همین بوده که ببینه دقیقا " بین ما چی گذشته .


معطل نکردم ،  رفتم بالا سرش دیدم چشمای تیره ش مثل ابر بهار داره میباره .. بغلش کردم و بوسش کردم گفتم : اعظم جاان خوب به من،  خصوصی همین ماجرا رو میگفتی ، من خیلی ازدستت ناراحت شدم و واقعا نظرم نسبت بهت تغییر کرده بود . گفت : میدونم باید میگفتم ، ولی سهیلا چرا یک کلمه نگفت من به اعظم هم معرفی کرده بودم شاید دلیل کنجکاویش این بوده . 


خلاااصه کلی باهم گپ زدیم یادم افتاد اوایل استخدامش خیلی با هم وقت می گذروندیم و به هم نزدیک بودیم ولی با استخدام همسن و سال هاش و حالا تغییر بعضی شرایط، از هم دور شدیم .

 اشک معصومانه ش همه ی خاطرات قبلی رو زنده کرد .. احساس کردم دیگه فقط همکارم نیست بلکه خواهر کوچولو مه که فقط اصل ماجرا رو توضیح نداده و خیلی مظلوم واقع شده . 

بازم دستای همو گرفتیم و من از صمیییم قلبم آرزو کردم که باقیمانده خدمتم برای هم دوستان خیلی خوبی باشیم . اون روز با این اتفاق ، روزم ساخته شد چون ارتباط یک طرفه ای که اعظم با خوندن این صفحه ی مجازی ایجاد کرده بود و قلبا" نسبت به من و خانواده م محبت و لطف داشت، دو طرفه شد و من دلیل کار اون روزش رو متوجه شدم و کدورتم از بین رفت .


 راستش حتی تو فشم هم یادش بودم و احساس محبت عمیقم رو نسبت بهش نمیتونستم انکار کنم .. 

من اهل ابراز احساساتم ، چه خوب چه بد همه رو بروز میدم .. همون جا تو حیاط فشم دلم خواست براش اس ام اس بدم و بگم اتفاقی که امروزبینمون پیش آمد ،  انگار برش داشته آورده تو مرکز قلبم نشوندتش و بی معطلی براش فرستادم . 


 منصفانه نیست دوستان وبلاگیمون یعنی شما  ادامه ی داستان رو ندونید و خبر از اصل ماجرا نداشتید، برای همین نوشتمش... بازم به این نکته رسیدیم که گاهی همه ی ماجرا رو نمی دونیم و باعث قضاوت های اشتباهمون میشه 

دوستتون دارم  

" وقتی هیچکس دوستت ندارد (در تکمیل پست بند ناف)"

وقتی پست  "بند ناف "  رو می نوشتم ، فکر نمی کردم برخوردهای بعدی و ادامه دار داشته باشه و رفتن خانم فردوسی  برای همه و  مخصوصا" من که سعی میکنم با کسی برخورد مستقیم نداشته باشم و روابطم  براساس احترام باشه ، اینهمه  توام با شادی باشه .


تقریبا یک هفته قبل از رفتنش ، دوباره گفتم خانم فردوسی تو که نمیذاری برات جشن بازنشستگی بگیریم ، حداقل میذاشتی روز آخر ، یه جعبه شیرینی بخریم بذاریم اینجا . همکارا بیان خداحافظی کنن و بری به سلامت . 


گفت : بهت گفتم من از این سیستم متنفرم . گفتم: آره گفتی چون منم تو این سیستمم ،  از منم بدت میاد ولی من که باور نمیکنم . 

همینطوری که یه زونکن دستش بود کوبید رو میز و گفت : نه اتفاقا باوررر کن .. من از دست تو هم کم نکشیدم !!!و از سالن رفت بیرون . 

من صورتم دااغ شده بود خیلی ناراحت شدم ولی دیدم اصلا به صلاح نیست بحث رو ادامه بدم . 


این یک هفته هم گذشت و فکر من همه ش درگیر حرفی بود که فردوسی بهم زده بود . موضوع اینجاست که تو واحد خودمون از مدیر امور گرفته تا بقیه ی کارمندا ، هیچکدوم سابقه ی کارشون با فردوسی به قدمت من نبود . 


وقتی سال 84 فسخ قرارداد شدم و نه ماه بعد برگشتم به شرطی اومدم که واحدم عوض بشه ، دیگه قدرت کارکردن با آدمای قبلی رو نداشتم  و  اومدم پیش فردوسی اینا .


