دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

"هشت ماهگی اسلیو، بوی پاییز ، دارسی کوچولو"

سلام عزیزای دلم . امیدوارم خوب خوب باشید و از روزای آخر تابستون 98، بهترین استفاده رو ببرید . 


من که بوی پاییز رو به وضوح احساس میکنم . یادم نیست سالهای قبل هم به همین زودی فکر پاییز بودم یا دیر تر از این بوده . امروز دهم شهریوره و دو روز قبل ، پایانِ هشتمین ماه  زندگی بعد از عمل اسلیوِمن بود . 



شصت کیلو شدم با سایز 38 ، خیلی از تصمیمی که گرفتم و این حال خوب رو به خودم هدیه دادم خوشحالم . من که در درجه اول سلامتیم برام مهم بود ، ولی حالا می فهمم که سلیقه ی آدما چقدر با هم متفاوته . 


خیلی ها از دیدن قیافه و استایل جدیدم به وجد میان و در نظرشون خیلی زیبا و عالی جلوه می کنم . خیلی ها با جدیت میگن ما مهربانوی تپل رو بیشتر دوست داشتیم و البته که من بهشون جواب میدم " من همون مهربانو هستم فقط جلدم عوض شده " . 


هیچ چیز تو این دنیا  مطلق نیست و تقریبا" همه چیز نسبیه ، بنابر این ما همیشه در حال انتخاب بین موقعیت های بهتر از قبل نسبت به شرایطمون هستیم و هیچوقت به کمال و مطلوبیت صد در صدی نمی رسیم . 


خدا رو شکر صورتم چروک و تکیده نشده . تنها قسمتی از بدنم که افتادگی و شلی عضله رو احساس میکنم ، بازوهامه و روی هم رفته همه چیز عالیه . 


میبینید زمان چه زود می گذره ؟؟ 


اگر از حال دارسی کوچولوی ما بخواهید خوبه خوبه .. دخمل خانوم از روز اولین واکسن سه گانه ش که تقریبا یکماه قبل بود و 935 گرم بود به وزن یک کیلو و نیمی رسیده .


 با راهنمایی دامپزشک خوبمون (دکتر مشیری) غذای خشک و کنسرو رو از همون ویزیت اول کلا قطع کردیم و غذای خونگی جداگونه که فکر میکنم قبلا طرز تهیه ش رو بهتون گفتم براش درست میکنم . گوارشش عالیه. قسمت دوم واکسن سه گانه رو ششم شهریور تزریق کردیم.

********

دیشب که با مهردخت بیرون بودیم ، خیلی دلمون براش تنگ شد،  یعنی مهردخت ظهر از خونه اومده بود بیرون و بعد از ساعت کار من ، همدیگه رو دیدیم و وقتی رسیدیم خونه یازده و نیم شب بود . 


هر دو داشتیم از دلتنگی برای دارسی غش می کردیم و این بیشترین زمانی بود که دارسی رو تنها گذاشته بودیم . 


انگار به محض شنیدن صدای کلید توی  در  ، هر جا که باشه خودشو میرسونه و وقتی در رو باز کردیم دیدیم منتظرمون نشسته . 

تا وقتی هم که خوابیدیم کلی برامون لوس بازی در آرود و دلمونو بیشتربرد . دست آخر هم تو بغل مهردخت خوابش برد .




این عکس رو هم امروز صبح بعد از خوردن صبحانه ش در حالیکه مهردخت خواب پادشاه هفتم رو میدید ، شکار کردم 


اسمش رو گذاشتم فتوحانه.... (فتح مهردخت توسط دارسی)



مراقب خودتون باشید . ببخشید که کمتر از سابق بهتون سر میزنم . این روزای شلوغ پلوغ هم می گذرن به زودی . 


دوستتون دارم 

"مواظب باشیم رفاقتمون درد نگیره "

دار ه با تلفن صحبت می کنه و از حرفاش می فهمم یه دوست قدیمی که خیلی سال از هم خبر نداشتند سرو کله ش پیدا شده و حسابی خوشحالش کرده .

 تلفن رو قطع میکنه و با خوشحالی برامون تعریف کرد که دوستم رو خیلی سال میشه که ندیدم و از هم خبر نداشتیم حالا گشته و با یکی از اپلیکیشن ها ی دنیای مجازی پیدام کرده . قرار گذاشتیم فرداشب بریم پاساژ کوروش  که یه طبقه ش جای مخصوص بازی بچه ها داره و طبقه ی دیگه ش هم فود کورته . 


