سلام من دارسی هستم ، دختر کوچولوی خانواده
میدونم مامان مهربانو قبلن درمورد من براتون نوشته .
دیشب مهردخت و مامان منو بردن هم اولین واکسن رو زدم ، هم شناسنامه برام گرفتن .
اینجا داریم میریم بیرون .مامان منو بغل کرده ، اگه اون موقع میدید چطوری دارم بهش نگاه میکنم دوتا ماچ گنده ازم می گرفت ولی حواسش به مهردخت بود که داشت ازمون عکس مینداخت . 

دکتر پوست گردنمو گرفت و بهش واکسنمو زد . یکمی دردم اومد و برای اولین بار یه میوووی کوچولو گفتم .
تازه اینم شناسنامه مه . دکتر به مهردخت گفت : جلد قرمز میخوای؟ مهردخت گفت : آقای دکتر این نارنجیه ، چون قرمزی هست که توش رنگ زرد داره .
دکتر گفت : نه بابا قرمزه . مامان گفت : آقای دکتر ، مهردخت آرتیسته.. درمورد رنگ ها باهاش کل کل نکنید . بعد همه شون خندیدن .
من دوباره به مامان نگاه کردم ببینم مامانم فهمیده اون پسر دانشجو خوشتیپه که از اول رفتیم تو کلینیک ، همه ی حواسش به مهردخت بود یا نه ؟ 
دیدم آره .. مامانم قششنگ فهمیده ، یه لبخندی هم رو لبش بود که ای باباااا ، ببین مهردخت اصلا تو باااغ نیسسسست . 
پسر خوبی بود چون به توصیه دکتر همه ش پشت گردن منو ماساژ میداد .. دستاشم خیلی بوی خوبی میداد ، برای خوش خدمتی جلوی مهردخت همه ش منو ناز میکرد میگفت : تو چقدر خوشگل و ملوووسی 

ولی تو راه برگشت خیلی بهم سخت گذشت چون جیش داشتم و نمی رسیدیم .. منم هی بی قراری میکردم و میو های کوچولو می گفتم .. مهردخت می گفت مامان ، دارسی چشه ؟
مامان گفت: نمیدونم حتما بخاطر واکسنشه . بعد گفت: ای واای مهردخت نکنه جیش داره .
حالا خوب شد مهردخت پرتم نکرد پایین . نازم کرد گفت : بمیرم برات الان می رسیم دارسی کوچولووو.
چند دقیقه بعد رسیدیم و من زود پریدم تو خاکم و ...
بعدم از اون غذا خوشمزه های مامان پز خوردم . البته من عاشق مرغشم ولی قاطیش ، سیب زمینی و هویج و کدو هم داره .
سه شنبه پیش 810 گرم بودم ، ولی دیشب 935 گرم شدم . 

من خیلی دختر خوبیم چون هر شب کنار تخت مامان تو جای خوشگلی که خودش برام بافته میخوابم .


صبح هم با هم بیدار میشیم . امروز یه کار بدی کردم مامانم خیلی ترسید .. داشت آماده میشد بره اداره من هی زیر پاش می چرخیدم دوبار نزدیک بود بخوره زمین 
بعدم گفت دارسی سکته م دادی فکر کردم لهت کردم 
طفلکی هول هولکی رفت بیرون . من دلم براش تنگ میشه ، میدونم اونم همه ش دلش پیش ما دختراس .
چند بار مهردخت بهش گفته : تو دارسی رو از من بیشتر دوست داری؟ مامانمم گفته : مهردخت این چه حرفیه .
درک میکنم که اصلا من و مهردخت با هم قابل مقایسه نیستیم ولی خوب هم مامانم هم مهردخت خیلی دوسم دارن 
تازه شم میدونم شماها هم منو خیلی دوست دارید .
راستی این لیست قیمت هاست که این پایین می بینید . دعا کنید خدا به مامانم کمک کنه .


