دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

مراقبت از سلامت روان کودکان"

امروز تمام مسیر خونه تا اداره رو به آرتین پسر بردیا ( برادرم ) فکر میکردم . درواقع مهردخت بعنوان اولین نوه ی خانواده ی ما و متولد 78 و آرتین دومی و فعلا" آخرین نوه و متولد سال 87 هستند . 


بطور معمول ، در تربیت آرتین ، نسیم جون مامانش و بردیا،  بیشترین و مهمترین سهم رو دارن .

بردیا از سه چهار سالگی به بعد ، تربیت و عادت  بعضی مسائل رو خیلی  تاکید داشت  و منم بهش حق می دادم .مثل اینکه بچه باید خودش غذاشو بخوره و بعضی چیزا رو مثل اسباب بازی هاش خودش جمع و جور کنه و کلا" احساس مسئولیت داشته باشه .


 اما نسیم با همون شخصیت فوق العاده با محبت ، دلش نمی اومد خیلی از این موارد رو رعایت کنه . بنابراین تا سالها بعد از اون غذا دهن آرتین می ذاشت (ما مامان ها خیلی کارها رو غریزی انجام میدیدم و به دلیل عشق زیادمون به بچه ها از منطق و قاطعیت دور می مونیم)

نه اینکه بگم بردیا کاملا  روش هاش درست و بجا بود ، اتفاقا گاهی انقدر سختگیر می شد که وقتی آرتین حضور نداشت بهش اعتراض می کردیم . 


با همه ی این احوالات آرتین  پسر  نسبتا" مودبی بار اومده . از پنج -شش الگی هم  به همت نسیم جون بصورت متصل کلاس موسیقی رفته (واقعا" نسیم جون در هر حااالتی ، چه خوشی و چه ناخوشی ، از جلسات موسیقی نگذشت و گاهی مطمئنم حتی زیر فشار مالی هم که بودند ، نسبت به آموزش بی تفاوت نشد )


آرتین هم تا دوسال قبل که پیانوی قشنگش وارد خونه نشده بود شاید خیلی موسیقیش رو جدی نمی گرفت ولی حالا دیگه از پای پیانوش تکون نمی خوره . ( حالا خیلی وقتا تو تنهایی از نواختن خودش فیلم می گیره و می فرسته تو گروه خانوادگیمون )


کلاس های زبانش رو هم  مرتب رفته هر چند که فکر می کنم میزان علاقمندیش به زبان خیلی نیست .

**********

درست چند ماه پیش بود که نسیم جون شاغل شد و آرتین که ده سال از مراقبت دائمی مامانش برخوردار بود ، مجبور شد از مدرسه بیادخونه و تنها بمونه . 


این برای آرتین چالش بزرگی بود چون تمام این سالها اگر نسیم جون بنا به دلایلی گرفتار بود و بهش می گفتیم آرتین رو با ماشین بفرست و .. هیچ رقم قبول نمی کرد و می گفت : به هیچ وجه اعتماد نمی کنم . 


تا حدودی هم بهش حق میدادم که تو این اوضاع نا امنی های اخلاقی که تو اجتماع داریم نگران باشه .


چند روز  پیش  بابا عباس باهام صحبت می کرد و گفت : مهربانو جان ، من  برای آرتین چیزی نوشته م که دوست دارم تو بخونی و نظرت رو بدی بعد براش ارسال کنم . 


پرسیدم : در چه خصوص ؟ گفت : بخونی خودت متوجه میشی . 



آرتین عزیزم سلام:

چند ماهی است که با کارمند شدن مامان ، تو تنها از مدرسه به خونه میای ، نهار می خوری ، می خوابی و بطور مستقل و مردانه به کارهات می رسی . عزیز بابا، حتما" به این نتیجه رسیده ای که شکر خدا ، کار و تلاش مامان و بابا برای فراهم آوردن امکانات و زندگی بهترِحال و آینده ی تو می باشد . رفاه نسبی ، محل زندگی ، خورد و خوراک ، مدرسه ، کلاسهای موسیقی ، زبان ، تحصیل در یکی از مدارس بنام تهران ، ثبت نام در یکی از باشگاه های فوتبال ، همه از تلاش های مامان و بابای عزیزت می باشند که بثمر رسیدن این تلاش ها ، امیدواری و سلامت و شادابی تو را دارد .  

