صبح ها ، زودتر بیرون میام ، ماشینم رو نزدیک اداره پارک می کنم و تو فاصله ی یکربع ، بیست دقیقه تا شروع ساعت کار ، اپلیکیشن های گوشیم رو بررسی میکنم .
سلام صبح بخیرهای معمول رو می گم و پیغام هایی که از شب قبل ندیدم و میبینم .
امروز هم مطابق معمول داشتم تلگرامم رو چک می کردم . عدد کنار عکس پروفایلش نشون میداد چهارده تا پیغام فرستاده . با خوشحالی بازش کردم چون همیشه کلی جوک و مطالب خوب برام می فرسته که دوستشون دارم .
چندتای اولی رو کلی خندیدم ، بعدرسیدم به این پیغام .
مهربانو جان ،xxx دختر با هوش و با استعداد من یادته؟ دیشب این نامه را از بنیاد کودک دریافت کردم:
همیار گرامی ، با سلام و احترام به استحضار می رساند دانش آموز شما از پوشش حمایتی بنیاد کودک خارج شد .
پیام مددکار در این خصوص به شرح زیر به استحضار می رسد :
همیار گرامی باسلام و سپاس فراوان از زحمات و الطاف جنابعالی نسبت به xxx عزیز با شماره پرونده xxx و خانواده اش که بی شک اگر حمایت و محبتهای شما نبود xxx نیز قادر به تحصیل نبود.
ضمن تقدیر از الطاف شما به اطلاع می رساند xxx عزیز مدتی است که عقد کرده ولی همچنان به تحصیل خود ادامه می دهد. او موفق شد دیپلم بگیرد و لذا با توجه به شرایط فوق، اینک طبق خط مشی بنیاد کودک ایشان از هم اکنون از تحت پوشش خارج می گردد.
ضمن آرزوی موفقیت برای شما در انجام امور خیر، درخواست می نمائیم از بین کودکان و نوجوانان در لیست انتظار کمک، با انتخاب مددجوی نیازمند و مستعد دیگری، در این راه همچنان یاور بنیاد کودک باشید. با سپاس فراوان
جزئیات بیشتر در کارتابل شما در سایت قابل رویت است.شما می توانید در صورت نیاز به اطلاعات بیشتربا شماره تلفن 02142510 داخلی 123 تماس حاصل فرمایید. با سپاس بنیاد کودک ایران
.png)



فکر می کنید چه حاالی شدم وقتی این دوتا نامه رو خوندم ؟
از دوست عزیزمون اجازه گرفتم این پست رو بنویسم و شما هم مثل من تو شادی به ثمر رسیدن یه نهال سبز و جوان ، شریک باشید .
فکر می کنم زندگی هر کدوم از ما ، به همین طریق معنای زیبایی پیدا می کنه .
میدونم شرایط اقتصادی برای همه مون سخت شده ولی هنوز هم میشه یه لبخند زیبا رو صورت همنوعی رسم کنیم .. لبخندی که عشق و امیدو خون تازه ، تو رگهامون جاری میکنه .
راستش با اون چشمای بارونی از اشک شوقی که ریختم اومدم سرجام نشستم . یاد فاطیمای خودم افتادم که چند سال پیش حامیش شدم و وقتی از اون محله رفتند، اتوماتیک وار از پوشش خیریه نیکوکاران وحدت هم دراومدن و تو محله ی جدیدشون تحت پوشش قرار گرفتند .
ولی ارتباط من با فاطیما ، به لطف مادربزرگ زحمتکش و مهربونش ادامه داشت .
تو همه ی این سالها ، همیشه محبت داشت و حالم رو می پرسید ..
کمک های من هم از حالت ماهیانه کم کم به عیدی و هدیه برای آغاز سال تحصیلی یا جشن پایان سال تحصیلی محدود شد .
یادم افتاد که مدتیه از فاطیما و مادر بزرگش خبر ندارم .. راستش کمی نگران شدم چون مادربزرگ فاطیمامرتب تماس میگرفت و با هم گپ می زدیم .. هر چی حساب کردم چند وقته صداشو نشنیدم به نتیجه نمی رسیدم .
کشوی اداره م رو زیر و رو کردم و بالاخره شماره ی خونه شون رو پیدا کردم . (داستان من و فاطیما رو اینجا بخونید.)
تلفن رو فاطیما برداشت . صداش پخته تر و خانم تر به گوشم نشست . گفت : مادربزرگ دوماهه از دنیا رفته . با هم گریه کردیم ، ازش عذر خواستم که زودتر تماس نگرفتم ، ازم عذر خواست که خبرم نکرده .
نیم ساعتی با پدر عزیز و با شخصیت فاطیما صحبت کردم .. برام تعریف کرد که با فوت ناگهانی مادر ، چقدر آسیب دیدن .
بهش سفارش کردم مواظب بیماری خودش باشه .. (خنده داره تو این اوضاع نابسامان اقتصادی بهش سفارش کردم مراقب خودش باشه)
قرار شد یه کلاس هدف دار و ادامه دار برای فاطیما جون درنظر بگیریم . موسیقی یا زبان هر کدوم که روح پاک و زخمی دخترکمون رو مرهم باشه .
پدر فاطیما میگفت : نمیدونم چی شد که بعد از این مصائب ، خدا دوباره به من و فاطیما نظر کرد و شما تماس گرفتید. چون ما هم تلفن ها رو گم کرده بودیم و دلتنگتون بودیم .
نمیدونست که پیغام های امروز صبح دوست نازنینم و ازدواج دخترش باعثش شده .
*********
میدونم خیلی از شما دوستان حامی یک یا حتی چند کودک هستید .. میدونم از طرق مختلف به همنوعانمون کمک می کنید .. میدونم خیلی سخت شده ولی ،اونایی که هنوز شروع نکردن هم میتونند دستان سبزی باشند برای ریشه های ظریف .
*********
دوست عزیزم اگر چه دوست داشتی بین دوستان دیگه مون ناشناس باشی ، ولی ممنونم اجازه دادی همه در شادیت شریک باشند . و باعث شدی من یاد فاطیما جانم بیفتم 