دیگه همین دیگه ...
همه چیز خوبه فعلا "
مثل مامان مهربانو
منم میگم :
خیلی دوستتون دارم 

تو اداره ولوله بپا شده ...
هر کی به هر کی می رسه میگه : خبرو شنیدین ؟
از دیروز زمزمه ها شروع شد و اواخر ساعت اداری، مثل بمب همه جا ترکیده بود :
"مدیر عامل استعفا داد"
نشستم کارمو انجام میدم و حرف های صد من یه غاز و قضاوت های شخصی ، جسته و گریخته به گوشم میرسه .
سایت های مختلفی ، دلایل عجیب غریب و ناجوری در موردش نوشتن .. نمیدونم صحت داره یا نداره ولی مطمئنم به زودی خبر انتصابش در جای دیگه ای با پستی به مراتب بهتر رو، خواهیم شنید .
چندین سال میشه که مراسم تودیع و معارفه های اینچنینی ، برام اهمیت نداره . از همون زمانی که بی عدالتی ها و نابرابری ها رو دیدم و یواش یواش باورم شدو که هیییچکدومشون قصد و نیت قلبی برای خدمتگزاری ندارند ، یا اگر رگه های باریک و محوی از این حس هنوز دروجودشون زنده ست ، اطرافیانشون باعث میشن که رفته رفته تبدیل به هیولا بشن .
راستی گفتم" هیولا".
سریال هیولای مهران مدیری رو در پخش شبکه خانگی دیدین ؟
نظرتون درموردش چیه؟
برای شمایی که دیدین و در جریان اصلی داستان هستید میگم که ، من در بعضی از سکانس ها اشک ریختم و از زجری که هوشنگ شرافت درجدایی تدریجی شرافت از وجودش می کشه ، زجر کشیدم .
هوشنگ مرد شریفیه که فشارهای زندگی و خانواده ش اونو در مسیر خلاف اعقاداتش قرار میده .
هیولا یک کمدی سیاه و سخته که دیدنش رو به همه پیشنهاد میکنم .
داستان آشنایی که تو این زمونه نظایرش رو بسیار دیدیم .

دوستتون دارم 

پینوشت : در پست بعد لیست خدمات و هزینه های دامپزشکی و عکس جای خوابی که برای دارسی بافتم رو میذارم 


