سلام عزیزای دلم
من یه مسافرت کوچولو اومدم .حالمون خیلی خوبه و دلم پیشتونه .
مواظب خودتون باشید
دوستتون دارم
سلام دوستای عزیزم 
ممنون از همگی برای آرزوی سلامتی و انرژی های مثبتی که فرستادین و همه ش بهم رسیده
همچنان مشغول ادامه ی درمان و فهمیدنِ دلایل مربوط به رسوب کلسیم تو استخوان لگن هستم و دیروز اسکن استخوان که تصویر برداری هسته ای محسوب میشه ، انجام دادم . پروسه ی طولانی داشت . ساعت سه وقت داشتم ، تقریبا" دو و نیم از اداره اومدم بیرون و پنج دقیقه به سه رسیدم مرکز تصویر برداری .
چهل و پنج دقیقه بعد دکتر داشت با سوال های پی در پی و بشین و پاشو و بچرخ ها، دلیل اینکه دکتر ارتوپد برام اسکن استخوان نوشته رو کشف می کرد .
وسط همین صحبت ها با دکتر بودم که فهمیدم حلقه م تو دستم نیست . خیلی ترسیدم ، زود کیفم رو گشتم ولی نبود ..فکر کنید حلقه ی نازنینم که قشنگترین هدیه ی نفس به منه ، گم بشه 
بیچاره دکتر هم هول شده بود، این ور اونور رو می گشت 
بهش گفتم آقای دکتر من اینجا اصلا دست به حلقه م نزدم . احتمال داره رو میز اداره جا مونده باشه . (البته من اداره هم عادت ندارم حلقه مو در بیارم ولی انگار داشتم به دستم کرم میزدم این اتفاق افتاده بوده)
فوری زنگ زدم به محمد .. تا سلام دادم گفت : داشتم شماره تو نو می گرفتم ، حلقه تونو جا گذاشتین .
نفس راحتی کشیدم و گفتم خدا رو شکر محمد . مرسی که زود بهم گفتی .
بنده خدا دکتر هم خوشحال شد 
بعد بهم آنژو کت زدن . داروم رو تزریق کردن و یه اسکن کوتاه اولیه ازم گرفتن . بعد گفتن: برو بشین تو اتاق تا سه ساعت دیگه .
منم یه پریز برق پیدا کردم و گوشی به دست نشستم پای دیوار . 
تو این چند ساعت که دارو جذب بدنم شد . چند بار خوابم برد ..( از اون مدل های خنده دار دهن باااز )
بعدش ساعت هفت صدام کردن برای اسکن اصلی و تو یه اتاق که نه ، یه سرد خونه ی بزررررگ اسکنم شروع شد . یعنی در این حد که مثل بید به خودم می لرزیدم هااا . اون اسکنم پنجاه دقیقه طول کشید ... فکر کنم صد بار اومدن گفتن اینوری بچرخ ، اونوری بچرخ ، تکووون نخوررر 
بالاخره ساعت هشت و ربع از اون مرکز اومدم بیرون .. هنوز سرحال بودم .. ماشین رو روشن کردم که برم سمت خونه . یکمی که رفتم میوه فروشی خوبی دیدم . ماشین رو پارک کردم و رفتم خرید ..ولی اینجا بود که حال گیری شروع شد .
هر چی استارت زدم هیییچ خبری نبود . فهمیدم باتری ماشین مرخص شده و من با فهمیدن این موضوع رسما" برای فوت باتری ، عززززا گرفتم . 
چون شنیده بودم قیمت باتری ها چند برابر شده 
از یه آقایی خواهش کردم کمک کنه تو شیبِ خیابون ماشین رو روشن کنه تا خودمو برسونم محله مون .
ماشین روشن شد و من بی وقفه اومدم سمت خونه . یه باتری فروشی میشناختم که دعا دعا میکردم باز باشه و بود . نهایتا" یه باتری ایرانی کیفیت خوب برام انداخت چهار صدو پنجاه تومن 
سریال هیولا رو خریدم و اومدم خونه . 
به مهردخت گفته بودم چون تصویر برداری هسته ای انجام دادم تا بیست و چهار ساعت نباید بچه های کوچیک و یا خانم های باردار نزدیکم باشن . اون دارسی رو ببر تو اتاق منو نبینه . صبح چشمامو باز کردم دیدم دارسی نشسته بالا سرم و با دستش میزنه به پیشونیم . دلم میخواست بغلش کنم و بچلونمش ولی حیییف که نمیشد . نمیدونم از کی اومده بود پیشم ، به مهردخت گفته بودم در اتاق رو ببنده .. خدا کنه مشکلی پیش نیاد 
دیشب بعد از کلی ماجرا رسیده بودم خونه ، خیلی خسته بودم و کلافه .. دلمم گرفته بود . از دکتر رفتن و این کارهای هر روزه مثل فیزیو تراپی خسسسته شدم . امیدوارم زودتر تموم بشه . یکمی بهانه گیر شده بودم و داشتم غرر میزدم .. یه چیزی از مهردخت خواستم اونم گفت باشه حالا انجام میدم ، بهم برخورد و گریه م گرفت . به مهردخت گفتم : اصلا" نمیخواام ، دیگه لازمش ندارم . مسواک زدم و رفتم تو تختم . بازم داشت از گوشه ی چشمام اشک میامد پایین دیدم مهردخت اومد تو اتاق بغلم کرد و گفت : ببخشید مامان . تو خیلی بهت سخت گذشته این روزا ، خسته شدی .. داری بهانه می گیری ولی من باید حواسم بیشتر بهت باشه .. ببخش الان ناراحتت کردم .
با وجودی که دلم میخواست بلند تر گریه کنم ولی بوسیدمش گفتم : مررسی قربونت برم ، حالم بهتر شد به توجه نیاز داشتم ...
یکمی با هم حرف زدیم و مهردخت رفت اتاقش .
قبل از خواب یه دور همه ی چیزای باارزش زندگیمو مرور کردم و خدا رو برای داشتن عزیزانم و آرامشی که تو خونه م در جریانه شکر کردم و حالم خیلی بهتر شد .
******
امروز اومدم اداره به محمد میگم حلقه مو بده . آریا میگه: مهربانو ، محمد اشتباه کرد زود گفت اینجاست کاش یکم سر به سرت می ذاشتیم .
گفتم تو رو خدا سر همچین چیزایی شوخی نکنید بچه هااا. من اصلا بیاد ندارم هییییچوقت همچین کار بدی کرده باشم .
یه چیزایی هست که اصلا نباید درموردش سر به سر کسی بذاریم . 
دوستتون دارم 
دارسی گوگولی، اینجا به مهردخت میگه دست از ناز کردن من نکش خواااهر 


