یه تشکر بلند بالا دارم از تک تک شما نازنین ها که با کامنتای شیرینتون ، تولدم رو قشنگتر و خاطره انگیز تر کردید 


اون روز بعد از اینکه پست تولدم رو گذاشتم ، تو اداره چنان سورپرایزی شدم و چنان جشن تولدی بپا شد که تو خوابمم نمی دیدم . یه روز حتما براتون ازش مینویسم و فیلماشو میذارم 


" توجه کنید آقایون داداشااام ، شاید با دیدن عکس های پایین فکر کردید یه پست خانمانه نوشتم ولی اینطور نیست . لطفا" تا انتها همراهمون باشید" 

از مدتی پیش تو پیج های مختلف عکس سبد هایی رو در مدل ها و سایزهای متفاوت می دیدم که خیلی زیبا و کاربردی بودند . اما هیچوقت به اسمشون توجه نکرده بودم . تا اینکه متوجه شدم نتیجه ی نوعی بافت با قلاب و کار دست بنام تریکو بافی ، محصولی به این زیباییه .
البته اصل ماجرا اینطوری شروع شد که با یکی از دوستان صحبت می کردم گفت خواهرم امروز داره میره کلاس قلاب بافی سیصدو پنجاه تومن هزینه کلاسشه .
گفتم دوره ی قلاب بافی با این هزینه خیلی ارزون و مناسب به نظر میاد . گفت : آخه همین یه روزه .
من خیلی تعجب کردم و گفتم قلاب بافی خیلی ریزه کاری داره با یه روز گمان نکنم چیز زیادی یاد بگیره .
گذذذذشت تا یه روز دوستم گفت داره میره حسن آباد برای خواهرش تریکو بخره .
برام عجیب بود، چون تا اون موقع تریکو رو جنس نوعی پارچه میدونستم و بنظرم ربطی به نخ و قلاب بافی نداشت . اما دوستم گفت که اون کلاسی که گفتم خواهرم رفت ، اسمش تریکو بافی با قلابه .
همینطور که با هم صحبت میکردیم من تو نت سرچ کردم و دیدم به به
همون سبد های زیبایی که دوست داشتم هستند .
به دوستم گفتم : برای خواهرت سخت بود ؟ گفت : نمیدونم والا ولی اون بیست روزی میشه که هی می بافه و می شکافه و به اون خانمی که رفته بود پیشش زنگ میزنه سوال می کنه .
در حین صحبت ، دیدم دی وی دی های آموزش تریکو بافی رو تو نت برای فروش گذاشتن .
تصمیم گرفتم حالا که وقت کلاس رفتن ندارم از روی دی وی دی یاد بگیرم .
یکمی بعد به فکرم رسید که تو آپارات خیلی از آموزش ها رو قبلا دیدم . رفتم سرچ کردم دیدم بععععله اونم هسسست 
از دوستم خواهش کردم یه قلاب و یه نخ هم برای من بگیره .
بهم گفت یه صفحه هایی هم برای کفی می فروشن یه دونه هم کفی گرد برات می خرم فعلا با اون سرگرم باش .
بعد از ظهر سر راه برگشت به خونه ، خرید ها رو از دوستم گرفتم و رفتم خونه و مشغول شدم .
دوساعت بعد وقتی با هم چت می کردیم عکس سبد بافته شده رو براش گذاشتم شگفت زده شد و این اولین کار من بود 