هم بچه ها بازی میکنن . هم خانم ها در حال بازی و خرید با هم اشنا میشن هم من و دوستم یه گوشهذره ای از  دوری این چند ساله رو جبران میکنیم  


پس فردا ازش پرسیدم : 


-ناصر جان با دوستات خوش گذشت ؟ خانم ها با هم آشنا شدن ؟؟


-آره مهربانو جان خیلی خوب بود ، خیلی از دیدن هم خوشحال شدیم و خانم ها هم خیلی باهم مچ شدن. 

-چرا اونقدر که موقع پیدا کردن هم هیجان زده شدی ، الان که تعریف می کنی ، خوشحال نیست؟

-چی بگم؟ آدما تغییر می کنن ، عوض میشن .. شرایط و اعتقاد ها تغییر می کنه . 

-مسللمه خوب . آهااان ، فهمیدم برای منم پیش اومده . تو دوست قدیمی خودت رو میخوای ولی دیدی یه آدم دیگه اومد؟

-آره یه همچین چیزااایی . البته شاید من هستم که متفاوت شدم .. نمیدونم قبلن چطوری با هم رفت و امد می کردیم ،خوب جوون بودیم و یه چیزایی مثل الان برام مهم نبود . 


-ناصر کامل بگو ببینم جریان چی بوده ؟؟

-ببین از همون اول که رفتیم وارد شدیم دوستم دست کرد تو جیبش . هر چی گفتم : محمود جان من و تو هر دو یه بچه داریم ولی سنشون متفاوته ، بازی های مخصوص سنشون رو باید استفاده کنن . بذار هر کی کارت بچه ی خودشو شارژ کنه ولی این دوستم حرف گوش نداد . موقع شام هم همه ش کارت کشید . هر چی گفتم اینجا فود کورته هر کی هر چی دوست داره سفارش میده و خودشم کارت  می کشه . 


گفت : نع اینبار مهمون من ، دفعه بعد مهمون تو . خوب من معذب شدم چون ، شاید دفعه بعد من نداشته باشم همه ی سفارش های اونا رو حساب کنم . اصلا شاید من بخوام شیشلیک بخورم ولی اون رژیم داشته باشه سالاد سفارش بده . 


بد میگم مهربانو ؟؟

نمی دونستم چی بگم ، فکرم کاملا درگیر شده بود . گفتم : نه والا بهت حق میدم . بهترین راه برای دوام رابطه با دوستان همین دُنگی حساب کردن هزینه هاست . ما فقط با یه نفر که  دوست نیستیم  ، تعداد دوستانمون زیادن و با همه رفت و آمد داریم .. چقدر خوب و درسته که تو این وانفسای گرونی ، طوری رفتارکنیم که رفاقتمون درد نگیره و با خیال آسوده کنار هم بگذرونیم . 



خیلی دوستتون دارم،  مرسی که اعلام حضور کردید. چکار کنم ، دلم براتون تنگ میشه  


کجااایید آدم وحشت میکنه انقدر صدای زوزه ی باد تو خونه می پیچه 


قربونتون برم امیدوارم هر جا هستید خوش و سلامت باشید 


دوستتون دارم 


" مثل آذر باشیم"

سلام به تک تک عزیزانم امیدوارم خوب خوب باشید و تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه . 


فقط یکماه از تابستون باقی مونده و جاده ها با حجم بیشتری میزبان مسافران عزیز هستند . امیدوارم همگی بی خطر و پر خاطره سفر کنید و هیچ کس دچار حوادث ناگوار نشه . 


 یکی از دوستانم ،خانم میانسال و با تجربه اییه . و با توجه به اینکه دختر بزرگ خانواده ست ،  نقش مهمی در مسائل خانوادگی داره .  


یه مقدمه ای از موردی که براشون پیش آمده بگم . پدر خدا بیامرز این خانواده حدود سی سال پیش با یه خانم غیر از مادر دوستم ازدواج می کنه ( ازدواج مجدد ایشون رو قضاوت نکنیم ، چون دلایل خاص خودشون رو داشتند )آذر جون ( دوستم ) ، تعریف می کنه که وقتی متوجه این کار پدرمون شدیم خیلی جبهه گرفتیم و دعوا راه افتاد ولی بعد از گذشت مدتی که منطقی و درست به مسائل نگاه کردیم به پدرمون هم حق دادیم . 