حال اجازه بده قسمتی از زندگی خودم رو که در سن کنونی تو فرزند عزیز تر از جونم  بودم را تعریف کنم : 

پدرم ، از مادر من وتنها  برادرم جدا شده بود  و ما با نامادری کم سن و سالمون که پنج تا بچه ی کوچیک به دنیا آورده بود زندگی می کردیم . نامادری مهربان بود ولی به دلیل بچه های کوچکش وقت نوازش و رسیدگی به ما رو نداشت . ما در محله ی خوبی زندگی می کردیم و اغلب خانواده ها از سطح رفاه خوبی برخوردار بودند . اما خانواده ی ما به دلیل اشتباه پدرم و مدیریت ضعیفش ، مشکلات فراوانی داشتیم . همه ی انگیزه ی من برای تحصیل و درست زندگی کردن در نوازش های هفتگی مادرم که برای دیدنش ، آخر هفته ها پیشش می رفتیم شکل گرفت . خانه ی ما محل آسایش و فرصتی برای درس خواندن نداشت ، پس همیشه بعد ازکمک به نامادری و رسیدگی به خواهر برادر های کوچکترم با کتاب ها و تغذیه ی مختصری به پارک زیبا و سرسبز نزدیک خانه می رفتم و تا پاسی از شب مطالعه می کردم . 


مادرم همیشه من رو به درس خواندن و درست زندگی کردن نصیحت و سفارش می کرد و گوش دادن به همان نصیحت ها باعث شد در رشته ی خودم تا عالی ترین درجه تحصیل کنم و از راه درست و فراهم کردن امکانات برای خانواده م خارج نشوم.


عزیز بابا تو میتوانی  با امیدواری ، کوشش و حفظ انگیزه و اهدافت ، به همه ی  آروزهای درخشان و رویا های بزرگ و موفقیت های زندگیت برسی . 

قربونت برم . سلامت و شاد باشی 

********

با خوندن این متن اشک از چشمم جاری شد .. اول به داشتن چنین پدر نازنینی افتخار کردم ، بعد یادم افتاد که این مرد، از دلِ چه زندگی سخت و امکانات کمی ، بیرون آمده و وجود عزیزش چقدر در جهت مثبت شدن اطرافیانش تاثیر داشته و در آخر یادم اومد که تو اون روزهای سخت که مهردخت هشت ساله بود و دیگه نمیتونست مهد کودک بره و مجبور شد تنها تو خونه بمونه تا من از محل کارم برگردم خونه ، بابا نظیر همین صحبت ها یی که با آرتین داشت رو با مهردخت هم داشت و براش از سختی های کودکی و بعد باز شدن افق های موفقیت و تجربه ی آسایش و رفاه گفت . 


نمی دونم چند درصد از ما در بحران های خانوادگی ، حواسمون به کوچولو های عزیز خونه ست ؟ چقدر به بچه هامون فکر می کنیم وقتی عزیزی رو از دست می دیم ؟وقتی متارکه می کنیم و تصمیم می گیریم محل زندگی ، شغل و شرایط زندگی سابقمون رو تغییر بدیم ؟ 


چند نفر از ما که متارکه کردیم حواسمون هست که آدمای جدید و ارتباطات جدیدی که آغاز می کنیم ، چه تاثیری می تونه رو بچه های خانواده داشته باشه ؟ 


ما که اینهمه ادعا می کنیم همه چیز رو فقط و فقط برای بچه هامون میخوایم ، چقدر حواسمون به روح لطیف بچه ها در تلاطم دریای زندگیه ؟ 

نمیدونم مهردخت و آرتین چند درصد از معنای صحبت های بابا عباس رو متوجه شدند و این حرف ها تونسته کمکشون کنه یا خیر؟ 


 اما میدونم همه ی ما بزرگتر ها باید دغدغه ی اصلی زندگیمون مراقبت از سلامت روان بچه ها " این موجودات بی دفاع که با دعوت ما به این دنیا اومدن " باشه . 


این روزها که به موضوع نگهداری گربه بعنوان عضو جدید خانواده فکر میکنم ، احساس میکنم چقدر راحت و بدون در نظر گرفتن خیلی چیزها بچه دار می شیم !!! مسلما" بچه داشتن چالش خیلی بزرگتری نسبت به داشتن حیوان خانگیه "آیا واااقعا" اهمیت شرایط رو می فهمیم؟؟" 


لطفا" از تجربیاتتون با کودکان در کوران  زندگی بنویسید . 


دوستتون دارم 




"مهردخت نوشت"

سلام به همه دوستان عزیز 

ممنون از همه ی نظراتتون

 با خوندن شون انگار  ، یه کوه تجربه نگهداری از گربه ها دارم ! :))

حس میکنم منم ممکنه یه مقدار تنبل باشم اما با وجود عشق بزرگی که به سگ ها و (۹۹۹۹۹۹۹۹۹ میلیون برابر) به گربه ها  دارم ، میتونم مسئولیت سنگین نگهداری از اون رو به عهده بگیرم ،  چون قلبا  اعتقاد دارم که پت داشتن مثل بچه دار شدنه فقط یکم سخت تر! 

