سه شنبه بعد از ظهر بود که خبر دادن عموی بزرگ و بیمارم فوت شده .
همه ی خاطرات بچگی ، اون مهمونی های 50-60نفره ی فامیلی و بگو بخند ها و بزن برقص هاپیش چشمم ظاهر شد . گاهی حرف هایی که میزدن و همه از خنده غش و ریسه می رفتند و ما بچه ها هیچی ازشون نمی فهمیدیم ...
حالا دیگه خیلی سال میشه که از این خبرا نیست .. اصلا دورهمی پیش نمیاد، اگر هم بیاد بین خودمون و خانواده ی خودمونه . دیگه کار به فااامیل نمی کشه مگر به رسم عزا و عروسی .
الان بیشتر میعادگاه فک و فامیل شده اینستاگرام و پست هایی که آن لاین ، راست و دروغ از زندگی هم میخونیم .
چهارشنبه صبح خاکسپاری بود و من برای شرکت در مراسم، اداره رو تعطیل کردم . دلم سوخت یه دختر عموی ناز دارم که ساکن سوئده و پنج سال بود که ایران نیامده بود .
طفلک هر چی گفت منتظر بمونید فردا میام، همه گفتن ژانویه ست نمیتونی بلیط گیر بیاری و اتفاقا بلیطش رو هم خرید و باز برادرش گفت من همه ی هماهنگی هام رو انجام دادم پیش پرداخت هم دادم نمیتونم بهم بزنم. باز هرچیدختر عموم گفت همه ی خسارت ها رو من پرداخت میکنم، قبول نکرد.
من خودم اصلا موافق به تعویق انداختن خاکسپاری نیستم ولی این طفلک واقعا فردا پنج صبح ایران بود 
یه آدم ( از نظر من بی ادب) هم تمام مراسم رو آنلاین براش فیلم گرفت و اون طفلک اون طرف بصورت آنلاین خودش رو تیکه پاره کرد .
باباااا این چه کاریه، گناه داره، تنهاست اون فیلم رو پاک نمیکنه و تا ابد میخواد بشینه هی ببینه و این غم تکرار بشه .
یه چیز دیگه هم بگم . پسر بزگ این عموی من ، شونزده سالش بوده که جنگ شروع میشه و فکر میکنم جزو نفرات اولی هست که شهید شده . انگار عموم ده روز قبل از فوتش میره سر خاک پسرش و خیلی باهاش حرف میزنه و همه رو فیلم گرفته بودن . دیروز تو مراسم سومش اون فیلم پخش شد و بازم این دختر طفل معصوم و البته همگی تحت تاثیر قرار گرفتن و هلاک شدن .
نمیدونم، من به موندگاری و تشدید غم معتقد نیستم .. و بنظرم همه باید کمک کنند تا عزادار مراحل سوگواری رو با حداقل آسیب به خودش و کاملا محترمانه بگذرونه . با همدردی ، صحبت کردن و یادآوری از خاطرات قشنگ .
امیدوارم تن خودتون و عزیزانتون سلامت باشه و وقتی که وقتش برسه .خدا بهمون صبر بزرگی بده تا بتونیم با این قسمت واقعی زندگی کنار بیایم .
دوستتون دارم 
دوستان شماره کارتی که اعلام شده بود ، غیر فعال بود . یه کارت دیگه رو جایگزین کردم تو پست " توبه شکستم"
6104-3379-5384-7587
بنام دریا مهاجرانی عراقی
بعله .. سمیرا و فرحناز عزیزم، درست گفتید . سال پیش این موقع زیر تیغ بودم .. الان آخرای عملم بوده دیگه .
یادم میاد ساعت پنج صبح چه حس و حالی داشتم و با چه دلهره ای در خونه رو بستم ..
حالا یکسال ازش گذشته،40 کیلو وزن از دست دادم و به زندگی جدیدم کاملا خو گرفتم. الان دیگه غذا خوردن جزئی از اولویت های اصلیم نیست . همه ش استرس و عذاب وجدان چی بخورم چی نخورم ،چرا خوردم، ندارم .
برای ساعت ها پیاده روی هیچ مشکلی ندارم . سلامتی که به واسطه ی اضافه وزن از دست داده بودم رو بدست آورم.
اونایی که تازه با هم آشنا میشیم ، سنم رو باور نمیکنن و میگن ده سال جوون تر نشون میدی. یکعالمه لباس های خوشگل پوشیدم و عکس های قشنگ انداختم و یه چیز خنده دار اینکه مینا لباس هاس خوشگلش رو که دیگه نمیتونه بپوشه میده به من و انقدر اعصابش خورد شده که زنگ میزنه بهم میگه :" عنتر خانوم برات لباس گذاشتم"
یعنی دراین حد باور نمیکنه سایز من 38 شده خودش 40. 


