سلام دوستای عزیزم .امیدوارم حال تک تکتون خوب باشه و زندگی بروفق مراد .
این پست پر از ماجراهای جالب و خوبه 
پارسال همین موقع ها بود که مینا خواهرم ماشینش رو برای فروش گذاشته بود . خودمم براش توسایت دیوار آگهی کرده بودم 
یک سرمای مفصلی هم خورده بود و یه تبخال گنده هم گوشه ی لبش سبز شده بود که بیااا و ببین .
عصر بهش گفتم کسی برای ماشینت اومد؟
گفت آره چهار پنج نفر زنگ زدن ،سه تاشون اومدن دیدن دوتا شونم هیچی . گفتم خوووبه ، ماشین تو با اون رنگ خاص، فروختنش سخته .. استقبال خوبی بوده برای روز اول . (ماشینش یه کرولای اطلسی رنگ بود)
گفت یه پسره که اومده بود و رفت دوباره الان اومد ، کلی از ماشینم ایراد گرفت منم بهش گفتم آقا منظورت اینه که این ایراد ها رو داره ، ارزونتر باید بفروشم ؟ گفته : نه قیمتش مناسبه .
گفتم : پس چرا هی ایراداشو میگی ؟ گفته : من آدم رو راستی هستم از خودتون خوشم اومده می خوام یه چیزی گفته باشم .
مینا هم یکم چپ چپ نگاش کرده گفته : خدا شفاتون بده منو از پشت باجه بانک کشیدی بیرون با این حالم که این اراجیف رو بگی؟؟
خلااااصه که خانم و آقایی که شما باشین این آقا سینای ما انقدر رفت و اومد و قسم آیه خورد تا بعد از یکسال که همه ی ما صد بار بله رو بهش داده بودیم بالاخره هفته ی قبل بله ی اصلی رو از مینا گرفت . 
حالا از اون طرف روز 27 آبان ماه تولد میناست . سینا هفته ی پیش به من تلفن کرد گفت مهربانو جون روز جمعه هفدهم آبان برای مینا مهمونی گرفتم فقط خودش خبر نداره و حواستون باشه .
عاااقاا یه هفته من در حال دزد و پلیس بازی بودم . اولن که زود به مینا زنگ زدم گفتم من و مهردخت جمعه مهمونی دعوت شدیم گفت کجا و یه چیزی سرهم کردم و بهش گفتم . بعدشم دنبال خریدن هدیه از طرف خودم و مامان اینا بودم . مینا هم وسط ههفته گفت منم مهمونی دوست سینا دعوت شدم . بهش گفتم برای درست کردن موهای من و مهردخت هم از آرایشگاه وقت بگیر .
گذشت و گذشت تا رسیدیم به دیروز صبح . دیدم مینا خانوم زنگ زد به من با یعالمه توپ پر . گفتم چیه مینا؟
گفت از دست سینا خیلی ناراحتم . هی زور میکنه بیا خونه ی ما آماده شو از اینجا بریم مهمونی . منم دلم نمیخواد اینهمه وسیله دنبال خودم بکشم ، اصرار بیخود می کنه .اصلا من نمیام آرایشگاه .
گفتم حالا امشب مهمونید بد اخلاقی نکن بذار بعدا باهاش صحبت کن بگو یه کارایی رو راحت نیستم انجام بدم . یعالمه هم قربون صدقه ش رفتم که بیاد آرایشگاه لج بازی نکنه .
تو دلم گفتم مینا خانوم شب که ببینی مهمونی مال خودت بوده کلی شرمنده میشی از رفتارت . (بنده خدا سینا مخصوصا به مینا گفته بود بیا از خونه ی ما بریم تا مامان و بابا و مهرداد که می خوان آماده بشن ، مینا شک نکنه که چرا همه دارن میرن مهمونی .
یواشکی هم با خانم آرایشگرمون دست به یکی کردم و گفتم ماجرا اینه تو یکاری کن مینا معطل شه من و مهردخت زودتر بریم بیرون .
سردرست کردن موهاش گفت : هدا جون یه براشینگ ساده کن می خوام برم یه جا زیاد مهم نیست .
هدی جون هم گفت : وااا یعنی چی مهم نیست ، حتما مهم بوده که اومدی . نه خیر من ساده درست نمی کنم .