این روزها با آرامش نسبی و صد البته زحمت مضاعف ، خوش می گذره . باورم نمیشه من که اینهمه سال نسبت به داشتن حیوون خونگی مقاومت میکردم ، به این زودی شیفته و وابسته ی یه دختر کوچووی 810 گرمی شدم .
احساس میکنم نیومده ، یه جریان ملایمی از عشق و برکت به زندگیمون وارد کرده .
مطمئنم تردید های قبلیم ، زمینه ساز احساس مسئولیت و تعهدی بوده که میخواستم به یه موجود زنده پیدا کنم .
هفته ی پیش براش یه اسکراچر خریدیم که بهش یه موش آویزونه .. خیلی بامزه باهاش بازی میکنه و فکر میکنه اونم یه موجود زنده ست . میزنه بهش و انتظار داره اونم جوابشو بده 
قانون زندگی من در اکثر مواقع ، قانون صفر تا صده " یا قبول نمی کنم ، یا قبول می کنم و تا انتها پیش میرم"
همه ی علائم ظاهری دارسی و البته اون معاینه ی سطحی روز اول تو کلینیک " درین" حاکی از سلامتش بود . اما فکر اینکه نیلوفر صرفا یه پرورش دهنده بوده و دارسی با نیت تبدیل شدن به پول به دنیا اومده و ممکنه از سلامت کامل برخوردار نباشه رهام نمی کرد .نوشین عزیزم با معرفی سوپر کلینیک دکتر مشیری کمکم کرد تا بجای گیر کردن تو این افکار منفی و مزاحم ، جواب سوالاتم رو پیدا کنم .
دوشنبه با کلینیک تماس گرفتم و اتفاقا با خود دکتر صحبت کردم . بهش گفتم که خیلی ناواردم و برای دارسی کوچولوم و مشکلات احتمالیش نگرانم .برای فرداشبش بهم وقت دادن. گفتم : من ساعت نُه اونجا هستم .
سه شنبه از اداره اومدم دیدم اوضاع قمر درعقربه ، مهردخت و دارسی با هم دعوا کردن .
جریان از این قرار بود که مهردخت خانوم بعد از اینکه دارسی تو خاک مخصوصش پی پی کرده بوده ، تصمیم می گیره ببره دست و پاشو بشوره 
دستکش های پلاستیکی آشپزخونه رو دستش می کنه و دارسی به بغل میره زیر شیر روشویی .
از مهردخت اصرار ، از دارسی انکار و بالاخره با گاز گرفتن دست مهردخت از روی دستکش ، از دست مهردخت فرار کرده بود .
مهردخت شاااکی اومده بود پیش من و می گفت ببین این وحشی با من چیکار کرده . دستکش پاره شده بود و دست مهردخت از دوجا زخمی بود .
هم خیلی تعجب کرده بودم که این نیم وجبی چطور اینکارو کرده ، هم خنده م گرفته بود که مهردخت چقدر خورده تو ذوقش .
گفتم : اشتباه کردی خوووب .. این چه کاریه با بچه کردی . دست و پاشو بشورم یعنی چی ؟
گفت : مامان اگه دست و پاش به پی پیش خورده باشه چی ؟ من حالم بهم میخوره . گفتم : بیخود بهم میخوره . گربه ها همه ی بدنشون رو لیس میزنن و به کمک بزاق فوق العاده شون همه جا رو ضد عفونی میکنن . بعدشم تو نبودی میگفتی ، مامان حساس نباش . گربه مثل بچه ی ادم میشه مگه ادم از جیش ، پی پی بچه ش بدش میاااد؟؟
یکمی نشستم استراحت کردم و ساعت هفت و نیم گفتم : مهردخت پاشو اماده شو باید هشت بریم بیرون دیر میشه .
هنوز باکس مخصوص حمل براش نخریدم ، چون هزینه هام زیاد بوده گفتم ماه دیگه بخرم .
دارسی رو دادم بغل مهردخت ، دیدم اصلا " نمی مونه و انگار بخاطر اون دعوا ، فعلا روابط تیره و تاره ..بنابراین مهردخت رانندگی کرد و دارسی ترسیده و نگران تو بغل من نشست و تا کلینیک یا بیرون رو نگاه می کرد یا چرت میزد .
خلاصه رسیدیم کلینیک و یه پسر و دختر جوون که مشخص بود سالهای ابتدایی دامپزشکی رو می گذرونن اومدن استقبالمون . خودمون رو معرفی کردیم . در اتاق دکتر باز بود و داشت برای مراجع قبلی توضیح می داد .
صاحب حیوون قبلی اومد تو قاب در قرار گرفت و به دکتر گفت : پس ، فعلا مشکلی نیست ببرمش ؟ اگه علائم بعدی ظاهر شد تماس بگیرم ؟ و دستش رو به علامت بغل کردن حیوونش باز کرد . چشمتون روز بد نبینه .. دیدیم یه ایگوانای زرد و کرم ، به چه بزرگی آروم اومد تو بغلش و نشست روی شونه ش . البته من و مهردخت فقط یه نظر نگاهش کردیم و هر دو از رو صندلیمون مثل فنر پریدیم و رفتیم ته سالن .
دانشجوها خندیدن .. گفتم : شما ها نمی ترسین ؟ گفتن : نه .
من مثل بید می لرزیدم .. بهشون گفتم ما میریم اون پشت . وقتی رفت صدامون کنید لطفا.
خدا رو شکر چند دقیقه بعد اومدن گفتن رفته .
من و مهردخت و دارسی رفتیم تو اتاق معاینه .
جونم براتون بگه که حدود یک ساعت و چهل و پنج دقیقه از نوک سر تا انتهای دُم دارسی معاینه شد . دوتا کیت برای تشخیص دو بیماری خطرناک و مهم استفاده شد که یکیش" پنلوکوپنی" و اون یکی "کرونا ویروس " بود . کیت ها مثل بیبی چک بودند و تا این رنگ ها ظاهر بشه و مشخص بشه خدا رو شکر دارسی سالمه ، کلی اذیت شدم . خدمات دیگه ای که براش انجام شد ،معاینه تخصص ته چشم با پن اپتیک - معاینه ی پارگی قرنیه با نوارهای فلورستین-مهاینه تخصصی کانال گوش خارجی با ویدیو اتوسکوپ-معاینه تخصصی با ویدیو کلینیکال درماتوسکوپی تشخیصی -معاینه تخصصی پوست با اشعه فرابنفش -آزمایش مدفوع با میکروسکوپ -گرفتن ناخون ها -مشاوره و رژیم غذایی بود . خدا رو شکر دکتر با حوصله ی کافی شمرده شمرده توضیح داد و راهنماییمون کرد . توصیه ش این بود که بهش کنسرو ندیم و براش غذای خونگی مخصوص درست کنم .
در مراحل معاینه مخصوصا" اون موقع که دکتر برای چک تب ، درجه ی مقعدی گذاشت ، دارسی طوری مظلومانه نگاهم می کرد که انگار بهم می گفت : ببخشید که مهردخت رو گاز گرفتم دیگه تنبیه بسسسسه تو روخداااا .
برای واکسیناسیون هفته ی بعد قرار گذاشتیم و ساعت یکربع به دوازده شب ، برگشتیم خونه .
تو این هفته برای دارسی یه جای خواب بافتم هر چند که خیلی طول کشید چون همه ش با نخ هاش بازی می کرد
ولی تا دو شب پیش فقط رو بالش من یا مهردخت می خوابید و تا ششو نیم صبح سرش رو کنار سر ما میذاشت . الان دوشبه که مقاومت کردم حتما بره تو جای خودش .
دیروز روابط حسنه شده بود و کلی دخترا با هم بازی کرده بودن . شب برای مهردخت سوپ مرغ پخته بودم ، تا نرفت تو یه اتاق دیگه، دارسی نذاشت یه قاشق هم از گلوش پایین بره .
حالا یه دونه فیله ی مرغ برای دارسی پخته بودم گذاشته بودم سرد بشه بریزم تو میکسر ولی مهلت نمیداد که !!
زود ریختم تو میکسر و با هویج پخته ی رنده شده مخلوط کردم و شکمو خانوم ته ظرف رو درآورد 
تا وقتی بخوابیم ، سه تایی کلی بازی کردیم .. بقول مهردخت شکم بازی 
انقدرم خوابش میاد بچه پررو هی هنگ می کرد