 اون موقع یه آقای مدیر نازنین داشتیم که یکسالی از من کوچیکتر بود ، فردوسی  و من و بقیه هم کارشناس بودیم ولی چون سنی از فردوسی گذشته بود و مدیرمون هم خیلی گل بود هر کاری میخواست انجام بده با فردوسی مشورت می کرد

 بعد خصوصی بهم می گفت مهربانو میخوام حرمت فردوسی حفظ بشه ، من خجالت میکشم رییس فردوسیم . منم بخاطر جوونمردیش  تحسینش میکردم . 


بعد از یکی دو سال تو شرکت تغییرات اساسی انجام شد و به علت تحریم ها اومدن شرکت رو به شرکت های کوچکتر با اسامی عجیب و غریب تبدیل کردن . من و فردوسی شدیم مالی یکی از شرکت ها .. مدیرمون با بقیه کارشناس ها رفتن یه شرکت دیگه . (البته همه تو یه ساختمونیم هااا)


تا یه مدت فقط دوتایی کار میکردیم تا تکمیل شدیم و پرسنل اضافه شدن . 


تو این یه هفته ای که فردوسی این حرفو بهم زده بود هی با خودم درگیر بودم که : این چی میگه من از دست تو کم نکشیدم . 


من 13-14 سال باهاش کار کردم و با این اخلاق وحشتناکش ساختم . بارها بخاطر یه کار کوچیک تو سالن عربده کشید و با الفاظ خیلی زشت صدام کرد " مثلا" میگفت : مهرررربانو ، بیا اینجا شاااشیدی تو سند .

 فکر کنید صد جور رنگ عوض می کردم و می رفتم می گفتم : چی میگی خانم فردوسی ؟

 یه چیزی میگفت : براش توضیح میدیدم ، می گفت : اهااان خوووب .


 یااینکه  اشتباه کرده بودم واقعا .


البته این ناراحت شدن من مال سالهای اول بود ، به مرور متوجه شدم که فردوسی رو همه می شناسند و همه با لحن زننده ش آشنان و این رفتار رو با همه داره . بنابراین موردی برای شرمندگی من نداره . 


تا اینکه بچه های جدید و دهه ی هفتادی ها پاشون به اداره باز شد و در مقابل هر حرف فردوسی ، چهارتا میذاشتن روش و تحویلش میدادن . از پنج سال قبل به این طرف هم باورش شد دیگه نزدیک بازنشستگیشه و با مدیر امور هم درگیر شد و از ترس اینکه عذرش رو نخوان خیلی با احتیاط رفتار می کرد . 


رو همه ی این حساب ها ، هی به خودم می گفتم : چرا فردوسی به من اینطوری گفت ؟ من نه اخلاق اذیت کردن کسی رو دارم ، نه پست مهمی دارم که بخوام  برعلیه ش استفاده کنم .

 همیشه بددهنی کرده و فقط سکوت کردم و حرمتشو نگه داشتم خیلی وقتا سر مرخصی رفتن اذیتم کرده( یه روز پنجشنبه ساعت دوی بعد از ظهر که اداره کلا تق و لقه یکی دوماه قبل از عروسی مهردادمون بود مامان و مینا اینا اومدن اداره دنبالم بریم لباس بخریم . 


منم وسایلمو جمع کردم اومدم پیش فردوسی گفتم : خانم فردوسی با اجازه ت مامان اینا اومدن دنبالم بریم برای عروسی مهرداد لباس ببینیم .. دوتا کارمند جدید هم داشتیم .. با یه لبخند کجی گفت : از کی تاحالا اول وسایلتو جمع می کنی بعد اجازه می گیری؟ 

درواقع من اصلا نیاز به اجازه اون نداشتم فقط صرف احترام بهش اطلاع دادم .. داغ شدم گفتم : درست میگید .


 رفتم سرجام به مامان اینا گفتم : شما برگردید خونه من ساعت 4 که تعطیل شدم میام بریم ..

 هر چی فردوسی اومد بالا سرم گفت: شوخی کردم پاشو برو ، گفتم : من لحنم شوخی نداشت نمیرم ) ، یا تلفن دستم بوده اومده بالا سرم با صدای بلند گفته : قطع کن اون تلفنو ،من کلی جلوی کسی که داشتم باهاش حرف میزدم شرمنده شدم .


 (یه روز اومد بالا سرم داشتم حال بابا رو می پرسیدم .