پینوشت اول : اگر برای کامنت گذاشتن تو وبلاگ ها دچار مشکل شدید راه درست کردنش رو نسرین جون اینجا گفته .
پینوشت دوم : زن شرقی تایید نشدن کامنتت هیچ ربطی به اینکه گفتی چاق بودم بانمک و جذاب بودم و حالا که لاغر شدم بی نمک شدم و خوشت نمیاد و کاش ورزش میکردم و لاغری اطوار های پوچه( اقلا ادبیاتت رو درست کن تو که برای همه نسخه می پیچی ) .. این چیزا نداره (دیدی نوشتمش اینجا و موضوع این نیست که از نظرات موافق فقط خوشم میاد )
موضوع اینجاست که کامنت های قبلیت مودبانه نبود و به دوستان من و عقیده شون بی احترامی می کردی (از نظر تو ما عموما" کافر و نجسیم) محتوای این وبلاگ با جنس افکار تو کاملا مغایره . اون سری گفتم دیگه تاییدت نمی کنم و واقعا نمیکنم .

به بلندترین روز و دلبرترین ماه و گرم و خاطره انگیز ترین فصل سال خوش آمدین . 
تیرماهی های عزیزم نفس و مهردخت و سینا ومنیژه جون و داداش بهمن و فرحناز و مانلی و آفرین و فندوقی و شارمین به ویژه نادی همزادم تولدتون مبارک 


بقیه تیرماهی ها بیان اعلام کنند .
میدونید که چقدر دوستتون دارم متولد هرماهی که هستین 

دیشب منزل بردیا و نسیم جون بودم . آرتین افتخار داد و چند قطعه برامون نواخت که از بین اون ها " گل گلدون من " رو انتخاب کردم و براتون منتشر می کنم .
به چشمای بسته و حال خوبش نگاه کنید .. تازه دور و برش پر بود معذب می شد حرکات آرتیستیک موقع نواختن زیاد داره 