البته که مهربانو همون مهربانوعه فقط جلدش عوض شده و میدونید که چقدر دوستتون دارم 
سلام عزیزای دلم . ما هنوز زنده ایم و زیر آسمون دود گرفته ی این شهر داریم نفس میکشیم . این روزها از نگرانی برای نفس هلاکم . نفسم که بخاطر اون کنسر کولنی که دوسال پیش درگیرش شد ، جزو گروه پر از ریسکه و نباید هوای آلوده استنشاق کنه، ولی چه باید کرد ؟؟
امیدوارم عاقبتمون بخیر باشه .
امروز هفتم دی ماهه، کیا یادشون میاد که حوالی این تاریخ چه اتفاقی برای من افتاده؟؟
اگه حدس زدید تو کامنتا بنویسید ، به زودی درموردش پست میذارم
درمورد عنوان پست که نوشتم " توبه شکستم" یادتونه تقریبا دوسال قبل یکی از دوستان مجازیمون کسی رو معرفی کرد بهش کمک مالی کنیم همه ی شما هم طبق معمول که روی من رو هیچوقت زمین نمیندازین کلی کمکش کردیم ولی چند وقت بعد متوجه شدیم متاسفانه همین دوست مجازیمون امانتدار نبوده و با هزار بدبختی و زحمت انداختن تعدادی دیگه از عزیزان از جمله نسرین جون تونستیم پول رو پس بگیریم و جای درستش خرج کنیم؟
خوب از اون تاریخ به بعد من اعلام کردم که دیگه کمک جمع نمیکنم و هر کس در اطراف خودش مورد مطمئنی میشناسه برای کمک رسانی اقدام کنه . حالا میخوام توبه م رو بشکنم ، البته نه کاملا چون هنوزم به کسی که بیاد بگه من یه موردی میشناسم تو بیا اعلام کن و کمک جمع کن مخالفم و انجام نمیدم ولی این مورد که الان میخوام مطرح کنم از طرف کسی توصیه نشده ، خودم می شناسمش و احتمالا بعضی از شما دوستان قدیمی باید یادشون بیاد .
من سالها پیش با دوتا دختر دانشجو آشنا شدم که از شهرستان آمده بودند تهران ، درس میخوندن و برای گذروندن مخارج تحصیلشون کار شرافت مندانه ی نظافت منازل انجام می دادن . خیلی هم سخت بود چون جایی که مورد اعتمادشون باشه به آسونی پیدا نمیشد و ...
اون سالها مهردخت کوچیک بود و وقتی دخترخاله ها پیشم می اومدن خیلی بهمون خوش میگذشت ، هم کار میکردیم هم گپ و گفت های دخترونه و قشنگشون رو گوش می دادم . یادش بخیر ...
حالا یکیشون داره ازدواج می کنه و عروس قشنگ شیرازی ها میشه 
جایی دور از شهرآبا و اجدادی خودش.
خدا روشکر انقدر هنوز تو قلبشون جا دارم که برای حل مسائلشون ، من رو امین و محرم خودشون می دونن . بهش گفتم که آسون بگیره و به خودش و آقای دامادش سخت نگیره ..
گفت : میدونی که اهل سخت گرفتن نیستم و واقعا اگر بودم هم با این قیمت ها نمیتونم . الان هم فقط ضروری ها رو تهیه میکنم تا بریم تو زندگی و با تلاش خودمون بقیه ش رو فراهم کنیم .
خلاصه اینکه دوستای گلم ، باوجودی که میدونم درحال حاضر شرایط اقتصادی برای همه مون سخت شده ، اگر در توانتون هست کمکی به این دختر گلمون داشته باشیم . شرایط رو دقیق بدونید ، ایشون از طرف خودم معرفی شده نه هیچ واسطه ای و درضمن موضوع امر خیر ازدواجه و خدا رو شکر دوا و درمان نیست (میدونم بعضی ها صرفا خدمات درمانی رو حمایت میکنند و باید بگم این مورد درمانی نیست .
پس با علم به شرایط اگر موافقید و در توانتون هست کمک هاتون رو
به شماره کارت
6104-3379-5384-7587
بنام دریا مهاجرانی عراقی واریز کنید . این کارت دست خودمه و واریزی ها و برداشت ها توسط خودم انجام میشه .
دوستتون دارم
سلام عزیزای دلم آخرین روز پاییزتون بخیر باشه . امیدوارم هر جای دنیا هستید ، امشب در جمع خانواده و دوستان خوش باشید و همگی با تن سلامت و دلی مملو از عشق و عاری از کینه به استقبال یه زمستون زیبا و خاطره انگیزبریم .
بفکر اونایی که سال قبل عزیزانشون رو در کنار داشتند یا اونایی که سرمای زمستون مثل جیب های خالی، براشون تلخ و گزنده ست باشیم . امشب دعا کنیم که برای کشورمونه و برای کل دنیا از زمستون فقط سفیدی و پاکیش که نشونه ی صلحه بمونه و سردی وجدایی و مرز بندی دست منحوسش رو از سر کره ی زمینمون برداره .
مینا خانوم امشب مهمون خواهر سینا جان هستند . بردیا هم با خانوم و گل پسرش مسافرتند . مامان و بابا و مهرداد جون هم مهمون من و مهردخت و دارسی هستند . دلمون برای خانم مهرداد جان که الان یکسال و چهارماهه رفته کانادا خیلی تنگ شده و جاش پیشمون خالیه . امیدوارم یلدای سال آینده در کنار هم باشند و دیگه روزهای فراق و جداییشون سر برسه .
من و مهردخت دیشب سفره ی یلدامون رو آماده کردیم و یکی از چیزایی که درست کردیم، گلدون کدو تنبل بود .
فیلمشو براتون میذارم . کارای دستی برخلاف ظاهر پر کار و زیباشون خیلی خیلی راحت هستند ومیشه با صرف یه وقت کوتاه و چیزایی که در دسترس هست ، تنوع و شادی به خونه هامون هدیه بدیم .


خوب اینم یه ذره از سفره با نمایی از کوکی های خوشگل و گلدون کدو حلوایی و ... بعدا براتون عکس همه ی سفره رو می ذارم .

امشب حسابی خوش بگذرونید و کلی عکسای خاطره انگیز بگیرید .
دوستتون دارم 