ازدواج پدر با خانم دوم خیلی کوتاه بوده و عمر رابطه شون به چند ماه هم نرسیده .. فقط این بین یه پسر بچه به وجود میاد که پدر و مادرش چند ماه قبل از به دنیا اومدنش از هم جدا شده بودند . 


همسر دوم بعد از زایمان بچه رو به خونه ی پدر می فرسته و همسر اول با محبت و بزرگواری محسن رو درکنار شش فرزند خودش می پذیره . انقدر این بچه راحت و امن بزرگ میشه کهتا  سن هفده سالگی اصل جریان رو نمی دونسته و با در این سن با پیگیری مادرش  متوجه میشه زنی که از بطنش به دنیا آمده ، خانم دیگه ای غیر از کسیه که مادر خطابش می کنه و این خواهر و برادر ها تنی نیستند . 


ارتباط کم رنگی بین خودش و مادر اصلی شکل می گیره و منجر به این میشه که یکسال بعد تصمیم می گیره با مادرش زندگی کنه . بعد با نظر و حمایت مادر ازدواج بسیار نامناسبی در سن کم میکنه و خیلی زود صاحب پسر بچه ای میشه و از همسرش هم جدا میشه .دو سه سال پیش تو همین حال و احوال پدرشون فوت کرد و متاسفانه محسن  به تحریک مادرش ، چشم روی همه ی محبت های زنی که سالها پیشش بزرگ شده بود و خواهر و برادرهاش بست و برای مطالبه ی ارثیه رفتارهای بدی از خودش نشون داد و همه رو طوری رنجوند که بعید می دونستیم هیچوقت دوباره با هم رو به رو بشن . 


اما بعد از مدتی برای عذر خواهی پا پیش گذاشت و اول از همه رضایت مادر و بعد بقیه خواهر و برادرها رو جلب کرد . 

محسن مونده بود با یه پسر بچه تا اینکه کمتر از یکسال قبل خبر داد که با خانم محترمی آشنا شده و قصد ازدواج مجدد داره . 


از وقتی دوستمبرای  خواستگاری و بعد عقد ساده ی محسن و مریم رفتند ، از محسنات و خانمی های مریم جون برام گفته . طوریکه دورا دور تحسینش می کنم و برای خوشبختی و سعادتشون دعا می کنم . مریم جون هم از همسرشون جدا شدند و یه پسر دقیقا همسن پسر محسن دارند . زندگی چهارنفره ی قشنگشون رو شروع کردند . 


چند روز پیش با دوستم تلفنی صحبت می کردم و احوال خانواده ش بخصوص مریم و محسن رو پرسیدم . گفت اتفاقا دیشب منزلشون بودم . اما یه مشکلی پیش اومده بود که بخیر گذشت . 

انگار محسن با پسر مریم جون بدرفتاری و تندخویی کرده بود . مریم جون با دوستم تماس گرفته و بعنوان بزرگتر ازش کمک خواسته و عجب کار درست و بجایی کرده . 

اتفاقا شب تولد مریم هم بوده و آذر جون گفت : محسن چند روز پیش (قبل از دعواشون) بهم گفته بود که برات پول میریزم و تو از طرف من یه هدیه برای مریم بخر . آذر هم بهش میگه من چرا بخرم ، تو همسر مریمی باید وقت بذاری و بری به سلیقه ی خودت برای خانومت خرید کنی . فقط که موضوع پول نیست ، مریم دوست داره چیزی هدیه بگیره که سلیقه ی همسرشه . اما بعد از ماجرای دعوا خود آذر زنگ میزنه به محسن میگه بالاخره رفتی برای مریم خرید کنی ؟ محسن هم میگه نه والا نتونستم . خلاصه اذر بهش میگه باشه پول بریز برای من ، من میرم براش میخرم عصری هم میام خونتون . 

