دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

"سلام من دارسی هستم "



سلام  من دارسی هستم ، دختر کوچولوی خانواده 

میدونم مامان مهربانو قبلن درمورد من براتون نوشته . 

دیشب مهردخت و مامان  منو بردن هم اولین واکسن رو زدم ، هم شناسنامه برام گرفتن . 

اینجا داریم میریم بیرون .مامان منو بغل کرده ، اگه اون موقع میدید چطوری دارم بهش نگاه میکنم دوتا ماچ گنده ازم می گرفت ولی حواسش به مهردخت بود که داشت ازمون عکس مینداخت . 



دکتر پوست گردنمو گرفت و بهش واکسنمو زد . یکمی دردم اومد و برای اولین بار یه میوووی کوچولو گفتم . 

تازه اینم شناسنامه مه . دکتر به مهردخت گفت : جلد قرمز میخوای؟ مهردخت گفت : آقای دکتر این نارنجیه ، چون قرمزی هست که توش رنگ زرد داره . 

دکتر گفت : نه بابا قرمزه . مامان گفت : آقای دکتر ، مهردخت آرتیسته.. درمورد رنگ ها باهاش کل کل نکنید . بعد همه شون خندیدن . 

من دوباره به مامان نگاه کردم ببینم مامانم فهمیده  اون پسر دانشجو خوشتیپه که از اول رفتیم تو کلینیک ، همه ی حواسش به مهردخت بود یا نه ؟ 

دیدم آره .. مامانم قششنگ فهمیده ، یه لبخندی هم رو لبش بود که ای باباااا ، ببین مهردخت اصلا تو باااغ نیسسسست . 

پسر خوبی بود چون به توصیه دکتر همه ش پشت گردن منو ماساژ میداد .. دستاشم خیلی بوی خوبی میداد ، برای خوش خدمتی جلوی مهردخت همه ش منو ناز میکرد میگفت : تو چقدر خوشگل و ملوووسی 



ولی تو راه برگشت خیلی بهم سخت گذشت چون جیش داشتم و نمی رسیدیم .. منم هی بی قراری میکردم و میو های کوچولو می گفتم .. مهردخت می گفت مامان ، دارسی چشه ؟ 

مامان گفت: نمیدونم حتما بخاطر واکسنشه . بعد گفت: ای واای مهردخت نکنه جیش داره . 

حالا خوب شد مهردخت پرتم نکرد پایین . نازم کرد گفت : بمیرم برات الان می رسیم دارسی کوچولووو.

چند دقیقه بعد رسیدیم و من زود پریدم تو خاکم و ...

بعدم از اون غذا خوشمزه های مامان پز خوردم . البته من عاشق مرغشم ولی قاطیش ، سیب زمینی و هویج و کدو هم داره . 

سه شنبه پیش 810 گرم بودم ، ولی دیشب 935 گرم شدم . 

من خیلی دختر خوبیم چون هر شب کنار تخت مامان تو جای خوشگلی که خودش برام بافته میخوابم . 


صبح هم با هم بیدار میشیم . امروز یه کار بدی کردم مامانم خیلی ترسید .. داشت آماده میشد بره اداره من هی زیر پاش می چرخیدم دوبار نزدیک بود بخوره زمین 

بعدم گفت دارسی سکته م دادی  فکر کردم لهت کردم 

طفلکی هول هولکی رفت بیرون . من دلم براش تنگ میشه ، میدونم اونم همه ش دلش پیش ما دختراس . 

چند بار مهردخت بهش گفته : تو دارسی رو از من بیشتر دوست داری؟ مامانمم گفته : مهردخت این چه حرفیه . 

درک میکنم که اصلا من و مهردخت با هم قابل مقایسه نیستیم ولی خوب هم مامانم هم مهردخت خیلی دوسم دارن 

تازه شم میدونم شماها هم منو خیلی دوست دارید . 