سلام عزیزای دل . امیدوارم حال جسمتون خووب و ساز دلتون هم کوک کوک باشه 
این روزها مطابق معمول اداره میرم ,ولی بعد از ظهرام منحصر شده به فیزوتراپی رفتن 
راستش مدتیه (تقریبا دوماه و نیم)که پای چپم ، اون قسمتی که رون به لگن متصل میشه مفصلش دردناک شده بود .. هی امروز و فردا کردم تا هفته ی قبل یه ارتوپد خیلی خوب بهم معرفی کردن و مراجعه کردم .
خیلی معاینه م کرد و اتفاقا ازم پرسید تو ناحیه گردن دردت زیاده؟ گفتم : من چند سال پیش گردنم خیلی درد داشت و بخاطرش ده روز استراحت مطلق داشتم ولی بنظرم خوب شد و از حالت حاد به یه درد مزمن رسیده که بهش عادت کردم ولی پشتم (تقریبا" روی کارور بالاتنه )درد های همیشگی خیلی بدی دارم مثلا اگر پای ظرفشویی بایستم از پنج دقیقه بعدش انقدر درد و سوزش پیدا میکنه که کلافه میشم .
خلاصه برام ام آر آی نوشت و عکس . رفتم انجام بدم دیدم دو جور ام آر آی ، و. سه جور عکس نوشته .
یکی دو روز بعد هم جوابام آماده شد و بردم پیشش .
گفت : شما مهره ی سه و چهار گردنت ایراد داره و دیسک هاش روی هم افتاده .
مهره و دیسک پنج و شش کمرت هم همین وضعیت رو داره .
ضمن اینکه پوکی استخوان دیده شده ولی تو قسمت رون و لگن رسوب کلسیم نشون داده . حالا باید یه" بُن اسکن " هم انجام بدی تا بفهمیم این رسوب کلسیم دلیلش چی بوده و آیا لگن رو هم تخریب کرده یا هنوز نه .
کمرت هم کلن درگیر آرتروز هست .
از همین الان ده جلسه فیزیو تراپی شروع کن . با فیزیو تراپی مشکلات دیگه ت رو تا حدودی حل می کنیم ولی موضوع آرتروز رو فقط میتونیم پیشرفتش رو کند کنیم .
پرسیدم این مشکلات چرا پیش اومده . گفت یه چیزایی ا زسالها قبل اتفاق افتاده ولی دلیل چیزی که این اواخر رخ داده اینه که بدنتون بی آب شده . اولین جایی که بدن وقتی بی آب میشه میره سراغش آبی هست که تو نخاع یا بین مفاصل وجود داره وقتی اون آب رو از دست میدیم دیسک ها روی هم می افتند و ملتهب میشن .
گفتم تو هفت ماه اخیر کاهش وزن محسوسی داشتم . گفت خیلی هم عااالی چون با این کار فشار رو از روی پات برداشتی ولی باید آب خیلی مصرف می کردی .
گفتم حتما ورزش هم کم کردم ؟ گفت : خیلی ناراحت نباش چون 99 درصد باشگاه ها فقط روی عضلات سطحی کار میکنند که مشتری از فرم بدنش خوشش بیاد ولی اینکار درست نیست . درستش اینه که بیان روی عضلات زیر بنایی کار کنند که این مشکلات پیش نیاد .
من شنیدم یه باشگاه تو تهران با یه تیم فیزیو تراپ باز شده که کارشون اصولیه ولی اصلا نمیدونم اسمش چیه یا کجای تهرانه . تو نت بگرد ببین پیداش می کنی؟ وگرنه همون پیاده روی و نرمش روزانه انجام بده که البته فعلا چون فیزیو تراپی میکنی برات ممنوعه تا بعد .
خلاصه همه ی بعد از ظهرا یه مرکز فیزیو تراپی خیلی خوب میرم ولی خیلی طولانیه و وقتی برمیگردم خسته و هلاکم .. تقریبا ساعت شش می رسم اونجا و هشت و نیم میام بیرون 
من که هر چی گشتم از این باشگاه چیزی پیدا نکردم ، احیانا" شما چیزی درموردش شنیدین؟
*******
نمیدونم طرفدار فیلم های کمپانی مارول هستید یا نه . من و مهردخت با هم فیلم ها رو میدیدیم و جالبه که مدتها برای دیدنشون مقاومت می کردم . از شنیدن اسم کاپیتان آمریکا ، یا آیرون من ، احساس میکردم باید بیننده ی فیلم های اکشنی که عموما" مورد علاقه ی پسر بچه هاست باشم ولی مهردخت به راه هدایتم کرد و گفت اصلا اینطوری که فکر میکنی نیست و دررست می گفت .
بالاخره بعد از مدت های آخرین فیلمشون بنام Avengers-Endgame هم اکران شد و مهردخت دانلودش کرد و با هم نشستیم به دیدنش
باورتون نمیشه که دو سه شب بود می خواستیم ببینیم ولی از دلهره ی اینکه چه اتفاقی قراره بیفته می نداختیم به شب بعد . 
خلاصه پنجشنبه شب به مدت سه ساعت نشستیم پاش و کلی اشک ریختیم . نمی تونم درموردش چیزی بنویسم چون موضوع افشاء میشه ولی اینو بگم که از شکوه ایثار نابود شدم .
مهردخت خانوم هم عادت داره موقع دیدن بعضی از فیلم ها دوربین میذاره تا احساسات بصورت فیلم ثبت بشه بعدا یه تیکه کوچیکش رو نگه میداره یادگاری .
بعلت فحش های بدی که که موقع دیدن این فیلم به شخصیت های منفی دادیم ، فیلم قابل پخش نیست ولی این عکس رو براتون میذارم ببینید چه احوالی داشتیم 