مینا 
من 
مهردخت
هدا
بنده خدا مینا رو کارد میزدی خونش درنمی اومد زیر لب می گفت اونوقت من از نامزدم ایراد می گیرم ، آرایشگرمم تو کارم فضولی می کنه !!!
تهش من و مهردخت آماده شدیم به مینا هم گفتیم خدافس ، ایشالله بهت خوش بگذره تو برای ما عکس بفرست ما هم برای تو می فرستیم ..
گاااز دادم اومدم خونه ی بابا اینا . همگی آماده شدیم از در بریم بیرون .. سینا و دوستامونم همه زنگ زد که ما راه افتادیم . عاااقا ما دیگه آماده بودیم راه بیفتیم ، مهردخت خانوم کفشاشم پوشیده بود ولی پیراهن خونه ش رو باید از تنش در می آورد ، مال مهمونی رو تنش می کرد . منم داشتم وسایلمو از تو اتاق جمع می کردم .
چشمتون روز بد نبینه مهردخت در رو بست ، کلید رو تو قفل چرخوند گفت : آخ ماماااان !!!
برگشتم گفتم : چیه ؟؟
گفت : در رو قفل کردم ، کلید تو قفل شکست !!!
ای خدااا ، من و مهردخت این طرف ، مامان و بابا و مهرداد اون طرف در .. یکربع هر کاری که به ذهنمون می رسید انجام دادیم ولی در آخ نگفففت .
مهردادبه چند تا کلید ساز زنگ زد ، دوتاشون تهران نبودن ، یکیشون بود گفت : من مهمونیم زود تر از 45 دقیقه دیگه نمی تونم بهتون برسم . ناچارا مامان و مهرداد رفتن و من و مهردخت این ور در و بابا اونور در موندیم .
45 دقیقه تو اتاق حبس بودیم و در و دیوار نگاه می کردیم و حرص می خوردیم .. از اون طرف هم بقیه مهمونی رو شروع کردن و ما حضور نداشتیم .
من و مهردخت ، یواش یواش وضعیت رو پذیرفتیم و شروع کردیم به عکس انداختن (موبایل مهردخت تو اتاق بود). بالاخره آقای کلید ساز اومد سیصد هزارتومن ابتیاع کرد و در رو باز کرد .
یکساعت بعد از شروع مهمونی رسیدیم و کلی متلک بارمون کردن که الان وقت رسیدنه؟؟ وقتی هم که ماجرا رو گفتیم بهمون خندیدن که آرررره ، جوون عمه تون . 
منم تقریبا نیم ساعت اول هنگ بودم و عین بمب ساعتی نشسته بودم سرجام ، یواش یواش یخم باز شد و رفتم قاطی مهمونی .
این وسط مینا که کلی ذوق زده بود دیدن داشت که هی میومد جلوی من ، می گفت : وااای ببخشید انقدر تو و سینا رو اذیت کردم . بمیرم براتون انقدر منو تحمل کردید 
خلاصه اینکه عزیزای من ، گااهی هر چی می دویی به اون جایی که قراره نرسی ، نمیرسی . جنگ و دعوا هم نداره 

دوستتون دارم 
از سری عکس های دوران اسارته
... ببینید چه موی دلبری درست کرده بودم 

سلام عزیزانم ، امیدوارم خوب و سرحال باشید .
وقتی داشتم پست قبل رو می نوشتم ، مهردخت و پدرش و چند تا از دانشجوها به دعوت حراست رفته بودن ساختمان شکوه . علاوه بر رییس حراست ، رییس دانشگاه و مدیر گروه هم حضور داشتن و برخوردشون با آرمین و بچه ها خیلی محترمانه و عالی بوده و با هم رفتن قسمت های مختلف ساختمون رو بازدید کردن و بچه ها مشکلات رو دونه دونه توضیح دادن و اون ها گوش دادن و بعد هم تو دفتر ، نقشه های ساختمون و مجوز های قانونی رو نشون دادن و آرمین رو متقاعد کردن که ساختمون قدیمیه و مشکلاتی داره ولی بطور کلی محل امنیه و اونطوری نیست که خطر جانی برای کسی داشته باشه .
ضمن اینکه خود رییس دانشگاه و اساتید هم ، دارن تو اون ساختمون تردد می کنند و اگر به مجوز ها مطمئن نبودن بخاطر خودشون هم که شده ، درصدد تغییر ساختمون بر می اومدن .