 گفت : قطعش کن،  چیه ، عادت داری صبح به صبح حال فامیلاتو می پرسی .. 


 تلفن رو گذاشتم گفتم : خانم فردوسی من دختر بزرگ یه خانم و آقای مسن هستم که اغلب تو فشم زندگی میکنن . شب که میخوابیم دیگه ازشون خبر ندارم تا صبح . نمیدونم راحت بودن دیشب ؟ مشکلی نداشتن ؟

 همه ی موضوع من اینه که یه سلام صبح بخیر به این دوتا میگم و خیالم راحت میشه ..


 ضمن اینکه من حال فامیلامو می پرسم یا شمااا؟؟ گفت : من ؟؟ گفتم : بله ،  شما در سه ماه اخیر خودتون رو به آب و آتیش زدید تا برای داماد برادرتون کار پیدا کنید ..


 دیروز هم دوتا بچه های خواهرتون دعواشون شده بود از صبح تا ظهر شما میانجی گری میکردید بینشون .. برادره دمپایی پرت کرده بود خورده بود به گوشه ی چشم خواهرش . همه ی این اطلاعات رو شما از طریق تلفن جابجا میکنید .


 ببینم ، کار شما اسمش احوال پرسی از فامیله یا کار من ؟؟

 اگر ما حرمت نگه میداریم حرفی نمی زنیم به معنی این نیست که شما از ایرادایی که به ما می گیری مبرا هستین .


 اینا رو  که گفتم دیگه هچی نگفت ولی همیشه و به هر بهانه ای می گفت : تو تلفن کردن من رو به روم آوردی ، منم می گفتم : تقصیر خودتونه ، شما خیلی با اعصاب من که پدر و مادرم مسن هستند و  دختر بچه م از مدرسه می اومد می رسید خونه به من زنگ میزد که مامان خونه هستم و خیالم رو راحت می کرد ، بازی کردید .)


با همه ی این اوصاف این چطوری میگه از تو هم کم نکشیدم ؟؟


تا شد  روز آخر خدمتش یعنی بیست و چهارم اسفند . 


صبح نشسته بودیم سرکار .. فردوسی گفت : مهربانو دیروز یه تلفن بهم شد ، خیلی به هم ریختم . گفتم : چرا ؟ خیر باشه ان شالله .


 گفت : فلانی ( از همکارهای شعبه دبی ) بهم زنگ زد گفت : فردوسی ، بهت توصیه میکنم حتما تو جشن کلی بازنشستگان اداره شرکت کن . 


من با خنده گفتم : می گفتی بهش برو دلت خوشه ، بچه ها خودشونو کشتن من جشن داخلی رو شرکت نمی کنم حالا برم جشن کلی معاونت . 

گفت : نه .. اتفاقا اون گفت به صلاحته حتما شرکت کن . 


ببیند من چه ساده م ، بهش گفتم : یعنی چی به صلاحته ؟؟ تو داری بازنشست میشی ، چه فرقی میکنه ؟ به صلاحته یعنی چی ؟؟ 

گفت : حاااالاااا 

من دوباره ذهنم درگیر شد .. یاد اون حرفش افتادم که گفت : از تو هم کم نکشیدم . 


گفتم : فردوسی یه چیزی  خیلی فکرمو مشغول کرده  . گفت : چی ؟ گفتم : تو هفته ی قبل این حرفو به من زدی ، منظورت چی بود ؟ 

گفت : ولش کن .. بذار سر حرف باز نشه . 


گفتم : نه .. نمیشه ، من که نمیگم در مورد فلانی یه چیزی گفتی دلیلشو بگو .. تو در مورد من حرف زدی ، من یه هفته ست فکرم درگیره که چی پیش خودت فکر می کنی که اینو در مورد من گفتی ؟ همه ی این سالها غیر از احترام از من چیزی دیدی؟ گفت : نه واقعا 

گفتم : پس چی میگی؟


گفت : یادته سرمدیان اون دختر جوونه که من مثل همه باهاش برخورد می کردم(بخونید ، مثل همه تون به اونم حرفا و الفاظ زننده می گفتم ) وایساد هر چی از دهنش دراومد به من گفت بعدم استعفا داد رفت ؟ گفتم : آره خوووب .. چه ربطی به من داره ؟ 


گفت : تو اون بازه زمانی تو رفتارت با من عوض شد . 