محسن هم از خدا خواسته . آذر رفته بوده برای مریم یه دستبند حدود دویست هزارتومن کمتر از پولی که محسن داده بود خریده (البته با اون طلا فروشی آشنا بوده و بهش دویست هزارتومن تخفیف داده بود) 

می گفت : وقتی مریم موضوع دعواشون رو شب مطرح کرد از شدت ناراحتی سر درد گرفتم . به محسن گفتم این بچه دقیقا شرایط بچگی خودت رو داره با این اختلاف که مادر من تو رو مثل گل بزرگ کرد و رو چشماش گذاشت حالا تو بجای اینکه فکر کنی نه چک زدی نه چونه دوتا گوهر باارزش به زندگیت اضافه شدن بدرفتاری میکنی؟ 

مریم رو ما همه دوسش داریم . اون از تحصیلاتش ، اون از کدبانوگریش اون از احترام و عشقش به خانواده ی تو و اینکه پسرت رو داره زحمت میکشه و مثل پسرخودش ترو خشک میکنه ... خوبه وقتی تو نیستی پسرت رو اذیت کنه ؟؟ محسن گفته من بچه ی اونم دوست دارم مثل پسرم دعواش کردم و از دستم دررفته زدمش . گفتم تو بیجا میکنی هر بچه ای رو ، چه بچه ی خودت باشه چه نباشه تنبیه بدنی کنی . اصلا حححق نداری . ضمن اینکه تو پدرش نیستی اینم یادت بمونه .  


نه مریم مادر پسرتوعه نه تو پدر بچه ی اون .. شما دوتا آدمید که خدا بهتون لطف کرده هر کدوم افتخار سرپرستی یه بچه ی دیگه رو قبول کنید و باید فکر کنید ببینید چه کار خوبی کردید که این نعمت نصیبتون شده . 

خلاصه کلی باهاشون صحبت کرده  و خدا رو شکر کدورتشونو رفع کرده . گفتم مریم چه دختر داناییه که فهمیده باید به تو بگه مشکلو چون هم آدم درستی هستی و با منطق حرف میزنی هم اگر به خانواده ی خودش میگفت دیگه محسن از چشمشون می افتاد . 


گفت هدیه ی مریمم دادم بهش و ماجرای هدیه رو هم بهش گفته که باید محسن خودش برات میخرید ولی دیگه من رفتم انتخاب کردم . به محسن هم گفته دویست تومن از پولت مونده ولی بهت نمیدم چون هدیه ی مریم بوده .


 مریمم گفته ، من یه نیم ست خیلی ظریف دارم که دوسش ندارم میشه اونو بدم این دویست رو هم بذاریم روش یه چیز دیگه بگیرم ؟ آذر هم گفته بعله چرا که نه تازه اون طلافروشی به دلیل اینکه من باهاشون آشنام هر بار این دویست تومن تخفیف رو دارن منم میخواستم برات کادوی تولد بگیرم .. مامان اینا هم همینطور اگه دوست داری اونا هم هدیه هاشونو بذارن رو هم . مریم استقبال کرده و رفتن یه هدیه ی قشنگ و خوشگل خریدن . 


به دوستی با آذر جون افتخار میکنم .چقدر خوبه یه نفر دید مثبت و منطقی داشته باشه تو خانواده . بزرگترها میتونند با کلام و رفتارشون یا خانواده ها رو از هم بپاشن یا مشکلات رو به بهترین شکل ممکن جمع و جور و حل کنند . 

خدا تعداد مثبت های نازنین رو زیادکننده . همه مثل آذر باشیم 

**********

پینوشت : 

یه خبر خیلی خوب دارم براتون . یادتونه پست " به زندگیمون معنا بدیم " رو ؟ 

بین ما یه دوست نازنین هست که اون پست براش انگیزه ی دنبال کردن هنر تریکو بافی شده و از همون موقع بصورت پیگیر ، کار کرده و حالا داره سبد های زیبا و رنگارنگ می بافه و از همه بهتر اینکه سفارش میگیره و از هنرش درآمد زایی میکنه . البته نمایندگی فروش محصولات اوریف لیم سوئد رو هم داره  با همون آدرس میتونید هم محصولات اوریف لیم رو ببینید و با تخفیف های ویژه ازش خرید کنید ، هم سبد های خوشگل رو  سفارش بدید و دریافت کنید . 

آدرس اینستاگرام : 


oriflame_with_nooshin






دوستتون دارم 

" پرستوی من ، خوش آمدی"



بیست و نه سال قبل ، پرستوهایی با صورت های استخوانی و چشمانی که به گود نشسته بودند به میهن بازگشتند ، همه ورودشان را تبریک گفتند اما نفهمیدند به سالهای با ارزش جوانی از دست رفته شان چه گذشت ...