هفته ی پیش، مامانِ محمدِ نازنینمون دیگه برای ادامه ی زندگی ، وابسته به دستگاه ها شد .
شب تاسوعا بود که عصاره ی دوتا بلدرچین روبه همون طریق که برای نفس جان، تو دوران نقاهتش درست میکردم ، همراه با آب پاچه برای پدرِ محمد که سه هفته ست جراحی لگن انجام داده و براش پروتز گذاشتن ، درست کردم .
شب میخواستیم با مهردخت ببریم برای دختر خانم گلی که تو همه ی این مدت چه تو بیمارستان ، چه تو منزل خودش ، مراقب مامان محمد بود، تا فردا صبح از طریق لوله هایی که مخصوص غذا بصورت مایعاته ، بهش بدن .
متاسفانه جلوی منزل ما یه فضای خالی وجود داره (یعنی به فاصله ی پنج متری از منزل) که هر سال برای مراسم محرم ، باعث کلی دردسر ازبابت افراد سرگردان تا بعد از نیمه شب همراه با عربده کشی و ترافیک و مشکل عبور و مرور ماشین های ما ساکنین اون قسمت و سیل زباله و ظروف یک بار مصرف میشه .
اون شب هم که شب تاسوعا بود و محششررر . ما نتونستیم ماشینمون رو از خونه بیرون بیاریم به ناچار غذاها رو با اسنپ باکس برای سحر فرستادم و بخاطر هماهنگ کردن با هم یکمی گپ زدیم .
بهش گفتم که هم خودش و هم همسرش ، خیلی کار با ارزش و بزرگی انجام دادن این مدت که با وجود پسر کوچولوشون اینهمه در خدمت محمد و خانواده ش بودن . طفلکی گریه میکرد و می گفت : خاله مثل مامانه برای من و خیلی ناراحتشم .
اونشب گذشت و شنبه تو اداره محمد رو دیدیم . از حال مادر پرسیدیم ، گفت دیروز مدت طولانی تری چشماشو باز کرده و به حرفا و قربون صدقه های محمد گوش داده ،ته دلم خالی شد . معمولا تو این شرایط ، بهبود نسبی و ناگهانی بیمار ، علامت ته کشیدن و به سر رسیدن عمرشه . با این وجود همگی ابراز خوشحالی کردیم و گفتیم امیدواریم به دارو ها واکنش خوبی نشون داده باشه .
یکمی گفتیم و خندیدیم تا اون تلفن کذایی زده شد .
محمد گوشی موبایلش رو برداشت و وقتی گفت : من پسرشون هستم ، همه چیز دستگیرمون شد . محمد در سکوت و با عجله کیفش رو برداشت و همینطور که می گفت " میگه حال مامانم بده " از در رفت بیرون .
خیلی نگرانش بودم چون همه چیز به سرعت اتفاق افتاد و دور و برمون خالی بود وگرنه یکی از بچه ها همراهش میرفت که با اون حالت پشت فرمون ماشین نشینه .
کمتر از یکساعت بعد، اسم محمد روی گوشی من افتاد . وقتی برداشتم یکی از خانم های فامیلشون بود که گفت : مهربانو خانم ، مادر محمد فوت شده به من گفتن با شما تماس بگیرم . تشکر کردم و تسلیت گفتم . ازش خواهش کردم ما رو در جریان بقیه مسائل بذارن .
عصر بود که محمد تماس گرفت . با فاصله و تلخ حرف میزد . می فهمیدم که سعی میکنه بغضش رو قورت بده . گفت : فردا خاکسپاریه و برام اعلامیه فرستاد .
بهش گفتم محمد جان ، مراسم خاکسپاری خصوصیه ، بعضی ها دوست دارن همونطور خصوصی و فامیلی برگزار کنند ، بعضی ها هم نه .
نظر تو چیه ؟ گفت : میدونم زحمت میشه ولی من دوست دارم باشید .
دیروز همراه هفت نفر از همکارا برای مراسم رفتیم . محمد ساکت و صبور بود و خودش دنبال همه ی کارها میرفت . وقتی مادر رو تحویل دادن بدون اینکه خللی تو روند مراسم پیش بیاره ، از هر فرصتی برای بوسیدن پیکر مادرش استفاده میکرد .
خیلی هم نامحسوس و آروم . مثلا " تو فرصت بعد از نماز ، قبل از سوار شدن تو ماشین ، موقعی که مادر رو روی دوش حمل میکردن . هر طرف میچرخید آروم یه بوسه به مادر میزد .