چون پت ، تا آخر عمرش به نگهداری و هزینه نیاز داره. 


و البته بنظرم  من هم خیلی بهش  احتیاج دارم ، بخاطر اینکه یه جورایی برای من یه چالش جدید محسوب میشه . 


چون متاسفانه معمولا در مواجهه با سختی ها و مشکلات زندگیم ، "خواب" رو انتخاب میکنم :(  و فکر میکنم  ورود یه عضو جدید به خانواده من و مامان ، باعث بوجود آمدن یه جور انگیزه و خوشحالی میشه و  میتونه زندگیمون رو  در جهت مثبت  ارتقا بده ...


در جواب اون دوستانی که گفته بودند از حیوانات و گربه ها فوبیا دارند یا بدشون میاد و میگفتن مهردخت ناراحت نشه ، باید بگم  به نظر من همه یه ترسایی تو زندگیشون دارن مثل خود من که آکروفوبیا و فوبیای حشرات ( مخصوصا سوسک) و ترایپوفوبیا دارم و این اصلاِ اصلا چیزی نیست که بخاطرش سرزنش بشید ❤️ و البته هممون میدونیم که قرار نیست مثل هم فکر کنیم ، پس من اصلا از اینکه شما از گربه بدتون میاد ، ناراحت نمیشم و فقط فکر میکنم با نزدیک نشدن به گربه ها ، چه شانس زیبا و لذت بخش و کیوتی رو دارید از دست میدید ؛)


و در آخر هم ممنون بابت حمایت های بی پایانتون از نوشته های من در سایت مدوپیا . خیلی برام با ارزش و مهمه ❤️❤️

دوستتون دارم 

"مهردخت"


"پس از شانزده سال"

گاهی میان خلوت جمع 

یا در انزوای خویش

موسیقی نگاه تو را گوش میکنم

وز شوق این محال که دستم به دست توست

...من جای راه رفتن پرواز میکنم

*********** 

شانزه سال گذشت و من جای راه رفتن پرواز می کنم

به تاریخ بیست و یکم خردادماه نود و هشت 


 دیروز مرخصی بودم ، صبح با نفس به سمت فشم حرکت کردیم برای مامان و بابا توت فرنگی بردیم و مربا درست کردیم . بابا با نفس، پینگ پونگ بازی میکردن ، بابا که همیشه تو سفر های دریایی بزرگترین تفریحش ، تخته نرد و پینگ پونگ بازی کردن با افسرانش بود و  صد البته حرفه ای بازی می کرد .. دیروز  تو بازی کم آورد و به نفس نفس افتاده بود 

قهرمان مهربون زندگی من پیر مرد شده و من عاشقانه این پدر نازنین و بی نظیر رو ستایش میکنم 


همینطور که بازیشون رو نگاه می کردم و زیر آفتاب نارنجی خورشید برگ های توت فرنگی ها رو  جدا می کردم به بازی زندگی و چیدمان نقش آدم ها فکر می کردم 


شونزده سال پیش همچین روزی تصادف یکی از همکارانمون باعث شد نفس به خودش جرات بده و وسط اداره ای که برق هاش قطع شده   

 بود واز تاریکی  همدیگه رو به زحمت  می دیدیم ، شماره تلفن همراهشو بهم داد و همون باعث نزدیک تر شدن ما شد .


چند سال بعد دوستمون رو  بر اثر بیماری از دست دادیم اما همیشه بیست و یکم خرداد ، یادش میکنیم . کسی چه میدونه  چی در انتظارمونه   ، سرنوشت ما آدما و نقش هامون تو زندگی از ما قهرمان می سازه یا تا سالها باعث تاسف و سرافکندگی عده ای میشیم 


آرمین تو زندگی من آمد و رفت که البته به واسطه ی حضور بی نظیر مهردخت نازنینم رفتن آرمین هیچوقت صد در صد نبوده .. اما نفس به زندگی ما پاگذاشت ، دنیای سخت و سرد ما تغییر کرد و رفیق و یار هم شدیم و موندیم 

چه خوبه آدم های موثر و نیک هم باشیم ... سخته ولی ممکن

دوستتون دارم


" این پست به درخواست مهردخت نوشته شده"

سلام دوستان نازنین . امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه ، حتی اگر مثل ما ، سفر نرفته باشید و صرفا" با فراغ بال در سطح تهرانِ خلوت برو بیا کرده باشید ، فیلم و تیاتر های خوب دیده باشید ،به عزیزانتون سر زده باشید و تا پاسی از روز لا به لای ملحفه های خنک و تمیزتون  کش اومده باشید و وول خورده باشید .