در نهایت گفتن که به هر حال این ساختمون رو داریم بصورت موقت استفاده می کنیم و در اسرع وقت تغییرش می دیم .
آهاان ، رییس دانشگاه ، یه موضوع دیگه رو هم مطرح کرده و اون این بوده که اگر ما قبول نمی کردیم بیایم اینجا باید می رفتیم تحت نظارت فلان دانشگاه و اگر این اتفاق می افتاد ، دیگه هیچوقت آزادی عمل فعلی رو نداشتیم . بعد دانشگاهون رو با الزهرا مقایسه کرده بود و گفته بود همین مستقل بودن ما باعث شده که از نظر کیفی، حتی در مرتبه ی بالاتری از الزهرا قرار داشته باشیم .
البته مهردخت همیشه میگه خدایی آزادی هایی که ما تو دانشگاهمون داریم یا حتی مدل برخورد حراست با دانشجوها با کمتر جایی قابل مقایسه ست . یه خانمی اونجا ست که به پوشش ما نظارت داره ، وقتی می خواد تذکر بده می گه : عزیزای من خیلی عذرخواهی میکنم ، من طبق وظیفه م باید این مورد رو ازتون خواهش کنم . میدونم ممکنه ناراحت بشید ولی معذورم . 
خلاصه که در نهایت رییس حراست گفته بود از تون خواهش می کنم که شنبه یازدهم آبان به هیچ عنوان تجمعی (هر چند کاملا مسالمت آمیز) انجام ندید ، چون یه چند نفری هستند که دنبال بهره برداری های شخصی هستند و موضوع رو به سمتی می برن که اصلا هدف شما نیست و ممکنه مسائلی پیش بیاد که نه برای شما خوشاینده نه برای ما (البته مهردخت میگه چند بار برگشت گفت ، من دارم عین واقعیت رو میگم و ازتون خواهش میکنم که فکر نکنید داریم تهدید می کنیم .. واقعا خبر داریم که نیت بعضی ها با شما کاملا متفاوته)
قرار شده مهردخت و همون چند نفر تو انجمن دانشجویان عضو بشن و یه نامه ی رسمی با امضای دانشجوها بنویسند و ببرن تحویل بدن و پیگیر رفع مشکلات باشن .
بعد از اون هم آرمین همون تعداد بچه ها رو جمع کرده برده کافی شاپ و نشستن به صحبت .
من که رسیدم خونه مهردخت هم بعد از من رسید و آرمین اومد این مسائل رو برام توضیح دادو گفت من بررسی کردم ، نگران نباش ، به اون حالت که ما فکر میکردیم نیست و بچه ها در خطر نیستن .
تا شب مهردخت با یکی دوتا از بچه ها یه متن آماده کردن و چکیده ی جلسه و ماجرای اون رو ز رو برای بچه ها شرح دادن و ازشون خواستن که تو نوشتن اون نامه و قید مشکلات دانشگاه در کنارشون باشن و تنهاشون نذارن چون تازه موضوع شروع شده و باید بعد از این پیگیر رفع نواقص از طرف دانشگاه باشن . دوباره بچه ها دو دسته شدن .
یه عده اومدن نوشتن " عه ... خرتون کردن؟ تهدیدتون کردن؟ جااا زدین؟؟ "
یه عده هم اومدن نوشتن " خیلی ممنون که وقت گذاشتید و به نمایندگی از طرف ما خودتونو رسوندین اونجا و .. خسته نباشید . انشالله پیگیر میشیم تا اوضاع بهتر بشه .
بنظرم تجربه ی خیلی خوبی برای مهردخت و بچه های دیگه بود . این نسل برعکس نسل ما هیچ حال ئ حوصله ی کارهای جدی رو ندارن ولی من در مدت دو سه روزی که این موضوع ادامه داشت ، جدیت رو تو همه ی حرف ها و چت های مهردخت و هم دانشگاهی هاش درک می کردم و البته خیلی هم لذت می بردم .
به امید سلامت و سعادت جوون های کشورم .
دوستتون دارم 
کلاس های دانشکده مهردخت تو یکی ازخیابون های نزدیک میدون فردوسی تشکیل میشد . درسته هیچ شباهتی به دانشکده ی هنر نداشت ولی بهتر از چیزیه که این ترم تو کاسه ی بچه ها گذاشتن !!!