دوستتون داریم 

سلام من دارسی هستم ، دختر کوچولوی خانواده
میدونم مامان مهربانو قبلن درمورد من براتون نوشته .
دیشب مهردخت و مامان منو بردن هم اولین واکسن رو زدم ، هم شناسنامه برام گرفتن .
اینجا داریم میریم بیرون .مامان منو بغل کرده ، اگه اون موقع میدید چطوری دارم بهش نگاه میکنم دوتا ماچ گنده ازم می گرفت ولی حواسش به مهردخت بود که داشت ازمون عکس مینداخت . 

دکتر پوست گردنمو گرفت و بهش واکسنمو زد . یکمی دردم اومد و برای اولین بار یه میوووی کوچولو گفتم .
تازه اینم شناسنامه مه . دکتر به مهردخت گفت : جلد قرمز میخوای؟ مهردخت گفت : آقای دکتر این نارنجیه ، چون قرمزی هست که توش رنگ زرد داره .
دکتر گفت : نه بابا قرمزه . مامان گفت : آقای دکتر ، مهردخت آرتیسته.. درمورد رنگ ها باهاش کل کل نکنید . بعد همه شون خندیدن .
من دوباره به مامان نگاه کردم ببینم مامانم فهمیده اون پسر دانشجو خوشتیپه که از اول رفتیم تو کلینیک ، همه ی حواسش به مهردخت بود یا نه ؟ 
دیدم آره .. مامانم قششنگ فهمیده ، یه لبخندی هم رو لبش بود که ای باباااا ، ببین مهردخت اصلا تو باااغ نیسسسست . 
پسر خوبی بود چون به توصیه دکتر همه ش پشت گردن منو ماساژ میداد .. دستاشم خیلی بوی خوبی میداد ، برای خوش خدمتی جلوی مهردخت همه ش منو ناز میکرد میگفت : تو چقدر خوشگل و ملوووسی 