اینم زیره ش که کفی چوبی داره 

بعدش هوس کردم بدون کفی چوبی ببافم

بعد زیر بشقابی بافتم 

و مربا های توت فرنگیمو گذاشتم روش که یه عکس خوشگل بگیرم 

مینا جون ازم خواهش کرد براش دوتا سبد گرد با طرح قلب های کوچولو ببافم 

اینم یکیشون برای نون 

دلم از این سبدا خواست و بافتمش 

باهاش عکس خوشگل گرفتم 

تولد دوست عزیزم شد . توش شیرینی گذاشتم و با کاغذ شفاف و روبان تزیین کردم 

مینا برای تولد دوستش سفارش سبد با در داد 

دیدین با نخ تریکو چه چیزای قشنگی میشه بافت؟ حالا اینا یک صدم تنوع وسایل و مدل های این هنر زیبا نیست .
سرچ کنید تو گوگل ببینید چه چیزایی میاره
به همین چهارتا چیزی که بافتم نگاه نکنید ، من خیلی آماتورم ولی سعی میکنم فوت و فنشو یاد بگیرم لطفا اگر کسی این هنر رو بلده بهم بگه تا ازش کمک بگیریم 
رسیدم به اصل موضوع و چیزی که منظورم از نوشتن این پست بوده :
حتما شما هم در اطرافتون دوست و آشنا، یا قوم و خویشی دارید که بیشتر اوقاتش رو به بطالت می گذرونه ، معمولا نیاز مالی هم داره و از زمین و زمان و شرایط و خانواده و ترک دیوار حتی، ایراد میگیره و متهمشون می کنه که نذاشتن به شکوفایی برسه... ولی پر واضحه که مقصر اصلی ماجرا فقط خودشه.
همه ی راه ها با اولین قدم شروع میشه و متاسفانه عده ای حاضر نیستند، اون اولین قدم رو بردارند . در واقع انگار حوصله ندارند لباس مناسب راه رو بپوشند و دستشونو بگیرن به زانو و بلند شن راه بیفتن .
خوبه که در هر شرایط و موقعیتی که هستیم ، راهی برای پرمعنا تر کردن زندگیمون پیدا کنیم .
بچه که بودم یه روز رفته بودیم پیک نیک ..
یه موقعیتی پیش اومد که من و مامان کنار یه نهر زیبا دوتایی راه می رفتیم . مامان یه تکه چوبی که روی آب شناور بود و داشت از دور تر ها به ما نزدیک میشد رو نشونم داد و گفت ببین مهربانو الان این تکه چوب از جلوی ما رد میشه و دیگه هیچوقت و در هیچ شرایطی نمیشه اون لحظه ای که اون چوب رد شد رو دقیقا با همون شرایط بازسازی کنیم .
اون لحظه دیگه تموم شده و رفته . همه ی زندگی ما به همین صورت می گذره و باید قدر لحظه ها رو بدونی .
این خاطره و کلام مامان سالهاست آویزه ی گوشم شده .. راست می گفت ، اصلا من کی دبیرستان رو تموم کردم؟کی همسر مردی بنام آرمین شدم ؟کی ازش جدا شدم ؟ کی مامان شدم ؟؟ ...
چند روزه من وارد چهل و هفتمین سال زندگیم شدم و چند روز دیگه مهردخت بیست سال رو تموم میکنه .
درست به چشم برهم زدنی گذشت و می گذره ...
اگر اثری از خودم بجا نذارم ، دلم می گیره ،.. باید مفید باشیم ، وابسته و بیهوده نباشیم و برای لحظه هامون معنای قشنگی بسازیم .
چه خانم باشیم چه آقا در درجه ی اول انسانیم و از قدرت فکر و اندیشه برخورداریم . چقدر روزها رو شب می کنیم بدون اینکه حتی نصف اون زمان رو کاملا اثر بخش و مفید بودیم ؟؟
متاسفانه من این بی انگیزگی و بطالت رو ، این روزها زیاد میبینم .. از خانم های خونه ای که همسر و فرزند دارند اما با افتخار میگن هفته هاست برای خانواده شون آشپزی نکردن و خدا پدر رستوران های اطراف رو بیامرزه ، تا آقایونی که یا بیکارن یا از کاری که می کنن ناراضین و همیشه در حال غر زدن و اعتراضند ، تا نوجوون هایی که همیشه حوصله شون سررفته و همیشه گوشی های موبایل تو دستشونه و خودشونو از دنیای واقعی جدا کردن .
داشتن عشق و احساس مفید بودن هیچ ربطی به تحصیلات نداره و قرار نیست اگر کسی پست مهمی تو اجتماع داره نقش های دیگه ی زندگی رو کم رنگ بازی کنه .
من عاشق آقای دکتری که میز خوشگل ناهارخوری باغ رو خودش درست کرده و دوستم که کانال آشپزی داره و در ضمن استاد دانشکده پلی تکنیک و دانشجوی دکتراست و نازی عزیزم که تخصص جراحی عمومی داره و درضمن خیاط خوبیه ، هستم .
لطفا" از مهارت ها یا کار آفرینی های خودتون و یا خانواده و دوستانتون برامون بنویسید ، یا خدای نکرده اگر مواردی رو دارید که عمر گران رو به بیهودگی می گذرونند .
دوستتون دارم 


راستی دیروز هشتم تیر ماه بود و دقیقا شش ماه از عملم گذشت .. سی و یک کیلو کاهش وزن به راحتی و با سلامتی داشتم و فکر کنید که قبل از این شش ماه ، همیشه سه تا کیسه برنج ده کیلویی به بغل می دویدم تو زندگیم 