امروز تمام مسیر خونه تا اداره رو به آرتین پسر بردیا ( برادرم ) فکر میکردم . درواقع مهردخت بعنوان اولین نوه ی خانواده ی ما و متولد 78 و آرتین دومی و فعلا" آخرین نوه و متولد سال 87 هستند .
بطور معمول ، در تربیت آرتین ، نسیم جون مامانش و بردیا، بیشترین و مهمترین سهم رو دارن .
بردیا از سه چهار سالگی به بعد ، تربیت و عادت بعضی مسائل رو خیلی تاکید داشت و منم بهش حق می دادم .مثل اینکه بچه باید خودش غذاشو بخوره و بعضی چیزا رو مثل اسباب بازی هاش خودش جمع و جور کنه و کلا" احساس مسئولیت داشته باشه .
اما نسیم با همون شخصیت فوق العاده با محبت ، دلش نمی اومد خیلی از این موارد رو رعایت کنه . بنابراین تا سالها بعد از اون غذا دهن آرتین می ذاشت (ما مامان ها خیلی کارها رو غریزی انجام میدیدم و به دلیل عشق زیادمون به بچه ها از منطق و قاطعیت دور می مونیم)
نه اینکه بگم بردیا کاملا روش هاش درست و بجا بود ، اتفاقا گاهی انقدر سختگیر می شد که وقتی آرتین حضور نداشت بهش اعتراض می کردیم .
با همه ی این احوالات آرتین پسر نسبتا" مودبی بار اومده . از پنج -شش الگی هم به همت نسیم جون بصورت متصل کلاس موسیقی رفته (واقعا" نسیم جون در هر حااالتی ، چه خوشی و چه ناخوشی ، از جلسات موسیقی نگذشت و گاهی مطمئنم حتی زیر فشار مالی هم که بودند ، نسبت به آموزش بی تفاوت نشد )
آرتین هم تا دوسال قبل که پیانوی قشنگش وارد خونه نشده بود شاید خیلی موسیقیش رو جدی نمی گرفت ولی حالا دیگه از پای پیانوش تکون نمی خوره . ( حالا خیلی وقتا تو تنهایی از نواختن خودش فیلم می گیره و می فرسته تو گروه خانوادگیمون )
کلاس های زبانش رو هم مرتب رفته هر چند که فکر می کنم میزان علاقمندیش به زبان خیلی نیست .
**********
درست چند ماه پیش بود که نسیم جون شاغل شد و آرتین که ده سال از مراقبت دائمی مامانش برخوردار بود ، مجبور شد از مدرسه بیادخونه و تنها بمونه .
این برای آرتین چالش بزرگی بود چون تمام این سالها اگر نسیم جون بنا به دلایلی گرفتار بود و بهش می گفتیم آرتین رو با ماشین بفرست و .. هیچ رقم قبول نمی کرد و می گفت : به هیچ وجه اعتماد نمی کنم .
تا حدودی هم بهش حق میدادم که تو این اوضاع نا امنی های اخلاقی که تو اجتماع داریم نگران باشه .
چند روز پیش بابا عباس باهام صحبت می کرد و گفت : مهربانو جان ، من برای آرتین چیزی نوشته م که دوست دارم تو بخونی و نظرت رو بدی بعد براش ارسال کنم .
پرسیدم : در چه خصوص ؟ گفت : بخونی خودت متوجه میشی .

آرتین عزیزم سلام:
چند ماهی است که با کارمند شدن مامان ، تو تنها از مدرسه به خونه میای ، نهار می خوری ، می خوابی و بطور مستقل و مردانه به کارهات می رسی . عزیز بابا، حتما" به این نتیجه رسیده ای که شکر خدا ، کار و تلاش مامان و بابا برای فراهم آوردن امکانات و زندگی بهترِحال و آینده ی تو می باشد . رفاه نسبی ، محل زندگی ، خورد و خوراک ، مدرسه ، کلاسهای موسیقی ، زبان ، تحصیل در یکی از مدارس بنام تهران ، ثبت نام در یکی از باشگاه های فوتبال ، همه از تلاش های مامان و بابای عزیزت می باشند که بثمر رسیدن این تلاش ها ، امیدواری و سلامت و شادابی تو را دارد .
حال اجازه بده قسمتی از زندگی خودم رو که در سن کنونی تو فرزند عزیز تر از جونم بودم را تعریف کنم :
پدرم ، از مادر من وتنها برادرم جدا شده بود و ما با نامادری کم سن و سالمون که پنج تا بچه ی کوچیک به دنیا آورده بود زندگی می کردیم . نامادری مهربان بود ولی به دلیل بچه های کوچکش وقت نوازش و رسیدگی به ما رو نداشت . ما در محله ی خوبی زندگی می کردیم و اغلب خانواده ها از سطح رفاه خوبی برخوردار بودند . اما خانواده ی ما به دلیل اشتباه پدرم و مدیریت ضعیفش ، مشکلات فراوانی داشتیم . همه ی انگیزه ی من برای تحصیل و درست زندگی کردن در نوازش های هفتگی مادرم که برای دیدنش ، آخر هفته ها پیشش می رفتیم شکل گرفت . خانه ی ما محل آسایش و فرصتی برای درس خواندن نداشت ، پس همیشه بعد ازکمک به نامادری و رسیدگی به خواهر برادر های کوچکترم با کتاب ها و تغذیه ی مختصری به پارک زیبا و سرسبز نزدیک خانه می رفتم و تا پاسی از شب مطالعه می کردم .
مادرم همیشه من رو به درس خواندن و درست زندگی کردن نصیحت و سفارش می کرد و گوش دادن به همان نصیحت ها باعث شد در رشته ی خودم تا عالی ترین درجه تحصیل کنم و از راه درست و فراهم کردن امکانات برای خانواده م خارج نشوم.
عزیز بابا تو میتوانی با امیدواری ، کوشش و حفظ انگیزه و اهدافت ، به همه ی آروزهای درخشان و رویا های بزرگ و موفقیت های زندگیت برسی .
قربونت برم . سلامت و شاد باشی
********
با خوندن این متن اشک از چشمم جاری شد .. اول به داشتن چنین پدر نازنینی افتخار کردم ، بعد یادم افتاد که این مرد، از دلِ چه زندگی سخت و امکانات کمی ، بیرون آمده و وجود عزیزش چقدر در جهت مثبت شدن اطرافیانش تاثیر داشته و در آخر یادم اومد که تو اون روزهای سخت که مهردخت هشت ساله بود و دیگه نمیتونست مهد کودک بره و مجبور شد تنها تو خونه بمونه تا من از محل کارم برگردم خونه ، بابا نظیر همین صحبت ها یی که با آرتین داشت رو با مهردخت هم داشت و براش از سختی های کودکی و بعد باز شدن افق های موفقیت و تجربه ی آسایش و رفاه گفت .
نمی دونم چند درصد از ما در بحران های خانوادگی ، حواسمون به کوچولو های عزیز خونه ست ؟ چقدر به بچه هامون فکر می کنیم وقتی عزیزی رو از دست می دیم ؟وقتی متارکه می کنیم و تصمیم می گیریم محل زندگی ، شغل و شرایط زندگی سابقمون رو تغییر بدیم ؟
چند نفر از ما که متارکه کردیم حواسمون هست که آدمای جدید و ارتباطات جدیدی که آغاز می کنیم ، چه تاثیری می تونه رو بچه های خانواده داشته باشه ؟
ما که اینهمه ادعا می کنیم همه چیز رو فقط و فقط برای بچه هامون میخوایم ، چقدر حواسمون به روح لطیف بچه ها در تلاطم دریای زندگیه ؟
نمیدونم مهردخت و آرتین چند درصد از معنای صحبت های بابا عباس رو متوجه شدند و این حرف ها تونسته کمکشون کنه یا خیر؟
اما میدونم همه ی ما بزرگتر ها باید دغدغه ی اصلی زندگیمون مراقبت از سلامت روان بچه ها " این موجودات بی دفاع که با دعوت ما به این دنیا اومدن " باشه .
این روزها که به موضوع نگهداری گربه بعنوان عضو جدید خانواده فکر میکنم ، احساس میکنم چقدر راحت و بدون در نظر گرفتن خیلی چیزها بچه دار می شیم !!! مسلما" بچه داشتن چالش خیلی بزرگتری نسبت به داشتن حیوان خانگیه "آیا واااقعا" اهمیت شرایط رو می فهمیم؟؟"
لطفا" از تجربیاتتون با کودکان در کوران زندگی بنویسید . 
دوستتون دارم 