موقع تشعیع هزار بار تو دلم گفتم : خدایا کمکش کن این لحظه ها تند تند بگذرند . خیلی سخت بود ، طبق احکام و سنن ما باید مردی که به خانم محرمه ، مراحل تلقین رو بگذرونه و اونجا تنها کسی که این شرایط رو داشت محمد بود .
بدنش رو می دیدم که از شدت تاثر و اشک مثل بید میلرزید و دونه دونه کارهایی که بهش می گفتن رو با آرامش انجام میداد. سکوت بود و انگار زمان کش می اومد .
فکر میکنم تنها دلیلی که باعث بشه بگم تک فرزندی خوب نیست ، همین موقعیت بود .
از صمیم قلبم دعا کردم که سلسله مراتب تو زندگی و مرگ به همین صورت نرمال باشه ، یعنی بچه ها والدین رو تو آرامگاه ابدیشون بذارن و هیییچ پدر و مادری شاهد مرگ فرزندش نباشه و وقتی نوبت خودمون و این اتفاقات دردناک میرسه ، خیلی خیلی صبور و محکم باشیم .
دلم برای مهردخت خیلی شور میزنه . امیدوارم وقتش که شد ، خیلی بخودش مسلط باشه و بتونه طاقت بیاره .. الان نه .. شاید خیلی سال بعد .. وقتی که دلش به وجود مرد زندگیش گرم باشه و فرزندی داشته باشه که همه ی وجودش رو پر از شادی و انگیزه کنه .
خدا همه ی رفتگان رو قرین رحمت و آرامش کنه . ببخشید تلخ نوشتم ، ولی اینم حقیقت بزرگ زندگی ما آدمهاست .
خیلی وقته نتونستم بیام بهتون سر بزنم ودلتنگ تک تکتون هستم .
یادتون باشه مهربانو خیلی دوستتون داره 

پینوشت : الان پست رو خوندم دیدم پر غلطه ببخشید من تمرکز نداشتم اصلاحش میکنم . راستی سحر که به مامان محمد میگه خاله ، دختر خاله ی محمد نیست ، در واقع یکی از فامیل های دور پدری محمده ولی چون مامانِ خدا بیامرزِ محمد، وقتی سحر مادرش رو از دست داده در حق سحر مادری کرده ، سحر هم تو این روزگار بیماری و ناتوانی مثل دختر واقعیش بهش خدمت کرده .
خدا مامان محمد و سحر ها رو زیاد کن تو این دنیا 
عزیزای دلم سلام و روزتون بخیر باشه . امیدوارم همگی سرحال و با نشاط هفته ی جدید رو شروع کرده باشید ..
تعطیلات هم که رو به اتمامه و من امسال پاییز رو خیلی زودتر احساس میکنم . هم خنکی هوا رو ، هم غم پنهان در سطر های شهریور رو به پایان .
نمیدونم ، شاید هم احساسم ناشی از احوال تلخمه . داشتیم سر به سر محمد میذاشتیم و می خندیدیم تا یکمی خنده به لبش بیاد . از بیمارستان تلفن کردن و ....
امروز در تقویم زندگی محمد روز سخت و ناگواریه . برای آرامش مادر نازنینش و صبر و بردباری خودش ، دعا کنید .
دوستتون دارم
دوستان نازنینم ، متنی که میخونید به هیچ عنوان با هدف قضاوت والدین محمد ، یا هیچکس دیگری نیست . و بازگو کردن شرایط محمد صرفا به دلیل عنوان سوژه ی پست و تعامل بین همدیگه ست . پس فکر نکنید که حتما باید کسی رو قضاوت کنید .لطفا" نظر شخصی خودتون رو در این مورد برای من و بقیه ی دوستان بنویسید
**************
این روزها بین همه ی زیبایی های زندگی دلم غمگین همکار عزیزم محمده .
پدر و مادر محمد درسن خیلی بالا (پدر تقریبا" پنجاه ساله، و مادر سه چهار سالی کمتر ، بچه دار شدند ). مادر توان نگهداری از جنینش تو تا آخرین ماه بارداری نداشته و دچار سقط های مکرر میشده . بالاخره محمد رو با هر سلام و صلوات و دردسری به دنیا آورده .