گفتم : یعنی چطوری شد ؟؟سلام ندادم ؟ خداحافظی نکردم ؟ گفت : نه ... یه جوری بود دیگه . همه به من می گفتن : تقصیر تو بود که اون استعفا داد تو چیزی نمی گفتی ولی سرد بودی .


 گفتم : خانم فردوسی من هیچوقت روابطم با شما خارج از احترام نبوده ، صمیمیتی هم نداشتم .. هیچوقت فکر نکردی که من یه مادر  تنهام  با هزار تا مشکل که آرمین اون سالها برام درست می کرد 


. شما مگه از زندگی خصوصی من چیزی میدونی؟ هیچوقت فکر نکردی که شاید فکر من به هزارتا دلیل درگیره ؟ حالا اگه من همیشه صبح میگم سلام و احوال مادر شما رو هم می پرسم ، شاید اون روزا حوصله نداشتم و فقط یه سلام کوتاه دادم . بعد شما انقدر توقع داری و بهت فشار اومده که به من میگی ازت کم نکشییدم !!!


(حالا تو اون مقطع ، نفس خیلی لاغر و زار شده بود و منم همه ش فکرم درگیر موضوع سرطان پدر و عموش بود و هر کاری میکردم بره خودشو چک کنه نمی رفت و کلا عصبی بودم .. و درست وقتی بالاخره رفت چک آپ که فهمیدیم بله ، من درست فکر می کردم و مبتلا شده) 


گفت : یه چیز دیگه هم بود .. اینکه  من چون پست سازمانی نداشتم تو من رو جدی نمی گرفتی ، و سندات رو اونطوری که من میخواستم نمیزدی . 

خندیدم گفتم : همین دیگه یا بازم هست؟ گفت : نه ، همین بود . 

گفتم خوب ولش کن ، فهمیدم موضوع از چه قراره .. برای خودم خوب بود اینا رو گفتی . 

گفت : نه دیگه .. جواب بده .. من حلالت نمی کنم. 

گفتم : دست ور دار فردوسی .. خودتو گذاشتی سرکار یا منو؟؟ .. واقعا " فکر میکنی من از روی عمد یه جوری سند می زدم که تو وایسی وسط سالن عربده بزنی بگی : فلان کردی تو سند ، اعصاب خودمو خورد کنم چون میخوام حال تو رو بگیرم و جدی نگیرمت که تو پست سازمانی نداری؟؟ 

بنده ی خدا نصف اینا که تو میگی ، سلیقه اییه .. من کارشناس ارشد مالی هستم سلیقه م باتو درمورد سند فرق داره . 


گفت : نه پس چرا فلانی که الان جای منه .. مطابق میلش سند میزنی ؟ چون اون پست داره ؟؟ 


گفتم : نه خیر .. به دلیل اینکه اون عربده نمیزنه تو سالن . میاد پیشم بهم میگه مهربانو خانم که تو پیشکسوتی ، که کارت درسته که ... . بنظرت این سندو اینطوری بزنیم بهتر نیست ؟؟ و من تمام مدت میفهمم که اون داره بهم احترام میذاره وگرنه دقیقا نظرش درسته و من اشتباه کردم . ازش عذر میخوام و کارم رو اصلاح می کنم . 


ولی تو منو ناراحت می کردی و انقدر بعدش حرف بیخود میزدی و اعصاب خورد میکردی و نهایتا نمی گفتی مشکل کجاست .. خودت می رفتی درستش می کردی . بنابراین من هیچوقت نمی فهمیدم تو دقیقا چی میخوای که درستش کنم .. و باز ممکنه بود شش ماه دیگه همون اشتباه تکرار بشه . حالا فهمیدی ؟؟ 


گفت : ای باباااا ، من از دست تو شاکی بودم ولی انگار تو هم از من ناراحت بودی . 


گفتم : پ ن پ .. واسه ی خودت نشستی داستان بافتی که مهربانو با من سرد شده بود و منو جدی نمی گرفت و ... بعد به خودت اجازه دادی بگی " کم از دستت نکشیدم" !!! برو یکم بشین به رفتارای خودت فکر کن . 


در پایان اون روز فردوسی با خشم و گریه و عصبانیت رفت و همه یه نفس راااحت از رفتنش کشیدن . دو روز بعد اومد تو جشن بزرگ اداره که مخصوص بازنشستگان کل  شرکت بود . ما  هیچکدوم نرفتیم که نبینیمش . ولی می گفتن : عین برج زهرمار  اومد با اخم و ناراحتی کارت هدیه 2 میلیونی رو هم گرفت ازشون و رفت . 