راستی این لیست قیمت هاست که این پایین می بینید . دعا کنید خدا به مامانم کمک کنه .





دیگه همین دیگه ... 


همه چیز خوبه فعلا " 

مثل مامان مهربانو 

منم میگم : 

خیلی دوستتون دارم 

"انتصاب و استعفای هیولاها"

تو اداره ولوله بپا شده ...

هر کی به هر کی می رسه میگه : خبرو شنیدین ؟

از دیروز زمزمه ها شروع شد و اواخر ساعت اداری، مثل بمب همه جا ترکیده بود :

"مدیر عامل استعفا داد" 


نشستم کارمو انجام میدم و حرف های صد من یه غاز و قضاوت های شخصی ، جسته و گریخته به گوشم میرسه . 


سایت های مختلفی ، دلایل عجیب غریب و ناجوری در موردش نوشتن .. نمیدونم صحت داره یا نداره ولی مطمئنم به زودی خبر انتصابش در جای دیگه ای با پستی به مراتب بهتر رو، خواهیم شنید . 


چندین  سال میشه که مراسم تودیع و معارفه های اینچنینی ، برام اهمیت نداره . از همون زمانی که بی عدالتی ها و نابرابری ها رو دیدم و یواش یواش باورم شدو  که هیییچکدومشون قصد و نیت قلبی برای خدمتگزاری ندارند ، یا اگر رگه های باریک و محوی از این حس هنوز دروجودشون زنده ست ، اطرافیانشون باعث میشن که رفته رفته تبدیل به هیولا بشن . 

راستی گفتم" هیولا".

 سریال هیولای مهران مدیری رو در پخش شبکه خانگی دیدین ؟ 

نظرتون درموردش چیه؟ 

 برای شمایی که دیدین و در جریان اصلی داستان هستید میگم که ، من در بعضی از سکانس ها اشک ریختم و از زجری که هوشنگ شرافت درجدایی تدریجی شرافت از وجودش می کشه ، زجر کشیدم .


هوشنگ مرد شریفیه  که فشارهای زندگی و خانواده ش اونو در مسیر خلاف اعقاداتش قرار میده . 


هیولا یک کمدی سیاه و سخته که دیدنش رو به همه پیشنهاد میکنم . 


داستان آشنایی که تو این زمونه نظایرش رو بسیار دیدیم . 



دوستتون دارم 


پینوشت : در پست بعد لیست خدمات و هزینه های دامپزشکی و عکس جای خوابی که برای دارسی بافتم رو میذارم 

"صفر تا صد"

این روزها با آرامش نسبی و صد البته زحمت مضاعف ، خوش می گذره . باورم نمیشه من که اینهمه سال نسبت به داشتن حیوون خونگی مقاومت میکردم ، به این زودی شیفته و وابسته ی یه دختر کوچووی 810 گرمی شدم . 

احساس میکنم نیومده ، یه جریان ملایمی از عشق و برکت به زندگیمون وارد کرده . 

مطمئنم تردید های قبلیم ، زمینه ساز احساس مسئولیت و تعهدی بوده که میخواستم به یه موجود زنده پیدا کنم . 

هفته ی پیش براش یه اسکراچر خریدیم که بهش یه موش آویزونه .. خیلی بامزه باهاش بازی میکنه و فکر میکنه اونم یه موجود زنده ست . میزنه بهش و انتظار داره اونم جوابشو بده 



قانون زندگی من در اکثر مواقع ، قانون صفر تا صده " یا قبول نمی کنم ، یا قبول می کنم و تا انتها پیش میرم" 

همه ی علائم ظاهری دارسی و البته اون معاینه ی سطحی روز اول تو کلینیک " درین" حاکی از سلامتش بود . اما فکر اینکه نیلوفر صرفا یه پرورش دهنده بوده و دارسی با نیت تبدیل شدن به پول به دنیا اومده و ممکنه از سلامت کامل برخوردار نباشه رهام نمی کرد .نوشین عزیزم  با معرفی  سوپر کلینیک دکتر مشیری کمکم کرد تا بجای گیر کردن تو این افکار منفی و مزاحم ، جواب سوالاتم رو پیدا کنم . 