تو این چند ساله که با هم همکاریم و البته خیلی صممیمی هستیم ، ازش پرسیدم که محمدد جان ، وقتی دبستانی بودی و مامان و بابا میومدن مدرسه دنبالت یا تو جلسه ی اویا و مدرسه ، شرکت می کردند از اینکه سنشون بالاست و مثل پدر و مادربچه های دیگه که جوون و احتمالا ظاهر جوان پسندی بودند ، ناراحت نبودی؟ معذب نمیشدی؟
و جواب گرفتم : که اصلا " متوجه این تفاوت نمیشدم .
می گفت مامان و باباش خیلی پایه بودن و همیشه تو پارک و بازی همراهیش می کردن . جالب اینجاست باوجودی که تک فرزنده ولی خیلی خوب تربیت شده . امسال در استانه ی سی سالگیه ، مدرک کارشناسی ارشدش رو با معدل خوب گرفته ، چند سال هم بیرون سابقه ی کار داره . پسر محترم و مودبیه و تو کار خیلی خیلی با هم راحتیم .
تا همین قبل از نوروز هم گاهی همراه مامانش به سالن های سینما یا تئاتر می رفت ولی از ابتدای امسال حال مادر و پدر با هم تغییر کرد و روز به روز به وخامت گذاشت . ..
همین ماه قبل هر دوتاشون تحت عمل جراحی سنگین قرار گرفتن . متاسفانه بیماری مادر سرطان پیشرفته تشخیص داده شده و محمد مونده با یک دنیا مشکل . هم عاطفی و هم فیزیکی .
پدر و مادرش مسن هستند و بزرگترهای فامیل اغلب از دنیا رفتن البته عمده ی جوون ها و میان سالها هم در تهران نیستند و رفت و آمدی هم ندارند .
فقط یه خانم میانسال هست دختر خاله ش که متاهله و جا داره واااقعا از انسانیت و لطف خودش و همسرش بگم که خیلی تو این احوالات کمک حال محمد بودن .
حالا محمد هر روز یه پاش تو بیمارستانه یه پاش تو داروخانه (برای تهیه داروهای خاص با قیمت های وحشتناک ) دکتر وقت خیلی کمی رو (حدود یکماه و کمتر)برای بودن مادر پیش بینی کرده .
خوشحالم از جهت اینکه وابستگی محمد به مادر خیلی زیاد بود و باید روند این غم طوری پیش بره که کاملا آماده و راضی به رفتن مادر بشه ولی از طرفی دلم برای شرایط خیلی سختش میسوزه .
حالا شما چجوری به این ماجرا نگاه میکنید؟ من دچار تناقضات عاطفی شدم . از طرفی میگم چرا تو سن بالا بچه دار شدن ؟ گناه داره این بچه با این مشکلات درگیر شده . کدومشونو بگیره اصن . به کی برسه ؟ بعدا خیلی زندگیش خالی میشه و تنها میمونه تا ازدواج کنه ، خدا کنه از سر تنهایی تصمیم عجولانه ای نگیره .
از طرفی میگم سی سال پدر و مادر، از نعمت فرزند خوبشون بهرمند شدن و زندگیشون معنای قشنگی گرفته و حالا هم طبیعت داره کار خودشو میکنه .. نمیدونم گیج شدم
یکی از فصول تلخ زندگی محمد داره شروع میشه . لطفا براش کمک کنید طاقتش زیاد بشه .. همینطور مادر نازنینش رو دعا کنید چون دردش وحشتناکه و دل کندن از پسر یکی یک دونه ش سخت .ببخشید ناراحتتون کردم 
میدونید که خیلی دوستتون دارم 
سلام مهناز عزیز شما کامنت می فرستی اگر من تایید نکنم به حالت خصوصی می مونه . من یه راه ارتباطی با خود شما هم لازم دارم . ایمیلت رو لطفا برام بذار 
سلام عزیزای دل روزتون بخیر و شادی .
اونایی که سالهاست تو این خونه مهمون هستن و دیگه حکم صاحبخونه رو دارند ، ممکنه یادشون باشه که این تاریخ در زندگی من از اهمیت خاصی برخورداره . 
همین دوازدهم شهریور 72 بود که تازه دوماه بود بیست ساله شده بودم که با آرمین اشنا شدم (سن الان مهردخت
)
و همچین روزی هم بود که سال 82 تازه دوماه بود سی ساله شده بودم که مُهر طلاق تو شناسنامه م ثبت شد 
همین دیگه .. روزگاره می گذره بالام جان
اگه می پرسین پشیمونی یا نه ؟ میگم نه ، تازه شم الان مهردخت خوشگلمو دارم 
دوستتون دارم زیاااد 