دوستان قدیمی تر از علاقه ی وصف ناپذیر من و مهردخت نسبت به گربه ها باخبرند . چه بسا پیش آمده که در راه  رفتن به جایی ، تو مسیر چند تا گربه دلمون رو بردن و  ترمز دستی رو کشیدیم و براشون غذا خریدیم و ساعتی رو به بازی کردن باهاشون گذروندیم . یا تو محل خودمون بعضی وقت ها همراه تیم غذا رسانی ، براشون جگر پخته ی مرغ  بردیم . 


یکی دوتا ازآقایون  همکار هم که بدنسازی کار می کنند و معمولا هز روز چند تا سفیده ی تخم مرغ میخورند ، زرده هاشونو برای گربه های کوچه ای که ماشینم رو پارک می کنم کنار میذارن . 


چند روز پیش بعد از ساعت کار ،  به محض اینکه پیچیدم تو کوچه ، تو عالم خودم بودم و داشتم با نفس تلفنی   صحبت می کردم ، سه تاشون از ذوق دیدن من دویدن و یکیشون زیادی خودشو لوس کرد پرید بالا روی سینه م که با جیغ بنفش من ، هم نفس دور از جونش سکته کرد هم پیشی ملوسه تا ته کوچه دوید و فرار کرد 


نفس گفت : فکر کردم ماشین بهت زد .. گفتم : نه بابا گربه بهم زد 


 با این احوالات من هنوزم بر سرنیاوردن  گربه در منزل مقاومت کردم و به چشمای اشک آلود مهردخت و اصرارش اهمیت ندادم . 

دیشب مهردخت برای همگی سلام رسوند و پیشنهاد داد شما وساطت کنید و اگر تجربه ی این کار رو دارید با راهنمایی هاتون مادر و دختری رو از جنگ چندین و چند ساله نجات بدید 


البته بهتره منم  دلایل مخالفتم رو بگم . 


- دلم نمیاد بخاطر علاقه مندی خودم ، حق آزادی و بصورت طبیعی زندگی کردن موجودی رو بگیرم .(منظور من هم زندانی کردن حیوون تو محیط خونه ست هم عملیات عقیم سازیشونه) مهردخت میگه:  به هر حال ما قرار نیست از کوچه حیوون بیاریم ، از جای معتبر می خریم و این حیوانات خونگی هستند و خیلی به محیط بیرون عادت ندارند که بقول تو زندانیشون کنیم . در مورد عقیم سازی هم میگه : مااامااان تو رو خداااا 


- فکر میکنم  به وسایل خونه مثل رویه ی مبل ها یا رو تختی و این چیزا آسیب بزنه . مهردخت میگه : ناخوناشونو می گیریم آسیب نمی زنه . 

- نگران هزینه ی نگهداریشون هستم . مهردخت میگه : دوستام میگن هزینه چندانی نداره . 


- با این موضوع که وقتی میرن تو خاک مخصوصشون جیش می کنند موهای پاهاشون کثیف میشه کنار نمیام . مهردخت میگه : مااامااان حتما کثیف نمیشه ، بقیه چرا مشکل ندارند ؟؟ ولی احساس میکنم  ته دل خودشم به این موضوع دل خوشی نداره . 


- نگرانم نگهداری و مراقبت این یکی هم بیفته گردن من . مهردخت میگه : بیااا هر جور قولی که میخوای  بدم که  تو رو درگیر نمی کنم . 


و یکی از اصلی ترینش اینه که برای وابستگیمون به حیوون و از دست دادنش نگرانم . می ترسم حیوون طوریش بشه و ما ، مخصوصا" مهردخت افسرده بشه . 


همین الان با نگهداری گل و گیاه مشکل داریم چون  وقتی حال گلدونا بده ، مهردخت کلی غصه میخوره .. دسته گل زیاد دوست نداره و میگه طاقت پژمرده شدنشون رو ندارم .


درضمن با ریزش مو و این داستان هایی که موی گربه باعث بیماری برای انسان میشه مشکلی ندارم چون اگر اینطور بود اینهمه خانواده ای که گربه نگهداری میکنن باید بیمار بودن . 


منتظر خوندن نظراتتون هستم تا بتونم نهایتا" در این مورد تصمیم بگیرم . 