امروز چهل و شش سالگی رو پشت سر میذارم .
چهل و شش سال قبل نوزاد نحیف و کم وزنی بودم که در بیمارستان آرین آبادان ،و از مادر و پدری که سخت به هم دلبسته و وابسته بودند به دنیا آمدم . اون روزها باباعباس یکی از افسران کشتی های کوچیکی که بین ایران و کویت رفت و آمد داشت ،بود و با مامان ، از نوروز همون سال دوتایی به خرمشهر اومده بودند و تو خونه ی کوچولوشون انتظار به دنیا اومدن نوزادشون رو می کشیدند .
مامان مصی ، تیر ماه گرم خرمشهر در سال 52 رو با شکم برآمده ای که خاطره ی گس و شیرین هم آغوشی با عزیزترین عشق زندگیش عباس رو حمل می کرد، می گذروند .
غروب سوم تیرماه ، علائم به دنیا اومدن بچه رو احساس کرد و بالاخره ساعت پنج و نیم صبح روز چهارم دختر کوچولویی که اسمش رو از دوران نامزدی و در ساحل زیبای خزر انتخاب کرده بودند ، به دنیا آورد .



همه ی تار و پود من از عشق این زن و مرد نازنین ، بافته شده .
بزرگ شدم ، جنگ دیدم ، عاشق شدم ، مادر شدم و عاشق تر شدم .. از عشق پدر فرزندم فارغ شدم . زمین خوردم ، درد کشیدم و شکستم و مُردم و با عشق مرد دیگه ای دوباره احیاء شدم ..
سالها گذشتند و رفتند .. و من هر روز سعی میکنم بیشتر یاد بگیرم و آدم تر باشم و این راه هنوز ادامه داره ،نمیدونم چقدر و تا کجا ولی کمیتش مهم نیست ..
کیفیتش مهمه که دوست دارم با عشق بهترین های زندگیم : دخترم و نفسم و خانواده و دوستانم هر روز با کیفیت ترباشه .
مامان و بابای عزیزم ، اینجا مینویسم که ثبت بشه تا همیشه ، که یادم باشه چقدر مدیون شما دونفرم ، چقدر زحمتم رو کشیدید و چقدر براتون عشق و احترام قائلم .
نفسم ، عزیزترین مرد زندگیم ، شونزده ساله در سایه ی وجود نازنیت ،از گزند سرما و گرمای روزگار درامان بودم و بهترین لحظه ها رو گذروندم . خدا به عمرت عزت بده .
مهردختم ، بیست ساله با وجود عزیز تو ، نقش مادری به خودم گرفتم و این شیرین ترین نقش زندگیم بوده .. با وجود همه ی عزیزانی که گفتم تو زندگیم دارم ، عشق هیچکس با تو برابری نمیکنه ،آخه تو پاره ای از تنم هستی ..
دوستان خوبم : همه ی شما که اینجاییدو پر رنگ ، بعضی هادیگه نیستند و ازشون فقط خاطراتی باقی مونده و حتی گذارشون به خونه های مجازی خودشون هم نمی افته ..
دوستان کودکی ، دوستان مدرسه و دوران درس و تحصیل .. دوستانی که حتی تو این دنیا نیستند .. همه و همه تو شکل گیری شخصیت امروزم نقش داشتید و دوستتون دارم و جدایی از شما برام غیر ممکنه .
**********
بریم که یه سال دیگه رو شروع کنیم . سال قبل همچین روزی با نفس کلونوسکوپی یکسال بعد از عمل رو گذروندیم .. خدا رو شکر همه چیز عالی بود ولی بعد از ظهر از فشار عصبی و ترسی که برای عدم سلامتیش داشتم یه دل سیر گریه کردم .
به خونه که برگشتم ، مهردخت و خواهر برادرا سورپرایزم کرده بودند. کیک خوردیم و شمع فوت کردم .
از اضافه وزن کلافه بودم و نمیدونستم در آینده ی نزدیک، قدم در راه سلامتی میذارم .
امسال خیلی خوبم ، همه چیز در بهترین حالت ممکنه و به گذشته که فکر میکنم ، خنده م می گیره که نگران چه چیزهایی بودم .
امیدوارم سال بعد ، مثل امروز خوشحال باشم و راستش هر چی فکر میکنم میبینم بعد از سلامتی ، بزرگترین آرزوم نجات و سربلندی مردم کشورم به هر طریقیه .
دوستتون دارم . 