یه کوچه ی شکوه هست نزدیک سینما فردوسی که یه ساختمون توش داره بنام ساختمون شکوه . سال 1339 ساخته شده یعنی 59 سال قبل .
تا سال 88 بچه های موسسه زبان شکوه اونجا درس میخوندن تا اینکه یه مشکلی برای اون ساختمون پیش میاد و همه رو تخلیه میکنند . نمیدونم چطور میشه که دانشگاه آزاد اونجا رو میخره (و میندازه پشت قباله ی خاله ش احتمالا") این ترم اومدن تو یه تصمیم ضرب العجل به دانشجوها اعلام کردن که زین پس کلاس های رشته ی طراحی لباس و ارشد معماری در اون ساختمون با شکوووه برگزار میشه .
اول ترم مهردخت به من شرایط رو گفت ، اما چون تابستون بود و بچه ها از جو کلاس و دانشگاه بیرون اومده بودن ، جمعیت چندانی برای اعتراض جور نشد و بچه ها هم از ترس غیبت خوردن و این چیزا سرشون رو انداختن پایین و رفتن نشستن سر کلاس های باشکووووه .
حالا از اوایل مهر که کلاس ها بصورت رسمی شروع شده روزی نیست که بچه ها برن اونجا و یه اتفاقی نیفته . یه روز آسانسور با درباز راه افتاده ، یه روز دیگه از داخل آسانسور یه تیکه فلز رها شده و مهردخت می گفت اگر سرمو نکشیده بودم کنار اون فلز تیز احتمالا گردن یا صورتم رو پاره می کرد . یه روز دیگه یه کنتور برق اتصالی کرده و یه نیمچه آتیش سوزی راه افتاده بود و...
روز چهارشنبه مهردخت کلاس نداشت ولی بهم گفت یه قسمت از طبقه همکف نشست کرده و بچه ها ترسیدن و از کلاس ریختن بیرون و این حرفا ، مسئولین دانشگاه هم طبق معمول یه بنا اوردن چند تا سرامیک از کف درآوردن و سه سیمان کشیدن روش و تاماااام !!
پنجشنبه صبح هی دیدم با همکلاسی ها و رفقای فابریک دانشگاهش هی به هم تلفن می کنند و فحش میدن به ساختمون با شکووووه . گفتم خوب چرا اینطوری می کنید ، یه گروه درست کنید ، جمع بشید برید یه اعتراضی بکنید تا به وضعیت ساختمون رسیدگی کنند .
این شد که گروه تشکیل شد و یکی یکی بچه ها و خیلی از والدین از طریق لینک به گروه اضافه شدن . آخرین تصمیم گیری این بود که از امروز که دانشگاه ها تق و لقه بچه ها کلاس ها رو شرکت نکنن و روز شنبه یازدهم آبان همه جلوی ساختمون با شکوووه تجمع کنند و مسئولین رو به تغییر ساختمون مجاب کنند .
بماند که امروز ساعت ده صبح یه شماره ی ناشناس به من زنگ زد و گفت مهردخت خانوم ؟ گفتم : بفرمایید ؟ گفت من از حراست دانشگاه تماس می گیرم ، تشریف بیارید اینجا تا درمورد مشکلات ساختمون صحبت کنیم .
فهمیدم این سرتق شماره ی منو به دانشگاه اعلام کرده !!
گفتم باشه بهتون خبر میدم .
به مهردخت زنگ زدم و ماجرا رو گفتم . از اون طرف هم به پدرش گفتم همراهش بره حراست (البته همون پنجشنبه آرمین رو در جریان گذاشتم و ازش قول گرفتم که همراهی کنه)
مهردخت هم چند تا از بچه های دانشگاه که دم دست بودن رو جور کرد . نیم ساعت بعد اون آقا دوباره به هوای اینکه با مهردخت داره حرف میزنه بامن حرف زد و گفت ساعت 2/5 می بینمتون .
اینطور که بنظر میاد با هم مذاکره کردن و پدر مهردخت که بلحاظ فنی از ساختمان و مشکلات جدی و غیر جدیش سر درمیاره رو مجاب کردن که برای امنیت بچه ها مشکلی نیست . البته یه گزارش کلی به من دادن و هنوز از جزییات نشستشون خبر ندارم .