زندگی وجوه زیبایی داره و بنظرم یکیش ارتباط با حیواناته .. مطمئنم طبیعت و هنر هم از مهمترین وجوهشه و خدا رو شکر در این عصر آهن و تکنولوژی درسته از طبیعت دور افتادیم ولی حیوان و هنر رو درکنارمون داریم .
من خیلی از خانواده ها رو دیده بودم حیوان نگه میدارند مخصوصا " سگ و گربه رو ولی به جرات میتونم بگم هییچ کدومشون رو ندیده بودم که وقت و هزینه ی کافی براشون اختصاص بدن .
نمیدونم چرا بیشتر فکر میکنند داشتن حیوون خونگی یه کار لاکچریه و خیلی باکلاسن ؟
درصورتیکه بنظرم باشعوری و با کلاسی در درست انجام دادن هر کاریه . لطفا" یا قبول مسئولیت نکنید یا با جون و دل انجام بدید و براشون کم نذارید .
بخاطر خودخواهی هامون ، اون زبون بسته ها رو اسیر خودمون نکنیم . حیوانات کلی عشق به ما دارن و از ما هم توقع عشق و مراقبت دارند .
دوستتون دارم 
سلام عزیزان من لطفا بهم کمک کنید تصمیم بگیرم از بلاگ اسکای به بلاگفا کوچ کنم یا نه ؟


این آمار وبگذر رو که نمیتونم درج کنم داره خیلی اذیتم میکنه 
چند سال پیش با اختلالی که تو بلاگفا پیش اومد و همه ی مطالب رو از بین برد مجبور شدم اینجا اسباب کشی کنم
سلام ... نفس ها رو تو سینه حبس کنید :