سلام به همه دوستان عزیز 
ممنون از همه ی نظراتتون
با خوندن شون انگار ، یه کوه تجربه نگهداری از گربه ها دارم ! :))
حس میکنم منم ممکنه یه مقدار تنبل باشم اما با وجود عشق بزرگی که به سگ ها و (۹۹۹۹۹۹۹۹۹ میلیون برابر) به گربه ها دارم ، میتونم مسئولیت سنگین نگهداری از اون رو به عهده بگیرم ، چون قلبا اعتقاد دارم که پت داشتن مثل بچه دار شدنه فقط یکم سخت تر!
چون پت ، تا آخر عمرش به نگهداری و هزینه نیاز داره.
و البته بنظرم من هم خیلی بهش احتیاج دارم ، بخاطر اینکه یه جورایی برای من یه چالش جدید محسوب میشه .
چون متاسفانه معمولا در مواجهه با سختی ها و مشکلات زندگیم ، "خواب" رو انتخاب میکنم :( و فکر میکنم ورود یه عضو جدید به خانواده من و مامان ، باعث بوجود آمدن یه جور انگیزه و خوشحالی میشه و میتونه زندگیمون رو در جهت مثبت ارتقا بده ...
در جواب اون دوستانی که گفته بودند از حیوانات و گربه ها فوبیا دارند یا بدشون میاد و میگفتن مهردخت ناراحت نشه ، باید بگم به نظر من همه یه ترسایی تو زندگیشون دارن مثل خود من که آکروفوبیا و فوبیای حشرات ( مخصوصا سوسک) و ترایپوفوبیا دارم و این اصلاِ اصلا چیزی نیست که بخاطرش سرزنش بشید ❤️ و البته هممون میدونیم که قرار نیست مثل هم فکر کنیم ، پس من اصلا از اینکه شما از گربه بدتون میاد ، ناراحت نمیشم و فقط فکر میکنم با نزدیک نشدن به گربه ها ، چه شانس زیبا و لذت بخش و کیوتی رو دارید از دست میدید ؛)
و در آخر هم ممنون بابت حمایت های بی پایانتون از نوشته های من در سایت مدوپیا . خیلی برام با ارزش و مهمه ❤️❤️
دوستتون دارم
"مهردخت"