اما چیزی که برام جالب بود همین تشکیل گروه واتس آپ و چت هایی بود که نوشته میشد و می خوندم . حدود 500 نفر از دانشجوها و تعدادی هم والدین عضو بودند . این میون اکثرا" خیلی خوب همکاری می کردن ولی یه عده صرفا مسخره بازی می کردن و یه عده ای هم فقط فاز منفی داشتند و با جملاتی مثل چه دل خوشی دارید و چرا فکر میکنید به اعتراضتون اهمیت میدن و .. اخراجمون می کنند و ... .
دلم سوخت برای اینکه یه تعداد از بچه هامون توسری خور بار اومدن و حتی برای یه حرکت خیلی کوچیک که احقاق اولین حق خودشون یعنی تامین امنیت باشه هیچ تلاشی ندارند .
این وسط یه عده بچه ها رو تشویق می کردن برای سا*لی * تا/ک و م/س/یح **علی** ن*ژا/د پیام بفرستند ولی خدا رو شکر مهردخت هوشیار بود و یه پیام پین کرده بود و تاکید میکرد ما فقط می خوایم از مسئولین دانشگاه تقاضا کنیم درمورد امنیت محل تحصیلمون ما رو مطمئن کنند و این یه موضوع داخلیه که مسالمت آمیز حل میشه .
ببینم موضوع به کجا می رسه بعدا براتون مینویسم .
دوستتون دارم 
جمعه شب صدای مهردخت کمی تغییر کرده بود . نصفه شب از صدای عطسه هاش از خواب بیدار شدم . رفتم بهش قرص سرماخوردگی و آب ولرم دادم . دیروز صبح که می اومدم اداره ، قبلش رفتم بهش سر زدم ، خدا رو شکر تب نداشت .
از همون موقع که پام رسید اداره تا ظهر همگی داشتیم بصورت اورژانسی روی یه سری سند که براشون مشکل سیستمی پیش اومده بود کار می کردیم . تازه تموم شده بود و جو اداره به حالت عادی رسیده بود که مهردخت زنگ زد .. با یه صدای داغون و بغضی که تو گلوش بود گفت: مامان حالم بده لطفا بیاخونه .
فوری وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم نزدیک خونه به مهردخت گفتم دفترچه ت رو بردار بیا پایین تا ببرمت کلینیک . وقتی منتظر بودیم نوبتمون بشه یه مادر جوون که با دوتا پسر بچه ش بود توجهمو جلب کرد . اون پسره که کوچیکتر بود نق می زد و بهانه میگرفت . مامانش گفت : با تو که کاری نداریم . ارسلان رو می خوایم ببریم دکتر !!!
ارسلانشون که بزرگتر و معقول تر بنظر می رسید ، نگاه معترضانه ای به مادرش انداخت . مادرشم با چشم و ابرو حالیش کرد که دارم سر برادرت رو گول می مالم . واکنش نشون نده !!!
خلاصه نوبتشون شد و با بلند شدن جیغ پسر بچه ی کوچیکتر ، فهمیدم که متوجه شده تا حالا بهش دروغ می گفتن و سوژه ی مورد نظر برای دکتر بردن خودش بوده . یکربع بعد هم خوابوندنش تو اتاق تزریقات و یه پنی سلین جانااانه حواله ی باسن کوپولوش کردن . و البته جیغ های جگر و گوش خراش بچه بود که همه مونو دیوانه کرد !
میدونم خیلی از پدر و مادرها از این ترفند دروغگویی به بچه ها استفاده می کنند ولی واااقعا کار اشتباهیه . خانواده ها از بچه ها انتظار اعتماد و راستگویی دارن ولی وقتی بچه ها غیر از این بار میان، هی میشینن با خودشون فکر میکنند " این بچه به کی رفته؟؟"
عزیز من بچه به کسی نرفته ، شما اینطوری تربیتش کردید . خواستید برید جایی که نمی تونستید با خودتو ببریدش ، بهش گفتید " ما میریم آمپول بزنیم و زود بر می گردیم" . خوب همینجا به بچه القا کردید که آمپول زدن موقعیت وحشتناکیه ..