تولد چهارسالگیم در کشتی آریا ناز همراه مامان و بابا . (بغل یکی از افسران کشتی )

پینوشت : شاید به چشمتون خورده باشه من و نادی جون همدیگه رو " همزاد" خطاب می کنیم . ما چند سالی بود که خواننده وبلاگ های هم بودیم تا بطور اتفاق فهمیدیم تو یک روز و یک سال و هر دو در بیمارستان آرین آبادان با اختلاف چند ساعت به دنیا اومدیم . 
فکر نمی کنم آدمای زیادی تو این دنیا شانس این رو که همدیگه رو اینطوری پیدا کنند داشته باشند . 


صبح ها ، زودتر بیرون میام ، ماشینم رو نزدیک اداره پارک می کنم و تو فاصله ی یکربع ، بیست دقیقه تا شروع ساعت کار ، اپلیکیشن های گوشیم رو بررسی میکنم .
سلام صبح بخیرهای معمول رو می گم و پیغام هایی که از شب قبل ندیدم و میبینم .
امروز هم مطابق معمول داشتم تلگرامم رو چک می کردم . عدد کنار عکس پروفایلش نشون میداد چهارده تا پیغام فرستاده . با خوشحالی بازش کردم چون همیشه کلی جوک و مطالب خوب برام می فرسته که دوستشون دارم .
چندتای اولی رو کلی خندیدم ، بعدرسیدم به این پیغام .
مهربانو جان ،xxx دختر با هوش و با استعداد من یادته؟ دیشب این نامه را از بنیاد کودک دریافت کردم:
همیار گرامی ، با سلام و احترام به استحضار می رساند دانش آموز شما از پوشش حمایتی بنیاد کودک خارج شد .
پیام مددکار در این خصوص به شرح زیر به استحضار می رسد :
همیار گرامی باسلام و سپاس فراوان از زحمات و الطاف جنابعالی نسبت به xxx عزیز با شماره پرونده xxx و خانواده اش که بی شک اگر حمایت و محبتهای شما نبود xxx نیز قادر به تحصیل نبود.
ضمن تقدیر از الطاف شما به اطلاع می رساند xxx عزیز مدتی است که عقد کرده ولی همچنان به تحصیل خود ادامه می دهد. او موفق شد دیپلم بگیرد و لذا با توجه به شرایط فوق، اینک طبق خط مشی بنیاد کودک ایشان از هم اکنون از تحت پوشش خارج می گردد.
ضمن آرزوی موفقیت برای شما در انجام امور خیر، درخواست می نمائیم از بین کودکان و نوجوانان در لیست انتظار کمک، با انتخاب مددجوی نیازمند و مستعد دیگری، در این راه همچنان یاور بنیاد کودک باشید. با سپاس فراوان
جزئیات بیشتر در کارتابل شما در سایت قابل رویت است.شما می توانید در صورت نیاز به اطلاعات بیشتربا شماره تلفن 02142510 داخلی 123 تماس حاصل فرمایید. با سپاس بنیاد کودک ایران
.png)