دوشنبه با کلینیک تماس گرفتم و اتفاقا با خود دکتر صحبت کردم . بهش گفتم که خیلی ناواردم و برای دارسی کوچولوم و مشکلات احتمالیش نگرانم .برای فرداشبش بهم وقت دادن.  گفتم : من ساعت نُه اونجا هستم . 

سه شنبه از اداره اومدم دیدم اوضاع قمر درعقربه ، مهردخت و دارسی با هم دعوا کردن .

جریان از این قرار بود که مهردخت خانوم بعد از اینکه دارسی تو خاک  مخصوصش پی پی کرده بوده ، تصمیم می گیره ببره دست و پاشو بشوره 

دستکش های پلاستیکی آشپزخونه رو دستش می کنه و دارسی به بغل میره زیر شیر روشویی . 

از مهردخت اصرار ، از دارسی انکار و بالاخره با گاز گرفتن دست مهردخت از روی دستکش ، از دست مهردخت فرار کرده بود . 

مهردخت شاااکی اومده بود پیش من و می گفت ببین این وحشی با من چیکار کرده . دستکش پاره شده بود و دست مهردخت از دوجا زخمی بود . 

هم خیلی تعجب کرده بودم که این نیم وجبی چطور اینکارو کرده ، هم خنده م گرفته بود که مهردخت چقدر خورده تو ذوقش . 

گفتم : اشتباه کردی خوووب .. این چه کاریه با بچه کردی . دست و پاشو بشورم یعنی چی ؟ 

گفت : مامان اگه دست و پاش به پی پیش خورده باشه چی ؟ من حالم بهم میخوره . گفتم : بیخود بهم میخوره . گربه ها همه ی بدنشون رو لیس میزنن و به کمک بزاق فوق العاده شون همه جا رو ضد عفونی میکنن . بعدشم تو نبودی میگفتی ، مامان حساس نباش . گربه مثل بچه ی ادم میشه مگه ادم از جیش ، پی پی بچه ش بدش میاااد؟؟ 

یکمی نشستم استراحت کردم و ساعت هفت و نیم گفتم : مهردخت پاشو اماده شو باید هشت بریم بیرون دیر میشه . 

هنوز باکس مخصوص حمل براش نخریدم ، چون هزینه هام زیاد بوده گفتم  ماه دیگه بخرم . 

دارسی رو دادم بغل  مهردخت ، دیدم اصلا " نمی مونه و انگار بخاطر اون دعوا ، فعلا روابط تیره و تاره ..بنابراین  مهردخت رانندگی کرد و دارسی ترسیده و نگران تو بغل من  نشست و تا کلینیک یا بیرون رو نگاه می کرد یا چرت میزد . 

خلاصه رسیدیم کلینیک و یه پسر و دختر جوون که مشخص بود سالهای ابتدایی دامپزشکی رو می گذرونن اومدن استقبالمون . خودمون رو معرفی کردیم . در اتاق دکتر باز بود و داشت برای مراجع قبلی توضیح می داد . 


صاحب حیوون قبلی اومد تو قاب در قرار گرفت و به دکتر گفت : پس  ، فعلا مشکلی نیست ببرمش ؟ اگه علائم بعدی ظاهر شد تماس بگیرم ؟ و دستش رو به علامت بغل کردن حیوونش باز کرد . چشمتون روز بد نبینه .. دیدیم یه ایگوانای زرد و کرم ،  به چه بزرگی آروم اومد تو بغلش و نشست روی شونه ش . البته من و مهردخت فقط یه نظر نگاهش کردیم و هر دو از رو صندلیمون مثل فنر پریدیم و رفتیم ته سالن . 