دوستتون دارم 


**********


پینوشت : این اواخر شخصی با اسم " بلاگفایی کهنه کار" برای جمعی از دوستان یک کامنت  تکراری رو کپی ، پیست میکنه .


سلام 
خیلی خوبه که می نویسید 
اما این روزمرگی ها را به سمت درس های مفیدتر برای مخاطب ببرید بهتره 
مخاطب هم بیشتر در وبلاگتون ماندگار می مونه و دنبالتان می کنه 
پیروز باشید 
من حین سرچی به وب شما اومدم 
اما خب مطلب مورد نظر دستگیرم نشد! 
شاد باشید

جالبه برای همگی هم می نویسه "من حین سرچی به وب شما اومدم " متاسفانه انگار یادش رفته که تقریبا" آخرین کامنت  پست " از صنعت مد تا تخته پاکن خندان" رو برای من گذاشته بود که توهین آمیز بود و جوابش رو هم دادم .

 برای همین پست قبلی هم ، دوبار کامنت گذاشته که یکیش رو جواب دادم اون یکی هم همین کامنت همگانی کپی پیست شده ست که جواب ندادم و فقط برای شناختن هویتش  تایید کردم و  کلمه ی" سرچ "دروغ خنده داری  بود . 

خیلی از دوستان که تلگرام هم رو داریم اونجا برام مزاحمت های ایشون رو عکس گرفتن و فرستادن .بقیه هم تو کامنت های خصوصی برام نوشتن . 
 امیدوارم با نوشتن این پینوشت ، به خودش بیاد و دست از مضحکه کردن خودش برداره .. حالا دیگه اکثر وبلاگنویس ها با شخصیت بیمارگونه ش که میخواد همه رو به راه راست هدایت کنه و در وبلاگ هامون مطابق سلیقه ی ایشون پست بذاریم ، آشنا شدن . 
دروغ نگفتن از شروط  اولیه دوست شدن و ماندنه که این کهنه کار این شرط رو رعایت نکرده . 

نمیدونم با وجودی که نوشته هامون بنظرش سطحی میاد و از واژه ی خاله زنکی استفاده کرده دلیل اینهمه اشتیاق  و دنبال کردن پست ها چیه؟!!!

جناب کهنه کار ، بعد از این کامنت های شما هر چی که باشن تایید نمیشن وقت خودتون رو تلف نکنید . 

"کمی اطلاعات پزشکی و تحلیل روانشناسی فیلم "

من از نوجوونی درگیر تیرویید کم کار بودم و هستم . بعد از دکتر باستان حق که امیدوارم در نور و آرامش باشه (پزشک بسیار حاذق ، مسئولیت پذیر و نازنینی که در 59 سالگی از دنیا رفت)مدت ها موضوع رو رها کرده بودم تا اینکه بنا به توصیه ی یکی  از پزشکان متخصص در رشته ای متفاوت ،  برای همین موضوع تیرویید ، پام به مطب فوق تخصص غدد دیگه ای باز شد . 


باوجودی که همیشه از معاشرت و مشورت با اطباء بهره ی زیادی میبرم ، برای اولین بار تو مطب این آقای دکتر استرس شدیدی می گرفتم.


چون تا چشمش به من می افتاد گاهی با خشم و گاهی با بی تفاوتی و حتی تمسخری تو صداش می گفت : هنوزم چاااقی؟؟

 و صد البته من اون روزا اضافه وزن مشهودی نداشتم .  بالاخره بعد از مدت ها که با عذاب  پیشش میرفتم ، سوالی برام پیش آمد و آنچنان با خشم سرم فریاد زد که : "سوالاتت رو آخر کار ازم بپرس الان جواب نمیدم. " که من به زحمت تونستم خودمو کنترل کنم و نزنم زیر گریه . 


متاسفانه پشت در اتاقش بجای اینکه بیمارا از تبحر و تشخیصش حرف بزنند،  از همین عصبانیتش می گفتند و همه یه جورایی معذب بودند . تا اینکه رو همون خصلتی که دارم و موافق ادامه ی عذاب نیستم  ، به خودم گفتم : چه کاااریه !!! مگه دکتر قحطه ؟؟

 من که صرفا برای کنترل میرم چه لزومی داره انقدر حس بد رو با خودم همراه کنم ؟ و پزشکم رو عوض کردم و خدا رو شکر حالا پزشک جدیدم رو خیلی دوست دارم . 


قبل از عمل اسلیوم ، موعد چک آپ تیروییدم بود ، رفتم پیشش و بهش گفتم که وقت عمل دارم و ..