فکر می کنید چه حاالی شدم وقتی این دوتا نامه رو خوندم ؟
از دوست عزیزمون اجازه گرفتم این پست رو بنویسم و شما هم مثل من تو شادی به ثمر رسیدن یه نهال سبز و جوان ، شریک باشید .
فکر می کنم زندگی هر کدوم از ما ، به همین طریق معنای زیبایی پیدا می کنه .
میدونم شرایط اقتصادی برای همه مون سخت شده ولی هنوز هم میشه یه لبخند زیبا رو صورت همنوعی رسم کنیم .. لبخندی که عشق و امیدو خون تازه ، تو رگهامون جاری میکنه .
راستش با اون چشمای بارونی از اشک شوقی که ریختم اومدم سرجام نشستم . یاد فاطیمای خودم افتادم که چند سال پیش حامیش شدم و وقتی از اون محله رفتند، اتوماتیک وار از پوشش خیریه نیکوکاران وحدت هم دراومدن و تو محله ی جدیدشون تحت پوشش قرار گرفتند .
ولی ارتباط من با فاطیما ، به لطف مادربزرگ زحمتکش و مهربونش ادامه داشت .
تو همه ی این سالها ، همیشه محبت داشت و حالم رو می پرسید ..
کمک های من هم از حالت ماهیانه کم کم به عیدی و هدیه برای آغاز سال تحصیلی یا جشن پایان سال تحصیلی محدود شد .
یادم افتاد که مدتیه از فاطیما و مادر بزرگش خبر ندارم .. راستش کمی نگران شدم چون مادربزرگ فاطیمامرتب تماس میگرفت و با هم گپ می زدیم .. هر چی حساب کردم چند وقته صداشو نشنیدم به نتیجه نمی رسیدم .
کشوی اداره م رو زیر و رو کردم و بالاخره شماره ی خونه شون رو پیدا کردم . (داستان من و فاطیما رو اینجا بخونید.)
تلفن رو فاطیما برداشت . صداش پخته تر و خانم تر به گوشم نشست . گفت : مادربزرگ دوماهه از دنیا رفته . با هم گریه کردیم ، ازش عذر خواستم که زودتر تماس نگرفتم ، ازم عذر خواست که خبرم نکرده .
نیم ساعتی با پدر عزیز و با شخصیت فاطیما صحبت کردم .. برام تعریف کرد که با فوت ناگهانی مادر ، چقدر آسیب دیدن .
بهش سفارش کردم مواظب بیماری خودش باشه .. (خنده داره تو این اوضاع نابسامان اقتصادی بهش سفارش کردم مراقب خودش باشه)
قرار شد یه کلاس هدف دار و ادامه دار برای فاطیما جون درنظر بگیریم . موسیقی یا زبان هر کدوم که روح پاک و زخمی دخترکمون رو مرهم باشه .
پدر فاطیما میگفت : نمیدونم چی شد که بعد از این مصائب ، خدا دوباره به من و فاطیما نظر کرد و شما تماس گرفتید. چون ما هم تلفن ها رو گم کرده بودیم و دلتنگتون بودیم .
نمیدونست که پیغام های امروز صبح دوست نازنینم و ازدواج دخترش باعثش شده .
*********
میدونم خیلی از شما دوستان حامی یک یا حتی چند کودک هستید .. میدونم از طرق مختلف به همنوعانمون کمک می کنید .. میدونم خیلی سخت شده ولی ،اونایی که هنوز شروع نکردن هم میتونند دستان سبزی باشند برای ریشه های ظریف .
*********
دوست عزیزم اگر چه دوست داشتی بین دوستان دیگه مون ناشناس باشی ، ولی ممنونم اجازه دادی همه در شادیت شریک باشند . و باعث شدی من یاد فاطیما جانم بیفتم 


پینوشت اول : اگر برای کامنت گذاشتن تو وبلاگ ها دچار مشکل شدید راه درست کردنش رو نسرین جون اینجا گفته .
پینوشت دوم : زن شرقی تایید نشدن کامنتت هیچ ربطی به اینکه گفتی چاق بودم بانمک و جذاب بودم و حالا که لاغر شدم بی نمک شدم و خوشت نمیاد و کاش ورزش میکردم و لاغری اطوار های پوچه( اقلا ادبیاتت رو درست کن تو که برای همه نسخه می پیچی ) .. این چیزا نداره (دیدی نوشتمش اینجا و موضوع این نیست که از نظرات موافق فقط خوشم میاد )
موضوع اینجاست که کامنت های قبلیت مودبانه نبود و به دوستان من و عقیده شون بی احترامی می کردی (از نظر تو ما عموما" کافر و نجسیم) محتوای این وبلاگ با جنس افکار تو کاملا مغایره . اون سری گفتم دیگه تاییدت نمی کنم و واقعا نمیکنم .

به بلندترین روز و دلبرترین ماه و گرم و خاطره انگیز ترین فصل سال خوش آمدین . 
تیرماهی های عزیزم نفس و مهردخت و سینا ومنیژه جون و داداش بهمن و فرحناز و مانلی و آفرین و فندوقی و شارمین به ویژه نادی همزادم تولدتون مبارک 


بقیه تیرماهی ها بیان اعلام کنند .
میدونید که چقدر دوستتون دارم متولد هرماهی که هستین 

دیشب منزل بردیا و نسیم جون بودم . آرتین افتخار داد و چند قطعه برامون نواخت که از بین اون ها " گل گلدون من " رو انتخاب کردم و براتون منتشر می کنم .
به چشمای بسته و حال خوبش نگاه کنید .. تازه دور و برش پر بود معذب می شد حرکات آرتیستیک موقع نواختن زیاد داره 