دانشجوها خندیدن .. گفتم : شما ها نمی ترسین ؟ گفتن : نه . 

من مثل بید می لرزیدم .. بهشون گفتم ما  میریم اون پشت . وقتی رفت صدامون کنید لطفا. 

خدا رو شکر چند دقیقه بعد اومدن گفتن رفته . 

من و مهردخت و دارسی رفتیم تو اتاق معاینه . 

جونم براتون بگه که حدود  یک ساعت و چهل و پنج دقیقه از نوک سر تا انتهای دُم دارسی معاینه شد . دوتا کیت برای تشخیص دو بیماری خطرناک و مهم استفاده شد که یکیش" پنلوکوپنی"  و اون یکی "کرونا ویروس " بود . کیت ها مثل بیبی چک بودند و تا این رنگ ها ظاهر بشه و مشخص بشه خدا رو شکر  دارسی سالمه ، کلی اذیت شدم . خدمات دیگه ای که براش انجام شد ،معاینه تخصص ته چشم با پن اپتیک - معاینه ی پارگی قرنیه با نوارهای فلورستین-مهاینه تخصصی کانال گوش خارجی با ویدیو اتوسکوپ-معاینه تخصصی با ویدیو کلینیکال درماتوسکوپی تشخیصی -معاینه تخصصی  پوست  با اشعه فرابنفش -آزمایش مدفوع با میکروسکوپ -گرفتن ناخون ها -مشاوره و رژیم غذایی بود . خدا رو شکر دکتر با حوصله ی کافی شمرده شمرده توضیح داد و راهنماییمون کرد . توصیه ش این بود که بهش کنسرو ندیم و براش غذای خونگی مخصوص درست کنم . 

در مراحل معاینه مخصوصا" اون موقع که دکتر برای چک تب ، درجه ی مقعدی گذاشت ،  دارسی  طوری مظلومانه نگاهم می کرد که انگار بهم می گفت : ببخشید که مهردخت رو گاز گرفتم دیگه تنبیه بسسسسه تو روخداااا . 

برای واکسیناسیون هفته ی بعد قرار گذاشتیم و ساعت یکربع به دوازده شب ، برگشتیم خونه . 

تو این هفته برای دارسی یه جای خواب بافتم هر چند که خیلی طول کشید چون همه ش با نخ هاش بازی می کرد 



ولی تا دو شب پیش فقط رو بالش من یا مهردخت می خوابید  و  تا ششو نیم صبح  سرش رو کنار سر ما میذاشت . الان دوشبه که مقاومت کردم حتما بره تو جای خودش . 

دیروز روابط حسنه شده بود و کلی دخترا  با هم بازی کرده بودن  . شب برای مهردخت سوپ مرغ پخته بودم ، تا نرفت تو یه اتاق دیگه، دارسی نذاشت یه قاشق هم از گلوش پایین بره . 

حالا یه دونه فیله ی مرغ برای دارسی پخته بودم گذاشته بودم سرد بشه بریزم تو میکسر ولی مهلت نمیداد که !!

زود ریختم تو میکسر و با هویج پخته ی رنده شده مخلوط کردم و شکمو خانوم ته ظرف رو درآورد 

تا وقتی بخوابیم ، سه تایی کلی بازی کردیم .. بقول مهردخت شکم بازی 



انقدرم خوابش میاد بچه پررو هی هنگ می کرد


زندگی وجوه زیبایی داره و بنظرم یکیش ارتباط با حیواناته .. مطمئنم طبیعت و هنر هم از مهمترین وجوهشه و خدا رو شکر در این عصر آهن و تکنولوژی درسته از طبیعت دور افتادیم ولی حیوان و هنر رو درکنارمون داریم . 

من خیلی از خانواده ها رو دیده بودم حیوان نگه میدارند مخصوصا " سگ و گربه رو ولی به جرات میتونم بگم هییچ کدومشون رو ندیده بودم که وقت و هزینه ی کافی براشون اختصاص بدن . 