و من فهمیدم که وقتی با سادگی می گفتم : وااا .. یعنی چی به صلاحته تو جشن سیستم شرکت کنی .. دعوا سر دو میلیون تومن کارت هدیه بوده . 


کسی که همه رو رنجوند و با یه خاطره ی بد اداره رو ترک کرد و یعالمه بد و بیراه به سیستم داد ، اومد جلوی مدیر عامل سر خم کرد و هدیه ش رو گرفت . 


شب عید بود .. داشتم فکر میکردم این سیستم من رو فسخ قرار داد کرد .. بلحاظ مالی و حیثیتی اینهمه به من ضرر رسوند .. 9 سال بصورت پیمانکار نگهم داشتند و از کلیه حقوق و مزایا محرومم کردند با این وجود نمیگم از سیستم متنفرم و با پرسنل بدرفتاری نمی کنم و تو کار اخلال نمی کنم .


 اونوقت فردوسی سی و پنج سال و نیم اینجا حقوق و مزایا و اضافه کاری گرفت .. زیر میزی هایی توپول گرفت ، برای مدیران بازرگانی خبر برد و آورد و همه ی سیاست های مالی رو براشون افشاء کرد .. دست آخر ته قابلمه نون هم کشید و کارت هدیه ش رو گرفت و از عالم و آدم طلبکار بود و رفت . 


نتونستم و نخواستم بهش تلفن کنم و تبریک عید بگم .. زنگ زده بود به چند نفر که مهربانو عید بهم زنگ نزده .. گفتم  حتما"بهش بگید : مهربانو گفته ، اصلا" از روابط ریاکارانه خوشم نمیاد .. وقتی به خودت حق میدی و میگی ازت بدم میاد و در حق من ظلم کردی و منم دل خوشی ازت ندارم ، چه لزومی به ارتباط و تبریک و اینا داره که سراسر ریاست و دروغ  ؟؟ 

"مثل خانم فردوسی نباشیم"


سمیرا جون این پست رو بخاطر یادآوری قشنگت نوشتم الوعده ، وفاااا


دوستتون دارم و دوستم داشته باشید 



" پشت هر تصمیم"

مگه نه اینکه ، پشت هر تصمیمی که گرفته و اجراء میشه ،باید  فکر و درایتی باشه ، بررسی ها و رایزنی هایی شده باشه و نهایتا" یه چیزی بعنوان بهترین راه کار که منافع جمع رو در نظر بگیره اعلام و اجراء بشه؟؟ 


یعنی ما تو خانواده همین کار رو میکنیم . مسلما" تو اداره جات و نهاد ها هم باید همین مراحل طی بشه .. حالا من نمیدونم واقعا" این تصمیم گیری ها در مورد خورد و خوراک در ماه رمضان از کجا در میاد و پشتش چه فکر و درایتی هست؟ اصلا " هیچ فکری در این مورد میشه؟ اصلا" با مشورت و رایزنی تصمیم گرفته میشه؟ والا بعید میدونم . 


اداره ی ما در طول سال ، ناهارخوری خانم ها و اقایون رو بطور مجزا و در طبقات مختلف داره . هم غذا برای سرو هست که باید از هفته ی قبل خریداری کرده باشیم و حتی امکان فروش غذا هم هست . برای کسانی هم که از منزل غذا میارن ، گرمکن بزرگ و خوب هست که غذا گرم می کنن و تو همون ناهارخوری میل می کنند . حالا میرسیم به بحث ماه رمضان !!


سالی که  استخدام شدم مهردخت یکسال و نیمه بود و من شیر می دادم . تو سالنی که کار میکردم چند نفر انگشت شمار بودیم که روزه نمی گرفتیم من و یه آقای خدا بیامرز و دو سه نفر دیگه .. اون دو سه نفر دیگه می رفتند تو دستشویی غذا می خوردن ولی من و اون آقا که میزمون تو قسمت پرت سالن بود و پشت یه دیواری بودیم که اصلا" دید نداشت ، موقعی که بقیه نماز بودند ، همون سرجامون لقمه ی مختصر سردمون رو میخوردیم . 