 تشویقم کرد و فقط توصیه کرد که با آهستگی وزن کم کنم که دچار مشکل نشم . ازش پرسیدم چه مشکلی؟ گفت : ممکنه سنگ کوچیکی که تو صفرات داری بزرگتر بشه و اذیتت کنه یا تعداد سنگ ها زیادتر بشن . 


برام آرزوی موفقیت کرد و گفت:  اردیبهشت ماه سال آینده ، دوباره آزمایشاتت رو بده و برای چک آپ بعدی ، بیا پیشم . 


دوهفته ی قبل که رفتم پیشش با لبخند نگاهم کرد ..جلوی روش ایستاده بودم

 گفت : چقدر شما بنظرم آشنا میای . 

خندیدم و گفتم : واای چه شوخی جذاابی . 

به یه حالت گیج گفت : ما همو می شناسیم ؟ 

ناباورانه پرونده رو دادم بهش گفتم : سربه سرم میذاری دکتر ؟ 

با یه نگاه به اسمم رو پرونده گفت : ای وااای مهربانو تویی .. آخ یادم افتاد تو میخواستی اسلیو کنی . من به فنااا رفتم که با این حافظه م ؟ 

گفتم : نگران نباشید . هم من خیلی لاغر شدم ، هم اینکه همیشه از طرف اداره میام پیشتون ولی امروز با لباس بیرون هستم . 


بعد از کلی گپ و گفت ، بهم گفت : من نگران قلبت بودم که نکنه کاهش وزن  با سرعت زیاد بهت شوک بده و مشکلی پیش بیاره ولی نگفتم بهت که فکرت درگیر نشه . 


اینبار که برای چک آپ پیش جراح اسلیوم بودم ازش این مورد رو پرسیدم گفت : نه .. البته ایشون درست میگن .. کاهش وزن غیر اصولی و با سرعت زیاد ممکنه این مشکل رو به وجود بیاره ولی نه برای کسی که عمل اسلیو شده . چون ما خیاط نیستیم که فقط بخشی از معده رو برداریم و بقیه شو بدوزیم بگیم برو خونه .


 ما در حین عمل کارهای دیگه ای هم انجام میدیم.  یکیش اینه که متابولیسم بیمار هم تغییر میکنه و در کل ، شرایط عوض میشه .


 بنابراین من مثل همیشه به بیمارام میگم این عمل هم مثل همه ی عمل ها ریسک داره ولی این چیزی که دکتر غددت گفته تو ریسک های این عمل  نیست . 

*********

با یه مرکز مشاوره ی خوب  بنام " رامش" هم آشنا شدم که اگر چه کارشناسای جوونی داره ولی روش ها و سیستمشون کار درست و عااالیه . همین مرکز، جلسات نقد و تحلیل روانشناسی فیلم هم برگزار می کنند .


 پنجشنبه ی پیش  فیلم  سونات پاییزی رو دیدیم (نسرین جون یادته با هم رفتیم نمایشش رو دیدیم و اصلا خوشمون نیومد؟)


فیلمش عاالی بود و تحلیل روانشناسی ش هم خیلی خوب بود . 


اگر تو کانال تلگرامی رامش عضو بشید هم مطالب خیلی خوبی داره هم از جلسات نقد و تحلیل فیلم ها با خبر میشد . 

(آدرس کانال تلگرام رامش :  https://t.me/rameshgroup)



تا یادم نرفته پیشنهاد کنم ، اگر برای تعطیلات برنامه ی خااصی ندارید ، فیلم هایی که از چهارشنبه پانزدهم خرداد دارن اکران میشن و جشنواره ی فیلم قبلی درمورد همه شون توضیح دادم رو میتونید ببینید .


"شبی که ماه کامل شد و سرخپوست " از بهترین های جشنواره بودند. من که بی صبرانه منتظرم دوباره ببینمشون (البته اینبار همراه نفس)


 فیلم پر بازیگر و پر حاشیه ی "ما همه با هم هستیم "هم تو لیست فیلم هام با مهردخته و  خداکنه اونطور که انتظار دارم باشه ..

 بعدا میام براتون تعریف میکنم که چطور بود . 


راستی قول داده بودم بازم از تغییرات ظاهریم براتون عکس بذارم . عکس سمت راستی رو همین جمعه ای دهم خرداد که رفته بودیم فشم ، مهردخت ازم گرفته یعنی درواقع  از پنج ماهگی عملم  و  پس از 28 کیلو کاهش


اون شاخه ای که کنارش ایستادم " رز رونده "ست که همون موقع برای مامان خریدیمش.. بکاره تو باغچه کیف کنه"


ریحانه جون اینم  افتر ، بی فوری که میخواستی "



*********

اینجا براتون درباره فیلم و تحلیلش مینویسم امیدوارم دوست داشته باشید . 