نفس باز هم حماسه ی عشششق آفرید 
هنوز داشتم بر سر داشتن یا نداشتن گربه با خودم کلنجار می رفتم که چهارشنبه ، بیست و ششم تیر ماه که تولد مهردخت بود گذشت .
این هفته اسمم رو برای اضافه کار روز پنجشنبه رد نکرده بودم ، حوااالی ظهر بود که نفس تماس گرفت:
- مهربانو جان میخوام تا جایی برم و نیاز به همراهی تو دارم میتونی بیای با هام ؟
بدون معطلی گفتم : الان آماده میشم .
به مهردخت گفتم : دخترم نفس کاری باهام داره ازش نپرسیدم چه کاریه ولی یه چند ساعتی باهاش میرم بیرون و بعد کنار همیم .
گفت : برو مامان جون سلام برسون .
(اگه چند سال پیش بود کلی لب ورمی چید و ادا درمی آورد که ای بابا یه روز اداره نیستی میخوام کنارت باشم .. کجا میری و این چیزا .. ولی خدا روشکر الان دیگه اینطوری نیست 
نفس جلوی در منتظرم بود . سوار ماشین شدم .
-مرسی مهربانو ، لطف کردی نمیخواستم تنها برم .
-قربونت عزیزم .. خیر باشه ، کجا می ریم .
-یکی از دوستام معرفی کرده .یه خانمی سه تا بچه ی دوماهه داره . براش مشکلی پیش اومده ، بریم ببینیم میتونیم کمکی کنیم؟
-یعنی چه مشکلی ؟ چه کمکی ؟ 
-خودمم نمی دونم بریم ببینیم شرایط چیه.
یکمی حرفای متفرقه زدیم تا رسیدیم دم در یه منزل .
نفس تلفن کرد و خودشو معرفی کرد و گفت ما جلوی در هستیم .
در باز شد رفتیم تو .. یه دختر خانم اومد استقبالمون و تعارفمون کرد رفتیم داخل منزل .
تو اتاق پذیرایی نشسته بودیم .. داشتم فکر می کردم قیافه ی این خانم به مادر سه تا بچه نمیاد .
دختر جوون ، شربت به دست اومد کنارمون و گفت الان بچه ها رو میارم .
چشمای من گرد شده بود .. خدایا من الان با چه صحنه ای مواجه میشم ؟ سه تا بچه ی معلول نوزاد؟
چند دقیقه بعد دختر جوون برگشت درحالی که سه تا گوگولی ناز تو بغلش بودن . نفسم داشت بند می اومد .
سه تا پیشی ملوس" اسکاتیش فولد " همونی که خیلی دوست داشتم . یکی تبی و دوتا به رنگ گلد .
بی اختیار اون تبی -سیلوره رو بغل کردم و شروع کردم قربون صدقه رفتن . با ناباوری نفس رو نگاه می کردم اونم تمام صورتش خنده بود و ذوق از قیافه ی من .
داستان این بود که دختر جوون در حال مهاجرت بود و پدر و مادر این سه تا بچه رو داشت . این سه تا به دنیا اومده بودن و اون با سختی و ناراحتی زیاد دنبال یه خانواده براشون می گشت . اون دوتا گلد ها هر دو پسر بودن و این یکی دختر بود . گفت خدا رو شکر اون دوتا رو یکی ازآشنایان خواسته و لازم نیست جداشون کنم . من که تقریبا حق انتخاب نداشتم ولی از اول هم دختر ملوسم تو بغلم بود .
کلن دیگه هیچی نمیشنیدم از حرفای اون و نفس .
من و نفس و نیلوفر و دخترمون باهم اومدیم بیرون .
از قبل که درمورد این موضوع تصمیم می گرفتم . بصورت پنهانی با کیانا دوست مهردخت که پدرش دامپزشکه در ارتباط بودم که اگر این کار رو کردم برای تایید سلامت و واکسیناسیون ببرم پیش ایشون . متاسفانه اون روز کیانا اینا اسباب کشی داشتند و پدرشون مطب نبود .
تصمیم گرفتیم دخترمونو ببریم" کلینیک درین "رفتیم و حدود یکساعت و نیم معطل شدیم تا یه ویزیت ساده انجام شد .. خیلی خسته شده بودم ولی وقتی دکتر معاینش میکرد و هی میگفت : جاان چه دختر خوبی ، به به خانم نانازی شما چقدر خوشگلی ، خستگیم در اومد .
سلامت دخترنانازیمون تایید شد . دکتر گفت ببریدش منزل یکهفته ای باهم باشید تا به هم عادت کنید بعد برای واکسیناسیون اقدام کنید . خیلی خوشحال شدم چون هفته ی دیگه میتونیم ببریمش پیش پدر کیانا تا کارهاشو انجام بده .
نیلوفر گفت این پت شاپ های دامپزشکی خیلی گرونن شما برای تهیه وسایل برید خیابون اسکندری شمالی اونجا بورسشه . ناچار از همون پت شاپ یه کنسرو ، یه غذای خشک کوچیک و یه بسته خاک خریدیم تا روز جمعه بریم خیابون مخصوصش .
نیلوفر رو رسوندیم منزلش .
رفتیم جلوی درخونه ..
نمیدونم چجوری از نفس تشکر میکردم .. بچه به بغل اومدم پشت در . زنگ زدم و مهردخت در رو باز کرد . " دارسی" تو بغلم بود . تا اومد جیغ بزنه کلی التماسش کردم که بچه می ترسه جیغ نزن و میدونم خیلی سخت خودشو کنترل کرد ... دوید تو اتاقش چند تا جیغ بنفش کشید و ...
مهردخت عاشق اسم " دارسی" ه میدونم همگی از مستر دارسی غرور و تعصب خاطره داریم ولی درواقع "دارسی "اسم خوشگلیه که در هالیوود و ورزش چند تا خانم ناز صاحبشن .
اسم دخترمون دارسی شد و از پنجشنبه تا الان که اومدم اداره یه دنیا عشق باخودش تو خونه مون آورده . اسمشو قشنگ میشناسه و هر اتاقی میریم دنبالمون میاد .
داشتم می مردم که زود تر براتون بنویسم . الان اومدم تند تند نوشتم که تو شادیمون سهیم باشید .
خلاصه بعد از بیست سال دوباره دختر دار شدم . 
مهمونی داریم که صاحبخونه ی دلمون شده 
دوستتون دارم عززیزای من 