ولی تو راه برگشت خیلی بهم سخت گذشت چون جیش داشتم و نمی رسیدیم .. منم هی بی قراری میکردم و میو های کوچولو می گفتم .. مهردخت می گفت مامان ، دارسی چشه ؟
مامان گفت: نمیدونم حتما بخاطر واکسنشه . بعد گفت: ای واای مهردخت نکنه جیش داره .
حالا خوب شد مهردخت پرتم نکرد پایین . نازم کرد گفت : بمیرم برات الان می رسیم دارسی کوچولووو.
چند دقیقه بعد رسیدیم و من زود پریدم تو خاکم و ...
بعدم از اون غذا خوشمزه های مامان پز خوردم . البته من عاشق مرغشم ولی قاطیش ، سیب زمینی و هویج و کدو هم داره .
سه شنبه پیش 810 گرم بودم ، ولی دیشب 935 گرم شدم . 

من خیلی دختر خوبیم چون هر شب کنار تخت مامان تو جای خوشگلی که خودش برام بافته میخوابم .


صبح هم با هم بیدار میشیم . امروز یه کار بدی کردم مامانم خیلی ترسید .. داشت آماده میشد بره اداره من هی زیر پاش می چرخیدم دوبار نزدیک بود بخوره زمین 
بعدم گفت دارسی سکته م دادی فکر کردم لهت کردم 
طفلکی هول هولکی رفت بیرون . من دلم براش تنگ میشه ، میدونم اونم همه ش دلش پیش ما دختراس .
چند بار مهردخت بهش گفته : تو دارسی رو از من بیشتر دوست داری؟ مامانمم گفته : مهردخت این چه حرفیه .
درک میکنم که اصلا من و مهردخت با هم قابل مقایسه نیستیم ولی خوب هم مامانم هم مهردخت خیلی دوسم دارن 
تازه شم میدونم شماها هم منو خیلی دوست دارید .
راستی این لیست قیمت هاست که این پایین می بینید . دعا کنید خدا به مامانم کمک کنه .


دیگه همین دیگه ...
همه چیز خوبه فعلا "
مثل مامان مهربانو
منم میگم :
خیلی دوستتون دارم 

تو اداره ولوله بپا شده ...
هر کی به هر کی می رسه میگه : خبرو شنیدین ؟
از دیروز زمزمه ها شروع شد و اواخر ساعت اداری، مثل بمب همه جا ترکیده بود :
"مدیر عامل استعفا داد"
نشستم کارمو انجام میدم و حرف های صد من یه غاز و قضاوت های شخصی ، جسته و گریخته به گوشم میرسه .
سایت های مختلفی ، دلایل عجیب غریب و ناجوری در موردش نوشتن .. نمیدونم صحت داره یا نداره ولی مطمئنم به زودی خبر انتصابش در جای دیگه ای با پستی به مراتب بهتر رو، خواهیم شنید .
چندین سال میشه که مراسم تودیع و معارفه های اینچنینی ، برام اهمیت نداره . از همون زمانی که بی عدالتی ها و نابرابری ها رو دیدم و یواش یواش باورم شدو که هیییچکدومشون قصد و نیت قلبی برای خدمتگزاری ندارند ، یا اگر رگه های باریک و محوی از این حس هنوز دروجودشون زنده ست ، اطرافیانشون باعث میشن که رفته رفته تبدیل به هیولا بشن .
راستی گفتم" هیولا".
سریال هیولای مهران مدیری رو در پخش شبکه خانگی دیدین ؟
نظرتون درموردش چیه؟
برای شمایی که دیدین و در جریان اصلی داستان هستید میگم که ، من در بعضی از سکانس ها اشک ریختم و از زجری که هوشنگ شرافت درجدایی تدریجی شرافت از وجودش می کشه ، زجر کشیدم .
هوشنگ مرد شریفیه که فشارهای زندگی و خانواده ش اونو در مسیر خلاف اعقاداتش قرار میده .
هیولا یک کمدی سیاه و سخته که دیدنش رو به همه پیشنهاد میکنم .
داستان آشنایی که تو این زمونه نظایرش رو بسیار دیدیم .

دوستتون دارم 

پینوشت : در پست بعد لیست خدمات و هزینه های دامپزشکی و عکس جای خوابی که برای دارسی بافتم رو میذارم 