نمیدونم چرا بیشتر فکر میکنند داشتن حیوون خونگی یه کار لاکچریه و خیلی باکلاسن ؟ 

درصورتیکه بنظرم باشعوری  و با کلاسی در درست انجام دادن هر کاریه . لطفا" یا قبول مسئولیت نکنید یا با جون و دل انجام بدید و براشون کم نذارید . 


بخاطر خودخواهی هامون ، اون زبون بسته ها رو اسیر خودمون نکنیم . حیوانات کلی عشق به ما دارن و از ما هم توقع عشق و مراقبت دارند . 

دوستتون دارم 

"ماندن یا رفتن؟ "


سلام عزیزان من لطفا بهم کمک کنید تصمیم بگیرم از بلاگ اسکای به بلاگفا کوچ کنم یا نه ؟


این آمار وبگذر رو که نمیتونم درج کنم داره خیلی اذیتم میکنه 


چند سال پیش با اختلالی که تو بلاگفا پیش اومد و همه ی مطالب رو از بین برد مجبور شدم اینجا اسباب کشی کنم 


"مهمون داریم ، چه مهمووونی"

سلام ... نفس ها رو تو سینه حبس کنید : 



نفس باز هم حماسه ی عشششق آفرید 

هنوز داشتم بر سر داشتن یا نداشتن گربه با خودم کلنجار می رفتم که چهارشنبه ، بیست و ششم تیر ماه که تولد مهردخت بود گذشت . 

این هفته اسمم رو برای اضافه کار روز پنجشنبه رد نکرده بودم ، حوااالی ظهر بود که نفس تماس گرفت:

- مهربانو جان میخوام تا جایی برم و نیاز به همراهی تو دارم میتونی بیای با هام ؟ 


بدون معطلی گفتم : الان آماده میشم . 


به مهردخت گفتم : دخترم نفس کاری باهام داره ازش نپرسیدم چه کاریه ولی  یه چند ساعتی باهاش میرم بیرون و بعد کنار همیم . 

گفت : برو مامان جون سلام برسون . 

(اگه چند سال پیش بود کلی لب ورمی چید و ادا درمی آورد که ای بابا یه روز اداره نیستی میخوام کنارت باشم .. کجا میری و این چیزا .. ولی خدا روشکر الان دیگه اینطوری نیست 

نفس جلوی در منتظرم بود . سوار ماشین شدم . 

-مرسی مهربانو ، لطف کردی نمیخواستم تنها برم .

-قربونت عزیزم .. خیر باشه ، کجا می ریم . 

-یکی از دوستام معرفی کرده .یه خانمی سه تا بچه ی دوماهه داره . براش مشکلی پیش اومده ، بریم ببینیم میتونیم کمکی کنیم؟

-یعنی چه مشکلی ؟ چه کمکی ؟ 

-خودمم نمی دونم بریم ببینیم شرایط چیه.

یکمی حرفای متفرقه زدیم تا رسیدیم دم در یه منزل .

نفس تلفن کرد و خودشو معرفی کرد و گفت ما جلوی در هستیم .

در باز شد رفتیم تو .. یه دختر خانم اومد استقبالمون و تعارفمون کرد رفتیم داخل منزل . 

تو اتاق پذیرایی نشسته بودیم .. داشتم فکر می کردم قیافه ی این خانم به مادر سه تا بچه نمیاد . 

دختر جوون ، شربت به دست اومد کنارمون و گفت الان بچه ها رو میارم . 

چشمای من گرد شده بود .. خدایا من الان با چه صحنه ای مواجه میشم ؟ سه تا بچه ی معلول نوزاد؟

چند دقیقه بعد دختر جوون برگشت درحالی که سه تا گوگولی ناز تو بغلش بودن . نفسم داشت بند می اومد . 

سه تا پیشی ملوس" اسکاتیش فولد " همونی که خیلی دوست داشتم . یکی تبی و دوتا به رنگ  گلد .