به بقیه هم می گفتیم شما هم بیاید سرجای ما و تو دستشویی ها نرید (آخه یعنی چی آدم از شدت استیصال بره تو دستشویی غذا بخوره)

ولی اونا با وحشت می گفتند اگر ح ر است بفهمه دمار از روزگارتون در میاره . خلاصه اون سالها گذشت . الان دوسه ساله که برای خانم ها یه اتاق فرعی بی پنجره و بسیار کوچیک در نظر گرفتند که برن اونجا غذا بخورن .. انقدر شلوغ و گرم میشه که آدم از خیرش می گذره .. شاید خوردن یه لقمه غذا یکساعت طول بکشه چون همه صف می بندن و منتظر میشن چند نفر برن و جا رو باز کنند تا اونا بشینند . 


حالا این امکان  رو برای  خانم ها که ممکنه پریود باشن و نتونن روزه بگیرن در نظر گرفتن ولی از نظر اونا آقایونی که بیمارن و ناتوان از روزه گرفتنند ،اصلا"  وجود خارجی ندارند . 


امسال ماه رمضان مصادف شده با بستن حساب ها و ما هیچکدوم وقت اینکه بریم اون اتاق کوچیکه و وقتمون رو تلف کنیم نداریم . تو سالن 32 نفره ی ما فقط سه نفر روزه هستند . بعد وقت ناهار که میشه ، در حضور این بنده های خدا سفره های رنگی پهن می کنند ، چون هر کسی یه چیزی آورده حسابی متنوع و هوس انگیز میشه . 

اینم بگم که بین ما دو سه تا حسابرس هم هستند که چند ماهه اومدن دارن به حساب کتابا رسیدگی میکنند . برای اونا غذای گرم از رستوران های اطراف سفارش میدن و میگیرن پشت میز براشون با ترشی و مخلفات سرو میکنند وقتی هم که می گیم : مگه ما با اینا چه فرقی داریم ؟ میگن : گوشت ما زیر دندون ایناست باید هواشونو داشته باشیم !!!(بابا بحث ماه رمضانه ، اگر قانون هست برای همه باید یکسان باشه)


من نمیدونم پشت این تصمیم هایی که می گیرند چه فکری خوابیده ؟ می خوان روزه دارها اذیت نشن؟؟ خوب باباااجون این چه کاریه ؟ این بنده های خدا که هر روز با جشنواره غذاها مواجه میشن 

خوب ،  ناهارخوری ها رو مطابق معمول باز بذارید این قسمت ها اصلا نزدیک سالن هایی که ما کار میکنیم نیست .


خیلی راحت با حفظ احترام و رعایت حقوق فردی ، هر کسی که روزه ست میشینه سرجاش ، اونایی هم که به هررر دلیلی روزه نیستند ، درست و مناسب غذاشونو می خورن . والا اینطوری در پایان ماه رمضان اونایی هم که سالم بودن به دلیل خوردن غذا های سرد و هول هولکی ، مشکلات گوارشی می گیرند . 


حالا تازه میدونم که اداره ی ما از روشنفکرترین و خوش فکر ترین نهاد های نیمه خصوصی -دولتیه و جاهای دیگه همین امکانات هم نیست . 

مشتاق شنیدن شرایط شما در این ماه و نظرات و پیشنهاداتتون هستم . مرسی اّه 


راستی  دوستتون دارم 

" روح زلال و باارزش/ قبل از ملاقات آدرینا"

تو خاطرات زندگی مشترک با پدر مهردخت ، خوندید که مهردخت یه عمو داشت(داره) که همسرش دخترخاله ی خود شونه . 

دوتا دختر دارند که یکیشون از مهردخت پنج سال بزرگتره و تو عروسی من ، نوزاد بود و بعد ها شدیم عشق هم . به هر حال من زن عموی تازه عروس و مهربونش بودم ، اونم عروسک کوچولوی ناز و دوست داشتنی من بود .

حتما" یادتونه در مدت زندگیم با آرمین، چقدر رابطه م  باهاشون خوب بود . 


چند سال بعد از جدا شدن ما ، برادر آرمین همراه خانومش و دوتا دختراشون مهاجرت کردن و از ایران رفتن . راستی دختر دومشون پنج ماه بعد  از مهردخت به دنیا اومد . به دلیل  اینکه دیگه خودم بچه داشتم و کارمند بودم ، و تو چهارسالگی بچه ها از آرمین جدا شدم ، خیلی همدیگه رو نشناختیم و با دختر کوچیکه زیاد خاطره ی مشترکی ندارم . 