یادتون باشه خیلی دوستتون دارم 


درباره ی فیلم " سونات پاییزی"


یوا” که با همسرش، ویکتور در خانه دورافتاده یک کشیش در نروژ زندگی می‌کند و به‌ تازگی پسر چهارساله‌اش را از دست داده، وقتی در می‌یابد مادرش، «شارلوت» پیانیست نامدار، عزادار محبوبش است، او را برای مدتی نزد خود دعوت می‌کند. «شارلوت» می‌آید و می‌بیند که ایوا خواهر معلولش «هلنا» را که «شارلوت» او را به یک پانسیون سپرده بود – نزد خود آورده و از او پرستاری می‌کند. شب هنگام، شارلوت براثر کابوسی از خواب می‌پرد و ایوا نزدش می‌آید. مادر و دختر شروع به صحبت می‌کنند و ایوا نفرتش از مادر را به تدریج آشکار می‌کند. ایوا معتقد است که او خانواده‌اش را فدای هنر خود کرده و از بچه‌هایش غافل بوده است. روز بعد، شارلوت می‌رود و ایوا که به برخورد نادرست خود پی‌برده، بار دیگر برای او نامه می‌نویسد…

سونات پاییزی نشان می دهد که چگونه خانواده و رشد فرزندان در غیبت مادر به نحو جبران ناپذیری آسیب می بیند. شارلوت، مادر فعالی است که رضایت خود را جایی خارج از خانواده می جوید و برعکس ایوا دختر شارلوت رضایت خود را در خدمت خانواده و کهن الگوی مادری بازنمایی می کند. ایوا همان چیزی که مادر از او دریغ کرده را به خانواده می دهد.


سونات پاییزی، داستانِ رابطه آسیب دیده دختر و مادر است. دختری که زیر سایه سنگین نامِ مادر و بی میلی او نتوانسته لابلای دال ها بخزد و جایگاه یک سوژه را کسب کند. برای اینکه سوژه موجودیت یابد باید او برای خودش جایگاهی بتراشد. می بایست ما بین دال هایی که از جانب دیگری او را تعیین می کنند ولی با این همه او را به طور کامل نمی پوشانند فضایی بگشاید. طبیعتا او باید توسط دیگری تعریف شود یعنی او باید حامل یک میل باشد.


شارلوت هیچ احساس و ارتباطی با نقش مادربودنِ خود ندارد. بچه های او حاصل میل او نیستند بلکه برای مادر بودن و صاحب بچه شدن این حکمِ بزرگ دیگری است که در تعقیب اوست. بچه خواستن شارلوت از روی میل نبوده که از روی یک ضرورت بوده است. ضرورت خانواده، ضرورت قانون جامعه، ضرورت دیگران، ضرورتی که مطلق است که نه می تواند از آن سرپیچی کند و نه اینکه کار دیگری انجام دهد.


ایوا در واقعیت با بچه ذهنی مادر همخوانی ندارد و برای همین در جایگاه ژوئیسانس قرار گرفته است. ژوئیسانسی که می تواند به ابعاد هولناکی برسد. سوژه کودک برای اینکه بتواند از ژوئیسانس مادر دور بماند دخالت پدر سمبولیک ضروری است. این دخالت حتی برای مادر هم ضروری است تا او را از ژوئیسانس خود مصون بدارد.


اگر پدر در سطح ایجاد پدری سمبولیک بی کفایت باشد در نتیجه سوژه نمی تواند جایگاه خود را باور کند. بیشتر از عدم حضور مادر و نشان دادن سطح عشق مادری این پدر است که علیرغم بودن در کنار بچه ها نتوانسته جایگاه خود را به عنوان یک پدر سمبولیک نشان دهد و بچه ها با نبودن مادر، پدر را هم احساس نمی کنند.


رابطه دوسویه مادر و کودک، برای مستقل شدن کودک و کسب جایگاه یک سوبژکتیویته و ورود به نظم و تمدن کافی نیست. این رابطه دو سویه باید عنصر سومی را به درون راه دهد و ساختار ثنوی را به ساختار تثلیثی تبدیل کند. همسر شارلوت و پدر ایوا و هلنا هیچ حضور محکم و برجسته ای در خانه ندارد. ما حتی یکبار هم شاهد صحبت کردن او نبودیم و حضور او را بعنوان همسر شارلوت و پدر دخترها احساس نمی کنیم.