بی اختیار اون تبی -سیلوره رو بغل کردم و شروع کردم قربون صدقه رفتن . با ناباوری نفس رو نگاه می کردم اونم تمام صورتش خنده بود و ذوق از قیافه ی من . 

داستان این بود که دختر جوون در حال مهاجرت بود و پدر و مادر این سه تا بچه رو داشت . این سه تا به دنیا اومده بودن و اون با سختی و ناراحتی زیاد دنبال یه خانواده براشون می گشت . اون دوتا گلد ها هر دو پسر بودن و این یکی دختر بود . گفت خدا رو شکر اون دوتا رو یکی ازآشنایان خواسته و لازم نیست جداشون کنم . من که تقریبا حق انتخاب نداشتم ولی از اول هم  دختر ملوسم تو بغلم بود . 

کلن دیگه هیچی نمیشنیدم از حرفای اون و نفس . 

من و نفس و نیلوفر و دخترمون  باهم اومدیم بیرون . 

از قبل که درمورد این موضوع تصمیم می گرفتم . بصورت پنهانی با کیانا دوست مهردخت که پدرش دامپزشکه در ارتباط بودم که اگر این کار رو کردم برای تایید سلامت و واکسیناسیون ببرم پیش ایشون . متاسفانه اون روز کیانا اینا اسباب کشی داشتند و پدرشون مطب نبود . 

تصمیم گرفتیم دخترمونو ببریم" کلینیک درین "رفتیم و حدود یکساعت و نیم معطل شدیم تا یه ویزیت ساده انجام شد .. خیلی خسته شده بودم ولی وقتی دکتر معاینش میکرد و هی میگفت : جاان چه دختر خوبی ، به به خانم نانازی شما چقدر خوشگلی ، خستگیم در اومد . 

سلامت دخترنانازیمون تایید شد . دکتر گفت ببریدش منزل یکهفته ای باهم باشید تا به هم عادت کنید بعد برای واکسیناسیون اقدام کنید . خیلی خوشحال شدم چون هفته ی دیگه میتونیم ببریمش پیش پدر کیانا تا کارهاشو انجام بده . 

نیلوفر گفت این پت شاپ های دامپزشکی خیلی گرونن شما برای تهیه وسایل برید خیابون اسکندری شمالی اونجا بورسشه . ناچار از همون پت شاپ یه کنسرو  ، یه غذای خشک کوچیک و یه بسته خاک خریدیم تا روز جمعه بریم خیابون مخصوصش . 

نیلوفر رو رسوندیم منزلش . 

رفتیم جلوی درخونه .. 

نمیدونم چجوری از نفس تشکر میکردم .. بچه به بغل اومدم پشت در . زنگ زدم و مهردخت در رو باز کرد . " دارسی" تو بغلم بود . تا اومد جیغ بزنه کلی التماسش کردم که بچه می ترسه جیغ نزن و میدونم خیلی سخت خودشو کنترل کرد ... دوید تو اتاقش چند تا جیغ بنفش کشید و ... 

مهردخت عاشق اسم " دارسی" ه میدونم همگی از مستر دارسی غرور و تعصب خاطره داریم ولی درواقع "دارسی "اسم خوشگلیه که در هالیوود و ورزش چند تا خانم ناز صاحبشن . 

اسم دخترمون دارسی شد و از پنجشنبه تا الان که اومدم اداره یه دنیا عشق باخودش تو خونه مون آورده . اسمشو قشنگ میشناسه و هر اتاقی میریم دنبالمون میاد . 

داشتم می مردم که زود تر براتون بنویسم . الان اومدم تند تند نوشتم که تو شادیمون سهیم باشید . 

خلاصه  بعد از بیست سال دوباره دختر دار شدم . 

مهمونی داریم که صاحبخونه ی دلمون شده 

دوستتون دارم عززیزای من