الان به واسطه ی اپلیکیشن هایی مثل چت فیس بوک و اینستاگرام با چهارتاییشون در ارتباطم . 

با شهریار تو چت فیس بوک و با فرزانه و دوتا دخترا  تو اینستا . 

انگارآرمین و مادرش از چند سال پیش ،  سر ارث پدری یه مشکلاتی با شهریار و فرزانه پیدا کردن که  آرمین وقتی درموردشون حرف میزنه  با نفرت و کینه یاد می کنه  ..

 چند بار هم جلوی من شروع کرده به صحبت ، ازش خواستم حرفشو قطع کنه .

 گفتم : لطفا"در این مورد با من صحبت نکن ..  اصلا نمیدونم بین شما چی گذشته ، نمیخوامم بدونم .

 چون تو هر چی بگی از منظر دید خودت میگی و شهریار و فرزانه نیستند که از خودشون دفاع کنند .. در هر حالت اختلاف شما به هیچ عنوان به من مربوط نیست و بجز اینکه فضا پر از انرژی منفی میشه ، چیز دیگه ای نداره . 


حالا دختر بزرگشون (آدرینا)بعد از چند سال اومده ایران .  نمیدونم چرا نرفته دیدن آرمین و مادرش . انگار تلفنشم ، بهشون نداده .. (البته اینا حرفای آرمینه که میگه چند بار ازش شماره تلفن ایرانش رو خواستم و منو پیچونده ، نمیدونم راست میگه یا تصوراتش رو منعکس میکنه .

 در واقع آدرینا همین الانم با مهردخت از طریق واتس اپ تلفنی حرف می زنند و شماره ی ایران نداره. 


چند روز پیش آرمین زنگ زده بود به مهردخت می گفت  که تحت هییچ شرایطی با آدرینا خونه ی خودتون قرار نذار و فقط یه کاری کن که بکشونیش خونه ی ما .

 حالا از اون طرف آدرینا هی زنگ میزنه که مهردخت جان من سفر هستم میخوام اومدم تهران ،  خودت و مامانتو ببینم . مهردخت هم از دست آرمین  عصبی شده بود . 


آخر سر گوشی رو گرفتم گفتم آرمین تو چی میگی در مورد آدرینا ؟ نمیشه که ...من و مهردخت  با خانواده ی برادر تو در ارتباطیم حتی از تاریخ اومدن آدرینا خبر داشتیم ، حالا تو چه توقعی داری؟


گفت: نه نه ، اصلا یه کاری نکنی بیاد خونتون هااا .. گفتم : خوووب چرااا؟؟ 

گفت : یعنی چی ؟ آدرینا به من که عموش باشم و پدر مهردختم احترام نذاشته ، حالا مهردخت دعوتش کنه خونه ش ؟؟ 

گفتم : آهاااا .. پس تو مشکلت اینه ..!!!چون  آدرینا به شما احترام نذاشته ، پس مهردخت هم تحویلش نگیره که تلافی تو رو درآورده باشه !!!

زشته آرمین بچه ها رو قاطی اختلاف خودتون نکنید . 

گفت : حتما" فرزانه یادش داده که اومده ایران نیومده خونه ی ما مستقر بشه و رفته خونه ی خاله ش ، گفتم : از کجا میدونی آرمین ؟؟

 بچه ها معمولا با خانواده ی مادری نزدیک ترن،  ضمن اینکه خاله ی آدرینا بچه های همسنش رو دارن به آدرینا اونجا بیشتر از خونه ی شما خوش می گذره .. خوب رفته پیش اونا مونده .. من یادمه دفعه ی قبل که اومده بود ایران ، خونه ی شما بود . حالا این بار اصلن نیومده؟؟ 

گفت : چرا فقط دو ساعت اول که رسیده بود . 

گفتم : مشکلی پیش اومد؟ جرفی شد؟

گفت : نه چه حرفی ؟؟

گفتم : نمی دونم والاااا 

آرمینم گفت : به هر حال من نمیدونم مهربانو ، فرزانه زن کثیفیه .. با ما لجبازی می کنه می خواد از هر راهی شده به ما ضربه بزنه بعید نیست به آدرینا یادبده ، بیاد مهردخت رو چیز خور کنه !!!!