شارلوت وقتی برای ایوا اعتراف می کند و می-گوید او هم در کودکی بی پناه بزرگ شده و همیشه در زندگی اش احساس تنهایی داشته است و در وضعیت مشترکی با دخترش بسر می برده است، با این تفاوت که شارلوت این کمبود و خلاء را در حوزۀ دیگریِ (هنر و پیانو) که همان ارباب دال است جبران می کند و تا حدی ژوئیسانس را کنترل می کند و ایوا به کمک کلیسا و مذهب و خداپرستی می تواند خود را در ارتباط با دیگران تا حدی کنترل بکند. با این همه، هنر و کلیسا برای توسعه ارتباط و زندگی عاطفی محدوده تنگی دارد. ژوئیسانس مهار می شود اما توسط بعد سمبولیک احاطه نمی شود.


بیماری و ناتوانی و افلیجی هلنا دختر دیگر شارلوت ناشی از احساسِ ( رها شدگی توسط بزرگ دیگری) است. نه حضور مسلط و قانونمند پدر وجود دارد و نه اشتیاق مادر. هلنا این تنهایی و رهاشدگی را نه با کلیسا و نه با پیانو و با هیچ چیز دیگری پر نمی کند. او مطلقا رها شده است.

شارلوت استعداد عجیبی در پیانو دارد و شناخت او از پیانو فوق العاده است. خود را در هنر پیانو معنا و احساس می کند. شارلوت و ایوا هر دو آهنگی از شوپن را می نوازند ولی ایوا که در کلیسا پیانو می زند تجربه و شناخت شارلوت را ندارد. شارلوت وقتی پیانو می نوازد به ایوا می گوید؛ شوپن احساسی نیست, پرلود از درد خبر می‌دهند نه از خیال. باید آرام و واضح اما خشن بنوازی. پیانو آزارش می دهد اما دردش را نشان نمیده. موسیقی شوپن مغرور و طعنه زن است.


شارلوت این توضیحات را وقتی آهنگی از شوپن را می نوازد به ایوا می آموزد. شارلوت نشان می دهد جایگاه سوبژکتیویته خود را تماما در موسیقی و هنر یافته است. تعاریفی که از موسیقی شوپن می کند نمودی از روحیه و اخلاق خود را بازگو می کند همچنان که زندگی می کند.



هنر موسیقی بجای نام پدر و اشتیاق مادر نشسته است. موسیقی، بزرگ دیگری اوست، یک بزرگ دیگری مصنوعی و کامل. موسیقی برای او دیگری کامل است. هیچ جای خالی در این بزرگ دیگری نیست که او بتواند میل خود در آن جا بدهد. در برابر خلاء و ناکامی شارلوت، هنر بصورت ارباب دال پدیدار می گردد که هیچ جایی برای نقشهای دیگر او باقی نمی گذارد و او نمی تواند بپذیرد که میل از کاستی و فقدان می آید نه از کامل بودگی. و اضطراب کامل بودگی؛ همان که شارلوت گرفتارش است و نمی-گذارد دخترش را همانطور که هست دوست بدارد و عزیزش کند. میل سوژه منوط به فقدان در دیگری است و پذیرفتن آن.


شارلوت می خواهد دخترش ایوا را بر طبق دنیای مجازی کامل بودگی خود بسازد و خلق کند. چون او از دنیای بزرگ دیگریِ کامل و مصنوعی می-آید. بزرگ دیگری او که رفتار و روحیه و اخلاقیات شارلوت را ساخته جایی برای نقص و خلاء نمی گذارد. همه چیز کامل و مطلق است. شارلوت با نامِ پدر و اشتیاق مادر همذات پنداری نکرده است تا بتواند با ناکامل بودن و نقص کنار بیاید و بپذیرد. او با مطلقیت و کامل بودگی همان که از جهان سوبژکتویته خارج است همذات پنداری کرده است.


ویکتور همسر ایوا مردی مهربان و همچون پدری برای اوست که هیچوقت در زندگی آن سه زن ( شارلوت، ایوا و هلنا ) وجود نداشته است. وقتی هلنا و ایوا و شارلوت بعد از مدتها در کنار هم حضور پیدا می کنند ویکتور تنها مردی است که در زندگی آنها حضور و نظر خود را اعلام می کند. پدری که نماینده کلیسا و خداست. فیلم به گونه ای کاستی های مردسالاری را نشان می دهد که حضور جدی ندارد و در پایان کلیسا و مذهب جای خالی همه پدرها را پُر می کند.