بعد که بچه مریض میشه و می خواید ببریدش دکتر ، می گید بیا بریم گردش و بعد سر از دکتر درمیارید !!خدایی این بچه به کدوم حرف شما اعتماد کنه؟؟ لطفا فکر نکنید بچه ها فراموش میکنند ، اتفاقا بزرگتر ها فراموش می کنند ولی حتما برای خودتون هم پیش آمده که یه چیزایی رو حتی از 4-3 سالگیتون یادتون میاد .
مسئولیت پدر و مادر شدن رو بپذیریم و براش وقت بذاریم . برای بچه ها توضیح بدید که میخواید چکار کنید و دلیلش رو هم بگید . بذارید این راستگویی در بنیان خانواده نهادینه بشه .. خسته شدیم بس که آدما بهم اعتماد ندارن و تو چششم هم زل می زنند و به راحتی دروغ میگن . پاییز فصل قشنگیه ولی پر از سرماخوردگی . برای همه تون سلامتی و پاییز خاطره انگیزی آرزو می کنم .
دوستتون دارم 

مدتیه مامان اینا از فشم برگشتن و تهران هستن .
پنجشنبه شب مامان زنگ زد گفت : مهربانو فردا میخوام قلیه ماهی درست کنم شما هم بیاید دور هم باشیم .
گفتم : مامان جون هر چی ناهار باشه میایم چون خیلی دلمون تنگ شده .
گفت : باشه عزیزم ولی خواهش میکنم حتما دارسی رو هم بیارید ببینم خیلی دلم برای اون فسقلیتون تنگ شده .
خندیدم و گفتم آی به چشششم .
دیروز صبح می خواستیم آماده شیم ، مهردخت گفت: مامان میای دارسی رو ببریم حموم ؟ گفتم ول کن توروخدا مهردخت .
گناه داره این بچه مثل گل تمیزه . هنوز یه ماهم نشده حمومش کردیم .
از مهردخت اصرار و از من انکار . خلاصه طبق معمول مهردخت خانوم پیروز شد . اون طفلک معصومو بغل کردیم و رفتیم حموم .
اولش آب بازی کردیم و آب رو روی دست و پاش ریختیم ، یکمی وحشی بازی درآورد و بالاخره ما یه صدای میو میویی ازش شنیدیم .
یواش یواش آروم شد و خودش رو تسلیم سرنوشت کرد .
با کمک مهردخت شامپوش کردیم و همه جاشو آب کشیدیم . یه کوچولو هم دستامو کفی کردم مالیدم به سرش (چون گوشاش و ریه گربه ها خیلی حساسه ، باید مواظب باشیم)
هر چقدر این گوگولیا در حالت عادی خوشگل و ملوسن وقتی خیس میشن زار و بینوااای عالم میشن 

خلاصه دخملو خشک کردیم و قربون صدقه ش رفتیمو آماده ش کردیم برای مهمونی منزل مادر بزرگ 
قبلا هم از کتابخونه ی مامانم و اعتیاد شدید ش به کتاب خوندن براتون گفتم . واقعا " تو اطراف خودم هیچکسی رو مثل مامان مصیم ، کتابخون ندیدم .
آرامش خونه ی پدری یه جوریه که وقتی یه جمعه ناهار دور هم جمع میشیم و بقیه برای خواب بعد از ظهر میرن تو اتاقا ، من یه سری به دریای کتابای جدید مامان میزنم و یه عنوان توجهمو جلب میکنه و از مامان به امانت می گیرمش .
دیروز کتاب " شدن" نوشته ی میشل اوباما رو برداشتم .
بیشترِ وقتِ دارسی هم تو اتاق خواب و با یکی دوتا اسباب بازیش میگذشت .
دیگه اون موقع دل خودم براش تنگ شدو رفتم آوردمش بیرون .
اما انقدر فضولی کرد و به همه جا سرک کشید ، نشوندمش تو بغل خودم و گفتم : دارسی خانووم ، بگیر بشین ، خبری از جولان دادن تو خونه نیست .
مهردخت هم طبق معمول مشغول شکار لحظه ها بود . این عکسو انداخته که خودم عاااشقش شدم . 


شما میونه تون با کتاب چطوره ؟ عنوان آخرین چیزی که خوندید رو بگید با هم معاشرت فرهنگی کنیم
دوستتون دارم . 
پینوشت: مینوی عزیزم در سوگ پدر بزرگوارشون نشسته . امیدوارم خدا به بازماندگان صبر عنایت کنه و روح بزرگوار پدر در نو رو آرامش باشند .