دوباره دیشب آدرینا زنگ زد ، گفت : مهردخت جان دوست داری یه کافی شاپ قرار بذاریم من ،  تو و مهربانو جون رو ببینم ؟؟ مهردخت هم تعارفش کرد که بیاد خونه مون ، ولی آدرینا گفت : نه بخدا انقدر دلم تنگ شده فقط میخوام شما بشینید نگاهتون کنم اونجوری بیام خونتون ، مامان به زحمت میفته . 


خلاصه قرار شده یه شب بریم سه تایی بیرون . 


به مهردخت گفتم ببین بابات چه چیزایی می گفت؟ آی میخواد بیاد خونتون ، آی راهش ندیدن !!

مهردخت گفت : حالا ولش کن مامان حوصله ندارم تو به بابا نگو با آدرینا قرار داریم . 

گفتم : نه لزومی نداره ... ولش کن چیکار داری بگیم . 

مهردخت گفت : حالا بنظرت آدرینا کار درستی کرده نرفته پیش  بابام و مامان بزرگمون؟ 

گفتم : نه درست نیست . مخصوصا اگر به توصیه ی مادرش این کارو کرده باشه ، کارش غلطه . 

اونشب که همو دیدیم من ازش می پرسم که دلیلش چی بوده . 

اگر گفت : بخاطر مامان و بابام که سفارش کردن محل عموت نذار باشه،

 بهش توصیه میکنم که این کار رو نکنه و از پدرت و مادر بزرگتون دلجویی کنه . اصولا" مشکلات کسی به کسی ربط نداره ...ولی اگر گفت : خاله حواسم نبوده و درگیر بودم و با پسر خاله هام بیشتر خوش می گذشته ، درکش میکنم و میگم به هر حال برای عموت سوء تفاهم شده و ناراحتش کردی . سعی کن از دلشون در بیاری . 

****** 

یادم افتاد وقتی با آرمین زندگی می کردیم ، مامان من با یکی از زن عموهام مشکل داشت . چون اون خانوم عادت داشت  همه رو با متر خودش اندازه بگیره و از نظر اون اگر دختر خانمی حجاب نداشت ، نسبت به سلامت اخلاقش شک می کرد .

 خانواده ی ما بخاطر تحصیل و شغل بابا ، گاهی  ایران زندگی نمی کردیم ، گاهی هم تهران نبودیم و یه مقداری هم بخاطر اینکه کلا " اخلاق قاطی شدن افراطی رو با هیچکس نداریم ، از حرف و حدیث های فامیلی خبر نداشتیم .

 اما بالاخره نوبت من شد که اون خانوم پشت سرم بدگویی کنه . 

جریان این بود که  من شونزده سالم بود و زن عمو خانم گفته بود:  مدرسه ی مهربانو از خونه شون دوره و حجاب هم که نداره ، پدرشم که معمولا " مسافرته ، معلوم نیست کجا میره و میاد . 

البته مامان مصی به خدمت اون زن عمو  رسید . و مجبورش کرد سه بار جلوی فامیل از من عذر خواهی کنه ، ولی بعد از اون خیلی روی خوش بهش نشون نمی داد و مثلا هیچوقت برای اینکه بهش سر بزنه مشتاق نبود .

 بعد ها وقتی  ازدواج کرده بودم ،آمین  اصرار می کرد که بریم خونه ی عمو ت اینا .

مامانم خوشش نمی اومد و می گفت این کار رو نکنید ..طرزفکر اون خانوم سطحیه وبا  رفت و آمد  ، دچار مشکل می شید .

آرمین یا در حضور مامان اعتراض می کرد ، یا در تنهایی خودمون بارها و بارها به من سرکوفت میزد که مادرت خودخواهه و بخاطر اینکه از زن عموت خوشش نمیاد ، می خواد ما هم با اونا رفت و آمد نکنیم !!( نمیدونم چه اشتیاقی داشت برای رفت و آمد با عموی من )


حالا روزگار چرخیده و چرخیده و آرمین داره به مهردخت تحمیل میکنه که چون دخترعموت به من احترام نذاشته و من از مادرش خوشم نمیاد تو کلا " نبینش !!

البته که زهی خیال باطل ، چون ما آدرینا ی عزیز رو خواهیم دید و من حتما بهش توصیه می کنم که اگر قاطی بازی بزرگترها شدی ، خودت رو بکش کنار.. این چیزا روحت رو مسموم میکنه و  فایده که نداره هیییچ .. خسته و آسیب دیده و کینه توز هم میشی . 

********

مواظب روح بی کینه و زلالتون باشید 

خیلی  دوستتون دارم